فصل - بدانكه خداوند عالم جل شأنه را مكاني نيست كه در آن مكان باشد مثل آنكه مخلوقات را مكاني است كه در آنجا ميباشند و در غير آنجا نميباشند پس نه خداوند در آسمان است كه در زمين نباشد و نه در زمين است كه در آسمان نباشد و نه در عالم غيب است كه در عالم شهاده و آشكار نباشد و نه در عالم شهاده است كه در عالم غيب نباشد و نه در عالم امر [ص 293] است كه در عالم خلق نباشد و نه در عالم خلق است كه در عالم امر نباشد و نه در عالمي بالاتر از امر است كه در عالم امر و خلق نباشد و نه جثهٔ بزرگ است كه پر كرده باشد فضاي عالم امر و خلق را بلكه در همه جا بذات خود حاضر است و غير از خلق است و خلق غير از اوست و اين مطلب رمزي است كه فاشتر از اين نميتوان بيان كرد ،
من گنگ خوابديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
آنچه بلفظ ميآيد اين است كه خدا در همه جا هست و در هيچ جا نيست و او غير از خلق خود است و خلق غير از اوست ،
يار نزديكتر از من بمن است وين عجبتر كه من از وي دورم
پس خدا در همه جا هست و هيچ مكان خالي از او نيست و تمام خلق همه آئينِها هستند از براي نمايش او همه او را ميجويند و بسوي او ميپويند و او را مينمايانند و لكن آئينها مختلف است بعضي كوچك است و بعضي بزرگ بعضي راست و بعضي كج و بعضي صاف و بعضي با كدورت و بعضي بيرنگ و بعضي رنگين و هر كس از آن بقدر قابليت خود مينمايد و هر كس حكايتي از او بتصور خود ميكند ، تا يار كه را خواهد و ميلش به كه باشد ، نميبيني كه اگر آئينه مستقيم و راست و صافي و بيرنگ باشد و بيعيب تو صورت خود را در آن ميبيني و آن صورت را نسبت بخود ميدهي و اگر كج و معيوب باشد و با كدورت آن صورت را از خود دور ميكني و خود را از آن دور مينمائي ميگوئي اين صورت من نيست چنانكه فرنگيان آئينهٔ ساختهاند كه چون انسان در آن نظر كند صورت خوك ميبيند و اگر آن آئينه را بدست انسان دهند و صورت [ص 294] خوك بر آن ظاهر بيند هرگز نميگويد كه اين صورت من است پس از اين جهت شد كه بديها همه از خلق است و اصل حيات و هستي و پايندگي همه از خداوند پس آئينه اگر از خود چيزي داخل صورت نكرد و صورت را بر همان فطرت اصلي خود گذارد صورت راست و درست ظاهر خواهد شد و اگر از خود چيزي بر آن گذارد بقدر همان صورت از طور انسانيت خواهد افتاد بفهم اين مثلهاي نيك را و بفهم از آن مطلبهاي الهي را پس چون همه خلق آئينِهاي نماينده انوار خدا شدند و آئينِها در صفات خود مختلف شدند پس هر آئينهٔ كه از لوث كثرت و اختلاف پاكتر شد نماينده آن نور اعظم بهتر و بيشتر شد و هر آئينهٔ كه آلوده بكثرت شد بقدر آلودگي از نمايش آن انوار محروم شد و معلوم است كه آن اصل همه ايجاد و اصل همه حوادث كه باقي حوادث همه از نمايشهاي اويند يا آن دل كه همه خلق همه اعضا و جوارح اويند يا آن تخم كه كل خلق همه شاخ و برگ اويند يا آن دريا كه همه ايجاد موجهاي اويند يا آن مداد كه كل موجودات حروف اويند آن پاكتر است از كثرت همه خلق و معتدلتر است از جميع حوادث و منزهتر است از صفات جميع كاينات بلكه بطوري است كه در او هيچ بوئي از كثرت و آلودگي نيست و هيچ رنگي و شكلي از براي او مصوّر نيست چگونه و حال آنكه جميع رنگها و شكلها از چيزهائي است كه بواسطه او پيدا شد و همه در زير مقام اويند و او بالاتر از همه است پس بهيچ وجه آلايش اينها در آن نيست چنانكه آسمان اصل زمين است و كثافت زمين در آسمان نيست و غيب اصل شهاده است و روح اصل تن است و بهيچ وجه آلايشهاي تن در روح نيست و نپندار از اين مثلهائي كه زدم آنكه آن مخلوق اول [ص 295] بمنزله آب است و ساير بمنزله موج يا او مانند مداد است و باقي حروف يا او تخم است و ساير شاخ و برگ زيرا كه اين مثلها را ما در اين كتاب از براي نزديك شدن ذهنها ميآوريم و الا حاشا و كلا كه اين طور باشد بلكه اگر مثل بياوريم بآفتاب و نور آفتاب باز بجهت نزديك شدن است و الا نه اين است كه اين مثلها را از عالم آلودِها ميآورم و آلودگي مثل پاك ميشود و گرفتارگي مثل رها ميشود پس اين مثلها كه در اين كتاب ميآوريم هر يك بجهت نزديك شدن از راهي است و الا مثل از براي بلند در رتبه پست يافت نميشود پس مغرور باين مثلها مشو و بلند را قياس به پست مكن و همه مقصود آن بود كه بداني كه آنكس كه اصل همه خلق است و ساير خلق از نور او خلق شدهاند پاك است از آلايش كل پس آنكه اصل خلق است پاك است از شبيه بودن بذاتهاي خلايق و شبيه بودن بصفتهاي ايشان و از شبيه بودن بتركيب ايشان پس او را نه مكاني است و نه وقتي و نه رتبهٔ و نه طوري و نه طرزي كه شبيه باشد بساير خلق و چون چنين است نماينده شده است از براي صفات خداوند و مينمايد آنها را چنانكه هست بدون تفاوت كه يك سر موئي غير از آنچه هست داخل آنها نكرده زيرا كه از خود چيزي ندارد بد نگفته است آن شاعر كه گفته :
ز بس بستم خيال تو تو گشتم پاي تا سر من تو آمد خورده خورده رفت من آهسته آهسته
و مثل اين حكايت مثل هواست كه مابين تو و آنچه ميبيني فاصله است و يقيناً هست و بهيچ وجه خودش پيدا نيست و همه پيدائي از براي آن چيزي است كه ميبيني حتي آنكه اگر كسي چيزي بتو بنمايد مثلاً دست خود را برآرد و بگويد اين چيست در جواب خواهي گفت كه دست تو است [ص 296] و بهيچ وجه از هوا چيزي بنظر تو نميآيد و نخواهي ديد مگر دست او را و اين هوا باين لطافت خلقي است از عناصر اين عالم و چگونه خواهد بود حالِ لطافت كره آتش كه بالاي هواست و چگونه خواهد بود لطافت آسمانها كه بالاي كره آتش است و چگونه خواهد بود لطافت كرسي و چگونه خواهد بود لطافت عرش اينها همه در عالم جسم ميباشند پس وقتي كه جسم باين لطافت ميشود و ممكن است كه باين طور لطيف بشود كه بهيچ وجه خودنما نشود پس چگونه خواهد بود حالِ عالم غيب و هر گاه عالم غيب آنقدر لطيف شد چگونه خواهد بود لطافت عالم مشيت الهي كه غيب و شهاده بآن پيدا شدهاند و هفتادهزار مرتبه كثيفتر ميباشند از مشيت الهي پس بهبين كه لطافت خلق بكجا ميرسد پس بهبين چگونه خواهد بود لطافت نور خلقِ اول كه پيش از آن هيچ موجودي و مخلوقي نباشد پس لطافت آن از عقلها و وهمهاي خلايق بالاتر است پس وقتي كه لطافت آن باين سرحد رسيد بهبين كه از خودي او هيچ اثري خواهد ماند يا نه و از خودش هيچ اسمي و رسمي باقي خواهد ماند يا نه البته از وجود خودش اثري در او نخواهد ماند بد نگفته است شاعر :
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار چكنم حرف دگر ياد نداد استادم
