فصل - بدانكه معرفت آنكه قرآن معجز است بر اين امت بسيار لازم است اگر [ص 195] چه مي‌بينم كه جمعي از كساني كه خود را عارف و عالم و سالك ميدانند از اين مسئله بهره ندارند و بهيچوجه ندانسته‌اند كه قرآن چگونه معجز است بلكه كساني كه نهايت استادي در زبان عربي دارند مي‌بينم كه آنها هم در اين خصوص با عوام عجم يكسانند چيزي چند از پي عادت يا طبيعت يا لا عن شعور ميگويند و خود نميفهمند كه چه ميگويند و اگر رجوع بدل خود كنند هرآينه هيچ از معجز بودن قرآن در دل ايشان نيست و قدر قليلي از بابت مشت نمونه خروار در كتاب ازهاق الباطل ذكر كرده‌ام و علما از آن بهره ميبرند انشاء اللّه و مقصود در اين رساله حرفهاي عاميانه موافق حق است كه عوام بفهمند و يقين كنند و حق هم باشد و اگر انصاف دهند خواهند دانست كه از اين كتاب عاميانه من علما هم بهره ميبرند زيرا كه در اين كتاب مطلبهاي عمده را بزبان فارسي آسان عاميانه نوشته‌ام و از بس واضح كرده‌ام عاميانه مينمايد و آنرا عاميانه ناميدم و الا در حقيقت عالمانه و فوق عالمانه است و اگر كسي بخواهد كه مطلبي بلند را باين آساني بگويد و از پي آن برآيد آنوقت ميداند كه چه قدر امر خطيري است و كار بسيار مشكلي است و ميداند مقدار اين كتاب عاميانه مرا و اين فضلي است از خدا بهر كس ميخواهد ميدهد پس عرض ميشود كه طريق فهميدن معجزه قرآن بسيار است و طورهاي آن بي‌شمار الا آنكه چند وجه اينجا بيان ميشود اول آنكه بكار همه كس آيد و آن آنست كه شكي نيست كه اين قرآن در پيش روي خدا آشكار شده است و خدا ميداند كه پيغمبر صلي اللّه عليه و آله اين كتاب را آورد و گفت اين كتاب كلام خداست و توي اين كتاب هم گفت كه اگر جن و انس جمع شوند مثل اين كتاب نميتوانند بياورند و خدا ديد و دانست پس اگر اين حرف دروغ بود و جن و انس [ص 196] ميتوانستند مثل اين كتاب را بياورند يا مثل ده سوره يا مثل يك سوره بايستي خدا دروغ آنرا نعوذ باللّه آشكار كند و كسي را برانگيزاند كه مثل اين قرآن بياورد و چون ديديم كه هيچكس را برنينگيخت كه مثل اين قرآن بياورد و الحال هزار و دويست سال متجاوز ميگذرد كه اين قرآن در دست فصيحان و بليغان است مي‌شنوند و مي‌بينند و مي‌خوانند از مؤمن بآن و كافر و با وجود اين هيچكس نميتواند كه مثل آنرا بياورد يافتيم كه خدا آنرا تصديق كرده است و الا خدا قادر بود بر دفع آن و حكيم هم بود و عبث‌كار و بازي‌كننده در ملك نبود پس معلوم ميشود براي هر عامي و جاهل و عالم كه قرآن معجزه است و راست است و از جانب خداست و وجهي ديگر آنكه پيغمبر آمد و ادعاي پيغمبري كرد و اين قرآن را آورد در ميان عرب در زماني كه اهل آن زمان فصيح‌ترين عصرها بودند و نهايت تسلط در شعر و انشا داشتند و بفصاحت مشهور و معروف بودند پس قرآن را بر ايشان خواند و باين اكتفا نكرد و با ايشان جهاد كرد و شجاعان ايشان را خوار كرد و اموال ايشان را غارت كرد و مردان ايشان را كشت و اسير كرد و منع از مسجد الحرام كرد پس همه اين همه ذلت را بر خود گذاردند و نتوانستند كه مثل قرآنش را بياورند و اگر ميتوانستند كه يك سوره مثل آن قرآن را بياورند هرآينه ميآوردند و اين همه ذلت و قتل و غارت و اسيري بر خود و ذريات خود نميگذاردند پس همه اينها دليل است بر آنكه قرآن معجز است زيرا كه وقتي كه كسانيكه گرفتار و خوار شدند نتوانستند بياورند با وجود عداوت و فصاحت و تسلط پس كسانيكه تسلط نداشتند و فصاحت نداشتند اولي باين بودند كه نتوانند بياورند و وقتيكه عرب عاجز شد پس كل عالم عاجزند چرا كه آنها عرب نبودند و اين وجه هم نيز بكار عوام [ص 197] و خواص همه ميآيد و ديگر از معجزات قرآن بودنِ خبرهاي غيب است در او كه در آن چندين جا خبر بغيب داده است و از احوال دل مردم و اسرار آنها خبر ميداد در همان زمان و خبر غيب براي بعد از اين هم دارد پس همين هم دليل صدق اين كتاب است و اگر اين خبر بغيب از راه منجمي و رمالي و كاهني و ساحري ميبود هرآينه خدا بايستي دروغ او را اظهار كند تا آنكه گاهي راست شود و گاهي دروغ چون ساير منجمان و كاهنان و ساحران و چون او را تصديق كرد و دروغي از او ابراز نداد دانستيم كه حق است و صدق است و ديگر از معجزات قرآن آنست كه هر آيهٔ از او شفاي دردي و ناخوشي و قضاي حاجتي است و همه صاحبان تسخيرات و عزيمِها و صاحبان جفر و اعداد و طلسمات از آن ياري ميجويند و ستارِها و ملائكِها و جنها و ساير اجزاي اين عالم بآن مسخر ميشوند با وجود آنكه سر تا پاي آن احكام و قصه‌ها و نصيحت و مثلهاست و همچنين تأثيري در كلام ديگري يافت نميشود و اما منترها و رُقْيِها كه بعضي رياضت‌كشان دارند اولاً كه بسبب آن است كه ادعاي پيغمبري ندارند و از اين جهت تأثيري ميكند آنهم ناقص و ثانياً آنكه آنها چند كلمه‌ايست و بواسطه خواص حروفِ آن منتر يا نفس آن صاحب منتر است كه تأثير ميكند و قرآن چنانكه عرض شد از كسي است كه ادعاي پيغمبري كرد و پيش روي خدا بود و با وجود اين كلامي مناسب و فصيح و مربوط است و كتابي است بزرگ در احكام و قصِها و مثلها و از براي اين كار خلق نشده است و گفته نشده است و لكن از بابت آنكه كلام خداست تأثير دارد حتي آنكه هر آيه از قرآن را براي هر مطلبي كه بگيري خاصيت ميدهد و آن مطلب بانجام ميرسد و ساير منترها هر منتري براي هر كاري خوب نيست بلكه هر يكي براي چيزي [ص 198] خوب است و اين چند وجه كه ذكر شد براي عوام و خواص همه بكار ميآيد و آسان‌تر از همه وجوه آنكه پيغمبر ساير معجزات داشت و بطور تواتر معلوم شده است و پيغمبري او معلوم شده است و او گفته كه اين قرآن كلام خداست و مثل آنرا نميتوان آورد پس راست است پس مثل آنرا نميتوان آورد و معجزه پيغمبر صلي اللّه عليه و آله منحصر بهمين قرآن نبود بلكه آنچه علما جمع كرده‌اند بقدر هزار معجزه بل متجاوز ميشود پس بآنها پيغمبري ثابت ميشود و عصمت او و راستگوئي او و او كه گفت قرآن كلام خداست و مثل او نميتوان آورد بايد تصديق كرد اگر چه دليل آنرا و طور آنرا نفهميم و اما وجوهي چند هست كه بكار عوام نميآيد در اينجا نمي‌نويسم ولي همين بس است كه معني معجز آنست كه كسي نتواند مانند آنرا بعمل آورد و مانند اين قرآن نه عرب و نه عجم نه عالم نه جاهل هيچ كس نميتواند بگويد و هر كس گمان ميكند كه ميتواند بگويد بسم اللّه يك سوره مانند كوتاه‌ترين سورِها كه سوره انا اعطيناك است بياورند كه سه آيه بيشتر نيست و آنهم آيِهاي بسيار كوچك و معذلك مشتمل است بر بيان مقامات توحيد و نبوت و امامت و احوال اعداء و در آنست اخبار بغيب و بيان مقام نبي صلي اللّه عليه و آله و بعضي از احكام و همين بس كه جميع عرب عاجز ماندند از آوردن مثل آن و تصديق كردند طالبان حق ايشان كه مثل اين را نميتوان آورد و مضايقه نيست كه كسي چند كلمه بگويد و بنظرش بطور عربي درست بيايد و لكن اولاً نه هر چه عربي شد در نهايت فصاحت خواهد بود و ثانياً هر كس اسرار قرآن را و مراتب فصاحت آنرا نميداند همينكه چند كلمه گفت و بدست علما افتاد آنها اظهار خواهند كرد عيوب كلام آنرا و حسنهاي قرآن را و ثالثاً آنكه اول كاري كه ميكنند دزدي از [ص 199] قرآن ميكنند و طور و طرز آنرا ميدزدند و بعضي از آنرا به بعضي ميزنند و بهم مي‌چسپانند و رابعاً آنكه اين بر فرض آنست كه همه حسنهاي قرآن و خاصيات آنرا و خواص حروف و عددها و ترتيبهاي آنرا بداند و اگر از آنها خبري ندارد چه ميداند كه كلام او مثل قرآن شده است يا نه محض همين كه كسي عربي گفت كه فصيح نميشود و عربها از اين عاجز نبودند و الا ميآوردند مثل آنرا وانگهي كه معجز بودن قرآن همين فصاحت نيست بلكه مشتمل است قرآن بر علمها و حكمتها و غيب‌هاي گذشته و غيب‌هاي آينده از اين جهت در اين قرآن ذكر شده است كه بيان جميع خلق خدا در اين قرآن شده است پس كه ميتواند كه كتابي يا سورهٔ بياورد كه بيان كل خلق خدا در آن شده باشد و اگر اين ادعا دروغ بود خدا آنرا باطل ميكرد لامحاله و خدا آنرا باطل نكرد .

