فصل - بدانكه اعظم دليلها براي حقيت پيغمبر ما صلي الله عليه و آله در نزد دانايان و صاحبان فهم همين شريعت پاك و پاكيزه اوست زيرا كه صاحبان سليقه راست و فهم درست و بصيرت بامر سياست چون در اين شريعت تدبر كنند مييابند كه جميع آنچه امر بآن فرموده يا نهي نموده است همه بر وفق حكمت است و مطابق سياست و موافق صلاح نظام عباد و معاش و معاد ايشان بطوري كه هر گاه اندكي كسي بخواهد تحريف و تغييري در آن قرار دهد نهايت خلل در امر عباد و بلاد حاصل ميشود و بطوري احكام و حدود و معاملات مردم را قرار داده است كه الي الآن كه هزار و دويست و شصت و دو سال از هجرت آن بزرگوار ميگذرد علما و فقها و صاحبان هوش در شريعت فكر [ص 233] كردهاند و حكمتها در آنها فهميدهاند كه همه موافق سياست و نظم عالم است و همه آنها موافق صلاح عباد است و همه بر نهج انسانيت و درستي و راستي است و اگر اين شريعت از جانب خدا نميبود باينگونه موافق حكمت و عقول سليمه نميافتاد و خداوند الي الآن فسادي در آن ابراز نفرموده است پس چون يافتيم كه كلام او نور و امر او رشد و وصيت او تقوي و پرهيزگاري و فعل او خير و عادت او احسان و طبيعت او كرم و شأن او حق و صدق و رفق است و معذلك معجزات و كرامات و خارق عادات از او ظاهر شد و خبرهاي غيبي با آن وقار و جلال و جمال و كمال و خصال و احوال كه همه عاجز بودند از مثل آن و تصديق خداوند از پي اينها همه پس شك و شبهه از براي احدي باقي نميماند كه ايشان پيغمبر ذي شأن بودند و همه افعال و اقوال و احوال ايشان حق و صدق بوده و متابعت ايشان نجات و مخالفت ايشان هلاك بوده پس در حقيقت امر ايشان اوضح از اين است كه من با اين بيان قاصر و عزم فاتر و فهم ناقص اظهاري از آن كنم يا حاجت باظهار من باشد ،
آفتاب آمد دليل آفتاب گر دليلت بايد از وي رخ متاب
فصل - بدانكه نور هر چيز تابع آن چيز است چنانكه نور آفتاب تابع آفتاب است در گردي و زردي و حرارت و درخشندگي و نور ماهتاب تابع ماهتاب است در گردي و سفيدي و سردي و تابندگي و نور چراغ تابع چراغ است در صفتهاي آن و عكس انسان تابع انسان است در شكل انسان و عكس حيوان تابع حيوان است در صفات آن چنانكه در آئينه ميبيني و اين حكمت خداست و در حكمت خداوند تفاوت نيست ولي باز بديهي است كه نور چراغ هر چه نزديك بچراغ است روشنتر است و هر چه دورتر ميشود تاريكتر ميشود [ص 234] و تا جائي كه نور چراغ پيداست در همه جا شباهت بچراغ دارد الا آنكه هر چه دور ميرود ضعيفتر ميشود و هر چه نزديكتر ميشود قويتر ميشود و همچنين نور هر چيزي هر چه نزديكتر بصاحب نور ميشود قويتر و شبيهتر ميشود بصاحب نور و هر چه دورتر ميشود ضعيفتر ميشود و شباهتش كمتر ميشود و آنجا كه هيچ شباهت نباشد نور نباشد و تا نور هست شباهت هست و تفاوت در ضعف و قوت است و بس پس چون دانستي كه خداوند عالم حي است و عالم است و سميع و بصير است پس بايد بداني كه خلق او كه عكس نور اويند هر چه نزديكتر بخدايند در علم و حيوة و سمع و بصر قويترند و هر چه دورتر از اويند در اين صفتها ضعيفترند ولي همه اين صفتها را دارند چنانكه نور چراغ از اول تا آخر همه جا بشكل چراغ است الا آنكه ضعف و قوت دارد پس همه خلق خداوند زنده و صاحب شعور هستند از اول خلق گرفته تا خاك الا آنكه بعضي قويترند و بعضي ضعيفتر و همه خلق خدا هم باين واسطه مختارند چرا كه خدا مختار است نهايت بعضي در اختيار قويترند و بعضي ضعيفتر و اين حكمتي بود از حكمت الهي كه براي تو ذكر كردم پس بعد از اين نه شبهه در شعور خلق كن و نه شبهه در حيوة آنها و نه شبهه در اختيار خلق پس همه باشعورند و از روي اختيار حركت ميكنند و تفاوت در ضعف و قوت است و بس پس شعور انسان و اختيار او بيشتر از خاك است و اين باعث آن نميشود كه خاك شعور نداشته باشد و مختار نباشد پس مشنو حرف جهال را كه ميگويند آتش مضطر است بر سوزانيدن و آب بر روان بودن و اينكه ميگويند جمادات و نباتات شعور و حيوة ندارند و حيوان شعور نميكند امور كلي را و بدانكه همه از روي جهالت سخن گفتهاند و آنچه من ميگويم قول خداست كه در كتاب [ص 235] خود فرموده و قول پيغمبر است كه در حديث خود فرموده است و اين است كه خدا در قرآن ميفرمايد كه نيست چيزي مگر آنكه تسبيح خدا ميكند و در وصف طيور ميفرمايد كه هر يك نماز و تسبيح خود را ميدانند و باز ميفرمايد كه هيچ جنبندهٔ در زمين و هيچ پرندهٔ نيست مگر آنكه آنها هم امتي هستند مثل شما و همچنين آيِها و حديثها كه وارد شده است چون اين رساله فارسي است گنجايش ندارد كه ذكر شود و احتمال ميرود كه پانصد حديث بيشتر باشد كه دلالت بر شعور كل خلق ميكند و بر اختيار آنها بلي همه مثل انسان نيستند و لكن همه صاحب شعور و فهم و حيوة و اختيار ميباشند پس چون اين مطلب را دانستي پس بدانكه چون همه ملك بندگان خداوند عالم ميباشند و همه را خلق كرده است با شعور و اختيار و خداوند هم حكيم است و هرزهكار نيست پس آنها را بجهت فائدهٔ آفريده است كه بخود ايشان برسد چرا كه خدا خودش بينياز است پس همه بايد رويه بندگي را منظور دارند تا بآن غايتي كه از براي آن خلق شدهاند برسند و آن فايده از براي ايشان حاصل شود و شك نيست كه رويه بندگي را خداوند بايد تعليم كند و رضا و غضب خود را بياموزد چنانكه بنيآدم نميدانند رويه بندگي را و خداوند عالم بايد تعليم آنها كند پس ساير موجودات كه از انسان پستترند البته نميدانند مگر بتعليم خداوند عالم حال از دو قسم بيرون نباشد يا بايد كه هر يك از جماد و نبات و حيوان و جن خود از خداوند عالم بگيرند بدون واسطه يا آنكه بواسطه بايد بگيرند اما بدون واسطه كه ممكن نباشد چرا كه آنها همه قابل وحي و الهام خداوندي نيستند و مقام رسالت را ندارند چنانكه در انسان يافتي پس بايستي كه از براي آنها هم پيغمبري باشد كه او كاملترين آنها باشد و خداوند احكام خود را باو بياموزد و او بسايرين برساند و حجت را بر [ص 236] رعيت خود تمام كند و رويه بندگي را بايشان بياموزد و همچنين بايد پيغمبر از جنس هر يك از آن طايفِها باشد تا لغت او را بفهمند و معجزات او ثابت شود و ظاهر گردد چنانكه پيش دانستي و همچنين در آن رتبه معصوم و مطهر و طاهر باشد و آراسته بجميع صفات نبوت لايق بآن رتبه باشد تا قابل وحي و الهام باشد و