فصل - بدانكه خداوند عالم اول چيزي را كه از مرتبِهاي انسان خلقت ميفرمايد عقل اوست چرا كه آن لطيف‌تر و شريف‌تر و پاكيزه‌تر مرتبِهاي انسان است و معلوم است كه نوري كه از چراغ پيدا ميشود هر جزو از نور كه روشن‌تر و لطيفتر است نزديك‌تر بچراغ است و هر چه دورتر ميشود كم‌نورتر و ظلماني‌تر و سردتر و كثيف‌تر است پس اول آن نور كه بهتر است پيدا ميشود از چراغ و بعد آن نور كه كثيف‌تر است و از اين است كه حكما همه اتفاق دارند كه اول چيزي كه خدا خلق كرد پيش از همه چيزها عقل است بعد از آن آن عقل تنزل ميكند و روح پيدا ميشود و معني آنكه تنزل ميكند نه اين است كه جاي خود را خالي ميكند و خودش بزير ميآيد بلكه عقل در جاي [ص 262] خود هست و نوري از او ميتابد كه آن نور در رتبه پست‌تر است از آن عقل و كثيف‌تر است و اگر خود عقل ميآمد و روح ميشد ديگر بايستي كه عقل برطرف شود مثل آبي كه يخ ميشود ديگر آب نيست و همان يخ است و لكن تنزل عقل بروح مثل تنزل نور نزديك بچراغ است بآن نور دورتر و نور نزديك در جاي خود هست و اگر آن نباشد همه نورهاي بعد از او برطرف ميشود پس آن بجاي خود هست و نور دورتر هم از او پيدا ميشود و پست‌تر است پس نور دورتر تنزل نور نزديك‌تر است پس عقل چون تنزل كرد روح پيدا شد و روح نور عقل است و عقل در سر جاي خود هست بعد بهمين سياق روح تنزل كرد و نفس شد و نفس تنزل كرد و طبيعت شد و طبيعت تنزل كرد و ماده شد و آن تنزل كرد و مثال شد و مثال تنزل كرد و جسم شد و جسم تنزل كرد و عرش شد و آن تنزل كرد و كرسي شد و آن تنزل كرد و آسمان شمس شد و آن تنزل كرد و آسمان زحل شد و همچنين آسماني بآسماني تا آنكه آسمان قمر تنزل كرد و آتش شد و آن تنزل كرد و هوا شد و آن تنزل كرد و آب شد و آن تنزل كرد و خاك شد و خاك آخر تنزلهاي عقل است و در هر مرتبه تنزلي آن نور كثيف‌تر و غليظتر شد تا آنكه مثل اين خاك كثيفي كه شنيدي شد و اين تنزلها مثل پوستي است كه بر روي مغز كشيده ميشود مثل آنكه روغن بادام تنزل كرد و مغز بادام شد و آن مغز تنزل كرد و پوست نازك مغز شد و آن تنزل كرد پوست كلفت درشت بادام شد همچنين عقل مغز همه اين پوستهاست و اين پوستها هر يك بر روي ديگري كشيده شده است و هر پوستي را كه نازك كني يا برداري زيرش پيدا ميشود نمي‌بيني كه خاك حياتي ندارد و لكن در خاك كرم متولد ميشود و حس و حركت در آن پيدا ميشود و آثار روح از پس [ص 263] پوست جسدش پيدا ميشود و همچنين است نطفه كه جمادي است همين كه طبخ گرفت از پس پرده آن حيات پيدا ميشود و آثار حيوة جلوه‌گر ميشود خلاصه اين مرتبِها مانند مغز و پوست ميباشند و عقل مغز همه است و از اين جهت عرب عقل را لُب ميگويد و فارسي لُب مغز است و خدا صاحبان عقل را اولوا الالباب ميفرمايد يعني صاحبان مغزها پس چون اين مطلب را دانستي عرض ميشود كه وقتي كه عقل كه مغز كل است اين همه پوستها را بخود گرفت و از پس اين پوستينها نشست تا در اين عالم آشكار شد اين نهايت تنزل او بود و از اين مطلب تعبير شده است كه خداوند باو فرمود كه ادبار كن يعني پشت كن بمن و بزير برو پس پشت كرد و بزير آمد آنقدر كه ميتوانست بعد خطاب باو شد كه اقبال كن پس رو كرد بخداوند عالم و اول كه بناي رو كردن گذاشت نطفه بود علقه شد بعد مضغه شد بعد استخوان شد بعد گوشت بر او روئيد بعد از آن حيوة در او دميده شد و بعد از آن طفل شد و بيرون آمد و خورده خورده شعور گرفت و بالا رفت تا آنكه عقل پيدا كرد و بالغ شد و خورده خورده ترقي كرد تا بنهايت كمال رسيد و عقل در او آشكار شد و عقل شد چنانكه بعد خواهد آمد در معرفت نقبا و نجبا انشاء الله تعالي پس در همه اين احوال بناي ترقي گذارد تا بسرمنزل و مقام خود رسيد و به وطن مألوف خود بازگرديد و فرمان‌برداري امر خدا را كرد پس عقل اول چيزي بود كه موجود شد از مرتبِهاي انسان و آخر چيزي است كه آشكار ميشود از مرتبهاي انسان مثل آنكه اول حبه گندم را ميكاري و حبه است و موجود بعد حل ميشود و ساق ميشود و برگ و سنبله ميشود و باز در آخر حبه ميشود موجود پس همان حبه كه در اول موجود بود در آخر ظهور فرمود پس بطور كلي هر چه در اول موجود ميشود [ص 264] بايد در آخر ظهور كند و چون اين مطلب را دانستي عرض ميشود كه اجماعي اهل اسلام است كه پيغمبر اشرف خلق خداست و خدا اشرف از اوئي نيافريده است و در اين حرف كسي را شبهه نيست پس چون اشرف خلق خدا شد بايد اول موجودي باشد از موجودات و سابق بر او چيزي نباشد كه اگر بود او پرنورتر و لطيف‌تر بود چرا كه نزديك‌تر بخدا بود پس اول او خلقت شده بود چنانكه مثلش را از نور چراغ يافتي پس چون باجماع مسلمانان كه دليل واضح است بر فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله آن بزرگوار اشرف خلق خدا است پس اول خلق خدا بود و از اين جهت خدا در قرآن نازل كرد كه ايشان اول خلق خدايند و در اخبار شيعه و سني وارد شده است كه آن بزرگوار اول خلق خداست پس بايد كه آن بزرگوار در عالم ظهور آخري همه پيغمبران باشد و وقتي بيايد كه عالم مستعد ظهور آن بزرگوار شده باشد چنانكه روح در تن ظاهر نميشود مگر بعد از آنكه همه تن درست شد و همه اعضا در جاي خود خلقت شد و مستعد فرمان‌برداري روح گرديد و همچنين عقل وقتي در سر آشكار ميشود كه روح و تن مستعد گرديدند از براي فرمان‌برداري عقل و عمل كردن