فصل - چون معني عصمت را دانستي پس بدانكه واجب است كه پيغمبر معصوم باشد زيرا كه گفتيم كه واجب است وجود حاكم در ميان خلق بچند جهت اول آنكه چون فرزندان آدم شهري طبيعت ميباشند و در گرد آمدن ايشان اختلاف و نزاع و جدال پيدا ميشود و باين واسطه همگي تلف ميشوند و بآن خاصيت كه براي آن خلق شده‌اند نخواهند رسيد پس حاكم ضرور است كه او مانع خلاف شود و نگذارد كه جدال و قتال در ميان ايشان واقع شود و اگر هم اتفاق افتاده باشد برطرف كند پس اگر حاكم خودش عادل نباشد و معصوم از گناه و جبر و ظلم نباشد خودش يكي از اسباب فساد است و دزدي است از دزدان و ظالمي از ظالمان و كسي را كه خدا حاكم كند و از روي حكمت بيافريند بايد عادل باشد و معصوم باشد از همه ظلمها و حيف و ميلها تا نزاع برطرف شود و عدل در ميان مردم برپا شود و بناي عالم و اساس عيش بني‌آدم بر آرامي جان و مال باشد تا بآن خدمت كه مأمورند مشغول [ص 130] شوند و اگر حاكم الهي هم ظالم باشد نصب كردن آن عبث و لغو است و از حكيم حقيقي عبث و لغو سر نخواهد زد و او خلق را براي بازي و هرزه‌كاري نيافريده پس حاكم الهي بايد كه عادل و معصوم باشد از همه گناهان صغيره و كبيره تا مردم را از گناه و ظلم بازدارد و حرف او بر مردم تأثير كند و اگر او خودش حرمت خدا را ندارد و عمل بامرها و نهي‌هاي او نكند چه گونه مردم را ميتواند بازداشت و چگونه حرف او بمردم اثر ميكند و چون سببي ديگر در نصب حاكم آن بود كه علم خير و شر و صلاح و فساد خلق را او از خدا تعليم بگيرد و بخلق برساند پس بايد كه او را يك نفسي باشد كه قابل آن باشد كه وحي‌هاي الهي باو برسد و بر مراد خدا آگاهي حاصل كند و تا نفس او را صفائي و لطافتي نباشد كه مناسب مشيت الهي باشد نميتواند سخن خدا را شنيد و مطلب خدا را فهميد زيرا كه هر فهمنده با فهميده‌شده بايد از يك عالم باشند تا آنرا بفهمد نمي‌بيني كه تا چشم جسماني نباشد رنگها و شكلها را نخواهي ديد و تا گوش جسماني نباشد صداهاي جسماني را نتواني شنيد پس اگر چشم خود را بر هم گذاري يا گوش خود را بگيري از ديدن رنگها و شكلها و شنيدن صداها محروم خواهي شد و همچنين اگر خيال و فكر در سر تو نبود نميتوانستي كه عالم مثال را ببيني و عالم مثال آن عالمي است كه وقتي كه ميخوابي آنجا را مي‌بيني و مردگان بآنجا ميروند و تو آنها را در خواب مي‌بيني پس با چشم و گوش جسماني هر چه كني نميتواني عالم مثال را به‌بيني مگر در تو خيالي و فكري باشد تا با آن خيال و آن فكر آن عالم را به‌بيني و همچنين اگر عقل در سر تو نبود معني چيزها را نمي‌توانستي بفهمي بجهت آنكه معني سخنها بعقل فهميده ميشود و معني علم‌ها بعقل دانسته ميشود [ص 131] و كسي كه عقل ندارد نميتواند معني چيزها را بفهمد اگر چه چشم و گوش و فكر و خيال داشته باشد همچون حيوانات كه عقل ندارند و معني سخنها و علمها را نمي‌فهمند مانند آدميان و همچون مجنون كه عقل او برطرف شده و معني چيزها را نميفهمد پس معلوم شد كه هر چيزي را با چيزي بايد فهميد كه مناسبت با او داشته باشد جسم را با جسم ، مثال را با مثال ، عقلي را با عقل چون اين را دانستي پس بدان كه سخن خداوند عالم و مطلب و مراد خدا مناسب ادراكهاي اين مردم نيست از اين جهت آنرا نميشنوند و نميفهمند و اگر ادراكي مناسب آن داشتند لامحاله ميشنيدند و مي‌فهميدند نمي‌بيني كه هيچ كس نمي‌شنود و نمي‌بيند اگر آن جور ادراك مي‌داشتند لامحاله مي‌شنيدند و ميديدند و ميفهميدند چرا كه نميشود كه كسي گوش داشته باشد و صدا باشد و نفهمد و چشم داشته باشد و رنگ و شكلي و نوري باشد و نبيند پس چون خلق را خدا طوري آفريد كه صداي خدا را نميشنوند و بر وَحي خدا و صداي ملئكه آگاهي حاصل نميكنند و مراد و مطلب خدا را نميتوانند فهميد خدا براي ايشان يك حاكمي آفريده كه او را گوشي از جنس صداي خدا باشد و چشمي از جنس نور خدا باشد و فهمي از جور مطلب خدا باشد تا آنرا بشنود و آن يكي را به‌بيند و اين يكي را بفهمد پس خلق را خبر دهد و اگر نه چنين كسي بود و باقي مردم هم آن مقام را نداشتند هيچكس بر خير و شر خود آگاهي حاصل نكردي و صلاح و فساد امر خود را ندانستي و باين واسطه زيست ايشان محال بودي و ديگر بقائي از براي ايشان نبودي نمي‌بيني كه با وجود آمدن اين همه پيغمبران و اوصياي ايشان و علماي ذي شأن باز مردم خير و شر خود را نميدانند سهل است كه هنوز خوردن و آشاميدن خود را مثل انسان ياد نگرفته‌اند پس اگر [ص 132] پيغمبران نبودند چه ميشد حال ايشان پس چون بايد كه پيغمبر مناسب مشيت خدا باشد بايد كه پيغمبر عصمت دويم را داشته باشد و حبيب خدا باشد زيرا كه تا مناسبت ميان دو چيز نباشد محبت صورت نخواهد گرفت نمي‌بيني آب و آتش چون مناسبت با هم ندارند الفت نيست مابين ايشان و هر كسي دوست با هم‌طبع و هم‌خوي خود است و گفته‌اند كه :

كبوتر با كبوتر باز با باز كند همجنس با همجنس پرواز

پس چون مناسبت با صفات خدا ضرور است در فهم كردن آنچه ذكر شد بايست محبت باشد و معصوم بعصمت محبت باشد چنانكه گذشت و چون يكي ديگر از خاصيت حاكم آن بود كه واسطه فيض همه خلق باشد و فيضها اول باو برسد و از او بساير خلق برسد و تا صاحب نفسي نباشد كه آئينه سر تا پا نماي اسمها و صفتهاي خدا شود نميتواند واسطه فيض شد چنانكه آئينه تا نماينده آفتاب نباشد عكس‌اندازنده در خانه تاريك نشود و تا دود صافي رنگ نشود و نور آتش در آن نيفتد و آنرا روشن چون خود نكند خانه را نميتواند روشن كند كه گفته‌اند :

ذات نايافته از هستي بخش كي تواند كه شود هستي‌بخش

و تا آنقدر بآن فيض نرسد كه بقدر كفايت خود داشته باشد و زياده از خود هم آنقدر كه بغير بتواند بدهد نداشته باشد صاحب اين مقام نشود نمي‌بيني كه ذغال سرخ نميتواند خانه را روشن كرد چرا كه بقدر خود بيشتر نور ندارد و اما چراغ از خود بيشتر نور دارد خود را روشن دارد و غير را هم روشن ميكند پس در اين هنگام اسم و صفت آتش در آن جا ميگيرد و از آن جلوه ميكند ،

چونكه داد اندر ره نار آنچه داشت نار هم اوصاف خود در او گذاشت [ص 133] 

