مقصد سيوم

در بيان معرفت ابواب . بدانكه معرفت ابواب هم مقام بزرگي است و دانستن آن شأن خواص شيعه است و بر بسياري از مردم اين مقام پوشيده بوده است و پوشيده هم هست و ما بياري خدا ميخواهيم در اين كتاب اين معرفت را هم مثل ساير معرفتها بيان كنيم و اين معرفت آسان‌تر است از معرفت بيان و معاني و مناسبت آن با ذهن‌هاي مردم بيشتر است و اين مقصد هم بايد در چند فصل بيان شود .

[ص 322] فصل - مكرر عرض كرده‌ام و در اين كتاب نوشته‌ام كه خداوند عالم غني مطلق است يعني از هر چه جز ذات اوست بي‌نياز است و حاجت بهيچ چيز و هيچ كس ندارد و خلق را نه از براي حاجتي آفريده است بلكه از محض جود و كرم خلق را خلق كرده است چنانكه شاعر گفته است و بد نيست :

من نكردم خلق تا سودي كنم بلكه تا بر بندگان جودي كنم

اگر چه اين مطلب هم بسيار بسيار بسيار مطلب مشكلي است و فهمش از مقام خلق اين زمان بالاتر است و باشد تا زمانش برسد پس خداوند عالم بديهي است كه خلق را كه خلق كرد براي رفع حاجت خود نبود و محتاج بخلق و اعمال ايشان نبود و نيست بلكه خلق محتاج باويند و از جمله احتياج خلق يكي احتياج ايشان است باسباب كه از براي هر چيزي اسبابي باشد و بغير از اسباب رفع حاجت خلق را نميكند و خداوند عالم كريم و رحيم و جواد است پس از جود و كرم خود مطلب‌هاي خلق را خواست برآورد پس هر كس هر چه خواست باو داد بقدر قابليت او و بطور مسئلت او و از جمله مسئلتهاي خلق يكي آنست كه هر يك از آنها بزبان قابليت خود از خداوند اسبابي را طالب شدند از براي وجود و هستي خود مثلاً نظر كن باين گياه زمين آيا نه اين است كه اگر حرارت آفتاب زياده از اين باشد همه خواهد سوخت و خشكيد پس خواهش اين گياه از خدا در وجودش آنست كه خدايا حرارت بسيار بر من مسلط مكن كه مرا طاقت آن نيست پس مسئلت اين گياه آنست كه خدايا اسبابي فراهم بياور كه حرارت مشيت تو بي‌حجاب بمن نتابد كه اگر آني حرارت مشيت تو بي‌حجاب بمن بتابد من خواهم نابود شد بلكه تمام عالم خواهد سوخت پس خداوندا با من رفق [ص 323] فرما و بجهت استمداد من از او حجابها قرار ده تا از پس چندين حجاب بمن بتابد و مرا بحد كمال برساند و بقدر طاقت من بمن برسد و همچنين چشم تو ميگويد خداوندا مرا طاقت مقداري معين از نور است و قوه بيش از آن ندارم نور مشيت خود را يكدفعه بر من متاب كه خواهم كور شد بلكه همه چيز معدوم ميشود و خداوندا مابين من و او حجابها قرار ده كه از پس چندين حجاب بمن بتابد تا من باقي بمانم و از آن نور منتفع شوم و همچنين هر چيزي در هر جا كه افتاده است و در هر جا موجود شده است طاقت بيش از آن ندارد و بزبان قابليتش همان مقدار فيض را طالب است و آن مقدار فيض نميشود مگر از پس همان حجابهاي معين بجهت آنكه كم و زياد فيض بواسطه مخلوط شدن با ضد ميشود نمي‌بيني كم شدن حرارت بواسطه آنست كه قدري سردي داخل آن شود و همچنين كم شدن سردي بواسطه آن ميشود كه قدري گرمي داخل آن شود و كم شدن نور بواسطه داخل شدن ظلمت ميشود و همچنين كم و زياد شدن هر چيزي بواسطه داخل شدن ضدش ميشود و هر چيز كه ضد در او كمتر باشد قوت و وسعت او زيادتر ميشود پس خلق در هر جا هستند مقدار معيني را از فيض خدا طالب ميباشند و ملتمس آنند كه خداوند زياده از آن را از ايشان منع كند چرا كه زياده از آن باعث هلاكت ايشان است و همه كس طالب آنند كه وجود ايشان براي ايشان باقي بماند و اگر كسي خيال كند كه چرا خداوند عالم همه را بطوري خلق نكرد كه همه كس طالب فيض باشند بدون سبب و همه طالب فيض خالص باشند گوئيم اگر چنين بود ديگر خلق متعدد نبود و همه يك چيز ميبودند و همه همان خلق اول ميشدند بجهت آنكه اصل فيض خالص خداوند عالم يك چيز است و يك نور است كه از براي آن يك نور نهايتي [ص 324] و حدي نيست پس اگر همه خلق يك چيز بودند كه اين همه اقسام خلق نبود و تو و غير از آسمان و زمين و آنچه در آنها خلق شده است و اين همه عالمها نبوديد و اگر خلق را متعدد ميبايست خلق كند كه تو و غير تو از خلق آسمان و زمين و دنيا و آخرت باشيد پس ميبايست خلق مختلف باشند تا از هم تميز داده شوند يعني يكي گرم باشد و يكي سرد باشد و يكي تر باشد و يكي خشك باشد و يكي بالا باشد و يكي پست باشد يكي پيش باشد و يكي پس باشد و يكي شرقي باشد و يكي غربي و يكي جنوبي و يكي شمالي و يكي لطيف و يكي كثيف و يكي شيرين و يكي تلخ و هكذا بايستي با هم تفاوت داشته باشند تا متعدد باشند و از هم جدا باشند و وقتي كه با هم تفاوت پيدا كردند نميشد كه همه يك خواهش داشته باشند زيرا كه هر يك طالب جنس خودند پس هر يك سؤال ميكردند كه خدايا جنس ما را و بقدر ما بما برسان پس از اين جهت اسباب بسيار در خلق ضرور شد تا آن فيض خالص خداوند از پس آن اسباب بقدر هر كسي و بطور هر كسي باو برسد پس از اين است كه فرمودند كه خدا قرار نداده است كه كاري بكند مگر باسبابش و فهميدي كه اين نه از راه حاجت او بود بلكه از راه بي‌طاقتي خلق بود و او غني است از كل خلق و هر چيزي را يك جوره اسبابي است پس اسباب مختلف خدا خلق كرد از براي هر چيزي چنانكه زرگر از براي هر عمل از اعمال اسبابي ساخته است كه آن عمل را با آن كند كارهاي قويتر را با اسباب قويتر قرار داد و كارهاي ضعيف‌تر را با اسباب ضعيف‌تر تا عمل او بانجام برسد بهر حال خداوند از راه حاجت خلق اسباب متعدد قرار داده است و هر كاري را بسببي ميكند پس اين اسباب لباسهاي مشيت اوست و آئينِهاي اراده او هستند و آستينهاي يد قدرت او هستند كه يد [ص 325] قدرت خود را در اين آستينها كرده و صنايع لطيفه را اظهار ميكند و هر صنعتي را با آلتي بعمل ميآورد و همه اينها در حركت ميباشند بحركت مشيت الهي و اگر نه اين بود كه آن دست از اندرون اين آستينها حركت ميكرد هيچ يك از اينها حركت نميكردند و هيچ كاري از اين كارها بانجام نميرسيد مثلاً اگر جني اسباب زرگري را بردارد و زرگري كند تو ميبيني سوهان حركت كرد و بر قطعه نقره ماليده شد و آنرا تراشيد و چكش بلند شد و بر قطعه نقره خورد و آنرا پهن كرد و دم بحركت آمد و باد دميد و كوره را روشن كرد و بوته بحركت آمد و در آتش گذارده شد و نقره حركت كرد و داخل بوته شد و آتش روشن شد و آنرا گداخته بعد نقره گداخته در قالب ريخته شد و چيزي ساخته شد اگر جاهل باشي ميگوئي به‌بين چه اسباب خوبي است اين اسباب كه بي زرگر در گردش است و مغرور ميشوي و توكل بر اسباب ميكني و باسباب خطاب ميكني و انگشتري باسباب ميدهي كه براي تو بسازند و حمد و سپاس اسباب را ميكني و اما اگر دانا باشي ميداني كه يك شخص لطيفي مثل جني مثلاً از پس اين اسبابها نشسته است و او اين اسبابها را بحركت ميآورد و اين صنعتهاي عجيب و غريب را او ميكند پس چشم از اسباب ميپوشي و خطاب بهمان شخص غيبي ميكني و انگشتري باو ميدهي و از او پس ميخواهي و اين اسباب آسمان و زمين هم بهمين طور در گردش است و جميع عالم اسبابند بعضي از براي بعضي و آسمانها در گردش است و زمينها در سكون و بادها وزنده و آبها جاري و صنعتهاي گوناگون از اين ساخته ميشود و جاهل ميپندارد كه اين اسباب خود در گردش است و بجهالت اميد باسباب دارد و خوف از اسباب و محبت باسباب و چشم باسباب دوخته است هيهات هيهات اين اسباب را حركت دهنده‌ايست [ص 326] و اين مصنوعات را صانعي اين اسباب باين عجز و باين بي‌شعوري كجا ميتوانند اين صنعتهاي گوناگون را بعمل آورند آيا نمي‌بيني كه همه در حركت ميباشند و همه آلتها هستند مثل چكش و سوهان و دم و كوره و بوته و هاويه و غيره پس اينها خود در حركتند برو و حركت‌دهنده را پيدا كن و حركت‌دهنده را رو بخود كن بعبث مشرك مشو و اسباب را با سبب‌ساز شريك مكن و دل از اسباب بركن تا مشرك نشوي و موحد گردي باري جميع اين اوضاع كه مي‌بيني همه آستينهاي مشيت الهي هستند و جلوه‌گاههاي آن هستند بلكه اگر بفهمي ميگويم كه همه همان تفصيل ظهور مشيت الهي هستند و ظهور مشيت الهي در هر عالم اسباب آن عالم است در عالم اجمال بطور خود و در عالم تفصيل بطور خود و كننده كارها خداوند عالم است و هر امري را بطور خواهش خود موجود ميكند و اين مقدمهٔ بود كه بابي است در علم و از اين باب مسئلِهاي بسيار حل ميشود اگر درست بفهمي كه چه گفتم .