پس خلق اول آنقدر لطيف خواهد بود كه اگر عقول كل خلايق بهم شوند و بخواهند بنازكتر فهم خود از او اسمي جويند يا رسمي بينند نخواهند ديد پس وقتي كه بنهايت عقل از چيزي اثري نبينند او را بچه اسم خواهند ناميد و بچه رسم خواهند رسم كرد حاشا و كلا پس هر كس از او اسم و رسمي گويد تقصير در حق او كرده و او را از رتبه خلق اول بزير آورده و از منزله [ص 297] خود تنزل داده و حق او را ادا نكرده و او را نشناخته است بحق شناختن و يا اين است كه غيري را بنظر آورده و او را باسم خلق اول ناميده پس غلو كرده است در حق آن شخص زيرين كه آن را باسم خلق اول ناميده و يا تقصير كرده در حق خلق اول كه او را مثل ساير خلق انگاشته و بهر حال يكي از اين دو كفر را اعتقاد كرده و اگر ما در اين كتاب اسمي نالايق و رسمي ناشايست از او بتحرير آورده باشيم از جهت فهم تو است كه بفهمي نه از جهت اعتقاد ما در حق اوست حاشا و كلا پس كسي او را بحقيقت شناخته كه او را نديده باشد چه ديدن او نديدن اوست چنانكه كسي هوا را بحقيقت ديده كه او را نديده باشد چه هر كس چيزي ديده باشد آن هوا نيست بلكه آن غبار است و هواي لطيف ديده نميشود پس ديد هوا نديدن اوست و اين است معني حرفي كه بسياري از اوقات ميگوئيم كه معلوم بودن خدا در مجهول بودن اوست و معرفت او در عدم معرفت او و ظهور او در خفاي او پس آن موجود اول ديدنش در نديدن است و فهميدنش در نفهميدن و شناختنش در نشناختن و معلوم بودنش در مجهول بودن و پيدائيش در مخفي بودن و هر كه غير اين بهبيند او را نديده و غير او را ديده و باسم او ناميده پس وقتي كه چنين شد او را از خود نام و نشاني نباشد اصلاً و قطعاً و او را پيدائي نباشد و از همين جا بشناس مقام ناشناسان را پس هر كس اسم و رسمي اثبات كرد او ناشناساست و هر كس چنانكه ما گفتيم گفت شناسا و ظهور اين مطلب موقوف است بآنكه فصلي ديگر نيز بيان كنيم و دليلها و مثلهاي ديگر نيز بياورم .
فصل - بدانكه خداوند عالم بود و هيچ خلقي نبود نه معلوم و نه مجهول [ص 298] و نه لطيف و نه كثيف و نه بلند و نه پست و نه غيب و نه شهاده و نه ذوات و نه صفات و نه مكاني و نه زماني و نه جهتي و نه رتبهٔ و نه اوضاعي و نه آسماني و نه زميني هيچ چيز جز ذات مقدس او نبود فرد و يگانه بود و اول چيزي را كه خداوند عالم پيش از هر چه جز ذات مقدس او بود ايجاد فرمود ذات مقدس خاتم النبيين و سيد المرسلين صلوات الله و سلامه عليه بود كه هيچ پيشيگيرندهٔ بر او پيشي نگرفته و هيچ ملحقشوندهٔ باو نخواهد رسيد بلكه هيچ مخلوقي چنانكه دانستي طمع ادراك مقام او را نخواهد كرد و اينكه عرض كردم او را پيش از همه چيز خلق كرد از جمله چيزها رنگ است پس او را رنگ نباشد چرا كه رنگ بعد از او خلق شده است و رتبه او پيش از وجود رنگ است پس او را رنگ نباشد و از جمله چيزها شكل است و شكل بعد از او خلقت شده پس او را شكل نباشد و از جمله چيزها وزن است و رايحه است و كيفيت است و طرز و طور است و هيئت است و مكان است و زمان است و جهت است و رتبه است و پيدائي و پنهاني است و لطافت و كثافت است و چند و چون است و ماده و صورت است و نور و ظلمت است و پستي و بلندي است و كثرت و يگانگي و همچنين ساير آنچه ديدهٔ و شنيدهٔ و نشنيدهٔ همه اينها بعد از ايشان خلقت شدهاند و رتبه آن بزرگوار پيش از همه اينها خلق شده است و هيچ يك از اينها در ذات مقدس او راه ندارد چرا كه او بود دهرها و سالها كه عبارت از هزارهزار دهر باشد و هيچ چيز نبود نه معلوم و نه مجهول بلكه ميخواهم عرض كنم كه از جمله چيزها شنوائي و كري و بينائي و كوري و دانائي و ناداني و زندگي و مردگي بلكه اين بود و نبود كه ميداني و ميفهمي و قدرت و عجز و پايندگي و ناپايندگي و توانائي و ناتواني و صحت و مرض و پيش و پس [ص 299] و بالا و پست و فهم و نافهمي و هر چه گفتهايم و شنيديم و خواندهايم همه اينها چيز است و آن بزرگوار مقدس قبل از چيزها بوده است بلكه قبل از قبل بوده است پس پاك و مبرا است از همه آنها و هيچ از آنها در وجود مقدس او يافت نميشود پس وقتي كه لطافت خلق اول باين سرحد رسيد كجا از خود او پيدائي هست كه بتوان بر او اسم و رسمي قرار داد يا او را بتوان ديد و همچنين وقتي كه او قبل از همه چيزها شد پس قبل از فؤاد كل خلايق هستند پس از صفات فؤادهاي خلق مبرا هستند و قبل از همه عقلها و روحها و نفسها و طبعها و مادِّها و مثالها و جسمهاي خلايق ميباشند وقتي كه از قبل اينها همه شدند قبل از صفتهاي اينها هم هستند چرا كه ذات اينها پيش از صفتهايشان هستند و آن موجود اول قبل از ذات ايشان است چه جاي صفات ايشان پس وقتي كه كار باينجا رسيد ديگر كجا مجال فهم و ادراك در ذات مقدس او باشد و كجا كسي را حد آن است كه از آن اسمي و رسمي ياد كند و كجا كسي را ياراي آن است كه از او ذكري بر زبان آرد هيهات هيهات هيهات طلب مردود و راه مسدود است و طلب معرفت ايشان طلب محال است و كسي را راه بسوي ايشان نيست پس نهايت حظ ما و نصيب ما از معرفت ايشان اين است كه بحقيقت بفهميم كه ما نميتوانيم ايشان را شناخت و آنچه بخاطرها رسد همه از جور ماست نميبيني كه هر چه بچشمت آيد ديدني است و از جور چشم توست و هر چه بگوش تو آيد شنيدني است و از جور گوش تو است مجملاً هر چه بجسم خود دريابي جسماني است و هر چه بنفس خود دريابي نفساني و هر چه بعقل خود دريابي عقلاني است و هر چه بفؤاد خود دريابي فؤادي است و همه از عالم تو است پس بگو : [ص 300] بكنه ذاتش خرد برد پي ، اگر رسد خس بقعر دريا ، بلكه اين ممكن است و آن ممكن نيست پس بفهم كه هيچ ملك مقربي را و هيچ نبي مرسلي را روا نباشد كه طمع ادراك مقام ايشان را كند چه جاي ادراك ايشان و ايشان منزه و مبرا هستند از اسم و رسم و نعت و وصف و مدح و ادراك و شعور هر چه ماسواي ايشان است پس از اين جهت فرمود يا علي خدا را نشناخت كسي جز من و تو و مرا نشناخت كسي جز خدا و تو و تو را نشناخت كسي جز من و خدا پس وقتي كه امر لطافت ذات مقدس او بجائي رسيد كه از لطافت بالاتر شد و از بالاتر بالاتر شد كسي را چه حد آنست كه در او از او خودي ببيند پس چنين كسي اول موجودات و اشرف كاينات ميتواند بود چنانكه اجماعي مسلمين است و شيعه و سني بر اين اتفاق دارند كه آن بزرگوار اول ما خلق الله است و هر چه جز اوست بعد از آن است درياب آنچه را كه ميگويم كه در هيچ بياني باين واضحي نخواهي شنيد و در هيچ كتابي روشنتر از اين نخواهي ديد و از هيچ كس راستتر و درستتر و بحق سزاوارتر از اين بيان نخواهي ديد .