پس او هم در اين هنگام كاركن ميشود بقوت آتش نمي‌بيني كه اگر نان‌دهي بكسي آنقدر نان دهد كه خودش بخورد و سير شود اسم اين نان‌ده نميشود بلكه نان‌گير است چرا كه بقدر او بيشتر باو نرسيده و اگر آن قدر نان‌ده باو نان دهد كه خودش بخورد و بغير هم بدهد اين هم نان‌ده ميشود و اسم نان‌ده بر اين هم راست آيد پس مثل اول آتش و ذغال سرخ‌شده است كه آتش نوربخش هست و ذغال سرخ‌شده نورگير است و بقدر خود نور گرفته و نوربخش نيست و اما چراغ هم نورگير است از آتش و هم نوربخش پس آتش نوربخش است و شعله هم نوربخش است اسم آن اسم نار شد و صفت آن صفت نار پس سوزنده شد و نوربخشنده شد و خشك‌كننده شد مانند آتش پس در اين هنگام واسطه فيض آتش بدر و ديوار شد و آجر واسطه نيست كه هيچ نور ندارد و ذغال سرخ‌شده واسطه نيست چرا كه بقدر خود بيش ندارد و اما شعله واسطه است كه بقدر خود دارد و بقدر در و ديوار و خانه هم دارد بفهم چه ميگويم و هوش خود را جمع كن پس چون خاصيت ديگر نبي آن بود كه واسطه فيض باشد بايد صاحب عصمت سيومي هم باشد و سر تا پا صفات و اسمهاي الهي را بنمايد و همه در آئينه وجود او عكس انداخته باشد و از او بغير تابان شده باشد و تا كسي چنين عصمتي نداشته باشد چنين مقامي را ندارد نمي‌بيني تا شعله معصوم از صفات آجري و ذغالي نشد نتوانست كه واسطه شود بفهم پس پيغمبر بايد صاحب اين عصمت هم باشد و از خدا توفيق ميخواهم كه سبب عصمت چهارم را بطوري بگويم كه بفهمي و تصديق كني پس چون پيغمبر خليفه و جانشين خداست در ميان خلق و از جانب او در ميان خلق نشسته در همه خصوصيات تا در ميان خلق باشد و او را به‌بينند و بشناسند [ص 134] تا روز قيامت نگويند كه ما كسي را نديديم و كسي را نشناختيم ما را بتو چه مناسبت بود و چه مناسبت هست پس چون مناسبتي نداشتيم ديدن ما تو را و شناختن ما تو را محال بود چه تكليف و چه حجت بما داري و حال آنكه تو عادل ميباشي و حكيمي و چيزي كه از ما برنمي‌آمد و بادراك ظاهر ما ديده و فهميده نميشد و بخيال و فكر ما درنمي‌آمد و بعقلهاي ما دانسته نميشد ما چه گونه ميتوانستيم كه او را بفهميم و بمقتضي آن عمل كنيم پس خدا بجهت آنكه خلق را حجتي نباشد و بجهت آنكه آن خاصيت كه آنها را براي آن خلق كرده بعمل آيد كسي را در ميان ايشان قرار داد كه معصوم باشد بعصمت چهارم كه سر تا پا از خود هيچ نباشد و مضمحل و فاني باشد و هستي او هم بخدا باشد تا ديد او ديد او باشد و گفت او گفت او و كرد او كرد او و بيعت با او بيعت با او و رضاي او رضاي او و غضب او غضب او و همچنين جميع آنچه خلق از خدا ميخواهند از او بازيافت كنند تا حجت بر خلق تمام باشد و ديگر هيچكس عذري نداشته باشد و حكمت حكيم كامل باشد و اگر چنين كسي نبود خلق نميدانستند خدمت كه را كنند و اطاعت و فرمان‌برداري كه را نمايند و بنده كيستند و بايد عمل بگفته كه بكنند و از براي كه و چه بكنند و چون اين نميشد خاصيت خلق بعمل نمي‌آمد چرا كه براي همين خلق شده‌اند كه اطاعت بكنند و بفيض‌هاي عظيم برسند و چون خاصيت خلق بعمل نمي‌آمد خلقت لغو بود و لغو از حكيم سرنمي‌زند پس لازم شد كه در ميان خلق معصومي باشد كه باين عصمت كبري خدا او را نگاه داشته باشد و مپندار كه اعلي درجات عصمت همين است كه ميشنوي علم خدا نهايت ندارد و بنده ابد الابد بسوي خدا ميرود و هرگز بخدا نميرسد و هر روز در ترقي است و عصمت او بالاتر ميرود و هر روز [ص 135] معصوم ميشود از آلايش ديروز و از عصمت ديروز خداوندا ما را هرگز بخود وامگذار و ما را براه راست و راستان بدار و از پيروان ايشان محسوب دار و بعصمت ايشان و نور عصمت ايشان ما را از خشم خود نگاه دار اي پروردگار .

فصل - بدانكه پيغمبر بايد صاحب معجزه باشد و معجزه آن باشد كه جميع بني‌آدم در نزد آن عاجز شوند و چنان كاري كه او ميكند هيچكس نتواند بكند و همه درمانند از مثل آن و فهم اين مطلب بسي لازم است و همه وقت بكار ميآيد و حقيقت آنرا هيچ كس چنانكه بايست و شايست بيان ننموده است و در كتابي ذكر نكرده است و همه كس محتاج بفهم آن هستند پس لابد است كه شرح دهم اين مطلب را و بر تو باد كه هوش و گوش خود را جمع كني تا بفهمي كه چه ميگويم و باين روشني و آساني در هيچ كتاب اين مطلب را نخواهي يافت و لا قوة الا باللّه بدانكه بعد از آنكه دانستي كه در مابين خلق معلمي و حاكمي ضرور است تا آنكه وجود ايشان برقرار باشد و بمنتهاي آن خاصيتي كه براي آن خلق شده‌اند برسند پس بايد بداني كه آن معلم و حاكم كه آنرا پيغمبر ميگويند بايد از جنس بني‌آدم باشد تا بني‌آدم آنرا به‌بينند و از او بشنوند و با او انس بگيرند زيرا كه از بني‌آدم گذشته ملك و جن است و بديهي است كه بني‌آدم جن و ملك را نمي‌بينند و اگر آنها مجسم شوند و بشكل بني‌آدم درآيند و لباس ايشان را درپوشند آنگاه ايشان هم چون ساير بني‌آدم باشند و آنگاه كسي تصديق ايشان نخواهد كرد كه آنها از جنس ملك يا جن ميباشند مگر آنكه كارهاي ملك يا جن از ايشان سرزند و آنگاه كه كار ملك يا جن از ايشان سرميزد و معلوم ميشد كه ايشان ملكند يا جنند آنوقت تصديق برسالت ايشان [ص 136] نميشد كردن بجهت آنكه پيغمبران را مردم بمعجز تصديق ميكنند و معجز آن است كه بني‌آدم از آن عاجز شوند و آن شخص مدعي هم از جنس مردم باشد و الا همه مرغها ميپرند و انسان عاجز است از پريدن و معذلك پيغمبر هم نيستند و همچنين ساير حيوانات و موجودات پس اگر معلوم ميشد كه ايشان ملكند يا جنند و از ايشان چيزي ظاهر ميشد كه بني‌آدم از آن عاجز بود معجزه نبود بجهت آنكه بني‌آدم چنانكه از پريدن عاجز است از كارهاي ملائكه و جن هم عاجز است و يحتمل كه همه ملائكه و جن آن كار را بكنند و همه هم پيغمبر نيستند و انسان از كار همه هم عاجز است و اين سبب تصديق به پيغمبري نميشد پس معلوم شد كه ملك و جن صالح از براي پيغمبري نيستند زيرا كه اگر بلباس بني‌آدم درنيايند ديده نميشوند و اگر درآيند و معلوم نشود كه ملك يا جنند پس چه فرق با بني‌آدم و اگر معلوم شود كه كارهاي ايشان معجز نيست بجهت اينكه شايد همه ملائكه يا جنيان چنين باشند و كار ايشان دخلي بمعجز نداشته باشد اين دليل كه بحسب مدارا بود و اما بحسب واقع پس باز نميشود كه جن نبي بر انسان شوند زيرا كه نبي چنانكه سابقاً عرض شد بايست واسطه مابين خدا و انسان باشد و بتواند كه بار وحي را بردارد و قابليت آن داشته باشد كه فيض از خدا بگيرد و بانسان برساند و جن در خلقت پست‌تر از انسان است كه قابليت او مثل قابليت انسان نيست و آنها شباهت بحيوانات دارند پس چگونه ميشود كه كسي كه در خلقت پست‌تر از انسان است واسطه فيض شود در مابين انسان و خداوند عالم ،

ذات نايافته از هستي بخش كي تواند كه شود هستي‌بخش

و همين دليل در ملئكه نيز جاري ميشود و لٰكن بيانش از فهم عوام بسيار [ص 137] بالاتر است و من ياري مي‌جويم از خداوند عالم كه مرا توفيق دهد كه بطور عاميانه مطلب را آشكار كنم بدانكه خداوند عالم قادر است بر همه كار و عاجزي در كار او راه ندارد و خلق را از نور خود آفريد پس چنانكه نور چراغ هر چه نزديكتر بچراغ ميشود نوراني‌تر ميشود و شباهتش بچراغ بيشتر ميشود و هر چه دورتر از چراغ ميشود شباهتش بچراغ كمتر ميشود و نورش ضعيف‌تر ميشود پس هر نور را كه ديدي كه شباهت بچراغ بيشتر دارد مي‌يابي كه آن بچراغ نزديكتر است و هر نوري را كه ديدي كه شباهتش بچراغ كمتر است مي‌يابي كه آن از چراغ دورتر است پس چون نظر ميكنيم مي‌بينيم انسان شباهت بمبدء و اصل خود بيشتر دارد از ملئكه چرا كه هر يك از ملئكه را خدمتي است كه غير از آن كار از او برنمي‌آيد و انسان همه كار از او مي‌آيد مثلاً يكي از ملئكه دايم در ركوع است و يكي دائم در سجود است يكي دايم در قيام است و يكي موكل به قطره باران است يكي موكل به يك تار موي انسان يا حيوان است و هر يك را خدمتي است كه از آن ديگري برنمي‌آيد و از انسان همه كار برمي‌آيد پس انسان اشرف از ملَك است و از اين است كه ملَك را خدا خادم انسان كرده است در دنيا و آخرت پس ملَك كه خادم انسان شد چگونه قابل آن است كه حجت بر انسان شود و پيغمبر گردد و سبب خلقت انسان گردد و اگر كسي فكر كند كه ملئكه وحي مي‌آوردند بر پيغمبران و سبب و واسطه بودند جواب گوئيم كه چون پيغمبران باين عالم خاكي آمدند ملئكه براي ايشان خبر آوردند و در عالم بالا كجا پيغمبران را حاجت بملئكه بود و آنجا ملئكه از انبياء تعليم ميگيرند بد نگفته است :

احمد ار بگشودي آن پر جليل تا ابد مدهوش ماندي جبرئيل [ص 138] 

باري پس ملائكه را آن شرافت نيست كه پيغمبر شوند بر بني‌آدم و حال آنكه خدا بني‌آدم را مكرم داشته و بر كل خلق خود اشرف كرده است پس وقتي كه جن و ملَك نتوانستند كه حجت خدا شوند بر انسان ساير حيوانات و نباتات و جمادات هم نميتوانند كه واسطه فيض شوند مابين انسان و خداوند عالم چرا كه آنها پست‌ترند از انسان و از انسان فيض بآنها ميرسد و انسان واسطه وجود آنهاست پس هيچ قسم از خلق نميتوانند كه واسطه فيض شوند مابين خدا و بني‌آدم پس لابد بايد كه پيغمبران از خود بني‌آدم باشند تا ساير بني‌آدم ايشان را به‌بينند و سخن ايشان را بشنوند و با ايشان معاشرت كنند و چون لازم شد كه پيغمبر از بني‌آدم باشد حال علامتي ميخواهد كه بآن علامت ما بشناسيم كه اين شخص پيغمبر است و راستگو از دروغگو معلوم شود زيرا كه در ميان مردم طالب رياست هم هست و از باب طلب رياست بعضي هم بدروغ ميگويند كه ما پيغمبريم پس بايد براي پيغمبر حقيقي علامتي باشد كه بآن علامت بشناسيم كه اين پيغمبر است و از جانب خداست و راست ميگويد پس مقام پيغمبري مقامي است بالاتر از مقام ساير مردم و عقلهاي خلايق درك اندازه او را نميكند پس علامتي كه فهم مردم بآن رسد بجز معجزه نباشد و آن بعضي كارهاي عجيب است كه در خور بني‌آدم نباشد و هيچكس نتواند آن كار را بكند تا چون كسي ادعاي پيغمبري كرد و آن كارها را كرد بآن علامت بشناسيم كه اين شخص از سايرين ممتاز است و اين را خدا برگزيده است كه كارهاي خدائي بر دست او جاري ميشود و ميتواند تغيير خلقت بدهد و بدانيم كه اگر نه اين از جانب خدا بود نميتوانست كه تغيير خلقت خدا بدهد و علت اين مطلب آنست كه همين كه كسي از بندگان آنقدر آئينه دل خود را صيقل داد كه بكلي زنگ [ص 139] خودبيني از او زدوده شد و بهيچ وجه من الوجوه خيال غير در او نماند و سر تا پا ذكر خداوند عالم شد چنانكه شاعر گفته است :