بتدبير و تكليف آن پس همچنين بايد كه اول خلق خدا وقتي بيايد كه عالم مستعد ظهور آن بزرگوار شده باشد و فهمهاي مردم مستعد تكليفها و اطاعت آن بزرگوار شده باشد تا ظهور او و امر و نهي او لغو و عبث نشود نمي‌بيني كه اگر كسي بلغت هندي مثلاً در ميان اهل ايران كه زبان هندي نميدانند سخن بگويد لغو است چرا كه كسي فهم كلام او را نميكند و همچنين شاه بايد وقتي بيايد كه نوكران و فراشان منزل را آراسته و پيراسته كرده باشند تا لايق نشستن سلطان بشود آنگاه سلطان بيايد پس همچنين همه پيغمبران مقدمة الجيش [ص 265] آن بزرگوار ميباشند و آمدند بجهت مستعد كردن عالم از براي آمدن آن بزرگوار و از براي نُضج دادن عالم از براي اطاعت و فرمان‌برداري آن عالي‌مقدار پس باين دليلها كه عرض شد ظاهر شد كه اول موجودات بايد خاتم پيغمبران باشد و خاتم بايد اول موجودات باشد و اگر كسي گويد كه اين دليل دلالت كرد بر آنكه پيغمبر صلي الله عليه و آله بايست آخرتر از كل موجودات ظاهر شوند بجهت آنكه اول كل موجودات بودند پس سبب چيست كه بعد از ايشان هم خلق بسيار آمدند و ميآيند يا آنكه بايست كه حضرت امير عليه و آله السلام اشرف از ايشان باشد يا آنكه صاحب الامر عجل الله فرجه اشرف از همه باشد چرا كه آخرتر از همه آمده است عرض ميشود كه در آن دليل كه عرض شد شك و شبهه نيست و بايد راه اينها را فهميد پس سبب آنكه حضرت امير و ائمه عليهم السلام بعد از ايشان بودند و اشرف هم نبودند اموري چند است اولاً آنكه ايشان پيغمبر نبودند و امام و خلفاي پيغمبر بودند و امام و خليفه آشكاركننده باطن و سر امر پيغمبرند و باطن و سر پيغمبر شريف‌تر از ظاهر و علانيه پيغمبر است پس از اين جهت آخرتر آشكار شدند با وجود آنكه بعد از كل ائمه باز پيغمبر رجوع ميفرمايند بدار دنيا تا ظاهر و باطن هم مطابق شود و در اينجا دو سرّ معلوم شود يكي آنكه باطن ولايت از ظاهر نبوت شريف‌تر و بهتر است و دويم آنكه باطن نبوت از باطن ولايت شريف‌تر و بهتر است پس امام پس از پيغمبر آشكار شد تا دلالت بر آن كند كه باطن ولايت شريف‌تر است از ظاهر نبوت و باز رجوع ميكنند بدار دنيا بعد از همه ائمه تا ظاهر شود كه باطن نبوت سرّ باطن ولايت است و باز نبي اشرف است پس ظاهر نبي از ظاهر ولي اشرف است [ص 266] و باطن نبي از باطن ولي اگر چه باطن ولي از ظاهر نبي اشرف باشد با وجود آنكه بعد از اين به برهان ثابت ميشود كه همه اين چهارده نفس نور واحدي و طينت واحدي هستند و در حقيقت يك شخصند كه بصورتهاي مختلف آشكار ميشوند چنانكه كتاب خدا و سنت رسول صلي الله عليه و آله باين دلالت ميكند و اما ساير خلق كه بعد از حضرت رسالت‌پناهي آمدند سبب آن بود كه فرستادن انبيا بجهت ارشاد و هدايت خلق است و اگر حضرت پيغمبر ما صلي الله عليه و آله آخرتر از همه خلق ميآمدند مقارن نفخه صور پس ديگر دعوتي نبود و هدايتي حاصل نميشد وانگهي آخر كه آمدند ثمري در بعثت و رسالت حاصل نميشد و فرستادن لغو ميشد و خداوند كار لغو نميكند و جوابي ديگر از اين مطلب آنكه خلقِ اول بايد در ظهور مؤخر باشد از همه كليات نه جزئيات نمي‌بيني كه اول بدن درست ميشود بطور كلي و بعد روح در آن ظاهر ميشود و بعد از ظهور روح باز بدن در نشو و نماست و از او تحليل ميرود و بدل ميرسد و همچنين عقل پس از روح پيدا ميشود ولي روح كلي و بعد از ظهور عقل باز روح باقي است و قوت و ضعف در روح پيدا ميشود و اين امر بجهت مصالح اين دنياست و همچنين نبات در عالم پيدا شد پس از جماد و بعد از نبات جماد باقي است و زياد و كم ميشود و حيوان پيدا شد پس از نبات و باز نبات باقي است و زياد و كم ميشود و همچنين حيوان پس از نبات و انسان پس از حيوان و معذلك خلق باز زياد و كم ميشود ولي نوع كامل پس از نوع ناقص است پس همچنين حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ظاهر شدند پس از كليات ساير خلق و پس از كليه جماد و نبات و حيوان و انسان و انبيا و بعد هر يك از اينها باز ظاهر ميشود حتي انبيا هم بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله هستند و ظاهر ميشوند مثل حضرت عيسي و ادريس [ص 267] و خضر و الياس و پيغمبراني كه در رجعت ميآيند بجهت نصرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و لكن مبعوث بشريعتي نيستند و تابع اين شرعند چرا كه بعد از ظهور عالي و كامل‌تر ناقصهاي سابق همه بايد تابع باشند و هر ناقصي هم كه بعد موجود ميشود بايد تابع كامل باشد مثل آنكه بعد از ظهور روح كل بدن بايد تابع باشد و بعد از ظهور عقل روح و تن بايد تابع شوند بفهم اين كلمات نغز را اگر فهم داري كه در جاي ديگر نخواهي يافت پس معلوم شد كه بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله كه روح عالم بود باز بايد عالم برقرار باشد و جماد و نبات و حيوان و انسان بيايند و پيغمبران هم باشند و لكن مبعوث برسالت و نبوت نباشند مگر بهر خدمتي كه پيغمبر ما صلي الله عليه و آله يا اوصياي او ايشان را امر بآن كنند پس در حكمت اختلاف پديد نيامد و مطلب همان بود كه عرض شد و معلوم شد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله خاتم پيغمبران است و روح كل عالم است باين جهت كه بعد از همه در اين عالم آمد و باز عقل كل است چرا كه در رجعت باز خواهد آمد و مطلب از اين فصل بيان همين بود .