فصل - جاهلان پندارند كه غير از اين عالم عالمي نيست و غير از اين تنها از براي مردم مقامي بالاتر نيست و پيغمبر همين جسم خاكي است كه در اينجا ظاهر بود و رتبهٔ ديگر بالاتر نفهميدهاند و ندانستهاند و هيهات هيهات بالاتر از اين عالم هزار هزار عالم است و در هر عالم آدمي است پس هزار هزار آدم است كه هر يك دخلي بديگري ندارند و پيغمبر از آن عالم بالا در هر عالمي جلوه فرموده و لباس آن عالم را درپوشيده و با [ص 301] اهل آن عالم سخن گفته تا باين عالم تشريففرما شدهاند و لباس اين عالم را پوشيدهاند و با مردم سخن گفتهاند و رسالت خود را رسانيدهاند پس در هر عالمي ظاهر شد بلباس آن عالم تا نوبت باين عالم رسيد چنانكه گفتهام و بد نگفتهام كه :
نوبت آن شد كه اندر روزگار جلوهگر بيپرده آيد پردهدار
نور يزدان مظهرآرائي كند جلوه از بهر تماشائي كند
آئينه گيرد براي طوطيان از پس آئينه بگشايد زبان
جلوهگر در چنگل منقار و دم گويد اني طائر من جنسكم
گويد اني طاير يوحي الي كز پس اين پرده گويائيست حي
جلوهگر گردد بسان طوطيان تا سخنسنجي كند تعليمشان
تا بر ايشان راز خود اِنها كند از زبانشان سرّ خود افشا كند
گر نگشتي جلوهگر چون طوطيان كي گرفتندي فرا از آن زبان
نطقهاي ماست از آئينهدار خاك را با نطق و گويائي چه كار
نوبت آن شد كه سرّ حسن يار آشكارا گردد اندر روزگار
لنتراني را تري گردد بدل نور حق بنمايد از صبح ازل
بيجهت پيدا شود اندر جهت بي صفت گردد هويدا در صفت
پس آن بزرگوار لباس عالم اجسام پوشيده در ميان ايشان راه رفت و با ايشان سخن گفت و حقيقت آن بزرگوار را دخلي باين جسم نيست و نسبتي با اين نه هيهات بد نگفتهام كه :
جاهلا اين نور علييني است نه همين جسمي كه تو ميبيني است
پس اين خيالهاي خام را از سر بيندازيد و افهام خود را در اين خاكدان زندان [ص 302] ننمائيد و سعي كنيد كه بالاتر رويد تا از بالاتر شويد پس از براي آن بزرگوار مقامهاي بيشمار است و اين مقام يكي از مقامهاي ايشان است و كسي كه جز چشم ظاهر ديگر ندارد پندارد كه همه همين است پس هر گاه ميشنود كه آن بزرگوار از عقلهاي مردم لطيفتر است تعجب ميكند بلكه در باطن قلب خود انكار ميكند اگر چه نتواند بزبان چيزي بگويد يا اگر بشنود كه پيغمبر را خداوند قبل از اين خلق خلقت كرده بود بهزارهزار دهر تعجب ميكند كه اين شخص كه از پدر و مادر خود بعمل آمده بود چگونه هزارهزار دهر قبل از موجودات بوده است و لكن وقتي معرفت باين سخنها پيدا كرد بعد چنين احاديث و آيات شنيد هر چيزي را در موضع خود ميگذارد .
فصل - نميدانم اين امر عظيم را بچه زبان بيان كنم و چگونه برشته تحرير درآورم ،
چون نمايم سينهها تنگ است تنگ چون كنم دلها بسي سنگ است سنگ
و اگر مردم را تحمل بود
در مديحش داد معني دادمي غير اين منطق لبي بگشادمي
و لكن آنچه خدا خواسته است ميشود و بقدر طاقت مردم اشاره بآن كردهام و انشاء الله خواهم كرد و لكن بطوري كه اهلش از آن بهره برند و بر جهال پنهان بماند و لا قوة الا بالله پس عرض ميشود بعد از اين مقدمات كه شك نيست كه مردم مأمور بمعرفت خداوند هستند و بايد توحيد آن نمايند بطوري كه خود خود را بآن ستوده و شهادت بوحدانيت خود داده است چنانكه ميفرمايد شهد الله انه لا اله الا هو يعني شهادت داده است خداوند اين كه نيست خدائي جز او پس بايد كه جميع خلق اين شهادت را بدهند چنانكه خود او شهادت [ص 303] داده است بيگانگي خود و اين شهادت را در نزد خلق داده است نه در ذات خود چرا كه ذات او يگانه است و غيري در آنجا نيست كه شهادتي باشد و شهادت را از براي خلق داده است در نزد خلق و آن شهادت در نزد هر كسي هست و آن شهادت همان نور الله است كه در هر كس خداوند قرار داده است كه فؤاد او باشد و خلق بايد خداي خود را بآن نور بشناسند و عرض شده است مكرر كه هر نوري صاحب نوري دارد چرا كه نور بي منير نميشود و نور شهادت منير است از براي آئينه بر يگانگي خود يعني آفتاب از براي آئينه در نزد آئينه شهادت ميدهد كه آفتابي غير از من نيست و آئينه آن شهادت را درك ميكند چرا كه در اوست و بايد آن آئينه آن شهادت را قبول كند و بپذيرد چرا كه آفتاب شهادتش درباره خودش قبول است و دروغ نميگويد و مطلع و آگاه است بر يگانگي خود پس هر آئينهٔ كه تصديق كرد آن شهادت را دليل آن است كه صاف و راست است و اگر آن شهادت را قبول نكرد دليل آن است كه خودش شكسته است نميبيني كه عكس شاخص در آئينه شكسته متعدد ميشود و شكسته آن است كه يگانه نباشد و خوردِهاي بسيار كنار هم افتاده باشد پس هر خوردهٔ حكمي ميكند و عكسي مينمايد پس آفتاب شهادت ميدهد كه من يگانهام و آئينه خورد خورد شهادت ميدهد كه آفتابهاي بسيار است چرا كه خودش صاحب كثرت است پس آئينه در اين هنگام مشرك است پس هر شرك كه باشد از آئينههاست و از آفتاب جز شهادت بيگانگي چيزي ديگر سرنزده است بفهم چه ميگويم پس آفتاب كبير و سراج منير شهادت بيگانگي خود داده و بندگان نيز بايد يگانه شوند و شهادت آن را بجان خرند و جز قول او قولي نگويند و جز طور ستايش او طوري ديگر آنرا نستايند و بدانكه عكس در آئينه ستايش آفتاب است [ص 304] مر خود را و آفتاب خود ستايش بزرگ كرسي است مر خود را كه از براي كل عالم خود را بآن ستوده زيرا كه نور آفتاب از نور كرسي است چنانكه نور چراغ از آتش پنهاني است پس نور كرسي پنهان است از ديدِهاي اهل عالم چرا كه ديدِهاي اهل عالم را آن طاقت نيست كه نور كرسي را بهبينند پس نور كرسي از پس حجاب آفتاب از براي اهل عالم جلوهگر شده است و خود را بآن آشكار ساخته تا خلق عالم بتوانند آنرا نظر كرد و از او منتفع شد و اگر نه اين بود نور كرسي كل عالم را ميسوخت و ديده اهل عالم را كور ميكرد پس در پس حجاب آفتاب درآمده و آن لباس را در بر كرده است و براي جهانيان جلوهگر شده است تا از زيادتي نور آن كه بعالم ميتابد مردم منتفع شوند و پي بمعاش و معاد خود بهبرند و آفتاب شهادت كرسي است بر نور خود از براي اهل عالم و گويا آفتاب خطاب بكرسي كرده ميگويد :