ز بس بستم خيال تو تو گشتم پاي تا سر من تو آمد خورده خورده رفت من آهسته آهسته

پس چون باين مقام رسيد كه از خود اسمي و رسمي و خواهشي و خيالي نگذارد و سر تا پا اسم و رسم و خواهش خدا شد لامحاله قولش قول خدا ميشود و فعلش فعل خدا ميشود و صفاتش صفات خدا ميشود پس در اين هنگام كارهاي خدائي از او بروز ميكند مثل آئينه كه بعد از آنكه زنگ خودي از خود زدود و توجه از غير آفتاب برداشت و سر تا پا متوجه آفتاب شد و محو جمال او گرديد كارش بجائي ميرسد كه درخشنده ميشود همچون آفتاب و چشم‌زننده ميشود همچون آفتاب و تابنده ميشود همچون آفتاب و گرم‌كننده ميشود همچون آفتاب پس كارهاي آفتاب از او بروز كند بطوري كه باقي سنگهاي كثيف از آن عاجز شود و واسطه فيض و نور گردد مابين آفتاب و ساير جاهاي تاريك و از آن آئينه هم بجاهاي تاريك عكس افتد چنانكه از آفتاب عكس افتد پس معجز آئينه كارهاي آفتابي باشد و همچنين بنده وقتي كه آئينه دل خود را چنان صاف كرد كه شنيدي بآنجا رسد كه كارهاي خدائي از او بروز كند و همان كارهاي خدائي معجزه است براي او و علامت تصديق اوست چنانكه اگر كسي ادعا كند كه من از پيش مشك ميآيم علامت صدق او بوي مشك است كه از او آيد و كسي كه ميگويد من زبانم زبان خداست و بيانم بيان خدا و كردارم كردار خدا بايد از زبان او آثار زبان خدا آشكار شود و از دست او آثار دست خدا و همچنين اگر گويد دل من دل خداست و روح من روح خدا و نفس من نفس خدا بايد آن آثار [ص 140] از او بروز كند پس هر ادعائي علامتي دارد هر جوره ادعائي كه ميكند بايد آن علامت از او بروز كند برادر من انسان باش و دانا و بعبث گول كسي را مخور و از عقب كسي ميفت دو جان نداري كه يكي را خرج مردم كني و يكي را براي خود نگاه داري پس از هر چيز پنهاني علامت طلب كن و بآن علامت حركت كن پس كسي كه ادعا كرد كه من زبانم زبان خداست زبان خدا گنگ نباشد و بي‌اثر نباشد بهر چه بگويد بشو ميشود پس اگر چنين است ميدانيم كه راست ميگويد و الا دروغ است البته و زبان خدا نيست اگر ميگويد دست من دست خداست دست خدا بسته و عاجز نباشد بايد بكند و بردارد آنچه را كه ساير خلق نتوانند بكنند و بردارند پس اگر چنين است راست و الا دروغ است و اگر ميگويد دل من دل خداست بايد بداند علم مخلوق خدا را اگر بمخلوقات خدا همه آگاه است راست ميگويد و الا افترا ميگويد و همچنين علامت هر چيز را طلب بايد كرد پس كسي كه ميگويد كه پيغامبر و پيغام‌آور خدايم و واسطه ايجادم و زبانم زبان خداست و بيانم بيان خداست و دستم دست خدا بايد صاحب معجزه باشد يعني صاحب كارهاي خدائي باشد و كارهاي خدا از او بروز كند اگر بروز كرد فبها و الا ميدانيم كه اين كاذب است و افترا بر خدا مي‌بندد پس اين ميزان را در دست بگير و اشخاص را بشناس مدعي علم را علامت علم است مدعي قدرت را علامت قدرت مدعي نور را علامت نور است و هيچ عاقل را روا نبود كه بي علامت تصديق كسي بكند و خداوند هم چنين تكليفي نكرده است پس آن بدبختان كه بجهت تسخير عوام ميگويند بيا و ببين و چون انسان رفت و به تله انداختند ديگر نه مي‌بيند و نه مي‌تواند بيرون آيد همه نامربوط ميگويند بايد ديد و رفت تا پيش پاي [ص 141] خود را نبيني قدم برمدار كه بسا آنكه در چاه قدم ميگذاري و بهلاكت ابدي خواهي افتاد و عجب كلام بي‌مغزي است كه بيا آنگاه به‌بين نديده كجا بيايم و قدم در كجا بگذارم هيچ پيغمبري تا حال نگفته است كه اول بيا امت من بشو آنگاه كرامات مرا به‌بين اول بيا تصديق بكن آنگاه معجزات مرا ببين پس اينها عوام‌فريبي است و هيچ كرامت براي ايشان جز عوام‌فريبي و آه كشيدن و بسقف اوطاق نگريستن و گاه گاه گريه منافقانه كردن نيست بهر حال اگر خدا توفيق عطا كرد يك كتاب عوام‌فهم مثل همين كتاب در خصوص حضرات عرفا و صوفيه خواهم نوشت و جميع مكرها و حيلتهاي همه را بيان خواهم كرد تا انشاء اللّه كسي بعد از اين بريسمان پوسيده ايشان بچاه نيفتد و بدار البوار نرود . باري علامت پيغمبران از براي تصديق مردمان معجزات است كه بايد از ايشان بروز كند بطوري كه عرض شد .

فصل - چون بعضي كارها از علوم غريبه و شعبدِها و سحرها خواسته ميشود كه شباهت بمعجزه دارد و ناقص بيچاره تميز نميدهد كه اين معجزه يا سحر است و بسا آنكه شعبده و تردستي است يا سحر است يا تسخير است و اين بيچاره جاهل گول آن را خورده تصديق ميكند و اينها را هم خداوند عالم از راه آزمايش خلق قرار داده است تا هر آن جماعتي كه در دل ايشان مرض است از پي راه باطل بروند و بهانه هم داشته باشند و كساني كه طالب حقند از پي راه حق بروند و بهانه داشته باشند كه اگر بهانه نبود هيچكس مرض باطني خود را نميتوانست ابراز دهد بد نگفته است شاعر :

امير قافله را يك تغافلي شرط است كه بي‌نصيب نمانند قاطعان طريق [ص 142] 

و لٰكن اگر چه از جهت آزمايش خلق شده است حق واضح است و نور خدا با ظلمت شيطان بهم مشتبه نميشود و راستي و كجي از هم جداست و اگر شخص طالب هدايت باشد هرگز امر مشتبه نشود پس ميگوئيم در خصوص علامت سحر و شعبده با معجزه آنكه شخص صاحب معجزه از جانب خداست و تا شخص نوراني و طيب و طاهر و متقي و پرهيزگار نباشد و گفتار و كردارش همه موافق قول خدا نباشد اين شخص از جانب خدا نميشود و كار خدائي از دستش و نور خدائي از رويش جاري نميشود و همچنين تا شخص كافر يا مشرك و منافق و بدذات و بدعمل و كاذب و خبيث نباشد كارهاي شيطان از دستش و ظلمت شيطان از صورتش بروز نمي‌كند پس كجا مشتبه ميشود متقي و پرهيزكار به بيدين و كفار نور و ظلمت هرگز مشتبه نميشود پس لامحاله از كافر اثر كفرش بروز ميكند و از مؤمن اثر ايمانش بروز ميكند و محالست كه كسي بتواند صفات ذات خود را پنهان كند و والله كه هيچ شبهه هرگز نمانده و تا روز قيامت نخواهد ماند هر كس ميگويد امر مشتبه شد دروغ ميگويد امر در اول واضح است همينكه دل كسي مرض دارد اغماض ميكند و چشم از حق ميپوشد و در باطل سهل‌انگاري ميكند خورده خورده حق و باطل پيشش مشتبه ميشود هيهات

گيرم كه مارچوبه كند تن بشكل مار كو زهر بهر دشمن و كو مهره بهر دوست

گيرم كه هزار دفعه ظلمت بگويد من نورم چه گونه مشتبه ميشود و چونكه مشتبه نشدنِ امر را بايد قدري تفصيل داد تا نابينايان قدري بينا شوند لهذا عرض ميشود كه مدعي نبوت را اول بايد امتحان كرد در صفاتي كه بعد خواهد آمد از پاكي زادن و درست بودن اندام و سهو نكردن و نسيان [ص 143] نداشتن و عصمت و طهارت و عفت و همچنين بايد او را آزمود در اخلاق و احوال حسنه پس از آن در علم و تصديق حقهاي قديمي كه مسلّمي است اگر همه اينها درست شد و مدعي نبوت هم هست و بر دست او كاري چند ظاهر ميشود كه ساير مردم عاجزند از آن هرآينه آن پيغمبر است و اطاعتش لازم و ممكن نيست كه منافق همه اخلاق و احوال و اعمال و علم و فضل و كمال و تصديق او قولاً و فعلاً با حقهاي يقيني گذشته مطابق افتد تا امر را مشتبه كند لامحاله باطل رسوا خواهد شد و في المثل اگر كسي از هيچ طرف از او بدي بروز نكند اطاعت او لازم است بجهت آنكه هر كس همه رفتار او درست شد او خوب است و خوب نيست مگر همين طور كسي و اگر گوئي شايد دل او خوب نباشد ميگويم كه صفتهاي ظاهرِ انسان تن است از براي روحهاي باطني او هر كس همه صفتهاي ظاهري او خوب است معلوم است كه روح او روح الايمان است و هر كس كه صفتهاي ظاهري او بد است معلوم است كه روح او روح كفر و نفاق است پس نميشود كه كسي همه اعمال و اخلاق او خوب باشد و در باطن كافر باشد چنانكه هر كس بدنش بدن انسان است البته روح او هم روح انسان است و نميشود كه روح سگ در بدن انسان جا كند و هر كس بدنش بدن سگ است البته روح او هم روح سگ است و نميشود كه روح انسان در آن جا كند پس هر كس همه صفاتش خوب شد البته روح او هم خوب است و اگر روح او بد بود خدا او را البته رسوا ميكرد و عملش را خراب ميكرد چرا كه از دل او خدا خبر دارد اگر دلش بد باشد و كفرش بكلي پنهان باشد بر خداست كه امر او را فاسد كند چنانكه در فصل بعد ياد ميكنيم انشاء اللّه تعالي پس تكليف ما و تو آنست كه بعلامات بخاطرجمعي خدا حركت كنيم هر جا [ص 144] كه علامت حق ديديم پيروي كنيم و هر جا كه علامت باطل ديديم دوري كنيم .