فصل - اگر بخواهي بداني كيفيت رساندن پيغمبر صلي الله عليه و آله تكليف جمادات و نباتات و حيوانات را بسوي ايشان پس بشنو كه خداوند در قرآن ميفرمايد و لكن رسول الله و خاتم النبيين يعني پيغمبر صلي الله عليه و آله آخري همه پيغمبران خداست كه ديگر هيچ جوره پيغمبري از هيچ درجهٔ و رتبهٔ بسوي مردم نخواهد آمد پس بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله ديگر پيغمبري بر جمادات و نباتات و حيوانات و انسان مبعوث نخواهد شد و اگر كسي ديگر مبعوث شود آن آخر باشد و اجماعي جميع مسلمانان است كه پيغمبر ما صلي [ص 268] الله عليه و آله آخر پيغمبران است پس چون اين مطلب واضح شد پس عرض ميكنم كه اين مطلب كه در نظر است بسي مطلب بزرگي است و تا كل هوش خود را جمع نكني اين مطلب را درنيابي و چون مقدمه‌اش دراز است مطلب را از دست مده و ملتفت باش كه اين مقدمه چگونه آن مطلب را آشكار ميكند بدانكه بدليل و برهان معلوم شده است در اين كتاب و ساير كتابهاي ما كه پيغمبر صلي الله عليه و آله اول چيزي است كه خدا او را خلق كرده است و قرآن بر اين نازل شده است و سني و شيعه بر اين اتفاق دارند حتي آنكه الي الآن در گلدستِهاي بغداد فرياد ميكنند كه السلام علي اول ما خلق الله و گاه باشد كه پانصد حديث بر اين دلالت كند از احاديث شيعه و سني كه آن بزرگوار اول چيزي است كه خدا آفريده است و باز كتاب خدا و سنت رسول صلي الله عليه و آله دلالت ميكنند كه هر چه غير از آن بزرگوار است از نور او خلق شده‌اند و او آفتاب فروزان عالم امكان است و جميع عرصه امكان بنور جمال آن ذو الجلال منور گرديده است و آن بزرگوار بلندتر است مقامش از مقام كل خلق بهزارهزار دهر و هر دهري صدهزار سال است كه هر سالش صدهزار ماه باشد كه هر ماهش صدهزار هفته باشد كه هر هفته‌اش صدهزار روز باشد كه هر روزي مثل هزار سال از سالهاي اين دنيا باشد و اگر بالقوه حساب داري حساب كن پس بلندي مقام آن بزرگوار از ساير خلق خدا باين مقدار راه است يعني هر گاه مرغ تندروي كه بهر بال زدن هفتاد همسر اين دنيا را قطع كند در كل آن هزارهزار سال به‌پرد بمقام ايشان نخواهد رسيد خداوند ايشان را در آن رتبه بلند و مقام عالي آفريده بود كه هيچ كس با ايشان نبود و از شعاع ايشان در آن هزارهزار سال راه پائين‌تر پيغمبران را آفريده كه صد و بيست [ص 269] و چهارهزار پيغمبر باشند و چون ايشان را آفريد همه را بر فطرت آفريد چيزي نميدانستند مگر هر چه خدا تعليم فرمايد پس حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله را خداوند فرو فرستاد در ميان ايشان پس ايستاد در ميان ايشان ولي بلباس خود ايشان و بشكل و صورت خود ايشان كه اگر بصورت اصلي خود ظاهر ميشد جميع اهل آن عرصه مي‌سوختند و هلاك ميشدند بلكه بعدم مي‌شتافتند پس بلباس خود ايشان ظاهر شد و لكن لباسي كه از همه لباسهاي ايشان فاخرتر و بهتر بود و زباني كه از همه زبانهاي ايشان فصيح‌تر بود و جمالي كه از همه جمالهاي ايشان جميل‌تر بود مجملاً بصورت كامل آن رتبه آشكار شدند و همان صورت ايشان بمنزله دل بود در ميان آن پيغمبران و آنها بمنزله اعضا بودند و فرق مابين صورت آنها و صورت پيغمبر صلي الله عليه و آله مثل فرق دل بود با ساير اعضا پس صورت آن بزرگوار كه در آن عالم بود بمنزله دل جسماني بود و نور اصلي آن بزرگوار بمنزله روح بود در آن دل پس آن صورت بواسطه روحي كه در تن داشت با انبيا سخن گفت و سخنان خدا را كه باو وحي شده بود بايشان رساند پس آن صورت رسول و پيغمبر بود بسوي آن جماعت و نور حقيقت كه در دل او افتاده بود وحيي بود كه باو شده بود پس سخن نميگفت مگر بوحي خدا بلكه سخن نميگفت در او و از او مگر خداوند عالم و ظاهر نبود از او و در او مگر خداوند عالم پس بجهت ابلاغ رسالت در ميان قوم ايستاد و گفت الست بربكم و محمد نبيكم و علي و احدعشر من ولده و فاطمة الصديقة اوليائكم الستم توالون اولياء الله و تعادون اعداء الله پس خود آن بزرگوار لسان الله بود در سخن گفتن با ايشان و سخن گفت و همه گفتند چرا توئي خداي ما و محمد صلي الله عليه و آله و علي بن ابي‌طالب و يازده فرزندش [ص 270] و فاطمه صديقه عليهم السلام اولياي ما هستند و دوستان ترا دوست ميداريم و دشمنان ترا دشمن ميداريم پس پيغمبر صلي الله عليه و آله لسان خدا بود در اداي سخن و روي خدا بود در خطاب انبيا پس خداوند با ايشان سخن گفت و ايشان با خدا سخن گفتند و اجابت پيغمبران مختلف شد بعضي زودتر جواب دادند بدون تأمل و ايشان اولوا العزم شدند كه حضرت نوح و ابرهيم و موسي و عيسي باشد و بعضي ديگر اندكي تأمل كردند و جواب گفتند كه ايشان پيغمبران مرسل باشند كه باهل عالم مبعوث شدند و بعضي پس از تأملِ بسيار جواب دادند كه آنها ساير پيغمبران باشند و درجِهاي پيغمبران باين واسطه تفاوت كرد بعد اين چهار كلمه را آن بزرگوار براي ايشان تفصيل داد كه اگر اقرار بتوحيد كرديد مقتضي آن آنست كه چنين و چنين كنيد و اگر بنبوت من اقرار كرديد مقتضي آن آنست كه چنين و چنين كنيد و اگر بولايت علي و يازده فرزندش اقرار كرديد مقتضي آن آنست كه چنين و چنين كنيد و اگر دوستان خدا را دوست و دشمنان خدا را دشمن ميداريد مقتضي آن آنست كه چنين و چنين كنيد پس هر كس تأمل در اصل چهار كلمه نكرده بود در فرع آنها هم تأمل نكرد و بلافاصله قبول كرد و هر كس تأمل در اصل كرده بود در فرع هم تأمل كرد پس كوتاهي در فرع از آن روز دليل كوتاهي در اصل شد و كوتاهي در اصل باعث كوتاهي در فرع شد و رتبه پيغمبران باين واسطه تفاوت كرد و عملهاي ايشان باين واسطه مختلف شد و از اين است كه از بعضي ترك اولي سرزد و از بعضي سرنزد و بعضي پيغمبران مبتلا بمصيبت‌ها از راه عقوبت شدند و بعضي نشدند پس هر كس در اصول تأمل كرده بود در فروع هم تأمل كرد و خداوند او را عقاب كرد و هر كس تأمل نكرده بود مستحق عقوبت هم نشد و چون رجوع هر چهار اصل بيك [ص 271] اصل است و آن ولايت اولياي خدا و براءت از اعداي خداست چرا كه هر كس اين را دارد همه را دارد و هر كس اين را ندارد هيچ يك را ندارد چنانكه در مثَل مي‌بيني كه موحدين در عالم بسيارند ولي توحيد بايشان نفع نميكند اگر بنبوت قائل نشوند و قائل بنبوت هم نفع نخواهد ديد تا قائل بولايت آل‌محمد عليهم السلام نشود و قائل بولايت هم نفع نخواهد ديد تا قائل بولايت اولياء و بيزاري از اعداء نشود پس شرط منتفع شدن از آنها اين آخري است پس اگر نباشد نفع نخواهد كرد و اگر اين درست شد معلوم است كه همه درست شده است نه از اين جهت كه اين شريف‌تر از توحيد و نبوت است ولي بجهت اينكه اين كاشف از آنهاست و دليل آنهاست پس هر كس اين را دارد دليل آن ميشود كه در آنها صادق بوده و نفع خواهد ديد و هر كس اين را ندارد دليل آن است كه در آنها كاذب بوده و نفع نخواهد ديد و اين باعث آن نميشود كه شريف‌تر از آنها باشد و لكن اين مثل تن است و آنها مثل جان اگر تن نباشد دليل آنست كه جان نيست و اگر تن باشد و حس و حركت داشته باشد دليل آن است كه جان هست و حالا تن شريف‌تر از جان نباشد باري چون رجوع همه بولايت و براءت شد از اين جهت حضرت امير فرمود كه هر نبيي كه مبتلا ببلائي شد بجهت تأمل او شد در ولايت من و هر كس كه كامل شد بجهت مبادرت و شتافتن او بود بسوي ولايت من و ولايت آن بزرگوار ولايت اولياي اوست كه كاشف و دليل ولايت اوست و اين مطلب را هم بايد بداني كه ساير مردم در عالم پيغمبران نبودند كه خداوند عالم عهد ولايت ايشان را از پيغمبران بگيرد بلكه مقصود از اولياي خدا در آن عالم خود پيغمبران ميباشد پس عهد گرفتند كه يكديگر را دوست دارند [ص 272] و از مخالفين ايشان كه در سجين خلق شدند روگردان و بيزار باشند پس اين عهد دخلي بساير شيعيان ندارد چرا كه شيعيان از شعاع و نور ايشان خلق شدند و هرگز عهد بر آفتاب نبايد بگيرند كه بايد تولّاي نورهاي خود را داشته باشد چرا كه آفتاب به توجه و التفات خود نورها را باقي دارد و اگر تأمل درباره نورها كند از دو قسم بيرون نباشد اگر بي‌التفاتي كلي نمايد همه معدوم شوند بد نگفته است شاعر كه :