فصل - بدانكه قرآن با وجود معجز بودن اعظم معجزها هم هست بجهت آنكه قرآن مركب است از حروف و كلمات و همه مردم دايم بآن حروف تكلم ميكنند و از طفوليت تا مردن دايم مشق آنرا ميكنند و بآن از هر چيزي داناترند بلكه اطفال دو ساله ايشان بآن داناست و حال پيغمبر صلي اللّه عليه و آله چنين چيزي را كه نهايت تسلط در او داشتند معجزه خود قرار داد و معلوم است كه چنين كاري مشكل‌تر است از آنكه معجزه در كاري بياورد كه از آن كار خبر نداشته باشند مثلاً اگر كسي ساعتي بسازد در كوهستان ايران و آن را معجز خود قرار دهد و اهل كوهستان را عاجز كند و في الواقع هم بطوري ساخته باشد كه معجز باشد شايد و ليكن چندان ظهور و پيدائي ندارد معجز بودن آن اما اگر در فرنگ ساعتي بسازد كه كل اهل فرنگ عاجز [ص 200] شوند با وجود تسلط ايشان در ساعت‌سازي اين معجزه عظيم‌تر خواهد بود البته بجهت آنكه مردم آنجا اين كار را بهتر ميدانند و برايشان بسيار آسان است و با وجود اين عاجز شدند پس اين معجزه پيداتر خواهد بود حال قرآن هم الفاظ و حروف است و همه مردم روي زمين از اين صنعت آگاهي دارند و از همه كار هم پيش ايشان اين آسانتر است حال كسي كلامي بگويد كه سابق بر او كسي مثل آن نگفته باشد و بعد هم كسي نگويد و نتواند بگويد البته عظيمترين معجزه‌ها باشد و شريف‌ترين آنها باشد و از اين جهت مانده است تا روز قيامت كه هر عصري بآن هدايت بيابند و بآن قرآن بر اهل هر عصري حجت كند تا كسي نگويد ما معجزه تو را نديديم از اين جهت ايمان نياورديم پس اشرف معجزهاي خود را در ميان مردم گذاشته است تا امر بر كسي مشتبه نماند و از هيچ پيغمبري ظاهراً معجزهٔ بعد از او نمانده باشد و اين از خواص پيغمبر ما باشد صلي اللّه عليه و آله بجهت آنكه بعد از شريعت او ديگر شريعتي نيست كه تجديد امر خدا شود پس بايد اين شريعت دايم تر و تازه باشد و حجت او تر و تازه باشد از اين جهت اين قرآن مانده است تا روز قيامت و تا قيامت جفت او پيدا نخواهد شد چنانكه جفت پيغمبر نخواهد آمد و وجهي ديگر در اينكه قرآن اعظم معجزات است آنست كه قرآن با وجود آنكه همه قصه و احكام و مثل است مشتمل است بر علمهاي بسيار بطوريكه جميع حكماي رباني و علماي سبحاني خود را بآن پيوند ميكنند و آنرا سند خود ميسازند و علم خود را از آن بيرون ميآورند و از وقت نزول آن تا حال كه هزار و دويست و كسري است در آن فكر و غور ميكنند و هنوز بكنه علوم آن نرسيده‌اند و اهل هر فني و علمي سند علم خود را در آن مي‌يابند و از آن ميفهمند [ص 201] و بكنه او نرسيده‌اند و روز بروز از علوم قرآن چيزي چند مي‌فهمند و بيرون ميآورند كه پيشتر مخفي بوده است مثل آنكه در اين ايام كه شيخ اجل اوحد شيخ احمد احسائي اعلي اللّه مقامه و رفع في الخلد اعلامه ظاهر شدند و بعد از ايشان سيد جليل عالم الحاج السيد كاظم اجل اللّه شأنه و انار برهانه ظاهر شدند و جميع علوم رسميه و خفيه و لدنيه را از قرآن بيرون آوردند و شاهد مطالب خود را از محكم قرآن يافتند و بيان نمودند مثل علم صرف و نحو و عربيت و تفسير و اصول و فقه و حكمت و رياضي و رمل و جفر و عدد و نجوم و كيميا و سيميا و ليميا و هيميا و ريميا و ساير علوم غريبه همه را از قرآن يافتند و اظهار نمودند و جميع مسائل غريبه و عجيبه كه از ايشان سؤال ميشد از اوضاع دنيا و آخرت و مافيها و اوضاع هزارهزار عالم و آنچه در آنهاست همه را از محكمات كتاب خدا اظهار كردند و در كتابهاي خود نوشتند و شاهد اين معني كتابهاي ايشان كه قريب به پانصد ششصد جلد است و در ميان خلق منتشر است حاضر است باري و هنوز هزار يك علم قرآن را اظهار نكردند پس معلوم شد كه قرآن همه علوم در او هست چنانكه خداوند خود در همين قرآن ميفرمايد كه تفصيل هر چيزي در قرآن هست و هيچ تري و هيچ خشكي نيست مگر آنكه در كتاب شرح آن شده است و همچنين ميفرمايد كه ما هيچ چيز را در قرآن فروگذاشت نكرده‌ايم پس وجود اين بزرگواران شاهدي شد براي اينكه در قرآن همه چيز هست و قرآن كتاب علمي است و داراي همه چيزها هست و قبل از اين اين مطلب بطور عيان نبود چنانكه هر منصفي ميداند باري از آنچه ذكر شد اندكي معلوم شد كه قرآن همه علمها را دارد پس چون اين معلوم شد حال عرض ميشود كه علم از همه معجزات و كرامات اعظم [ص 202] و اشرف است بجهاتي چند : اول آنكه هر معجزهٔ شباهت بسحري دارد و نظير آنرا از شعبده و چشم‌بندي و سحري مهيا كرده‌اند و علم معجزه‌ايست كه جفت آنرا نميتوان از هيچ حيلهٔ ساخت و مشتبه بسحر هرگز نميشود و امرش بر هيچ عاقلي مشتبه نميماند و دويم آنكه ديدن باقي معجزات و كرامات مخصوص آن جماعت ميشود كه حاضر بوده‌اند و ديده‌اند و اين كرامت علم را حاضرين و غايبين همه ميشنوند و مي‌بينند و مي‌فهمند و بهره ميبرند و اين فضيلتي عظيم است و سيوم آنكه هر معجزهٔ مخصوص يك امر خاصي است و دخلي بباقي كارها ندارد مثل آنكه شق القمر همان شق القمر است و سخن گفتن حيواني همان سخن گفتن همان حيوان است و از آن معجز چيز ديگر فهميده نميشود و اما معجزه علم امري است كه بآن حقيقت چيزها فهميده ميشود و كشف ميكند معني هر چيزي را و شنوندگان و تعليم‌گيرندگان دانا ميشوند باوضاع عالم و اين هم شرافتي بزرگ است براي علم و چهارم آنكه معجزه را نميتوان بكسي آموخت و اگر بواسطه صاحب معجز بر دست كسي چيزي ظاهر شود معجزه آنكس نيست بلكه معجزه از آن صاحب معجز است چنانكه موسي عليه السلام معجزه خود را از عصا ظاهر كرده و معجزه از عصا نبود و عصا بآن واسطه صاحب معجزه نبود و كمالي براي عصا نبود و پيغمبر ما صلي اللّه عليه و آله كه شق القمر كرد معجزه پيغمبر بود نه معجزه قمر و كمالي باين واسطه براي قمر نبود همچنين هر گاه بواسطه پيغمبر بر دست يكي از اصحاب معجزهٔ ظاهر شود معجزه آن صحابي نيست بلكه معجزه آن پيغمبر است كه حكم كرده [ص 203] پس معلوم شد كه كمال معجزه كه پيغمبري و امامت باشد بكسي نميتوان داد اما علم كمالي است كه ميتوان از پيغمبر و امام صاحب معجز آموخت و عالم شد و كامل شد پس معجزه را نميتوان بغير داد و علم را ميتوان بغير داد و اين هم كرامتي است ظاهر و فضلي است پيدا براي علم و پنجم آنكه معجزه براي عوام است و كسانيكه عقل ايشان بچشم ايشان است و بهرهٔ از فهم ندارند و اما كرامت علم از براي عقلاست و از براي صاحبان بصيرت و زيركي و قناعت عاقلان بعلم است و جاهلان بمعجزه عاقلان اگر علم يابند بآن اكتفا كنند و هيچ معجزهٔ بعد از علم و عمل طلب نكنند و اگر علم و عمل نبينند بهزار شبيه بمعجزه نگروند و هيچ ادعائي را قبول نكنند بلكه بي علم معجزه محال باشد و هر چه بياورد شعبده است چنانكه سيد اجل مكرر ميخواندند كه :

ما شيخ نادان كمتر شناسيم يا علم بايد يا قصه كوتاه

پس علم اگر باشد با عمل احتياج بهيچ چيز ديگر نباشد و عاقلان و دانايان تمكين كنند و اگر علم و عمل نباشد جاهلان مغرور شوند بشعبده و سحر اما دانايان تصديق نكنند پس شرط معجزه علم هست و اما شرط علم معجزه نباشد و ششم آنكه بسياري از معجزات شبيه بكارهاي ساير خلق است مثل آنكه اگر انساني بر آب راه رود معجزه باشد ولي شبيه بمرغ آبي است و اگر بر هوا بپرد معجزه باشد ولي شبيه بمرغان پرنده باشد و اگر بار گراني بردارد شبيه بفيل باشد مثلاً و اما علم شباهتي بعمل و صفت هيچ حيوان و نبات و جماد ندارد و مخصوص انسان كامل است و از صفات خدا و رسولان و امامان و انسان كامل است پس از اين جهت هم علم [ص 204] شرافتي كامل دارد كه در غيرش نيست و هفتم آنكه معجزه در همان ساعتي است كه صاحب معجزه اعجاز مي‌نمايد و اظهار ميكند در همان مجلس بعد از آن چيزها را بحالت اول برميگرداند و بعد از آن مجلس يا بعد از حيات آن پيغمبر نمي‌ماند و اما علم معجزه‌ايست و كرامتي است كه تا قيامت ميماند و حاضر و غايب و همه كس از آن بهره ميبرند و مي‌بينند و مي‌فهمند و ياد ميگيرند و نسخه ميشود و باطراف خودش بعينه ميرود نه خبرش و اين هم كرامتي است آشكارا از براي علم كه از براي ساير معجزها نيست و هشتم آنكه