[ص 68] فصل - خداوند عالم را دو لوح است يك لوح بالاتر است و يك لوح پائين‌تر علم آن لوح بالا پيش خود خداست و علم لوح پائين را بملائكه خود و پيغمبران و امامان نشان داده در آن لوح بالا آنچه خواهد شد تا آخر همه نوشته است كه ديگر عوض و بدل نميشود و خدا همه را ميداند كه هر چيزي تا آخر چطور خواهد شد بسر ميرسد يا نميرسد تمام ميشود يا نميشود همه اينها در آن لوح بالائي نوشته شده است و اسم اين لوح را بعربي لوح محفوظ ميگويند يعني لوحي كه ديگر عوض و بدل نميشود و خدا آن را از عوض و بدل شدن نگاه داشته است و آن لوح علم خود خداست هيچ ملكي و پيغمبري آن را نميداند و اما لوح پائيني لوحي است كه خورده خورده در او چيزها نوشته ميشود گاه باشد كه امروز در او چيزي نوشته ميشود و فردا پاك ميشود و چيز ديگر نوشته ميشود پس‌فردا آن هم پاك ميشود و چيزي ديگر نوشته ميشود و همچنين هر ساعتي گاه باشد عوض و بدل شود و اين لوح علم عوض و بدل است كه بزبان عربي لوح محو و اثبات ميگويند يعني لوح پاك كردن و نوشتن كه هر ساعت آنكه نوشته بود پاك ميشود چيز ديگر نوشته ميشود مثَلِ اين دو لوح را از اين دنيا بياوريم كه بچشم به‌بيني مثلاً ديواري با آجر و گچ ساخته‌اند چون تو باين ديوار بگذري و در او فكر كني گوئي كه اين ديوار صد سال برپا خواهد ماند و در ذهن تو همين طور نقش ميشود و هر جا مي‌نشيني ميگوئي ديواري ديدم كه صد سال برپا خواهد بود ناگاه كسي رود و با كلنگ و تيشه پاي آن را خالي كند چون تو بر آن بگذري گوئي ساعتي ديگر خواهد افتاد پس آنچه اول در ذهن تو نقش بسته بود پاك شد و اين نقش دويمي [ص 69] نقش بست باز كسي اتفاق بيايد و پاي آن ديوار را بزودي با گچ و آجر دومرتبه بسازد و مضبوط كند باز چون تو بر آن بگذري در ذهن تو نقش مي‌بندد كه اين صد سال ديگر برپا خواهد ماند پس نقش اولي پاك شد و نقش دويمي نقش بست مثلي ديگر مريضي بيني در حال مردن گوئي دو ساعت ديگر ميميرد و در ذهن تو چنين نقش شود طبيبي آيد و او را معالجه كند و چاق كند چون او را به‌بيني ميگوئي از مردن جست و ديگر نميميرد ماري آيد و او را زهر زند چون او را به‌بيني نقش اول از نظرت پاك شود و نقش دويم شود كه ساعتي ديگر خواهد مرد پس لوح دويمي مثل همين ذهن تو باشد كه سر هم چيزها در آن نوشته شود و پاك شود باز چيز ديگري نوشته شود بهمين طور كه شنيدي و هر لحظه بر او چيزي نوشته ميشود و اما لوح اولي همه آنچه خواهد شد نوشته است مثلاً در مثل اولي نوشته است كه فلان ديوار روز شنبه چه گونه است و در يكشنبه چه گونه خواهد شد در دوشنبه چگونه سه‌شنبه چگونه و همچنين تا روز قيامت و تا ملك خدا هست همه چيز آنجا نوشته است و اما لوح دويمي هر روز كه پيش آيد همان حالتِ همان روز نوشته شود و چون ملائكه و پيغمبران و امامان بر آن لوح پائيني نظر كنند بينند كه نوشته است كه فلان ديوار صد سال برپاست و خبر دهند كه در لوح اينطور نوشته شده است و چون فردا شود آن اولي پاك شود و نوشته شود كه يك روز برپا ماند خبر دهند كه براي خدا بدا حاصل شد اول مقدر كرده بود كه صد سال ماند الحال مقدر كرد كه يك روز ماند باز چون پس‌فردا نظر كنند بينند يك روز پاك شده و پنجاه سال نوشته شده است گويند براي خدا بدا حاصل شد و باز پنجاه سال مقدر شد كه بماند و همچنين ساير چيزها و ملائكه و پيغمبران و امامان اين لوح [ص 70] پائيني را مي‌بينند و لوح اولي را خدا ميداند و بس و هيچ كس بر آن مطلع نيست جز خداوند عالم مگر هر كس را كه خدا بخواهد بخصوصه چيزي از آن لوح باو تعليم كند آنوقت همان قدر را ميداند نه زياده و هر وقت كه پيغمبري يا امامي از راه معجزه بخواهد خبري بدهد خدا از آن لوح اول باو ياد خواهد داد تا خلاف نشود و هر وقت كه معجزه نباشد و ضرور نشود بسا باشد كه علم آن لوح را باو ننمايد و همان علم لوح دويمي را بايشان داده و در شبهاي قدر احوالات آن سال تا شب قدر ديگر به پيغمبر و امامان نازل شود يعني آن احوالات كه ديگر عوض و بدل نميشود پس بتعليم خدا ميدانند آنچه در آن سال حكماً خواهد شد كه ديگر عوض و بدل نميشود و يك فرق مابين علم خدا و علم بنده همين است كه خدا علم بلوح محفوظ دارد و بنده ندارد مگر هر چه خدا بتعليم خاص تعليم فرموده باشد و قرآن بآن معني فرو فرستاده باشد و جميع آنچه خدا خلق كرده در آن لوح اولي است و آنچه ميخواهد از آن لوح نسخه برميدارد و براي امامان فرو مي‌فرستد و امامان آن را بعلم ياد ميگيرند اما بچشم نمي‌بينند اما لوح دويمي را بچشم مي‌بينند و واجب هم نيست كه هر چه در لوح دويمي است پاك شود و چيز ديگر نوشته شود اي بسا چيزي كه پاك شدني نيست و ائمه عليهم السلام آنها را هم ميدانند و همين قدر از معني بدا كافي است در مثل اين رساله .

