هست آئين دوبيني ز هوس قبله عشق يكي باشد و بس
پس مؤمن به پادشاه كسي شد كه همان شاه را بيند در جهت خدمت خود و او را جويد و او را خواهد لاغير چون اين مثل را دانستي پس خواهي دانست كه اگر چه خداوند از براي بندگان خود جهت عبادت قرار داده است لكن معبود اوست و مقصود او و نبايد كه شخص ملتفت جهت باشد و جهت طلبد اگر چه بايد مباشر جهت و رو بجهت باشد نميبيني كه بايد در نماز ملتفت دست خود شوي كه كجا گذاري و ملتفت پاي خود شوي كه كجا گذاري و ملتفت زبان خود شوي كه چگونه او را حركت دهي ولي در همه اين احوال مكلفي بآنكه توجه بخدا داشته باشي و از غير او غافل باشي و او را طلبي بلكه او را عبادت كني چنانكه گويا او را ميبيني و گويا در نزد پادشاه مقتدري ايستاده كه قادر و قاهر است و مطلع و آگاه بر ظاهر و باطن تو است و اگر گوئي كه من او را نميبينم چه گونه ملتفت او شوم مثلي عاميانه ميآورم تا از آن بمقصد خود پي بري اگر در تاريكي با كسي سخن گوئي و از او مسئلتي كني و عذري خواهي تو او را نميبيني و بكلي ملتفت او هستي كه گويا او را ميبيني و با او خطاب ميكني كه گويا در حضور اوئي همچنين اگر خدا را نميبيني ولي ميداني كه در همه جا حاضر است و شنونده صوت تو و عالم بحال تو است و آگاه بر ظاهر و باطن تو است اگر غير از چشم و گوش ظاهر مدركي داري او را درياب [ص 101] و بدانكه او حاضر و ناظر است و محو در او شو و با او سخن گو و او را قصد كن لاغير و او را در جهات عبادت كلاً ببين و از آن جهات ببُر تا بمقصد برسي اين مطالب را نيك درياب كه نه در خطابي شنيدهٔ و نه در كتابي ديدهٔ و من اگر چه سخن را عاميانه ميگويم ولي تو كاملانه درياب كه چه ميگويم و چه ميخواهم و اين مثلها را آوردم و ميآورم ولي جز آگاهان كسي ديگر نميفهمد كه چه ميگويم ،
پس همان خوشتر كه سر دلبران گفته آيد در مثال ديگران
فصل - چون اين مطلب شريف را دانستي پس بدان كه فرق مابين معبود و جهت عبادت آن شد كه تو جهت عبادت را براي معبود ميخواهي نه معبود را براي جهت عبادت يعني هر گاه معبود تو را بخدمتي ديگر وادارد دست از آن جهت برميداري و بجهتي ديگر خواهي متوجه شد و اگر دل بجهت بسته بودي در مثل اين وقت دست از آن معبود برميداشتي كه چرا امر بخلاف آن جهت مطلوب كرد مثلاً كسي طالب رياست است اگر سلطان باو بگويد رياست مكن از سلطان منضجر ميشود كه چرا مرا نهي از رياست كرد پس از سلطان دست برميدارد نه از رياست و هر گاه طالب سلطان و رضاي سلطان است دست از رياست برميدارد چرا كه سخط سلطان در آن است و مقصود رضاي سلطان است نه غير پس معبود در حقيقت آن چيز است كه او مقصود اصلي است و جهت آن چيز است كه او تابع است پس هر كس مقصود اصلي او رياست است او سلطان را براي رياست ميخواهد كه او را برياست امر كند و حاكم و عاملِ محلي كند كه اگر نكند از اين سلطان دست برميدارد و بسلطان ديگر ميبندد پس معبود اصلي او رياست است و سلطان جهت [ص 102] عبادت است كه از سلطان و در سلطان مطلوب خود را ميجويد چنانكه شاعر عرب گفته است كه :
احب ابامروان من اجل تمره و لو لميكن تمر له مااحبه
يعني من ابامروان را بجهت خرمايش ميخواهم و اگر خرما نداشته باشد من او را نميخواهم و هر گاه مقصود اصلي پادشاه است و رضاي او را ميخواهد معبود اوست و رياست بجهت امر او خواسته است كه اگر او را امر بكناسي هم في المثل نمايد طالب اوست و چنان است كه در محلي گفتهام كه :
دردتان از او و درمانتان از اوست آنچه بپسندد شما را آن نكوست
پس معبود او شاه است و رياست جهت عبادت و شاه را در رياست و از رياست ميبيند و ميخواهد پس چون اين مطلب را يافتي شايد بفهمي مسئلهٔ را كه فقها قال و قيل بسيار در آن كردهاند و آخر هم حق آن را برنخوردهاند مگر قليلي و آن آنست كه گفتهاند اگر كسي عبادت كند از خوف آتش جهنم يا بطمع بهشت جاويد آيا عبادت او صحيح است يا نه بعضي گفتهاند كه عبادتش صحيح است و بعضي گفتهاند كه عبادتش باطل است و صحيح آنست كه للّه و في اللّه عبادت كند الحال عرض ميشود كه هر گاه شخص عبادت ميكند از خوف جهنم يا بطمع بهشت و قلب او منعقد بر اين است كه من خدا را عبادت ميكنم كه مرا از آتش نجات دهد كه نسوزم و به بهشت ببرد كه نعمت خورم كه اگر اين دو كار را نكند من او را نميخواهم و اگر برعكس كند او را طالب نيستم و نميخواهم و نميپرستم پس اين شرك محض است بلكه كفر محض و معبود او حقيقةً نفس خود اوست و مقصود اصلي دفع ضرر و جلب نفع است از براي خود [ص 103] و خواهد گفت كه اگر از خدا بعمل بيايد خوب و الا چه فايده از پرستش او پس خدا را بجهت خرما ميخواهد خواهد شد مثل آن عرب كه گفت كه ابامروان را بجهت خرما ميخواهم اگر خرما ندهد ميخواهم چه كنم پس چنين شخصي خدا را جهت عبادت قرار داده است و نفس خود را معبود و مثل او مثل كسي است كه از بازار كاغذ ميخواهد هر دكان كه كاغذ دارند بآن دكان ميرود پس اگر از دكاني كاغذ خريد و با صاحب دكان صحبتي داشت مقصود كاغذ است نه صاحب دكان كه اگر اين نداشت اينجا نميآمد و هر كس داشت آنجا ميرفت پس كاغذ مطلوب و صاحب دكان جهت حصول مطلوب است پس آنكه عبادت كند بجهة بهشت بهشت مطلوب اوست و خدا جهت حصول مطلوب او و بهشت معبود اوست و خدا جهت عبادت او بلكه در حقيقت نفس خود او معبود است و بهشت هم جهت عبادت پس اين باعتباري مشرك است و باعتباري كافر و اگر خدا را عبادت ميكند و طلب بهشت دارد بجهت آنكه دار قرب و رضاي خداست و دوري از جهنم ميخواهد چرا كه دار غضب خداست باينطور كه اگر خدا بهشت را مغضوب خود سازد و جهنم را محبوب خود نمايد يا مايل بداخل شدن او بجهنم باشد و از بهشت رفتن او اكراه داشته باشد او هم بدخول جهنم مشتاق و راضي ميشود و از دخول بهشت متنفر ميشود پس او بهشت و جهنم را جهت تحصيل رضاي خدا قرار داده است و رضاي خدا را در آن دو ميجويد و خدا را در آن دو ميخواهد پس او موحد است در عبادت خود و خداخوان و خداجوي است اين مطالب را نيك درياب .