باندك التفاتي زنده دارد آفرينش را اگر نازي كند از هم بپاشد جمله قالبها

و اگر بي‌التفاتي جزئي نمايد همه تيره و تار شوند پس وقتي كه هستي و نيستي نور و ضعف و قوت او و حسن و قبحش و كمال و نقصش بسته بالتفات آفتاب باشد جاي آن نباشد كه از آفتاب عهد دوستي نورها را بگيرند پس چون مؤمنين را خدا از شعاع پيغمبران آفريد جاي آن نباشد كه عهد ولايت ايشان را از انبيا گيرند و حال آنكه در عالم پيغمبران نام و نشان از مؤمنان نبود باري پس از تمام شدن عهد پيغمبران خداوند از شعاع ايشان مؤمنان را آفريد و همه را در يك عرصه جمع گردانيد و باز حضرت خاتم النبيين را بسوي ايشان فرستاد و لباسي از جنس بشريت ايشان بر تن همايون او راست فرمود و اين لباس را بر بالاي لباس اول پوشيد و در ميان مؤمنان ايستاد و فرمود انا بشر مثلكم يوحي اليّ انما الهكم اله واحد يعني من بشري هستم مثل شما و فرق مابين من و شما همين است وحي ميشود بمن دائماً كه خداي شما خدائي است يگانه و اين وحي بهيچ كس ديگر نميرسد مگر آنكه از من بشنود و از من بپذيرد زيرا كه آن بزرگوار چون دل بود و سايرين مانند اعضا و هر حكم كه از روح غيبي برسد اول بدل ميرسد و دل از [ص 273] براي هر عضوي بزبان آن عضو ترجمه ميكند مثل اين حكايت مثل آئينه‌ايست كه در زير آفتاب گذارند و عكس او بر در و ديوار افتد پس آن آئينه بزبان فصيح گوياست كه اي در و ديوار من سنگي هستم مثل شما و هيچ فرقي در ميان من و شما نيست مگر آنكه از آفتاب جهانتاب وحي ميشود بمن كه روشن‌كننده عالم يكي است و اين وحي بهيچ كس غير از من نشده است و هر كس اين مطلب را فرا گرفته از من پذيرفته و منم رسول آفتاب بسوي شما همه بايد اطاعت مرا كنيد و از من بپذيريد پس خداوند عالم با لسان خود بيان فرمود كه الست بربكم و محمد نبيكم و علي و احدعشر من ولده و فاطمة الصديقة اولياؤكم الستم تتبعون انبياء الله و رسله و توالون اولياء الله و تعادون اعداء الله پس مردم مختلف شدند بعضي سبقت گرفتند بر همه و ايشان را سابقون گويند و خداوند ايشان را در قرآن ياد فرموده است كه و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار و الذين اتبعوهم باحسان رضي الله عنهم و رضوا عنه و ميفرمايد و السابقون السابقون اولئك المقربون و بعضي ديگر تابع شدند و بعد از ايشان جواب گفتند و بعضي از ايشان متأخر شدند و آخرتر از همه جواب گفتند و درجات هر يك بدين واسطه معين شد و عددهاي ايشان معلوم گرديد كه ديگر نه كم ميشود و نه زياد بعد فروع اين كلمات را بر ايشان عرضه كردند هر كس در اصول سبقت گرفته بود در فروع هم سبقت گرفت و هر كس در اصول تأمل كرده بود در فروع هم تأمل كرد پس باز معلوم شد كه تأمل در فروع از تأمل در اصول پيدا ميشود و در اين عالم خداوند از براي انبياي سابق هم ابداني چند قرار داد كه آن بزرگواران در آن ابدان جلوه كردند و بلباس بشريت درآمدند و ايشان باز در اين عالم دعوت پيغمبر صلوات الله عليه و آله را پيش از [ص 274] ساير مؤمنين قبول كردند چنانكه در عالم اول قبول كرده بودند و لكن اينجا هم بتفاوت يعني اولوا العزم پيشتر اجابت كردند و مرسلين بعد از ايشان و ساير انبيا بعد از ايشان چون در اين عالم هم دعوت تمام شد و پيش‌قدمان از متأخران جدا شدند خداوند از نور ايشان مؤمنان جن را آفريد و باز حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله را در عالم ايشان بلباس ايشان جلوه‌گر گردانيد و بزبان ايشان بهمان طور كه در عالم مؤمنان يافتي عرض تكليف فرمود بعضي سبقت گرفتند و بعضي تأمل كردند بهمان طور كه در عالم مؤمنان دانستي و خداوند مؤمنان را در عالم ايشان فرو فرستاد و در لباس ايشان درآورد و آنها هم پيش از طايفِهاي جن دعوت آن بزرگوار را اجابت كردند هر كس در حد خود بطوري كه گذشت و همچنين حضرات پيغمبران را نيز در لباس ايشان درآورد و آنها لباس اين عالم را بالاي لباس بشري پوشيدند و دعوت را پيش از مؤمنان در اين رتبه قبول فرمودند بطوري كه پيش دانستي و همچنين عالمي پس از عالمي آمدند بهمان سياق تا آنكه خداوند اين عالم را آفريد و حضرت پيغمبر را صلوات الله عليه و آله در اين عالم ظاهر گردانيد بلباس جسماني اين عالم و از براي او در اين عالم هفت لباس حاصل شد يكي بر بالاي ديگري و انبيا را ظاهر ساخت و از براي ايشان شش لباس حاصل شد يكي بر بالاي ديگري و مؤمنان را آورد و از براي ايشان پنج لباس حاصل شد يكي بر بالاي ديگري و جن را در اين عالم آورد و از براي ايشان چهار لباس حاصل شد يكي بر بالاي ديگري و ملائكه را آورد و از براي ايشان سه لباس حاصل شد يكي بر بالاي ديگري و حيوانات را آورد و براي ايشان دو لباس حاصل شد يكي بر بالاي ديگري و نباتات را آورد و ايشان يك لباس جمادي پوشيدند و در [ص 275] اين عالم ظاهر شدند و خود اين عالم هم كه عالم جمادات بود پس باز حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در ميان اين عالم ايستاد و فرمود الست بربكم و محمد نبيكم صلي الله عليه و آله تا آخر دعوت و اول كسي كه اجابت كرد پيغمبران بودند و پس از ايشان مؤمنان انس بودند و پس از ايشان مؤمنان جن بودند و پس از ايشان ملائكه بودند و پس از ايشان حيوانات طيبه بودند و پس از ايشان گياههاي طيب بود و پس از ايشان جمادات بودند هر يك سابقين ايشان پيشتر و لاحقين پس‌تر اجابت كردند اين است كه خداوند ميفرمايد تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيراً يعني مبارك است آن كسي كه قرآن را بر بنده خود نازل كرد تا بر اهل همه عالمها پيغمبر باشد و ايشان را بترساند پس باين نهج آن بزرگوار دعوت خداوند را بسوي خلق رسانيد پس عالمهاي ذر كه آن بزرگوار دعوت فرمودند سي و دو عالم بود چرا كه هر يك از اين هشت عالم كه مذكور شد چهار عالم ذر دارند كه شايد شرح آنها در مسئله معاد بيايد و در هر سي و دو عالم آن بزرگوار لسان الله بود و تكاليف خلق را اصولاً و فروعاً بخلق رسانيدند پس آن بزرگوار مبعوث بر كل خلق بودند و همه خلق را بلسان معجزبيان خود دعوت فرمودند و اگر بخواهم حل اين رمزها همه را نمايم عمر تمام ميشود و كتاب تمام نميشود و بسياري از اينها را در درسهاي خاص و عام بيان كرده‌ام و همه شنيده و دانسته‌اند و در اين رساله عاميانه نمي‌گنجد و اگر ممكن بود كه شرح كنم معاينه ميديدي كه آن بزرگوار در هر عالم بنفس نفيس خود دعوت خلق را فرموده و امرها و نهي‌هاي خدا را بخلق رسانيده است ولي

[ص 276]

چون كنم دلها بسي سنگ است سنگ چون نمايم سينه‌ها تنگ است تنگ

ور نه

در مديحش داد معني دادمي غير اين منطق لبي بگشادمي

ولي آنچه خدا خواسته است ميشود ، مجملاً كه آن بزرگوار در اين عالم بلباس جمادي ظاهر شدند و هفت لباس بر روي يكديگر پوشيده‌اند و جاهلان را گمان آن است كه همه همين است كه مي‌بينند بد نگفته‌ام كه :

جاهلا اين نور علييني است نه همين جسمي كه تو مي‌بيني است

اين در هفت عالم تنزل كرده است تا باين صورت كه ترا طاقت ديدار اوست ظاهر شده بلكه در هفتاد عالم بلكه در هفتادهزار هزار عالم تنزل فرموده و از هر عالمي لباسي به خود گرفته و از پس هفتادهزار حجاب نور خود را بتو نموده است و تو را طاقت آن نيست كه او را بشناسي اگر او را بي‌حجاب ميديدي چه ميكردي بد نگفته است كه :