فصل - بدانكه از جمله افعال خدا كه واجب است دانستن آن عدل خداست كه بداني كه خدا عادل است يعني هر چيزي را باندازه خود و در سر جاي خود خلق كرده و ظالم نيست خداوند كه چيزي را باندازه خود و در سر جاي [ص 71] خود خلق نكرده باشد و اصل سبب عدالت خدا آنست كه خدا غني است و كريم و هر كس كه اين دو صفت در او پيدا شد عادل ميشود چرا كه ظلم از احتياج پيدا ميشود و كسي كه احتياج ندارد بچيزي ظلم نخواهد كرد و كسي كه كريم يعني صاحب كرم شد عدل خواهد كرد و چون يافتيم كه خدا حادث و محتاج نيست و از همه كس و همه چيز بي‌نياز است چرا كه اگر محتاج بچيزي بود هستيش باو برپا بود و چون بخود برپاست از همه كس بي‌نياز است و چون از همه بي‌نياز شد ديگر حاجت بظلم ندارد و نفعي باو ندارد و در ذات او ميل بچيزي نباشد بجهت آنچه پيش دانستي پس ظلم نكند و چون كريم هم هست حاجت هر كس را بقدر قابليت او برآورد پس هر چيز را باندازه قابليت او عطا كند و در سر جاي خود گذارد وانگهي كه ديديم كه بندگان خود را بعدالت امر كرده و از ظلم نهي كرده و قبيح شمرده است پس چگونه ميشود كه ظلم را بر بندگان خود شايسته نداند و خود ظلم كند و او از هر قبيحي و نقصي پاك است چرا كه ناقص محتاج است و او غني است پس بايد خدا عادل باشد وانگهي خود را در كتاب خود و بر زبان پيغمبران خود باين طور ستوده پس حق است و صدق است و عادل است و هيچ دليلي براي صفات و كارهاي خدا بهتر از كتاب خدا و پيغمبر و امامان نيست و گفته همانها دليل عقلي است كه انسان يقين ميكند و ايشان گفته‌اند كه خدا عادل است پس يقين عادل است و ظالم نيست پس برهان حقيقي همان فرمايش پيغمبران است بعد اگر كسي بعقل خود هم فهميد خدا را شكر كند و الا بر همان طريقه بايد ثابت باشد و اگر گاهي مطلبي را بعقل نفهميد يا آنكه اشتباهي فهميد بايد از عقل خود و اشتباه خود دست بردارد و بهمان گفته امامان و پيغمبران عمل نمايد و نهايت [ص 72] اقرار بعدل خدا آن است كه تهمت بخدا نزني و آنچه خود بخود نسبت نداده تو باو نسبت ندهي و آنچه پيغمبران باو نسبت نداده‌اند تو باو نسبت ندهي اين مسئله را نيك درياب كه بسيار مسئلِها بهمين مسئله فهميده ميشود اگر اين را درست نفهمي بسيار مسئلِها از دست تو خواهد رفت چنانكه بعضي خواهد آمد .

فصل - بدانكه بعضي از علما عدل را از اصول دين شمرده‌اند بخصوصه و ذكر باقي صفات و افعال را نكرده‌اند در اصول دين پس گفته‌اند كه اصول دين پنج است توحيد و عدل و نبوت و امامت و معاد و چون نيك نظر كني با وجودي كه همه گفته‌اند كه اصول دين را بايد خود انسان بدليل بفهمد و نبايد پيروي كسي را در آن نمايد نبايد پيروي ايشان در اين امر بي‌دليل نمود مگر آنكه دليلي داشته باشي و الحال ميگوئيم اما معرفت خدا شكي در آن نيست كه لازم است و از اصول دين است و خدا را صفات بسيار و افعال بيشمار است و شكي نيست كه واجب است شخص همه كمالات را از براي خداي خود ثابت كند و هر چه نقصي و حاجتي است از خداي خود دور كند پس واجب است كه بداني خداوند دانا و بينا و شنوا و تواناست و همچنين بداني كه خدا عدالت‌كننده و بخشش‌كننده و آمرزنده و عذاب‌كننده و مهربان و انتقام‌كشنده و خلق‌كننده و رزق‌دهنده و ميراننده و زنده‌كننده است و همچنين باقي صفات و كارها پس اگر كسي يكي از اينها را اقرار نكند و انكار نمايد از اسلام بيرون ميرود و كافر ميشود و اقرار بهمه اينها واجب است پس خصوصيتي از براي عدل در ميان اين صفات نيست همه را بايد شخص بشناسد پس اگر خواستند اصول دين را بطور [ص 73] مختصر بگويند همانكه گفتند شناختن خدا كافي است در همه صفات چرا كه خدا بايد همه صفات نيك را داشته باشد و اگر بطوري ميخواهند بگويند كه هر چه واجب است گفته باشند چرا باقي صفات را نگويند بايد همه را بشمرند و بطور آنها هر كس اصول دين را بداند ديگر مؤمن است و مي‌پرسيم كه شما ميگوئيد يكي از اصول دين توحيد است يعني اقرار بيگانگي خدا و يكي ديگر عدل