فصل - چون از براي بنده مراتب بسيار است يعني عقلي دارد و نفسي و جسمي و از [ص 104] براي جسم مدركهاي جسماني است و از براي نفس مدركهاي نفساني و از براي عقل مدركهاي عقلاني و هر يك هم همجوره و همجنس خود را درك ميكند و از حد خود بالاتر نميرود چنانكه در محل خود شرح اين مطلب را دادهايم و خدا نه از جنس جسم مردم است كه با مدركهاي جسماني فهميده شود و نه از جوره نفس مردم است كه با مدركهاي نفساني دانسته شود و نه از جوره عقل مردم است كه با عقل مردم ادراك شود و مردم با جسم غير از جسمانيها را نميتوانستند بهبينند و با نفس غير از نفسانيها را و با عقل غير از عقلانيها را و همه اين سه مرتبه بنده بودند و خدا را بايست عبادت كنند و خدا از ادراك همه بالاتر و برتر بود و هر سه از فهم او عاجز پس از براي هر سه جهت عبادت ضرور شد كه هر يك جهت مشاكل خود را طلبند و خدا را پرستند و مثل را در جسم آوريم تا بآن واسطه مطلب را برخوري پس چون جسم را پشت و روئي بود و لابد بايستي كه رو بجهتي كند از مشرق و مغرب و جنوب و شمال و فوق و تحت و خدا در جهت نبود يكي از جهات را برگزيد و جهت عبادت خود قرار داد و روي مردم را امر كرد كه رو بآن جهت كنند كه آن كعبه باشد و كعبه معبود و خدا نيست ولي جهت خدمتي است كه مردم مأمور بآن خدمت ميباشند و چون مردم را چشم بود و چشم بايستي كه بچيزي رنگي و شكلي نگرد و خدا رنگي و شكلي نبود مأمور شد كه در حال قيام نماز بموضع سجود خود نگرد و در حال قعود بدامان خود و در حال ركوع بمابين دو قدم خود و در حال سجود به دو طرف بيني خود نگرد پس اين مواضع جهت عبادت چشم شد چون خدا نه رنگي و شكلي بود و نه در طرفي و موضعي بود و چون خداوند از جنس سخن نبود كه بزبان آيد و زبان جز سخن [ص 105] چيزي را نميتواند ادا كرد و بنده خداست بايد عبادت كند سخنهائي چند را برگزيد و آن سخنها را جهت عبادت او قرار داد كه آنها را ادا كند و بآنها سخن كند پس خدا معبود اوست و سخنها جهت عبادت اوست و همچنين دستها چاره جز آنكه در جائي گذارده شود يا بلند شود يا پست شود يا لمس چيزي كند ندارد چرا كه حدشان همين است و بنده است و بايد عبادت كند و خدا ملموس نيست و در موضعي نيست كه دست بر آن گذارده شود جهات عبادتي براي آنها قرار داده شد پس در حال قيام بر روي ران بالاي زانو گذارده ميشوند با انگشتهاي بسته و در حال ركوع بر سر كاسه زانو گذارده ميشوند با انگشتهاي باز و در حال سجود در مابين زانو و سر و مقابل شانِها بر زمين و در حال تشهد بر روي رانها و در حال تكبير برداشته ميشوند مقابل صورت پس اينها جهات عبادت دست است و بايد خدا را عبادت كند چون بغير از اين كارها از او خدمتي برنميآمد از ميان وضعها وضعي چند را جهت خدمت او قرار دادند و همچنين هر عضوي از اعضاء را در هر امري از امور چه نماز و چه روزه و چه حج و چه زكوة و چه جهاد و چه غير اينها پس چون از هر عضوي كاري برميآمد و غير از آن از آن برنميآمد از ميان كارهاي هر يك براي آن كاري چند را برگزيدند و جهت خدمت او قرار دادند و خدا معبود اوست لاغير و همه اينها جهات عبادت است و بايد همه خدا را بهپرستند و متوجه جهت خدمت شوند و او را جويند نه جهت را و چون اين مطالب شريفه را در جسم دانستي پس بدانكه بنفس هم خدمتي چند گفتهاند كه از او برآيد و ادراك آن را تواند بكند و آنرا مأمور بتوجه بخدمات جسماني و عقلاني نكردهاند خدماتي را كه ميتواند بكند از او خواستهاند لاغير و همچنين عقل را مأمور بخدماتي [ص 106] عقلاني كردهاند چرا كه كارهاي نفساني و جسماني از او برنميآيد و خدا عدل است و تكليف مالايطاق نميكند و چون غالب مردم هنوز از عالم جسم بالاتر نرفتهاند بلكه كسي كه غير از جسم امري ديگر فهميده باشد اقل قليل است بلكه كمتر از گوگرد سرخ است لهذا تكليف نفس و عقل از ايشان مخفي مانده است ولي خداوند عالم فروگذاشت نفرموده است و در كتاب خود و بر لسان انبياي خود تكليف جميع افراد موجودات را بيان فرموده است و چنانكه نميتوان تكليف چشم را كه چه رنگ و شكل بهبيند و چه رنگ و شكل نهبيند بگوش فهمانيد چرا كه مدرك چشم ندارد همچنين نميتوان تكاليف نفساني و عقلاني را حالي صاحبان مقام جسم كرد چرا كه آن مدرك را ندارند بلكه بيفايده و لغو است اظهار كردن در پيش ايشان و حكيم اين كار را نميكند و از اين جهت پوشيده مانده است بر صاحبان مقام جسم و بكلي از فهم او عاري ميباشند ولي صاحبان آن مدارك تكاليف خود را از كتاب و سنت فهميدهاند و مطالب خود را برخوردهاند و جهات عبادت خود را برخوردهاند و ايراد آنها در اين كتاب بلغت اهل اجسام شايسته نيست بهمان جهتها كه ذكر شد ولي بلغت خود ايشان ذكر شد و اهلش ميفهمند كه من در اين كتاب چه نوشتم و صلي اللّه علي محمد و آله الطيبين و اوليائهم المنتجبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين .
در معرفت پيغمبران است و در اين قسمت نيز چهار مطلب است :
در شناختن آنكه پيغمبري در ميان مردم در هر عصر كه باشد ضرور است و بايد او چه صفت داشته باشد و او را بچه بايد شناخت كه راستگوست بر خداوند عالم يا دروغگو و در اين مطلب چند فصل است .
فصل - بدانكه پيغمبر مختصر پيغامبر است و آن كسي است كه از كسي نزد كسي پيغامي بهبرد و آن را به عربي رسول ميگويند پس رسول اللّه يعني پيغامبر خدا و بسا باشد كه پيغامآور گويند و آن هم همان معني رسول را دارد لكن رسول پيغامبر است از خدا بخلق كه فرمايش خدا را بخلق ميرساند كه خداي شما چنين و چنان گفته است و پيغامبر است از خلق بخدا كه عرض حاجات خلق را بخدا ميكند كه بندگان چنين و چنان ميخواهند و پيغامآور خداست بخلق كه فرمايش خدا را آورده و پيغامآور خلق است بخدا كه بندگان تو چنين عرض كردهاند ولي چون در زبان عجم و غير عجم آور وقتي ميگويند كه بسوي سخنگو آورده باشد و برنده وقتي ميگويند كه از پيش سخنگو بهبرد نزد كسي ديگر پس اگر خدا سخنگو باشد پيغامبر گويد و اگر ما سخنگو باشيم پيغامآور گوئيم پس رسولان خدا پيغامبر خدايند و پيغامآوران خلقند و اگر بمعني عرض حاجت گوئي پيغامبران مايند و پيغامآوران خدا ولي اين معني دور است از عقل مردم و معني اول نزديكتر است بعقل .