در پس پرده نهان بودي قومي بضلالت رتبه ذات تو نشناخته گفتند خدائي

وه چه گويند ندانم گر از آن طلعت زيبا پرده برداري و آنگونه كه هستي بنمائي

باري چون در اين عالم جمادات آمدند بني‌آدم را بزبان خود ايشان خواندند و جن را بزبان خود ايشان و حيوانات را بزبان خود ايشان و نباتات را بزبان خود ايشان و جمادات را بزبان خود ايشان و هر يك را بطور خودش بطوري كه قابليت دارد و صلاح و وسع او هست و بود دعوت فرمودند و امر و نهي هر يك را بايشان رسانيدند و ايشان را براي هر قومي شريعتي [ص 277] است نمي‌بيني كه براي هر صنف از بني‌آدم هم شريعتي قرار داده است صحيح را گفته است ايستاده نماز كن مريض را نشسته و از آن مريض‌تر را خوابيده و آنكه در امن و امان است بطوري كه معروف است و خائف را بطوري ديگر و آنكه در جنگ است بطوري ديگر و آنكه در لُجّه غرق آب است بطوري ديگر صحيح را فرموده روزه بگير و مريض و مسافر را فرموده مگير مستطيع را فرموده حج كن غير مستطيع را فرموده بر تو واجب نيست و همچنين براي هر قومي عبادتي مقرر فرموده همچنين براي حيوانات هم بر حسب وسعت و ادراك و قوه و قدرت ايشان تكليف قرار داده و نباتات را بر حسب خودشان و جمادات را بر حسب خودشان و با هر يك بزبان خود ايشان و بطوري كه گذشت تكليف كرده است و البته در هر طايفهٔ از ايشان نيز كاملين و حكما و بالغين باشند و نقبا و نجبا و تابعين در ميان هر يك باشد چنانكه اخبار اهل بيت عليهم السلام بآن دلالت ميكند چنانكه فرمودند كه لحم سيد طعامهاست در دنيا و آخرت و فرمود كه فضيلت جو بر گندم مثل فضيلت ما اهل بيت است بر مردم و فرمودند كه سيد فواكه انار است و فرمودند كاسني سيد سبزيهاست و فضل كاسني بر ساير سبزيها مثل فضل ما اهل بيت است بر مردم نميدانم چه ميگويم و چه ميشنوي ميترسم اينها را افسانه بينگاري و نداني چه ميگويم چنانكه جمعي كثير نفهميده‌اند و تأويل‌هاي نامناسب كرده‌اند باري اميدوارم كه اگر در اين رساله بدقت نظر كني اينها را حقيقي بگيري و تأويل نكني و غرض از اين فصل همان كيفيت ابلاغ بجمادات و ساير موجودات بود و از آنچه پيش از اين و در اين فصل عرض شد مطلب واضح ميشود پس حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در هر جا كه هست دعوت هر قومي را بلسان آن قوم ميكند خواه ايشان را [ص 278] ملاقات بكند بظاهر و خواه نكند .

مطلب سيوم

در معرفت حضرت پيغمبر آخر الزمان صلوات الله و سلامه عليه و آله است بچهار قسمت معرفت كه سه قسم از آن تا اين زمانها بروز نكرده بود و همان يك قسم آخر را بطور ظاهر ميفهميدند پس ما بحول و قوه الهي در اين رساله عاميانه ميخواهيم هر چهار قسم را شرح كنيم ولي ياري ميجويم از خداوند عالم در آنكه بطوري بيان كنم كه همه خواص و عوام بهره برند و بفهمند و مؤمنان ايشان تصديق كنند و پناه ميبرم بخداوند عالم و بباطن پاك پيغمبر و ائمه طاهرين و انبياء و مرسلين و شيعيان كاملين ايشان از شر اشرار و مكر فجار كه نكته بر اين كتاب نتوانند بگيرند و خداوند توفيق دهد مرا بر بيان كردن و بندگان مؤمن را بر قبول كردن و كور گرداند منكرين فضايل را از ديدن و فهميدن و محفوظ دارد اين خاكسار و ساير تصديق‌كنندگان را از شر ايشان پس در اين مطلب چهار مقصد است .

مقصد اول

در معرفت بيان و اين معرفت بالاترين معرفت‌هاي رعيت است بايشان و اين معرفت مخصوص است بخواص خواص شيعيان ايشان و هميشه در سينِهاي طيب طاهر شيعيان مخفي و پوشيده بوده است و از سينه بسينه ميرفته است و در كتابها و خطابها نيامده بوده است چنانكه گفته‌اند كه : درسي نبود هر آنچه در سينه بود ، بلي بطور اشاره و ايماء در كتاب خدا و سنت ائمه طاهرين بوده است و هست ولي كسي غير از اهلش بآن برنميخورده و نميخورد تا در اين اوان كه خورشيد ولايت از مشرق شيخ امجد اوحد الشيخ احمد الاحسائي اعلي الله مقامه و رفع في الخلد اعلامه سرزد [ص 279] و نور ولايت مطلقه از رخساره سيد اجل اعظم عالم السيد محمدكاظم اجل الله شأنه و رفع في الخلد اعلامه تافت و مأمور باظهار مقامات و آيات ائمه طاهرين سلام الله عليهم گشتند شمهٔ از آن را بمقتضي آن زمان اظهار فرمودند و چون روز بروز زمان در ترقي است و استعداد اهل اين زمان قدري بيشتر شده است حقير فقير خواستم قدري آن امر را آشكارتر كنم و گذاردن اين مطلب در اين كتاب عاميانه از مشكل‌ترين كارهاست و نهايت دشواري را دارد زيرا كه ساختن عبارتي بطوري كه ظاهرش با بي‌اعتدالي بي‌اعتدالان درست آيد و با وجود اين قابل آن باشد كه تن معني‌هاي معتدل باشد و روح آن معني‌ها را در بر داشته باشد و آن معني‌ها را بفهماند بسيار امر خطيري است و بهمين جهت اين كتاب عاميانه من در نزد ارباب هوش و بصيرت بسيار بسيار امر عظيمي است و ميدانند كه در خور هر كس نيست كه اينطور عاميانه بنويسد و مطلب‌هايش باين دشواري و عظيمي باشد ، باري باز ياري ميجويم از خداوند جليل و باطن رسول صلي الله عليه و آله و باطن ائمه طاهرين و اولياي ايشان در نوشتن تتمه اين كتاب بطور دلخواه و اميدم چنان است كه مرا نااميد نكنند چنانكه نكرده‌اند و گفته‌اند الاكرام بالاتمام پس چون اين مطلب بزرگ است و محتاج بمقدمات چند است پس مقصد را بر چند فصل قرار داديم تا در هر فصلي مقدمهٔ را ذكر كنيم و اهل وصل آنها را متصل كنند و اهل فصل آنها را منفصل بينند .

فصل - بدانكه شك نيست در اينكه خداوند عالم قديم است يعني بذات خود پاينده است و يك است كه او را بخش بخش نتوان كرد و خورد خرد نميشود [ص 280] و او را اجزا نيست بلكه بهر نظر كه نظر كني او يك است و هر چه غير از اين يك حقيقي است همه خلقند و همه حادث هر جا كه خواهد باشد پس چه مشيت خدا و چه چيزهائي كه بمشيت خدا خلق شده است از جبروت و ملكوت و ملك همه حادث مي‌باشند حتي اسمهاي خدا و صفت‌ها و نورهاي او همه حادث و خلقند زيرا كه يك حقيقي غير از خودش يعني غير از همان كه هست چيزي ديگر نيست و غير از همان كه هست حالي ديگر و جهتي و زماني و مكاني و رتبهٔ ديگر ندارد همان ذاتي است كه هست و در مكاني نيست و در زماني نيست و در جهتي نيست و در رتبهٔ نيست ديگر حالتي و حالتي ندارد و تغيري و تبدلي از براي او نيست و اين نوع توحيد را نمي‌تواني فهميد مگر با چشم خدائي كه بتو عطا كرده يعني با نور خدائي كه در تو هست كه آنرا فؤاد ميگوئيم نظر كني آنگاه ميتواني چنين توحيدي را بفهمي و محال است كه با عقل يا روح و نفس بتواني اين مسئله را بفهمي ،

بعقل نازي حكيم تا كي ، بفكرت اين ره نميشود طي بكنه ذاتش خرد برد پي ، اگر رسد خس بقعر دريا