اهل آن رتبه را هدايت كند و رضا و غضب خدا را بايشان بياموزد و احكام ايشان را بايشان برساند و چون اين معني بر اكثر علما پوشيده و پنهان است لابد است كه قدري آنرا شرح دهم تا بر هر طالب منصفي ظاهر گردد مثل آفتاب در ميان آسمان و اگر چه بمناسبت كتاب عاميانه خواهم نوشت ولي مطلب مطلبي عالمانه و بزرگ است بدانكه خداوند عالم غني است از خلق و طاعتشان و در امان است از معصيتشان نه طاعت خلق باو نفع ميكند نه معصيت خلق باو ضرر ميرساند پس او را حاجتي بطاعت بندگان نباشد و لكن بندگان را حاجت بطاعت او بود كه اگر طاعت او نميكردند از فيض او محروم ميماندند و آن طاعتها هم بعينها مصلحتهاي وجود خلق بود نه خدمت ذات خدا پس هر طاعتي هم نفعش در اين دنيا و آن دنيا بخود خلق برميگشت كه دخلي بخدا نداشت مثلاً مسواك كردن دندان انسان پاك ميشود وضو گرفتن صورت خود ايشان شسته ميشود غسل كردن بدن خود ايشان سالم ميشود معامله صحيح بودن امر خود ايشان مضبوط ميشود روزه گرفتن بدن خود ايشان سالم ميشود و همچنين ساير عبادتها پس معلوم شد كه طاعتها براي نفع خود خلق است و براي قوام وجود خود ايشان است و نفعي بخدا ندارد پس چون خدا غني شد و عبادتها براي مصلحت خود خلق است پس هر قومي را بر حسب مصلحت آن قوم بايد تكليف كرد پس از اين جهت مصلحت هر قومي غير مصلحت [ص 237] قومي ديگر شد و مصلحت هر عصري غير مصلحت عصري ديگر شد و باين واسطه در بنيآدم در هر عصري تكليفي جديد بر حسب مصلحت آن عصر ضرور شد و نبيي آمد و شريعتي آورد غير شريعت آن ديگري و همچنين مصلحتهاي جن بر حسب وجود خود ايشان است و تكليف ايشان هم بر حسب مصلحت خود ايشان و مصلحت حيوانات بر حسب وجود خود ايشان است و تكليف ايشان هم بر حسب مصلحت ايشان و تكليف نباتات بر حسب مصلحت خود ايشان است و تكليف جمادات هم بر حسب مصلحت ايشان و شك نيست كه مصلحت وجود هر جنسي غير مصلحت وجود آن ديگري است پس تكليف هر يك بر حسب مصلحت ايشان است و نبايد كه تكليف آنها مثل تكليف انسان باشد البته و معلوم است كه تكليف هر قومي بر حسب عقل و شعور و وسعت ايشان است پس چرا بايد تعجب كرد از آنكه هر قومي تكليفي دارند و وقتي كه بر حسب شعور و اختيار و وسعت و مصلحت هر يك شد ديگر محل تعجب نيست و خدا در قرآن ميفرمايد كه هيچ جنبندهٔ در زمين و هيچ پرندهٔ نيست مگر آنكه آنها هم امتي هستند مثل شما و در خصوص پرندِها ميفرمايد كه هر يك نماز و تسبيح خود را دانستهاند و ميفرمايد كه هيچ چيز نيست مگر آنكه تسبيح ميكند بحمد خدا و لكن شما نميفهميد تسبيح ايشان را و ميفرمايد كه هيچ امتي نيست مگر آنكه پيغمبري در آنها گذشته است پس معلوم شد بنص آيه قرآن كه همه خلق صاحب شعور و تكليف ميباشند و همه امتي هستند مثل انسان و پيغمبري دارند و شريعتي دارند الا آنكه هر قومي بر حسب خود ايشان است پس پيغمبر هر قومي هم بايد از جنس ايشان باشد تا پيغمبري او بر ايشان ثابت شود چنانكه گذشت در خصوص آنكه پيغمبر بنيآدم بايد از جنس بشر باشد تا پيغمبري او ثابت شود و در هر طايفهٔ [ص 238] پيغمبر ايشان در ميان ايشان بمنزله دل است در ميان بدن انسان و جميع فيضها كه از خداوند عالم ميرسد اول بآن دل ميرسد و از او منتشر ميشود بساير اعضا و همه فيضياب ميشوند پس چون صنفهاي خلق مختلف است بطوري كه ميبيني كه جماد بخودي خود از جاي خود نميجنبد و نمو نميكند و سخن ظاهري نميگويد و نبات نمو ميكند و از جاي خود نميجنبد مثل حيوان و سخن نميگويد و حيوان نمو ميكند و حركت ظاهري مينمايد و سخن نميگويد و جن هم نمو دارد و هم حركت دارد و هم شعور و سخن ظاهري دارد ولي نه مثل انسان و نه بشعور و نطق او و اما انسان هم نمو دارد و هم حركت و هم نطق و هم شعور قوي پس هر يك بر حسب خود و مناسب شأن و مقام خود تكليفي دارند و ضروريات وجود ايشان تكليف ايشان شده پس جماد و نبات را تكليف بحركت ظاهري نكردهاند و هر تكليف كه حركتي ظاهري در كار دارد و عملي متعارفي ميخواهد از ايشان ساقط است زيرا كه خدا بوسع تكليف ميكند نه فوق طاقت و همچنين حيوانات را تكليف بآنچه شعور كليات و معنيهاي عقلاني و تميزهاي انساني و علم بامور پنهاني در كار داشت تكليف نكردهاند و همچنين جن را بر حسب وجود خود ايشان تكليف نمودهاند پس استعمال چيزهاي كثيف ايشان را در كار نباشد و وضو و غسل و مسواك و تطهير بآب ايشان را حاجت نباشد و همچنين بسياري از احكام معاملات در وجود ايشان ضرور نباشد و اما بنيآدم بآنچه ميبيني حاجت دارد و اين هم بجهت آنست كه هر قومي بقدر شعورش و بطور خلقتش مكلف است و زياده از وسعش مكلف نيست پس نبي جمادات مأمور نباشد بحركت از جاي خود و قومش مأمور نباشند بزيارت او و حركت بسوي او چرا كه اين تكليف از لوازم امكان حركت است و در وجود آنها نيست و همچنين [ص 239] مأمور نباشد بتعليم و تعلم قولي و باينكه نبي سخني بگويد كه هوا بحركت آيد و مأمور باين شنيدن و شنوانيدن نيستند پس حاجت باستفتا و فتوي ندارند و حاجت بديدن نبي ندارند و نبي مأمور بحركت بسوي ايشان نيست و از اين جهت است كه هر سنگي و خاكي در هر جا هست مكلف است كه با وجود حركت نكردن مؤمن باشد و ذكر كند و با وجود اين عبادتش باو رسيده است و ميداند بجهت آنكه طور رساندن آن پيغمبران غير طور رسانيدن پيغمبر بنيآدم است پيغمبر بنيآدم بايد بيايد در قوم و با ايشان سخن گويد و پيغمبر جماد مكلف باين نيست بلكه در همان محل خود كه هست تكليف هر كس را باو ميرساند بي حركت و بي قول مثل آنكه دل تو بدست و پاي تو ميگويد حركت كن و راه برو و بنويس و آنها را تكليفها ميكند بدون قول و بدون آنكه از جاي خود حركت كند و عجب نيست و همچنين پيغمبر نباتات نبايد از جاي خود حركت كند يا سخني گويد يا رسالتي فرستد در هر جا هست تكليف بقوم مينمايد و همه را تعليم ميدهد بدون قول و حركت و از اين جهت هر گياه در هر جاي زمين كه هست بي حركت تكليف و تسبيح خود را ميداند و همچنين حيوانات غالباً ضرور نباشد كه نزد پيغمبر خود روند يا پيغمبر بسوي ايشان آيد يا سخن گويند و شنوند و بدون سخن در هر جا باشند تكليف خود را ياد ميگيرند و بسا باشد كه بزيارت پيغمبر خود روند هر گاه مأمور شوند بزيارت و بسا آنكه حكم شود كه بزيارت نروند پس پيغمبر جماد و نبات و حيوان نبايد