فصل - بدانكه چون دانستي كه خداوند عالم حكيم است و اين عالم را بر نهج حكمت آفريده و بني‌آدم را شهري طبيعت خلق كرده كه بايد بر گرد هم باشند و دانستي كه در ميان مردم حاكم بعدل ضرور است تا خلق را از ناداني بدانش آرند و از بيدادان دادخواهي كنند و حق را برپا كنند و بحق حكم كنند در ميان مردمان پس چگونه ميشود كه اين خداي حكيم خلق خود را بازگذارد تا حاكمان عدل از جانب او با گمراهان بواسطه شيطان و پيروان شيطان بهم مشتبه شوند و چگونه در اين هنگام حجت او برپا خواهد شد بلكه حجت از براي خلق باشد كه بگويند در روز قيامت كه خدايا تو حاكمي عادل و عالمي عامل در ميان ما نفرستادي كه ما او را بشناسيم و پيروي او كنيم چه حجت بر ما داري پس در قدرت روا نيست كه خلق را حجت باشد و خدا را حجت نباشد و در لطف و مرحمت هم روا نبود كه حق و باطل بهم مشتبه شود و خلق گمراه مانند و در حكمت هم شايسته نباشد كه حق و باطل مشتبه ماند چرا كه غايت و نهايت و فايده ايجاد خلايق آن بود كه بكمال رسند و بكمال نميرسند مگر بواسطه پيغمبران و پيغمبران سبب هدايت نميشوند مگر آنكه معروف باشند و معروف نميشوند مگر آنكه مشتبه با دروغگويان نشوند پس در اين هنگام چگونه ميشود كه حكمت خدا لغو شود و لطف خدا برطرف گردد و قدرت خدا بدل بعجز شود اين هرگز نخواهد شد و همچنين پيغمبران اولياي خدا هستند و كافران و دروغگويان اولياي شيطان و چگونه مي‌شود كه غلبه با [ص 145] اولياي خدا نباشد و قوت آن كسان كه سر تا پا قوت خدا در ايشان بروز كرده با قوت شيطان همسر و هم‌برابر شود و اگر همسر شد لامحاله غلبه با شيطان باشد چرا كه يك مطلب شيطان هم آن است كه حق مشتبه بماند و آشكار نشود پس اگر قوت خدا و شيطان برابر باشد غلبه با شيطان شده است پس هرگز نخواهد شد كه غلبه با شيطان شود و نور خدا مشتبه شود با ظلمت شيطان و اگر گوئي پس از چه بعضي از كفار بر مؤمنين غالب مي‌آيند گويم غلبه دنيائي دخلي ندارد و مقصود ما غلبه حجت و دليل است پس بايد حجت خدا غالب باشد نمي‌بيني مثلاً اگر عالمي با كسي مباحثه كند و نتواند دليلي بياورد كه آن يكي را عاجز كند نقص علم اوست و اگر كشتي بگيرد و بجهت مصلحتي خود را بيندازد او را مغلوب نگويند و كساني كه سر تا پا در ايشان نور غلبه و قهر خدائي باشد ممكن نيست كه مغلوب اولياء شيطان شوند و گاهي از براي آنكه مردم ايشان را خدا نگيرند و واجب الوجود نپندارند خود را در دنيا مغلوب و مقهور دنيائي مي‌ساختند تا بندگي ايشان آشكار شود و سببي ديگر آزمايش كفار و منافقين بود و تميز دادن دوست خدا از دشمن خدا و همچنين سببهاي ديگر دارد كه حقير در درسهاي عام شرح آنها را بتفصيل داده‌ام مجملاً نمي‌شود كه حجت خدا و برهان خدا كه بخصوصه آنرا مي‌فرستد بجهت نظم معاش و معاد مردم مساوي حجت شيطان شود و مقهور گردد و باين واسطه حكمت باطل گردد و خلقت ضايع شود پس غلبه حجت خدا راست پس حق هميشه ظاهر است پس خدا حامي و ناصر حق و اهل حق است و باطل‌كننده باطل و مستأصل‌كننده اهل باطل است پس هر كس بگويد كه من كوشش كردم و طالب حق بودم و بحق نرسيدم دروغ‌گوست و هر گاه دو نفر باشند كه [ص 146] دو راه اختيار كرده باشند و مستضعف نباشند لامحاله يكي از آنها از حق اغماض كرده است و مقصر است زيرا كه حق يكي است و خدا هم ظاهركننده حق است و برپاكننده حق است و تمام‌كننده حق است پس آن دو نفر لامحاله يكي بر باطل است و از حق اغماض كرده است و بايد كافر يا مخالف حق باشد و هر گاه متردد شدي كه نسبت تقصير به بنده بدهي يا بخدا البته به بنده نسبت دادن حق است و بخدا نسبت دادن غلط زيرا كه خدا لغوكار و عاجز نيست و بنده سر تا پا خطاست پس كساني كه گمان مي‌كنند كه نعوذ باللّه ابن‌ملجم طالب حق بوده و جهاد كرده در راه خدا و همچنين يافته كه قتل حضرت امير صلوات اللّه عليه و آله صواب است و مرتكب آن شده پس او مصيب است پس باعتقاد ايشان بايد او از اهل جنت باشد پس جز آنكه بگويم كه خدا ايشان را با ابن‌ملجم محشور كند چاره ندارم و از آنچه ذكر شد معلوم شد كه ممكن نيست كه كسي طالب حق باشد و بغير حق يگانه برسد و اگر همه مردم طالب حق باشند همه بر يك مذهب اتفاق خواهند كرد البته و اختلاف مذهب ايشان دليل تقصير است و از اين جهت پيغمبران در شريعت خود حدود قرار دادند و بعضي بجهاد امر فرمودند و مخالفين خود را كافر و نجس شمردند و مخلد در آتش جهنم دانستند و اگر نه اين بود كه حجت خدا ظاهر بود و عذر از مردم برداشته شده بود اين احكام صادر نميشد باري اين قول مخالف طريقه همه پيغمبران است و صاحبش ردكننده بر خدا و رسول است پس مجمل اين چند فصل آنست كه باطل هر گاه ادعاي نسبت با خدا نكند و مدعي رسالتي و امامتي و حجت بودني نباشد ممكن است كه از او هر گونه شعبده و سحري و حيلهٔ و معالجهٔ ظاهر شود چرا كه جاري شدن آن كارها بر دست او باعث فساد ملكي [ص 147] نمي‌شود بلكه منع آن از جود و از مختار كردن خلق نباشد و هر گاه كه مدعي امري شد و خود را نسبت بخدا داد در حكمت لازم است كه خداوند عالم حقيقت امر او را بر صاحبان هوش آشكار كند بعد آنها را قدرت بر متابعت و مخالفت دهد تا از هر راه كه بخواهند بروند و ثواب و عقاب بر ايشان جاري شود زيرا كه در صدر رساله بيان كرده‌ايم كه كارهاي عالم دو جوره است يكي كاري است كه خلق قادر بر آن نيستند خداوند عالم خود متكفل آن شده است و بانجام ميرساند و يكي آن است كه خلق قادر بر آن هستند آنرا تكليف بنده قرار داده است چنانكه عرض كرده‌ام كه بنده تخم افكندن و آب دادن ميتواند تكليف او شده است و رويانيدن نميتواند خدا خود متكفل شده است و گاهي از آن كارها كه بنده قادر بر آن هست خداوند عالم بدون وساطت بنده از راه تفضل ميكند كه كار را بر بنده آسان كند مثل جاري كردن بعضي چشمِها يا نهرها و رويانيدن بعضي گياهها مثلاً پس بندگان از ظاهر اشخاص مي‌توانند مطلع شوند پس اگر ظاهر كسي فاسد باشد مكلفند كه او را قبول نكنند و اگر در ظاهر عيب نباشد و باطن معيوب باشد و بندگان از باطن آگاه نيستند آن كار خداست كه باطن آنرا آشكار كند بهر طور كه صلاح داند و الا خلاف حكمت خواهد بود و خدا خلاف حكمت نخواهد كرد پس لامحاله باطن را خدا اظهار خواهد كرد و باطمينان خدا تصديق بهر كس كه عيب او آشكار نشد بايد كرد و باين قاعده جميع عالم مي‌گردد و هر كس اين قاعده را پيش‌نهاد خود نكند در همه امور بر شك بماند و هر گاه اين قاعده را در دست گيرد در جميع امور باطمينان خدا و بر يقين حركت خواهد كرد پس در هر مسئله و در هر مقامي تصديق خدا را در دست بگير و دنيا و آخرت خود را تعمير كن هوش خود را [ص 148] جمع كن و بفهم .