ز بس بستم خيال تو تو گشتم پاي تا سر من تو آمد خورده خورده رفت من آهسته آهسته
نظر كن كه هيچ آثار ظلمت در وجود آفتاب ميبيني حاشا و كلا چيزي جز نور نيست و سر تا پا اندام آن همه نور است و نوري نيست مگر از كرسي و همچنين شعله چراغ هر نوري كه دارد از آتش غيبي است و چون آتش از ديدِهاي خلق بالاتر بود و از شدت لطافت ديده نميشد در دود لطيف جلوهگر شد و دود را عرش عظمت خود ساخته و از پس حجاب دود آشكار شده پس شعله شهادت آتش است از براي اهل خانه بر حرارت خود و آنچه در آئينهها افتاده است شهادت شعله است بر حرارت آتش و شهادت آتش كجا و شهادت شعله كجا از اين جاست كه پيغمبر صلي الله عليه و آله [ص 305] فرموده است انت كما اثنيت علي نفسك لااحصي ثناءً عليك يعني تو چناني كه خود خود را ستودهٔ من ستايش تو را نميتوانم بشمار درآورم پس ستايش آتش مر ذات خود را شعله است و ستايش شعله آن چيزي است كه در آئينه است و بهبين شعله حرارتش بيشتر است يا آنچه در آئينه است اين است كه گفتهام :
لايق ذكر ثنايت جز تو كيست و ز تو جز تو هيچ كس آگاه نيست
بلكه ميخواهم عرض كنم كه حقيقت ثناي آتش همان شعله است و از شعله بالاتر خود آتش است نه ثناي آتش پس حقيقت و حق ستايش آتش همان است كه خودش ستوده است نه غير حال اين شعله چنان ستايشي است براي آتش كه بهيچ وجه اغراق و دروغ و خلاف در آن نيست و تقصير و غلوي در آن راه ندارد پس نه از ستايش آتش بالاتر رفته و نه از آن كوتاهي كرده است بلكه تمام جلوه آتش در اوست و تمام او آئينه نماينده آتش است و نه او را از خود خبري و نه از غير در او اثري است و بد نگفتهام اين اشعار را و محل ذكرش آمده است اگر چه بسيار باشد پس ذكر ميكنم آنها را انشاء الله عرض كردهام كه :
شعله نبود غير دودي باصفا كو فنا در نار گرديد از وفا
از خودي بگذشته يكسر او شده مظهر اني انا النار آمده
نيست نار اما همه اوصاف نار در وجود او همي دارد قرار
نيست نار اما همه افعال نار از وجود او همي گشت آشكار
نار خود سوزنده شعله آلتي است نار افروزنده شعله آيتي است
دود تيره از كجا سوزنده بود خود همه ظلمت كي افروزنده بود
چون گذشت از هر چه جز مقصود نار نار هم شد طالب مقصود يار [ص 306]
چون كه داد اندر ره نار آنچه داشت نار هم اوصاف خود در او گذاشت
شد حبيب نار و هم محبوب او طالب نار آمد و مطلوب او
چونكه بگذشت از خودي در حب يار گشت خود آئينه حسن نگار
باري اين سخن را منتها نيست رجوع بمطلوب خود كنيم تا از خزانه غيب چه بعرصه ظهور ميآيد پس شعله ستايش آتش غيبي شد و نام و نشان آن بي نام و نشان و عرض كردهام :
هر كه او مشتاق وصل نار شد بايدش با شعله دايم يار شد
و اين سخنها يكي از هزار و اندكي از بسيار است و اگر نه اين بود كه اين مطلب را نبايد صريح نوشت و تفصيل داد ميديدي كه چسان بيان ميكردم و اگر اين كتاب عربي بود ميديدي كه در كتاب و سنت غير اين چيزي نيست مجملاً كه معرفت بيان آنست كه خداوند را توحيد كني چنانكه خود خود را توحيد كرده و او را بيگانگي بهپرستي و اين مطلب را در اينجا ايراد كردم نه در قسمت توحيد اگر چه غير از اين چيزي در آنجا ننوشتهام بجهت آنكه در معرفت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و محبت او و اعتراف باو كسي صادق و خالص است كه خداوند را بيگانگي بشناسد و او را بي شريك عبادت كند خالصاً مخلصاً كه اگر نه خدا را باين طور بشناسد در محبت پيغمبر صلي الله عليه و آله كاذب است زيرا كه دوست حقيقي پيغمبر صلي الله عليه و آله كسي است كه از شعاع او باشد و از شعاع او كسي است كه مؤمن باشد و مؤمن كسي است كه موحد باشد و خدا را بيگانگي بپرستد پس هر كس در معرفت خدا مقصر است در حب او مقصر است و خداوند مردم را بتوحيد امر كرده تا در حب آن بزرگوار صادق شوند و بحب ايشان امر كرده تا در توحيد صادق باشند پس باين جهت معرفت [ص 307] بيان را در اينجا ذكر كرديم و همين قدرها كه ذكر شد كافي است از براي هر كس كه شعوري داشته باشد .
در معرفت معاني و اين مقام بالاترين مقامات حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه از براي آن بزرگوار بالاتر از اين مقام مقامي نيست و نهايت مقامات عارفين كه آن بزرگوار را شناختند همين مقام است و هر كس باين مقام معرفت رسيد و پيغمبر را صلي الله عليه و آله باين طور شناخت بنهايت معرفت آن بزرگوار رسيده چرا كه معرفت بيان معرفت خداوند عالم است و دخلي بمعرفت پيغمبر صلي الله عليه و آله ندارد و ذكر مقامات وجود آن بزرگوار از مقام معاني نميگذرد و اين مقام هم تا اين زمانها مخفي بوده است و جز سينهاي طيب طاهر و دلهاي پاك و پاكيزه سينهٔ و دلي ديگر متحمل آن نبوده است و نيست و اين فقير در خصوص اين معرفتهاي چهارگانه كه معرفت بيان و معاني و ابواب و رسالت باشد فوائدي نوشتهام بزبان عربي و بقدر امكان در آنجا اين معارف را شرح دادهام هر كس كه از اهل علم باشد از آن كتاب فائده تمامي ميبرد ولي حيف كه اينجا نميتوان آن را چنانكه بايست شرح داد و انشاء الله بقدر مقدور كوتاهي نميشود و ميدان اين مقام براي جولان قلم وسيعتر است و شرح اين مقام هم بايد در چند فصل بشود .