علم اعظم صفات الهي است و در هر چيز و هر كس كه بروز كند اعظم صفات الهي در آن بروز كرده است و اما ساير معجزات هر يكي شأني از شأنهاي مشيت الهي است و جهتي از جهتهاي اوست و علم الهي بالاي مشيت اوست و اعظم از او پس كرامت علم باين واسطه هم اعظم از همه معجزات است و نهم آنكه از ساير معجزات مستمعان و بينندگان يقين بنبوت يا امامت حاصل ميكنند و همان يك امر را مي‌بينند و كنه آنرا هم نميفهمند و چيزي ديگر را نمي‌فهمند و اما علم كرامتي است كه بآن بر حقيقت هر چيزي عالم اطلاع حاصل ميكند و معرفت بحقيقت چيزها پيدا ميكند پس نفع علم بيشتر است و فيض آن عام‌تر است و اين هم كرامتي عظيم است از براي علم و دهم از ساير معجزها بندگان معرفتي بخدا و صفتهاي او و كارهاي او و رسم بندگي و معرفت پيغمبر و مقامهاي او و معرفت امام و مرتبِها و فضيلت‌هاي او و مرتبه پيش‌قدمان و بزرگان دين و طريقه اخلاص‌ورزي و ولايت‌كيشي و ارادت‌انديشي و كيفيت سلوك با عباد اللّه و طريقه اخلاق [ص 205] و احوال از براي ايشان حاصل نميشود و كمالي در نفس ايشان بديدن معجز پيدا نميشود و صاحب مقامي نميشوند اما بواسطه علم همه آنچه ذكر شد از براي بينندگان و شنوندگان و تعليم‌گيرندگان علم حاصل ميشود و اين هم اثري عظيم است و كرامتي بزرگ از براي علم ، و همچنين ساير بزرگتريها كه از براي علم هست كه بتدبر آشكار ميشود پس چون علم را اين شرافت است و باين جهت‌ها شريفتر و بهتر از ساير معجزها هست و قرآن مجيد در بر دارد علم اولين و آخرين را و علم كل موجودات و كاينات در آن هست پس از اين جهت قرآن بزرگتر معجزهاي پيغمبران است و هيچ معجزهٔ بآن نميرسد و از همين جهت كه بزرگترين معجزها بود خداوند او را به بزرگترين پيغمبران داد و در ميان معجزهاي پيغمبر آخر الزمان هم همين معجزه‌اش را باقي گذارد تا روز قيامت كه اهل هر زماني كه بيايند بآن هدايت جويند و بآن ايمان آورند و حال آنكه خدا ميدانست كه اهل زمان هر چه بعد از آن ميآيند زيركتر و داناترند و هوش و فهم ايشان بيشتر است پس قرآن را براي ايشان ذخيره كرد تا صاحبان فهم بآن بگروند و ايمان آورند پس باين دليلها كه عرض شد قرآن از همه معجزات پيغمبر صلي اللّه عليه و آله شريفتر و عظيمتر است و هيچ پيغمبري لايق آن نبود مگر پيغمبر ما صلي اللّه عليه و آله و عظيمتر از او معجزهٔ بعد از اين هم نخواهد ظاهر شد تا قيامت و باين واسطه پيغمبر صلي اللّه عليه و آله آنرا ثَقَل اكبر ناميد و عترت خود را كه قيّم قرآنند ثَقَل اصغر ناميد و ثَقَل بفتح اول و ثاني در زبان عرب چيز نفيس را ميگويند يعني چيز خوب پاكيزه پس قرآن چيز خوب است و بزرگتر و عترت در ظاهر چيز خوبي است و كوچكتر اگر چه در باطن بزرگتر باشند چنانكه بعد خواهد [ص 206] آمد و همچنين قرآن را دل كتابهاي آسماني ناميدند و قطب همه قرار دادند و معلوم است كه دل شريفترين اجزاست و حيات همه بدل است و همه فيضها چنانكه فهميدي پيش از اينها اول بدل ميرسد و از دل بساير عضوهاي بدن مي‌رسد .

فصل - چون سخن در قرآن است مناسب است كه بعضي از مقامهاي قرآن را برشته تحرير درآورم و بيان بعضي از فضيلتهاي قرآن را بنمايم تا طالبان بصيرت قدري بر مرتبِهاي قرآن مجيد آگاهي يابند و قدر آنرا بدانند و لابد است كه في الجمله مقدمهٔ بيان كنم بزبان عاميانه تا عالم و عامي از آن بهره ببرند و بمطلب خود برسند . بدانكه چنانكه پيشتر دانستي هر چه غير از ذات يگانه خداست خلق خداست و معلوم است كه در ميان خلق خدا هر چه بهتر و شريفتر و يگانه‌تر باشد بخدا نزديكتر خواهد بود چنانكه پيشترها گذشت و شكي نيست كه دل عالم از همه اجزاي عالم شريفتر است و بخدا نزديكتر است و همه فيضها اول باو ميرسد و از او بساير عالم ميرسد و پيشتر عرض شده است كه دل عالم پيغمبر و حاكم بر خلق است كه همه فيضها اول باو ميرسد و او بمردم ميرساند و از اين جهت او فرستاده خداست بر خلق خدا چنانكه دل فرستاده روح است بر بدن و ترجمه‌كننده سخنها و حكمهاي روح است از براي اعضا و لكن چون مرتبِهاي پيغمبران تفاوت دارد بعضي بزرگتر از بعضي هستند و بعضي بخدا نزديكترند از بعضي و معلوم است كه چون آنها هم تفاوت دارند آنها را هم يك دلي هست كه بازگشت همه آنها بسوي اوست چنانكه پيشترها بيان كرده‌ام كه هر چه متعدد شد و بسيار شد لامحاله با هم تفاوت دارند همين كه با هم تفاوت [ص 207] دارند لامحاله هر يك بايد كمال اعتدال نداشته باشند بجهت آنكه با هم تفاوت دارند پس اگر يكي معتدل است ديگري كه با او تفاوت دارد بقدر تفاوت از اعتدال بيرون است پس چون پيغمبران بسيار بودند همه كمال اعتدال نداشتند و چون همه كمال اعتدال نداشتند پس بايست كه در ميان آنها كه كمال اعتدال نداشتند يك نفر باشد كه كمال اعتدال داشته باشد و كامل حقيقي بيش از يك نفر نتواند بود چنانكه بعد بتفصيل خواهد آمد و اين يك نفر اشرف پيغمبران و اكمل پيغمبران و بهتر پيغمبران بايد بشود و آن پيغمبر آخر الزمان است صلوات اللّه و سلامه عليه و آله چنانكه بعد خواهد آمد پس پيغمبر آخر الزمان صلوات اللّه و سلامه عليه و آله نزديكتر خلق خداست بخدا بطوريكه هيچ كس و هيچ چيز نزديكتر از او بخداوند نباشد پس از اين جهت قرآن نتواند كه اشرف از پيغمبر باشد و نزديكتر باشد بخدا پس بايد كه قرآن يا بيان خود عقل پيغمبر باشد يا پست‌تر از ايشان باشد چرا كه اشرف از پيغمبر آخر الزمان صلوات اللّه عليه و آله چيزي نيست باجماع امت و بنص آيه قرآن پيغمبر اول خلق خداست و احاديث بسيار باين معني وارد شده است پس قرآن پيش از پيغمبر نتواند بود و اما پست‌تر از عقل پيغمبر هم نتواند بود چرا كه پيغمبر محتاج است از همه جهت بخداوند عالم و بايد همه چيز خداوند باو عطا فرمايد از آن جمله در علم خود محتاج بخداست پس بايد همه چيز را خدا تعليم او كند و اگر نه تعليم خدا باشد پيغمبر جاهل خواهد بود و در اين مطلب شك و شبهه نيست و همچنين شكي نيست كه قرآن وحي خداست بسوي پيغمبر و علم پيغمبر همه از قرآن است چرا كه پيغمبر از پيش خود چيزي نميداند و بايد همه چيز را خدا تعليم او كند و علم خدا هم در قرآن است و اگر پيغمبر بي قرآن و وحي همه چيز را [ص 208] ميدانست ديگر حاجت بقرآن و وحي و تعليم نبود و حال آنكه در همين قرآن خدا ميفرمايد كه پيغمبر پيش از قرآن هيچ نميدانست پس چون پيغمبر بايد بتعليم خدا بداند و تعليم خدا هم در قرآن است و با قرآن پس نشايد كه پيغمبر پيش از قرآن باشد و قرآن بعد از او باشد چرا كه علمش از قرآن است و اگر قرآن بعد بود پس پيغمبر وقتي بود كه قرآن نبود و در آنوقت جاهل محض بود و شكي نيست كه جاهل محض نزديكتر خلق خدا بخدا نميشود چرا كه جهل ظلمت و نقص است و هر چه نزديكتر بخداست بايد نوراني‌تر و كامل‌تر باشد چنانكه هر چه نزديكتر بچراغ ميشوي نوراني‌تر است و هر چه دورتر ميشوي ظلماني‌تر پس چگونه ميشود كه نزديكتر بخدا ظلماني‌تر باشد و حال آنكه خداوند اصل همه كمالات و خيرات و نورهاست پس نشايد كه قرآن بعد از پيغمبر باشد و پيغمبر چندين وقت جاهل باشد بعد عالم شود بواسطه آنكه او بعد از او خلقت شود و از خدا بيك درجه دورتر باشد پس اين محال است وانگهي پيغمبر كسب كمال كند از چيزي كه بعد از او و بواسطه او خلقت شده باشد پس بايد كه قرآن در رتبه پيغمبر باشد الحال كه با پيغمبر در يك رتبه شد عرض مي‌شود كه نشايد كه قرآن و پيغمبر دو باشند و قرآن غير از پيغمبر باشد چرا كه اول خلق و آيت يگانگي خدا دو نشايد كه باشد و اگر دو بودند دليل آن بود كه خداوند دو باشد نمي‌بيني كه اگر دو صورت در آئينه بيني دليل آن باشد كه دو چيز در برابر آئينه هستند و اگر يك به‌بيني دليل يك است پس اول نور خدا كه دليل خداست نشايد كه دو باشد و خود خود را بدو تائي ستوده باشد پس دو بودن هم كه محال شد لامحاله بايد يك نفس باشند پس قرآن خود عقل پيغمبر است و عقل پيغمبر [ص 209] خود قرآن است الا آنكه قرآن بيان عقل است و عقل حقيقت قرآن مثل آنكه زيد كه در دنيا موجود است تو اوصاف او را