فصل - بدانكه هر سببي بابي است از بابهاي فيض خداوند كه آن فيض خاص را خداوند از آن باب خاص جاري ميكند و هر كس كه طالب آن فيض خاص باشد از خداوند عالم بايد رو بآن باب خاص بكند و از آن باب خاص فيض‌يابي بكند و خداوند عالم بهمين امر كرده است در كتاب خود كه ميفرمايد و أتوا البيوت من ابوابها يعني بيائيد خانِها را از درِ خانِها ، پس هر خانه فيضي را كه بخواهي داخل شوي بايد از درِ آن خانه كه خداوند قرار داده است داخل شوي چرا كه آنچه در خانه است از خانه بيرون نمي‌آيد مگر از درِ آن خانه و آنكس كه بيرون خانه است داخل خانه نميتواند شد مگر از در [ص 327] پس شخص عاقل بايد طالب هر امري كه هست اولاً بگردد و درِ آن امر را پيدا كند و از درِ آن امر داخل شود و اگر بخواهد از غير در داخل شود محال است زيرا كه از هر راهي كه داخل شدن ممكن است آن در است و هر جا كه ممكن نيست داخل شدن آنجا غير در است پس از غير در نميتوان داخل شد البته پس تعب است از براي جان و تن تمناي امر محال و ضايع كردن عمر است بگرد در هر كار درِ آن كار را پيدا كن و درِ هر كار آن سببي است كه خداوند عالم از براي جاري كردن آن فيض قرار داده است مثل آنكه باب روشنائي شعله چراغ است و اگر تو طالب روشنائي هستي خداوند در حكمت خود قرار داده است كه روشنائي از آتش غيبي بخلق برسد بواسطه چراغ پس درِ روشنائي شعله است حال اگر كسي بخواهد تحصيل اين فيض را از ديوار بكند نخواهد شد و مثل آنست كه خواسته است داخل خانه روشنائي شود و بفيض روشنائي برسد از غير در و اين محال است بلكه تحصيل چيزي را خواسته كه مشيت الهي تعلق نگرفته و آن محال است كه چيزي را كه خدا خلق نكرده تو تحصيل كني پس بايد رو بهمان شعله كرد و تحصيل همان شعله را نمود بد نگفته‌ام كه :

