فصل - بدانكه پيغمبر بايد نطفه‌اش پاك باشد چرا كه نطفه ناپاك هرگز قابل فيض و قرب خداوند عالم نميشود بلكه نطفه ناپاك مشكل است كه ايمان بياورد و بعد از ايمان آوردن اتفاقي هم ممكن نيست كه دست از خباثت و بدنفسي بدارد و البته عاصي و بدعمل خواهد بود و ضايع روزگار باشد و چگونه ميشود كه نطفه خبيث را خدا برگزيند بر پاك نطفِها و بر نيكان وانگهي كه در حكمت ثابت است كه صانع حكيم هر چيز را در محل لايق بآن ميگذارد و هر باطن بايد بر طبق ظاهر باشد نمي‌بيني كه روح اسب را در نطفه اسب ميگذارد و روح شير را در نطفه شير و روح سگ را در نطفه سگ و روح انسان را در نطفه انسان كه اگر روح حيوان را در بدن انسان گذاردي هيئت اين بدن و دست و پاي او بكار حيوان نيامدي و خواهشهاي او از اين بدن بعمل نيامدي و اگر روح انسان در بدن حيوان بودي خواهشهاي انسان از بدن حيوان بعمل نيامدي پس هر روح مناسب هر تن و هر تن مناسب هر روح است كه همه را شرح نميتوان داد پس نطفه حرامِ كثيف نميشود قابل روحِ طيب طاهر باشد البته روح او هم كثيف و خبيث است و نطفه طاهر البته روح او هم طاهر ميشود چرا كه حكيم هر چيز را در جاي خود ميگذارد پس از اينجا معلوم ميشود كه ولدالزنا از پدر و مادر خود كه زنا كرده‌اند بدتر است چرا كه نطفه آن دو گاه هست كه پاك است نهايت معصيتي مرتكب شده‌اند و نطفه اين پسر ناپاك است و روح و حقيقت آن ناپاك [ص 167] است پس ولدالزنا البته داخل بهشت نخواهد شد و در جرگه مؤمنين محسوب نخواهد شد و از اين بيان جواب شبهه بعض عوام كه بجز ظاهر ابدان چيزي نميفهمند داده شد كه ميگويند تقصير پسر چيست و تقصير از پدر و مادر است پس معلوم شد كه ولد زنا از پدر و مادرش هزار مرتبه بدتر و خبيث‌تر است پدر و مادرش عاصيند و اين خبيث الذات بهر حال پيغمبر خدا نميشود كه در نطفه او چركني باشد چرا كه روح او بايد نزديكتر از همه روح رعيت باشد بخدا پس رعيت پاك و پيغمبر ناپاك نميشود و همچنين بايد پيغمبر در خلقتش زياده و نقصان و كجي مادرزادي نباشد چرا كه زيادتي و كمي اعضا و كجي آنها بهمان دليل كه گذشت باعث كمي و زيادتي و كجي روح است از حد اعتدال و فطرت الهي و كسي كه از فطرت الهي منحرف شده باشد البته قابل آن نيست كه حكمهاي خدا كه همه موافق فطرت خدائي است بخلق برساند نمي‌بيني كه هر حكمي از احكام پيغمبران بحق را كه شخص عاقل تدبر كند و فكر نمايد مي‌بيند كه درست قرار داد فرموده است و موافق مصلحت و صواب است پس موافق فطرت باشد پس هر گاه روح شخصي از راه اعتدال كج باشد و تغيير داشته باشد دليل آن است كه عقل او هم همان قدر زياده و كمي دارد و همان قدر كج است و موافق محبت و رضاي خدا نباشد و مطابق خواهش يعني مشيت او نباشد و اين زيادتي و كمي كه باو رسيده از آن است كه در عالم ذر تكليف را درست قبول نكرده و طينت او موافقِ مخالفت او مخالف اعتدال و راستي شده لهذا در اين عالم كج بروز كرده است نمي‌بيني كه اگر سلاطين بكسي خدمتي بگويند و نكند و عصيان كند از اعضاي او بقدر تقصير او ناقص كنند و بشكنند و كج نمايند تا اينكه آن عقوبتي باشد براي او و عبرتي باشد براي ديگران همچنين [ص 168] پيغمبر كسي بايد باشد كه در اعضاي او كه اصلي است از تولد فزوني و كاستي و كجي نباشد تا خلقت او راست باشد و احكام خدا را براستي رساند و همچنين بايد پيغمبر از طايفهٔ كه مشهور باشند به بدي و خباثت و كثافت و رذلي و نااصلي يا بدكسبي و بدعملي كه باعث نفرت دلها باشد و سبب مذمت او شود نباشد چرا كه اينها همه در روح تأثير دارد و الا كل آن طائفه چنان نشدندي و بر آن خباثت هميشه نماندندي و بگذشتن سالها از آن شهرتِ به بدي افتادندي پس چون هميشه بر آن صفت باشند دليل آن است كه آن روحها همه خبيث شود مثل پدر حرام‌زاده و مادر حرام‌زاده هر گاه بحلال نكاح كنند باز ولد حرام‌زاده و خبيث النفس ميشود چرا كه نطفه آنها از بدن آنهاست حال طايفه نااصل نااصلند بجهت اعمال و اخلاق و احوال ايشان و چون اينها بد شد البته مبالات ندارند بچيزي از دين خود از اين جهت طايفه ايشان شبيه بچهارپايان خواهند شد و اولاد ايشان هم بادب ايشان و از نطفه ايشان است پس پيغمبر بايد از خانواده ادب و نجابت و طهارت و تدين باشد تا آنكه طبيعت مردم از او متنفر نباشد و متأذي از او نشوند و از نشست و برخواست با او عارشان نشود و خود او هم قابل وحي شود و نفسش پاك باشد و با ادب و با انسانيت باشد و روحش چون تنش با اصل باشد چگونه نه و حال آنكه در حيوانات مي‌بينيم كه تخم اصيل با تخم بي‌اصل تفاوت فاحش دارد پس در انسان هم بهمين نهج است و حال آنكه مشاهده مي‌بينيم كه ارواح نااصلان قابل تربيت نيست هر چند سعي در تربيت آنها ميكني باز حركات نااصلي را دارند و عزت در نظر ايشان عُظم كلي دارد و بر سر پاي خود بند نميشوند و باندك عزتي تمام مردم را خار ميشمرند و دنيا را اختيار ميكنند [ص 169] و عُجب مينمايند و كبر ميورزند و زياده از آنچه دارند جلوه ميدهند بخلاف آنكه اگر بزرگ‌زاده بزرگ شود كوچك‌تر و فروتن‌تر ميشود هر چه بر عزت او بيفزايد ذلت نفس او زياده ميشود و هر چه عزت او بيفزايد حرمت خلق بيشتر دارد و ادبش بيشتر ميشود و خود را ناچيزتر شمرد و از اين جهت بر مردم بزرگيِ بزرگ‌زاده دشوار نباشد و بزرگيِ نااصل و سر فرود آوردن پيش او دشوار باشد زيرا كه بر پاي خود بند نخواهد شد و فساد در بلاد و ميان عباد خواهد كرد و همه آنها كه گذشت بدند بجهت آنكه نانجيب ميباشند پس نانجيبي سر همه عيبهاست بلكه عرض ميشود كه نانجيب نه لايق رسالت و نه لايق امامت و نه لايق نقابت و نه لايق نجابت و نه لايق فقاهت و نه لايق مناصب دنيا نه لايق درجات آخرت است و مكرر به برادران ايماني عرض كرده‌ام بطور مثل و بيان طرف ادني كه حذر كنيد از آن حمام كه تون‌تاب حمامي آن حمام شده باشد كه نميتوان از تعدّي او در آن حمام پا گذارد پس مجملاً رئيس قوم نااصل و نانجيب نشايد چرا كه خود او ادب نپذيرد چگونه تأديب مردم تواند كرد و دليلي براي اين مطلب بهتر از تجربه نيست و هر كس در زيردست خود نظر كند و بطايفِهاي نااصل نظر كند اين مطلب را مشاهده به‌بيند كه محتاج بدليل نباشد ، بهر حال