بلفظ ميگوئي كه زيد دراز است و سرخ‌رنگ است و داناست و نجار است و خوش‌صورت و همچنين باقي صفات او پس خود جسم زيد حقيقت اين اوصاف است و اين سخنها چه بنويسي و چه بگوئي بيان زيد است و بيان حال اوست پس همچنين قرآن بيان وجود پيغمبر است و وجود پيغمبر حقيقت قرآن است و جميع قرآن بيان مقالي يا نوشتني احوال پيغمبر است صلي اللّه عليه و آله برهاني ديگر آنچه در قرآن است يا شرح احوال خلق است يا شرح صفات خالق و از اين دو بيرون نباشد اما احوال خلق پس چنانكه بعد بيان خواهيم كرد و پيش بيان كرده‌ايم كلاً از نور پيغمبر است و نميشود كه نور صاحب كمالي و صفتي باشد مگر آنكه منير و صاحب نور باو داده است و اما احوال صفات خالق پس همه صفات خدا غير از خداست و غير از خدا حادث است و اول و اشرف موجودات پيغمبر است پس اصل و معدن و منبع همه صفات خدا اوست پس معلوم شد كه صفات خدا و حقيقت كل خلق در نزد اوست و قرآن شرح اين دو امر است پس پيغمبر حقيقت قرآن و قرآن بيان صفات آن ذات شريف است بفهم اين حرفهاي عاميانه را و نگاه دار و بديهي است كه حقيقت شريفتر و عظيمتر از بيان و شرح است پس پيغمبر اشرف و اعظم از قرآن است و بيان اين مطلب بنوعي ديگر آنكه شرح حال چيزي بچندين قسم ميشود يكي آنكه بيان كنند كه زيد فلان طور و فلان طور است و يكي ديگر آنكه مثال زيد را بكشند يا بسازند و نشان تو دهند و اين مثال ساختني اعظم از صفات قولي است البته زيرا كه معرفت از مثال بيشتر حاصل ميشود و امر او عظيم‌تر است و يكي ديگر آنكه [ص 210] خود زيد را نشان تو دهند تا خود او را مشاهده كني و اين بيان اعظم از مثال است زيرا كه جاي عيان است و خداوند عالم بيان مرادهاي خود را بهر سه قسم كرده تا هيچكس را عذري نباشد و هر كس بقدر پايه و ادراك از آنها بهره برد پس از اين جهت مرادهاي خود را به بيان قولي بيان كرده است و آن قرآن است كه ميخواني و ميشنوي و بطور مثال هم بيان كرده است چرا كه جميع عالم از نور پيغمبر خلق شده است و نور هر چيزي مثال اوست چنانكه نور آفتاب در آئينه مثال اوست و از اين مثال پي بآفتاب ميتوان برد پس جميع عالم مثال پيغمبر و صفات اوست كه خداوند خلق كرده است تا از اين مثالها پي بصفات مقدس پيغمبر ببرند و او را بشناسند چنانكه از بيان سخني او را شناختند و ذات مقدس او را هم آشكار فرمود و خود او را نشان داد تا خود او را معاينه ببينند و معرفت او را حاصل كنند پس از اين جهت اين عالم هم كتاب فضايل ايشان است ولي بطور مثال و عكس و قرآن هم كتاب فضايل ايشان است ولي بطور بيان و سخن و ذات پيغمبر حقيقت اين دو كتاب و اصل اين دو كتاب است و مقصود و مراد از اين دو كتاب همان ذات ايشان است بفهم و درياب كه ذات خداوند عالم معني لفظي و عبارتي نميشود چرا كه معني روح لفظ است و هر لفظي با معني خود شباهتي دارد چنانكه هر تني با هر روحي شباهتي دارد پس ذات خدا معني لفظي نميتواند بود چرا كه خدا روح در تن خلق خود نميشود و شباهت و مناسبت بخلق خود ندارد چنانكه پيش دانستهٔ پس خدا معني لفظي نميشود و از اين جهت است كه گفته‌اند خدا اسم و رسم و نام و نشان ندارد و بد نگفته‌ام اين چند شعر را :

اي منزه پرده‌دار پرده‌در وي بهر پرده در و از پرده در [ص 211] 

چون نمايم من سپاست كان سپاس در قياس است و تو بيرون از قياس

وصف ما اندر خور اوهام ماست ذات تو بيرون ز حد وهمهاست

ما همه در چند و چون و تو برون چون درآيد وصف تو در چند و چون

پس خدائي را كه نام و نشان نباشد از او بياني نيست و هر چه هست همان بيان صفات است و صفات خدا پيغمبر است پس بد نميگويند كه : قرآن تمام وصف كمال محمد است ، و راست گفته‌اند باري از آنچه عرض شد معلوم شد كه قرآن بيان احوال پيغمبر است و پيغمبر حقيقت قرآن است پس عقل پيغمبر روح است و قرآن جسم عقل پيغمبر باطن است و قرآن ظاهر يا بگو كه عقل پيغمبر قرآن باطني است و قرآن عقل ظاهري پيغمبر چنانكه تن زيد را زيد ميگوئي پس قرآن هم كه تن عقل نبي است عقل ظاهري و علم ظاهري پيغمبر است و چنانكه پيغمبر در باطن بدون عقل دانا نيست در ظاهر هم بدون قرآن دانا نيست و چنانكه بايد باطناً عقل داشته باشد بايد ظاهراً هم قرآن داشته باشد پس بشناس حال كساني را كه گمان ميكنند كه مثل قرآن ميتوان گفت و حال آنكه كلام هر كس دليل عقل اوست و از روي عقل خود سخن ميگويد و چون عقل هيچكس مانند عقل پيغمبر نيست همچنين كتاب و كلام هيچكس مانند كتاب و كلام پيغمبر نشود و هر كس اين ادعا را كند چنان است كه ادعاي آن كرده است كه او مانند پيغمبر آخر الزمان است و هيچ پيغمبر مرسلي اين ادعا را نميتواند بكند و آدم را از بهشت بيرون كردند بجهت آنكه تمناي علم پيغمبر را كرد و خواست نظير آن مقام مقامي داشته باشد و از آنچه ذكر شد جلالت شأن قرآن معلوم شد بلكه باز عرض ميكنم كه قرآن محمدي است قولي چنانكه پيغمبر [ص 212] قرآني است حقيقي و همين قرآن محمد است در عالم سخنها و پيغمبر مرسل و خاتم انبياست در عالم گفتارها و چنانكه در ميان اشخاص مثل پيغمبر نخواهد بود در عالم گفتار هم مثل اين قرآن نخواهد شد و آن در عالم گفتار معصوم و مطهر و صاحب اعجاز و كرامات است و از اين جهت آيات او شفاي هر علتي و علم از هر جهلي و حفظ از هر خطري و دواي هر دردي و امان از هر خوفي است و اگر كسي اين قرآن را از روي صدق و يقين و معرفت بخواند كوه را از جا ميتواند كند و زمين را از هم مي‌شكافد چنانكه خدا خود در قرآن فرموده و اينها همه معجزه كلام است ، پس

گيرم كه مارچوبه كند تن بشكل مار كو زهر بهر دشمن و كو مهره بهر دوست

مگر هر كس عربي گفت قرآن ميشود مگر عربها از عربي گفتن عاجز بودند و كسانيكه اين ادعاهاي خام ميكنند هنوز ندانسته‌اند كه معجز و غير معجز چيست و فرق آنها كدام است همينكه عربي ميتوانند گفت و او را مسجع كرد خيال ميكنند قرآن ساخته‌اند مگر فصحاي عرب از اين عاجز بودند حاشا و كلا بلكه اين خيالي است اگر راست ميگويند يك سوره مانند آن بگويند تا بر همه كس معلوم شود رفتند و گفتند چه عرب و چه عجم مشت همه باز شد و دانستند كه نميشود و نامربوطي آنها بر همه كس واضح شد و خدا چنين رسوا ميكند روسياهان را باري اينقدر در صفات قرآن كوشيدم تا شأن آنرا بداني و گول نادانان و احمقان را نخوري چنانكه احمقان ديگر خوردند پس قرآن در عالم حروف و كلمات نبي مرسل و محمد است صلي الله عليه و آله و صاحب كرامات و معجزات است و هر كس [ص 213] دست بدامن او زند دست بعقل و علم و صفات پيغمبر زده است و هر كس طلب علم از او كند طلب علم از عقل پيغمبر كرده است و حامل او حامل عقل نبي است و دوست او دوست نبي و مشورت‌كننده از او مشورت‌كننده از عقل نبي كه حقيقت علم خداست پس چون كلام هر كس دليل عقل و بيان عقل او شد و اين قرآن بيان عقل پيغمبر صلي الله عليه و آله شد پس تورية و انجيل و زبور و ساير كتب انبيا هم بيان عقل ايشان است و كاشف مقام ايشان و چنانكه عقل ايشان جلوه عقل كل است همچنين كتاب ايشان جلوه كتاب كل است پس جميع كتب پيغمبران شمهٔ از قرآن است و تفصيل گوشهٔ از گوشِهاي قرآن است چگونه نه و حال آنكه كل چيزها در قرآن بيان شده است پس كتابهاي پيغمبران هم در قرآن هست پس آنها همه حكايت گوشهٔ از اين قرآن است پس جميع آن شريعتها و احكام كه در آن كتابها بوده همه در قرآن موجود است و عالم بقرآن كسي است كه علم هر چيز را از قرآن بيرون بياورد و جميع كتابهاي آسماني را در قرآن بيابد و از اين جهت سلطان جميع كتابها و دل جميع آنهاست و اين قرآن در روز قيامت بصورت اصلي خود خواهد آمد كه صورت انسان باشد و در صحراي قيامت بشكل انسان مي‌ايستد و سخن ميگويد و شفاعت ميكند و هر كس او را تصديق كرده و دست بدامان او زده روز قيامت دست بدامان او خواهد زد و نجات خواهد يافت و او شفاعت خواهد كرد و از همه پيغمبران و شفيعان محشر برتر مي‌ايستد و نزديكتر خواهد بود بخدا از هر كسي و هر چيزي و اميدم كه ما را از حاملان و حاميان و ناصران خود محسوب فرمايد ان شاء الله تعالي .