فصل - بدانكه معاني در زبان عرب جمع معني است يعني يكي را معني ميگويند و هر گاه بسيار شد معاني ميگويند و معني در زبان عرب بمعني آن چيزي است كه ظاهر شده باشد و چون تو بواسطه كلام آنچه در دل داري آشكار ميكني و ظاهر مينمائي آن را معني ميگويند پس ظاهر را معني ميگويند [ص 308] چنانكه گياه را در زبان عرب معني زمين ميگويند كه زمين آنرا اظهار كرده و آشكار نموده است و مقام معاني خدا يعني پيدائيها و جِلوِها و ظهورهاي خداوند و شك نيست كه خداوند جل شأنه چنانكه سابقاً دانستي از ادراك خلايق برتر است و خلايق را در رتبه ذات خداوند ذكري نيست و از جنس ذات خداوند مدركي ندارند تا خدا را بآن مدرك شناسند و از براي معرفت هم خلق شدهاند لهذا خداوند جل شأنه جلوه فرموده از براي خلق بنور خود و وصف فرموده خود را از براي خلق بصفت خود تا او را بآن صفت بشناسند و آن صفتها معاني خداوند عالم ميباشند يعني جلوِهاي او و نورهاي او كه آنها را در ملك آشكارا كرده است پس چون اين مطلب را دانستي عرض ميشود كه معاني را دو مقام است يكي معاني بلند كه آنها را معاني عليا ميگويند و يكي معاني پست كه آنها را معاني سفلي ميگويند و كلام ما در اين مقام در معاني علياست يعني ظهورهاي علياي خداوند و انشاء الله در اين مقام بقدر ميسور شرح ميدهيم .
فصل - بدانكه خداوند عالم جل شأنه يگانهٔ است كه از براي او جزو و جزوي نيست و ازلي است كه از براي او نهايتي نيست و ثابتي است كه از براي او تغيير و تبديلي نيست و اول چيزي كه از او بروز كرد نوري بود بلانهايت كه نه او را اولي بود و نه او را آخري و اينكه گفتم از او بروز كرد نه معنيش آن بود كه از ذات او بيرون آمد بلكه او را ايجاد كرد نه از مادهٔ و خميرهٔ پيشي و نه در صورتي و هيئتي و نه در وقتي و نه در مكاني و نه بجهت علتي و سببي و نه با آلتي و نه در جهتي و نه در او چندي قرار داد و نه در او چوني نهاد و نه از براي او رتبهٔ قرار داد غير از ذات يگانه همان [ص 309] نور اعظم و تجلي اكرم اما از براي او مادهٔ و خميرهٔ نبود بجهت آنكه از ذات خودش كه ممكن نبود چيزي جدا شود و از آن ايجاد نمايد و چيزي ديگر هم كه نبود و اين نور اول چيزي بود كه خدا خلق كرد پس از براي آن ديگر ماده و خميره نخواهد بود مثل آنكه كوزهگر كوزه را از گل ميسازد و نجار كرسي را از چوب ميسازد يا در اين عالم خدا انسان را از گل خلق ميكند آن نور چنين نبود و آن را از چيزي نيافريد بلكه بي ماده آنرا اختراع كرد و باز نه چنان است كه نوري از ذات خداوند جدا شد چنانكه نور آفتاب از آفتاب جدا شده باشد و اين گمان جهال است چرا كه نور آفتاب بآن سبب از آفتاب حاصل ميشود كه آفتاب جرمي است نوراني و صورتي دارد براق و شفاف و همچنين نور چراغ از چراغ جدا ميشود بجهت آنكه چراغ هم جسمي است نوراني و صورتي دارد براق و شفاف و اما خداوند عالم جل شأنه ديگر صورتي ندارد و براقي و شفافي در ذات خداوند نيست ذاتي است يگانه و از براي آن ماده و صورتي نيست بلكه احدي است جل شأنه پس آن نور اول نه اين است كه از ذات خداوند جدا شده باشد و برهاني ديگر آنكه عكس آفتاب و نور آفتاب با صورت آفتاب مطابق است و نسبت دارد نميبيني كه نور آفتاب گرد است چون گردي آفتاب و زرد است چون زردي آفتاب و درخشنده است همچون درخشندگي آفتاب و مطابق است با او از هر جهت و ميتوان از صورت آفتاب پي بنور آفتاب برد و از نور آفتاب پي بصورت آفتاب برد و خلق حادثند و در ذات خدا مذكور نيستند و از خلق نميتوان معرفت ذات حاصل كرد و خلق حادث مطابق با ذات قديم نيست و مساوي با او نيست بخلاف نور آفتاب كه مساوي با صورت آفتاب است و مطابق است [ص 310] بطوري كه هيچ تفاوت ندارند بهبين كه اگر عكس چراغ را در آئينه بسنجي بعينه همان صورت چراغ است و اگر با پرگار اندازه آن نور را بگيري با صورت چراغ مساوي و اگر رنگ آنرا بسنجي بعينه رنگ صورت چراغ است پس حاشا كه حادث مطابق با ذات خدا باشد يا عكس ذات او باشد اينها همه ظن جهّالست كه گاهي بجهت مثَل حرفي از حكما شنيدهاند و آنرا نفهميدهاند و ندانستهاند كه مثَل از همه طرف درست نميآيد و خدا و خلق را چنان گمان كردهاند پس حاشا كه آن نور اول عكس ذات خدا باشد بلكه خداوند آن را خلقت كرده و اختراع كرده است بي نسبتي با ذاتش و بي وابستگي و اينكه جهال عرفا ميبينند كه در حادث محال است كه چنين چيزي بشود و لامحاله در مابين هر نور و صاحبش نسبتي و مطابقهايست و از اين جهت در خدا هم همين طور حكم كردهاند آيا نميدانند كه هر چه در حادث جايز است در قديم محال است و معني قديم با معني حادث دو تاست و آيا نميدانند كه شبيه بحادث حادث است چنانكه ظاهر است پس چگونه ميشود كه پيدا شدن نور اول اين طور باشد و اگر ميگويند آنجا اين طور است ميگوئيم پس بايستي كه در خلق اين طور محال باشد و حال آنكه مشاهده ميبينيد كه در خلق اين مطلب يافت ميشود و حضرت اميرالمؤمنين صلوات الله عليه ميفرمايد كه آنچه در خلق جايز است در قديم محال است پس چون نور و منير در خلق هست پس در خالق شايسته نيست پس ذات خدا منير اين نور نيست و اين نور عرض ذات خدا نيست چنانكه نور چراغ عرض چراغ است پس خداوند اين نور را اختراع كرد و كيفي ندارد و اين است فرق ميان كار خدا با كار خلق حضرت صادق فرمودند كه چيزي را از عدم خلق نميكند مگر خدا پس اين نور را بي ماده [ص 311] خدا اختراع كرد و نسبتي و رابطهٔ و تعلقي بذات ندارد و عارض ذات خدا نيست چنانكه شاعر صوفيه گفته است :
من و تو عارض ذات وجوديم مشبكهاي مشكوة وجوديم