هر كه او مشتاق وصل نار شد بايدش با شعله دايم يار شد

و همچنين خداوند باب فيض رفع عطش را آب قرار داده و باب فيض رفع جوع را غذا قرار داده و باب فيض رفع مرض را دوا قرار داده پس اگر كسي بخواهد از غير باب تحصيل امري را نمايد خلاف مشيت الهي را طلب كرده است و بآن نخواهد رسيد و همچنين علم را خداوند از باب علما اظهار ميفرمايد اگر از جهال طلب كني نخواهي يافت و طب را از باب اطبا و نجوم را از باب منجمين و همچنين [ص 328] هر چيزي كه در عالم بچشم تو آيد باب فيض خاصي است كه هر كس آن فيض خاص را از آن باب خاص بخواهد باو خواهد رسيد و از غير آن نخواهد رسيد و همه تعب و كلفت مردم از آن است كه مطلبهاي خود را از باب خودش نمي‌جويند و از غير باب طلب ميكنند و ابداً نخواهند رسيد و اگر بخاطرت برسد كه كلام تو در اينجا بر خلاف كلام سابق تو شد چرا كه پيش از اين گفتي چشم از اسباب بايد پوشيد و سبب‌ساز را بايد ملاحظه كرد ميگويم كه بلي آنجا چنين گفتم و اينجا چنين گفتم و انشاء الله در كلام حق اختلاف نيست اينجا گفتم كه رو بآن در بايد كرد و از آن در طلب بايد كرد و آنجا گفتم كه بايد از سبب‌ساز اميد داشت و از آن ترسيد و او را دوست داشت و اسباب را مضمحل به‌بيني حال هم چنين عرض ميكنم كه رو بدر كردن غير از آن است كه در را مستقل و كارساز بداني كارساز را ديگري بدان و رو بدر بكن و اين در درِ خانه كارساز است آخر بايد بدرِ خانه كارساز رفت و از كارساز خواست مثلاً هر گاه شخص كريمي خانهٔ داشته باشد و انواع عطاها و نعمت‌ها بخلق انعام كند و خانه او را درهاي بسيار باشد پس از يك در پول بدهد و از يك در گندم بدهد و از يك در برنج بدهد و از يك در خلعتها بدهد خلاصه از هر دري نعمتي به‌بخشد و در حكمت قرار داده باشد كه از هر دري نعمت بخصوصي به‌بخشد حال اگر تو گندم ميخواهي بايد بروي بآن در كه از آن در گندم مي‌بخشند تا گندم بگيري و اگر برنج ميخواهي بآن در بايد بروي كه برنج ميدهد و از صاحب نعمت برنج بگيري پس درها عطائي ندارند و عطاها همه از آن صاحب خانه است و لكن نعمت اندرون خانه را از در بيرون ميكند پس بايد بآن درِ خاص رفت و از صاحب نعمت آن نعمت خاص را گرفت و همچنين [ص 329] خداوند عالم اين درهاي بسيار را كه مي‌بيني بسوي خزينِهاي رحمت خود باز كرده است و از هر بابي يك جوره فيض بيرون ميدهد حال طالب هر جوره فيض كه هستي بدرِ آن فيض برو و آن فيض را درياب اگر ميخواهي گرم شوي پيش آتش برو و اگر ميخواهي سرد شوي در يخچال برو تشنهٔ آب بخور گرسنهٔ نان بخور و خداوند عالم كارساز و سبب‌ساز و فيض‌هاي خود را از اين بابها بيرون ميكند و چشم از باب بپوش و صاحب باب را ملاحظه كن و باب را شريك با صاحب باب مكن و بدانكه باب وقتي باب است كه خود او را نه‌بيني و اندرون خانه را به‌بيني و اگر خودِ او را به‌بيني حجاب است و اگر مطلبهاي خود را از خودِ باب سؤال كني مشركي بصاحب خانه و اگر از صاحب خانه سؤال كني موحد بفهم چه ميگويم پس جميع مخلوقات باب خدايند هر يك از براي ديگري و خزينه رحمت واسعه خداوند در اندرون اين بابهاست و رحمتهاي خدا از اين بابها بيرون ميآيد مثل آنكه روح تو در اندرون تن تو است و هر عضوي از اعضاي تو بابي هستند بسوي آن روح و آن روح پنهاني از هر عضوي اظهار امري ميكند پس از باب چشم اظهار بينائي ميكند و از باب گوش اظهار شنوائي ميكند و از باب زبان اظهار گويائي ميكند و از باب دست اظهار توانائي ميكند و همچنين از هر بابي اظهار امري را از كمالهاي خود ميكند پس اين اعضا بابها هستند از براي روح و تو هم اگر سخني داشته باشي از باب گوش او بعرض او ميرساني و اگر چيزي را بخواهي بنمائي از باب چشم او بعرض او ميرساني و اگر چيزي را بخواهي بدهي از باب دست او باو ميرساني و همچنين پس اين بابهاي خداوند عالم جل شأنه اگر چه باب فيض دادن هستند لكن باب عرض باو و رسيدن باو هم هستند اگر چه خداوند عالم بر هر چيزي داناست لكن از [ص 330] اين باب بخصوص هم اين امر خاص باو ميرسد چنانكه دانستي و فهميدي .

فصل - بدانكه چون دانستي كه جميع خلق خداوند بابهاي خدا هستند از براي فيضها و رحمتهاي خدا پس بايد بداني كه خلق خداوند اقسام بسيار دارند بعضي جزئيند و بعضي كلي و بعضي كلي‌تر از آن و بعضي از آن كلي‌تر كلي‌تر و همچنين مثلاً حروف كه مي‌نويسي جزئي ميباشند اما مداد به نسبت بآن حروف كلي است چرا كه همه حروف از مداد پيدا ميشوند اما از مداد كلي‌تر هم هست كه چهار عنصر باشد مثلاً كه مداد و غير مداد همه از آنها پيدا ميشوند و از چهار عنصر كلي‌تر هم هست كه جسم باشد مثلاً كه چهار عنصر و غير چهار عنصر همه از جسم پيدا ميشوند و حصهٔ از جسم ميباشند و همچنين تا ميرود بآنجا كه كلي‌تر از همه وجود مطلق ميشود كه همه چيزها از وجود مطلق پيدا ميشوند و حصهٔ از وجود مطلق ميباشند پس معلوم شد كه چيزهاي عالم پست و بلندشان بسيار است هر جزئي پست است و هر كلي بلند و مرتبِها تفاوت بسيار دارند تا ميرسد بجائي كه از آنجا بلندتر ديگر جائي نيست مقصود آنكه چون دانستي كه در عالم كلي و جزئي هست پس هر چه جزئي است باب جزئي است و سبب جزئي است و هر چه كلي است باب كلي است و سبب كلي مثلاً الف بابي است و سببي است از براي يك فيضي در عالم مثلاً در علم حروف الف از براي جدائي انداختن ميان دو نفر نيكوست پس اين بابي است از براي اين فيض و سببي است از براي اين كار و باء از براي اتصال و محبت نيكوست و بابي است از براي اين فيض و سببي است از براي اين كار حال هر حرفي بابي است از براي كاري اما مداد كلي است و همه حروف در زير اويند [ص 331] و حصهٔ از اويند پس آن باب كلي است و سبب كلي است به نسبت بحروف و هر فيضي كه از حروف حاصل ميشود بواسطه مداد بآنها ميرسد پس مثل حروف و مداد مثل آن اوطاقي است كه در آن را باز كني پس در آن اوطاق هزار در ديگر باشد پس چون درِ مداد را بگشائي هزار درِ ديگر پيدا ميشود كه درهاي حروف باشد و معني آنكه ميگويند كه اين مسئله بابي است كه هزار باب از علم از آن گشوده ميشود اين است پس مداد بابي است كه در تحت آن هزار باب ديگر است و همچنين عناصر ديگر بابي است اعظم كه چون آن در گشوده شد در پشت آن هزار باب ديگر است كه يك باب مداد باشد و يك باب آهن باشد و يك باب مس باشد و يك باب نقره باشد و يك باب چوب باشد و همچنين آنچه از عناصر پيدا ميشود و اينها هر يك بابي هستند براي فيض معيني و همچنين جسم ديگر بابي است اعظم از عناصر كه عناصر يك باب است در پشت آن باب و بابهاي بسيار از پشت باب جسم است كه يك باب عرش باشد و يك باب كرسي و يك باب فلك زحل و همچنين ساير افلاك و كواكب و همچنين هر چه بالا ميروي باب كلي‌تر ميشود و هر فيض كه به بابهاي پشت سر ميرسد همه بواسطه باب بالائي ميرسد و هر مددي كه به بابهاي زيرين ميرسد همه بواسطه باب بالاست پس چون اين مطلب را دانستي باب همه بابها و سبب همه اسباب باب اعظم الهي و سبب اعلي سبحاني حضرت خاتم النبيين است صلوات الله و سلامه عليه كه هر فيضي كه بعالم ايجاد ميرسد همه اول بآن بزرگوار ميرسد و از او بساير خلق ميرسد و اوست سبب هر سببي كه بواسطه وجود آن بزرگوار همه چيزها موجود شده است پس جميع مددها از هر جور كه باشد بايد اول بآن بزرگوار برسد و از آن بساير خلق نشر كند و همچنانكه [ص 332] باب همه فيضها ايشانند از اين طرف باب همه خلايق هستند بسوي خداوند عالم كه جميع ذرِّهاي امكان همه ميبايد بواسطه آن در رو بخداوند عالم بكنند و مطلب‌هاي خود را در آن درگاه عرض نمايند و بواسطه آن درگاه تقرب بخداوند عالم بجويند مثال اين حكايت آنكه هر فيضي كه بنورها ميرسد همه بواسطه چراغ است پس شعله باب اعظم آتش است در فيض‌بخشي بنورها و همه نورها ميبايست بواسطه شعله تقرب به آتش جويند و عرض حاجات خود را در درگاه شعله به آتش كنند بد نگفته‌ام كه :