فصل - در حقيقت همين عصمت كه ذكر كرديم سر همه صفات است و هيچ كمالي و هيچ خيري از اين صفت بيرون نيست ولي چون وضع اين رساله براي عوام است بسط دادن و مطلب را آشكار كردن لازم است پس ميگوئيم پيغمبر بايد كه پاك تولد و پاك طينت باشد زيرا كه كسي كه پاك تولد نباشد در شرع پيغمبري كه پدر و مادر او از دين اويند لامحاله در نهايت دوري از خداوند عالم است و در نهايت خبث ذات است و كسي كه خبيث شد ذات او چگونه ميشود كه حاكم مابين خلق باشد و محل فرود آمدن وحي الهي باشد و آئينه سر تا پا نماي اسمها و صفتهاي خداوند باشد و اگر جاهلي گمان كند كه پاك نبودن نطفه چه دخل بفرزند دارد گوئيم كه خداوند عالم در عالم ذر كه مردم را تكليف كرد بعضي قبول كردند و پاكيزه شدند و بعضي قبول نكردند و خبيث و كافر شدند بعد چون اين عالم بنياد شد هر روح پاكيزهٔ را در نطفه‌هاي پاكيزه گذارد و هر روح خبيثي را در نطفه‌هاي خبيث كثيف گذارد پس هر گاه مردي و زني بحرام گرد آيند و نطفه ايشان بحرام مخلوط شود خداوند عالم يكي از آن روحهاي خبيث را در وي گذارد و مؤمن در نزد خداوند عزيزتر از آنست كه روح آن را در نطفهٔ كه از حرام حاصل شده است گذارد و از اين جهت است كه حرامزاده غالباً بلكه عادةً نمي‌شود كه ولايت اولياء اللّه و عداوت اعداء اللّه را داشته باشد بلكه دشمن اولياء و دوست اعداء است پس چنين كسي نميشود كه برگزيده خداوند باشد و همچنين پيغمبر بايد صاحب اخلاق نيكو و صفات حسنه باشد كه اگر مرد بدخلقي و بدصفاتي بُدي دور از خدا بودي و صاحب اخلاق خدا نبودي [ص 149] و نور خدا در دل او و وجود او حاكم نبودي چرا كه همه خُلقهاي نيكو خُلقهاي خدائي است و هيچ خيري نيست مگر آنكه اصل او و معدن او نور اللّه است پس اگر نور اللّه در وجود او حاكم نيست نبي نيست و قابل شنيدن وحي و ديدن انوار عظمت نيست و اگر نور اللّه در وجود او حاكم است شعاع آن نور بايستي كه از روزنِهاي چشم و گوش و دست و پا و غير ذلك از جسد او پيدا باشد و همان شعاع آن صفات نيكو است و از اين جهت آورده‌اند كه صفات نيكو درختي است در بهشت و صاحب آن صفات بآن چسپيده و آخر او را بدانجا خواهد كشانيد و صفات بد درختي است در جهنم و صاحب آن بآن چسپيده و آخر او را بدانجا خواهد كشانيد پس پيغمبر نبايد صاحب اخلاق بد و صفات ناپسند باشد وانگهي طبع خلايق از صفات بد منزجر است و همه كس از آن صفات بد بدشان مي‌آيد و چنين نيستند مگر آنكه خدا خلق را چنان آفريده كه از بد بدشان آيد و از خوب خوششان آيد پس بطبيعت جميع مردم از اخلاق آن مرد به تنگ مي‌باشند و بدشان مي‌آيد و چگونه خداوند امر بدوستي چنين كسي و بيزاري از اعداي چنين كسي مي‌نمايد و حال آنكه خود آن پيغمبر هم مردم را نهي از آن صفات بد و زشت مي‌كند و عامل آن اعمال را بايد زشت دارد و الا از عاصي خرسند است و اين محال است و مردم را هم امر بزشت داشتن صاحبان اخلاق زشت مي‌نمايد پس چگونه ميشود كه كل امت و خود آن پيغمبر از خودش بيزاري جويد و با وجود اين حجت خدا باشد و تولّاي او لازم باشد و بيزاري از اعداي او واجب باشد و همچنين خدا مردم را نهي از صفات زشت كرده و اين نيست مگر آنكه آن صفات را زشت مي‌دارد چرا كه از محبوب خود نهي نمي‌كند پس خدا هم اين كس را زشت مي‌دارد پس چه طور از [ص 150] بيزاري‌جويان پيغمبر انسان مي‌تواند بيزاري جويد نعوذ باللّه پس بايد پيغمبر صاحب اخلاق نيكو و صفات حسنه باشد تا توَلّاي او و اتباع او واجب و بيزاري از دشمنان او لازم باشد و پيروي او را بتوان كرد و خودش بخدا نزديك باشد تا قابل وحي و الهام بشود و همچنين بايد از امراض مزمنه كه دلهاي خلق همه از آن بيزار است و هرگز راضي نشوند كه نزديك او روند يا با او هم‌خوراك و هم‌صحبت شوند منزه باشد پس پيغمبري كه قرارداد شده است براي حكومت و دوستي و متابعت و ملازمت جايز نيست كه صاحب چنين امراض باشد پس بدن نبي گند نخواهد كرد و كرم نخواهد زد و بدشكل و قبيح صورت نخواهد شد چرا كه اينها با كرامت نبي بر خدا و اصل قرار پيغمبري نمي‌سازد چرا كه بايد پيش او بيايند و بروند و اخذ دين و مسائل از او كنند پس با اين ناخوشيها كه طبع خلايق همه بيزار است درست نمي‌آيد با پيغمبري و آنچه نقل شده است از حالات ايوب موافق اخبار عامه است و از ائمه طاهرين عليهم السلام بطلان آن رسيده است و بدن ايشان كرم نزد و گند نكرد و طوري كه باعث نفرت دلها شود نشد و خدا پيغمبر خود را هرگز اينگونه معذب نخواهد كرد و گند كردن و كرم زدن از معصيت مي‌شود چنانكه در حكمت ثابت كرده‌ايم و معصيت از ايشان سر نخواهد زد پس چيزي كه باعث نفرت دلها شود در ايشان وجود نخواهد يافت و همچنين پيغمبر بايد شجاع‌ترين خلق باشد بجهت آنكه شجاعت نيكو از معرفت خدا خيزد كه شخص همه كس را مقهور در جنب خدا داند و كارهاي ايشان را بقضا و قدر داند و بداند كه فرمانبرداري حكم خدا واجب است و بداند كه آنچه بر شخص مقدر شده است كه واقع شود واقع خواهد شد و آنچه مقدر نشده است كه واقع شود واقع نخواهد شد پس از چيزي [ص 151] جز خدا نخواهد ترسيد و در فرمانبرداري خدا در جهاد با دشمن او كوتاهي نخواهد كرد وانگهي كه اصل بنيه او چون دل است و خلق چون اعضا و چگونه دل از اعضا خواهد ترسيد و حال آنكه وجود و حركت ايشان بواسطه دل است و از چه خواهد ترسيد و حال آنكه جلوه خداوند عالم را بر همه چيز قاهر و غالب مي‌بيند پس بجز از خدا از هيچ چيز نخواهد ترسيد پس شجاع‌ترين مردم خواهد بود و اگر كسي في المثل پيش از او يا بيش از او پيشي در جنگي گيرد يا اظهار جرأت بيشتر كند آن بي‌باكي است كه بعربي تهوّر گويند و شجاعت بيجاست و پيغمبر كه در آنجا پيشي نگرفته است بامر خدا نگرفته است و همان درست است نه كار آن ديگري و همچنين بايد سخي‌ترين و صاحب‌بخشش‌تر از جميع قوم باشد زيرا كه او مال را مال خدا مي‌داند و معصوم است بايد در هر جا كه خدا امر كرده است مال خدا را بگذارد و سخاوت همان است كه مال خدا را در جائي كه خدا فرموده بگذاري كه اگر در بيجا گذارد سخاوت نيست و اسراف است يا ضايع كاري پس بسا كسي باشد كه بيش از پيغمبري مال ببخشد و لكن آن سخاوت نيست بلكه سخاوت اطاعت فرمان خداست كه مال را در هر جا كه خدا فرموده بگذاري و بصاحبان حق برساني مجملاً پيغمبر بايد كه معتدل باشد يعني به نسبت بدايره قوم خود و عدل باشد يعني مايل بهيچ طرف نباشد در صفات چرا كه دو طرف هر صفت نيكوئي بد است بلكه معصيت است چنانكه جود طرف بالايش اسراف است و تبذير و پائينش بخل است و حدّ وسطش صفتي است نيكو و آن جود است و همچنين شجاعت بالايش تهوّر و بي‌باكي است و پائينش ترس است و همچنين غضب زيادش تعدي است و بحد ظلم مي‌رسد و كمش كوتاهي از حد مي‌شود و اهمال در حد خدائي مي‌گردد [ص 152] و همچنين حلم زيادش تهاون بامر خدا مي‌شود و انكار نكردن در راه خدا بر قبيح و كارهاي ناپسند و كمش تعدي مي‌شود در اموري كه مدارا واجب است و همچنين جميع صفات بهمين نهج است از اين است كه گفته‌اند بگير آن نيكي را كه در ميان دو نكوهيده است و چون نبي بايد دل قوم خود باشد بايد معتدل باشد به نسبت بايشان و در همه صفات نيكو معتدل‌تر و پسنديده‌تر از همه قوم خود باشد و به نسبت بايشان عادل حقيقي باشد تا قابل آن باشد كه امرهاي خداي واحد يگانه اول باو رسد و علامت يگانگي خدا باشد در نزد قوم خود زيرا كه در هر دايره نقطه وسط آن يكي است و از آن يك كه گذشتي ديگر همه نقطه‌هاي آن دايره نظير و مانند دارد و يگانه نيست چرا كه يگانه آنست كه بي‌نظير باشد مگر همان نقطه ميان كه از همه طرف تا محيط دايره برابر است و بهيچ طرف نزديكتر از طرفي ديگر نيست و همان يك نقطه در عرض دايره بي‌مانند است و معتدل است و از آن يك نقطه كه گذشتي باقي نقطه‌ها همه بي‌اعتدال مي‌باشند چرا كه به يك طرف افتاده‌اند و به يك طرف نزديكترند از طرفي ديگر و آن نقطه وسط دل دايره است و علامت يگانگي خداست در ميان آن دايره و فيض بهمه اعضاي آن دايره از همان دل مي‌رسد چنانكه كعبه وسط زمين است و همه زمين از زير آن پيدا شده است و پهن گرديده است و همه اهل زمين بايد رو بآن كنند چه زنده‌ها و چه مرده‌ها و هر فيضي كه بهمه تنهاي مردم مي‌رسد از كعبه مي‌رسد چرا كه تن مشتي از خاك است و همه خاكها از زير كعبه پيدا شده