فصل - بدانكه چون در اين عالم بنظر عبرت نظر كني و اين طور حكمتي كه [ص 108] فهم عاقلان و علم دانايان در آن حيران است بهبيني چنانكه قدري از آن را در قسمت اول دانستي خواهي يافت كه چنين حكيمي كه يك ذره از حكمت و راستي را فروگذاشت نكرده كوتاهي در حكمتهاي بزرگ بزرگ نخواهد كرد و چيزي چند را كه اگر آنها باشند بناي عالم برپا خواهد بود و اگر نباشند بناي عالم خراب خواهد شد ترك نخواهد كرد زيرا كه چيزهائي كه در عالم هست بعضي بكار همه خلق ميآيد و بعضي بكار بعض خلق ميآيد و ما ميبينيم كه در آن چيزهائي كه بكار بعض خلق ميآيد اين حكيم كوتاهي نكرده مثلاً دواها كه هر يك در كل عالم بكار نبوده خلقت كرده و حال آنكه هر يك بكار بعضي از عالم ميآيد و بكار بعضي نميآيد چنانكه ميبيني و همچنين بسياري از چيزهاي ديگر كه بكار همه كس و همه چيز نميآيد و در اين چيزها كوتاهي نكرده و از براي وقت حاجت و از براي اهل حاجت آفريده چه گونه در كارها كه بناي كل عالم بآنها برپاست و اگر نباشند كل عالم ويران ميشود كوتاهي و فروگذاشت خواهد كرد هرگز حكيم چنين عملي نخواهد كرد و كدام دليل از اين بهتر كه عالم برپاست و زمين برقرار است و آسمان در گردش و آفتاب و ماه و ستارگان هر يك از روي حكمت ميگردند پس همين بزرگتر دليلهاست كه آن چيزها كه بناي عالم بآن برپاست هست و اگر نبود عالم نبود پس عالم جميع آن چيزها كه در صلاح آن ضرور بود همه را دارد اگر نه برپا نبود پس چون بنظر حكمت و عبرت بنگري خواهي يافت كه بنيآدم بطوري خلقت شدهاند كه بايد با هم در شهرها و دهات باشند و در يكجا چند تن از آنها گرد آيند و الا زيست نتوانند كرد و همه در يك ساعت تلف خواهند شد از آنكه هر يك بايد بصنعتي و شغلي مشغول باشند يكي زراعت كند بجهت خوردن ايشان [ص 109] و يكي آب بيرون آورد بجهت آشاميدن ايشان و يكي بهبافد بجهت لباس ايشان و يكي نجاري كند بجهت اسباب زراعت و ساير حاجتهاي ايشان و يكي آهنگري كند بجهت اسباب زراعت و بافندگي و بيرون آوردن آبها و ساير صنعتهاي ايشان و يكي بنّا باشد بجهت خانِها و منزلهاي ايشان و يكي باشد كه متوجه چهارپايان ايشان شود و يكي باشد كه متوجه گوسفندان ايشان شود و يكي براي ايشان هيمه بياورد و همچنين و يك نفر اگر ميخواست كه يكي از اين عملها را بكند در روز اول ميمرد پيش از آنكه بانجام رساند چنانكه بديهي است پس اين تركيب خلقت بايد با هم باشند بخلاف باقي حيوانات كه هر يك تنها ميتوانند زيست كنند چرا كه لباس ايشان بر تن ايشان ساخته شده است و طاقت سرما و گرما در خلقت خود ايشان قرارداد شده است و رزق ايشان در گياه بيابان قرارداد شده است و هر يك كه درندهاند در ساير حيوانات قرار شده است و هر يك را بتنهائي قدرت داده است كه تحصيل رزق خود را بكنند پس آنها زيست ميتوانند كرد و اولاد آدم نميتوانند آن طور زيست كنند و اگر كسي گويد چه شود كه اولاد آدم هم گياه صحرا خورند و خود را عادت به برهنگي دهند و در مغارِها و مغاكها و سوراخها منزل كنند گوئيم آنوقت لازم ميآمد كه بسياري از خلقت حكيم كه در بنيه انسان قرار داده از قُوِّها و فهمها و صنعتها همه لغو و بيجا باشد و بروز نكند و قدرت خدا آشكار نگردد و اين دست و پنجِها كه بجهت صنعتها مهيا شده بيجا باشد و اين كام و زبان و دندان و حنجره كه بجهت سخن مهيا شده است عبث باشد و اين هوش كه بجهت كتابت و علمها و صنعتها گذارده شده است بيجا باشد و خاصيت هيچيك ظاهر نشود بجهت آنكه اگر اولاد آدم هر يك هر يك تنها باشند هيچيك از اينها را [ص 110] نخواهند آموخت و از ايشان بروز نخواهد كرد پس چون خدا ايشان را صاحب اين قُوِّها و فهمها خلقت كرده بود ايشان را شهري خلقت كرد كه گرد هم باشند تا از هم بياموزند و آن قُوِّها و فهمها از ايشان بروز كند وانگهي كه اين محض خيال است اگر ميتوانستند زيست كرد زيست ميكردند و از محنت و كلفت ميرستند و زحمت كسب و كار و نزاع بر خود نميگذاشتند وانگهي نه همه كس را طاقت چوب و گياه خوردن است طفل بيدندان دارند و پير بيدندان دارند و عليل و مريض دارند و نازك و لطيف دارند وانگهي كه همه را طاقت سرما و گرما نيست طفل دارند مريض دارند ضعيف دارند زمينگير دارند و همچنين اين محض حرف و خيال است اگر ميشد كرده بودند يا آنكه قومي كرده بودند پس معلوم است كه نميشود پس معلوم شد كه طبع اولاد آدم شهري است يعني بايد كه در يكجا جمع باشند و مقصودم از شهري نه شهرستاني است بلكه يعني بايد كه گرد هم باشند و هر جا كه جمعي از اولاد آدم گرد آيند شهر باشد و حاجاتشان از هم برآيد و ايشان را ديگر حاجتها باشد از گياه و حيوان و آنها را ديگر بر گرد خود درآورند كه مقصود باغها و مزرعِها و چارپايان باشد پس چون چنين خلقت شدند بايد هر كسي را طبعي باشد و طاقتي و قوّهٔ و فهمي باشد تا صنعتي از او برآيد نه از هر كسي بنّائي و عمل برآيد چرا كه طاقتي و قوّهٔ ميخواهد و طاقت آفتاب و بيل زدن ميخواهد و نه از هر كسي كتابت برآيد زيرا كه دست و پنجه مناسب ميخواهد و قوّه چشم و سر و گردن و كمر و طاقت نشستن ميبايد تا كتابت شود و نه هر كس نقش ميتواند كرد و نه هر كس ميتواند بافت و نه هر كس ميتواند زراعت كرد و نه هر كس متصل ميتواند سفر و تجارت كند و همچنين هر كسبي و صنعتي قوّه عضوي [ص 111] را و طاقت عضوي و مناسبت عضوي را ميخواهد و الا آن صنعت را بانجام نميتواند رساند البته چنانكه ظاهر است و ديگر نه هر صنعتي را هر سليقهٔ قبول ميكند بسا صنعتي كه انسان قبول آنرا نكند اگر چه بميرد پس بايد سليقِها هم مختلف شود و طبيعتها هم مختلف تا آن صنعت و آن كار بسليقه او روا باشد و بطبع او بچسپد و همچنين هر كاري قدري معيّن از هوش و فهم ضرور دارد چه بسيار كارها كه هوش چندان نخواهد و چه بسيار كارها كه هوش فراوان خواهد پس چه بسيار كسي كه هوش نجاري دارد و آنرا بانجام ميرساند ولي آهنگري نميتواند كرد و چه بسيار كسي كه علم نجوم ميفهمد و طب نميفهمد چه بسيار كسي كه ممكن نيست ملا شود ولي صنعتهاي ديگر اگر چه بسيار فهم خواهد بتواند كند و همچنين هر كاري يك طور فهمي ميخواهد و يك قدر معين هوشي ميخواهد پس از اين جهت هوش هر كس و طاقت و قوّه و بنيه هر كس بايد مختلف و بتفاوت باشد تا نظم عالم برقرار باشد و چون مردم از چهار خلط يعني صفرا و خون و بلغم و سودا خلقت شدهاند پس بايد اينها بكم و زياد باشد تا آنها تفاوت