است يعني خدا ظلم نميكند و هر چيز را چنانكه بايد خلق ميكند و ديگر چيزي از صفات خدا در اصول دينشان مذكور نيست پس بايد كه اگر كسي بگويد خدا يك است و عادل ديگر واجب نباشد كه بداند كه خدا كور است يا بينا و بايد اگر بگويد كه خدا كور است مؤمن باشد و اصول دينش درست باشد نعوذ باللّه و اگر بگويد خدا جسماني است يا خدا ميميرد و فاني ميشود اصول دينش درست باشد چرا كه توحيد و عدل را اقرار دارد و باقي كه از اصول دين نيست پس همچنين كسي بايد اصول دينش درست باشد و ديگر اگر در فروع دين اختلافي باشد ضرر بايمان ندارد چنانكه كل علما اختلاف در فروع دين كرده‌اند و همه مؤمن ميباشند پس اگر كسي بگويد كه خدا كور است يا كر است يا فاني ميشود ديگر ضرر بدينش ندارد چرا كه اصلش درست شده است زيرا كه اصل دين بمنزله تن درخت است و فرع دين بمنزله شاخه پس اگر شاخه را ببري درخت نميخشكد و اگر تن درخت و ريشه او را ببري درخت ميخشكد الحال اگر اصل دين همين توحيد و عدل باشد پس هر كس اين دو را اقرار كرد ديگر شاخ و برگ دينش كم و زياد اگر بشود بايد از دين بيرون نرود و باطل بودن اين قول بسي واضح است كه هر عاقلي مي‌فهمد و اما آنكه ما گفتيم اول اصول دين شناختن خداست گويا همه صفات را گفته‌ايم بجهت [ص 74] آنكه اگر كسي ادعا ميكند كه من زيد را درست ميشناسم بايد همه صفات و علامتهاي او را بگويد پس اگر بگويد زيد كور است معلوم است زيد را نشناخته و اگر بگويد كر است يا ظالم است و عادل نيست يا بگويد در او چيزي كه دروغ باشد معلوم ميشود كه زيد را نشناخته پس ما كه گفتيم كه اول شناختن خداست گويا همه صفات را گفته‌ايم از عدل و غيره پس آنها حقيقةً از اصول دين كم كرده‌اند و خلاف اجماع كل شيعه ميگويند و قول ما موافق كتاب خدا و سنت پيغمبران و امامان است دليل ديگر كه اين طريقه كه ايشان گفته‌اند طريقه سنيان است و در كتابهاي احاديث شيعه نيست اگر يكي از ايشان راست ميگويد يك حديث از كل كتابهاي شيعه بيرون بياورد كه امامي گفته باشد كه اين دو بخصوصه از اصول دين است آنگاه ما تصديق كنيم پس اگر نياوردند بدانيد كه اين محض هواي خودشان است و حقيقت آن است كه چون سابق بر اين مردم سني بودند و اين طريقه سنيان بود و بعد هم كه شيعه شدند همان كتابهاي آنها را ميخوانند و همان دليلهاي آنها را مي‌آورند از اين جهت چنين گفتند آخر اگر اين دو بخصوصه از اصول دين بود و ديگر چيزي از اصول دين نبود پس چرا پيغمبر كسي را كه مسلمان ميكرد اين دو را بخصوصه باو نميفرمود و امامان اينهمه مردم را كه شيعه كردند و مسلمان كردند اين دو را بخصوصه بايشان نمي‌فرمودند بلكه آنچه از كتاب خدا و سنت رسول برميآيد اقرار بهمه صفات خدا واجب است و چون طول داشت شمردن همه آنها ما همه را در يك كلمه جمع كرديم و گفتيم شناختن خدا تا همه را گفته باشيم و اصول دين را اگر بخواهي يكي يكي بشمري از چهارهزار هم ميگذرد چه جاي چهار يا پنج پس آنها از اصول دين كم كرده‌اند كه همين دو صفت را گفته‌اند و بحثها بر [ص 75] ايشان بايد كرد زيرا كه ما منكر نيستيم كه عدل از اصول دين است و ميگوئيم كه هر كس عدل را از اصول دين خود نداند كافر است و همچنين اگر كسي فضل را از اصول دين نداند و مغفرت و رحمت و خالقيت و رازقيت و عالميت و كامليت را از اصول دين نداند كافر است يقيناً و همچنين همه كمالات خدا را اگر از اصول دين نداند و از اصول دين خود قرار ندهد كافر است پس ما عدل را از اصول دين ميدانيم و آنها باقي صفات را از اصول دين نميدانند پس بحث آنها با ما كه شما عدل را از اصول دين نميدانيد افتراست و كذب است كه از راه عداوت بما نسبت ميدهند و اما آنها باقي صفات را از اصول دين نميدانند و بر همه كس آشكار است و باطفال خود تعليم ميكنند و همين ترا بس است كه اگر حق بود حرف ايشان يك حديث بگفته آنها مي‌بود و اگر آنها دل‌سوزترند بر دين خدا و پيغمبر و امامان آن دعواي غريبي است و اگر دل‌سوزتر نيستند پس چرا خدا