هر كه او مشتاق وصل نار شد بايدش با شعله دايم يار شد

نورها از شعله گر غافل شوند پاي تا سر ظلمت و باطل شوند

پس شعله باب فيض‌بخشي آتش است و درگاه نياز نورها شعله بابِ معبود است و درگاه مسجود مصدر انعام است و مرجع انام رخساره نار است و جمال يار و جلوه دلدار اتصال باو اتصال بنار است و انفصال از او انفصال از نار رو كردن باو رو كردن بنار است و پشت كردن بآن پشت كردن بنار دوستي آن دوستي نار است و دشمني آن دشمني نار معرفت آن معرفت نار است و انكار آن انكار نار مجملاً هر چه نسبت بآتش ميتوان داد همان نسبت باوست و آنچه از آتش بايد قطع كرد همان قطع از اوست و زياده بر اين حوصلِها را گنجايش نيست و زمان را اقتضا نه مردم چون مجملند مجمل را بهتر قبول ميكنند و هر كس وجودش تفصيل داشته باشد تفصيل امور را او قبول ميكند و بس پس چون مردم هنوز مجملند بايد باجمال كوشيد تا مناسب طبع ايشان شود پس اجمال اين مقام همين است كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله باب اعظم الهي است و همه فيضها بواسطه آن بزرگوار بساير خلق ميرسد خواه فيضهاي ايجادي خواه فيضهاي شريعتي و باب اعظم خلق است [ص 333] بسوي خداوند عالم كه ايشان هر حاجتي بدرگاه بي‌نياز داشته باشند بايد رويِ نياز به اين درگاه سايند و روي به اين در آورند و از خداوند حاجت خواهند و گذشت كه باب وقتي باب است كه ديده نشود آنكه ديده شد حجاب است و السلام .

و چون مطلب باينجا رسيد مطلبي بخاطرم رسيد كه شرحش در اينجا بي‌مناسبت نيست و آن بحثي است كه جهال بر اين فرقه ناجيه ميكنند از حكايت علت فاعلي و فارسي علت فاعلي يعني آن كسي كه كننده كارهاست و مباشر كارها ميشود و كارها از حركت او ميشود آيا آن كننده كارها كيست و مباشر همه كارها چه كس است اين فرقه ناجيه شيخيه چيزي ميگويند و جهال بر آن بحثها دارند و ما در اينجا بياري خدا اين مطلب را شرح ميدهيم و فصلي بخصوص از براي بيان اين مطلب در اين كتاب مينويسيم تا بر عوام و خواص و زن و مرد مطلب واضح شود و تو هم همه هوش خود را جمع كن تا بفهمي چه ميگويم و بواسطه شياطين انس و جن از راه بيرون نروي انشاء الله تعالي و لا قوة الا بالله .

فصل - بدانكه چند مقدمه در اين مسئله واجب است بيان كردن :

اول آنكه از بديهيهاي اسلام است كه خداوند عالم هميشه بر يك حال است و تغيير و تبديلي در ذات او راه ندارد بلكه از براي خدا حالي نيست و او خالق همه حالهاست پس تغيير و تبديلي در ذات او راه ندارد پس نه اين است كه خدا گاهي ساكن بوده و گاه بحركت درآمده باشد و گاهي ساكت بوده و گاهي بسخن درآمده باشد چرا كه اگر چنين بود متغير بود و اگر متغير بود حادث بود چرا كه در او حالي كه نبود پيدا شده است و معني حادث همين است پس خدا هميشه بر يك حال بوده و بر يك حال هست چه پيش از خلق و چه با خلق و چه بعد [ص 334] از خلق بدون تفاوت و اين مطلب از بديهيهاي اسلام است كه اگر كسي خلاف اين گويد از مذهب اسلام بيرون ميرود و كافر ميشود البته .

دويم آنكه باز از بديهيهاي اسلام است كه هر چه غير از ذات يگانه خداوند عالم است حادث است هر چه خواهد باشد چرا كه اگر چنين نباشد لازم آيد كه قديم و پاينده بسيار شود و اين خلاف ضرورت اسلام است پس قديم و پاينده يكي است بلكه بطوريكه از براي ذات خدا اجزا هم نيست و يك حقيقي است و هر چه غير از آن يك حقيقي است حادث است هر چه خواهد باشد چه اسمهاي خدا باشد و چه صفتهاي خدا باشد و چه فعلهاي خدا باشد و چه ساير خلق باشد و اما آن صفات كه ذاتي ميگويند پيش از اين در قسمت توحيد دانستي كه اگر عين ذات خداست پس ذات است و عين ذات يگانه است و ديگر چيزي غير از ذات يگانه نيست و همان ذات قديم احدي است بدون تفاوت پس بطور كلي بگو كه هر چه غير از ذات يگانه خداست حادث است و هر حادث خلق خداست و خدا آفريننده اوست و او را از عدم بوجود آورده است و هر كه غير از اين گويد كافر و خارج از دين اسلام است و اين هم بديهي است .

سيوم آنكه در رتبه ذات خدا هيچ چيز غير از ذات خدا نيست چرا كه اين مطلب هم از بديهيهاي اسلام است كه رتبه مخلوق پائين‌تر از رتبه خالق است و مخلوق در رتبه حادث است و حادث پائين‌تر از قديم است و هيچ مخلوق بذات خدا نميتواند رسيد و اين مطلب در نزد همه عقلا و موحدين بديهي است كه اگر چيزي غير از ذات خدا با ذات خدا بود خداوند عالم با او قرين بود حال اگر گوئي آن چيز كه با ذات خدا بود حادث هم بود پس خدا با حادث قرين شده است و هر چه با حادثي قرين شود بايد [ص 335] حادث باشد چرا كه آن دو البته با هم ميباشند و البته اين غير از آن و آن غير از اين است و لازم ميآيد كه خداوند عالم محدود شود چرا كه هر كه با عمرو قرين شود مثل زيد است كه با عمرو قرين ميباشد و از اين گذشته ذات خداوند عالم در فضائي نيست كه كسي ديگر هم آنجا بگنجد ذات خدا همان ذات است و در ذات خدا اگر حادث بگنجد لازم آيد كه خدا محل حادث و ظرف حادث و فضاي حوادث شود و لازم ميآيد حدوث ذات و اگر گوئي آن چيز قديم است لازم آيد كه خدا متعدد و بسيار شود و اين خلاف بديهيات اسلام است و باز ميگويم كه اگر چيزي با خدا باشد ميپرسم كه اين هميشه آنجا بوده است كه قديم باشد يا آنكه تازه پيدا شده است اگر گوئي هميشه بوده است و قديم است لازم آيد كه خدا متعدد باشد و يگانه نباشد و اگر گوئي آنجا نبود و پيدا شده لازم آيد كه در ذات خدا حادث پيدا شده باشد و خدا تغيير كرده باشد چرا كه مقترن با غير نبود و مقترن شد و اول تنها بود و حال رفيق پيدا كرد و اين هم خلاف بداهت اسلام است چرا كه لازم آيد كه خدا ظرف مخلوق خود شود و متغير الاحوال شده باشد و چون اين را تصديق كردي پس هر چه غير از خداست در رتبه ذات خدا نيست خواه ذاتي باشد يا صفتي باشد جوهري باشد يا عرضي باشد معلوم باشد يا مجهول باشد عقلي باشد يا نفسي باشد يا جسمي باشد هر چه خواهد باشد پس هر چه بادراك درآيد همينكه غير از ذات خداست در رتبه ذات خدا نيست بفهم چه ميگويم .