پيدا كنند كه اگر همه همسر داشتند همه مثل هم ميشدند پس چون اين چهار در مردم بتفاوت شد طبيعتهاي مردم مختلف شد و خُلق و خوي مردم بتفاوت شد هر كس كه صفراي او زياده باشد قدبلندتر و همتدارتر و كجخُلقتر شد و بكارهاي آتشي ميل بيشتر كرد و برياست و تكبر و بزرگي آشناتر شد و تنددستتر و جَلدكارتر شد مثلاً و هر كس خون او زيادتر شد چاقتر و كوتاهتر و معتدلتر و ملايمخُلقتر شد و بكارهاي هوائي ميل بيشتر كرد و بعيالداري و شهوت زن و فرزند مناسبتر شد و بزرگمنش و متواضعتر شد و در كارها فكر و عاقبتانديشي بيشتر كرد و هر كس بلغم او زيادتر شد چاقتر [ص 112] و چهارپهلوتر شد و بسيار با حلم و كسالت و مدارا و سست و پستهمتتر شد و تابع بودن و كوچكي كردن در نظر او بهتر شد و بكارهاي آبي مايلتر شد و دون همت و كوچكنفستر شد و طبيعت زنان در آن بيشتر پيدا شد و هر كس سوداي او بيشتر شد تيزهوشتر و مكّارتر و كوتاهاندامتر و خشك و لاغرتر شد و از مردم وحشت او بيشتر شد و كجخُلقتر شد و صاحبترستر و كارهاي مخفي را بيشتر دوست داشت و عاقبتانديشتر شد و كارهاي خاكي را بيشتر دوستدار و عمردرازتر شد و همچنين بجهت تفاوت اين چهار خلط مردم در رنگ و شكل و اندام و عقل و فهم و طاقت و قوه و بنيه مختلف و بتفاوت شدند و بسا كسي كه دو خلط او بيشتر است و بسا كسي كه سه خلط او بيشتر است و بسا كسي كه معتدل باشد پس چون مردم واجب شد كه شهري باشند و بر گرد هم جمع آيند و حكيم بجهت آنكه عيش و زندگاني ايشان بانجام رسد آنها را مختلف خلقت كرد در ميان ايشان لامحاله خلاف پيدا شود و نزاع و جدال درآيد چرا كه طبيعتهاي مختلف دارند و كار بتاراج و قتل و غارت رسد و از گرد آمدن در شهرها فساد بيشتر شود و اين معني باعث آن شود كه هيچكس ايمن از شرّ ديگري نباشد و شب خاطرجمع نخوابد و بر جان و مال خود ايمن نشود بلكه همه در زمان قليلي كشته و برطرف خواهند شد و عالم قرار نگيرد و حكمت تمام نشود پس در حكمت لازم شد كه در هر وقتي بلكه در هر شهري در ميان خلق بزرگي باشد و در طبيعت باقي از آن ترسي باشد كه از او بترسند و اطاعت او را كنند و آن بزرگ نگذارد كه در ميان ايشان خلاف و نزاع و قتل و غارت افتد راهها را امن كند و شهرها را امن كند تا بخاطر جمع هر كس بكار خود مشغول شود و معاملات و داد و ستد ايشان بطور نظم [ص 113] باشد تا زندگاني كنند و اگر بزرگ نبود و كسي از كسي نميترسيد مثل درندگان يكديگر را پاره پاره ميكردند و مثل حشرات و حيوانات هر كس ميرسيد ديگري را ميخورد و زن او را صاحب ميشد و اولاد معلوم نميشد و ارث و تربيت برطرف ميشد و رحم و محبت در آن هنگام كه هيچ كس قوم خود و فرزند خود را نشناسد تمام ميشد و عداوتها بالا ميگرفت و در يك روز همه تمام ميشدند پس لازم شد در حكمت حكيم كه در ميان آفريدگان بزرگي باشد كه در ميان ايشان حكم كند و نزاع و جنگ نگذارد در ميان ايشان كه هويدا گردد و هر خلاف كه در معاملات ايشان يافت شود آن بزرگ رفع آنرا نمايد و در اين دليل كه ما ياد كرديم هيچ دانا نتواند كه بحثي نمايد بلكه بر همه كس آشكارا و واضح ميگردد كه در اين بنياد و اين حكمت محال است كه بزرگتري نباشد چه گونه نه و حال آنكه خداوند عالم بر زنبوران پادشاهي قرار داده است بعد از اينكه خلقت ايشان براي پيدا شدن عسل شد بجهت مصلحتها و منفعتها پس ايشان هم بايستي كه شهري باشند يعني جمعي از آنها بر گرد هم جمع آيند تا عسل پيدا شود و اگر هر زنبوري در جائي ميبودي اين مصلحت عالم خراب شدي و ديگر عسل جمع نيامدي پس بايستي كه جمعي از آنها در يكجا جمع شوند تا عسل جمع شود و چون شهري شدند همان احتمال كه در بنيآدم گفتيم در اينجا هم همان احتمال پيدا شد بجهت اين بزرگتري براي ايشان لازم شد تا در ميان ايشان حكم كند و ايشان را گرد هم بدارد و همچنين ساير جانوران هر يك را يك نوع بزرگتري است حتي آنكه چون اعضاي تو هم بايستي كه بر گرد هم جمع باشند چون بنيآدم و تا بر گرد هم نباشند آن مصلحت كه در آفريدن فرزند آدم است بظهور نميرسد و اعضاي تو هم بايد شهري [ص 114] باشد لهذا در ميان اعضاي تو هم بزرگتري ضرور شد كه دل تو باشد و او در ميان اعضاي تو حكم ميكند و هر يك را بكار خود ميدارد چون دست تو را احتياج بچشم شود چشم را حكم ميكند كه در حاجت او رود و چون چشم تو را احتياج بگوش شود گوش تو را حكم كند كه حاجت چشم را برآورد و چون همه را حاجت به پا شود حكم كند به پاها كه حاجت باقي را برآورند بلكه اگر حاجت عضوي برَگي شود حكم بآن رگ كند كه حاجت آن عضو را برآور و اگر دل در ميان نبودي هيچ عضو حاجت عضوي ديگر برنياوردي و هيچ عضوي درد عضو ديگر را نيافتي و زبان او را نفهميدي و بر او ترحم نكردي حتي آنكه خلقت كل حيوانات نيز بر همين نهج است پس چون اين حكمت را يافتي كه هر جماعتي كه با هم بودن ايشان ضرور باشد بايستي كه در ميان ايشان بزرگتري باشد تا آنها را با هم بدارد و بكار يكديگر وادارد تا نظم عالم برقرار باشد و همين دليل هم بزرگتر دليلي است بر خداوند عالم كه چون شخص دانا و بينا در اين عالم نظر ميكند كه آفتاب و ماه و ستارگان و آسمانها و چهار جوهر آتش و باد و آب و خاك و كل جماد و نبات و حيوان و انسان همه بر وفق مصلحت هم و صواب و حكمت در حركت و سكونند و اختلاف فصلها و بادها و ابرها و بارانها و روز و شب همه بر وفق حكمت بوقت خود ميآيند و بوقت خود ميروند و در وقت خود ساكنند و در وقت خود متحرك ميباشند و همه حاجت يكديگر را برميآورند و بكار يكديگر ميآيند اگر هر يك آني از محل حاجت خود تخلف كند تمامي هلاك ميشوند و هر يك در وقت حاجت ديگري حاضر است و بخدمت و رفع حاجت او ايستادگي ميكند چون در اينها همه نظر كند ميفهمد كه يك نفر بزرگتري است كه همه را بكار ميدارد و در [ص 115] وقت حاجت هر يك آن ديگري را در كار رفع حاجت او ميدارد اگر نه كجا انسان زبان حيوان دانستي و كجا حيوان زبان انسان فهميدي تا باو بگويد رام شو براي من و صبر بر سنگيني بار من بكن و شب و روز بار مرا بهبر و كجا آن محبت بود تا اين صدمه را بخود بگذارد و كجا گياه زبان هر دو را فهميدي كه باو بگويند بروي از زمين و صبر كن تا تو را ما بخوريم و هلاك كنيم تا وجود ما برپا باشد و كجا همه زبان جواهر چهارگانه دانستندي كه بآنها بگويند كه بر حسب صلاح ما باشيد و همه با هم تركيب و مخلوط شويد تا ما برپا باشيم و هر يك هلاك