ذات نايافته از هستي بخش كي تواند كه شود هستي‌بخش

و بديهي است كه زمين شوره سنبل برنيارد و ز آب خورد ماهي خورد خيزد و بد نيست كه في الجمله شرحي در اين مقام برشته تحرير درآورم تا از تجربه گذشته بطور برهان اين مطلب واضح و آشكار شود بدانكه بعد از آنكه دانستي كه اين عالم صنعت حكيم است و همه بطور نظم [ص 170] و حكمت خلق شده است پس هر كس كه بطور حكمت الهي و غرض الهي و اخلاق الهي حركت ميكند او لامحاله نجيب و درست كردار و درست رفتار است چرا كه موافق حكمت الهي حركت ميكند و هر كس بر خلاف حكمت الهي حركت ميكند لامحاله بدكردار و مفسدِ تن و جان و مال خود و ساير عباد ميشود و چون مردم جاهل و نادان بودند و اگر بناداني حركت ميكردند عالم فاسد ميشد خداوند دانايان و معلمان فرستاد تا مردم را راه درست گفتاري و كرداري بياموزند و هر قوم كه بگفته آنها حركت كردند اصلاح تن و جان و مال خود و ساير عباد كردند و هر قوم كه بگفته آنها عمل نكردند افساد همه آنها را كردند پس قوم نجيب جماعتي هستند كه بگفته پيشوايان در همه گفتار و كردار خود عمل كردند و نانجيب آنهايند كه مخالف گفته پيشوايان و دانايان الهي حركت كردند و چون چنين كردند تن و جان و مال خود را فاسد كردند پس نه در تدبير بدن خود از اكل و شرب و ساير حركات اصلاح كردند و نه ملاحظه آداب ديگر كردند و همچنين ملاحظه آداب نكاح و گرفتن زنان و احكام جماع و اوقات و احوال او و تربيت اولاد و احفاد ننمودند و باين واسطه چون حشرات و چهارپايان زيست كردند پس نطفِهاي آنها بر خلاف حكمت و تدبير و اصلاح بسته شود و چون نطفِها خراب شود و از لقمِهاي نامناسب و در اوقات نامناسب و با احوال نامناسب و بي ذكر خدا بسته شود لامحاله روح آن نطفِها هم كثيف و فاسد باشد وانگهي كه بعد هم بدون تدبير و سياست و تأديب بزرگ شوند پس لامحاله روحهاي آنها كثيف شود و قابل تربيت نباشند و گفته‌اند كه ، تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است ، پس بدين واسطه نشود كه نانجيب حجت خدا شود بر نجبا و درست‌كرداران پس نه قابل رسالت و نه امامت و نه نقابت [ص 171] و نه نجابت و نه فقاهت و حكومت شرع باشند و فساد ايشان بيشتر از اصلاح ايشان باشد و خدا اجلّ از آن است كه ايشان را برگزيند بلكه قابل مناصب دنيائي نباشند و سلاطين با سياست نااصلان را بمناصب نرسانند و بر جائي حاكم و بزرگ نكنند چه گونه خدا چنين كاري خواهد كرد پس مقصود از نااصلي و نانجيبي اين بود كه عرض شد نه فقر و فاقه و نجابت در آخرت نه دولت و ثروت ظاهر است بلي چنانكه دولت و ثروت ظاهري باعث نجابت دنياست و مناط تدبير سلاطين با سياست است همچنين دولت و ثروت اخروي كه عبارت از موافق حكمت پيشوايان رفتار كردن است سبب نجابت اخروي و مناصب اخروي است پس بايد نبي و صاحب منصب اخروي از خانوادهٔ باشد كه معروف بتقوي و پرهيزگاري و درست‌كرداري و عصمت و عفت و طهارت باشند چه ميشود كه از ماليه دنيا فقير باشند و لكن بايد اگر فقير هم باشند صبور بر فقر و صاحب عفت باشند نه سايل بكف و گداي بي‌تقوي و پرهيزگاري و بندشونده بخلق و حريص بدنيا باشند بلكه با فقر صابر و شاكر باشند و اين شرط نجابت شرطي است عمده در مناصب اخروي و دنيوي پس از اين غافل مشو و باز ميگويم كه حذر كن از آن حمام كه تون‌تاب حمامي آن شده باشد چه جاي ساير مناصب و همچنين بايد پيغمبر صاحب صفات پسنديده و اخلاق برگزيده باشد و بطوري باشد كه هر گاه كسي از روي غرض ننگرد محبوب القلوب باشد و همه رعيت او را بدرست‌رفتاري و راست‌گفتاري بشناسند و او را قبل از پيغمبري باين صفتها وصف كنند و دروغگو و خيانت‌كار و ضايع روزگار و طمع‌كننده در دنيا و صاحب حب رياست و گناهكار نشناخته باشند كه بعد از ادعا او را بتوانند تهمت بزنند و عيب بر او بگويند بلكه هميشه او را زاهد [ص 172] و عابد و امين و راستگو و خوش‌خلق يافته باشند تا آنكه بفهمند كه همچنين كسي ادعاي باطل نخواهد كرد و از باب دوستي جاه و منصب اين ادعا را نمي‌نمايد تا از پي او برآيند و بحجت او گوش دهند و بر نفوس ايشان گران نباشد ادعاي او و همچنين بايد اخلاق او بطوري باشد كه هيچكس از اهل زمانش نتواند بر او بصحبت عيب گيرد و طبعش با انصاف از او تنفر كند و در سياست و تدبير موافق عقول سليمه حركت كند نه بطوريكه همه حكما و عالمان بسياست و تدبير او را تقبيح كنند و نفوس مستقيمه سر وازنند چرا كه حجت خدا بر خلاف عقل حركت نميكند و مردم را بطور فطرت الهي حركت مي‌دهد و مخالف عدل و انصاف حركت نميكند و با رعيت و جميع خلق چون پدر مشفق مهربان حركت كند و در صدد اصلاح ايشان باشد و تدبير و مدارا در اصلاح ايشان كند و تندخو و سريع الغضب نباشد چرا كه جميع طبايع از بدخو و كج‌خلق متنفرند و بايد در همه احوال اعتدال داشته باشد چنانكه در فصل آينده خواهد آمد و بايد طوري باشد كه كل اهل زمان او را در احوال و اخلاق از خود بهتر دانند و بر خود ترجيح دهند و در جميع صفات قوي‌تر اهل زمان باشد و معاشرين او اين معني را دانسته باشند كه او در تقوي و فضل و هنر و علم و عمل و اخلاق و سلوك و تدبير منزل و سياست شهرها و ساير صفات از همه بهتر و قوي‌تر است تا نفوس مردم پيش او ذليل شود و بدانند كه او قابل آن هست كه واسطه ميان ايشان و خدا باشد و خود را از او نزديكتر و قوي‌تر ندانند و تدبير خود را از او بهتر نشمرند و اگر از روي جهالت يك نفري چنين خيالي كند كه در صفتي از صفتها بهتر است عقلاي ديگر او را با دليل نهي كنند و خودش پس از دانستن راه او اگر لجاج نكند تصديق كند كه آن درست بود مجملاً بايد [ص 173] بطوري باشد كه همه رعيت در عقول خود تجويز كنند كه چنين كسي كه ما ديده‌ايم جايز است كه واسطه مابين ما و خدا باشد چرا كه از همه ما بهتر بود و هست و اگر كسي هم انكار كند معلوم باشد كه از روي عداوت است و از روي لجاج است .