و چهارم آنكه شك نيست كه هر چه مركب از دو چيز و زياده باشد غير از ذات يگانه خداست چرا كه ذات خدا مركب نيست و يك است حقيقةً و مركب غير يك است پس آن مركب خواه ذات باشد همچون زيد و عمرو يا زمين و آسمان و دنيا و آخرت و امثال اينها و خواه صفت باشد همچون [ص 336] آفريننده و روزي‌دهنده و ميراننده و زنده‌كننده كه اينها مركب ميباشند از عكس ذات و خصوص آن صفت نمي‌بيني كه ميگوئي روزي‌دهنده پس دهندهٔ هست و روزئي هست كه آن دهنده اين روزي را ميدهد و زنده‌كننده يك كنندهٔ هست و يك زندهٔ كه آن كننده زنده ميكند و همچنين خلق‌كننده مركب است از كنندهٔ و خلقي و همچنين ميراننده يك كننده‌ايست و يك ميرانيدني كه آن كننده مردن را بكسي نصيب ميكند پس هر يك از اين صفات مركب باشند از علامت ذات كه آن كننده باشد و از خصوص آن صفت كه خلق يا رزق يا حيوة يا موت باشد و بطوري اين صفتها مركب باشند كه اگر يك جزء را برداري ديگر بناي آن صفت بهم خواهد خورد نمي‌بيني كه اگر كننده نباشد رزق تنها رزّاق نيست و اگر رزق نباشد و كننده باشد كنندهٔ كه رزق ندهد و كار ديگر كند رزّاق نيست پس اين صفات بطوري مركب ميباشند كه اگر يك جزء را برداري بنيانش خراب خواهد شد مثل مداد كه از زاج و مازو مركب است زاج تنها مداد نيست و مازوي تنها مداد نيست چون آن دو با هم جمع شوند آنگاه مداد يافت شود و به همين سبب هم ميگوئيم كه مداد بوجود خود برپا نيست بلكه وابسته بزاج و مازوست اگر آن دو يافت بشوند و با هم تركيب بشوند مداد يافت شود و الا فلا پس مداد محتاج باجزاي خود است و هر يك از اجزاي آن غير از آن است پس محتاج بغير است و محتاج بغير حادث است چنانكه يافتهٔ پس اين صفتها همچنين همه مركب هستند از يك كننده و باشنده و دارنده و از يك خصوصيت آن صفت مثلاً عالم يعني دارنده علم و دانش پس دارنده غير از دانش است و دانش غير از دارنده و چون هر دو با هم جمع شوند گفته ميشود دانا و اگر دارنده با توانائي جمع شود گفته ميشود توانا و اگر كننده [ص 337] با سخن جمع شود گفته ميشود گويا و همچنين مثل آنكه اگر تو اسب داشته باشي گفته ميشود اسب‌دار پس اسب‌داري صفتي است از براي تو كه مركب است از اسب و دارندگي چون اين دو با هم جمع شدند گفتيم اسب‌دار و دارنده توئي و اسب غير از تو چون اسب داشته باشي گويند اسب‌دار و چون الاغ داشته باشي گويند الاغ‌دار و چون كاروانسرا داشته باشي گويند كاروانسرادار و چون دكان داشته باشي گويند دكان‌دار پس به‌بين چگونه همه اين صفت‌ها مركب است از دارنده و از چيز ديگر حال اگر اسب يا الاغ يا كاروانسرا يا دكان نداشته باشي كس نگويد اسب‌دار و الاغ‌دار و دكان‌دار چرا كه يك جزءِ صفت نيست و صفت مركب بود از دارنده و از آن چيز خارجي چون آن چيز خارجي موجود نشد اين صفت هم ظاهر نشد مثل آنكه اگر زاج موجود نشد بمازوي تنها مركب موجود نشد بفهم اين حرفهاي عاميانه را و نميداني كه چگونه مطالب بزرگي است كه من اين طور عاميانه عرض ميكنم و نهايت دشواري دارد كه آن مطالب بلند را انسان باين طور عاميانه ذكر كند باري از اينها كه ذكر كرديم و مكرر كرديم معلوم شد كه هر صفتي مركب است حال شايد بفهمي سبب آنرا كه حضرت امير عليه السلام فرمودند كه هر صفتي شهادت ميدهد كه غير صاحب صفت است و هر صاحب صفتي شهادت ميدهد كه غير صفت است و صفت و صاحب صفت شهادت ميدهند كه با هم جمع ميباشند و جمع شدن دو چيز با هم شهادت ميدهد كه حادث است چرا كه كسي آنها را با هم گِرد كرده است و خودشان بهم گِرد نيامده‌اند ، پس چون فهميدي كه هر صفتي مركب است و هر مركبي حادث پس خواهي يافت كه صفت غير از ذات يگانه خداست چنانكه حضرت امير فرمودند [ص 338] كه كمال توحيد آنست كه صفات را از ذات خدا دور كني ، و سبب آنست كه صفت حادث است و چنانكه دانستي حادث غير از قديم و پاينده است و فقير غير از غني است .