شويد تا ما برقرار باشيم و كجا آنها زبان آفتاب و ماه و ستارگان دانستندي كه بگويند شما بر حسب مصلحت ما بگرديد و خود را شب و روز بتعب اندازيد و دمي آرام نگيريد تا ما برقرار باشيم پس چون همه بر حسب صلاح و حكمت در تعب كار ديگري و رفع حاجت آن هستند و بعضي هلاك ميشوند تا بعضي ديگر بوجود آيند عاقل ميفهمد كه در ميانه خدائي است يگانه كه او همه را بكار ميدارد و در حاجت ديگري ميدارد و خدا متعدد و بسيار نميشود چرا كه اگر بسيار بودندي بايستي كه شهري و با هم باشند تا كار عالم بگذرد و چون جماعتي شدند با هم مختلف شوند در طبع و خو و اخلاق و احوال و نزاع و جدال شود و باز بر آنها يكي ديگر بايد حاكم و خدا باشد تا آنها را بكار بگيرد و همچنين تا امر ميرسد بيكي و جدال نشدن با وجود جماعت شدن محال است چرا كه تعدد آنها از اختلاف طبيعتها شود و اختلاف طبيعتها باعث خلافها شود و محتاج بحاكم شوند كه بر ايشان فرمانفرما باشد لامحاله اگر چه دو پيغمبر هم در يك جماعت باشند لامحاله در مابين ايشان خلاف شود و بر يك چيز جمع نشوند البته بجهت آنكه [ص 116] بقدر اختلاف صورت آنها روح آنها مختلف است و چون روحها با هم مختلف شد فهمها با هم مختلف ميشود و چون فهمها با هم مختلف شد آنچه او ميفهمد و حكم ميكند غير آن است كه ديگري فهمد و حكم كند لامحاله و همين اختلاف است از اين جهت هرگز دو حجت بر يك قوم نشود مگر آنكه يكي در حيات ديگري رعيت باشد از براي آن ديگري و ساكت باشد و اگر گاهي بيني كه دو پيغمبر با هم خلاف نكنند بجهت آنست كه حاكم در ميان است و آن دو خدائي دارند و هر دو مطيع يك خدايند و اگر مطيع نبودندي اختلاف آنگاه ظاهر شدي باري كلام در اثبات خدا و توحيد نبود اما چون دليل يك جوره بود سخن باينجا كشيد و از آنچه ياد كرديم نيكو آشكار شد كه هر جماعتي را بزرگي ضرور است و الا آن جماعت از هم بپاشند و برطرف شوند پس جماعت بنيآدم را بزرگي ضرور است تا زندگي ايشان برقرار باشد و زنده باشند و از اين واضحتر مطلب نميشود چرا كه بچشم خود داري ميبيني .
فصل - طوري ديگر دليل آوريم تا از راه ديگر هم آشكارا شود . بدانكه بعد از اينكه دانستي كه خداي حكيم اين خلق را عبث نيافريده بلكه براي مصلحتي آفريده بجهت آنكه حكيم باين حكمت كار عبث نميكند پس بايد كه اين خلق باقي باشند تا آن فايده بظهور رسد بجهت آنكه كسي كه كوزه براي آب خوردن ميسازد بايد طوري بسازد و طوري نگاهداري كند كه بمصرف آب خوردن بيايد كه اگر طوري بسازد كه بآب نرسد يا آن را نگاهداري نكند تا وقت پيدا شدن آب آن كار لغو و عبث ميشود چنانكه واضح است و خداوند كه اين فرزندان آدم را آفريد بجهت مصلحتي بايد ايشان را بدارد [ص 117] و نگاهداري كند تا بآن كار آيند كه براي او خلق شدهاند و آنها باقي نخواهند ماند مگر آنكه از هر چه باعث فساد وجود ايشان است از آن دوري كنند و هر چه باعث صلاح و پاينده بودن وجود ايشان است آن را بكار برند و بآن عمل كنند و اين مطلب هم بسي واضح است كه اگر طفلي نادان را در بياباني بيندازي او چون نميداند كه چه بوجود او و هستي او ضرر دارد نميداند از چه دوري كند و چون نميداند كه چه باعث پايندگي اوست و صلاح وجود او در اوست نميداند بچه چيز نزديكي كند تا وجود او برپا باشد لهذا زيست نخواهد كرد مگر زمان قليلي و تلف ميشود و بآن خاصيت كه براي آن خلقت شده نخواهد رسيد و تو ميداني كه اين خلق اول نادان بودهاند و در اول خلقت زبان نميدانستند و صنعتها نميدانستند و از نيك و بد روزگار اطلاع نداشتند پس وجود ايشان برپا نميماند اگر كسي ايجاد نشده بود كه بايشان زبان بياموزد و بايشان صنعتها بياموزد و نفع و ضرر ايشان را بايشان بياموزد پس واجب است در حكمت الهي كه يك كسي در ميان خلق باشد كه نيك و بد و صلاح و فساد كار ايشان را بايشان بياموزد بلكه در هر عصري بايد يكي باشد كه صلاح كار و فساد كار ايشان را بايشان بياموزد چرا كه مصلحتها در هر عصري مختلف ميشود و در هر زماني بايد طوري سلوك كرد مزاجها ميگردد اخلاقها تفاوت ميكند طبيعتها تغيير ميكند پس مصلحتها ميگردد پس بايد در هر عصري كسي باشد تا صلاح هر عصري را باهل آن عصر بگويد و اگر تو ميبيني كه جمعي اطاعت بزرگان نميكنند و با وجود اين زندهاند و امر زندگي ايشان ميگذرد اين چند راه دارد يكي آنكه اگر حرف يك بزرگ را نشنيدند حرف بزرگ ديگر را شنيدند و اگر به پيغمبري نگرويدند به پيغمبري ديگر گرويدهاند و بواسطه [ص 118] بركت تعليم آن پيغمبر زندهاند و اگر حرف هيچ پيغمبري را نشنيدهاند حرف كساني را شنيدهاند كه آنها حرف پيغمبران شنيدهاند و باز از جهت عمل كردن آنها بحرف پيغمبران اگر چه از روي نفهميدگي است زيست كردهاند و لكن چه زيستني كه در زندگي ايشان خللها و خرابيها هست و اگر حرف پيغمبران ميشنيدندي هيچ خرابي در كار ايشان پيدا نشدي و امر زندگي ايشان در نهايت درستي ميگذشت پس اين فسادها كه حال در عالم ميبيني همه از نشنيدن حرف پيغمبران است و خلقت خدا كامل است در هر عصري پيغمبري آفريده كه كل صلاح آن عصر را او ميداند و او بخلق ميرساند و اگر سخن او را بشنوند امر ايشان بكلي اصلاح ميشود و اگر حرف آن را نشنوند و حرف پيغمبران سابق را بشنوند آنقدر ميشود كه زنده ميمانند و لكن زندگي ايشان كمال نخواهد پيدا كرد و مناسب اين عصر نخواهد شد و اين معني آخر باعث هلاكت در آخرت ايشان خواهد شد چنانكه خواهد آمد و چه گونه فهم مردم كفايت امر صلاح و فساد ايشان را ميكرد و حال آنكه حالا صد و بيست و چهارهزار پيغمبر و صد و بيست و چهارهزار وصي پيغمبر و چندين كرور حكما و علما آمدهاند و تعليم كردهاند و هنوز مردم خير و شر خود را ياد نگرفتهاند و اينهمه فسادها همه از آن است كه از پيغمبران درست ياد نگرفتهاند و كوتاهي كردهاند پس اگر هيچ كس هيچ چيز ياد ايشان نداده بود از كجا ميدانستند كه چه چيز خير ايشان است و چه چيز شر ايشان است بلكه مثل حيوانات در عالم راه ميرفتند پس اين مطلب واضح دليلي است كه واجب است كه در هر عصري معلمي از جانب خدا در خلق باشد كه صلاح و فساد خلق را بخلق برساند و بر خلق واجب است كه از او بپذيرند و او را اطاعت كنند تا بطور كمال زيست كنند و جان [ص 119] و تن ايشان براحت باشد و خير دنيا و آخرت را دريابند و آن معلمان پيغمبران هر عصرند كه خدا براستي آنها را فرستاده است و علامات و صفات آنها خواهد آمد .