سخن بگويد و از جاي خود حركت كند در هر جا هست بي قول بامت خود تكليفها را ميرساند و آنها هم بعضي ايمان ميآورند و بعضي نميآورند و كافر و مؤمن از يكديگر امتياز ميگيرد و از اين جهت است كه احاديث وارد شده است كه عرض ولايت ما را بر زمينها كردند هر زميني كه قبول كرد [ص 240] شيرين و خوب و معدن شد و هر زميني كه قبول نكرد شور و تلخ و سبخ شد و همچنين كوهها و آبها و نباتها و حيوانها و گاه باشد كه پانصد حديث در اين خصوص بيش باشد و اين بجهت آن است كه همه آن پيغمبران امت خود را بولايت خواندهاند چنانكه خواهد آمد پس ديگر مثل بعضي از جهال تعجب مكن كه چه طور ميشود جماد و نبات و حيوان تكليف داشته باشند و پيغمبر داشته باشند چنانكه يافتي همه پيغمبر و تكليف دارند و آنها بر حسب خلقت خودشان و شما بر حسب خلقت خودتان و خداوند جل شأنه عالم بمصلحت ملك خود و قادر بر رساندن تكاليف ايشان است بهر طور كه صلاح ميداند ميرساند و آنچه ذكر شد مؤمن قبول ميكند و ميفهمد كه صحيح است و نميشود كه چيزي بنده باشد و بندگي نداشته باشد و نميشود كه چيزي بندگي داشته باشد و بدون تعليم خدا بداند و نميشود كه خدا تعليم بكند مگر بواسطه كاملان و معتدلان پس تصديق ميكند آنچه را كه عرض كردم ولي نميفهمد سرّ اين امر را همين قدر از روي ايمان خود ميپذيرد حال ميخواهم بحول و قوه و ياري خداوند قدري اين مطلب را بشكافم كه ديگر احتمال شك و شبهه نرود ، بدانكه طاعت فرمانبرداري امر خداست كه هر چه خدا ميگويد بنده بجا آورد و خدا هم نميگويد مگر هر چه صلاح بنده خود را در آن ميداند پس وقتي كه حكم الهي بجماد آن باشد كه از جاي خود حركت مكن و هر كس تو را حركت دهد حركت كن و هر كس تو را بشكند بشكن و هر كس تو را بسايد سائيده شو و هر كس تو را بيندازد بيفت و هر كس تو را تغيير دهد تغيير كن و مبادا كه امتثال نكني و اطاعت نكني پس در اين وقت بر جماد همين امور لازم شود مثل آنكه سلطاني نوكر خود را سر راهي [ص 241] گذارد و بگويد خدمت تو آنست كه هر تشنهٔ را آب دهي و هر مسافري را بدرقه شوي و هر گرسنهٔ را نان دهي و هر كس بتو هر چه بگويد بشنوي و هر كس هر چه از تو خواهد بدهي بر آن نوكر لازم ميشود كه اين خدمات را بانجام رساند و همين خدمت اوست پس اگر در اين كوتاهي كند البته عاصي است و بحثي بر سلطان نيست كه چرا تكليف اين نوكر را مثل تكليف وزير خود نكردي اين خدمتي است بر حسب مصلحت اين نوكر و قابليت او پس ديگر چرا بحث داري كه چرا تكليف جماد چنين شده است پس همين نماز اوست و همين عبادت او زيرا كه قابليت او همين قدر بيشتر اقتضا ندارد و لايق بيش از اين نيست و همچنين تكليف نبات را فرموده است كه از زمين بروي و هر كس تو را بكند كنده شو و هر كس تو را بخورد خورده شو و هر كس تو را حركت دهد حركت كن و هر كس تو را بكارد كاشته شو و خودت هم نمو كن و سبز شو و در بهار بروي و در زمستان خشك شو و همچنين اگر اين كارها را كرد مطيع است و الا فلا قابليت او بيش از اين نيست و اقتضاي طبع او زياده از اين نه و تكليف حيوان فرموده است كه مطيع و مسخّر انسان باش هر كس تو را بار كند بار بكش و هر كس تو را براند برو و هر كس بگويد بايست بايست و هر كس تو را سوار شود متحمل شو و هر كس تو را نگاه دارد بايست و كسي را اذيت مكن و دندان مكن و لگد مزن و چموشي منما و هكذا هر يك كه اين كارها را كردند مطيع ميباشند و هر يك كه نكردند عاصي پس وقتي كه تكليف هر يك در خور خود او شد ديگر چه تعجب و همان اعمال طاعات ايشان است و عبادت آنها و بر همان ثواب دارند و بر همان عقاب و همان بندگي است چرا كه بندگي اطاعت مولاست نه بوالهوسي بلكه اگر خدا انساني را امر كند كه هر كس تو را بار كند بار بكش و هر كس [ص 242] تو را بجائي بفرستد برو و هر كس بگويد حركت مكن مكن همان طاعت و بندگي او ميشود و همان براي او واجب ميشود نميبيني كه طاعت غلام از براي خدا طاعت آقاي اوست و طاعت فرزند از براي خدا طاعت والدين است كه بايد در هر حال خدمت ايشان را بكند و طلب رضاي ايشان را نمايد پس خدا هر يك از جماد و نبات و حيوان را تكليفي كرده و اگر بخواهم كه شرح دهم معني نماز را و تسبيح را بطول ميانجامد و از مطلب بيرون ميرويم و گر نه ميدانستي كه همين امور نماز است و روزه است و تسبيح و ذكر است و هيچ فرق با عبادت بنيآدم ندارد پس چون عبادت آنها را دانستي باز عرض ميشود كه چنانكه پيش گفتيم نبي هر قومي معتدلترِ آن قوم است و از همه آن قوم بخدا نزديكتر است و هر فيضي كه اول از خدا ميرسد اول بآن دل ميرسد و از او بساير اعضا ميرسد پس جمادات هم مثلاً نبيي دارند و آن نبي معتدلتر و اشرف همه جمادات است و هر فيضي كه بجمادات ميرسد اول بآن معتدل ميرسد و پس از آن بسايرين ميرسد پس همين تكليفها كه عرض شد و همين توفيقها و عبادتها و عملها كه براي جماد گفتيم اول بآن پيغمبر ميرسد و بعد از آن بسايرين ميرسد مثل آنكه فيض روشنائي اول از آتش غيبي بشعله ميرسد و بعد از آن شعله بساير نورها ميرسد و شعله حركتي نبايد بكند و كلّ خانه را نبايد بگردد و سخني نبايد بگويد و همه نورها فيضياب ميشوند و علانيه ميبيني كه شعله اين نور را بآنها ميرساند و اگر شعله نبود آنها نور نداشتند و همچنين فيض حرارت و خشكي هم بواسطه شعله ميرسد پس شعله واسطه فيض است و رساننده است بانوار بلغت فصيح كه اي انوار حكم همايون آتش شده است كه همه نوراني و زرد و مخروطي و گرم و خشك باشيد پس هر ذره كه شنيد مطيع شد و هر كس [ص 243] نشنيد عاصي شد و با وجود اين شعله حركتي نكرده و سخني نگفته است همچنين پيغمبر جماد در هر جا كه هست هست ولي چون واسطه فيض است جميع آنچه جمادها دارند در هر جاي عالم از او دارند و او بايشان رسانده است و تعليم داده است و با زبان خود فرموده است و هر كس شنيده مطيع شده است و هر كس نشنيده عاصي و هيچ احتياج بحركت كردن و سخن گفتن ظاهري ندارد و جمادهاي عالم نبايد از جاي خود حركت كنند و با او سخن گويند و سخن شنوند و رسيدن اين احكام بجمادها هم براويان اخبار است و جميع حكمهاي پيغمبر جمادي بجمادهاي عالم بواسطه راويان اخبار و ناقلان آثار ميرسد چنانكه وقتي كه حجت در مدينه بود باطراف عالم احكامش بواسطه راوي ميرسيد الحال هم حكم پيغمبر جمادي