است و هر مشتي مثل نقطه از عرض دايره زمين است و در يك طرفي افتاده است يعني يا بطرف مغرب يا بطرف مشرق يا بطرف جنوب يا بطرف شمال مگر همان نقطه كعبه كه در وسط است نه شرقي است نه غربي نه جنوبي [ص 153] است نه شمالي پس از اين جهت علامت يگانگي خدا شد در زمين و همه تنها كه از مشتي از خاك خلق شده‌اند از عرض اين دايره بايد مدد از او جويند و رو باو كنند در وقت فيض‌يابي و نه چنين است روحهاي ايشان كه نبايد رو بكعبه كنند و متوجه كعبه باشند بجهت آنكه روحها از عرض دايره كه كعبه مركز آن دايره است نيستند و كعبه وجه اللّه براي آنها نيست چنانكه براي جسمها وجه اللّه است پس هر پيغمبري بايد كه معتدل باشد در قوم خود و نقطهٔ وسط دايره ايشان باشد تا آنكه وجه اللّه باشد در ميان قوم خود و علامت يگانگي خدا بشود و در هر دايره غير از يك نقطه هم علامت يگانگي خدا نمي‌شود هر كس غير از آن ادعا كند كه من هم آيت و علامت يگانگي خدا هستم در ميان دايره مشرك شده است بخداي يگانه چرا كه خداي يگانه را در هر دايره جز يك علامت نيست چنانكه در دايره وجود تو جز يك دل قرارداد نشده است همچنين در هر دايره يك نفر بمنزله دل است چه ميشود كه ديگر نقطه‌ها يافت شود كه بمنزله دماغ و كبد و باقي اعضا شوند چنانكه در زمين كوفه بمنزله دماغ است و بيت المقدس بمنزله كبد است و اما زمين كربلا بمنزله عقل زمين است از اين جهت مكه مادر شهرهاست و كربلا پدر شهرها و ديگر باقي قطعه‌هاي زمين فرزندان آن دو مي‌باشند و قبر پيغمبر و هر امامي از خاك كربلاست باري هر پيغمبري در دايره امت خود كعبه است و نقطه معتدل آن دايره است در اخلاق و احوال و طبيعتها و مزاجها پس صفات او معتدل‌ترين صفتهاي قوم خودش باشد پس او بمنزله كعبه و مكه است كه ام القري است و مادر شهرهاست و اما پدر شهرهاي او كه ابو القري است آن ائمه طاهرين ما مي‌باشند چنانكه بدليل خواهد آمد انشاء اللّه مجملاً هر پيغمبري بايد معتدل‌تر همه قوم خود باشد كه اگر چنين نباشد و يكي [ص 154] در قوم او باشد كه معتدل‌تر و بهتر باشد او نزديكتر بخدا خواهد بود در آن باب و فيض اول باو مي‌رسد بعد بآن پيغمبر پس آن مرد از امت او واسطه مابين خدا و اين پيغمبر مي‌شود پس امر برعكس مي‌شود و آن مرد پيغمبر ميشود و آن پيغمبر امت ميشود و آن امت حجت خدا مي‌شود و آن پيغمبر رعيت آن در آن صفت پس واجب مي‌شود از براي آن پيغمبر كه اطاعت آن مرد را كند و حال آنكه هر پيغمبري مطاع در قوم خود مي‌باشد و خدا بآن پيغمبر حجت بر آن قوم ميكند و بآن پيغمبر جلوه براي آن قوم مي‌كند و همه بايد بمتابعت او بخدا راه يابند و گاه باشد كه در غير آن قوم پيغمبري يا كسي ديگر باشد كه در صفتي از صفات معتدل‌تر و قوي‌تر باشد از اين پيغمبر زيرا كه اعتدال حقيقي از براي او نبايد باشد نهايت از قوم خود بايد معتدل‌تر باشد و از اين جهت است كه پيغمبران بعضي صاحب عزمند و بعضي صاحب عزم نيستند و صاحبان عزم ايشان چهارند نوح و ابرهيم و موسي و عيسي و هر يك صاحب عزمند كه شريعتي تازه آوردند و شريعت پيغمبرِ پيشتر را منسوخ كردند و در ميان نوح و ابرهيم هر پيغمبري كه بود همه بشريعت نوح عمل مي‌كردند و ميان ابرهيم و موسي هر كه بود بشريعت ابرهيم عمل مي‌كردند و ميان موسي و عيسي هر كس بود بشريعت موسي عمل مي‌كرد و ميان عيسي و خاتم النبيين هر كس بود بشريعت عيسي عمل مي‌كرد و شريعت خاتم النبيين تا روز قيامت باقي است و منسوخ شدن ندارد و هر كس غير از اين چهار پيغمبر بود از پيغمبران مرسل صاحب شريعتِ جداگونه نبودند ولي رسول بقومي بودند و آنها سيصد و سيزده نفرند ظاهراً و باقي ديگر مرسل بقومي نبودند و پيغمبر بر نفس خود بودند و شرح وجه احوال ايشان شايد بيايد ، [ص 155] اينك مي‌خواهم بيان سرّ آن را كه همه معتدلند و با وجود اين اختلاف دارند چگونه مي‌شود نمايم بدانكه آتش ميل بالا رفتن و نازكي و باريكي و سرخي و تيزي كند و باد ميل پهن شدن و صنوبري شدن و زردي و شيريني كند و آب ميل به پهن شدن با غليظي و گردي و سفيدي و بي‌مزگي كند و خاك ميل به جدائي از هم و درشتي و زبري و گوشه گوشه داشتن و سياهي و ترشي كند و چون هر يك از اين چهار تنها باشد بميل خود رود و رنگ و شكل و طعم خود را خواهش كند و چنان شود بعد از آنكه اين چهار تركيب شود اگر تركيبش بطوري باشد كه خوب همه حل نشوند و بهم نبندند و نوع اعتدالي با هم نداشته باشند بعضي چيزها پيدا شود مانند ابر و بخار و باران و شهاب و بعضي تركيبها كه آنها را دوامي و بقائي نيست و هر گاه خوب حل و عقد شود ولي اعتدال نداشته باشد معدني شود و هر گاه نوع اعتدالي پيدا كرد كه همه طبعها بتوانند حركت كنند و عمل خود را بكنند آنگاه گياه حاصل شود و مثَل اين تركيب مثل آن چهار نفر آدم مي‌ماند كه يكي مي‌كشد بجانب مشرق و يكي مي‌كشد بجانب مغرب و يكي مي‌كشد بجانب شمال و يكي ميكشد بجانب جنوب هر گاه اين چهار بهم بچسپند و هر يك بسمت خود كشند اگر اعتدال حقيقي باشد در قوت ايشان از جاي نجنبند ولي اگر اعتدال حقيقي نباشد بسا باشد كه قدر قليلي هر يك كه زورش زياده باشد بسمت خود برد ولي آنقدر زورش زياده نيست كه باقي را بكلي ببرد بسمت خود و ايشان را از طبع خود اندازد بلكه في الجمله قوت يكي يا دو تا يا سه تا زياده است و قدري بسمت خود مي‌برند و گاهي هم آن ديگري قوتش زياده مي‌شود و بسمت خود باقي را مي‌برد غرض كه از عهده هم برمي‌آيند اگر گاهي يكي مغلوب مي‌شود گاهي هم غالب مي‌شود [ص 156] پس هر گاه اين چهار عنصر باين طور تركيب شدند و آتش باقي را بالا كشيد و هوا باقي را بصنوبري بودن و پهن شدن و في الجمله بالا بودن كشيد و آب باقي را بگردي و پهني و في الجمله پائين بودن كشيد و خاك باقي را بشعبه شعبه شدن و به پائين كشيد اين تركيب نمو مي‌كند و طول و عرضش زياده ميشود بجهت آنكه طبعش اعتدالي دارد كه هر يك كار خود را مي‌كنند و با هم حل و عقد شده‌اند بطوري كه از هم جدا نمي‌شوند پس اين گياه ميشود و لكن نمي‌بيني كه فلفل مثلاً گرم و خشك است و بنفشه سرد و تر و هليله سرد و خشك و چاي گرم و تر با وجودي كه همه نبات مي‌باشند و همه اعتدالي پيدا كرده‌اند كه باعث پيدائي روح گياهي در آن شده است پس اين چهار بمنزله چهار ركن عرش شدند و آن روح نباتي بمنزله نور رحمن بر اين عرش و نوع استوائي و استيلائي بحسب خود دارد اگر چه در هر گياهي زور يكي از جهتي زياده است و لكن آنقدر نيست كه از هم بپاشد يا همه را بجهت خود ببرد همين قدر كه باين سرحد رسيده‌اند كه حل و عقد نيكوئي شده‌اند و هر يك هم عملي مي‌كنند در نبات بودنشان كافي است و اما اين اعتدال بكار حيواني نمي‌آيد چرا كه اين در عناصر في الجمله اعتدالي پيدا كرده است كه از هر يك هر يك عناصر و از تركيبهاي ناتمام معتدل‌تر شده است و لكن اعتدال زميني و آسماني پيدا نكرده است هر گاه چنانكه اعتدال زميني پيدا كرده بود اعتدال ميان آسمان و زمين را هم پيدا كند يعني طبع آسماني هم در او پيدا شود چنانكه طبع زميني در او پيدا شده در آن وقت اعتدال حيواني پذيرد و حركت باراده خود كند و ادراك چيزها كند حال اگر زميني تنها باشد هيچ حركت و ادراك نكند و زندگي نگيرد و اگر آسماني تنها باشد حركت ببالا كند [ص 157] و يكسر بآسمان رود حال چون معتدل شد آسماني با زميني حركتش هم معتدل شد و از همه طرف حركت كند و رو بشش جهت رود و لكن چون اين اعتدال هم مرتبه بمرتبه است اگر اعتدال حقيقي باشد از هر شش جهت يكسان حركت كند و پيش او فرق نكند كه بآسمان بالا رود يا بزمين فرو رود تند رود يا كند رود بمشرق رود يا بمغرب بجنوب رود يا بشمال و اگر اعتدال ناقص باشد اگر جهت آسماني في الجمله غالب باشد و گاهي هم جهت زميني كار خود بكند رو به بالا ميل بيشتر كند چون مرغان و اگر جهت زميني في الجمله بيشتر باشد و گاهي هم آسماني كار خود كند رو بزمين و سنگيني و كند حركتي بيشتر كند چون ساير حيوانات و همينكه هر دو با هم حل و عقد شدند و هر دو نوع اعتدالي گرفتند همين قدر كه هر دو كاري كنند اگر چه يكي بسيار كم و يكي زياده باشد حيوان بعمل مي‌آيد و لكن اعتدال حقيقي نيست چنانكه شير گرم و خشك است و گاو گرم و تر است و خر سرد و تر است و بسياري از حشرات سرد و خشك مي‌باشند و اگر معتدل بودند مخصوص يك طبيعت نبودند .