فصل - بدانكه خداوند عالم جل شأنه خالق جميع حوادث است و همه آنها را از عدم بوجود آورده است چه ذات آنها را و چه صفات آنها را پس چون ذات آنها و صفات آنها همه حادث است خدائي كه خالق آنهاست شباهت بآنها ندارد چرا كه هر چه شباهت با مخلوق دارد مخلوق است چنانكه مي‌بيني كه هر چه در جميع جهات شباهت با آب داشته باشد آب است و هر چه شباهت از هر جهت با آتش داشته باشد آتش است پس هر چه شباهت با مخلوق داشته باشد مخلوق است البته پس خداوند عالم شباهت بهيچ مخلوق ندارد پس هيچ مخلوق را نسبتي با خدا نباشد و همچنين هيچ مخلوقي را مناسبت با مشيت خدا نباشد چرا كه مشيت خدا هم بالاي همه مخلوقات است و همه مخلوقات بآن پيدا شده است پس او شبيه باثرهاي خود نباشد و از جنس آنها نباشد و از همين جهت نمي‌توانند كه از خداوند عالم فيض‌ياب شوند و مددي گيرند يا سخني بشنوند يا از رضا و غضب او خبر شوند نمي‌بيني كه مردم صداي ملك و جن را نمي‌شنوند و از احوالات آنها خبر نميشوند و رضا و غضب آنها را نمي‌فهمند بجهت آنكه مناسبت با آنها ندارند و مردم كثيف مي‌باشند و ملك و جن لطيف با وجودي كه در بعضي صفات با هم شباهت دارند حال خداوند عالم كه بهيچوجه مناسبت با خلق ندارد و خلق كه هيچ مناسبت با خدا ندارند چگونه ميشود كه از خداوند فيض‌ياب [ص 174] شوند و سخن او را بشنوند و از رضا و غضب او خبر شوند پس لامحاله در حكمت لازم شد كه خداوند عالم از ميان خلق برانگيزد اشخاصي را كه آنها نهايت اعتدال و راستي داشته باشند تا بواسطه آن اعتدال مناسب شوند با مشيت خداوند نه با ذات خدا چرا كه آن محال است و بدان واسطه از رضا و غضب او آگاه شوند و سخن او را بشنوند و بخلق برسانند و معني اعتدال آن است كه هيچ جهت بر او غالب نباشد از صفتهاي ضدِّ هم مثلاً گرمي ضد سردي است بايد نه گرم باشد و نه سرد و تري ضد خشكي است پس بايد نه تر باشد و نه خشك پس چونكه مزاج مردم يا گرم است يا سرد يا تر است يا خشك و همه كج مي‌باشند و بيك طرف افتاده‌اند و از آن جهت مناسبت با كسي كه خالق سردي و گرمي و تري و خشكي است و از شباهت بآنها پاكست ندارند آنها نمي‌توانند كه از خالق آنها فيض‌ياب شوند مگر كسي كه نهايت اعتدال دارد كه آن هم مزاجش نه سرد است و نه گرم و نه تر است و نه خشك كه چنين كسي شبيه‌ترين خلق است بمبدأ فياض و قابل‌ترين خلق است از براي فيض‌يابي از خدا و چنين كسي برگزيده خدا ميشود نه آنها كه بيك طرف افتاده‌اند و حكم گرمي يا سردي يا تري يا خشكي بر او غالب نباشد و هيچ طبعي او را تسخير نكرده باشد و مطيع هيچ طبعي نشده باشد تا او مسخر طبع نباشد و مسخر خدا شود و هر كس كه بر مزاج او گرمي غالب است و حاكم بدن اوست البته فرمان‌روا در بدن او گرمي است و همه اعضاي او مطيع و فرمان‌بردار گرمي مي‌باشند لهذا چنين كسي شديد الغضب ميشود و طبعش مانند درندگان و گزندگان شود و صاحب عُجْب و كبر و فخر و شهرت‌دوست و رياست‌دوست شود و مردم را خار شمرد و خود را بر مردم اختيار كند و شجاع گردد و هر كس كه در مزاج او [ص 175] سردي غالب است البته پست همت و منزوي و گوشه‌گير و مانند طبع چهارپايان و بهايم در او پيدا شود و نافهم و بليد و ترسنده گردد و كسيكه در مزاج او رطوبت غالب باشد صلح‌دوست و صاحب حلم و مدارا و معاشرت‌دوست و زن‌دوست و عاصي و فاسق و منافق شود و بر يك راه مستقيم نشود و ابوالهوس گردد و هر كس كه بر مزاج او خشكي غالب شود شوريده و كج‌خلق و متنفر از خلق و منزوي و طالب شقاق و جدائي گردد و همچنين جميع اخلاق و احوال مردم از زير سلطنت اين چهار مزاج بيرون نيست و هر كس كه يكي از اين چهار طبع بر او غالب شود لامحاله هر صفتي كه تابع آن مزاج باشد بر او غالب شود و بهمين واسطه اخلاق و احوال مردمان مختلف باشد و با ضد خود نتوانند راه روند و ميان ايشان عداوت خيزد چرا كه گرمي دشمن سردي است و سردي دشمن گرمي و تري دشمن خشكي است و خشكي دشمن تري و با هم نميسازند البته و همين هم يك دليل است بر آنكه در ميان خلق اگر يك معتدلي نباشد كه با همه مناسبتي داشته باشد و از كجي همه هم پاك باشد و ميزان حق و باطل هم باشد شيرازه خلق از هم خواهد پاشيد و همه در صدد هلاك يكديگر برآيند و خلق يكجا فاني شود پس در حكمت لازم شد كه يك معتدلي در ميان ايشان باشد كه در ميان غالب و مغلوب آنها حكم كند و ايشان را براستي بدارد و سبب ترقي و اعتدال في الجمله آنها بشود و بقوت وجود خود و تدبير خود نگذارد كه يكي بر ديگري غلبه كند بحدي كه كل خلق فاني شود پس چنين كسي برگزيده خداست و اخلاقش معتدل است و لايق آن است كه حجت خدا شود و بغايت عادل باشد و در ميان خلق بعدالت حكم كند و بهيچ طرف ميل نكند و حميت و عصبيت قومي را نكشد و موافق حق واقع حكم كند [ص 176] پس نبي بايد بدين واسطه همه اخلاقش معتدل باشد يعني نه ترس بر او غالب باشد نه بي‌باكي بلكه ميانه باشد و آن شجاعت است كه در محلي كه بايد جنگ كند و دفع دشمن كند جنگ كند و دفع دشمن كند و در محلي كه بايد حركت نكند نكند بخلاف آن كسيكه بر او ترس غالب است همه جا ترسان است و اگر خدا حكم بجنگ كند جنگ نكند و كسيكه بي‌باك است همه جا بي‌باكي ميكند و در جائي اگر خدا حكم بجنگ نكردن كند او اطاعت نكند و جنگ كند و همچنين بايد نه بخيل باشد نه اسراف كار بلكه معتدل باشد هر جا بايد خرج كند بكند و هر جا نبايد نكند بخلاف آن كسيكه بحسب مزاج بخيل است همه جا بخل كند و حكم خدا را نشنود و جائي كه بايد كه خرج كند نكند و كسيكه بحسب مزاج اسراف‌كننده است همه جا خرج كند خواه خدا راضي باشد يا نباشد و همچنين بايد كه حليم باشد نه چندان مداراكار باشد كه با كافر و مؤمن و عاصي و مطيع همه مدارا كند و حدود خدا را معطل گذارد و نه چندان تندخو باشد كه با دوست و دشمن تندخوئي كند بلكه با هر كس بايد تندي كند تندي كند و با هر كس بايد حلم كند و مدارا نمايد مدارا نمايد اگر چه در يك مجلس و يك وقت باشد و همچنين بايد عالي‌طبع باشد نه چنان باشد كه مردم را خار شمرد و عارش آيد با فقرا و ضعفا بنشيند و اكل و شرب نمايد و نه چنان پست‌همت باشد كه طبع اراذل داشته باشد پس معتدل باشد با وجود بلندي همت با فقرا به‌نشيند و با وجود نشستن با آنها نهايت علو همت داشته باشد بالجمله اينها را بطور مثل گفتم تا همه را باينها قياس كني پس برگزيده خدا كسي است كه در همه احوال و اخلاق معتدل باشد و همه رعيت او را باعتدال بشناسند چون چنين شد مطيع عادت و طبيعت خود نباشد و بنده هوي و هوس نگردد و بنده خدا [ص 177] گردد و هيچ خَلقي از شياطين جن و انس و صاحبان طبيعتهاي كج او را نتوانند از اطاعت خدا و اعتدال بگردانند و از اين جهت معصوم خواهد ماند بعصمت الهي و حافظ دين او شود و ترازوي راستي شود در ميان بندگان خدا و راه راستي شود بسوي خدا و جانشين خدا باشد در ميان بندگان خدا چرا كه اخلاق و صفتهاي او مانند اخلاق و صفتهاي خدا شود چرا كه خدا هم از همه صفتهاي خلق و كجي آنها پاكست پس بدين واسطه او مناسبت پيدا كند با مشيت خدا و از رضا و غضب او آگاه شود و سخن او