در قرآن نگفته و پيغمبري كه دين و ايمان آورد و بضرب شمشير دين حالي مردم كرد چرا چنين حرفي نزد و اين همه امامان كه آمدند و از جانب خدا مأمور بودند كه دين بمردم بياموزند چرا چنين حرفي نزدند همه كوتاهي كردند در دين خدا و اينها دل‌سوزي ميكنند اين حرف عجيبي است و اما بحثي كه دارند كه شيخ مرحوم اعلي اللّه مقامه در كتاب حيوة‌النفس كه در اعتقادات نوشته است نفرموده است كه اصول دين چهار است و او هم پنج فرموده است بحثي است از روي ناداني بما كرده‌اند چرا كه اولاً ما كه انكار نداريم كه عدل از اصول دين است و اقرار داريم آنها انكار باقي صفات را دارند كه از اصول دين باشد و شيخ در حيوة‌النفس نفرموده است كه ديگر چيزي از اصول دين نيست همين است و بس نهايت شرح احوال [ص 76] عدل خدا را كرده است و درست فرموده است و البته معرفت عدل واجب و از اصول دين است و حرف ما آن است كه ديگر صفات هم از اصول دين است و شيخ صفات بسيار ديگر هم ذكر فرموده است از كمالات خدا عدل هم يكي از آنهاست و شرح فرموده است و ثانياً آنكه شيخ در اول كتاب حيوة‌النفس فرموده است كه اين كتاب در بيان بعض از واجبات اصول دين است نه همه پس بعضي را ذكر فرموده و بعضي را بجهت اختصار ذكر نفرموده است و ما مخالف او نگفته‌ايم حاشا و ما مخالف او را در اصول دين بر خلاف حق ميدانيم و تمام اصول دين او را حق ميدانيم و ما بر مذهب او از غير آگاه‌تريم و بارث علم او را از او دريافته‌ايم و وارث علم او مائيم نه غير ما هر كه خواهد اقرار كند و هر كه خواهد انكار نمايد پس آنها نميتوانند كه بكتاب شيخ بر ما بحث نمايند و همچنين نميتوانند كه از رساله اعتقادات فارسي سيد مغفور رفع اللّه شأنه بر ما بحث كنند زيرا كه وارث علم او مائيم و بايد مذهب او را از ما آموخت و ما مخالف او را در اصول دين مخالف حق ميدانيم چه گونه خود مخالفت او ميكنيم و علم ما مشافهةً و سينه بسينه از علم اوست چگونه مخالف او ميشود پس آنچه آن بزرگوار در كتاب اعتقادات فارسي فرموده‌اند بعض از اصول دين است و باقي را بطور مختصر فرموده‌اند هر كس از روي انصاف نظر كند ميفهمد پس مبادا كه در آنچه بيان كردم شك و ريبي كني يا رد كني كه بر كتاب خدا و سنت رسول (ص) رد ميشود چرا كه من بآن دو اعتماد و اعتقاد كرده‌ام و از آن دو بيان كرده‌ام در حديث است كه هر كس دين خود را از دهن مردم بگيرد همان مردم هم او را از دين ميتوانند برگردانند چرا كه از آنها آموخته بود و هر كس دين خود را از كتاب خدا و سنت [ص 77] پيغمبر بگيرد اگر كوه از جاي خود كنده شود او از دين خود برنميگردد پس سعي كن و دين خود را از كتاب و سنت بگير نه از دهن مردم آنچه ايشان گفته‌اند از كتابهاي سنيان است و اينك كتابهاي سنيان حاضر است كه آنها همين طور گفته‌اند و تو ميداني كه سنيان هميشه عداوت با خانواده پيغمبر داشته‌اند و دارند و هميشه برعكس ايشان ميگويند حتي آنكه از ابوحنيفه پرسيدند كه چشم را در حال سجده بر هم بايد گذارد يا باز بايد كرد گفت واللّه نميدانم كه حضرت صادق عليه السلام چه ميگويد اگر ميدانستم كه او چه ميگويد من البته برعكس او ميگفتم و مي‌آمدند سنيان و از حضرت امير عليه السلام مسئله ميكردند هر چه ميگفت برعكس آن ميكردند اين هم از همان جوره است اگر شيعهٔ هر چه امام تو گفته است بگير و باقي را واگذار هر كس هر چه ميخواهد بگويد ترا با ابوحنيفه و شافعي كاري نباشد و همچنين است صفات ثبوتيه و سلبيه كه گفته‌اند بعينه مذهب سنيان است و از كتابهاي سنيان است و احاديث اهل بيت عليهم السلام از اين جور سخن خالي است مثلاً گفته‌اند صفات ثبوتيه هشت است عالم و قادر و حي و مريد و مدرك و قديم و متكلم و صادق نميدانم اين حرف چه معني دارد كه صفات خدا هشت است اگر ميگويند كه همه صفات خدا هشت است نعوذ باللّه باقي كمالات خدا كو مثل بينا و شنوا و خالق و رازق و محيي و مميت و باقي كمالات كه از هزارهزار افزون است زيرا كه صفات خدا نهايت ندارد