[ص 214] فصل - بدانكه اعظم دليلها بر حقيت اهل حق همين دليلي است كه شنيدي از تصديق خداوند جل شأنه و بهمين دليل هر حقي را از باطل بايد تميز داد و پيغمبران بهمين دليل پيغمبري خود را براي امت ثابت ميكردند و بهمين حجت براي امت حجت ميكردند و خداوند در قرآن بهمين حجت در چندين جا حجت كرده است و باين دليل امر دين و آخرت مضبوط ميشود و امر فروع و اصول ثابت ميشود و در جميع عالم دليلي محكمتر و مضبوطتر از اين دليل بر ثابت كردن پيغمبران و امامان و اولياء ايشان و اقوال ايشان يافت نمي‌شود و قلوب مؤمنين باين دليل ساكن مي‌شود و بس پس مؤمن بايد تابع مشيت خدا باشد در هر امري هر كس را خدا تصديق كرد او هم تصديق كند و هر كس را كه خدا دروغگو نمود او را دروغگو داند و اگر جاهلي گويد كه اگر آنچه ذكر كردي دليل بود پس باين دليل مي‌بايست كه ابوبكر خليفه رسول خدا باشد چرا كه در زمان او امر او بالا گرفت و غالب شد و امر اميرالمؤمنين (ع) پنهان و مغلوب شد و الي الآن كه آخر الزمان است بهمان نهج امر او بالا گرفته و عالم را گرفته و امر اميرالمؤمنين عليه السلام به نسبت باو چندان نيست بلكه از صدهزار جزو يك جزو اگر شيعه باشد پس چگونه ظهور امر و بقا و ثبات دليل حقيت امر كسي ميشود و تصديق و غير تصديق از هم جدا ميشود و باين دليل چگونه ميتوان حقيت و بطلان امر كسي را يافت در جواب گوئيم كه ما در آنچه سابقاً ذكر كرديم شبهه نيست و آن مطلب حق است و لكن مقصود از تصديق را بايد يافت لهذا عرض ميشود كه خداوند چون عباد را مختار خلق كرد و از براي ايشان اسباب طاعت و معصيت آفريد و قدرت بر هر دو داد تا آنكه اگر خواهند طاعت كنند بتوانند و اگر [ص 215] بخواهند معصيت كنند بتوانند تا بدين واسطه لايق ثواب و عقاب باشند چون چنين بود جايز نبود كه از عباد اسباب معصيت را بگيرد و نگذارد كه كسي آنچه در دل دارد از نافرماني و معصيت بروز دهد و اگر چنين نبود هيچ كس نميتوانست معصيت كند و چون نميتوانست معصيت كند بجبر طاعت ميكرد و كسي كه بجبر طاعت كند مستحق ثواب نباشد پس خلقت ايشان لغو ميشود و فائدهٔ در خلقت ايشان نخواهد بود وانگهي اين كار را كسي ميكند كه محتاج باشد و كسي كه بي‌نياز است هرگز بزور كسي را بكاري نميدارد پس چون خلق مختار شدند و جايز نشد كه خدا اسباب معصيت را از ايشان بگيرد پس هر گاه قومي بخواهند نافرماني كنند بايد اسباب را از ايشان نگيرد و بگذارد كه معصيت كنند تا آنكه غضب بر ايشان مستحكم شود و بودن ايشان در دنيا ديگر صلاح و از حكمت نباشد آنگاه آنها را به بدترين عذابها بگيرد پس مهلت نافرمانان از حكمت است وانگهي كه بسا نافرماني كه بعد از چندي توبه ميكند و صالح ميشود و بسا نافرماني كه از نسل او چندين مؤمن بعمل مي‌آيد پس تعجيل در هلاك خلق كردن از كار حكيم نباشد و شيوه بزرگي نيست از اين جهت خداوند عاصيان را مهلت ميدهد شايد كسي برگردد يا از نسلش مؤمني بعمل آيد و بجهت آنكه امر اختيار هم بر حال خود بماند و كسي بمضطري طاعت نكند پس چون اين مطلب را دانستي ميگويم كه از آن طرف هم تصديق باطل كردن و باطل را ثابت گذاشتن شك نيست كه باعث گمراهي خلق ميشود و خدا گمراه‌كننده و تحريص‌كننده بر باطل نيست و مردم را بباطل نميدارد چنانكه از پيش دانستي كه خدا حكيم است پس عالم را لغو خلق نكرده و فايده دارد البته و فايده حاصل نخواهد شد مگر آنكه [ص 216] چندي زيست كنند و زيست نخواهند كرد مگر بعمل كردن باسباب صلاح و نظام و دوري كردن از اسباب فساد و باين اسباب عالم نشوند مگر بتعليم و تعليم ايشان ممكن نشود مگر بمعلمان و معلمان نباشند مگر پيغمبران و پيغمبري ايشان ثابت نشود مگر بمعجزات و معجزات از سحرها و شعبده‌ها شناخته نشود مگر بتصديق خدا و تصديق خدا آن است كه خدا حق را بخلق بشناساند كه حق است و باطل را بشناساند كه باطل است نه آنكه اهل باطل را هلاك كند بزودي يا اسباب بطلان را از ايشان بگيرد اينها چنانكه گذشت از حكمت نباشد بلكه از حكمت آن است كه بخلق بفهماند كه فلان كس بر باطل است و فلان كس بر حق است و بايشان هم فهمي بدهد كه بفهمند و باز مردم را مختار سازد كه با وجود فهميدن حق و باطل اگر بخواهند براه باطل روند و اگر بخواهند براه حق روند پس چون اين مطلب واضح شد پس بر خدا لازم است كه بمردم بفهماند كه علي بر حق است و ابوبكر بر باطل و خليفه بلافصل پيغمبر و منصوب از جانب خدا و رسول و لايق منصب خلافت علي است بعد هر گاه مردم از راه عداوت و لجاج و عناد بخواهند پيروي ابوبكر را بكنند و علي را ترك كنند ايشان را منع نخواهد كرد تا آنكه هر كس هر چه در باطن خود دارد فاش كند و ايشان را بزودي هلاك نكند تا هر كس ممكن است كه رجوع بحق كند يا اگر در نسل او اهل حقي هست ظاهر شود و خدا چنانكه بعد بيايد بمردم شناسانيد كه حق با علي است و ابوبكر بر باطل است و مهلت ايشان دخلي بحقيت و بطلان كسي ندارد و چنين است دأب خداوند در هر حق و باطلي و آنقدر كه لازم است همان شناسانيدن است و بس بلكه اگر حق بحسب قوت دنيائي و عزت دنيائي چندي مغلوب شود و في الجمله گوشه نشيند دليل بطلان حق نشود بلكه بايد برهان حق و دليل حق [ص 217] هميشه غالب باشد نه عزت و غلبه دنيائي بلكه در اين ايام حق بايست بحسب دنيا مغلوب هم باشد تا باطن اهل باطل آشكار شود پس پيغمبر صلي الله عليه و آله كه ظاهر شد و معجزات آورد و تصرف در جماد و نبات و حيوان و زمين و آسمان كرد بطوري كه بر هيچ عاقلي پوشيده نيست و تغيير شريعتها و دينها داد و همه را نسخ كرد و غير دين خود را كلاً ضلالت و كفر خواند و غير از تابعان خود را كلاً كافر دانست و زن و مال و خون ايشان را حلال دانست و با خلق مقاتله و جنگ كرد و كشت و بست و اسير كرد و غارت نمود و همه اينها در پيش روي خدا بود و خدا مطلع و آگاه بر ظاهر و باطن امر و با وجود اين خداوند امر او را باطل نكرد و بطلان او را نعوذ بالله آشكار ننمود و كسي را برنينگيخت كه مقابلي با او كند و امر او را باطل كند پس باين تصديق قوي يافتيم كه او بر حق بود بعد اگر ديگر بجهت مصلحتي پيغمبر شكست بخورد يا چندي باطل قوي شود ضرري بحقيت او نخواهد رسيد و دلالت بر ضعف دين و طريقه او نخواهد كرد بلكه در ايامي كه مقدر شده است كه دولت باطل از روي حكمت قوتي داشته باشد حق بايد در دنيا مغلوب باشد چرا كه اگر حق غالب باشد بحسب دنيا اهل باطل جرأت نكنند كه باطل خود را فاش كنند و امر خود را ظاهر كنند پس حكمت چنان است كه حق چندي مظلوم و مقهور باشد تا باطل قوت گرفته از روي فراغت باطن خود را فاش كنند تا آنكه غضب خدا شديد شود و اجل اهل باطل برسد آنگاه ايشان را از پا دراندازد و حق بحسب دنيا هم غالب شود و عالم را فرو گيرد پس از همين جهت امروز اهل اسلام را با ساير كفار كه بسنجي اهل اسلام صدهزار يك كفار نباشند و دولت كفر غالب است بر دولت ايمان و همچنين شيعه را كه بسنجي با سايرين شيعه صدهزار يك مخالفين نشود [ص 218] و چنانكه غلبه كفر دليل بطلان پيغمبر نشد همچنين غلبه مخالفين دليل بطلان طريقه شيعه نشود و همچنين در ميان شيعه ثابتين بر طريقه حق را كه ملاحظه كني با آنها كه از طريقه ائمه كج شده‌اند و داخل راه باطل شده‌اند صدهزار يك اهل باطل نشوند و اين دلالت بر بطلان ايشان نكند و اگر چندي اهل باطل غالب باشند و ثابتين بر طريقه اهل بيت سلام الله عليهم مقهور و مغلوب باشند دلالت بر بطلان ايشان و حقيت مخالفان نكند از اين جهت خدا در قرآن همه جا مذمت بسيار را كرده و تعريف كم را فرموده است و معلوم است كه هميشه خوب كمتر از بد است و بدها اسباب ماندن و عيش كردن حق هستند ببين از اين همه جماد و سنگ و كلوخ چقدر از آن معدن است كه شرافت بر جماد دارد و از اين همه معادن چقدر گياه است و از اين همه گياه چقدر حيوان است و از اين همه حيوان چقدر انسان است همچنين از اين همه انسان چقدر صاحب شعورند كه از روي فهم حركت ميكنند و از همه صاحبان فهم چقدر بي‌غرض ميباشند و طالب حق هستند بهمين طور قياس كن هميشه بد بيش از خوب بوده و هست پس بسياريِ بد دلالت بر خوبي آن نكند و چون بسيار شد در دنيا غالب خواهد بود و چون غالب شد خدا بايد برهان و صفات و علامات حق را غالب كند تا حق پوشيده نماند پس بفهم و قلب خود را مضبوط بدار و مبادا كه از پي كثرت و شهرت بروي كه هميشه حق كم است و با كمان است و خوب كمتر از بد است و مؤمن بايد در دين خود چنان باشد كه هر گاه جميع روي زمين را كفر بگيرد بطوري كه احدي جز او نماند در دين خود بواسطه كثرت مردم در كفر نلغزد نشنيدهٔ كه در عهد حضرت ابرهيم عليه السلام جميع روي زمين كافر بودند الا آن حضرت كه مؤمن بود و همچنين [ص 219] در عهد حضرت آدم در جميع جماد و نبات و حيوان عالم انساني نبود جز او و حواء پس نبايست دست از انسانيت برداشت كه در عالم انساني ديگر نيست بايد انسان بود و همچنين بايد مؤمن بود اگر چه كل عالم كافر باشند پس هر كه بلغزد بواسطه بسياري باطل مؤمن خالص نباشد بلكه چنان باش كه اگر جميع مؤمنان كه با تو رفيق و دوست بودند اگر از ايمان خود دست بشويند و كافر شوند و منكر گردند و طعن بر حق و اهل حق بزنند تو از حق دست برنداري چنانكه در زمان نوح عليه السلام مؤمنان ظاهري برگشتند و جمع قليلي از مؤمنان حقيقي ماندند و نجات يافتند و اين فصل فصل شريفي بود اگر قدر آن را بداني و بدانكه كسي كه بجهت كثرت پايش ميلغزد معلوم است كه در امر خود بر بصيرت نيست كه اگر بر بصيرت بود تغييري باحوالش دست نميداد نمي‌بيني اگر جميع عالم روز را بگويند شب است تو باور نميكني و اگر دست تو را بگويند اين چشم تو است تو باور نخواهي كرد بجهت آنكه يقين داري و اما اگر در چيزي بر شك يا بر مظنه باشي و جمعي بگويند كه چنين و چنان است تو از پي ايشان خواهي رفت يا مظنه بقول ايشان خواهي حاصل كرد و پاي تو خواهد لغزيد پس اول مؤمن ميبايد كه سعي كند تا بر امر خود بر بصيرت شود بعد مردم هر چه ميخواهند بگويند و بهر راه كه ميخواهند بروند و اگر در نفس خود مي‌بيني كه در امر خود بر يقين نيستي سعي كن و تحصيل يقين كن بعد مردم را بگذار بحال خود هر چه خواهند بگويند و باك مدار اگر گوهري در دست تو باشد و همه مردم بگويند اين سفال است و همچنين نفع نخواهد كرد بتو اگر سفالي در دست تو باشد و همه مردم بگويند گوهر است و السلام علي اهل الحق و متّبعي الهدي .