را بشنود و رخساره خدا شود در ميان خلق و دست او شود در كارهاي او و چشم او شود در ميان خلق او و گوش او شود و همچنين پس بدين واسطه دوستي او دوستي خدا شود و دشمني او دشمني خدا و قول او قول خدا و اطاعت او اطاعت خدا و فعل او فعل خدا و اقتداي باو اقتداي بخدا پس ديدار و گفتار و كردار او ديدار و گفتار و كردار خدا شود و چنين كسي اگر مردم اغماض نكنند و چشم از حق نپوشند امرش مشتبه نشود و همه كس خوبي او را شناسند داروي معتدل بي زبان و بي حركت و حيات امرش بر خلق مشتبه نشود چگونه امر انسان معتدل بر خلق پوشيده شود مگر كسي از راه عداوت چشم از حق بپوشد و بخواهد نور خدا را خاموش كند بخيال خود و البته خاموش نخواهد شد چنانكه گرمي بسردي مشتبه نشود آب نيم گرم هم بغيرش مشتبه نشود پس انسان معتدل بغيرش مشتبه نشود البته و او بمنزله دل باشد در ميان رعيت و رعيت بمنزله اعضاي او شوند و او نگاه‌دارنده رعيت خود باشد و حاكم در ميان آنها شود و همه هر مشكلي را باو برگردانند و حل هر مشكل از براي ايشان از او شود و چنانكه دل خبر از روح غيبي دهد و رضا و غضب و خواهش و حكم روح را [ص 178] باعضا رساند همچنين نبي حكم خدا را برعيت خود رساند و از رضا و غضب او خبر دهد و همه وحي‌ها اول باو رسد و او زبان خداست و ترجمه كند مطلبهاي خدا را از براي خلق چنانكه پيش دانستي و فهميدي پس پيغمبر بايد از همه جهت معتدل باشد در طبع و اخلاق و احوال و صفات و همه مردم او را باعتدال شناخته باشند تا حجت خدا بر ايشان تمام شود .

فصل - بدانكه وجود پيغمبر از تدبير و حكمت خداست كه از راه لطف در ميان خلق قرار داده است تا نظام عالم برقرار باشد و خلقت لغو و عبث نگردد و همه بطور حكمت حركت كنند پس بايد كه وجود پيغمبر بر بهترين وجوه باشد و در حجت بودن كامل‌ترين حجتها باشد تا عذري از براي خلق نباشد در معرفت بجهت آنكه شك نيست كه خدا پيغمبران را از راه لطف و حكمت بسوي خلق فرستاده است و الا كسي از او طلبي نداشت و حكمي بر او نداشت خودش از راه حكمت و لطف پيغمبران خلق كرد تا نظم معاش و معاد خلق درست شود و اگر نميخواست نميكرد پس چون وجود پيغمبر جزو حكمت خداست و حكمت ناقص نيست بايد بروز امر پيغمبر كامل باشد و در نهايت بروز باشد كه بر صغير و كبير و زن و مرد و عالم و جاهل و سياه و سفيد آنها امرش مشتبه نشود و بطوري باشد كه همه بفهمند كه حجت خداست و پيغمبر است تا حجت خدا بر همه تمام باشد و اگر بطوري باشد كه كسي بفهمد و كسي نفهمد البته بعثت آن پيغمبر بر آنكه نمي‌تواند بفهمد لغو بوده پس او را در قوم خود داخل كند لغو است و دعوت او مر او را لغو خواهد بود و خدا را بر او حجتي نخواهد بود پس بايد پيغمبر امرش بوضوحي و پيدائي باشد كه همه مردم بفهمند كه او پيغمبر بود و از [ص 179] جانب خدا بود تا اگر تصديق كردند نجات يابند و اگر تكذيب كردند هلاك شوند و البته خدا قادر است كه چنين پيغمبري فرستد و اگر چنين بفرستد البته كامل‌تر و بهتر است و قطع عذر مردم را بهتر ميكند و بعد از چنين پيغمبري كافر مستحق‌تر شود از براي عذاب و خدا بر او حجت بهتر خواهد كرد و ديگر عذري براي هيچ كافري نمي‌ماند كه بگويد اندكي بر من مشتبه ماند كه اگر اندكي عذر براي كسي باقي بماند بايد عذاب نكند او را چرا كه اگر يك خورده از امري مشتبه شد كل آن امر مشتبه ميشود و انسان ميگويد كه شايد در آن يك خورده كه من نمي‌دانم چيزي باشد كه عذر من در آن باشد پس چون خدا خواهد كه حجت خود را تمام كند بايد بطوري آشكار كند كه يك خورده عذر از براي احدي نماند پس هيچ حالت آن پيغمبر بايد باعث اشتباه و تأمل نشود و همه كس و همه طبقه مردم بفهمند كه او پيغمبر است حتي از اسباب اشتباه يكي آنست كه انسان احتمال دهد كه شايد من نمي‌فهمم و داناتر از من چيزي ميفهمد از اين مرد كه من نميدانم پس بايد بطوري باشد كه هيچكس نگويد كه شايد داناتر از من از او چيزي فهميده باشد كه دليل دروغ او باشد مثلاً وقتيكه آفتاب بيرون مي‌آيد ببين هيچكس از كوچك و بزرگ احتمال ميدهند كه شايد بر ما امر مشتبه شده است و شايد علما مي‌دانند كه آفتاب درنيامده سهل است كه اگر عالمي بگويد آفتاب درنيامده است همه عوام باو ميگويند كه تو كوري يا غرضي داري و هيچ نميگويند كه شايد از باب علم او چيزي مي‌بيند كه ما نمي‌بينيم و اگر نه اين بود بايستي كه حجت خدا بر هيچ عامي تمام نشود و هيچ عامي معذب نشود بجهت آنكه اگر علماي قوم از بابت حب رياست انكار كردند آنوقت عوام ديگر معاف باشند و حجت بر ايشان تمام نشود يا آنكه اگر [ص 180] علماي موجود اقرار كنند عامي بگويد شايد اعلم از اينها اگر يافت شود يا از جايي بيايد او بفهمد كه اينها بر باطل مي‌باشند آنگاه حجت خدا بر عوام تمام نيست پس بايد امر حجت خدا بطوري پيدا باشد كه اگر عالم عصر خود انكار كند عوام بدهن او زنند و بگويند تو كافر شدهٔ و غرض داري و طالب رياستي و الا امر اين مرد واضح است مثل آنكه اگر آفتاب درآيد در وسط نهار و عالم عصر خود بگويد حالا نصف شب است جميع عوام بدهن او ميزنند و ميگويند تو غرض داري يا كوري و الا امر مشتبه نيست و دليل بر اين مطلب همينكه اگر نه چنين بودي حجت خدا بر احدي تمام نگشتي نه عالم و نه جاهل چرا كه جاهل ميگويد كه شايد من نفهمم و علما بفهمند و علما مي‌گويند شايد ما نفهميم و داناتر از ما بفهمند چرا كه از هر دانا داناتري هست مثلاً اگر ساعت فرنگي بدست عوام بدهي ميگويند ما نميدانيم خوب است يا بد درست ساخته يا غلط اهل چكش ميدانند پس چون پيش آهنگر ببري ميگويد من درشتكارم و من نميدانم اعلم از من ميداند چون پيش خورده‌ساز كه باصطلاح ولايت ما چيلانگر ميگويند ببري ميگويد من نميدانم يحتمل نازك‌كارتر از من بداند پيش كاردگر و شمشيرگر ميبري ميگويد من نمي‌دانم از من نازك‌كارتران دانند پيش زرگر ميبري ميگويد من نميدانم استادتر از من ميداند و همچنين پس امري كه محتاج باعلمي شد حجت تمام نميشود چرا كه شايد داناتري آنرا داند پس بايد امر پيغمبر محتاج بعلمي نباشد كه مردم بگويند يحتمل كه ما نميدانيم و عالمي باشد كه آنرا بداند و بايد امر او بوضوحي باشد كه همه كس بدانند بدون احتياج بفكر و علم كه اين حق است تا عذري از براي احدي باقي نباشد پس هر كسي بطور خود بايد بفهمد كه او كامل و صادق و نبي است و از جانب [ص 181] خداست و مخالفت او جايز نيست تا اگر آنگاه نگرويد باو مستحق عذاب شود و حجت بر او تمام باشد و همچنين است قاعده همه حجت خدا بر خلق و الا حجت تمام نيست پس نشنو قول جماعتي را از حكما كه كتابهاي بسيار بزرگ نوشته‌اند در اثبات امر خدا و رسولان و حجتان و همه باين واسطه بشك و شبهه افتاده‌اند و آخر حيران و سرگردان مانده‌اند و دست از فطرت خدائي برداشته‌اند و بفطرتهاي كج ميخواهند نظر كنند و حجت خدا پيش از كج شدن فطرت بر ايشان تمام شده و بعد از كج شدن فطرت حيران شده‌اند بلكه ميخواهم مقدمهٔ عرض كنم و از بس كلام شريفي است فصلي عليحده براي او قرار ميدهم كه از غيرش ممتاز باشد آن را بگير و شكر كن پروردگار خود را .