باري در بيان نقص نيست انشاء الله ديگر اگر نفهمي كه چه ميگويم برو دعا كن كه خداوند عالم فهم تو را درست كند و رسا گرداند باري مطلب آنست كه خداوند عالم يك و يگانه است و هر چه غير اين يك و يگانه است همه حادث و خلق اويند و آن يك غير آن يك چيزي ديگر نيست و طوري ديگر نميشود و معني ديگر ندارد و مثل خلق خود نيست كه بهر نظري طوري باشد و بهر نظري اسمي ديگر باو بگويند مثل آنكه زيد از آن جهت كه پسر محمد است ميگوئي پسر و از آن جهت كه پدر عمرو است ميگوئي پدر و از آن جهت كه برادر بكر است ميگوئي برادر و همچنين بنظري عم [ص 281] ميشود و بنظري خال ميشود و بنظري استاد ميشود و بنظري شاگرد ميشود و همچنين بهر نظري چيزي باو ميگوئي و او را باسمي مينامي و اينها بجهت اين است كه زيد يك نيست و يگانه نمي‌باشد بلكه از خورده‌هاي چند بهم جمع شده است و از صفتهاي چند بهم گرد آمده و با چيزهاي چند قرين ميشود و اما خداوند عالم جل شأنه يك است و هيچ كس غير او با او نيست و در رتبه قدم و پايندگي او كسي ديگر نيست و صفتي ديگر يافت نميشود پس نميتوان او را بملاحظه هر جهتي يا هر كسي يا هر صفتي باسمي خواند پس در رتبه ذات خدا اين اسمهاي متعدد بسيار و اين رسمها و اين صفتها نباشد جز ذات يگانه بي نام و نشان او جل جلاله و اما اينكه خدا را باسمها و رسمها ميخوانند در ميان خلق است چون محتاج شدند در سخن گفتن كه نامي از او ببرند نامها خدا در ميان خلق از خلق قرار داد كه هر وقت ميخواهند از او نامي ببرند آن نامها را بر زبان آرند و الا آن نامها مخلوق است ظاهراً و باطناً و مخلوق را دخلي بخالق نيست مثلي از براي اين حكايت آنكه چون مشيت خدا قرار گرفت كه بندگان را جسمي باشد در جهت و مكان و زمان و آن جسم را پشت و روئي باشد و حركات چند باشد و خواست كه بندگان در عالم جسماني كه پشت و روئي دارند رو باو كنند و تعظيم جلال او را كنند و معلوم است كه خداوند عالم نه در مشرق است كه شرقي باشد و نه در مغرب است كه غربي باشد و نه در جنوب است كه جنوبي باشد و نه در شمال است كه شمالي باشد و نه در بالا كه فوقاني باشد و نه در پائين كه تحتاني باشد پس چگونه ميشد كه اين تنهاي پشت و رودار و جهت‌دار رو باو كنند و از براي او كرنش كنند و بخاك افتند بهر طرف كه رو ميكردند پشت ايشان بطرفي ديگر بود و بهر طرف كه تعظيم ميكردند از طرفي ديگر خلاف تعظيم بعمل ميآمد [ص 282] نمي‌بيني كه اگر پشت خود را بسلطاني كني و خم شوي نهايت بي‌ادبي است و اگر گوئي كه خدا غير از سلاطين است گويم تو غير از خودت نيستي تعظيم عالَم تو رو كردن و كرنش كردن و بخاك افتادن است و بي‌ادبي عالَم تو خلاف اينهاست پس تو بايد تعظيم بكني و بي‌ادبي نكني چرا كه بندگي از تو خواسته‌اند و تو بايد بمقتضي اين بدن بندگي كني و مقتضي بندگي بدن تو آن است كه عرض شد و چون تو بايستي كه در حال بندگي كرنش كني و بخاك افتي و رو كني پس تو محتاج بآني كه خداوند يك جهتي را برگزيند و او را رخساره خود قرار دهد و تن تو را امر كند كه رو بآن كند و كرنش نزد او نمايد و پيش او بخاك افتد و خدا خود نه محتاج بتو و نه محتاج به بندگي تو است تو محتاج به بندگي بودي بندگي آموخت اسباب بندگي نداشتي عطا فرمود مثل آن فراش كه او را امر بجاروب كردن فرمايند چون جاروب ندارد جاروبي باو دهند چون جائي نيست كه جاروب كند جائي باو بنمايند كه اينجا را جاروب كن الحال چون محتاج به بندگي بودي بندگي آموختند و اسباب نداشتي اسباب دادند و بندگي تو بجائي بكار نميرفت و معطل بودي جائي برايش پيدا كردند و ترا امر كردند كه بندگي خود را اينجا بكار ببر بخرج ما مي‌آيد و واقعاً هم بخرج ميآيد زيرا كه آنكس كه جمع بر تو بسته همين جاست پس خرج هم او برميدارد چون محتاج بجهتي بودي كه روئي باو آوري خداوند در عالم اجسام كعبه را برگزيد و آن را رخساره خود قرار داد بسوي تو و آن را در جهت آفريده تا تو رو بآن كني و پشت بغير آن و كرنش بسوي او آوري و پيش او بخاك افتي تا عبادت تو مقبول گردد حال همچنين چون تو را زباني بود و شغل او گفتار بود و اداي حروف و الفاظ و لغتها و او را [ص 283] مأمور به بندگي كردند و اما چيزي غير از گفتار از او ساخته نبود لهذا در ميان الفاظ لفظي چند را برگزيده كه زبان بتواند آنرا بيان كند و چنانكه كعبه را خانه خود ناميد و شب و روز در آنجا نمي‌خوابد و قرار نميگيرد اين لفظها را هم نام خود ناميد و او دخلي باين نام و نشانها ندارد چنانكه دخلي بخانه ندارد و بني‌اسرائيل قبيله خدا بودند و خدا را قبيله نيست و در قرآن قومي را طايفه خود ناميده و خدا را طايفه نيست همچنين اين لفظها هم نام خداست و خدا را هيچ نام و نشان نباشد ولي اين نامها بجهت احتياج خلق است نه مستحقي خالق باري مقصود آن بود كه بداني كه خدا مستحق اسمي از اسمها نيست و ذات او يگانه و پاينده و بي‌نياز از غير خود است هر چه خواهد باشد بفهم چه ميگويم و چه شنيدي .

فصل - چون دانستي كه خدا يك است و هر چه جز اوست خلق اويند پس بدانكه خلق خود را از چيزي نيافريده است مثل آنكه كوزه‌گر كوزه را از گل ميسازد و نجار كرسي را از چوب خداوند خلق خود را از چيزي نيافريده زيرا كه آن چيز اگر گوئي ذات خداست پس ميبايست كه خدا ذات خود را بخش بخش كرده خلق بسازد و فهميدي كه ذات خدا بخش بخش نميشود و يك است و يگانه و غير خدا هم هر چه هست مخلوق خداست پس چگونه ميشود كه خداوند خلق خود را از چيزي بسازد پس بي آنكه چيزي باشد خداوند ايجاد كرد و اگر بگوئي چه طور ايجاد كرد گويم طور را او ايجاد كرده و طورآفرين را در آفرينش طور نباشد و اگر گوئي كي گويم وقت‌آفرين را در آفرينش كي نباشد و اگر گوئي در كجا گويم مكان‌آفرين را آفرينش در مكان نباشد و اگر گوئي چرا گويم چراآفرين را در [ص 284] آفرينش چرا نباشد پس اينها همه در كار غير از اوست و در كار او اينها نباشد پس اين است معني قول خدا كه فرموده لايسئل عما يفعل و هم يسئلون يعني از خدا پرسيده نميشود از آنچه ميكند و از غير او پرسيده ميشود زيرا كه او از چيزي و در چيزي و با چيزي نميكند و غير او كاري كه ميكند از چيزي و در چيزي و با چيزي است پس هر كار كه در او حكمتي ذكر ميشود و اسبابي و اوضاعي ذكر ميشود و علتي آورده ميشود از غير اوست و در كار او جاري نميشود مجملاً كه خلق را بخدا نسبتي نيست و ذات خدا قطعه قطعه نشده است كه خلق شود پس در خلق از خدا هيچ نيست و در خدا از خلق هيچ نيست خدا خدا است و خلق خلق بفهم چه ميگويم و هوش خود را جمع كن و بآساني اين كلام دشوار نظر مكن و آن را دشوار بشمر و در آن فكر بسيار كن تا از فهمش دور نيفتي .