و سبب آنكه عارض ذات نميتواند باشد آن است كه عَرَض بجوهر خود اتصال دارد و جوهر منتهي بعَرَض ميشود پس اگر عَرَض حادث و مخلوق باشد متصل با حادث و مخلوق و منتهي بمخلوق حادث و مخلوق است و اگر عَرَض قديم است لازم آيد دو خدا باشد و حاشا كه آن نور عَرَض باشد پس محض اختراع است كه از عدم بوجود آورده است نه بآن معني كه عدم جائي است يا فضائي است كه چيزي را از آنجا آورند بلكه يعني نبود بهيچ وجه و يكدفعه ايجاد كرد و چنين است قدرت خدا و اگر بگوئي نميفهمم ميگويم حق داري چرا كه تو را مدركي نيست در ميان آن نور و خداوند كه آن مدرك خلق آن نور را مشاهده كند و بفهمد و وجود تو چندين مرتبه از آن نور پستتر است پس وجود تو از آنجا نيست كه بفهمي كه چگونه ايجاد آن را كرده است و من هم كه عرض ميكنم و تحقيق مينمايم آنچه در مرتبه پائين ميبينم از آنجا نفي ميكنم ميگويم آنجا چنين نيست چرا كه اين صفت پائينهاست و آنچه در پائين است در آن بالا نيست چرا كه آنچه در پائين است از خواص پائين است و به بالا نميرود مثل آنكه هر گاه در زمين رودخانِها بهبيني و كوه و تلها بهبيني و كثافتها بهبيني خواهي گفت كه اينها از صفات كثيف است و در آسمان نيست حال تو بآسمان نرفتهٔ و او را نفهميدهٔ ولي آنچه در كثيفها ديدهٔ از آن نفي كردهٔ و جهال آنچه در كثيفها ميبينند در لطيف همان طور ميخواهند اثبات كنند و اين خطاست پس [ص 312] وصفي كه من كردم همه نفي صفتهاي پست بود نه اثبات چيزي و همچنين نعت ما از براي خداوند عالم در تمام علم ما نفي كردنِ صفتهاي خلق است از خالق بخلاف جهال كه ميخواهند صفتهاي خلق را از براي خالق بگويند و اين خطاست و يكي ديگر آنكه ما اين صفتها را كه ميكنيم در معاني سفلي خواندهايم و معاني سفلي آيت و علامت و صفت معاني علياست و از آنجا اين حرفها را ميزنيم باري حاصل آنكه خداوند آن نور را خلق كرده است از عدم بي ماده و بي خميره و اما آنكه آن نور را مطابق صورتي خلق نكرد چرا كه خدا را كه صورتي نيست و بغير از خدا هم چيزي نبود و اول چيزي كه خلق كرد اين نور بود پس اين نور را مطابق صورتي خلق نكرده است و خود همين نور اول چيزي است كه خلق شده است و اما نه در وقتي و نه در مكاني بجهت آنكه اين نور اول خلق است پس و پيش ندارد كه در آن پيش وقتي باشد و مدتي باشد و مكاني و فضائي نبود كه در آن مكان آنرا خلق كند و همين نور اول مخلوق است و قبل و بعد يعني پيش و پس ندارد و اما آنكه علتي ندارد بجهت آنكه ذات خدا كه علت خلق نميتواند بشود و پيش از اين نور هم علتي نيست پس علتي غير از ذات خود اين نور نيست اما آنكه ذات خدا علت خلق نيست بجهت آنكه اگر گوئي علت آن است كه بتواند خلق را معدوم كند و موجود كند و اگر بخواهد باشد و اگر نخواهد نباشد پس اين علت نيست و بر فرضي كه اين را علت گوئي اسمي است براي خدا گذاشتهٔ و عجالةً بحثي در اسم گذاردن نداريم نهايت فارسيان خدا ميگويند و تركان تاري ميگويند تو علت ميگوئي و اگر ميگوئي علت يعني آنكه نميتواند خلق نكند و حكماً بايد خلق دايم با او باشد و او بي خلق محال است چنانكه مثل ميآورند [ص 313] كه آتش علت سوختن است و نميشود كه آتش باشد و نسوزد اگر اين طور ميگوئيد خدا را ناچار كردهايد و گفتهايد كه خدا نميتواند كه خلق نكند و خدا را عاجز كردهايد نعوذ بالله و اين غير طريقه مسلمانان است و كتاب و سنت هم رد اين قول را ميكنند و ضروري مسلمين و مدلول كتاب و سنت آن است كه خدا اگر بخواهد جميع ماسواي خود را معدوم كند ميتواند چنانكه نبود و خلقت كرد و حال آنكه ما ميگوئيم كه اگر ذات خدا علت باشد و حكماً بايد خلق با او باشد پس بايستي كه كل خلق قديم باشند چرا كه نبايد از آن تخلف كند زيرا كه علت اگر عين ذات خدا باشد ذات كه قديم است پس علت بودنش هم قديم است پس هميشه علت بوده حال اگر خلق حادث است پس نبودهاند و معدوم بودهاند و خدا ايشان را موجود كرده است پس در حال معدوم بودن چگونه شد كه علت هست و معلول كه مخلوق باشد نيست و اگر ميگوئي حال عدم از براي خلق نيست و واجب است كه موجود باشند پس قديم ميباشند و اگر گوئي خدا خداست و خلق خلق ، خدا علت است از براي خلق در رتبه خلق گويم اين برميگردد باينكه ميگويم آيا خلق مذكور در ذات خدا هستند يا نه اگر بگوئي مذكور نيستند ميگويم پس خدا علت نيست زيرا كه علت وقتي علت است كه آن اثر در ذاتش مذكور باشد چنانكه وقتي آفتاب علت نور است كه نور در ذات آفتاب مذكور باشد و صورت آفتاب نوراني باشد نميبيني كه اگر آفتاب صورتش نوراني نبود و تاريك بود نور نداشت پس وقتي علت نور است كه نور در خودش باشد حال چه گونه ميشود كه خدا علت خلق باشد و خلق در ذاتش مذكور نباشند اگر گوئي مذكورند گويم لازم آيد كه خدا احد نباشد و اگر گوئي مذكور نيستند پس گويم علت نيست و گفتن علت [ص 314] محض اسم است و بر اسم بحثي نيست باري در اين كتاب همين قدر هم از اين حرفها زياد است چه جاي زياده از اين لكن بد نيست باعث معرفتي ميشود و اگر في الجمله عوام تأملي كنند يا از كسي بپرسند و پيش كسي بخوانند ميفهمند و ما اين كتاب را كه ارشاد العوام نام كرديم نه مقصود عوام بحت است بلكه صاحبان شعور ايشان را خواستهايم و صاحبان شعور انشاء الله اگر بخوانند ميفهمند نهايت قدري مطالب را عاميانهتر نوشتهايم كه بيشتر مردم بلاد عجم بهره برند و اما آنكه او را با آلتي نساخته است بجهت آنكه چيزي قبل از آن نيست و ذات خدا هم آلت ساختن چيزي نميشود و از حال خود تغييري نميكند و اما آنكه او را در جهتي خلق نكرد زيرا كه پيش از آن چيزي نبود و جهتي نبود و همه جهتها بواسطه او پيدا ميشود و همچنين او را چند و چوني نبود چرا كه همه چند و چون بعد از او و بواسطه او پيدا شده است پس چگونه ميشود كه در او يافت شود چيزي كه بواسطه او بايد پيدا شود و همچنين از براي او رتبهاي نبود بجهت آنكه همه رتبِها بواسطه او پيدا ميشود پس آن همان ذات نور بود و بس و از اين جهت كه خالي از همه اينها بود از براي آن كثرت و بسياري نبود بلكه از براي آن نهايتي نبود و از اين جهت ظهور يگانگي حق سبحانه و تعالي شد و صفت خود او را قرار داد و خود را بآن ستود هر كس آن را شناخت صفت خدا را شناخت و هر كس آنرا نشناخت صفت خدا را نشناخت و اين صفت اعظم اعظم اعظم خداست و خدا را بالاتر از اين صفتي ديگر نيست و اعظم از اين ظهور ديگر نه پس هر كس اين را شناخت آنقدر كه ممكن است از صفت خدا شناخته و هر كس اين را نشناخت هيچ خدا را نشناخته زيرا كه ذات خدا كه شناخته نميشود و صفت [ص 315] خدا هم كه اين است نشناخته پس هيچ خدا را نشناخته است پس همه همت بايد در معرفت اين نور اعلي اعلي اعلي كرد كه آنرا بشناسند .