فصل - بدانكه چون خداوند عالم خلق خود را خلق كرد و بمقتضي حكمت خود آنها را بر طبايع مختلفه قرار داد و در ايشان اختيار تام قرار داد و ايشان را قادر بر نكردن و كردن كارها كرد و دانست كه آنها بسبب شدت اختيار خود و اغواي نفس اماره و شياطين بسياري از مصلحتهاي وجود خود را ترك مي‌كنند و بآن واسطه فساد در نظم وجود و معاش و بقاي آنها پيدا مي‌شود اموري چند را كه بسيار عظيم بود و اصل همه امور دنيا و آخرت بود در وجود ايشان قرار داد كه طبيعي ايشان باشد و ايشان بحسب طبيعت در هر حال بطور ظاهر ناچار شوند اگر چه در واقع مختار باشند پس از ناچاري لابد شوند بعمل كردن بآن امور و تخلف نتوانند بكنند پس اختيار ايشان را در آن امور بسيار ضعيف كرد و در ساير امور كه كلي نبود اختيار ايشان را قوي كرد كه هر گاه بخواهند بكنند يا نكنند بر هر دو قادر [ص 182] باشند و اما آن امور كلي را بطوري كرد كه طاقت ترك آن را ندارند مگر بسيار كم زيرا كه اگر نه چنين بود هرآينه از شدت اختيار و غلبه هوي و هوس ترك آنها را ميكردند و بكلي شيرازه وجود ايشان از هم مي‌ريخت اما آنچه در امر دنيا محتاج بآن هستند و خدا ايشان را بالطبع ناچار كرده است يكي خوردن و آشاميدن است كه در مدد بدن ضرور است و در مردم طبيعتي قرار داده است كه در وقت حاجت شهوت آن دو بر آدمي غالب مي‌شود و طاقت از او مي‌برد و بهر طرف مي‌دود تا تحصيل طعام و شرابي كند و بخورد تا آن شهوت فرو نشيند اگر نه آن شهوت و لذت در انسان بود و آن طور طبيعت او را خبر نميكرد و خوردن و آشاميدن تكليفي بود مثل نماز و روزه هرآينه غالب مردم غذا نمي‌خوردند و يكدفعه كه خبر مي‌شدند بدن ضعيف ميشد و چاره از دست رفته بود و از پا درمي‌افتادند و مي‌مردند غالب عاصيان و تاركان آن تكليف پس اين شهوت را قرار داده و اين لذت و طبيعت را مقرر فرموده است كه بي‌محابا مردم از پي طعام و شراب روند و باين واسطه باقي باشند نمي‌بيني كه اگر حيوانات اين طبيعت را نداشتند با وجود ناداني كه چه بايدشان كرد همه يكدفعه ميمردند و اين طبيعت استاد ايشان شده و ايشان را به اكل مي‌دارد از غير شعور و باين واسطه زنده مي‌مانند و يكي ديگر از ضروريات زندگي مردم خواب و بيداري است كه اگر طبع خواب در مردم نبود و بي‌اختيار نمي‌شدند در خوابيدن و آن هم تكليفي بود مثل نماز هيچكس از عاصيان نخوابيدي و راضي بآنكه مثل مرده بيفتد و غافل از دنيا شود نشدي و بدن او باين واسطه آزرده و خسته شدي تا يكدفعه از كار افتادي و يكي ديگر نفَس كشيدن است كه اگر طبيعت و خفگي دل نبود و نفَس هم تكليفي بود مثل [ص 183] نماز هيچيك از عُصات نفس نكشيدندي و همه مردندي اگر گوئي كه وقتي كه مردم مي‌ديدند كه از نكردن اين كارها مي‌ميرند مي‌ترسيدند و ميكردند گويم ترس هم از همان اسباب معاش مردم است كه در طبيعت مردم قرار فرموده است كه اگر ترس در طبع مردم نبود و تكليفي بود كه پيش شير نروند و خود را از بام نيندازند هرآينه بيشتر مردم خود را بمهلكه‌ها مي‌انداختند و هلاك مي‌كردند و اينكه حالا مردم نمي‌كنند اين كارها را از باب فرمان‌برداري غالباً نيست بلكه همه طبيعي است و از آن جمله است حيا كه اگر حيا نبود غالب مردم مرتكب قبايح عظيمه مي‌شدند و باين واسطه دنيا و آخرت ايشان فاسد ميشد حال طبع حيا بر ايشان قرار شده است كه بواسطه حيا بسيار از بديها را مرتكب نميشوند و از آن جمله است شهوت جماع كه اگر شهوت جماع نبود و انسان بهيجان نيامدي و آن هم تكليفي بود مثل روزه مثلاً هيچ عاصي اين عملگي را نكردي و اين همه مصيبت اهل و عيال بر خود نگذاردي و اين تعب نكشيدي پس اين طبع را در ايشان قرار داده و بطوري غالب كرده كه همه ذلت و خواري بر خود مي‌گذارند از براي آن و هر جوره منتي مي‌كشند و اين هم براي آن است كه نسل باقي بماند و اولاد آدمي بدنيا آيد و الا هيچ عاصي از باب اطاعت خدا اين امر را بر خود نگذاشتي و نسل منقطع شدي و اگر انصاف دهي غالب محنت دنيا همه براي بقاي نسل است و از آن جمله است محبت اولاد كه اگر آن در طبع مردمي نبود و مردم مضطر بر آن نبودند و بي‌اختيار در محبت اولاد نبودند هرآينه يك ولد بزرگ نشدي و هيچكس از عُصات از براي طاعت خدا زحمت بيدارخوابي و رنج و محنت و برداشتن و گذاردن و بيمارداري و گريه و زاري اولاد و كثافت و نجاست آنها را بر خود نگذاردي [ص 184] و كسي از اولاد بزرگ نشدي و نسل نماندي يا اگر ماندي تربيت نشدي و اين صفات را در حيوانهاي بي‌شعور هم خداوند حكيم قادر متعال طبيعي كرده است كه همه اين امور را ميكنند ولي نه از روي شعور و قربةً الي اللّه بل ناچار و مضطرند و همه بطبيعت خود آن عمل را ميكنند و همچنين كسي نمي‌تواند كه خود را بزرگ كند و كوچك كند و تغيير صورت نوعي خود را دهد و خود را پير يا جوان يا كودك كند چرا كه اگر ممكن بود مردم را تغيير اين چيزها هرآينه بناي معاش و معاد مردم خراب مي‌شد و بناي شناختن مردم و مال و نسل و نكاح و معاملات مردم همگي فاسد مي‌شد بواسطه عُصات و يكي از آنها قربةً الي اللّه صبر بر صورت اولي خود نميكرد پس از آنچه از اين قبيل چيزها بود خداوند عالم مردم را مضطر كرد بر آنها يعني اختيار ضعيفي قرار داد كه نمي‌توانند تغيير آن را دهند و از آن درگذرند اگر چه محال نباشد و ممكن باشد لكن بسيار بسيار دور است بطوري كه ظاهراً و عادتاً نميتوانند از آن تخلف كنند تا نظم معاش ايشان برقرار باشد و بسبب معصيت امر كلي ايشان فاسد نشود و شك نيست كه خداوند عالم حكمتش در دنيا و آخرت يكسان است چرا كه حكمت و تدبير يك چيز است هر چيز از تدبير است موافق تدبير است هر چيز خلاف تدبير است از تدبير نيست پس در آخرت هم هر امر كه ميخواست حجت را بر خلق واضح‌تر كند و حاجت