فصل - بدانكه پيغمبر بايد معصوم باشد از سهو و نسيان و خطا بجهت آنكه دانستي كه پيغمبر دارنده صفات الهي است و آئينه سر تا پا نماي اسمها و صفتهاي خداست و از صفات الهي سهو و نسيان و خطا نيست وانگهي كه پيغمبر مؤيد است بتأييدات الهي و مؤيد است بروح القدس و ملائكه و از براي روح القدس سهو و فراموشي و خطا نيست چرا كه اينها از التفات بغير خدا حاصل مي‌شود و ملائكه بغير خدا التفات نمي‌كنند و از او روگردان نمي‌شوند و پيغمبران را خداوند مؤيد كرده است بروح القدس كه هميشه بهمراهي [ص 158] ايشان است و خدمتش آنست كه ايشان را نگاهداري كند از هر جهل و سهو و فراموشي و اشتباه و خطائي و روح القدس در خدمت خود كوتاهي نميكند البته و دليلي ديگر بر اين مطلب آنكه پيغمبران را خداوند بجهت اصلاح خلق فرستاده است تا آنكه احكام الهي را بخلق برسانند و در ميان ايشان بحق حكم كنند و نظام معاش و معاد ايشان باين واسطه درست شود پس اگر پيغمبران خطاكار و سهوكننده و اشتباه‌كننده باشند مقصود الهي بعمل نخواهد آمد و خلق خاطرجمع از حكم ايشان نخواهند شد و يقين نخواهند كرد كه گفته ايشان گفته خداست و كرده ايشان كرده خداست و چون باين يقين نكنند حجت خدا تمام نخواهد شد و هر گاه بگفته ايشان عمل نكنند معذورند در پيش خدا و مي‌توانند بگويند خدايا ما يقين نكرديم بحكم تو از گفته ايشان و از اين جهت عمل نكرديم پس در اين هنگام حجت خدا ناقص خواهد بود و خدا از آن بزرگتر و قادرتر است كه حجت ناقص بفرستد و اگر كسي گويد از جهال كه اين دليل متين است و لكن همين قدر كه در امر دين خدا و حكم شريعت سهو نكند در خاطرجمعي خلق كفايت مي‌كند و چه عيب دارد كه در كارهاي ديگر سهو كند يا آنكه قبل از بعثت به پيغمبري سهو بكند و وقتي كه پيغمبر شد سهو نكند جواب گوئيم كه اگر نفس او نفس كاملي نيست كه لايق مقام پيغمبري نيست و اگر نفس او نفس كامل است پس هميشه بيك حالت است و هرگز نمي‌شود كه سهو كند و تا نبي نفسش كامل و معتدل و معصوم نباشد نمي‌تواند كه بمقام رسالت و پيغمبري برسد و وحي از خدا بشنود و احاطه پيدا كند بخلق خدا و حامل علم خدا بشود و اين كلام بعينه مثل آنست كه كسي بگويد كه آنقدر كه در خاطرجمعي خلق ضرور است آنست كه پيغمبر در همان هنگام اداي رسالت معصوم باشد [ص 159] از گناهان صغيره و كبيره چه عيب دارد كه وقتي كه در جاي خلوت نشسته است گناه كبيره از او سرزند هيچ تفاوت مابين اين حرف و آن حرف نيست پس چنانكه اين معصيت در خلوت باعث كثافت نفس و پستي مقام او ميشود كه ديگر قابل وحي نمي‌شود همچنين آن سهو و نسيان در ساير امور هم باعث كثافت نفس مي‌شود و از قابل بودن براي وحي مي‌افتد چرا كه سهو و فراموشي و خطا از صفات الهي نيست اگر آن شخص رو بخدا بودي بايستي كه نور صفات خدا در او افتاده باشد پس همينكه اين عيبها از او بروز كند معلوم ميشود كه در آن ساعت از خدا رو گردانده است و هر كه از خدا رو گرداند در آن وقت ظلماني و از اهل سجين و از اولياي شيطان مي‌شود و وقتيكه مكرر از او اين عمل سرزد نفس او مأواي شيطان مي‌شود و ديگر قابل وحي الهي و فهم از خدا نمي‌شود و تو فكر مكن كه سهو و نسيان از براي تو معصيت نيست پس از براي ايشان هم معصيت نيست زيرا كه چون تو قابل آن نبودي كه دايم الحضور باشي و در حرم كبرياي الهي باشي تو را در مقام خود معذور داشتند و تو را معذب در رتبه خودت نكردند اگر چه عذاب رتبه بالاتر را بتو كرده‌اند و تو نمي‌فهمي كه تو را محروم كردند از فيض حضور اقدس الهي مثَل اين حكايت آنكه هر گاه سلطان عظيم الشأن وزير خود را منع از حضور كند و بگويد بحُجّاب كه ديگر او را بار حضور ندهيد اين نهايت عذاب اوست بلكه بسا باشد كه دايم از اين غم رنجور گردد بلكه بسا باشد كه از غم بميرد و لكن هرگز حُجّاب ساير رعيت را بار حضور نمي‌دهند و آنها در نعيم خود در لذت مي‌باشند و بكار خود مشغولند و هيچ نمي‌فهمند كه اين بار ندادن عذابي است براي ايشان چرا كه هرگز لذت آنرا نچشيده‌اند الحال تو كه سهو و نسيان [ص 160] مي‌كني تو را از فيض حضور محروم كرده‌اند و تو نمي‌فهمي و آنها اگر سهو كنند بعذابي مبتلا شوند كه طاقت آنرا نداشته باشند بفهم چه مي‌گويم از اين جهت گفته‌اند كه خوبي نيكان بدي مقربان است و همچنين عذاب مقربان نعمت جاويد نيكان است پس اگر انبيا هم سهو مي‌كردند مقام ساير رعيت را داشتند و چنانكه ساير رعيت از فيض حضور محرومند انبيا هم محروم مي‌شدند و آنوقت قابل وحي نبودند و دليلي ديگر از تو مي‌پرسم كه سهو و نسيان از صفات بُعد از خداست يا از صفات قرب بخدا نمي‌تواني بگوئي كه از صفات قرب است و از قرب بخدا حاصل ميشود و هر چه قرب بيشتر پيدا كند سهو و نسيانش بيشتر مي‌شود چرا كه بديهي است كه از صفات بُعد است پس هر كس سهو كند و نسيان كند در آن وقتِ سهو و نسيان لامحاله بعيد است از خدا و از تو مي‌پرسم كه انبيا مأمورند بتقرب جستن يا بدوري كردن از حق يا نهي شده‌اند از نزديك شدن يا از دوري كردن نمي‌تواني بگوئي كه مأمور بدوري شده‌اند يا نهي شده‌اند از نزديكي چرا كه بديهي است كه باطل است پس مأمورند بنزديكي بحق و نهي شده‌اند از دوري و ايشان معصوم مي‌باشند يقيناً پس بآنچه مأمورند عمل مي‌كنند و از آنچه نهي شده‌اند البته باز خواهند ايستاد پس هميشه نزديك مي‌شوند و تقرب مي‌جويند و هرگز دوري از حق نمي‌كنند پس هرگز سهو و نسيان از براي ايشان نيست و دليلي ديگر آنكه از تو مي‌پرسم كه اگر انبيا هيچ سهو نكنند كامل‌تر و بهتر است و حجت بالغتر يا آنكه اگر سهو كنند نميتواني بگوئي كه سهو بهتر است و باز مي‌پرسم كه خدا قادر است بر آنكه انبيا را بطوري بيافريند كه سهو نكنند يا قادر نيست نمي‌تواني بگوئي كه قادر نيست پس خدا كه [ص 161] قادر است و سهو نكردن هم اكمل است و اولي و هيچكس هم مانع حكمت خدا و قدرت او نميتواند بشود پس سبب چيست كه قائل ميشوي كه خدا ترك اولي كرده است و حال آنكه ترك اولي نقص است در نظر هر عاقل پس خدا ترك اولي نميكند و ترجيح بلا مرجح نميدهد پس بايست كه خلق را بآن طور كه اكمل از او نباشد آفريده باشد و الا ترجيح بلا مرجح داده است و حكيم قادر عليم غني ترجيح بلا مرجح نمي‌دهد البته و ترك اولي نمي‌كند البته و اگر گوئي كه انبياء پس چگونه ترك اولي از ايشان سرزد جواب گويم كه ترك اولي باعث عدم وثوق و خاطرجمعي رعيت باو نمي‌شود چرا كه ترك اولي از نيكوتر تجاوز كردن و به نيكو عمل كردن است باز عمل به نيكوست و اما سهو و نسيان ترك اولي نيست چرا كه سهو هيچ حسني ندارد و اگر گوئي كه پس چرا خدا انبيا را بطوري نيافريد كه ترك اولي نكنند گوئيم اولي در خلقت آن نبود كه ترك اولي نكنند چرا كه اولي در خلقت آنست كه باختيار خلقت كنند و هر كس را بر حسب استعداد و مقام و حدّش خلقت نمايند تا تميز سابق از لاحق داده شود نه آنكه همه را يكسان خلق كنند نمي‌بيني كه اولي آن نيست كه كل عالم پيغمبر خلق شوند چرا كه آن خلاف حكمت و خلاف اختيار در ايجاد است پس چون مقام انبياء سلف يك مرتبه دورتر بود از مقام نهايت قرب بقدر همان يك مرتبه نقص ترك اولي در وجود ايشان پيدا شد و لكن آن يك درجه ايشان را بمقام فعل مكروه يا حرام نرساند و همچنين بمقام عدول از نيكي به بدي نميرساند پس از سهو نكردن بسهو كردن نخواهند افتاد