[ص 220] فصل - بدانكه در اين زمان بعضي جهال پيدا شدند و چند كلمه از حكمت آموختند و آنرا بطور كمال نگرفتند و بانجام نرسانيدند و بمقتضاي آن عمل ننمودند لهذا باعث شك و شبهه بسيار از براي ايشان شد كه از عهده آن بر نتوانستند آمد و بسوي كساني هم كه خدا ايشان را در ثغور شياطين قرار داده و از براي دفع شكوك و شبهات ناصبين مقرر فرموده رجوع نكردند و بهمان دو كلمه حكمت ناقص خود مغرور شدند و مستقل شدند لهذا شياطين بر ايشان زورآور شده و شبهه‌ها در دل ايشان انداخته و ايشان را مغرور كرده تا آنكه اظهار شبهه‌هاي خود را كرده و گمراه كه بودند و جمعي از جهال را هم باين واسطه گمراه كردند و آن جهال بريسمان پوسيده آن دو كلمه حكمت ناقص بچاه شبهاتِ ايشان افتاده و آن شبهات را تقويت كردند و اعانت نمودند و زينت دادند و در بلاد و عباد منتشر كردند نميدانم چگونه بيان كنم كه بر من چه گذشته و چه ميگذرد و چون اين شياطين جني و انسي و ساير شياطين مخالفين همه در صدد دفع حقند و مانع از قوت تمام ظهور حق لابدم كه قدر آسان و ممكن را فروگذاشت نكنم و اقلاً ببيان مقالي و كتابي نصرت حق را نمايم و چند رساله در اين خصوص نوشته‌ام بزبان عربي و فارسي و چون اينجا هم مناسب افتاد لابدم كه اشاره بكنم و در اين مقام اول بيان واقعي ميخواهم بكنم بعد بيان شك و شبهه آن جماعت را بعد دفع شبهه آنها را بكنم و اما بيان واقع كه عرض شد آنست كه شياطين روحهائي هستند خبيثه و از براي ايشان اول تولدي است بعد زياده و نقصاني است در قوت و شيطنت و همه شياطين يكسان نيستند و علم همه مساوي نيست و همين كه بدن كسي از انس را مناسب محل و مكان خود يافتند آنجا ساكن ميشوند و هر نوع اغوا [ص 221] كه از آن شيطان مخصوص برمي‌آيد مي‌نمايد نمي‌بيني كه شياطين عوام ايشان را در علوم و شكوك غريبه دقيقه اغوا نمي‌نمايد و القاءِ شبهات در مسائل حكميه بايشان نمي‌نمايد و همچنين در كسبهائي كه وقوف ندارند شيطنت در آنها نميدانند و هر كسبي را كه مهارت دارند در آن كسب شيطنت ميكنند پس معلوم شد كه شياطين جاهل و عالم بهر علمي دارند و كاسب بهر كسبي دارند و هر يك از آنها در هر كاري استادي دارند و همچنين شياطين قابل آن هستند كه تحصيل علمي ديگر كنند و شيطنتي ديگر آموزند و خبيث‌تر شوند و شيطنت ايشان زياده شود پس چون اين را دانستي ميگويم بسا انساني كه تحصيل علم ميكند نه از جهت نزديك شدن بخدا بلكه از جهت بزرگي و رياست و تشخص و حاكم شرع شدن و قاضي شدن يا ملاباشي يا آقا شدن يا شيخ الاسلام شدن و بسا انساني كه تحصيل علم ميكند از براي رضاي خدا و نزديك شدن بخدا و براي عمل بآن و معلوم است كه عمل اول معصيت است و معصيت از جانب شيطان است و نفس اماره و عمل ثاني طاعت است و از جانب ملك است و از جانب عقل كه نور خداست پس در تن آن جماعت شيطان سكنا دارد و از چشم ايشان نظر ميكند و از گوش ايشان ميشنود و از دست و پاي ايشان حركت ميكند و در بدن ايشان تحصيل علم ميكند و علم آن شيطان زياد ميشود و شبهه و شك در آن علم ميآموزد و در آن علم بناي شيطنت و اغوا ميگذارد و آن شخص را اغوا ميكند و جمعي ديگر را كه مناسبتي با او دارند اغوا ميكند و آنها هم شبهه‌هاي او را بجهل خود زينت ميدهند و شواهد و مثلها براي آنها ميجويند و ذكر ميكنند پس چون اين مطلب را دانستي جمعي در زمان حيات سيد جليل اجل الله شأنه و انار برهانه با قلبها و خيالهاي فاسد از پي تحصيل علمهاي آن بزرگوار رفتند و در مكتب دل ايشان شيطان نشست و تحصيل علم ايشان [ص 222] را نمود و معلوم است كه با اين علم فساد بيشتر ميتوان كرد تا علمهاي ديگر پس اين علم را براي غير خدا آموختند و بعد از آن بزرگوار بناي فساد در بلاد و عباد گذاردند و بخيال رياست عَلَم شقاق افراشتند و بناي اظهار شك و شبهه در ميان خلق گذاردند از آن جمله يكي از آنها بادعاي قطبيت و بابيت عَلَم خلاف افراشته و ادعاي آن كرد كه من باب اعظم و ذكر اجل اعلي هستم و بر من قرآني نازل شده است و كتابي ساخت بر سبك قرآن و در آن سورِها و آيِها قرار داد و در ميان مردم منتشر كرد و احكام جديد در كتاب خود قرار داد و حال آنكه جميع كتاب او غلط و خلاف زبان عرب بود و ادعاي آن كرد كه كتاب من هم مثل قرآن معجزه است و هيچكس يك حرف مثل آن نميتواند آورد و حال آنكه همه غلط و همه نامربوط و جمعي نظير آنرا ساختند بسيار فصيح‌تر و بليغ‌تر و اما علماي رباني از كتاب خدا حيا كرده و اقدام بر ساختن عبارات بسبك قرآن نكردند باري اين هم فتنه عظيمي شد بعد از سيد جليل اجل الله شأنه و جمع كثيري باو گرويدند و اين نامربوطها را تصديق كردند و در بلاد منتشر نمودند و زينت دادند و تفصيل آن نامربوطها را در تير شهاب بر راندن باب و در ازهاق الباطل نوشته‌ام و اينجا بيش از اين طول نميدهم و غرض همين بود كه از روي جهالت مانند قرآن بخاطر خود ساخته و منتشر نموده است بلكه بعضي از مصدّقين او چنانكه بواسطه مراسله اميني بمن رسيد در اصفهان اظهار كرده است كه قرآن الفاظ ظاهره‌اش معجز نيست و ميتوان جفت او ساخت باري نميدانم فتنه آخر الزمان چقدر عظيم است و چه صدمِها بدين و اهل دين بايد برسد بهر حال مقصودم همين است كه حمايت قرآن نمايم و حق را از باطل جدا كنم و بمؤمنين بفهمانم كه مانند قرآن نميتوان [ص 223] آورد چرا كه قرآن كلام خداست و بعنوان معجزه ظاهر شده است پس نظم و خلقت قرآن مثل خلقت آسمان و زمين و ساير موجودات است چنانكه كسي جفت آنها را نميتواند ساخت جفت قرآن نميتواند آورد از اين جهت خدا در قرآن ميفرمايد كه لو اجتمعت الانس و الجن علي ان يأتوا بمثل هذا القرآن لايأتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيراً يعني اگر همه انس و همه جن جمع شوند و عزم كنند كه مثل قرآن بياورند نخواهند آورد اگر چه همه عقلهاي خود را كمك هم بكنند و علمهاي خود را ياور يكديگر بسازند و باز ميفرمايد كه فاتوا بعشر سور مثله مفتريات و ادعوا من استطعتم من دون الله يعني بياوريد ده سوره افترائي و غير از خدا هر كس را ميخواهيد بكمك خود بخوانيد و از اين آيات معلوم شد كه هر گاه همه پيغمبران و اوصيا و انس و جن و همه خلق جمع شوند نميتوانند مثل قرآن بگويند چرا كه اين كلام خداست و بعلم خدا نازل شده و آن كلام خلق است و بعلم خلق مطابق خواهد شد پس چگونه علم خلق با علم خالق مساوي شود بلكه محال است كه ادراك خلق بمقام قرآن برسد چرا كه قرآن فوق عقل خلايق است و بيان و شرح عقل پيغمبر است و بدانكه قرآن معصوم است از اختلاف و خطا و سهو و نسيان و كذب و لهو و لغو و كساني كه خود ايشان معصوم نيستند چگونه مخلوق ايشان معصوم ميشود و كلام هر كسي شرح احوال عقل اوست و كسي كه عقلش مانند عقل كل نيست چگونه شرحش مانند شرح آن ميشود و همين دليل عظيمي است كه اگر ميشد كرده بودند و حال آنكه هميشه دشمنان پيغمبر صلي الله عليه و آله از انس و جن بوده‌اند و هستند و اگر انس كوتاهي كند شيطان غافل نميشود اگر ميشد شيطان بجهت ابطال امر ايشان ميساخت كتابي و بر زبان هر كس بود جاري مي‌ساخت ولي شيطان ميداند كه عاجز است اينك خواست بعضي احمقان را تسخير كند [ص 224] اين نامربوطها را بر زبان اين مرد جاري كرد و جمعي بي‌سواد نامُلّا كه از خارج قدري حكمت آموخته بودند كه نميتوانند خود مثل او بگويند عاجز شدند و در اطراف منتشر كردند كه كسي مثل او نميتواند بگويد و عجب آنكه قاصدي كه باب فرستاده