فصل - اين دليلها كه ذكر شد از حكمت طبيعت خلق بود و اگر از دليل حكمت الهي خواهي تا بيناتر شوي پس هوش خود را جمع كن و گوش دار بآنچه ميگويم تا بهره بهبري و اميدوارم كه بزبان آساني بگويم تا بفهمي بدانكه چون دانستي كه خداوند عالم يگانه بيمانندي است كه از خلق او را شبيهي نيست و نوري است كه هيچ ظلمت در او نيست و علمي است كه هيچ جهل در آن نيست و قدرتي است كه هيچ عجز در آن نيست و شنوائي است كه هيچ كري در آن نيست و همچنين باقي كمالات پس او كمالي است كه هيچ نقص در آن نيست پس بدانكه اين خلق با اين اختلاف احوال را قابليت آن نيست كه هر كس فرمان او را بشنود و خطاب او را دريابد و مراد و مطلب و رضا و غضب او را برخورد و از او خبر آورد چرا كه اين گوشها را طاقت شنيدن صوت او نيست و اين چشمها را قدرت ديدن نور او نيست و اين عقلها را قابليت فهميدن مطلب او نيست نميبيني كه هيچ كس از خلق باين مقام نرسيدند پس بايد كه خداوند از ميان خلق خود برگزيند جماعتي را كه آنها از معتدلين خلق باشند و مزاج ايشان بهيچ طرف از طرفها مايل نباشد مگر آنكه هميشه رو بخداوند عالم باشند و آنها را طاقتي داده باشد كه آنها بتوانند وحي الهي را بشنوند و نور او را بهبينند و مطلب او را برخورند و چون وحي او را شنيدند و نور او را ديدند و مطلب او را فهميدند بخلق برسانند كه خداي شما از شما چنين ميخواهد و شما را باين امر فرموده است و حكم [ص 120] نموده است و فرموده كه صلاح شما در اين است و فساد شما در اين كه اگر چنين اشخاص نباشند و ساير خلق هم جاهل و نادان بصلاح و فساد خود و آنها را هم قدرت شنيدن از خدا نيست همه برطرف ميشدند و ميمردند پس لازم است در حكمت كه در هر عصري كسي باشد در ميان خلق كه آن قابل شنيدن از خدا باشد و بشنود و بخلق برساند و مثل آن را خدا در بدن خود تو زده است مثل اعضاي تو مثل رعيت است و مثل دل تو مثل پيغمبر و مثل روح اگر چه خدا را مثلي نيست و خلق مثل خدا نميشود و لكن از براي نزديك شدن فهم تو ميگويم مثل خداست پس بهبين كه اگر دل در ميان نباشد هيچ يك از اعضاي تو زنده نخواهند ماند اگر چه روح در عالم ارواح هست و اعضاي تو هم در عالم تنها هست ولي چون دل نيست در ميان اعضا خود نميتوانند نور روح را ديد و از او قبول كرد و از او شنيد بجهت آنكه چشم اعضا كثيف است و روح لطيف و گوش اعضا كثيف است و روح لطيف پس اينها نميتوانند كه از روح بهره برند مگر آنكه در ميان ايشان دلي باشد كه از همه جهت معتدل باشد و گرفتار هيچ طبيعتي نباشد كه آئينه سر تا پا نماي روح شود و نظرش بهيچ طرف نباشد و بكل خود رو بروح آورده باشد تا او بتواند كه از روح بهره بهبرد بعد او باعضاي تو بهره دهد و كلام روح را براي هر عضوي بلغت آن عضو شرح كند تا آن عضو از امر روح خبردار شود مثلاً اگر دل نبود اگر هزار بار روح ميگفت كه اي پا حركت كن نه پا صداي او را ميشنيد و نه از اراده او آگاه ميشد تا حركت كند ولي دل بجهت اعتدال و يگانگي و لطافت خود صداي روح را ميشنود و از اراده او آگاه ميشود و او به پا ميرساند كه روح ميگويد كه حركت كن آنگاه اگر مطيع است حركت ميكند [ص 121] و بفيض ميرسد و اگر فالج است و اطاعت نميكند از فيض بازميماند مقصود آنكه بايد دلي باشد كه از روح بگويد و از روح بشنود و از روح بفهمد و باعضا شرح كند و الا اعضا را آن قابليت نيست نميبيني كه اگر دل را از سينه آدم بيرون آورند آدم ميميرد و اگر صدمه بدل رسد انسان هلاك ميشود و اعضا چون مطيعند از هر كس بهپرسي چرا نظر كردي ميگويد دلم خواست چرا رفتي دلم خواست چرا گفتي دلم خواست چرا خوردي دلم خواست چرا نميخوري دلم نميخواهد چرا نميگوئي دلم نميخواهد و همچنين همه را بخواهش و نخواستن دل نسبت ميدهند الهي ما را چنان كن كه نباشيم مگر از اعضاي دل تو و نخواهيم چيزي را مگر بخواهش دل تو و حركت و سكوني نداشته باشيم مگر بميل دل تو برحمت تو اي رحمكنندهترِ همه رحيمان و اي بخشندهتر همه بخشندگان اما اگر از چشم كور بهپرسي چرا نمينگري نميتواند بگويد دلم ميخواهد و اگر از كر بپرسي چرا نميشنوي نميتواند بگويد دلم ميخواهد زيرا كه دلش ميخواهد كه بهبيند ولي چشم اطاعت نميكند و ميخواهد بشنود ولي گوش اطاعت نميكند و اعضاي صحيح مثل آنهاست كه به پيغمبران گرويدهاند و مطيع آنها شدهاند آنچه ميكنند بگفته پيغمبران ميكنند پس ميتوانند گفت كه دلمان ميخواهد يعني پيغمبر ما فرموده است و گفته او گفته خداي ماست پس كار ما همه بگفته خداست پس كار خداست و اما كار كافران بگفته پيغمبران نيست و آنها مثل عضوهاي عليل ميباشند كه بخواهش پيغمبران حركت نكردهاند پس بخواهش خدا حركت نكردهاند پس كار ايشان كار خدا نيست پس هر طاعت كار خداست و هر معصيت كار تو درياب اين نكتِهاي نغز را كه هر يك بابي است از علم خدا كه باين آساني حالي تو ميكنم و همه [ص 122] را بچشم تو مينمايم پس انشاء اللّه اينها را دلم خواسته است كه بتو بگويم و ميگويم و گر نه من كجا و اين زبان آسان معلوم است كه دل خواسته است الحمد للّه رب العالمين باري پس چون اعضا متعدد شدند و آنها را قابليت شنيدن از روح نيست چنانكه ميبيني دلي در حكمت ضرور شد و خدا خلق كرد و دليل بودن دل حركت اعضاي تو است بنهج حكمت و گر نه تو سينه كسي را نشكافتهٔ و با وجود اين ميداني كه دلي در سينه دارد باين دليل كه اعضاي او همه زنده و در حركت است پس اين فرزندان آدم را كه همه بر گرد هم جمع آمدهاند بجهت آنكه همه نادان و جاهل بدنيا ميآيند و تا آخر هم آن قابليت را بهم نميرسانند كه از خدا بيواسطه