بجمادها بواسطه راويان ميرسد چنانكه احكام شعله باجزاي نور بواسطه راويان اخبار و ناقلان آثار ميرسد نميبيني كه از خود او كسي جز همان نورها كه متصل باويند فرا نميگيرد و آنها بنورهائي كه يك درجه دورتر است ميرسانند و آنها بنورهائي كه دورتر است و همچنين تا بآن اجزاي آخر ميرسد حال همچنين است در جمادات از آن پيغمبر كه در هر جا هست بآن جمادات ميرسد كه متصل باويند و از آنها بمتصل بآنها و همچنين تا بكل عالم ميرسد و بسا باشد كه راويان از روي معصيت و نافرماني يا سهو يا فراموشي تغيير حكم خدا دهند و چون آن جماد شنونده نداند كه آن راوي دروغ گفته معذور است البته چنانكه در انسان است و چنانكه در اينجا ذكر شد در نبات هم خودت جاري كن و همچنين در حيوان و در جن و هر چه امر بالاتر ميرود اوضح ميشود تا امر بانسان ميرسد بلكه انسان هم چون صاحب رتبه جمادي و نباتي و حيواني است جمادي او تابع پيغمبر جمادي است و نباتي او تابع پيغمبر نباتي [ص 244] و حيواني او تابع پيغمبر حيواني چنانكه اگر بر حيواني سوار شوي يا بر درختي نشيني يا بر سنگي آن حيوان و نبات و جماد تابع پيغمبر خودشانند و تو تابع پيغمبر خود و آنچه در اينجا ذكر شد همه مقدمه بود براي اثبات آنكه پيغمبر ما صلي الله عليه و آله خاتم پيغمبران است و پيغمبر است بر جميع پيغمبران و انسان و جن و ملك و حيوان و نبات و جمادي كه در عالم هست و بر جميع آسمانها و زمينها و عالم آشكار و عالم پنهان بلكه بر كل هزارهزار عالم كه خدا آفريده و بر هر چه جز ذات خداست چنانكه خدا در قرآن ميفرمايد كه مبارك است آن كسي كه فرقان را بر بنده خود نازل كرد تا بر اهل همه عالمها ترساننده باشد يعني پيغمبر باشد و فرمود پيغمبر پدر مردان شما نبود و لكن پيغامبر خدا بود و آخر همه پيغمبران پس چون بنص آيه قرآن و اجماع مسلمانان پيغمبر ما صلي الله عليه و آله آخري پيغمبران است و شريعت او جميع ملك خدا را فرا گرفته است و همه كس بايد بشريعت او عمل نمايند و پيغمبري ديگر پس از او بر هيچ قومي مبعوث نخواهد شد پس همه ملك خدا رعيت اويند و اوست پيغمبر بر تمام انسان و جن و ملك و حيوان و نبات و جماد و احكام هر يك را بلغت ايشان و بطور ايشان بايشان ميرساند خواه آنها را ترقي دهد تا بمقام نطق برسند و شنوا و گويا شوند تا عرض حال خود را بكنند و جواب خود را بشنوند و خواه خود تنزل و تجلي فرمايند در رتبه ايشان و احكام ايشان را بايشان رسانند يا آنكه بيك واسطه يا دو واسطه يا واسطِهاي بسيار بدون سخن يا با سخن بايشان برساند غرض كه پيغمبر بر كل حضرت خاتم انبياست و احكام هر چيز را باو ميرساند بهر طور كه ميخواهد و از هيچ چيز عاجز نيست و نه اين است كه او را يك نوع شريعت باشد در كل بلكه شرع او در هر جنسي بر حسب آن جنس ميباشد بطوري كه صلاح آن [ص 245] جنس را ميداند و همه حلال و حرام اوست و تا روز قيامت تغييري در حلال و حرام او نخواهد شد بلكه بطور حقيقت در تمام ملك خدا هميشه حلال و حرام اوست و شرع و دين اوست و حكم حكم اوست و امت امت او و انبياء عليهم السلام علماي امت او بودند و رسانندگان شرع او بودند بسوي امت او و الآن هم چنين است شرع شرع اوست و ائمه سلام الله عليهم علماي امت ميباشند و رسانندگان شرع اويند بسوي هر قومي پس پيغمبر حقيقي خدا همان اوست و ملك همه امت اويند و انبيا و اوليا و حكما و علما همه علماي امت اويند و شرع او را بمردم ميرسانند و او را در هر زماني شرعي است و حكمي پس چون كلام باينجا رسيد عرض ميشود كه شريعتها كه از آن بزرگوار بروز كرده در عالم شش شريعت است و تفصيل آن محتاج بفصلي ديگر است كه عنوان شود تا مطلب واضح شود .
فصل - بدانكه چنانكه پيش دانستي خداوند عالم غني است بذات خود از جميع خلق خود و او را نه حاجت و نفعي از طاعت خلق است و نه ضرري از معصيت ايشان و چون خلق را از راه جود و كرم آفريد و از راه فضل و عطا خلقت كرد و حكيم هم هست و خلقت لغو و عبث نميكند ايشان را از راه كرم خود خلقت كرد تا بفايده برسند و آن فايده براي ايشان حاصل نشود مگر چندي زيست كنند و چندي زيست نكنند مگر آنكه بدانند كه چه چيز باعث بقاي ايشان است و چه چيز باعث تلف شدن و برطرف شدن ايشان و اين دو چيز مختلف ميشود بحسب بنيههاي ايشان و بحسب اختلاف احوال و مصلحتهاي ايشان در هر عصري چنانكه ميبيني كه چيزي كه نفع بيكي دارد بسا باشد كه بديگري ضرر دارد و چيزي كه در فصلي بمردم نفع دارد [ص 246] در فصل ديگر بمردم ضرر دارد و چيزي كه در قرني صلاح مردم است در قرن ديگر صلاح نيست پس چون احوال مردم مختلف شد تكليف مردم نيز مختلف ميشود پس در هر عصري مردم را شرعي و ديني كه مناسب آن عصر است ضرور است پس چون اين عالم بمنزله انساني است تمام مراتب و تمام اعضا و اختلافي مابين آن و انسان نيست پس چنانكه انسان را حالات است از وقت تولد تا وقت مردن پس در اول تولد نطفه است و بعد از آن علقه ميشود يعني مثل پاره خوني و بعد از آن مضغه ميشود مثل پاره گوشتي و بعد از آن استخوان در آن پيدا ميشود و بعد از آن گوشت بر آن ميرويد و اعضا پديد ميآيد و صورتش تمام ميشود و چون ظاهرش تمام شد آنگاه روح در آن دميده ميشود و باطنش درست ميشود و در اين هنگام بحركت درميآيد و چون تعلق روحش به بدنش مستحكم شد و الفت تمام پيدا شد آنگاه تولد ميكند و چندي طفل شيرخوار است و شعوري ندارد و بعد از دو سال از شير باز ميشود و سخن ياد ميگيرد و بعد تا چندي بلهو و لعب مشغول است و از امور دنيا و اخري غافل است بعد از آن بسن مراهقه ميرسد يعني نزديك ببلوغ و شعور و تميز پيدا ميكند و خدا و نبي و امام و دين و اخوان خود را ميشناسد و معاملات ميتواند بكند و بر نفع و ضرر و تكاليف خود آگاه ميشود بعد از آن بحد بلوغ ميرسد و تكاليف و معارف بر آن واجب ميشود و حدود بر او جاري ميشود و بعد از آن بحد شباب و نهايت جواني ميرسد و نهايت قوت و نمو تن او در آن حد است و پس از آن بسن چهل سال ميرسد و آن سني است كه عقل او كامل ميشود و نفس اماره ضعيف ميشود و شهوات او كم ميشود و تجارب تحصيل ميكند و ميلش از معاصي و لغوهاي دنيا كم ميشود و آن اول نزول اوست و ضعف قوِّهاي او و پس از آن بسن كهولت [ص 247] و پيري ميرسد و قوِّهاي او تحليل ميرود و ضعف در او پيدا ميشود