پيغمبر صلي اللّه عليه و آله فرمود خدايا من نميتوانم صفات تو را بشمارم چگونه اين جماعت هشت شمردند و باقي كجاست اگر ميگويند اينها صفات ذاتي خداست پس مريد و مدرك و متكلم و صادق را چرا اينجا شمردند و حال آنكه احاديث اهل بيت عليهم السلام بسيار وارد شده است كه اينها [ص 78] صفات فعلي خداست نه ذاتي و حضرت امام رضا عليه السلام در اين خصوص با علماي مخالفين بحثها كردند تا بگردن همه گذاردند كه مريد صفت فعلي خداست نه ذاتي و بطوري هم كه پيشتر موافق كتاب خدا و سنت رسول صلي اللّه عليه و آله براي تو گفتم ميفهمي كه اين صفت فعلي خداست چرا كه صفت فعلي آن بود كه اگر خدا را بآن يا بضد آن وصف كني نقص نباشد الحال ميگوئي خدا اراده كرد و اراده نكرد چه نقص دارد ميگوئي خدا تكلم كرد و تكلم نكرد و صادق هم فرع كلام است و كلام راست و دروغ ميشود اگر تكلم حادث شد و صفت فعلي شد پس صادق بعد از كلام است نه پيش و مُدرِك هم يعني دريابنده و آن هم بعد از آن است كه چيزي باشد و خدا دريابد تا چيزي نباشد دريافتن بي‌معني است پس اينها همه صفت فعلي است از اين گذشته باقي صفات ذاتي كو مثل رب و سلطان و والي و سميع و بصير و واجب و ثابت و دايم و ابدي و قاهر و غالب و سيد و احد و صمد و امثال اينها پس شمردن اين هشت بخصوصه بي‌معني است و اگر خواسته‌اند مختصر كنند و اصل آنها را بگويند قادر از همه كفايت ميكرد بلكه قديم از همه كفايت ميكرد زيرا كه قديم كسي است كه همه صفات را داشته باشد بلكه اگر هر يك از صفات ذات را ميشمرد كفايت ميكرد بجهت آنكه همه عين ذات است و ذات يكي پس همينكه ذات ثابت شد همه صفات ذات معلوم شده است و اگر مقصودشان صفات فعلي شمردن است پس صفات ذاتي را چرا شمرده‌اند و باقي صفات فعلي كه از شماره بيرون است كجاست باري اين كلمه‌ايست كه سنيان از روي جهالت گفتند و جمعي هم از روي جهالت پيروي ايشان كردند و همچنين صفات سلبيه خدا كه گفته‌اند هفت است مركب و جسم و مرئي و محل‌دارنده و [ص 79] شريك‌دارنده و مخلوق و معاني اگر مقصودشان آن است كه همه صفات سلبيه از خدا را بگويند كه لايق خدا نيست پس باقي كو و خدا از همه صفات مخلوق پاك است خصوصيتي باين هفت ندارد و اگر مقصودشان مختصر كردن است همان كه گفتند مركب نيست كفايت از همه ميكرد زيرا كه يك حقيقي صفت خداست و در مخلوق يكِ حقيقي نيست يا آنكه ميگفتند از صفات خلق برتر است بطور مختصر پس اينكه صفات سلبيه خدا هفت است بي‌معني است هوش دار و نفهميده پيروي سنيان مكن و پيروي كسانيكه از راه ناداني پيروي آنان كردند مكن هر كس سخنش موافق كتاب خدا و سنت رسول و ائمه هدي عليهم السلام است قبول كن و هر كس مخالف آنها ميگويد قبول مكن كجا حديثي دارند يا آيهٔ دارند كه صفات ثبوتيه هشت و سلبيه هفت است اگر يك آيه يا يك حديث آوردند ما اطاعت كنيم ولي من ميگويم كه صفات سلبيه خدا بعدد ذره‌هاي مخلوقات است آنچه در مخلوق يافت شود در خدا جايز نيست و چندين آيه و حديث بر اين معني شاهد است و هر چه در مخلوق جايز نيست و ممكن نيست در خدا ثابت و واجب است و چندين آيه و حديث بر اين مطلب گواه است كه مكرر در مباحثها و درسهاي خاص و عام بر علما و غيره حجت كرده‌ام و همه را الزام نموده‌ام و اين صفات ثبوتيه و سلبيه از اعتقادهاي سنيان است و در كتب ايشان چون اول مردم سني بودند و آخر هم كه شيعه شدند همان كتابها را خواندند و همان حرفها را زدند و چه بسيار از گفتار و كردار خلق هنوز مانند سنيان است كه دخلي باعتقاد ندارد كه در اين كتاب ما بنويسيم پس هوش خود را جمع كن و به‌بين كه را مي‌پرستي و امت كيستي و شيعه كي و همانها را اطاعت كن ،

[ص 80]

يكدم بخود آي و به‌بين چه كسي بكه بسته دل و بكه هم‌نفسي

تا كي باشي چو خرمگسان لرزي بر سر فضلات كسان