خلق بآن بيشتر بود آن را در طبيعت آنها قرار داد كه ناچارند از اقرار بآن و مضطرند از تصديق بآن مگر آنكه عمداً بخواهند چشم از حق بپوشند و انكار واقع فهميده و دانسته خود را كنند و آنوقت حجت خدا بر ايشان قائم‌تر شود چرا كه آن را هم بواسطه دعوت بايشان رسانده و هم در طبيعت ايشان قرار داده و نهايت شقاوت و عداوت با حق ميخواهد در اين [ص 185] صورت كه انسان از دانسته و فهميده طبيعي خود و آنچه بواسطه خوانندگان بسوي حق باو رسيده بگذرد پس از جمله اموري كه از كليات امر آخرت است و مردم ناچارند از آن و در طبع ايشان قرارداد شده است يكي آن است كه هر كس در نفس خود مي‌يابد احتياج به غنيي كه رفع حاجت او را كند زيرا كه در نفس خود احتياج را مشاهده مي‌بيند بطوري كه بهيچوجه اين امر بر او پوشيده نيست خواه سفيد باشد و خواه سياه خواه زن و خواه مرد خواه جوان و خواه پير هر كسي در نفس خود مي‌بيند كه محتاج است در جميع آنچه متعلق باوست اما چيزهائي را كه ندارد كه بديهي است كه محتاج است بكسي كه دارد و اما چيزهائي را كه دارد محتاج بآن است كه كسي آن را براي او نگاه دارد زيرا كه در خود مي‌بيند كه نمي‌تواند همه را نگاه دارد بلكه در حقيقت نميتواند بعض آن را بلكه هيچ چيز از آن را نگاه دارد اما مثال آنچه ندارد هر جاهلي در نفس خود مي‌يابد اين را كه محتاج است بكسي كه باو تعليم كند و فقير محتاج است بكسي كه باو عطا كند مرده محتاج است بكسي كه باو روح عطا كند و همچنين هر چه را كه ندارد محتاج است بكسي كه آن چيز را باو عطا كند و اما آنچه را كه دارد باز هم محتاج است كه كسي آن را براي او نگاه دارد مثلاً صحيح است محتاج است بآنكه كسي صحت او را محافظت كند همه كس مي‌دانند كه نمي‌توانند كه صحت خود را نگاه دارند بطوري كه ناخوش نشوند و همچنين كسي نمي‌تواند كه روح خود را نگاه دارد كه نميرد و عقل خود را نگاه دارد كه ديوانه نشود يا آنكه فرزند خود را نگاه دارد كه مريض نشود يا نميرد و همچنين نمي‌تواند زرع خود را محافظت كند از آفت و همچنين مال خود را نگاه دارد از تلف شدن و ضايع شدن اگر چه بخسف [ص 186] زمين باشد و نمي‌تواند زمين را نگاه دارد كه منخسف نشود و از هم نشكافد و نمي‌تواند آب را نگاه دارد كه نخشكد و قنات خود را و چشمه خود را از خشكيدن نگاه دارد و باد را از نوزيدن يا وزيدن نگاه دارد يا آفتاب و ماه را از طلوع و غروب يا آسمان را از گردش و همچنين همه كس عجز خود را از حفظ هر چه دارند و پيدا كردن هر چه ندارند يافته‌اند و بر كسي مخفي نيست مگر بر مجنون و سفيه پس مردم همه مضطرند بطلب غنيي كه حاجت ايشان را برآورد و مضطرند بتصديق بوجود غنيي كه حفظ ميكند براي ايشان آنچه را كه دارند و مي‌رساند بايشان آنچه را كه ندارند زيرا كه مي‌بينند كه آسمان و زمين و آنچه در آنهاست بر نهج حكمت و صواب محفوظ است و هر يك بجاي خود نگاه داشته شده است و همچنين مي‌بينند كه آنچه ندارند از رزق و قوت و جاه و مال و بزرگي و ساير چيزها ساعت بساعت بايشان مي‌رسد و بطور حكمت هم مي‌رسد بقدر قابليت و اندازه و وسعت هر كس و بقدر منزله هر كس پس وقتي ديدند كه خود از اين كارها عاجزند و اين كارها هم بطور حكمت جاري است و ميگذرد و مي‌بينند كه انسان كه صاحب شعور و تدبير و حكمت و قدرت است عاجز است از آنچه گفته شد پس خاكها و جمادها و گياهها و حيوانها همه عاجزند از حفظ آنچه دارند و تحصيل آنچه ندارند وانگهي كه در انسان خدا قرار داده است از جوره جمادها تا احوال جمادها بر او مخفي نباشد و آن تن اوست نمي‌بيني كه وقتيكه مرد چگونه خاك مي‌شود و مثل باقي جمادها مي‌شود و قرار داده است در او از جوره گياهها تا از احوال گياهها آگاه باشد نمي‌بيني كه چگونه سبز ميشود و بزرگ مي‌شود و قد و پهناي او زياده مي‌شود و ميرويد مثل گياه و قرار داده است در او از جوره حيوانها [ص 187] تا از احوال حيوانها آگاه باشد نمي‌بيني كه چگونه روح دارد و زنده است و حركت ميكند و راه مي‌رود و ميخورد و مي‌آشامد و جماع ميكند پس امر جماد و گياه و حيوان بر انسان مخفي نيست و همچنين در بدن انسان خاك هست تا خاك را بفهمد و آب هست تا آب را بفهمد و باد هست تا باد را بفهمد و آتش هست تا آتش را بفهمد و اين چهار واضح است و همچنين آسمانها هست كه روح او و فكر و خيال و علم و عقل او باشد پس انسان از جوره كل عالم دارد و كاملتر و بهتر همه را دارد چرا كه انسان شريفتر خلق خداست و داراي همه جوره است و هيچ چيز در عالم داراي همه چيز باين آشكاري نيست پس وقتي كه انسان عجز در خود ديد از همه چيز مي‌فهمد كه همه عالم محتاج و عاجزند و محتاجند بآنچه ندارند و عاجزند از نگاه داشتن آنچه دارند و اين در فطرت همه گذارده شده است پس وقتيكه كل عالم محتاج و عاجز شدند و عالم بر نسق خود برقرار است و فيض بهمه علي الدوام مي‌رسد پس باضطرار ميدانند كه اين عالم را يك كسي هست كه رفع حاجت از آن ميكند و آن را نگاه ميدارد و اين امر بر كسي مشتبه نخواهد ماند پس باين واسطه امر توحيد فطري و طبيعي هر كسي باشد و در خلقت او گذارده شده است بطوري كه خود بفهمد و اگر از راه غفلت نفهمد همينكه باو بگويند كه خدائي هست كه اين عالم را آفريده و نگاه ميدارد و فيض ميدهد في الفور قبول كند مثل آنكه كسي اگر بجهت هم و غم بسيار از گرسنگي خود غافل شده باشد بمحضي كه كسي باو بگويد تو گرسنهٔ في الفور ملتفت ميشود و مي‌فهمد كه راست گفته است و تصديق ميكند و ديگر از او دليل نميخواهد و بي‌دليل تصديق ميكند حال همچنين است اگر كسي عمداً انكار حق نكند و باو بگويند كه تو را كسي آفريده [ص 188] و تو را نگاه ميدارد و بتو رزق مي‌دهد في الفور تصديق ميكند كه راست ميگوئي چرا كه مي‌بيند كه خودش خود را