و شهوتها بكلي در او ضعيف ميگردد و بعد از آن بسن هرم ميرسد يعني نهايت شكستگي و پيري كه بكلي قوٰي بتحليل ميرود و استمساك بدن تمام ميشود و پس از آن ميميرد و كون او بدل بفساد ميشود و اعضاي او از هم ميپاشد و روح تعلق از بدن بجهت آنكه آلات و ادواتش خراب شد و ديگر بكار نميرفت برميدارد و چون نظر از اين دار دنيا برداشت آخرت را ملاحظه ميكند و اوضاع آخرت براي او مكشوف و پيدا ميشود چنانكه شخصي كه خواب ميرود و قطع نظر از اين دنيا ميكند عالم مثال را ميبيند و مُردِها را مشاهده ميكند چون احوالات خلقت انسان را از اول تا آخر بطور اجمال دانستي بدانكه اين عالم هم نوعش بر همين مثال است پس در اول خلقت حضرت آدم منزله عالم منزله نطفه بود و شعور اهل آن زمان به نسبت به اين زمان مثل شعور نطفه بود و سبب آنست كه چنانكه عقول و تجربِها و علمها و صنعتها روز بروز زياده ميشود همچنين هر چه پيشتر بوده كمتر بوده البته و معلوم است كه در اول خلقت جماعت كمي در دنيا بودند و هيچ نديده بودند و تجربه و علم احدي بايشان بارث نرسيده بود پس ايشان شبيهترين چيزها بحيوانات بودند نه صنعت لباسها ميدانستند و نه صنعت طعامها و نه صنعت مسكنها پس عقلهاي ايشان بسيار شبيه بعقل حيوانات بود و نسبت آنوقت بزمانهاي آخر مثل نسبت نطفه بود پس خداوند عالم كه خواست آنها را تربيت كند و تعليم كند البته بايد سخني بايشان گويد كه بفهمند بلكه بچشم خود ببينند و بحواس ظاهره خود احساس كنند زيرا كه ادراك نطفه چه قدر خواهد بود و معارف و حقايق را بآنها چه طور ميتوان فهماند و نعيم و عذاب اخروي را چسان ميتوان بايشان گفت بهر حال خداوند با ايشان بايستي بطوري سخن گويد كه بفهمند و تكاليفي [ص 248] چند بايشان كند كه ادراك كنند و اسباب و آلات آنرا داشته باشند و الا تكليف مالايطاق بودي پس شريعتي كه حضرت آدم از حضرت خاتم فرا گرفت از براي اهل آن زمان مناسب اهل آن زمان بود كه فرمودند نحن معاشر الانبياء نكلم الناس علي قدر عقولهم يعني ما گروه پيغمبران با مردم بقدر عقل ايشان سخن ميگوئيم و بعد از آن عالم ترقي كرد و از رتبه نطفه بودن بمقام علقه بودن رسيد در زمان حضرت نوح علي نبينا و آله و عليه السلام و عقول مردم بحضرت آدم و وصيهاي او زياده شد و حرارت آن بزرگوار از براي طبخ عقلها و بنيِهاي مردم چون حرارت غريزي رحم مادر شد و عالم و اهل عالم را پخته كرد و نضج داد تا حال عالم تغيير كرد و شعورها زياده شد چنانكه حال نطفه تغيير كرد و علقه و قطعه خوني شد و رنگ و شكلش و اسم و احوال آن تغيير كرد همچنين در زمان حضرت نوح همه احوال عالم تغيير كرد و مصلحتهاي ايشان تغيير كرد پس احكام الهي درباره ايشان تغيير كرد و نوح از حضرت صاحب شريعت مصالح آن زمان را فرا گرفته باهل عالم رساند و البته بايستي كه آن تكليفها و شريعتها و حلال و حرامها و معرفتها بقدر عقل اهل آن زمان باشد و خدا با ايشان بقدر عقل ايشان سخن گفته باشد كه تكليف مالايطاق نشود و زياده از وسع مردم نگردد و با علقه چه ميتوان گفت و بعد بواسطه حرارت نفس آن بزرگوار و نضجي كه بواسطه عمل بقول ايشان حاصل ميشود عالم ترقي كرد و در زمان حضرت ابرهيم مقام اهل عالم مقام پيدا شدن مضغه شد در بدن طفل و مقام اصل صورت بستن بطور كلي و اجمال و معلوم است كه حالت مضغه كه مثل پاره گوشتي است نزديكتر بكمال و اعتدال است از حالت نطفه و علقه و حضرت ابرهيم تكليفهاي اهل آن زمان را از حضرت صاحب شريعت گرفته بايشان رساند و آن تكليفها بقدر [ص 249] شعور ايشان بود و بر حسب استعداد ايشان بعد چون مردم بقول ايشان عمل كردند و استعداد فيض زياده از خدا پيدا شد و بحرارت وجود آن بزرگوار عالم پختهتر شد و نضجي گرفت عالم را حالت صورت گرفتن و استخوان در بدن طفل پيدا شدن و اعضا از هم جدا شدن پيدا شد و حضرت موسي مبعوث و برانگيخته شد و تكليف ايشان را تغيير داد چرا كه حالت جدا شدن اعضا و صورت بستن غير حالت مضغه است كه هيچ عضوي در آن واضح نيست پس حضرت موسي از صاحب شرع كامل احكام آن زمان را آموخته باهل آن زمان رساند و معلوم است باز كه حكم آن زمان بر حسب شعور و قابليت اهل آن زمان بايست باشد و با احكام سابق تغيير داشته باشد بجهت تفاوت مصلحت پس بواسطه حرارت وجود آن بزرگوار و بواسطه عمل كردن خلق بفرمايشات ايشان عالم را پختگي حاصل شد و نضجي گرفت و ترقي كرد و مقام آن مقام آن شد كه در بدن طفل در شكم مادر گوشت ميرويد و صورت آن بكلي تمام ميشود و منتظر روح باطني است پس چون مقام عالم ترقي كرد و مصلحت تفاوت كرد خداوند مبعوث كرد حضرت عيسي را و چنانكه گوشت تغيير اصل اعضا نميدهد نهايت باعث زينت و آساني حركت و زيادتي قوت ميشود و حفظ استخوانها ميكند حضرت عيسي هم تغيير شرع موسي ندادند مگر بعضي سختيها كه در شرع موسي بود برداشتند و اصول آنرا حفظ كردند و از صدمه تغييردهندگان محفوظ داشتند و بعضي معرفتهاي زياده آوردند بحسب مصلحتهاي ايشان و شعور ايشان و چون صورت عالم تمام شد و اعضا و جوارح آن بكلي درست شد قابل آن شد كه روح در بدن دميده شود و عالم مستعد حيات شد پس روح غيبي كه تا آن زمان در باطن بود و محلي نداشت كه بروز كند در آنوقت بروز [ص 250] فرمود و آن حضرت خاتم پيغمبران و مهتر و بهتر رسولان است پس آن بزرگوار بروز فرمود و روح در تن عالم دميده شد و عالم حيوة گرفت و چون حيوة از وقتي كه دميده ميشود در تن حكمش زايل نميشود و انسان هميشه زنده است و حيوة دارد تا وقت مردن همچنين شريعت آن بزرگوار كه روح شرايع است منسوخ نميشود و حكمش زايل نميشود تا وقت مردنِ عالم كه وقت نفخه صور باشد و همچنانكه حالت نطفه تغيير ميكند و علقه ميشود و علقه تغيير ميكند و مضغه ميشود و مضغه تغيير ميكند و استخوان و اعضا پيدا ميشود و بعد آن تغيير ميكند و گوشت پيدا ميشود همچنين شريعت حضرت آدم نسخ شد و شرع نوح آمد و شرع نوح تغيير كرد و نسخ شد و شرع حضرت ابرهيم آمد و شرع آن بزرگوار تغيير كرد و شرع حضرت موسي آمد و شرع آن تغيير كرد و شرع حضرت عيسي آمد و شرع او تغيير كرد و شرع خاتم انبيا صلوات الله عليه و آله آمد و همچنانكه در اين احوال كه عرض شد صورت نطفه تغيير ميكند و صورت علقه ظاهر ميشود و لكن اصل جسم و ماده آن برقرار است و همچنين صورت علقه تغيير