بود پيش من و سورهٔ براي من نازل كرده بود كه بيا بفارس كه خروج كنيم و قشون بهمراه خود بياور جميع شبهات را از دل آن قاصد بدليل و برهان بيرون كردم تا كار بقرآن باب رسيد من گفتم كه اين را همه كس ميتواند ساخت و اين معجز نيست منكر شد و گفت معجز است و احدي نميتواند مثل آن بسازد و همين يك شبهه در دلش مانده بود تا آخر يكي از بي‌سوادان رفقا كه هيچ عربيت نداشت بشوخي برداشت سورهٔ ساخت آنوقت حيران شد خلاصه مردم باين طور لغزيده‌اند و از دين و ضرورت اسلام منحرف شده‌اند باري بطلان اين حكايت‌ها از آفتاب روشنتر است ولي خداوند عالم در هر عصري فتنهٔ مي‌آورد تا خلق را آزمايش كند و همين يك اساس اسلام باقي مانده بود كه شيعه و سني در اين خصوص نتوانسته بودند كه شبهه كنند و در آخر الزمان اين شبهه هم پيدا شد و عباد و بلاد باين مفتون شده‌اند و معلوم شد كه الي الآن معني ضرورت اسلام را نفهميده‌اند و از اسلام خبري نداشته‌اند خدا همه مؤمنين را محافظت فرمايد از فتنه‌هاي آخر الزمان و چون كلام باينجا رسيد في الجمله شرحي بايد ذكر شود و نصرت حق را نمايم بدانكه بضرورت اسلام و بنص كتاب محكم و حديثها و دليل عقل واضح است كه پيغمبر ما خاتم پيغمبران است و آخري آنهاست و تا روز قيامت ديگر پيغمبري نخواهد آمد و اين معني از بديهي‌هاي اسلام است و دو نفر در اين خلاف ندارند و شك نيست كه پيغمبر آن انساني است كه خداوند عالم او را بسوي قومي فرستاده باشد بوحي خاصي بسوي خود او ديگر خواه [ص 225] صاحب شريعت ناسخي باشد همچون موسي مثلاً يا نباشد همچون لوط مثلاً كه پيغمبر بود و تابع شريعت ابرهيم بود پس هر كس كه خدا او را بقومي فرستاد و باو پيغامي داد پيغام‌آور و پيغامبر خدا خواهد بود بسوي آن قوم و چون محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله پيغامبر آخر است و بعد از او كسي به پيغامبري فرستاده نخواهد شد پس هر كس بعد از آن بزرگوار ادعا كند كه وحي بر من آمده و خدا مرا بسوي خلق فرستاده مخالف ضرورت اسلام و كتاب و سنت حركت كرده است و كافر و مرتد است از اسلام بالبداهه و باز شك نيست كه معني اينكه پيغامبري بعد از پيغمبر ما نيست اين است كه همچنين كسي نخواهد آمد خواه اين اسم را بر سر خود بگذارد يا از راه تلبيس نگذارد چنانكه كسي بيايد و بگويد وحي بر من نازل شده است و همه شما بايد اطاعت من را بكنيد و مخالفت‌كننده من كافر و مرتد است و واجب القتل است و من با او جهاد ميكنم و حلالي و حرامي بيان كند همين معني پيغمبري است و بس و اجماع بر نبودن لفظ پيغمبر نشده است بلكه بر نبودن كسي كه خبردهنده از خدا باشد و بر قومي فرستاده شده باشد ديگر خواه بگويد كه من پيغمبرم و خواه از راه تلبيس نگويد و آنچه تلامذه و رسل اين مرد باطراف آوردند همه كتابي بود مشتمل بر آيِها و سورِها و خطابها كه بر خدا افترا بسته بود و مضمونها كه بر وحي افترا بسته بود حتي آنكه در آنها بود كه ما بر تو وحي كرديم چنانكه بر محمد بن عبدالله و ساير پيغمبران وحي كرديم بطوريكه در ازهاق الباطل شرح آنها را كرده‌ام و در آنها حلال و حرام بود چيزي كه در كتاب خدا و سنت رسول نبوده و نيست و مردم را بسوي خود خوانده بود و مخالفين خود را كافر خوانده بود و خلق را بسوي جهاد خوانده بود و در آنها بود [ص 226] كه اين قرآن افضل از قرآن محمد است و اگر بخواهيم همه قرآن محمد را در يك حرف از اين كتاب قرار ميدهيم و همچنين حال بنظر عبرت نظر كن كه اين ادعاي پيغمبري هست يا نه و كدام پيغمبر بيش از اين ادعا كرده است ديگر از راه تلبيس بگويد من باب صاحب الزمانم از او نميشنويم نمي‌بيني كه اگر كسي بگويد نماز را نبايد كرد ولي روزه بايد گرفت پس بهمان كه انكار نماز كرده كافر ميشود و نميتوان گفت كه اين شخص اقرار بروزه دارد كافر نيست حال اين شخص ادعاي وحي و بعثت و فرض طاعتش را كرده است پس كافر شد ديگر بگويد من عبد بقية الله ميباشم چه فايده نمي‌بيني كه لوط با وجود پيغمبري و وحي خود را تابع ابرهيم ميدانست و بامامت ابرهيم اقرار داشت چه منافات پس اين مرد هم ادعاي پيغمبري كرده است و خود را كوچك صاحب الامر بداند چه مضايقه وانگهي كه اين هم از راه تلبيس است بجهت آنكه ادعاي پيغمبري كرده است البته و اگر گوئي چرا تأويل نميكني قول او را گويم اگر ما باب تأويل بر روي مردم بگشائيم و كلام مردم را بناي تأويل بگذاريم اسلام از هم خواهد پاشيد چرا كه امر تأويل بطور صرفه كه نميشود كه هر چه صرف دارد تأويل كنيم و هر جا ندارد نه اگر بايد تأويل كرد حرف همه را تأويل بايد كرد پس اقرار احدي بعد از اين ثابت نميشود و هر كس هر كلمه كفري بگويد كافر نشود و آنها هم كه كلمه ايمان ميگويند تأويل شود پس در اين هنگام فرقي مابين مسلم و كافر و مقرّ و منكر و فحش و كلمه محبت و دوست و دشمن نخواهد بود و احدي طلب كسي را نبايد بدهد چرا كه احتمال تأويل دارد و مطلوب و امر كسي را بانجام نرساند چرا كه تأويل دارد و اگر راضي باين طور هستيد پس انكار مرا هم بر اين مرد تأويل كنيد و بگوئيد اين هم تأويل دارد و اين مطلب ميكشد [ص 227] تا بجائي كه فرقي مابين كل خلق نماند و كلام همه تأويل شود و همچنين انكار نواصب را و منكرين فضايل و جميع خلق و همه كفار و ملحدين را بايد تأويل كرد و همه يكسان باشند نعوذ بالله من غضب الله و اما آنچه اين جهال شنيده‌اند كه ادرأوا الحدود بالشبهات يعني حدود را بشبهه دور كنيد در جائي است كه اسباب اشتباهي باشد بايد تا يقين نكنند حد را جاري نكنند و اگر تكليف اين بود كه جميع حدود را بشبهه دور كنند پس هرگز حدي جاري نشدي و وضع حد لغو بودي و پيغمبر و ائمه كه حدود را جاري ميكردند ترك اولي باشد يا معصيت باشد پس معلوم شد نه معني اين عبارت اين است كه واجب است يا مستحب است كه حدود را دور كنند بلكه در آن موضعي است كه قراين اشتباهي باشد كه احتمال دو طرف امر در آن برود آنوقت بايد بواسطه آن شبهه آن حد را جاري نكرد وانگهي كه بر فرض اينكه بايد شبهه براي عاصي پيدا كرد و حد بر او جاري نكرد هر گاه كسي زنا كرده باشد و ما گشتيم و شبهه پيدا كرديم و نگذاشتيم كه زناي او آشكار شود تا حد جاري شود در اين هنگام كه بشبهه رفع حد از او كرديم اين زاني حجت خدا و نقيب و نجيب كه نبايد بشود و لازم الاطاعه كه نميشود خوب هر گاه ما كفرهاي اين مرد را بشبهه دور كرديم باعث اين نميشود كه اين شخص ولي كامل بشود نهايت بقول عوام بشرقّ دست كفر او را مخفي كرده‌ايم اين كجا و نقيب و نجيب و ولي و مفترض الطاعه شدن كجا خدايا چشم و گوش ما را باز كن تا آنكه براه ضلالت نرويم باري پس از آنچه ذكر شد معلوم شد كه ما مأمور بتأويل سخن عباد نيستيم وانگهي كه شخصي اصرار كند و تكرار كند باز اگر كسي بود كه طريقه و علم و فضل و تدين او معلوم بود و نوع عقايد او معروف بود و جليل الشأن بود و در علمش اختلاف نبود [ص 228] و بعد از معروف بودن عقايدش يك كلام متشابهي از او مي‌شنيديم با وجود محكمات ديگرش ممكن بود رد متشابه كلامش بمحكم كلامش و الحال اين مرد كتاب آورده است شبهه نيست و بر سبك قرآن سوره و آيه دارد شبهه نيست و در آن كلمات دارد كه اين وحي است و بر نهج خطابات خدا با پيغمبران است شبهه نيست و خلق را دعوت كرده بطاعت خود شبهه نيست و حلال و حرام دارد شبهه نيست و معذلك كله و الحمد لله همه غلط و بر خلاف لغت عرب است و ركيك و قبيح است كه شتردارهاي عرب