و اين مقدمات انشاء الله همه بديهي بود و اشكالي نداشت و اگر هم اشكالي داشت من بطوري ياد كردم كه اشكال آن برطرف شد پس حال چگونه مسلمي راضي ميشود كه بگويد صفت كننده كارها عين ذات خداست يا اين صفت در عين ذات خداست نه اينكه كننده كارها مركب است از كننده و از كارها اگر كار نباشد اين صفت نيست و اگر كننده نباشد باز اين صفت نيست و چون اين دو با هم جمع آمدند اين صفت پيدا شد پس اين صفت مركب است و ناپايدار و مركب ناپايدار عين ذات يگانه پاينده نتواند بود البته پس اگر ميخواهي بيگانگي خداوند اقرار داشته باشي ناپايداران را عين او مدان و عاجزان را عين او مپندار پس هيچ صفتي را عين ذات يگانه خدا مدان پس انصاف‌دهندهٔ ميخواهم كه انصاف دهد كه چگونه صفت فاعل عين ذات يگانه خدا خواهد بود و حال آنكه فاعل كسي است كه فعلي كند پس مركب است از نمايش آن كس و از فعل پس اين چيز مركب چگونه عين ذات يگانه خواهد بود و حال آنكه اگر كسي كاري نكند كاركن نباشد و بعد از آن كه كاري كرد او را كاركن و فاعل گويند پس حقيقةً صفت كاركن حادث است و ناپايدار و عينِ پايدار نبود اين است كه اين فرقه جليله ميگويند كه صفت فاعل عين ذات خدا نيست و خدا صاحب اين صفت هست و لكن اين صفت در مِلك اوست و خلقي از خلقهاي اوست و عين او نتواند بود نمي‌بيني كه خدا صاحب آسمان هست و آسمان در ذات خدا نيست و صاحب زمين است و زمين عين آن نيست همچنين صاحب صفت فاعل است و فاعل [ص 339] در ذات آن نيست پس فاعل خلقي از خلقهاي خداست و در ملك خداست و آن علت هر چيزي است و هر چيزي بآن پيدا شده است آيا نخواندهٔ در دعاي عديله كه آنرا ميخوانند كه شيطان از شخص محتضر دور شود و بآن اعتقاد بميرد كه ميفرمايد كان عليماً قبل ايجاد العلم و العلة پس علت را خدا ايجاد كرده است و علت مخلوق است و اينكه بعضي از حكما علت را ذات خدا دانسته‌اند خلاف شرع پيغمبر است صلي الله عليه و آله و با مذهب اسلام موافقت ندارد چنانكه پيش از اينها دانستي و در اين موضع هم بطور اجمال فهميدي و باز هم اشاره بآن ميكنم كه علت مركب است چرا كه علت وقتي علت است كه سبب وجود چيزي باشد و آن چيز بسته بآن باشد و آن چيزي كه علت سبب وجود آن شده است آنرا عرب معلول گويد يعني باعلت پس علت و معلول مثل پدر و پسر باشند كه مادام كه شخص پسر ندارد او را پدر نگويند و مادام كه با شخص پدر را ملاحظه نكنند يا پدر ندارد آنرا پسر نگويند مثل حضرت آدم عليه السلام كه پسر نبود پس پدر بايد با پسر باشد و پسر با پدر همچنين علت بي معلول نميشود و معلول بي‌علت مثل آنكه بگوئيم آتش علت سوختن است پس آتش بي سوزش نشود و سوزش بي آتش نباشد حال به‌بين خدا چه بستگي بخلق دارد كه خدا بي خلق نباشد بلي خلق بي خدا نيست و لكن خدا بستگي بخلق ندارد و خدا بود و هست و هيچ خلق با خدا نباشد كتاب خدا و سنت رسول همه بر اين گواهي دهد كه كان الله و لم‌يكن معه شئ يعني خدا بود و هيچ چيز با او نبود پس اگر خدا هميشه علت بود بايستي كه معلول هميشه باشد و حال آنكه خدا بود و خلق نبود و اگر گويند اول علت نبود بعد علت شد پس خدا متغير شد و از حالي بحالي بازآمد و هر كس از حالي [ص 340] بحالي بازآيد حادث باشد البته و خدا پاينده است . پس معلوم شد كه گفتن اينكه خدا علت است با اسلام درست نيايد پس خدا علت كه نشد و از اين جهت در عديله خواندي كه خدا دانا بود قبل از خلق علت پس علت مخلوق است و فاعل هم عين ذات او نيست پس علت فاعلي عين كنه ذات نباشد بلي صفت خدا باشد و مخلوق خدا ، بفهم چه ميگويم . حال ميخواهيم تميز دهيم كه اين صفت كيست و در كجاست و اين محتاج بفصلي ديگر است .

فصل - بدانكه باز بديهي است كه علت خلق و سبب ايجاد پيش از همه ايجاد بايد باشد چرا كه اگر معلول و موجود پيش از آن باشد آنها بي‌علت موجود شده‌اند و هيچ چيز بي‌علت موجود نشود چنانكه بايد اول آتش موجود شود بعد سوزش آتش و اول چراغ موجود شود و بعد روشني بواسطه آن موجود شود و اول آفتاب خلق شود و بعد نور آفتاب پس اول بايد علت خلق و سبب ايجاد خلق شود و بعد هر معلولي و مخلوقي بواسطه آن خلق شود پس علت خلق بايد اول ما خلق الله باشد كه هيچ پيشي‌گيرندهٔ بر آن پيشي نگرفته باشد و هيچ رسندهٔ بآن نرسد چرا كه همه بواسطه او و بعد از او در رتبه پست‌تر خلق شده‌اند مثل نور چراغ و چراغ پس هيچ نوري پيش از چراغ موجود نباشد و هيچ نوري بذات شعله چراغ هم نخواهد رسيد بلكه طمع فهم مقام چراغ را هم نتواند كرد پس علت اول ما خلق الله است و بديهي اسلام است كه پيغمبر آخر الزمان صلوات الله عليه و آله اشرف خلق خداست و اول ما خلق الله چنانكه سنيان الي الآن بر منارِها و گلدستها در وقت اذان فرياد ميكنند السلام علي اول ما خلق الله و شيعه كه معلوم آن بزرگوار را اشرف و اعظم و اول خلق خدا ميدانند و چون دانستي كه هر چه [ص 341] غير از خداست خلق خداست خواه ذات باشد و خواه صفت خواه لطيف و خواه كثيف خواه پنهان و خواه آشكار پس علت فاعلي كه قبل از همه معلولات است بايد عين ذات پيغمبر باشد صلي الله عليه و آله و آن بزرگوار صفت فاعليت خدا باشد و علت همه اشياء باشد چنانكه در حديث‌هاي متواتر سني و شيعه روايت كرده‌اند معني آنرا كه لولاك لماخلقت الافلاك و همه روايت كرده‌اند كه ماسوي الله از نور پاك آن بزرگوار خلق شده‌اند و در اين شبهه از براي مسلمي كه حديث ديده باشد نيست و كتابهاي مرحوم ملا محمدباقر مجلسي پر است از اين حديثها پس چون عالم از نور ايشان است و هر صاحب نوري علت نور خود است چنانكه دانستي پس ايشان علت كل خلق باشند يعني خدا اول ايشان را آفريد بعد عالم را بواسطه نور ايشان و بايشان خلق كرد و ايشان را بي‌علتي و سببي و واسطه‌اي خلق كرد چنانكه در قرآن ميفرمايد لايسئل عما يفعل و هم يسئلون يعني از خدا پرسيده نميشود از آنچه كرده و از ايشان ميپرسند چرا كه از كسي بايد پرسيد كه كارش علتي داشته باشد و پرسش از علت چيزي است و خدا پيغمبر را بي‌علت آفريد پس محل پرسش نباشد و چيزي نيست كه بپرسي پس خدا اول پيغمبر را آفريد بي‌علت و بي‌سبب و جاي پرسش نيست و كسي اذن ندارد كه بپرسد چگونه و از چه و با چه چرا كه اينها آنجا گنجايش ندارد و همه گونِها و چند و چونها بواسطه آن بزرگوار خلق شده است و بعد از نور مقدس او هر چيزي را در جاي خود بي‌واسطه و با واسطه و با واسطها آفريد بد نگفته است شاعر عرب :

يا جوهراً قام الوجود به و الناس بعدك كلهم عرض

يعني :

اي سايه‌مثال گاه بينش در نزد وجودت آفرينش [ص 342] 

و اين است مطلبي كه حضرات معاندين و منكرين فضايل بر شيخيه بحث دارند به‌بين محل تأمل هست كه كسي پيغمبر را صفت خدا بداند و اگر نه اينكه اين كتاب عجمي و عاميانه بود ميديدي چه قدر آيه و حديث ميآوردم كه محل شبهه نباشد و الحمد لله رب العالمين در درسها آنقدر دليل آورده‌ايم كه راه اشتباه براي كسي نمانده است بلي راه معانده را نميتوانم به‌بندم و آن بر حال خود باقي است و اين فصل تتمه او بايد كه در فصل ديگر ذكر شود و اگر اين فصل را خواندي فصل بعد را هم بخوان تا بينا شوي و مطلب ما را بفهمي .