ميكند و صورت مضغه ظاهر ميشود و اصل آن برقرار است همچنين بايد اصول دين حضرت آدم با ساير پيغمبران هم يكي باشد و تغيير نكند و لكن فروع كه در حقيقت صورت اصول است تغيير كند پس از اين جهت اصول دين همه پيغمبران هم يك امر بوده و هيچ تفاوت در آنها نيست و يكصد و بيست و چهارهزار پيغمبر صلوات الله عليهم اجمعين هم يك گونه اصول داشتند و بيك اصل خواندند و بيك راه دعوت فرمودند نهايت فرقي كه داشتند در صورت دين كه فروع باشد داشتند و چنانكه اصل جسم غير از اصل روح است و اصل جسم هم از وقت نطفه [ص 251] بودن تا وقت مردن هميشه برقرار است و تغيير نميكند مگر در صورت نهايت روحي علاوه ميشود و آن هم مستمر ميماند تا وقت مردن همچنين اصول دين پيغمبران حق بوده و هست و برقرار است تا روز قيامت چرا كه معاد هم جسماني است ولي روح را اصلي ديگر و عالمي ديگر است كه علاوه ميشود و اصولي ديگر علاوه ميفرمايد كه دخلي باصول جسماني ندارد و نسبت اين اصول با اصول سابق نسبت روح است بجسد پس اگر چه انبيا سلام الله عليهم دعوت بتوحيد كردند لكن توحيد ايشان بمنزله جسم بوده است و توحيد اين شريعت بمنزله روح بوده است در تن آن پس گويا آنها لفظ توحيد را گفتند براي امت خود و در اين شرع معني آن ظاهر شد چرا كه لفظ مانند جسد است و معني مانند روح است پس چون اصل جسم را آنها آوردند لفظ توحيد را آنها در ميان مردم انداختند و بايد بهمان لفظها اقتدا كرد و معني آن لفظها را از اين شرع آموخت و از آنچه گفتيم ظاهر ميشود كه كساني كه بهمان ظاهر الفاظ اكتفا ميكنند و حال آنكه حكايت روح بايشان رسيده آنها بمنزله كسانيند كه بهمان اصول اديان سابقه ميگروند و باصول اين دين نميگروند پس آنها بمنزله يهود و نصاري هستند چرا كه دست از باطن برداشتهاند و بهمان ظاهر چسپيده و بس و معلوم است كه ظاهر تنها ميت است و پيش از دميدن روح ميت بودن نقص طفل نيست و لكن بعد از روح دميدن هر گاه بميرد و روح نداشته باشد نقص است و آنچه در اين شرع متين است روح اصول دين سابق است اگر فهميدهٔ كه چگونه روح است پس اسلام آوردهٔ و لذت حيات را بردهٔ و الا هنوز بر همان احوالِ بيجاني باقي هستي سعي كن و روحي بكف آور و آن روح همان است كه خداوند عالم در قرآن نازل كرده است و از اين جهت ميفرمايد و كذلك اوحينا [ص 252] اليك روحاً من امرنا يعني ما وحي كرديم بسوي تو روحي از امر خود را و الحمد لله رب العالمين كه در اين زمان امر اين روح وضوحي دارد و بسياري از مسلمين اين روح را فهميدهاند و باين روح زنده شدهاند و در تن ايشان دميده شده است اگر چه بسياري غافل ماندهاند مجملاً كه همه شريعت يك نفر بوده است چنانكه روح يك نفر است نهايت نطفه دارد و علقه و مضغه و استخواني و گوشتي و تني و روحي دارد همچنين اين هم يك دين است بلكه دين يك شخص است چنانكه خدا ميفرمايد و من يبتغِ غير الاسلام ديناً فلنيقبل منه يعني هر كس غير از اسلام ديني اختيار كند از او پذيرفته نميشود پس دين اسلام است چنانكه در آيه ديگر فرموده است ان الدين عند الله الاسلام يعني دين در نزد خدا اسلام است پس همه همان اسلام است و دين اسلام است از اول دنيا تا آخر دنيا و هر كس غير از اسلام ديني بخواهد بگيرد دين خداي را نگرفته است و اين اسلام كه دين خداست مردي است و انساني است كامل و آن هم مثل ساير چيزهاي اين عالم كه موجود ميشوند خورده خورده بايد موجود شود و آن هم موجود شده است و اول نطفه بوده بعد علقه شده است و همچنين تا طفل تمامي شد و زنده و صاحب تن و جان گرديد و دين كامل شد و تمام گرديد و وقتي كه تمام شريعت خود را ابلاغ فرمود فرمود اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام ديناً يعني امروز خلقت دين تمام شد و جان و تنش درست شد پس امروز دين را كامل كردم و نعمت خود را تمام كردم و پسنديدم از براي شما اسلام را كه دين شما باشد و تا آن روز از اول عالم دين تمام نشده بود و خلقتش كامل نشده و آنروز روح دين تمام شد و باطنش با ظاهرش مطابق شد بفهم كه چه ميگويم و هوش خود را جمع كن و به حرفهاي عاميانه نظر [ص 253] مكن و بمعني آنها نظر كن و عبرت بگير كه خداوند آن روح را چگونه در اين جسدها قرار داده است همچون گنج در ويرانه ولي مارها بر سر اينها خفته است كه نميگذارد مردم را كه اين گنجها را درآورند ولي خرم از آنم كه خودي را اين مارها كاري ندارد و اذيت نمينمايد و بر گنج اطلاع پيدا ميكنند پس وجود اين مارها هم ضرور است در حكمت باري برويم بر سر كلام پيش پس خلقت طفل دين تمام شد بايد متولد بشود و ديگر در شكم نميگنجد و بايد بدنيا بيايد و كارها بكند و آنچه خداوند در سر آن قرار داده است آشكار شود پس وقتي كه حضرت پيغمبر دار فاني را بدرود فرمود عالم را هنگام وضع حمل رسيد و آثار تولد آشكار گرديد و درد زائيدن پيش آمد و انقلاب احوال آشكار شد تا آنكه حضرت اميرمؤمنان صلوات الله عليه و آله خليفه شد و بناي اظهار دين گذارد دين متولد شد و سر از غيب برون آورد بد نگفته است كه :
اسد الله در وجود آمد در پس پرده هر چه بود آمد
ولي اگر گفته بود اسد الله در ظهور آمد بهتر بود بجهت آنكه اسد الله موجود بود ولي ظاهر نبود چنانكه خودش فرمود كه من بهمراهي هر پيغمبري در باطن بودم و همراه اين پيغمبر ظاهر شدم پس عالم متولد شد و ابتداي تعلق شعور بسر دين شد و آفتاب شعور بر دل دين تابيد و چون آفتاب شعور تابيد و حرارت او در سر اين طفل اثر كرد و وجود اين طفل را گرم كرد رطوبتهاي مزاج طفل بحركت آمد و بخار كرد و بر سر طفل تابيد و آن رطوبتها كينِهاي اهل زمين است با اهل آسمان پس بخارها پيدا شد و مابين زمين و آسمان را گرفت و ابرها پديد آمد و نور آفتاب را پنهان كرد و اين هم حكمتي بود از خداوند عالم كه تن طفل را طاقت قوت [ص 254] شعور نبود و نيست و از حكمت نيست كه طفل را بتأديب شديد بگيرند چرا كه حرارت تأديب رطوبتهاي طفل را بزودي ميخشكاند و نميگذارد او بزرگ شود و خداوند تن طفل را با رطوبت خلقت كرده است تا طفل قد بكشد و بزرگ شود اگر طفل را بادب شديد بگيرند حرارت ادب رطوبتهاي او را فاني ميكند و طفل ميسوزد و پژمرده خواهد شد نميبيني كه گياه تر و تازه كه از زمين ميرويد او را طاقت آفتاب شديد نيست و رطوبت او هم بسيار است تا قد