فصل - در بيان جبر و تفويض است و اين مسئله‌ايست بسيار بسيار مشكل و احدي از علما نتوانسته حل آن نمايد تا زمان شيخ مرحوم اعلي اللّه مقامه و آن بزرگوار حل اين مسئله را فرموده‌اند و بعد هم هر كس از ايشان بتعليم خاص تعليم گرفته باشد فهميده و الا نفهميده است و نخواهد فهميد و معني جبر بفارسي زور است و معني تفويض واگذاشتن و مقصود آنست كه خدا بزور كسي را خوب و بد نكرده و امر كسي را هم بخود او وانگذاشته است و اين مسئله آنقدر مشكل است كه از هزار حكيم يكي بحقيقت آن نميرسد ،

در اين ورطه كشتي فرو شد هزار كه پيدا نشد تختهٔ بر كنار

و از براي اين مسئله دو جوره بيان است يكي آنكه حقيقت آن را بفهمي و بداني كه چگونه است و يكي آنكه يقين كني كه خلقت بزور نيست و امر هم بمخلوقات واگذار نشده است بلكه بيك طوري است كه نه زور است و نه واگذار و اما كيفيت آنرا نفهمي مثل اينكه يقين كني كه هندوستان شاهي دارد اما چه شكل است و چطور است نداني و همين قدر در تكليف و درست كردن اعتقاد بس است اگر چه طور آن را نداني و باز مثل آن آن است كه يقين داري كه پلو پخته ميشود و ميتوان پخت پلو را اگر چه طور پختن آن را نداني الحال اگر ما دليل آورديم كه پلو را ميتوان پخت بطوري كه يقين كردي بعد كيفيت پختن آن را ياد تو ندهيم نبايد كه تو از اصل اعتقاد آنكه پلو پخته ميشود برگردي و همچنين ما در اين رساله دليل مي‌آوريم براي تو تا يقين كني كه خلقت خدا بزور نيست و خدا بزور و جبر كسي [ص 81] را خوب و كسي را بد نكرده و واگذار هم نكرده به بندگان خود كه هر كس بخواهد خوب شود خودش خوب بشود و هر كس بخواهد بد شود خودش بد بشود ديگر خواهش خدا در ميان نباشد و اگر نگوئيم كه حالا كه نه اين است و نه آن چه طور است و تو نفهمي كه چه طور است نبايد از آن يقين كه نه اين است و نه آن برگردي چنانكه گفتيم پس هوش خود را جمع كن كه اين مسئله بسيار مشكل است و اميدوارم بحول و قوه خدا كه بطور آسان عاميانه براي تو بنويسم پس بدان اول كه شكي نيست در اين كه پيغمبران از جانب خدا آمده‌اند چنانكه پيش گذشت و بعد از اين هم خواهد آمد و شكي نيست كه پيغمبران مردم را بسوي خدا خواندند و حكمهاي خدا را به بندگان رسانيدند و گفتند كه هر كس اطاعت كند خدا او را به بهشت خواهد برد و نعمت جاويد باو عطا خواهد كرد و هر كس اطاعت نكند خدا او را بجهنم خواهد برد و عذاب جاويد و پاينده باو خواهد كرد و شكي نيست كه آنها راستگو بودند و دروغ نگفتند و مردم را گول نزدند بلكه چه بسيار از نعمتها را در همين دار دنيا براي اطاعت‌كنندگان مهيا كردند و چه بسيار از غضبهاي خدا را در همين دنيا از براي سركشان نازل كردند و چه بسيار اقوام كه هلاك شدند بواسطه سركشي مثل قوم نوح و هود و صالح و شعيب و امثال آنها پس جمعي را بغضب گرفتار كردند و جمعي را از بلاها و محنتها نجات دادند مثل قوم يونس و قوم موسي در اول امر و همچنين ساير قحطها و غلاها و بلاها كه بواسطه انبيا برطرف شد پس اين پيش چشمها بود كه انكار بردار نيست و كتابهاي آسماني باين مضمونها نازل شده است پس همين دليل ظاهري است كه بجبر و زور خدا كسي را بد و خوب نكرده چرا كه اگر خدا بزور قوم نوح را كافر [ص 82] و بد كرده بود چگونه ايشان را غرق ميكرد بآب و اگر مثلاً قوم عاد را بزور بد كرده بود چگونه ايشان را به باد هلاك ميكرد و همچنين پس چگونه ميشود كه عادلي دست و پاي كسي را ببندد آنگاه امر كند كه بدو چون ندود آنرا هلاك كند و كدام ظلم از اين بالاتر ميشود و كدام عمل از اين قبيح‌تر است كه بزور مردم را كافر بيافريند و چون كافر شوند آنها را بكشد و عذاب كند آيا تو بر خود همچنين قبيحي را روا داري كه بر خدا روا داشته باشي پس به‌بين كه جمعي از صوفيه كه خدا ايشان را رسوا كند چگونه بجبر قائل شده‌اند و باين واسطه خدا را نسبت بقبيح داده‌اند و پيغمبران را باين واسطه تكذيب كرده‌اند و دروغگو شمرده‌اند خدا لعنت كند ايشان را كه بهيچ ملتي و مذهبي دين ايشان درست نمي‌آيد و در همه مذهبها كافرند پس باين دليل واضح يافتي كه خلقت بزور و جبر نيست و نه اين است كه خدا كسي را بزور خوب كرده باشد و بزور