فصل - بدانكه حال كه پيغمبر صلي الله عليه و آله صفت فاعل خدا شد نه معني آن اين است كه ذات مستقلي است و بي‌نياز از خداست يا شريك خداست بلكه خلقي است ضعيف در نزد خدا و خدا او را خلق كرده است نهايت او را صفت خود خلق كرده است مثلاً تو صفت ايستنده و نشيننده داري حال كه صفت ايستنده داري نه اين است كه اين صفت عين تو باشد و نه اين است كه از تو بي‌نياز باشد و براي خود كسي باشد بلكه بتو برپاست و محتاج بتو است در همه احوال و شريك تو نيست بلكه دست تو است در ايجاد ايستادن پس تو بصفت ايستندگي ايستادن را ايجاد ميكني نه خود ايستندگي حال كه من مينويسم من مينويسم نه دست من بلكه دست من محتاج بمن است در حركت و سكون و نويسنده منم نه دست و دست هم مثل قلم آلتي است نه قلم را ياراي تحرير و نه دست را طاقت حركت است بدون من دست مستقل نيست در نوشتن و وكيل من هم نيست كه من او را وكيل كرده باشم چنانكه زيد را وكيل ميكنم و زيد در حركت است و من در استراحت پس دست وكيل من نيست [ص 343] كه من نكنم و او وكالةً بكند و همچنين دست شريك من نيست كه نصف حركت و قوت و قدرت از او باشد و نصف از من و نيست كه باذن من بكند چنانكه من غلامم را اذن جاروب كردن ميدهم و او جاروب ميكند و من آرامم بلكه دايم كار را من ميكنم و دست آلت است و من فعل خود را با آن آلت ميكنم مثل آنكه با چكش ميكوبي و با تيشه ميتراشي و با اره ميبري اينها همه آلت ميباشند ولي آلات جزئيه و همچنين هر جزئي از ملك آلت كاري است و آلتها مختلف ميباشند بعضي آلات كلي هستند بعضي آلات جزئي نمي‌بيني با قلم مينويسي و با تيشه ميتراشي و با مته سوراخ ميكني هر يك كار جزئي ميكنند اما با دست همه اين كارها را ميكني و با چشم همه اينها را مي‌بيني پس اينها آلات كلي هستند باز اينها جزئيند پيش دل چرا كه چشم همان مي‌بيند و گوش همان ميشنود و همچنين اما دل همه اين كارها را ميكند و آن آلت كلي است از براي روح حال همه اشياء آلت كار خدايند و خدا را آلات كلي و جزئي همه هست و آلت كلي كلي كه از آن كلي‌تر آلتي نيست وجود حضرت پيغمبر است چنانكه در حديث طارق حضرت امير (ع) ميفرمايد و نحن سبب خلق الخلق يعني ما علت ايجاد كل خلق هستيم پس ايشان علت كلي هستند و ساير خلق علتهاي جزئي هر يك براي كاري خوبند مگر آن بزرگوار كه كل هزارهزار عالم همه بواسطه آن بزرگوار ايجاد شده است و ايجادكننده خداست و آلت ايشانند بد نگفته است شاعر :

اگر دست علي دست خدا نيست چرا دستي دگر مشكل‌گشا نيست

باري و اين را هم بدان كه از براي ايشان مرتبِهاست بالا و پست مرتبه بالاي ايشان علت كلي ميشود و هر چه فروتر ميآيد تفصيل ميگيرد مثل اصل درخت [ص 344] و شاخ و برگ آن و مثل دل تو كه مثل اصل درخت است و مثل اعضاي تو كه بسيار ميشود پس دل تو كلي است و اعضاي تو هر يك جزئي پس با دل همه كار كني و با هر عضوي كاري كني همچنين ايشان در مقام يگانگي علت كليند اما در مقام تفصيل هر عضوي جزئي ميشود پس در بالا با آن بالائي خدا همه كار كند و در پائين با هر جزئي كاري كند پس با دست بدهد و با چشم به‌بيند و با گوش بشنود هيچ تعجب مكن و بر تو گران نيايد خداست و قادر هر جوره خلق ميخواهد خلق كند تو نان ميخواهي بخوري و جان ميخواهي زنده باشي و بايد از جائي برسد حال از اينجا ميرسد و ميرسد چرا بر تو گران آيد خداست خواسته و داده تسليم كن بلكه ميگويم خوشنود باش حال كه ميبايست علتي باشد و وسيله و سببي باشد آقايان تو باشند بهتر و تو متصل به همچو جاي بزرگي باشي بهتر و هر چه آقا بزرگتر است عزت نوكر است البته بلكه ميگويم خود را نه‌بين از آل‌محمد عليهم السلام كي بهتر و اولٰي باين مقام چرا راضيند مردم كه افعال و كارهاي خدا از دست ملائكه برآيد و از دست ايشان برنيايد و اگر گوئي كه عزرائيل جان ميگيرد ابداً نميگويند باذن خدا يا بي‌اذن خدا و تا بگوئي كه آل‌محمد عليهم السلام چنين كنند گويند باذن خدا يا بي‌اذن خدا هيهات اگر گويند فلفل گرمي كند نپرسي باذن خدا يا نه چرا در آل‌محمد عليهم السلام چنيني باري مطلب ما واضح شد كه ما ائمه را عليهم السلام خدا نميدانيم و كننده كارها باستقلال يا وكالت يا شراكت يا باذن خدا هم نميدانيم بلكه خدا را كننده همه كارها ميدانيم ولي با اسباب و ميگوئيم محال است كه ذات خدا متغير شود و دراز و كوتاه شود و متحرك و ساكن گردد و كاري با ذات خود كند آنچه ميكند با اسباب ميكند و با مشيت و اراده خود ميفرمايد بدون تغيري در [ص 345] ذاتش و اعظم اسباب الهي در ايجاد ماسوي ذات مقدس ائمه طاهرين است سلام الله عليهم پس آن بزرگواران باب اعظم خدايند بسوي خلق و همه امرها و نهيها و حكمها و فيضها و نورها و وجودها از آن باب بيرون ميآيد بسوي خلق هر كس خواهد ايمان بياورد و هر كس خواهد كافر شود راه همين است و بس و وسيله همين است لاغير .

فصل - بدانكه چنانكه ائمه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين باب خدايند بسوي خلق همچنين باب خلق هم هستند بسوي خداوند و اين معني مشكل‌تر از معني اول است و از ذهنها دورتر و طلب توفيق ميكنم از خداوند عالم كه اين مطلب را هم مثل آنچه گذشته بيان كنم در نهايت آساني و عاميانه تا عوام و خواص بفهمند و در اين عاميانه كه ميگويم جهال اسواق و ملاهاي مدارس همه داخل ميباشند چرا كه همه بنسبت باين علم عامي ميباشند و اين علمي است كه خداوند بهر كس نداده الحمد لله علي ما من علينا بآلائه و الشكر له علي ما انعم علينا من نعمائه پس تمام هوش خود را جمع كن و بآنچه ميگويم دل بدار تا بفهمي چه ميگويم بدانكه دل پنهاني تو از ديده خلق پنهان است و از احساس ظاهري ايشان پوشيده نه دست كسي باو ميرسد و نه چشم كسي او را مي‌بيند و عزت و جلال او هم مانع از اين است كه بي‌پرده جلوه‌گر آيد و تقدس و پاكي او هم برتر از آن است كه بنفس خود مباشر كارها شود پس از براي خود آلات و ادوات قرار داد تا غرضهاي خود را از آن ادوات بظهور آورد از آن جمله وجهي و رخسارهٔ قرار داد كه بآن رخساره از براي مردم جلوه‌گر شود و خود را بنمايد و چشمي قرار داد كه بآن به چيزها نظر كند و گوشي كه بآن صداها را بشنود و زباني كه بآن طعمها را بچشد [ص 346] و سخنها براند و همچنين بهر عضوي كاري را بانجام رساند و هر يك از اين اعضا چنانكه عرض شد باب فيضي هستند بسوي ساير چيزها كه فيضهاي دل بواسطه آنها بروز ميكند و لكن نه همان باب دلند بسوي ساير مردم بلكه باب ساير اشياء هم هستند بسوي دل نمي‌بيني كه اگر من بخواهم رو بتو كنم بايد رو به روي تو كنم و اگر خواهم بسوي تو پويم بايد رو بسوي تن تو آيم و اگر خواهم بتو اشاره كنم بايد بسوي تن تو اشاره كنم و اگر خواهم خطابي بتو كنم بايد به روي تو خطاب كنم و اگر خواهم بتو چيزي بدهم بايد بدست تو بدهم و اگر خواهم مطلبي بعرض تو رسانم بايد بگوش تو رسانم و اگر خواهم شكلي و رنگي را در معرض تو درآورم بايد در پيش چشم تو آرم و همچنين جميع اين اعضاي تو چنانكه باب دل بودند بسوي خلق همچنين باب خلقند بسوي دل تو و اگر كسي باب حاجت خود را نداند و حاجت خود را از غير بابش خواهد البته برآورده نشود لقمه را بگوش نبايد كرد و صوت را در دهان نبايد نمود و رنگ و شكل را بزبان عرضه نبايد نمود نميدانم چه ميگويم و تو چه ميشنوي ،