فصل - چون دانستي كه در خدا از خلق هيچ نيست و در خلق از خدا هيچ نه پس بدانكه خلق نميتوانند خدا را بهيچ قسم بشناسند و بكنه او برسند چرا كه انسان تا از جنس چيزي مَدركي نداشته باشد آنرا نميتواند فهميد به‌بين كه اگر تو را از جوره صداها مدركي نبود كه آن گوش تو باشد تو را ممكن نبود كه صداها را بفهمي و اگر از جنس ديدنيها تو را مدركي نبود كه آن چشم تو باشد ممكن نبود كه ديدنيها را بفهمي و اگر از جنس بوها مدركي نبود كه آن بيني تو باشد ممكن نبود بوها را بفهمي و همچنين باقي مدركهاي تو اگر از جنس هر چيز مدركي نداشتي ممكن نبود كه تو او را بفهمي حال در وجود خود نظر كن به‌بين از جنس ذات يگانه خدا در تو مدركي هست يا نيست اگر بگوئي هست لازم آيد كه ذات خدا بخش بخش شده باشد [ص 285] و بخشي بتو رسيده باشد مثل آنكه خاك بخش بخش شده و حصهٔ بتو رسيده و آب و باد و آتش و روح حيواني بخش بخش شده و از هر يك بتو بخشي رسيده و فهميدي كه ذات خداوند بخش بخش نميشود و يك است و يگانه پس چون از جور ذات خدا بخشي و بهرهٔ نداري پس ذات خدا را نميتوان فهميد و شناخت از اين جهت خدا فرموده است كه لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير يعني درك نميكند خدا را بصيرتهاي خلق و آن خدا درك همه بصيرتها را ميكند و خدا باريك‌بين و آگاه است پس فهم ذات خدا محال شد از اين جهت حضرت امير عليه السلام فرمودند هر چه را تميز دهيد بفهم‌هاي خود بآن نازكتر مقامي از تميز آن مخلوقي مثل شماست و بازگشت آن بسوي شماست و فرمودند كلامي كه حاصل آن آن است كه هر چيزي جنس خود را ميفهمد و نظير خود را درك ميكند و چون در خلق از جنس خدا نيست بلكه خدا جنس نيست ادراك خلق مر او را محال باشد و بكنه او نتوان رسيد خواه پيغمبران و خواه پيشوايان و خواه ملائكه مقربان هيچ كس بكنه ذات نتوانند رسيد و بخاطر ايشان خطور نخواهد كرد نه كلي و نه جزئي و حال آنكه اينجا كل و جزء ندارد بد نگفته‌ام :

اي منزه پرده‌دار پرده‌در وي بهر پرده در و از پرده در

چون نمايم من سپاست كان سپاس در قياس است و تو بيرون از قياس

وصف ما اندر خور اوهام ماست ذات تو بيرون ز حد وهمهاست

ما همه در چند و چون و تو برون چون در آيد وصف تو در چند و چون

لايق ذكر ثنايت جز تو كيست وز تو جز تو هيچ كس آگاه نيست

پس در مسدود است و اين طلب مردود و نميتوان از او سخني راند نه [ص 286] بصريح و نه بكنايه و نه باشاره و همچنين نه باشاره قولي نه خيالي نه عقلي نه فؤادي بهيچ طور و هيچ احتمال نميتوان بسوي او اشاره كرد محال است محال و مجال اشاره نيست چه جاي صريح ،

عنقا شكار كس نشود دام باز گير كانجا هميشه باد بدست است دام را

اي برتر از قياس و خيال و گمان و وهم وز هر چه گفته‌ايم و شنيديم و خوانده‌ايم

پس واضح شد كه چيزي از خدا در نزد خلق نيست و چيزي از خلق در نزد خدا نيست آنجا كه اوست غير او راه ندارد و آنجا كه غير اوست شايسته جلال عظمت او نيست راه مسدود و طالب مردود و چون و چرا گوينده كافر و جوينده خائب و خاسر پس از درك ذات قطع نظر بايد زيرا كه از هيچ كس نيايد فافهم .

فصل - بدانكه خداوند عالم بي‌نياز است از وجود بندگانش چه جاي بندگي‌هاي ايشان و او را حاجتي بهيچ كس و هيچ چيز نيست بلي خلق خود بطوري خلق شده بودند كه بي بندگي زيست ايشان محال بود بلكه بي بندگي خلق ايشان محال بود پس خلق در وجود خود و پايندگي خود محتاج به بندگي هستند پس در حكمت لازم شد كه ايشان را رويه بندگي بياموزند و از براي ايشان اسباب بندگي خلق كنند و جهات بندگي قرار دهند چنانكه سابقاً دانستي و اين تعليم و ياد دادن همين شرع و تكليف است نه چيز ديگر و اين شريعت و تكليف و ياد دادن رويه بندگي و اين بندگي بايد بطوري باشد كه از عهده برآيند و ايشان را ممكن باشد و بنيه ايشان طاقت آن را داشته باشد زيرا كه تكليف بآنچه انسان طاقت آنرا ندارد لغو است و از حكيم سرنميزند پس لازم شد كه تكليف بآنچه ايشان را ممكن است بكنند [ص 287] و آنچه را كه از عهده آن برميآيند بايشان ياد دهند و از ايشان بخواهند و ايشان از عهده هيچ تكليفي برنمي‌آيند مگر بآنكه اسباب و جهات آنرا براي ايشان مهيا كنند نمي‌بيني اگر بكسي تكليف كنند كه بر گِرد عقل هفت دفعه طواف كن از عهده برنمي‌آيد و اگر چيزي در اين عالم مي‌آفريدند كه عقل بود كه به چشم ديده ميشد و جسمي داشت طواف كردن آن ممكن بود چنانكه گرد خانه كعبه طواف ممكن است و اگر امر بوضو از آب ميكردند و آب نبود وضو تكليف مالايطاق بود و حالا ممكن است پس همچنين كسي كه تكليف ميكند بايد اسباب تكليف و جهات تكليف را بيافريند تا آنكه آن تكليف بعمل آيد و انسان از عهده آن عمل بتواند برآيد و اين هم مقدمه‌ايست كه بطور اجمال مسلّمي است ولي تفصيل آن بر نفسها گران است و تصديق نميكند آنرا مگر مؤمن محض و بيشتر نفوس تكليف مالايطاق را بر خود راست ميكنند بلكه تكليف بامر محال را از براي خود قرار ميدهند از تكليف ممكن وامانده و بتكليف محال نرسيده اين است طريقه اغواي شيطان مثل آنكه اغوا ميكند كه تو بايد بپري و كمال تو در پريدن است و در تمام عمر خود سعي در پريدن ميكني باغواي او و پريدن محال است كه از تو بفعل آيد و از رفتار روي زمين هم ماندهٔ ناگاه مرگ درميرسد و از هر دو ماندهٔ خسر الدنيا و الآخرة خواهي مرد .