بد كرده باشد و با وجود اين جمعي را عذاب كند و جمعي را نعمت دهد و اما واگذار هم نيست باين جهت كه چگونه ميشود كه مخلوق خالق باشد و مخلوق بتواند از براي خود ايمان بيافريند و كفر بيافريند و از براي خود اطاعت بيافريند و سركشي بيافريند و شريك خدا باشد در خلقت خدا چيزي خلقت كند و او هم چيزي آخر نه اينكه كفر يك چيزي است و حادث هم هست پس بايد خالق داشته باشد و ايمان هم حادث است بايد خالق داشته باشد و معصيت هم چيزي است و طاعت هم چيزي و نيكي هم چيزي و بدي هم چيزي و همه حادث ميباشند پس بايد خدا خالق همه باشد و بدليل و برهان پيش از اين گفتيم كه خالق همه چيز خداست و در كتاب خود فرموده كه آفريننده همه چيز خداست و اين همه خوبي و بدي چيزي هستند پس آفريننده همه خداست [ص 83] پس همه سعادت و شقاوت و طاعت و معصيت و نيكي و بدي را خدا آفريده هر كس غير از اين بگويد شريك در كارهاي خدا با خدا قرار داده است و مشرك است بخداي يگانه و اين مذهب مذهب مجوسان است از اين جهت روايت شده است كه پيغمبر فرموده است كه كساني كه امر را واگذار بمخلوق ميدانند مجوسان اين امتند چرا كه آنها ميگويند كه عالم دو خالق دارد يكي يزدان و يكي اهريمن پس اين مطلب را هم يافتي كه باطل است يقيناً و خدا را شريك نيست و همه پيغمبران و كتابهاي آسمان چنين گفته‌اند كه خدا شريك ندارد در خلقت و خودش بيگانگي خلقت‌كننده هر چيزي است پس چون نه زور شد و نه واگذار بايد امري ديگر باشد كه نه زور باشد و نه واگذار چرا كه هر دو كفر است و آن امر سيومي ايمان است و اما آنچه قومي از جهال گمان كرده‌اند كه زور خالي نيست و واگذار خالي نيست و لكن از هر دو جمع شده است كه هم زور است و هم واگذار يا قدري از زور است و قدري واگذار پس اين قول باعث دو كفر است و مثل آن است كه يكي بگويد نه مذهب يهود خوب است نه مذهب نصاري بلكه هر دو با هم خوب است يا بگويد نه شراب خوب است و نه بنگ هر دو با هم خوب است و باطل بودن اين قول حاجت باظهار ندارد و اين باعث دروغگو شمردن پيغمبران و باطل دانستن كتابهاي آسمان ميشود پس نه زور است و نه واگذار بلكه يك طوري است غير از اين دو طور اما آن چه طور است بيان آن مشكل و فهميدن آن مشكل‌تر است و اگر طور آن را نفهمي و همين قدر بداني كه يك طوري است كه نه زور است و نه واگذار كافي است و اين يقين را به نفهميدن آن طور باطل مكن چنانكه يقين به پلو پختن را به ندانستن طريقه پختن باطل نبايستي بكني [ص 84] زنهار زنهار كه گوش بسخن صوفيان در اين مسئله نكني كه راه آتش است و مخلد خواهي شد در آتش جهنم و آن بي‌دينان اين مسئله جبر را مايه عرفان خود كرده هر وقت ميخواهند عرفاني ببافند اين مسئله را ميان مي‌آورند و همه تقصير را بگردن خدا مي‌گذارند و اين از آن جهت است كه نفس هرگز نميخواهد كه اقرار بتقصير در هيچ كاري كند چنانكه مي‌بيني و ميخواهد سعي كند و كاري نمايد كه تقصير بگردن خدا باشد و هيچ تقصيري از جانب او نباشد لهذا اين مسئله جبر را بلفظهاي انشا و شعر جلوه ميدهند و در مجالس و محافل ميگويند و ميخوانند و ساير نفوس هم كه همه يك طورند حلاوتي از آن درمي‌يابند و اين را مايه علم و پايه عرفان خود قرار داده‌اند و شعرها گفتند كه :

گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ تو در طريق ادب كوش و گو گناه منست

و گفتند كه :

هر آنكس را كه مذهب غير جبر است نبي گويد كه او مانند گبر است

و دروغ گفتند نبي هرگز چنين نفرموده است تهمت زدند بلكه روايت شده است كه آنكه گويد امر واگذار است او گبر است و غير از جبر واگذار هست و مذهب حق هم هست پس اينها از راه نادرستي در دين خدا گفتند كه پيغمبر گفته است كه مذهب هر كس غير جبر باشد او گبر است و نبي صلي اللّه عليه و آله هر كس غير جبر گويد نگفته بلكه هر كس بطور واگذار گويد فرموده است و آنها هم برادران جبريان مي‌باشند پس جبر باطل و تفويض باطل و حق چيزي غير از اين هر دو نه حاصل از هر دو .