نيافريده است و چونكه خودش هم از جوره اجزاي اين عالم است پس چنانكه خودش خود را نيافريده هيچ جزو اين عالم هم او را نيافريده چرا كه عجز همه را دانسته و فهميده و دانسته كه خاك خاك و غير خاك نمي‌تواند آفريد و همچنين آب و باد و آتش و آسمان چرا كه همه از نگاه داشتن ذات خود عاجزند و خود خود و مثل خود را نيافريده‌اند پس انسان بطور ناچاري مي‌فهمد كه كسي او را آفريده كه مثل او عاجز و درمانده نيست و همچنين باقي صفات خود را و در اين مقام در صدد بيان اثبات خدا و يگانگي او نيستيم غرض اثبات نبوت است پس از جمله چيزهائي كه در خلقت انسان گذارده شده است يكي ديگر احتياج بحاكمي و بزرگتري و داناتري است كه همه كس در هر طبقه اين مطلب را يافته‌اند و مي‌بينند معاينه كه طبع ايشان از روي ناچاري طالب بزرگتري است و مي‌دانند كه در عالم بي بزرگتر خطر دارد و زيست نميتوانند كرد حتي پادشاه زمان اين مطلب را در خود مي‌يابد و ميخواهد كه كسي پيدا شود كه رفع حاجت او را بكند لهذا خود را به اين و بآن مي‌بندند و طالب كسي هستند پس در فطرت مردم هست كه بايد پيغمبري در ميان مردم باشد كه مردم در سختيها رو باو كنند و در نادانيها از او تعليم بگيرند و در ضعف‌ها از او قوت جويند و در خوفها بسوي او پناه برند و در نزاعها از او حكم جويند و رفع خلاف كنند جميع مردم باين ناچار و مضطرند كه اگر بخواهند اين را از خود دور كنند نمي‌توانند مثل گرسنگي و تشنگي پس فطرت خلق بطوري است كه تا بگوئي كه بايد حاكمي در ميان خلق باشد ميگويد بلي و بدون دليل تصديق [ص 189] ميكند و دليل نميخواهد چرا كه در طبع خود مشاهده مي‌بيند كه يك كسي را انسان ضرور دارد و نبودنش خلاف حكمت است پس همه مردم ناچارند بتصديق بودن پيغمبر و همچنين صفات او را همه كس ناچارند بفطرت و طبيعت كه تصديق صفات لازمه او را كنند زيرا كه از هر كس بپرسي كه پيغمبر نادان مي‌شود ميگويد نه يا پيغمبر عاصي فاسق كذاب يا حرام‌زاده يا بدخلق بدطينت مي‌شود ميگويد نه يا آنكه بگوئي پيغمبر بي حجت و دليل ميشود ميگويد نه پس ناچارند بتصديق صفتهاي كليه او و اما در خصوص شخص در نبوت خاصه خواهيم ذكر كرد انشاء اللّه تعالي و بهمين دليل در فطرت مردم هست تصديق بآنكه بعد از رحلت پيغمبر بايد يك بزرگي در ميان مردم باشد كه رفع حاجت و نزاع خلق را بكند بهمان طوري كه در پيغمبر مذكور شد پس امامت هم فطري مردم است و همچنين صفات امام زيرا كه امامي كه ما خود از براي خود بتراشيم آنهم حاكمي است مثل ساير حكام دنيا و رفع حاجت و نزاع خلق نميتواند بكند پس بايد امام از جانب خدا باشد و امام از جانب خدا بايد بصفات پيغمبر باشد الا پيغمبري را كه نبايد داشته باشد پس معلوم شد كه معرفت امامت هم فطري است و در خلقت و جبلت مردم گذارده شده است و همين دليل تا ركن رابع هم مي‌آيد چنانكه در محل خود خواهد آمد پس كليات دين در فطرت مردم هست و مردم ناچارند از تصديق مثل آنكه ناچارند از تصديق گرسنگي و تشنگي و اگر اين نبود اين امور بر غالب مردم مخفي ماندي و هدايت نجستندي و عقل سليم بآنچه گفتم گواهي است صادق و ماند اين مطلب كه عرض كنم كه همينكه خدا چيزي را در طبيعت انسان گذاشت مادام كه انسان فطرت خود را ضايع نكرده باشد آن چيز را همانطور كه خدا گفته است و گذارده است خواهد يافت [ص 190] و همينكه آنرا تغيير و تبديل داد اثري از او مي‌ماند و لكن كج شده است از آن راستي كه خدا قرار داده است مثل آنكه در انسان گرسنگي قرارداد شده است همينكه ناخوشي ميگيرد مثلاً ميل بگِل خوردن ميكند اثري از گرسنگي مانده كه يك چيزي ميخواهد و لكن او را كج كرده بحدي كه سوراخ دعا را گم كرده ميل بگِل ميكند و اين از ناخوشي است مثل آنكه چشم را خدا خلق كرده است كه درست ببيند وقتي علتي باو مي‌رسد احول مي‌شود و يكي را دو مي‌بيند و اين مرضي است همچنين بعضي مردم بفطرت دانستند كه خدا ميخواهند از راه مرض طبيعت يا غفلت و ناداني درخت پرستيدند يا آتش را سجده كرده يا آفتاب و ماه را خداي خود قرار داده پس اينها دانستند كه كسي ضرور است اما سوراخ دعا را گم كردند و همچنين اهل دنيا يافتند از طبع خود كه حاكم مي‌خواهند و بغلط حكام جور طلبيدند و سوراخ دعا گم كردند و همچنين باقي كجيهاي دنيا همه از كجي طبيعتها است و الا اصل مسئله در دست همه هست و همه كس ميدانند از كافر و مؤمن كه اين دنيا بي بزرگتر و حاكم قرار نميگيرد و رفع جهالت مردم بي عالمي نميشود الا آنكه از غرضها و ناخوشيها سوراخ دعا را گم كردند پس دانستند كه بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله امام ضرور است اگر نه چرا ابي‌بكر را پيشوا كردند پس بناچاري فطرت دانستند كه امام ميخواهند و از باب مرض خاك‌خور شدند و ابوبكر را پيش داشتند و همچنين همه مردم بفطرت ميدانند كه امروز پيشوائي و عالمي آشكار ضرور است و بغلط غير او را بر او ترجيح ميدهند از راه مرض چشم كه ايشان را احول و مرض طبع كه ايشان را گل‌خور و مرض دل كه ايشان را از پي غير مطلوب برده است و الا ميدانند كه بايد كسي باشد بلكه صفات او هم آشكار [ص 191] است چنانكه بعد خواهد آمد مجملاً كه بفطرت سليمه همه كس دانسته‌اند و ميدانند كه پيغمبري از جانب خدا و معصوم و طيب و طاهر و عالم و قوي و قادر و با حجت واجب است و همه آن صفات كه ذكر شد فطري مردم است كه آن را تصديق كنند و هر كس بغير اين راه رفته در اصل مسأله اشتباه نكرده موضع را گم كرده است و همين قدر هم در اين فصل بس است اگر تدبر كني و فطرت خود را بي‌غرض بداري و از باب طلب حق و فهم آن در چيزها نظر كني همه چيز را بر فطرت خواهي يافت انشاء اللّه و اگر چيزي هم از روي ضعف مخفي شود باندك اشاره معلوم تو خواهد شد اگر خدا بخواهد .