ميفهمند شبهه نيست و آن كتاب را نسبت بخدا ميدهد شبهه نيست و كتاب خود را جفت قرآن بلكه اشرف و جامعتر ميداند شبهه نيست پس چگونه ميتوان اين همه امر واضح را بشبهات دور كرد و همه اينها خلاف ضرورت اسلام است و موجب كفر و ارتداد است و عجب آنكه بعضي از تلامذه او و مقرّين باو اصلاح كفرهاي او را ميكنند بعضي ميگويند قرآن حقيقي مظهرها دارد اين هم يك مظهر او و اين است كه ميگويم علم ناتمام كشنده انسان است اينها هم لفظ مظهري شنيدند و نميدانند مظهر چيست و چه معني دارد و كجاست جاي او و بعضي ميگويند كه چنانكه قرآن بيش از اين بوده و تتمه دارد و آنها هم بفصاحت همين قرآن است پس ممكن است بفصاحت اين قرآن ديگر هم عبارتي باشد و خدا بگويد و اينك قرآن باب بفصاحت قرآن است و غير از قرآن هم هست چه عيب دارد و بعضي ميگويند كه خداوند كه ميتواند مثل قرآن بگويد نهايت مردم نمي‌توانند و قرآن باب را خداوند فرموده و بر پيغمبر نازل كرده و ايشان بامام عصر داده‌اند و ايشان براي باب فرستاده‌اند نعوذ بالله از تمام شدن عقل و قباحت لغزش اما قوم اول خطا گفته‌اند بدو جهت يكي بطور نقض يكي بطور حلّ اما بطور نقض گويم [ص 229] اگر اين جايز باشد پس بايد جايز باشد كه كسي هم بيايد بگويد من مظهر پيغمبرم و پيغمبر را مظهرهاست و همچنين كتاب او را مظهرهاست و همچنين شرع او را ظهورهاست و در هر عصري جِلوه‌ها دارد موافق صلاح آن عصر پس بگويد منم محمد بن عبدالله و كتابي بياورد و بگويد اين كتاب من است و قرآن است و اين هم شرع من مناسب اين عصر آيا بايد پذيرفت يا نه اگر ميگويند بايد پذيرفت پس عرقي از اسلام در بدن اينها نيست و كافر مطلق مي‌باشند زيرا كه ديگر براي اسلام حفاظي باقي نگذاردند و آنچه در شرع حلال بوده ميشود كه حرام شود و حرامش ميشود حلال شود و بودش نابود و نابودش بود و كذبش صدق و صدقش كذب گردد و در اين هنگام اسلام از غير اسلام فرقي نمي‌داشت و بطور حل عرض ميكنم كه اي جهال مظهر كامل بايد بر طبق ظاهر باشد اگر اين مظهر بر طبق قرآن هست همين تكذيب قول خدا كه قرآن مثل ندارد و اگر بر طبق آن نيست مظهر كامل نيست و اگر مظهر ناقص ميخواهيد جميع عالم مظاهر پيغمبرند و جميع كلامهاي حق مظاهر قرآن ولي هيچيك محمد (ص) و قرآن نيستند بجهت نقصان آنها بلي هر يك جهتي از جهات آن دو را مي‌نمايند بفهم چه ميگويم الحال اگر كتاب اين مرد مظهر قرآن باشد و باين واسطه قرآن باشد جميع كلامهاي مردم هم قرآن است حتي آنكه ماست سفيد است بايد قرآن باشد و اگر راضي شديد كه قرآن باشد پس فضلي براي كتاب اين مرد نماند و حال آنكه مظهر تا كل را ننمايد مسمي باسم كل نميشود پس هيچ قولي قرآن نميشود بجز قرآن محمد صلي الله عليه و آله چنانكه هيچ تني محمد نميشود بجز تن محمد صلي الله عليه و آله و اين است ضرر آنكه شخص بعضي از الفاظ حكمت را بياموزد و علم را بانجام نرساند و صاحب عمامه [ص 230] و ردا و عصا و وقار گردد و گمراه شود و جمعي را گمراه گرداند نعوذ بالله و اما جواب جماعت دويم پس ميگويم اي جهال تتمه قرآن در زمان پيغمبر نازل شد و وحي است و از قرآن است و مراد از قرآن همه آن است و اين قرآن موجود بعض آن است و اينكه خدا ميفرمايد هيچ كس مثل قرآن نميتواند آورد مثل كل قرآن است و ممكن است بفصاحت اين قرآن خدا سخن بگويد ولي پيغمبر خاتم نبيين است يعني خاتم خبردهندگانِ از خدا پس اگر كسي ديگر هم وحي بر او نازل شد آن هم خبر باو رسيده است و خبردهنده از خدا ميشود و آنگاه پيغمبر خاتم نخواهد بود و اين كفر است و آنچه اين مرد آورده تتمه قرآن نيست تتمه قرآن شرح سوره يوسف و كاغذ بزيد و عمرو نيست تتمه قرآن را همه كس شنيدند و تتمه قرآن پيش صاحب الامر است آه آه چكنم از دست جهال و جهالتهاي ايشان اعظم مصيبتها ابتلاي بدست جهال است و اما جواب طايفه سيوم را عرض ميكنم كه بلي خداوند ميتواند كه ديگر هم كتابي بفرمايد مثل قرآن ولي تكرار همين كتاب ميشود چرا كه خدا ميفرمايد مافرطنا في الكتاب من شئ يعني در كتاب ما چيزي فروگذاشت نكرديم و ميفرمايد تبياناً لكل شئ يعني در اين قرآن بيان هر چيزي شده است پس اگر ديگر هم خداوند كتابي بفرمايد تكرار همين كتاب است ولي بعبارت ديگر و خدا قادر است و معجزه هم ميشود البته و باز انس و جن از مثل او عاجز ميشوند و لكن در آن هنگام آن هم وحي ميشود مثل قرآن و اگر ميگوئيد كه بر پيغمبر نازل شده است و از آن بر امام عصر نازل شده است و از آن بر باب نازل شده است پس عرض ميكنم كه اين كتاب وحي خدا ميشود كه بر باب نازل شده است بدون فرق مثل تورية و انجيل چرا كه آنها هم اول به پيغمبر رسيده [ص 231] است بعد بائمه رسيده است و از ايشان بموسي رسيده و خطاب بموسي است و اين هم خطاب به باب است ولي بواسطه پيغمبر و ائمه رسيده است پس چه فرق كرد با تورية و انجيل بلكه چه فرق كرد با قرآن چرا كه قرآن هم اول بباطن پيغمبر رسيده و از آن بباطن ائمه آمده و از آنجا بظاهر پيغمبر آمده وانگهي كه اينها همه خرافات است چرا كه ، رخش مي‌بايد تن رستم كشد ، كجا رعيت را طاقت حمل وحي است و طاقت نزول كتاب است پيغمبر صلي الله عليه و آله وقتي كه وحي نازل ميشد غشي ميكردند و بي‌حال ميشدند ، عنقا شكار كس نشود دام بازگير ، وانگهي كه كل كتاب نامربوط و غلط كه همه مردم مي‌فهمند و خودش اقرار دارد وانگهي كه بر فرض همه آنچه گفته‌ايد اينها همه خيالاتي است كه بافته‌ايد و خداوند بعد از پيغمبر كتابي نازل نفرموده و نمي‌فرمايد چرا كه بنص كتاب و اخبار و دليل عقل قرآن خاتم الكتب است چنانكه پيغمبر صلي الله عليه و آله خاتم پيغمبران است و شرع او خاتم الشرايع است و وصي او خاتم الاوصياست و زمان او آخر الزمان و امت او آخر الامم اينها خرافات است كه جهال دو كلمه چيز آموخته‌اند و بهم مي‌بافند لا لامر الله يعقلون و لا من اوليائه يقبلون حكمة بالغة فماتغن النذر و باين تأويل‌ها و معني كردنها و خرافتها جميع عالم را ميتوان قطب و نقيب و نجيب كرد و جميع خرافتها و حرفهاي زشت را كلام آسماني قرار داد چنانكه صوفيه خبيثه لعنهم الله كرده‌اند و ميكنند و اين هم بعضي از آن است چنانكه در كتاب ديگر نوشته‌ام بتفصيل و شيخ مرحوم رسالهٔ در اين خصوص نوشته‌اند و عجب مدار از اينها چرا كه پيغمبر صلي الله عليه و آله با لسان الله و كلام الله و قدرة الله و علم الله و خلق الله بيست و سه سال دعوت كرد و بعد از آن بزرگوار كلاً علي بن ابيطالب را صلوات [ص 232] الله و سلامه عليه و آله گذاردند و از عقب ابوبكر رفتند و اينها هم بي شبهات نرفتند بمتشابهات احاديث استدلال كردند و باجماع گرويدند و تلبيس كردند و اميرالمؤمنين را تنها گذاردند و هر چه داد ميكرد كار از كار گذشته بود و صحابه كبار و علماي اصحاب نبي صلي الله عليه و آله و زهاد و عبّاد امت همه تصديق ابوبكر كرده بودند چه كار مي‌شد بكني الحال هم تلامذه شيخ و سيد و قديميهاي ايشان و صاحبان عبا و رداء و عصا تصديق كرده‌اند و سيد ميفرمودند كه بجهت من عماقريب قرآن را هم تكذيب خواهند كرد و اينك دوست و دشمن او تكذيب كردند و نه اين است كه مصدّقان اين مرد همان شيخيه باشند بلكه مخالفان ايشان هم بسياري تصديق كردند و همه منكر قرآن شدند بواسطه تصديق اين مرد و تكذيب اين فقير فانا لله و انا اليه راجعون باري درد بيش از اينهاست و اين چند كلمه بمناسبتِ ذكر قرآن ذكر شد و بهمين اكتفا ميشود و السلام علي من اتبع الهدي .