فصل - چون دانستي كه اين نور اعلي اعلي اعلي قبل از همه مخلوقات است بدانكه اين نور را نهايتي نيست چرا كه هر چيزي بحد خود متناهي ميشود چنانكه چيزي مثلاً مربع است از هر طرف ميرسد بآن خط و آنجا تمام ميشود و مربعي غير از ذات آن چيز است چنانكه اگر چوبي را بر شكل مربع بسازي اصل معني چوب غير از مربعي است نميبيني كه ميشود كه چوب سه گوشه و پنج گوشه و دراز و پهن باشد پس چهار گوشه و سه گوشه و پنج گوشه و درازي و پهني غير از معني چوب است و چوب باين شكلها متناهي ميشود و قطعهٔ از آن باين واسطه از قطعه ديگر جدا ميشود حال با آن نور شريف اعلي هيچ شكلي و هيئتي نيست كه بآن شكل متناهي شود بلكه آن قبل از همه هيئتها و شكلها خلق شده است و همه هيئتها و شكلها در چيزهائي است كه بعد از آن خلق شده است پس آنرا حدي و هيئتي نيست و از اين جهت متناهي نيست و آنرا صورتي نيست و از همه صورتها و شكلها بالاتر است و از آلايش همه شكلها و صفتها و هر چه غير از ذات خود آن نور است پاك و مبراست پس از اين جهت محيط است بهر چه غير از خود اوست و مقدم است بر همه صفتهاي الهي و اسمهاي او و همه از جِلوِهاي اوست پس باين جهت نوري است كه محيط بهر چيزي است و قدرتي است كه هر چيزي را فرا گرفته است و رحمتي است كه كل ماسوا را در بر دارد و علمي است كه هيچ چيز را فروگذاشت نكرده و شنوائي است كه هيچ چيز بر او پوشيده نيست و بينائي است [ص 316] كه هيچ چيز از او مخفي نيست و حيوتي است كه موت در آن راه ندارد و سلطنتي است كه هيچ عجز در آن يافت نميشود و قهاريتي است كه هيچ چيز از تحت قهر او بيرون نيست و صفتي است كه جميع صفتها و كمالها در تحت اوست و همچنين بلكه ميخواهم عرض كنم كه چون اول ما خلق الله است و سابق بر هر موجودي است علمي است كه ضدش جهل نيست زيرا كه آن علم كه ضدش جهل است از شعاع او و ظهور او خلقت شده است و تحت رتبه اوست و بينائي است كه ضدش كوري نيست و شنوائي است كه ضدش كري نيست و حيوتي است كه ضدش موت نيست و قدرتي است كه ضدش عجز نيست و غالبي است كه ضدش مغلوبيت نيست و قهاري است كه ضدش مقهوريت نيست زيرا كه اينها همه بواسطه او و باو خلقت شده است و همه زير پاي اوست و اگر او علمي بود كه ضدش جهل بود بايستي كه جهل خلقت نشود و اگر بينائي بود كه ضدش كوري بود بايستي كوري خلقت نشود و چون ديديم كه همه ضدها در عالم خلقت شدهاند دانستيم كه او از همه بالاتر است نميبيني كه از آتش سردي نميآيد و از منير ظلمت نميتابد پس چون ديديم كه سردي و گرمي و نور و ظلمت و همه اضداد از او پيدا شده دانستيم كه او موصوف بهيچ يك از آن دو ضد نيست كه اگر موصوف بيك ضد بود ضد ديگر از آن سرنميزد بفهم كه چه ميگويم و اعتقادات خود را صحيح كن .
فصل - چون دانستي كه مقام اين نور مقام ظهور و جلوه كلي خداست جل شأنه كه از اين كليتر و محيطتر خدا را اسمي و رسمي نيست و جلوهٔ از اين عظيمتر نباشد پس همه اسمها و صفتهاي ديگر همه فرع وجود مقدس [ص 317] اين بزرگوار ميباشند و همه از نور مطهر او پيدا ميشود نميبيني در اين عالم مركب را مثلاً كه پيش از همه حروف خلقت ميشود و بهيچ وجه شكل حروف در آن نيست و پاك است از صفت همه حرفها و كلي است بجهت آنكه نه الف است نه باء و نه جيم و نه ساير حروف و همه حروف از آن پيدا ميشود پس از مركب الف ميسازي و باء و جيم و همچنين ساير حروف را و همه حروف وجودشان فرع وجود مركب است اگر مركب باشد آنها ممكن است كه باشند و اگر مركب نباشد آنها ممكن نيست يافت شوند پس چگونه ميشود كه مركب محيط بهمه حروف نباشد و از همه حروف آگاه و مطلع نباشد و حال آنكه حروف چيزي غير از مركب نيست و چيزي از خارج با مركب گرد نيامده كه حروف از آن دو پيدا شود بلكه همه همان مركب خالص است كه بشكلهاي حروف درآمده است يا آنكه هر گاه تو در آئينهخانه بنشيني و در آئينِهاي كوچك و بزرگ عكس تو بيفتد اصل همه تو هستي و همه آن عكسهاي مختلف كه در آئينهها افتاده است سبب همه و اصل همه تو هستي و وجود آنها بسته بوجود توست پس تو اصل آنهائي و همه فرع تو هستند و هر يك حكايت طرفي از قد و رخساره تو را ميكنند و اصل همه در پيش توست پس آن جلوه اعظم اعظم اعظم خداوند اصل همه صفتهاست و حقيقت همه اسمهاست از براي خداوند عالم چرا كه بديهي است كه هر چه غير از خداست حادث است و اول همه مخلوقات آن بزرگوار است و اشرف همه اوست و هر چه غير از اوست در زير رتبه اوست بطوري كه هرگز ممكن نيست كه باو برسند بلكه طمع ادراك مقام او را نمايند و هيچ چيز هم پيش از ايشان نيست پس بايستي باجماع مسلمين كه اسمها و صفتهاي خداوند همه از نور مقدس [ص 318] او باشند و فرع وجود او باشند و قوام وجود آنها و ثبات آنها همه بآن ذات مقدس باشد و واضحتر از اين اين مطالب را در اين كتاب عاميانه نميتوان نوشت و بر فرض نوشتن عوام نميتوانند فهميد لهذا بهمين طورها كفايت ميشود و انشاء الله كافي است و حاصل مطلب معرفت معاني آنست كه شخص معتقد آن باشد كه حضرت خاتم النبيين صلوات الله عليه و آله ظهور اول خداست جل شأنه و جلوه اعظم اوست و هر چه بتوان از او اسمي ياد كرد و ذكري نمود فرع مقام آن بزرگوار است و او اشرف و اعلي و اعظم از همه است و اسم اعظم اعظم اعظم خداوند عالم همان بزرگوار است و هر كس مقام اسم اعظم بودن آن بزرگوار را بشناسد و خدا را بآن بخواند دعوت او رد نخواهد شد و شناختن آن بطور اجمال كه لايق اين اوقات است همين است كه ذكر شد و اگر گوش شنوائي بودي و فهم لطيفي از آنچه در همين جا ذكر كردم ميتوانست مطلب را بفهمد و لكن دگر زياده از اين نزد عاقلان بيجاست و واضحتر از اين جايز نيست نشنيدهٔ كه گفتهاند :
اسم اعظم چونكه كس نشناسدش سروري بر كل اسما باشدش
پس بهمين مختصر بگير و در آنچه گذشت فكر كن تا اگر نصيب تو باشد آن را بفهمي .