وانگهي كه خلاف حكمت است كه نبي سهو كند چرا كه وقتي كه تجويز سهو در او كنند لازم مي‌آمد كه تجويز صدور جميع معاصي و قبايح بطور [ص 162] سهو بر او كنند و كسي كه چنان شد البته دلهاي رعيت بگفته او ساكن نخواهد شد و نفوس از او كبيده خواهد شد و حجت بالغ نميشود و رغبت مردم باو كم خواهد شد چرا كه اگر سهو جايز شد پس جايز است كه روزي سهو كند و نماز نكند و سهو كند و روزه بخورد و سهو كند و به امت خود فحش دهد و سهواً غيبت كند و سهواً دروغ گويد و سهواً حد بيجائي جاري كند و سهواً شرب خمر كند نعوذ باللّه پس كسي كه چنين اعمال كند از كجا معلوم شود نبوت او و عصمت او چرا كه اگر همه اين كارها را بكند و بگويد سهو كردم آنگاه كسي از كجا خواهد دانست كه او پيغمبر است و بچه چيز راست و دروغ او معلوم خواهد شد اگر خبري دهد بايد تصديق تام نكرد بجهت آنكه يحتمل اشتباه كرده باشد و اگر امري كند و چيزي طلبد در امتثال امرش مبادرت لازم نباشد چرا كه يحتمل سهواً اين امر را كرده باشد و همچنين كسي از حكمت نيست كه حجت بالغه خدا باشد مثل آن معلم كه بشاگردان گفت كه من گاهي سهو ميكنم شاگردان اين حرف را غنيمت شمردند روزي حكمي كرد شاگردان گفتند كه اشتباه كردهٔ گفت نه اين از آن جمله نيست گفتند همين حرف كه حال گفتي هم اشتباه كردهٔ گفت اي ملعونها اين اشتباه نيست گفتند همين حرف را هم اشتباه كردهٔ خود گفتي كه من اشتباه مي‌كنم پس هر گاه تجويز سهو بر نبي شد امر باينجا خواهد انجاميد وانگهي كه ديگر نبي و غير نبي از هم امتياز نخواهد گرفت و صادق و كاذب معلوم نخواهد شد چرا كه اگر كاذبي هر چه بخواهد بكند و بگويد سهو بوده چاره او را نتوان كرد وانگهي كه ديگر از چه بفهميم كه اين پيغمبر است يا نه طريق حجت ديگر از ميان خواهد رفت و اما كساني كه از راه ناداني گفتند كه سهو بر پيغمبران جايز [ص 163] نيست و لكن جايز است كه خداوند چيزي را از دل ايشان ببرد پس در آن حال ندانند و سهو كنند آن جماعت ندانستند كه چه گفتند چرا كه مگر ممكن است كه چيزي در جائي موجود شود مگر بامر خدا يا از جائي معدوم شود مگر بامر خدا هر كس كه سهو مي‌كند خدا از دل او آن چيز را مي‌برد و بواسطه امر خدا سهو مي‌كند و هر كس غير از اين خيال كند البته به يگانگي خدا در افعالش اعتقاد نكرده پس فرقي مابين سهو هيچكس نيست همه بواسطه امر خدا سهو مي‌كنند و اين حرف از غير حكيم سرزده است و اگر گوئي پس چه تقصير دارند آنان كه سهو ميكنند يا معصيتي مي‌كنند گويم بآنچه در بيان مسئله جبر و تفويض گذشت مراجعه كن مجملا خدا بزرگتر از آنست كه كسي در ملك او بي امر او بتواند چيزي بياورد يا ببرد پس همه كس بواسطه امر خدا سهو مي‌كنند باري بر اربابان دانش و بينش واضح شد كه نبي نبايد سهو كند و اگر در قرآن و حديثها بعضي كه عربي قدري دانسته‌اند چيزي ببينند كه چنان بفهمند كه نبي سهو ميكرده معني آنرا نفهميده‌اند و چون آن سخن بدست حكيم افتد معني آنرا خواهد گفت زيرا كه زبان عربي هفتاد رو دارد و اين ملاها يك روي آنرا فهميده‌اند و از شصت و نه ديگر خبر ندارند چرا كه آنها تحصيل علم عربي را از كتابهاي سنيان كرده‌اند و سنيان غير از يك روي عربي نمي‌دانند پس اينها مي‌خواهند كه همه قرآن و حديث را بآن يك رو معني كنند از اين است كه بخطا افتاده‌اند مجملاً نبي سهو نمي‌كند و حجت خدا ناقص نمي‌شود و نبي را خدا بروح القدس ياري ميكند و روح القدس سهو و خطا و لغزش ندارد و غفلت از براي او نيست ، دليلي ديگر نبي بايد كه در حفظ امر و نهي خدا و حكم خدا و طاعت [ص 164] و معصيت خدا از جميع رعيت خود كامل‌تر باشد چرا كه خدا او را از براي حفظ دين خود از ميان ايشان برگزيده و دين خود را بدست او سپرده كه او بمردم برساند و رعيت را امر كرده كه پيروي گفته‌ها و كرده‌ها و حالهاي او را كنند يعني آنچه بگويد بآن بگيرند و بشنوند بگوش خود و آنچه ميكند بچشم خود ببينند و پيروي او كنند پس بنشينند مثل نشستن او و برخيزند مثل برخواستن او و عمل كنند مثل عمل كردن او از هر جهت بعد درك احوال او را كنند و سعي كنند كه احوال خود را شبيه باحوال او كنند و معتقد اين باشند كه اين پيغمبر دوست خداست و همه گفتار و كردار و رفتار او موافق خواهش خداست و خدا او را و صفات او را همه را دوست ميدارد پس سعي كنند كه گفتار و كردار و رفتار خود را شبيه بآن كنند تا آنها هم محبوب خدا شوند حال هر گاه نبي سهو و خطا و نسيان كند در اعمال خود و اقوال خود و احوال خود ديگر اقتدا باو نتوان نمود زيرا كه احتمال سهو دارد و اگر كسي گويد كه چه ميشود كه در رسانيدن امور دينيه سهو نكند و لكن در ساير امور سهو كند ميگويم كه كار نيكان را قياس از خود نگير پيغمبران حركتي بغير از امر ديني ندارند و بجز رسانيدن كاري ندارند جميع كارهاي ايشان از براي تعليم است ميگويند كه مردم بشنوند ميكنند كه مردم ببينند و ميباشند كه مردم بفهمند از اين جهت علما در كتابهاي خود نوشته‌اند كه سنت پيغمبر كه بايد همه مردم متابعت كنند سه چيز است اول اقوال دويم افعال سيوم تقرير او يعني كسي كاري كند يا چيزي بگويد و پيغمبر سكوت كند و نهيش نكند و اين برميگردد باحوال پس سنت نبي كه واجب است همه مردم اطاعت كنند اين سه چيز است حال اگر سهوي در يكي از اين صفتها يا لغزشي يا اشتباهي باشد ديگر اقتدا باو نتوان كرد و پيروي نتوان نمود [ص 165] بفهم و هوش خود را جمع كن و تقليد نادانان مكن و پيغمبر را بايشان قياس مكن چرا كه ايشان برگزيده خدايند و معصوم ميباشند يعني خدا ايشان را نگاه داشته و كسي را كه خدا نگاه داشت ديگر او را رها نميكند و چون او را رها نكرد بخواهش خود در دست خود آنها را حركت ميدهد و چون خدا حركت‌دهنده شد خلاف رضاي خود و مشيت خود حركت نميدهد پس حركت و سكون ايشان موافق خواهش خداست پس سهو نميكنند چرا كه مشيت خدا سهو نميكند و خطا ندارد و لغزش ندارد ، و دليلي ديگر آنكه چنانكه گفتيم كه پيغمبر كل چنانكه واسطه فيض شريعت است واسطه فيض ايجاد هم هست چرا كه البته پيغمبر بهتر از رعيت است و هر كس بهتر است بخدا نزديكتر است و هر كس پست‌تر است از خدا دورتر است و فيض اول بآنكه نزديكتر است ميرسد و از او بآنكه دورتر است ميرسد پس اگر پيغمبر سهو كند معلوم است كه فيضِ ياد در آن ساعت و آن چيز باو نرسيده و الا فراموش نميكرد پس چون آن فيض بآن نرسيد بايستي بهيچكس نرسد چرا كه اگر ميرسيد بايستي كه اول باو رسد بعد بآن دوران الحال مي‌بيني كه دوران اين سخن را يا اين كار را فراموش نكرده‌اند پس اين فيض از كجا بايشان رسيده خود مساوي نبي شده‌اند بلكه بهتر يا آنكه بي‌واسطه بايشان فيض رسيده با وجود دوري اينها همه نامعقول است پس معلوم شد كه اگر نبيِّ كل سهو كند بايد جميع خلق خدا آنرا سهو كنند چرا كه همه بواسطه او فيض‌ياب بودند و فيض از او قطع شده مثل آنكه آفتاب اگر لكه پيدا كند جميع شكلهاي او كه در آئينه‌هاست بايستي همه صاحب لكه شوند و اگر بگيرد همه بگيرند و اگر گشاده شود همه گشاده شوند چرا كه فيض بآن آئينه‌ها همه بواسطه آفتاب ميرسد پس [ص 166] هوش خود را جمع كن و نادان نباش و بعد هم خواهد آمد چيزي چند كه سبب زيادتي يقين تو شود و آنچه در اين كتاب مي‌نويسم همه بهم بسته است بايد خواننده همه را با هم ملاحظه كند تا بفهمد .