مطلب دويم

در اثبات پيغمبري پيغمبر آخر الزمان محمد بن عبداللّه صلي اللّه عليه و آله و سلم و بيان بعض فضايل و مقامات آن جناب است كه ميتوان در اين رساله عاميانه نوشت و نيز در اين مطلب چند فصل است :

فصل - بدانكه هيچ شك و شبهه از براي هيچ عاقلي نيست كه چنين شخصي كه اسم او محمد صلي اللّه عليه و آله و پدر او عبداللّه و مادر او آمنه بود در هزار و دويست و هفتاد و پنج سال قبل از حال تحرير اين رساله در مكه معظمه ظاهر شد بادعاي پيغمبري و ادعاي پيغمبري كرد و مدتي در مكه زيست كرد بعد از مكه معظمه مهاجرت فرمود بمدينه مشرفه آمد و چندي هم در آنجا زيست فرمود و با مخالفين خود جهاد فرمود تا دين خود را منتشر فرمود و ساعت بساعت دين او در انتشار بود تا باينجا رسيده است كه مي‌بيني كه چگونه دعوت او بعالم رسيده و جائي نمانده مگر آنكه ذكر او رفته حتي آنكه بآن [ص 192] سمت زمين كه در اين زمان به ينگ‌دنيا مشهور است نيز دعوت رسيده پس در اصل آنچه ذكر شد شبهه نيست كه همچنين كسي بوده و چنين ادعائي كرده حتي آنكه مؤمن و كافر همه اين مطلب را دانسته‌اند و باز شكي در اين نيست مابين اهل اسلام و از براي هر كس كه بنظر انصاف نظر كند و جست و جو كند اندكي اينكه از اين شخص جليل بعضي چيزهاي غريب و عجيب كه كار ساير بني‌آدم نبود سرزده است اين قدر مسلم است من جمله آنها همين كتابي است كه امروز در دست است كه كتابي آورد در زمان فصحا و بلغا و خطبا و شعرا و بهمه گفت كه اين كتاب خداي من است و معجز است و هيچكس از جن و انس نميتواند مثل اين كتاب بگويد و باين هم اكتفا نكرد و با ايشان بناي جنگ گذارد و متكبران و سرهنگان عرب را ذليل و خوار كرد و كشت و بست و اسير كرد و همه اين ذلت را بر خود گذاردند و آخر نتوانستند كه مثل يك سوره از سورِهاي او بياورند و اگر ميتوانستند كه يك سوره بياورند هرآينه ذلت كشت و بست بر خود نميگذاردند و جزيه نميدادند و يك سوره مي‌آوردند و جان خود و امثال خود را مي‌خريدند و بطوري هم نبود كه قرآن مخفي باشد و كسي نشنيده باشد بر همه ميخواند و بهمه ميرساند و بولايات ميداد ميبردند و بهمان قرآن ايشان را تهديد و وعيد ميكرد و همه مطلع ميشدند و بر دور هم مي‌نشستند كه بلكه مثل آن قرآن بگويند در قوه ايشان نبود كه يك سوره مثل آن بياورند و آخر همه اقرار بعجز ميكردند و چه فايده كه اين كتاب عجمي است و الا شرحي در اعجاز قرآن ذكر ميكردم و اندكي از بسيار در ازهاق الباطل نوشته‌ام و بنظر دوستان رسيده است و در اينجا هم لابد است كه بقدر تحمل عوام شرح دهم و خواهد آمد پس چون قطعي شد كه [ص 193] چنين كسي آمد و ادعاي پيغمبري كرد و معجزه هم آورد و خداوند عالم هم تصديق او را كرد و امر او را باطل نكرد و كسي را برنينگيخت كه امر او را باطل كند و حال آنكه خداوند آگاه و مطلع بر همه اوضاع عالم هست و قادر است بر دفع باطل و مانعي از حكم او نيست و حكيم است و لغوكار و عبث‌كردار نعوذ باللّه نيست پس بتصديق خدا دانستيم كه محمد بن عبداللّه صلي اللّه عليه و آله بر حق بوده است و خواننده بسوي خدا بوده است زيرا كه پيش روي خدا ايستاد و در حضور او ادعا كرد كه من از جانب خدا آمده‌ام و تغيير مخلوقات خدا داد كه معجزات او باشد و خدا هيچ نگفت و امر او را باطل نكرد پس ما هم بخاطرجمعي خدا او را تصديق كرديم آيا نمي‌بيني كه اگر تو پيش روي سلطاني قادر مقتدر باشي و در حضور او كسي بتو بگويد كه سلطان مرا حاكم بر شما كرده است و تو و تمامي اهل شهر تو همه بنده و مطيع و رعيت من بايد باشيد و امر و نهي مرا اطاعت كنيد و سلطان هم سخن او را بشنود و قادر باشد بر دفع او و بر تكذيب و دلسوز از براي رعيت و مهربان هم باشد و حكيم هم باشد و با وجود اين سكوت كند بلكه بآن شخص مدعي هم از خزاين خود اسلحه و خلعت و جواهر عطا كند و فرمان بدست او بدهد پس همين سكوت پادشاه و عطاها و ياري او دليل حقيت اين مدعي باشد و معلوم است كه راست ميگويد بخلاف آنكه هر گاه كسي در حضور سلطان اين ادعاها را بتهمت و افتراي بر سلطان كند لامحاله سلطان او را خواهد راند و در حضور رعيت او را رسوا خواهد كرد تا همه بدانند كه اين از جانب سلطان نيست و دروغگوست پس چون نظر كرديم كه پيغمبر آخر الزمان صلوات اللّه عليه و آله در پيش روي خدا ايستاد و ادعاي پيغمبري [ص 194] كرد و خدا هم از خزينِهاي غيبي خود باو خلعت جلالت و هيبت و قدرت پوشاند و او را قادر بر ملك كرد و از خزاين علمهاي خود باو خلعت علم پوشانيد و از خزينِهاي فضل خود باو خلعت عمل و زهد و تقوي و اخلاق حسنه و طهارت داد و از خزينِهاي قدرت خود او را قادر بر هر چيزي كرد حتي آنكه جمادات و نباتات و حيوانات و زمين و آسمان او را اطاعت كردند بطوري كه بر احدي مخفي نيست سخن گفتن سنگها و درختان و حيوانها با او و حركت كردن آنها بحكم او و شق القمر باشاره او پس همه اينها را از خزينِهاي خود باو داد و اگر مي‌خواست او را منع كند ميكرد و علاوه بر اينها فرمان همايون بدست او داد كه جن و انس از آوردن مثل او عاجزند و در پيش روي خدا با كافران و مشركان جنگ كرد و ايشان را كشت و روز بروز امر او بيشتر قوت گرفت و دين او آشكارتر شد و حجت او غالب‌تر شد و از او معجزات بيشتر آشكارا شد پس اينها همه دليل تصديق خداست مر آن بزرگوار را و اگر نعوذ باللّه امرش بي‌اصل بود خدا راضي باين امر نميشد و امر او را باطل ميكرد و او را مفتضح ميكرد و باطن او را فاش ميكرد و بهمين دليلها كه عرض شد پيغمبري هر پيغمبري و امامت هر امامي و حق بودن هر وليي آشكار شود كه ديگر حاجت بهيچ دليل نباشد پس اين دليل را چون حلقه در گوش خود كن كه در هيچ مسئله درنماني و در مطلب اول چند فصل در اين باب عرض شده است دست از اين مسئله برمدار و از آن غافل مشو كه هر كس با اين عصا سير نكند البته برو خواهد افتاد و نجات نخواهد يافت .