بكشد و بزرگ شود و خداوند در فصل بهار ابر و باران بسيار آفريده تا رطوبت بگياهها برسد و سايه هم باشد تا گياهها قوتي بگيرند آنگاه تابستان آيد و آفتاب با نهايت حرارت و صافي بعالم بتابد و آنوقت ثمر عالم ظاهر شود و گياهها ميوههاي خود را آشكارا كنند از اين جهت فرمودند طفل را تا هفت سال بگذارند بازي كند و بحرارت تأديب او را نسوزانند تا رشد كند آنگاه او را تأديب كنند و حرارت آفتابِ تأديب را باو بچشانند تا ثمر او كه عقل اوست آشكار شود پس چون طفل دين تازه متولد شده بود و طاقت تأديب آفتاب ولايت را نداشت مأمور شد ولي مطلق كه دست از تأديب عالم چند سال بكشد و ابرها و غبارها كه از زمين نفوس برخواسته بود در مابين اهل زمين و آفتاب جهانتاب حجاب گردد و نور آفتاب از پس آن حجاب بقدر طاقت اهل زمين آشكار شود تا خورده خورده حرارت آفتاب آن بخارها را بخشكاند و ابرها را نازك كند و نور خود را آشكار كند تا آنكه يكدفعه خلق عالم از تاريكي شكم مادر بروشنائي و از تاريكي جهالت بروشنائي فهم نيفتند پس ابرهاي منافقين پيش آفتاب را گرفت و آفتاب دست از معانده آنها و زايل كردن كشيد ولي از پس ابر كار خود را ميديد و هوا را گرم ميكرد و گرم [ص 255] ميكند و طفل عالم خورده خورده در نمو آمد و شيري ميخورد تا آنكه در زمان حضرت صادق صلوات الله عليه و آله از شير باز شد و دو سالِ ايام شيرخواري او تمام شد و سخن آموخت و پدر و مادر خود را شناخت و بناي رفتار گذاشت و همچنين بود تا آنكه خورده خورده بزرگ شد و بواسطه عدم ظهور حق چنانكه بايست و بواسطه غلبه آن بخارات و غلبه نفس اماره بناي لهو و لعب و ظلم و جور و تعدي و فساد گذارد بجهت آنكه اندك قوتي گرفت و شعور عقل حقيقي را هم نداشت پس بناي ظلم و جور گذارد و عالم پر از جور و فساد شد چنانكه طفل بناي جور و فساد ميگذارد تا وقتي كه مكلف شود ولي در چند سال قبل از بلوغ كه از غلبه نور اگر چه از پس حجابهاست شعوري پيدا ميكند بسن مراهقه ميرسد و طفل مميّز ميشود و في الجمله نيك و بد ميفهمد و آنوقت وقتي است كه از هفت سال ميگذرد و بايد او را اندك اندك تربيت كرد و رويه بندگي آموخت و حلال و حرام تعليم نمود و اين تربيت را بزبان عرب تمرين ميگويند پس وقتي كه طفل مميز شد بايد او را تمرين كرد بنماز و روزه و عبادات و رويِهاي بندگي و حلال و حرام آموخت تا چون بزرگ ميشود و بحد بلوغ ميرسد تكليفهاي خود را بداند پس در سن مراهقه معلمي و للِهٔ ضرور دارد كه او را ادب آموزد و سن مراهقه عالم همين زمان است كه خداوند عالم عالم را بمؤدبين و معلمين سپرد و آنچه پيشتر بوده است آنها تأديب و تمرين نبوده پس اين علم علماي ظاهري داخل اين تمرين نيست بجهت آنكه از صدر اسلام تا حال اين بوده است و لكن آن معلمان كه بناي شناسانيدن خداوند و پيغمبران و امامان را گذاردند و اموري چند كه باعث خوف از خدا و اميد باو و محبت او ميشود بمردم آموختند و آن معرفتهاي جاهلانه و غلطهائي [ص 256] كه در ايام بيتميزي و بيشعوري ميگفتند و خيال ميكردند برطرف كردند و ايشان را بحق تمرين كردند و حق را آشكار كردند ايشانند معلماني كه خدا برانگيخته است از براي تعليم و تأديب عالم و ايشان ميباشند آن مؤدبان كه نظير انبيا و رسلند در اين عصر در هدايت مردم و در تجديد ملت و مذهب و ايشانند حاملان دين و بيانكنندگان شرع مبين و گر نه اين فقه ظاهر هميشه بوده و هميشه هست و اين در وقت شيرخوارگي عالم هم بود پس اين تمرين نيست و صاحبان آن معلمين خدا از براي تمرين نيستند هوش خود را جمع كن ببين راست ميگويم يا دروغ بلي تأديب طفل دو جوره است يكي تأديب بدن اوست از برداشتن و گذاشتن و بستن و باز كردن و شير دادن و دوا و غذا دادن تن طفل اين هميشه بوده و هست تا وقتي كه طفل مستقل شود و خود بتواند خود را غذا دهد و از سرما و گرما محافظت كند آنوقت اين جوره مربيان ديگر ضرور نباشند و هر طفلي خودش صلاح و فساد امر خود را ميداند و آن وقتي است كه حجت عليه السلام دست خود را بر سر هر كس ميگذارد و عقلش كامل ميشود و حلال و حرام و صلاح و فساد امر خود را خودش ميفهمد آنوقت ديگر دايه و دده ضرور نيست و يك تربيت تربيت روح طفل است كه بتربيت معلمين است معلمين بايد تربيت كنند پس علمهاي ظاهر تربيت تن عالم است و هنوز ضرور است و علمهاي باطن تربيت روح عالم است و آن وقتش حالاست و بايد تمرين كرد و تربيت كرد تا آنكه رويه بندگي را بياموزند از براي وقت بلوغ و حد تكليف كه آن وقت ظهور آفتاب عقل ولايت است تا مستعد شوند از براي خدمت و معلمان مأذونند در تربيت اطفال كه تربيت كنند اگر چه بسياست قليل باشد و تا پنج تازيانه در غلطها ميتوانند زد و بايد تأديب كنند و سياست نمايند تا طفلها [ص 257] مؤدب شوند و امر بمعروف و نهي از منكر هم تمريني دارد نميدانم چه ميگويم و تو چه ميشنوي و نميدانم چه كلمات عاميانهٔ است كه حكمتهاي الهي در آن حل ميشود و بيان ميگردد قدر اين كلمات را بدان و بهره از آنها ببر و بدان كه هر چه حكمت بزرگتر ميشود سخنها آشكارتر ميشود و اگر عربي ميدانستي مييافتي كه قرآن چون از همه حكمتها بزرگتر است از همه كلامها آشكارتر است و با وجود اين از همه كتابها مشكلتر است و اين كتاب من هم اگر چه عاميانه است ولي بسيار مطالب بزرگ دارد و بسيار فهمش مشكل است پس حقيقةً سهل و ممتنع است يعني در نظر آسان و در فهم بسيار مشكل است باري عالم تمرين ميشود و زمان زمان تمرين عالم است از اين جهت اين كتابها نوشته ميشود و اين كلمات گفته ميشود و همچنين تمرين ميشود تا آنكه امام عجل الله فرجه آشكار گردد و آفتاب وجود او ابرهاي ظلمات منافقين را برطرف كند و عينش آشكار شود و عالم را پر از نور عدل و انصاف كند چنانكه در زمان ابر بودن پر از ظلمات و فساد بود آنوقت عالم مكلف ميشود و بهبين آن چه چيز است كه تكليف آنست كه بتو خواهند كرد نه آنچه تا حال شنيدهٔ پس آنوقت عالم بالغ ميشود و از صغيري بيرون ميآيد و تصرف ميتواند در مال خود بكند و عبادت و طاعت بر او واجب ميشود و حدود بر او جاري ميشود و آنوقت عالم پر از عدل و انصاف ميشود و همچنين در ترقي هست تا بنهايت شباب ميرسد و آنوقت نهايت غلبه قدرت و قوت اوست و وقت نهايت حرارت مزاج او و آن وقت سلطنت سيدالشهداء عليه السلام