من گنگ خواب‌ديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش

خدا در قرآن ميفرمايد كه بيائيد از در خانِها نه از پشت خانِها پس بايد باب هر حاجت را جست و اينكه مي‌بيني كه حاجات روا نشده است و نميشود سبب آنست كه در خانِها را مردم نجسته و باب مطلب‌هاي خود را مردم پيدا نكرده‌اند مروي است كه شخصي از حضرت امير عليه السلام سؤال كرد كه من خدا را خواندم و اجابتي نديدم فرمود كه از براي خواندن چهار شرط است پاك بودن باطن و خالص بودن نيت و شناختن وسيله و انصاف در [ص 347] حاجت آيا تو كه خدا را خواندي اين چهار را ميدانستي گفت نه فرمودند پس بدان ، پس اي عزيز معرفت وسيله لازم است و خدا در قرآن ميفرمايد كه وسيله بسوي خدا را بجوئيد امر فرموده و حكم نموده و وسيله بسوي خدا مختلف ميشود و هر كاري وسيلهٔ دارد و وسيله همان باب است و باب و وسيله هر كاري مناسب آن كار است و باب و وسيله هر كسي در جائي است كه ممكن است كه دستش بآن برسد پس وسيلِها مختلف شود وسيله براي خود جوئيد و بسويش پوئيد و از او گوئيد و از او شنويد و الا چون قوم حيران و در تيه جهالت يا ضلالت سرگردان خواهيد بود و پيش عرض شد كه وسيلِها كلي و جزئي است و وسيله اعظم خداوند حضرت پيغمبر است پس حضرت امير عليه السلام پس ائمه طاهرين پس انبياء مقربين مرسلين پس شيعيان منتجبين چنانكه خواهد آمد پس ساير آسمان و زمين و ساير خلق اجمعين هر يك بحسب رتبه خود وسيلهٔ هستند پس چنانكه فيض رفع تشنگي از آب بخلق ميرسد تو هم رفع تشنگي را از اين باب بطلب و چنانكه فيض رفع گرسنگي از نان بخلق ميرسد تو هم فيض سيري را از نان بجوي و بپرهيز از آنكه خلاف مشيت الهي كني و خود باب بتراشي و مطلب خود را از باب تراشيده خود طلب كني و بت‌پرست شوي و سامري گردي و گوساله بسازي مسجد خانه خداست چرا كه خدا قرار داده است و خمخانه خانه شيطان است چرا كه خودشان ساخته‌اند كعبه قبله است چرا كه خدا قرار داده است و گوساله و ساير بتان بتند چرا كه مردم قرار داده‌اند نوكر آن است كه براي آقا حركت كند آنكه خودرأي است ياغي است اگر باذن صاحب خانه ميآئي پس از در بيا و اگر از هر جا كه دل خودت ميخواهد بيائي پس دزدي نه ميهمان بفهم چه ميگويم اينها پريشان [ص 348] نيست مربوط است بهم پس وسيله هر كاري را خدا خلق كرده است اگر در هر امر اول وسيله جوئي و بعد بآن متوسل شوي و حاجت خود را از خدا از آن باب طلبي في الفور بمطلب ميرسي و بپرهيز از آنكه چون بباب برسي خود باب را بيني و از او چيزي طلبي اگر چنين كردي رو بحجاب كردهٔ و باب وقتي باب است كه خودش پيدا نباشد و اندرون خانه از آن پيدا باشد و آنكه خودش پيداست حجابست و آن تختِها را مردم باب ميگويند از آن جهت كه در محل باب است و الا آن حجاب است نمي‌بيني كه بآن در را ميبندي كه كسي داخل نشود و در همان رخنه‌ايست كه بديوار شده است خواه آن تختِها باشد و خواه نباشد پس آن رخنه وقتي باز است كه چون رو بروي آن كني اندرون خانه را به‌بيني و اگر چيزي غير اندرون خانه بنظر آيد در بسته است و حجاب آويخته بفهم چه ميگويم ميگويم از باب بايد داخل شد و در باب ايستاد و از باب طلب بايد كرد تا صاحب خانه از آن باب هر چه ميخواهي بتو بدهد و در بابها خلاف مكن كه بمطلب نميرسي مثال هر گاه صاحب كرمي خانه بزرگي بسازد و از براي آن خانه بابها قرار دهد و از حكمت خود چنين قرار داده باشد كه از هر بابي چيزي بيرون دهد و يك گونه بخششي نمايد از بابي نان دهد و از بابي آب دهد و از بابي پول دهد و از بابي برنج دهد و از بابي خرما دهد و از بابي اسب دهد و همچنين پس او باب براي عطاي خود قرار داده و هر گونه جودي را از بابي اظهار كند و هر گونه بخششي را از دري كند و اين بابها بابهاي مردم هم هست بسوي صاحب كرم بايد آنها هم مناسب مطلب خود و حد خود بابي از آن بابها را جويند و بسوي آن پويند و روي مذلت بآن آستانه سايند و صاحب كرم را ستايند و حاجت خود را از آن در [ص 349] خواهند پس پيش از عرض حاجت بايد شخص مطلب خود را بنظر آورد و باب حاجت خود را پيدا كند و بسوي آن باب رود و عرض حاجت نمايد تا فيض‌ياب شود و اينكه مردم بمطالب خود نميرسند سبب آنست كه وسيله و باب حاجت را نشناخته‌اند يا شناخته‌اند و مطلب خود را از خود باب خواسته‌اند و آنرا مستقل انگاشته‌اند پس كافر شده‌اند بصاحب خانه يا مشرك و از اين جهت باب از ايشان تبري جسته و صاحب خانه از ايشان بيزاري كرده و از مطلب محروم مانده‌اند و غرض ما در اين كتاب همه شناسانيدن وسيله و باب است و الا صاحب خانه بكنه ذاتش خرد برد پي اگر رسد خس بقعر دريا ، هرگز خيال معرفت صاحب خانه نكرده‌ايم و نميتوانيم كرد جائي كه وسيله اعظم و باب اكرم بگويد ماعرفناك حق معرفتك يعني ما ترا چنانكه بايد نشناخته‌ايم ساير خلق چه گويند و من بسويش چگونه پويم و آنرا چگونه جويم ،

وصف ما اندر خور اوهام ماست ذات او بيرون ز حد وهمهاست

ما همه در چند و چون و او برون چون درآيد وصف او در چند و چون