سخن بشنوند و مراد او را بفهمند پس در ميان ايشان دلي يعني پيغمبري لازم است كه او از خدا بيواسطه بگيرد و سخن خدا را بشنود و مطلب او را بفهمد و او بخلق برساند تا اين عضوها يعني بنيآدم بخواهش او حركت كنند و الا بايستي كه همه بميرند بجهت آنكه خير و شر خود را نميدانند و صلاح و فساد خود را نميدانند و با هم نميتوانند گرد آمد و زيست كرد و نزاع نكرد و بحكمت راه روند مگر به پيغمبري و لامحاله خدا بايد چنين پيغمبران فرستاده باشد و چنين واسطهگان در هر عصري باشند تا نظم عالم برقرار باشد و چه بسيار ظلم ميكنند اين بنيآدم بر خود و از چه فيضها محروم ميشوند كه اطاعت پيغمبران نميكنند و فرمانبرداري ايشان نمينمايند و پا به بخت خود ميزنند و مكافات آنرا هم دايم دارند ميبينند و با وجود اين آگاه نميشوند و رحم بر خود نمينمايند خداوند ما را توفيقِ اطاعت و فرمانبرداري ايشان دهد بحرمت همان بزرگان و برحمت خودش آمين يا رب العالمين .
[ص 123] فصل - چون دانستي كه اين پيغمبران حقيقةً چون دلند از براي خلق پس چنانكه واسطه فيض رسانيدن صلاح و فسادند كه آنرا عرب شريعت ميگويند و ناموس مينامند همچنين ايشان واسطه فيض خلق و رزق و زندگي و مردن و همه فيضها هستند زيرا كه چنانكه اين خلق را قابليت گرفتن از خدا و شنيدن از او نبود همچنين اينها قابليت رسيدن فيض هستي بايشان و رسيدن فيض روزي و رسيدن فيض زندگي و مردن بايشان هيچ يك را ندارند چنانكه در اعضا فهميدي كه هر فيضي از روح بآنها بواسطه دل ميرسد همچنين است در خلق هم هر فيضي كه بخلق ميرسد بايد بواسطه دل باشد پس پيغمبران چنانكه وجودشان در شريعت بكار است و در حكمت لازم است در ايجاد هم وجود ايشان لازم است پس اگر پيغمبران نبودندي احدي از اهل آسمان و زمين زنده نبودي و روزي نخوردي و خلق نشدي و فيضي باو نرسيدي و همه اين عالم و آن عالم بوجود ايشان برپاست چرا كه آنها دلند و در حكمت محال است كه از خداي بآن لطافت و احديت اين خلق باين كثافت بهره برند پس چه بسيار مردم جاهلند بحق پيغمبران و انكار ميكنند فضايل ايشان را و ضايع ميكنند حق ايشان را با وجود آنكه وجود ايشان بايشان برپاست و اگر دمي حجت خدا كه دل عالم است نباشد كل عالم از هم خواهد پاشيد چنانكه اگر دمي دل در اندرون كسي نباشد كل اعضاي او خواهد از هم پاشيد و گنديد و مرد پس باين دليلها واضح شد كه وجود پيغمبران در هر عصري لازم است و بناي عالم و اساس عيش بنيآدم بوجود ايشان برپاست و اگر بحول و قوه خدا دلم بخواهد جميع فضايل و مقامات پيغمبران و اوصياي ايشان و ساير بزرگان را بهمين بيانهاي واضح [ص 124] ميتوانم بيان كرد چنانكه موفق شدهام و در درسها و موعظِها بيان كردهام تا عوام و خواص فهميدهاند و ادله بر ثابت كردن پيغمبران بيشتر از آن است كه در اين كتابها بتوان نوشت زيرا كه
دل هر ذرهٔ كه بشكافي آفتابيش در ميان باشد
و از هر چيز ميتوان دليل بيرون آورد كه وجود پيغمبران ضرور است و بهمين قدر كه ياد شد اكتفا ميكنيم .
فصل - الحال ميخواهيم بيان كنيم صفات پيغمبران را ، پس بايد اول دانست كه پيغمبر بايد معصوم باشد و معصوم يعني نگاه داشته شده يعني خدا او را نگاه داشته باشد از جميع معصيتها و گناههاي كوچك و بزرگ كه خود او مردم را از آنها نهي ميكند و عملكننده باشد بهمه طاعتها كه خود او مردم را بآنها امر ميكند و ميفرمايد مگر در آن چيزهائي كه حكمش مخصوص خود پيغمبر باشد و از لوازم پيغمبري باشد پس در آنها مساوي با رعيت نباشد چرا كه از آنچه نهي ميكند معلوم است كه در آنها غضب خداست و باعث دوري از خدا ميشود و بآنچه امر ميكند معلوم است كه رضاي خدا در آن است و باعث تقرب بخدا ميشود پس اگر خود پيغمبر كارهائي كند كه باعث دوري از خدا ميشود و آن كارها را ترك كند كه باعث تقرب و نزديكي بخدا ميشود او لايق آن نيست كه واسطه ايجاد آفرينش شود و آوردن شريعت و دين خدا گردد چرا كه آن هم بسبب آن گناهان و ترك طاعتها از خدا دور است و كج است از راه راست و دل نيست آنگاه او و غير او را دلي ديگر ضرور است كه او واسطه باشد پس از اين جهت پيغمبر نميشود مگر معصوم از همه گناهان و ترك همه طاعتها و اين معني ظاهري است از براي عصمت [ص 125] كه فهم همه كس بآن ميرسد و الا عصمت را معنيهاي بسيار است شايد چند معني آنرا در اين رساله ياد كنيم و يكي ديگر از مقامهاي عصمت آنست كه در عصمت الهي درآمده باشد و عصمت الهي آنست كه از آلايش جميع خلق برتر شده باشد و اين عصمت الهي پائينترش مقام نور اللّه است كه پيش از اين ياد كرده شده است و آن نفس است كه هر كس آنرا شناخت خدا را شناخت و همان نفس عصمت خداست و خدا هر كس را ميخواهد نگاه دارد بآن نگاه ميدارد و معصوم كسي است كه صاحب آن عصمت يعني آن نفس باشد و آن عصمت بر ظاهر و باطن او مستولي شده باشد و حاكم گرديده باشد بر تمام هستي او و بالاتر از اين مقام عصمت اسمهاي خداست كه هر كس در آئينه وجودش اسمها و صفتهاي خدا عكسپذير شده باشد و نور آن اسمها و صفتها در ظاهر و باطن او تابيده باشد معصوم ميشود بعصمت خدا از جميع صفات خلق و آراسته ميشود بجميع صفات ربوبيت و پيراسته ميشود از جميع صفات مخلوقات مثل آن آئينه صافي كه در زير آفتاب گذارده شده باشد و عكس آن آفتاب در آن تابيده باشد كه بكلي رنگ و شكل آن رنگ آفتاب است و از خود رنگ و شكلي ندارد چنانكه شاعر گفته است :
ز بس بستم خيال تو تو گشتم پاي تا سر من تو آمد خورده خورده رفت من آهسته آهسته