و ظهور حضرت امير عليه و آله السلام است و همچنين عالم در ترقي هست تا وقتي كه چهل ساله ميشود و آن وقت كمال عقل اوست و وقتي است كه شهوتهاي او ضعيف ميشود و نفس اماره [ص 258] بتحليل ميرود و استيلاي شياطين از او كم ميشود و ادبار از دنيا و رو بآخرت ميكند و دايم متذكر است و مستعد مرگ و آخرت ميگردد پس آنوقت وقتي است كه عقل كل يعني خاتم انبيا صلوات الله عليه و آله بعالم رجوع ميفرمايد و شياطين را ميكشند و عالم خالص و صاف و پاك ميشود براي مؤمنين و بنيآدم با ملائكه معاشرت ميكنند و در دار دنيا جنت را ميبينند و از آن ميخورند چنانكه بعد از اين شرح خواهم داد انشاء الله و آنوقت نهايت كمال عالم است بعد از آن بسن پيري ميرسد و ابتداي نقصان عقل و زوال آن و آنوقتي است كه ائمه سلام الله عليهم و پيغمبر صلي الله عليه و آله ميل ببالا رفتن بآسمان ميكنند و ميل ايشان شديد ميشود خورده خورده تا آنكه حضرت فاطمه عليها و آلها السلام بالا ميروند و خورده خورده ائمه عليهم السلام بالا ميروند تا آخر حضرت امير عليه السلام و بعد از آن بمدتي حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بالا ميرود پس در اين وقت عقل از سر عالم ميرود و شعور از ايشان تمام ميشود بطوري كه نميفهمند كه عمامه را بايد بسر گذاشت يا بپا كرد و چهل روز هم بر اين خرافت باقي هستند تا آنكه صور دميده ميشود و روح بكلي از تن كل عالم بيرون ميرود و عالم ميميرد بكلي و چهارصد سال ايام قبرِ عالم طول ميكشد تا آنكه دوباره نفخه ميدمند و عالم زنده ميشود و قيامت برپا ميشود و معاد خلايق حاصل ميشود چنانكه عماقريب انشاء الله خواهد آمد مجملاً كلام در همان بيان شرايع بود و باقي را بجهت زيادتي معرفت نوشتم و همه مقصود آن بود كه خدا يكي است و دين خدا يكي و آن اسلام است و پيغمبر حقيقي خدا يكي و آن رسول خداست صلي الله عليه و آله و ملك خدا هم همين كه ميبيني و هر كس باين پيغمبر نگرود از اولين و آخرين [ص 259] كافر و مشرك است بخداوند عالم و هر كس غير از اسلام ديني اختيار كند البته كافر است بخداوند عالم پس دين دين اسلام است و دين محمد بن عبدالله است صلي الله عليه و آله و باقي دينها همه مقدمات وجود و پيدائي همين دينند و باقي پيغمبران رسانندگان و علماي همين دينند و همه تابع و امت پيغمبرند صلي الله عليه و آله و همه داعي بسوي او و عهدگيرنده براي او مجملاً پس از تولد اين دين ديگر تغييري در اصل اعضا و روح اين دين داده نميشود بلي لطيفتر ميشود و طبعش و نفسش و روحش و عقلش و فؤادش آشكار ميشود و همين است كه كاملتر ميشود مثل زيد كه بدنيا آمد همان زيد است تا وقت مردن لكن خورده خورده عالم و فاضل و كامل و عامل و حكيم و صانع ميشود و صنايع و حِكَم ميآموزد و قادر و قوي ميشود و زاهد و متقي ميگردد و زيد همان زيد است در همه احوال و چيزي از او نسخ نشده است بخلاف حال نطفه بودنش كه نسخ شد و حال علقه آمد و حال علقه بودنش كه نسخ شد و مضغه شد و هكذا همه آن حالات نسخ شد مگر حال تمام جسدش و حال روحش كه اين دو مستمرند تا روز قيامت و بعد از ظهور روح بايد كل جسدش تابع روحش باشد و در هر عضوي از اعضا كه روح حكم كند تغيير و تبديل دهد پس ناخن بگيرد و نوره بكشد و اصلاح لحيه خود را بكند و شارب خود را بزند و همچنين ازاله اوساخ و چركها از بدن خود بكند و آنرا تطهير بكند غرض حكم حكم روح است و جسدِ بيروح بكار نميخورد و وجود جسد مقدمه بود از براي تشريف آوردن روح بفهم آنچه را كه ميگويم و همچنين روح مركبي است براي عقل و روح مقصود اصلي از خلقت نيست چرا كه خلق براي معرفت خلق شدهاند [ص 260] نه از براي حيوانيت و مقصود اصلي معرفت است پس تن مقدمه ظهور روح است و روح مقدمه ظهور نفس است و آن مقدمه ظهور عقل است و آن مقدمه ظهور فؤاد است و ظهور فؤاد مقصود از خلقت و وقتي كه فؤاد دين آشكارا شد آنوقت دين بكمال و تمام رسيده است و شخص كاملي شده است ، و اگر گوئي در غدير خم در روز نصب حضرت ولايتمآب خداوند عالم نازل كرد كه اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام ديناً يعني امروز كامل كردم براي شما دين شما را و تمام كردم بر شما نعمت خود را و پسنديدم براي شما اسلام را پس وقتي كه آن روز كامل شد پس همه مراتب دين همان روز بروز كرد و كامل شد ديگر آنچه ميگوئي از مراتب نمانده است جواب گويم كه در آن روز سنيان هم بودند و همه خود را مسلم ميدانند آيا ميگوئي كه دين ايشان الحال كامل است يا ناقص گمان نميكنم كه راضي شوي كه بگوئي كامل است پس ناقص است البته پس سبب نقصان دين ايشان هم بجهت آن بود كه بآنچه در آن روز حضرت پيغمبر فرمود مردم نگرويدند پس دين ايشان ناقص ماند اگر چه پيغمبر صلي الله عليه و آله آنروز دين را كامل كرد پس عرض ميشود كه همچنين اگر شما بآنچه آن روز فرموده نگرويد دين شما هم ناقص ميماند پس همه شرايط دين را آنروز پيغمبر فرمود و لكن آنكس كه بربخورد كم است و نفهميدند و عمل نكردند يا فهميدند و ترك كردند و بايد آنچه در آنروز فرموده خورده خورده آشكار بشود و آنچه بعد از اين آشكار ميشود همه شرح آن چيزي است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله آنروز فرمودهاند و البته ايشان چيزي را فروگذاشت نكردهاند پس آنروز دين كامل شد در رسانيدن پيغمبر نه [ص 261] در فهميدن مردم و بعمل آوردن پس بطور اجمال همه را فرمودند و كسي را نصب كردند كه مِنبعد او شرح دهد و تفصيل نمايد چنانكه همان روز فرمودند كه حلال و حرام خدا بيش از آن است كه من همه را شرح دهم ولي در ميان شما كسي را گذاردم كه او بعد از اين بيان كند نميبيني كه همه مردم همه حلال و حرام را نفهميدند پس كمال دين در آن روز بنصب ولي شد كه او بعد از اين دين را شرح دهد و همچنين حضرت امير عليه و آله السلام همه دين را شرح نفرمود ولي بعد از خود كسي را گذارد كه او شرح دهد و همچنين پس آنچه ما گفتيم با كمال دين منافاتي ندارد و خداوند همه چيز را در خلقت انسان نهاده است و همه كمالي را قرار داده است و خورده خورده برياضتها و مجاهدِها بايد ظاهر شود و خلق خدا ناقص نيست بفهم چه ميگويم و بر بصيرت شو و انشاء الله آنچه در اين فصل عرض شد كفايت ميكند در بيان حقيقت شريعت پيغمبر صلي الله عليه و آله .