فصل - معاني سفلي كه قبل از اين نام برديم في الجمله اشاره بآن بد نيست ، بدانكه چون يافتي كه پيغمبر صلوات الله و سلامه عليه و آله اشرف مخلوقات است و بالاتر از همه موجودات است حتي از عقلهاي خلايق بالاتر است و از فؤادهاي ايشان برتر است و هيچ كس را مدركي از جوره پيغمبر صلوات الله عليه [ص 319] و آله نيست چرا كه از جنس او اگر در مردم بودي حكماً خلق بآن مقام رسيدندي و آخر بعد از نهايت ترقي كردن بمقام رسالت رسيدندي و اين محال است كه رعيت بكثرت رياضت و عبادت نبي شوند و پيغمبر گردند و چون محال است كه پيغمبر شوند همين دليل آنست كه از جوره ذات پيغمبر در خلق نيست چنانكه از جوره ذات خدا در خلق نيست پس چون مقام ايشان بالاتر است از ادراك خلق پس معرفت آن مقام اصلاً براي خلق محال باشد و بآن نتوانند رسيد و چون كل خلق از شعاع ايشان خلق شدهاند و تو ميداني كه شعاع هر صاحب شعاعي شباهت بآن صاحب شعاع دارد چنانكه شعاع آفتاب در زردي و گردي و درخشاني شبيه بآفتاب است و شعاع ماه در سفيدي و سردي شبيه به ماه است پس همچنين شعاع ايشان هم لامحاله شباهت بايشان دارد چنانكه فرمودند شيعه ما بنور خدا متصلتر است از شعاع آفتاب بآفتاب و شيعه را شيعه گفتند بجهت آنكه از شعاع ايشان خلق شدند و مشايعت و متابعت ايشان نمودهاند در اخلاق و افعال و اقوال ايشان بايشان و چون بمقام تشيع رسيدند و شيعه شدند و آئينه وجود ايشان آن قدر صافي و لطيف شد كه نماينده آن نور مقدس شد و آئينه سر تا پا نماي آن بزرگوار شدند لامحاله مطابق ميشوند در صفت با آن بزرگوار اگر چه مطابق نباشند با او بذات نميبيني كه عكس آفتاب در آئينه مطابق است با آفتاب آسمان در صفت و مخالف است با او در ذات بيمناسبت نيست قول شاعر كه گفته است :
ميان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان است
باين طور كه ماه گردون را چنانكه هست اشرف بداني و اين شعر در خضوع و تذلل تو باشد نه در محل افتخار باري پس شيعه با صاحب شعاع در صفت شباهت دارند و در ذات نه چنانكه در دعا حضرت صاحب الامر ميفرمايد هيچ [ص 320] فرقي مابين تو و ايشان نيست مگر آنكه ايشان بندگان تو و خلق تو هستند همچنين صورت تو در آئينه هيچ فرقي با صورت تو ندارد مگر آنكه صورت تو اصل است و آن فرع است همچنين شيعه هيچ فرقي با پيغمبر صلي الله عليه و آله در صفات و اخلاق و احوال ندارد مگر آنكه آن پيغمبر است و آن رعيت آن مولاست و آن بنده آن صاحب نور است و آن نور آيا نشنيدهٔ كه سيد شهدا صلوات الله و سلامه عليه وقتي كه علياكبر را بميدان فرستادند فرمودند خدايا گواه باش بر اين قوم كه بيرون رفت بسوي ايشان شبيهترين خلق به پيغمبر خدا از حيثيت خلقت و اخلاق و گفتار و تو ميداني كه حضرت علياكبر شيعه بودند نه امام بودند و نه پيغمبر بودند و يكي از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام بودند و ميفرمايد كه شبيهترين مردم بودند به پيغمبر در رفتار و گفتار و حال آنكه خدا به پيغمبر ميفرمايد انك لعلي خلق عظيم يعني اخلاق تو اي پيغمبر بسيار بزرگ است باري مقصود شباهت شيعه بود به پيغمبر (ص) پس خداوند در آئينه وجود شيعه عكس مرتبِها و مقامهاي پيغمبر (ص) را انداخته است تا بآن عكس پيغمبر خود را صلي الله عليه و آله بشناسند و بمعرفت آن پي برند و اگر نه اين بود كه عكس نور آفتاب در آئينه افتاده بود هرگز آئينه سنگ ظلماني معرفت آفتاب جهانتاب حاصل نكردي پس چون عكس آفتاب در دل آئينه افتاد و آفتاب خود را از براي آئينه بآن عكس وصف كرد و آن عكس را آيت خود قرار داد در نزد آئينه آئينه را ممكن شد شناختن آفتاب و باين واسطه آفتاب را شناخت و همچنين اگر نه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله عكس وجود خود را در دلهاي مؤمنين و در آئينه وجودشان انداخته بود احدي معرفت او را حاصل نكردي و لكن حال كه انداخته است بآن عكس ميتوان رسيد و بآن [ص 321] ميتوان متحد و متصل شد و در آن عكس شرح مقامهاي پيغمبر صلي الله عليه و آله كه بايد مردم اعتقاد كنند شده است و بآن واسطه اعتقاد بمعرفتها و مقامهاي پيغمبر صلي الله عليه و آله ميتوانند حاصل كرد و آنچه را كه در لوح وجود ايشان نوشته شده خواند و مقصود از معاني سفلي آن معاني است كه در آن عكس صورتپذير گشته است و در آئينه وجود شيعه شرح داده شده است و شيعه هر چه بگويد و بفهمد از اين مقامات و مقامات توحيد و احوال مشيت الهي همه را در لوح وجود خود ميخواند و در آن عكس مشاهده مينمايد پس فهميدي كه با وجودي كه اين همه ميگوئيم كه شخص بذات خدا نميرسد و بمشيت الهي و وجود خاتم النبيين صلي الله عليه و آله نميرسد و با وجود اين سخنها ميگوئيم از كجا ميگوئيم و كلماتمان مخالف نيست پس شيعه كتاب مبيني است كه در او ثبت شده است جميع علوم و تكليفها و اعتقادها كه از او خواستهاند هر كس آن حروف را خواند باين مطالب آگاه ميشود و لكن آن حروف را نميتوان خواند مگر بتعليم استاد بالغي كاملي كه ترا از ابجد آن آگاه كند و كتاب آنرا بتو بياموزد و همين قدرها در بيان معاني در اين كتاب عاميانه كفايت ميكند انشاء الله تعالي .