و بالاتر از اين مقام مقام عصمت مسمي است و مسمي يعني صاحب اسم و چون بنده از التفات باسم و صفت بكلي درگذرد و از همه چشم پوشد و نفس خود را از آلايش همه اسمها و صفتها بهپردازد باين مقام رسد و اين مقام بالاترين عصمتهاست پس صاحب عصمت اول كسي است كه نور عقل در قلب [ص 126] او تابيده باشد زيرا كه عقل نوري است كه بآن طاعت خدا كرده شود و بهشت و خانه رضاي خدا بآن تحصيل شود پس هر كس صاحب عقل شد و حاكم و فرمانفرما در وجود او عقل شد بطوريكه نفس ضعيف شد در نزد آن و حكمي و تسلطي از براي آن باقي نماند معصوم ميشود از گناهان صغيره و كبيره بعصمت خدا و عصمت خدا در اين مقام خود عقل است كه خدا بعقل او او را نگاه ميدارد از همه معصيتها و اما صاحب عصمت ثاني كسي است كه نور فؤاد كه آن فؤاد نور خداست چنانكه پيش دانستي در قلب او تابيده باشد بطوري كه شدت نور آن نور عقل را برطرف كرده باشد مثل آنكه آفتاب هر گاه طلوع كند نور ماه بكلي پنهان ميشود و اثر سرد كردن آن هوا را زايل ميشود پس در قلب هر كس كه نور فؤاد ظاهر شد پرتو نور عقل در نزد آن زايل ميشود مانند چراغ در پيش آفتاب و حكم و تأثير از نور عقل ميرود و حاكم و فرمانفرما در ملك وجودش فؤاد ميشود كه مقام حب خداست پس هر گاه آتش محبت در كانون قلب كسي تابيد عقل و نفس را ميسوزاند و اثر از آنها ميبرد و اين محبت عصمت خداست كه خدا اين بنده را بمحبت خود نگاه ميدارد از هر چه غير خود است و او را دايم در سايه خود نگاه ميدارد و محب باين واسطه انس بهمان محبوب گرفته از غير وحشت خواهد كرد و محبوب را بر همه چيز ترجيح ميدهد و علي الدوام بخدمت او خواهد ايستاد و طلب رضاي او را ميكند و فرق مابين اين مقام و مقام عقل آنست كه صاحب مقام عقل باميد خدمت ميكند و صاحب مقام فؤاد بمحبت خدمت ميكند نه از راه ترس و نه از راه اميد طالب هيچ چيز جز محبوب خود نيست پس گويا بزبان حال ميگويد :
[ص 127]ترا خواهم نخواهم رحمتت گر امتحان خواهي در رحمت برويم بند و درهاي بلا بگشا
و اما صاحب مقام عصمت سيم كسي است كه محبت را فراموش كرده چرا كه گفتهاند كه محبت حجاب است مابين محب و محبوب پس از مقام محبت گذشته و خود را فراموش كرده و بغير نام و صفت خداوند هيچ در دل ندارد نه خود را ميبيند و نه اينكه محبتي هست همان صفت خود خداوند را ميبيند و نور آن صفت در قلب او تابيده و نور محبت و عقل در نزد او مانند نور چراغ در پيش آفتاب يا نور ماه در نزد خورشيد عالمتاب شده است و هيچ اثر از براي آن دو نمانده است و نميبيند مگر آن صفت را و نميشنود مگر آن نام را صدائي جز صداي او نميشنود و نوري جز نور او نميبيند گويا بزبان حال ميگويد :
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
و اين نور عصمت خداست كه خدا باين نور نگاه ميدارد شخص را از ديدن ماسواي نور او حتي از ديدن خودش و فعلش و قولش و ديدن خلق و كردارشان و گفتارشان و ميگويد :
يار بيپرده از در و ديوار در تجلي است يا اولي الابصار
و اين بسيار بالاتر است از مقام محبت و صاحب مقام اول را دوست خدا گويند و صاحب اين مقام را صفت خدا و اسم خدا گويند و جمال خدا نامند و صاحب مقام اول اين جمال را ديده و فريفته شده است و محبت بسبب اين جمال پيدا كرده است پس اين شخص معصوم است از دوست بودن و غير جمال و جلال و كمال بودن و اما صاحب مقام عصمت [ص 128] چهارم كسي است كه التفات از جمال و جلال و كمال برداشته و نور ذو الجلال در آئينه دل او تابيده بطوري كه جلال را پنهان كرده و شعاع ذو الجمال آنقدر در وجودش رخشان شده كه جمال را از خود پيراسته و اين مقام مقام سخن و گفت و گو نيست و بفهم و عقل و فؤاد نميتوان اين مقام را فهميد و بزبان حال صاحب اين مقام ميگويد :
ز بس بستم خيال تو تو گشتم پاي تا سر من تو آمد خورده خورده رفت من آهسته آهسته
و اين شخص معصوم و مطهر است از ديد انوار و اسمها و صفتها و جلال و جمال و كمال خداوند عالم و معني اين سخن نه آنست كه بنده چون باين مقام رسيد واصل ميشود چنانكه صوفيه خبيثه ميگويند كه بنده خدا ميشود نعوذ باللّه چرا كه آن كفر است و خلق حادث هرگز خدا نميشود و اينكه شخص نظر بچيزي بيندازد و از چيزي نظر بردارد واجب نيست كه او شود نميبيني كه يكدفعه تو خدمت سلطان را ميكني بجهت آنكه جايزه و انعام از او بگيري و يكدفعه محبت بسلطان پيدا ميكني كه نه بقصد جايزه خدمت ميكني بلكه محض دوستي او و ميل خودت كه در خدمت او باشي و خود خدمتت را ميخواهي نه جزاي او را و يكدفعه از اين مقام بالاتر ميروي و خود را دوست او نميداني آنقدر عظمت و جلال او در نظرت جلوه ميكند كه محبت را فراموش ميكني و از خود فراموش ميكني و مضمحل ميشوي در نزد او پس كسي ديگر باقي نمانده كه دوست بدارد و چون از اين مقام درگذري آنقدر ملتفت خود پادشاه ميشوي كه ديگر بفكر جلال و عظمت و جمال او نيستي همان خود او را ميبيني و بس و ديگر فكر اينكه اين شاه است و بزرگ است و صاحب جلال و جمال [ص 129] است نيستي چرا كه اينها همه غير از اوست پس او را ميبيني و بس و حالا در هيچ حال تو او نميشوي تو توئي و رعيت و او اوست و شاه تو ايستادهٔ و او نشسته پس هر چه هست در التفات است و تابيدن چيزي در دل و دل و تن تو از ميان نميرود پس صوفيه لعنهم اللّه اشتباه كردهاند و غلط فهميدهاند و اين نور عصمت خداست كه بنده خود را باين نور از غير خود نگاه ميدارد حتي اسمها و صفتها درياب كه اين مطالب بلند را در هيچ كتاب باين روشني نخواهي ديد و از هيچ خطاب نخواهي شنيد اگر چه عاميانه ميگويم ولي مطلبهاي بلند مينويسم هوش خود را جمع كن و از آنها بهره بهبر انشاء اللّه تعالي .