فصل - چون دانستي كه قوام وجود خلق به بندگي است و بندگي موقوف بتعليم است و مهيا كردن اسباب و جهات بندگي پس ميگوئيم كه از جمله بندگي بلكه عمده بندگي و حقيقت و اصل بندگي معرفت صانع و سازنده اين عالم است چرا كه همه بندگيها بعمل خواهد آمد اگر انسان صانع عالم [ص 288] را بشناسد و بداند كه از براي او خدائي است و او مستحق پرستش است و بايد او را پرستيد و باو نزديكي جست و حق او را ادا كرد و شكر نعمت او را نمود و اگر صانع خود را نشناسد و نداند كه او را آقائي است بندگي صورت نخواهد گرفت چرا كه بندگي از براي آقاست و كسي كه آقائي براي خود نشناسد بندگي نخواهد كرد و اگر بعضي كارها بكند از براي غير آقا در حقيقت شريك براي آقاي خود قرار داده است و همين عظيم‌تر باعثي است از براي هلاكت و بهمين واسطه هلاك خواهد شد پس در حكمت لازم شد كه اول آقاي خود را بشناسد و آقا اول خود را باو بشناساند بعد رويه خدمت خود را باو ياد دهد و دانستي در اينجا و پيش از اين كه معرفت ذات خدا محال است و هيچ پيغمبري را حاصل نميشود چه جاي ساير مردم بلكه شناختي و دانستي پيش از اين كه ميان ذات خدا و خلق هيچ نسبتي نيست و هيچ بستگي نيست و بهم هيچ دخلي ندارند و خداوند از حال خود متغير نشده و نخواهد شد و هميشه بر يك حال است بلكه او را حال نيست و كسي همراه او نيست و با او نيست و هيچ چيز را با او راهي و نسبتي و بستگي نيست چرا كه اينها همه صفت مخلوقات است و كساني كه اين گمانها را در خدا كرده‌اند خداي حقيقي را نشناخته‌اند بلكه مخلوقي را خدا نام كرده‌اند و اين چيزها را در او گمان كرده‌اند حال ما هم نفي آنچه ميگفته‌اند نميكنيم و آن كسي را كه ميجسته‌اند و ميخواسته‌اند انكار نداريم ميگوئيم آنكه شما ميگفته‌ايد هست و راست و درست است و بر همان اعتقاد باشيد الا آنكه بالاتر از آن هم يك كسي ديگر هست و آن كسي كه پيش ميگفتيد بندهٔ از بندِهاي اوست و آنكه بالاست از ادراك بالاتر است و هر چه ادراك شود خلق اوست و آن از فهم و قياس و توهّم پاك است [ص 289] و آنكه تا حال داشته‌ايد حق و صدق همان طور است كه ميگفته‌ايد لكن قدري فهم خود را ترقي دهيد و بآنچه پيش گفته‌ام مراجعه كنيد و به‌بينيد كه منزه‌تر از آنكه داشته‌ايد هم هست و آنكه تا حال داشته‌ايد آن هم بنده‌ايست حيران در آنكه بالاتر است چه ميشود كه آن صفات كه تا حال ميگفته‌ايد و تقصير نكرده بوديد همه را داشته باشد و لكن بمقتضي فرمايش اجعلوا لنا رباً نؤب اليه و قولوا في فضلنا ما شئتم و لن‌تبلغوا يعني از براي ما پرورندهٔ قرار دهيد كه بازگشت ما باو باشد و بگوئيد در فضل ما هر چه ميخواهيد و نخواهيد رسيد پس مقتضي اين حرفهاي من نه آنست كه از آنچه داشته‌ايد و ميگفته‌ايد دست برداريد بلكه همانها را بگوئيد يعني كمالهاي آنها را بگوئيد و نقصها را بيندازيد الا آنكه ايشان را بنده خدائي دانيد كه بالاتر از ايشان است و آن خداي بالا را از نسبت و بستگي و جفت شدن با خلق و پيوستن بآفرينش پاك دانيد و دور شناسيد چرا كه هر كه اين طورها باشد حادث است بهر حال خدا را بايد چنين شناخت بطوريكه در سابق عرض كرده‌ام و اگر فراموش كرده‌ايد بدقت برگرديد و در آنها فكر كنيد تا مطلب واضح شود پس چون محال شد نسبت بخدا و بستگي بخدا و پيوند باو و راه بسوي او از براي همه كس و بايد شخص خداي خود را بشناسد و آقا و مولاي خود را بداند كه بندگي او را كند و اين هم در حكمت و در نزد عقل هر كسي واضح و هويداست كه شناختن سياهي كفايت از شناختن قرمزي نميكند و شناختن آسمان كفايت از شناختن زمين نميكند و شناختن هيچ چيز كفايت از شناختن غير نميكند و در شناختن هر چيزي خود او را بايد شناخت پس در شناختن خدا هم شناختن غير كفايت نميكند و در شناختن قديم شناختن حادث كفايت نميكند [ص 290] و در شناختن مولا شناختن بنده كفايت نميكند و بديهي اسلام است كه بايد انسان مولاي خود و خداي خود را بشناسد و معرفت خدا از اصول اسلام است و از جمله ضروريهاي اسلام و اجماعي‌هاست و كتاب خداوند بآن نازل شده و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله بآن جاري گشته پس معلوم شد كه اين مطلب از جمله مشكلات است و بايد از پي اين رفت و اگر در طلب اين كوتاهي كني نهايت بي‌ديني است چرا كه بضرورت اسلام و كتاب و سنت فهميدي كه معرفت خدا واجب و باز بدليلهاي واضح ظاهر بضرورت مسلمين و كتاب و سنت ظاهر است كه بذات خدا نميتوان رسيد و هيچ پيغمبر مرسلي نميتواند خدا را شناخت پس حيلت در اين مقام چيست و مراد خدا و رسول از معرفت چه بود و چه چيز بر مردم واجب كرده‌اند و حال آنكه ميدانيم كه تكليف مالايطاق نكرده‌اند و بمحال مردم را نخوانده‌اند اگر از پي اين مطلب نروي اصل همه تكليفها را ترك كردهٔ و اين اصل كه خراب شد همه چيزهاي ديگر كه فرع اين است خراب ميشود و اصل و فرع كه همه خراب شد فائده وجود تو برطرف ميشود و فائده وجودت كه برطرف شد لامحاله هلاك خواهي شد و غرض خدا از خلقت بعمل نخواهد آمد زيرا كه غرض خدا از خلقت همه معرفت است و عمل بمقتضاي معرفت چنانكه ميفرمايد ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون يعني خلق نكردم جن و انس را مگر بجهت معرفت و ميفرمايد كنت كنزاً مخفياً فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف يعني من گنج پنهاني بودم دوست داشتم كه مرا بشناسند پس خلق را خلق كردم تا مرا بشناسند پس غرض از خلقتِ خلق معرفت خداست و معلوم است كه غرض از خلقت امر محالي نميشود چرا كه محال بعمل نميآيد پس غرض بعمل نميآيد و حكيم [ص 291] امري كه بعمل نخواهد آمد غرض خود قرار نميدهد و اگر بگوئي چنانكه جهال عرفا و عوام ايشان ميگويند كه مقصود معرفت صفت خداست پيش از اين گفتيم كه معرفت سرخي معرفت سياهي نيست و معرفت زمين معرفت آسمان نيست بلكه ميگويم معرفت سرخيِ رنگ زيد معرفت زيد نيست و زبان ايشان درد نميآمد كه بگويند تكليف شما معرفت صفت خداست نه خدا بلكه همه جا گفته‌اند كه معرفت خدا لازم و ايشان در كلام فصيح بوده‌اند و نقصي نداشته‌اند اينطور كه گفته‌اند غرضي داشته‌اند و انسان بايد كلام آقا را كه ميشنود همان معني خودش را بگيرد اگر آقا گفت چراغ را نظر كن مطلبش همان چراغ است نه نور چراغ چرا كه اگر ميخواست بگويد نور چراغ را نظر كن ميگفت نور چراغ را نظر كن و زبانش درد نمي‌آمد و نميخواست مردم را معطل كند يا معما بگويد از براي هدايت آمده‌اند نه گمراه كردن اگر مطلبش در واقع اين بود كه نور چراغ را يا زردي چراغ را يا شكل چراغ را نظر كن همين را ميگفت ديگر چرا لفظي ميگفت كه معني او مقصودش نباشد پس هوش خود را جمع كن و اين تأويلهاي واهي را در كلام حكيم فصيح كه قصد هدايت و فهمانيدن دارد مكن و عبث عبث معني بيجا براي كلام او بي‌اذن او مكن و بدان كه ايشان بهتر لفظي را از براي مطلب اختيار كرده‌اند و آشكارتر لفظي را گرفته‌اند و بر حسب عقل خلايق سخن گفته‌اند چنانكه فرموده نحن معاشر الانبياء نكلم الناس علي قدر عقولهم پس بطور عقل تو سخن گفته‌اند پس كلام ايشان بغير آن طور كه از آن فهميده ميشود معني مكن كه اگر اين در را بگشائي و اين بنا را بگذاري بناي دين خراب خواهد شد و اوضاع دين بهم خواهد خورد نمي‌بيني كه اگر بتو بگويند نماز بكن نبايد بگوئي يعني نماز را در خيال خود كن و خيال نماز بكن يا [ص 292] آنكه بگويند روزه بگير نبايد بگوئي يعني تصور روزه بكن و همچنين اگر آقا بغلام خود بگويد خانه را جاروب كن غلام نبايد بگويد معني اين كلام آن است كه سايه خانه را جاروب كن چرا كه خانه آقا زباله ندارد آيا اين غلام فكر نميكند كه آقا اگر ميخواست بگويد سايه خانه را جاروب كن زبانش درد نمي‌آمد و ميتوانست كه اين كلمه را بر زبان براند حال كه گفت خانه را جاروب كن بايد خانه را جاروب كرد و اين تأويلها را بايد كنار گذاشت و اگر مردم اين بنا را خراب ميكردند و هر چه مي‌شنيدند همان معني خودش را ميگرفتند بحقيقت غرضهاي الهي و حكمتها و تكليف‌هاي او برميخوردند لكن اين بنا كار جميع مردم را خراب كرده است و از صدر اسلام الي الآن كار هر كس خراب شده و دين هر كس تباه شده از همين تأويلهاي دور است و از همين جهت برويه واقف نشدند مگر قليلي از مخلصان كه بزيور صداقت آراسته بودند و از روي صدق و اخلاص هر چه ميشنيدند در آن از خود تصرفي نميكردند و بهمان كه شنيده بودند عمل ميكردند باري هر كس ميخواهد بسرّ امور و حقيقت آنها برخورد درِ تأويل را به‌بندد و همان را كه ميشنود بگيرد تا فايض فيض خود را باو بدهد و از فيض او فايز گردد .