فصل - اميدوارم كه بطوري آن قسم سيوم را بيان كنم كه بفهمي و چندان جاهل هم [ص 85] نماني بدانكه در اين مسئله شكي نيست كه هر چه غير از خداست خلق خداست خواه جماد خواه نبات خواه حيوان خواه انسان خواه زمين خواه آسمان خواه اين جهان خواه آن جهان خواه خودشان خواه صفاتشان چون نيكي و بدي و كفر و ايمان و امثال آنها همه خلق خدا هستند و نبوده‌اند و همه را خدا خلق كرده است و همه در دست قدرت اويند بطوري كه اگر دمي التفات قدرت خود را از آنها بگيرد همه نيست و نابود خواهند شد و همه را مختار خلق كرده است و خير و شري آفريده است كه مي‌توانند براه خير روند و ميتوانند براه شر روند و چنانكه خودشان خلق خدايند و خير و شر هم خلق خداست اختيارشان هم خلق خداست پس خودشان را بايد خدا نگاه دارد و كارهاشان را بايد خدا نگاه دارد و صفاتشان را بايد خدا نگاه دارد و اختيارشان را هم بايد خدا نگاه دارد پس بندهٔ كه در دست خداست كاري را كه در دست خداست باختياري كه در دست خداست اختيار ميكند بقدرتي كه در دست خداست و اگر خدا حفظ خود را از او بگيرد نه خود اوست نه كارش نه صفتش نه اختيارش نه قدرتش پس حفظ خدا در تن او و كارش و صفتش و اختيارش و قدرتش چون جان است جان بي تن پيدا نيست و تن بي‌جان مرده است و برپا نيست پس كار باختيار بنده است ولي خودش و اختيارش هر دو در دست خدا است اگر كسي گويد بنده مختار نيست دروغ گفته و اگر كسي بگويد مختار است بطوري كه خدا را ديگر دخلي نيست دروغ گفته است پس بنده در حال طاعت و معصيت هميشه محتاج بحفظ خدائي هست پس چون حفظ خدائي بايد باشد اختيار نيست چرا كه بنده بي حفظ خدائي كاري نميتواند كرد و جبر نيست چرا كه خدا بنده را مختار خلق [ص 86] كرده است و راه خير و شر باو نموده اگر بطرف معصيت رفت حفظ خدائي همراه او مي‌آيد تا او را بمطلب خود رساند و اگر نيايد نرسد و اگر بطرف طاعت ميل كرد حفظ خدائي همراه او مي‌آيد تا او را بمطلب برساند و اگر نيايد نرسد پس اگر ميل بمعصيت كرد خدا او را جبر بمعصيت نكرده خواست برود خدا او را برد و اگر ميل بطاعت كرد خدا او را جبر نكرده خواست برود خدا هم او را برد پس ميل از بنده است بحفظ خدائي و قدرت و رسانيدن از خدا مثلي بتو بنمايم تا بچشم به‌بيني اگر تو در كشتي باشي و علم بردن كشتي نداني ولي ناخدا باشد و بتو بگويد اين راه دست چپ راه هلاكت است و راه دست راست راه هدايت و رستگاري حال تو اگر بخواهي بدست چپ بروي و ناخدا ترا نبرد نميتواني رفت اگر چه ميل داري پس ناخدا ترا بحسب ميل تو ميبرد بدست چپ و هلاك ميشوي و اگر ميل بدست راست كني و ناخدا تو را نبرد نميتواني رفت اگر چه ميل داري پس ناخدا ترا بجهت ميل تو ميبرد بدست راست پس تو اختيار كلي نداري كه بهر سمت بخواهي بروي بي ناخدا بروي و ناخدا هم بزور تو را نميبرد بسوي چپ يا راست راه راست و چپ را بتو نموده و اختيار بتو داده و خود او هم تو را بهر طرف بخواهي ميبرد چرا كه او كريم است حاجت دوست و دشمن را برمي‌آورد و انعام خود را از مطيع و عاصي مضايقه نمي‌نمايد هر كس هر چه بخواهد و از راه آن درآيد ميدهد پس كافر كافر شد بميل خودش و قدرت خدا او را همراهي كرد تا بسرمنزل كفر رسانيد و الا نمي‌رسيد و مؤمن مؤمن شد بميل خودش و قدرت خدا او را همراهي كرد تا بسرمنزل ايمان رساند و اگر گوئي ميل را كه داد ميگويم خدا ميلي باو عطا كرد كه بهر دو طرف ميتواند مايل شود و اگر بخواهي اين را بچشم [ص 87] ببيني نظر كن در ظاهر خودت كه مطابق باطن تو است مثلاً دستت مي‌تواند سيلي به يتيم زند و ميتواند صدقه بدهد در راه خدا و چشمت ميتواند به نامحرم نظر كند و ميتواند بقرآن نظر كند و گوشت مي‌تواند بغنا گوش دهد و ميتواند بذكر خدا گوش دهد و زبانت ميتواند فحش بگويد و ميتواند قرآن بخواند و همچنين ساير اعضايت همه قابليت طاعت دارد و قابليت معصيت دارد باطن تو هم مثل ظاهر تو است چنانكه دستي داري ميلي هم داري كه ميشود بطرف طاعت برود و ميتواند بطرف معصيت برود و روحي داري كه ميتواند اختيار طاعت كند و ميتواند اختيار معصيت نمايد و همه را خدا خلق كرده اما مختار خلق كرده است و خير را هم خلق كرده است و شر را هم خلق كرده است حال بهر طرف ميخواهي بروي ترا ميبرد و رفتنِ تو را هم خلق ميكند و اين را هم بدان كه هر شري براي ديگري شرّ است براي خودش شر نيست مثلاً سگ نجس است براي انسان كه برطوبت با او ملاقات كند و اما براي خودش نجس نيست و خودش از خودش نبايد كناره كند و نمي‌شود هم كه كناره كند پس سگ براي تو نجس است نه براي خودش همچنين عمل شرّ براي تو خوب نيست نه براي خودش پس خدا آنرا براي خودش خلق كرده و ترا گفته پيش آن مرو كه بتو ضرر دارد مثلاً مار را براي خودش خلق كرده و خودش بخودش زهر نميزند ولي تو را زهر ميزند و ميكشد گفتند تو پيش آن مرو و الا خودش براي خودش خلق خداست همچنين همه ناشايستها خودش براي خودش ناشايست نيست براي تو ناشايست است پس خدا هر چيزي را بجا خلق كرده است و بتو گفته كه مار تو را ميكشد دست بدهان او مبر و فازهر تو را نفع دارد بخور و اختيار و قدرت و اعضا و عقل و هوش بتو داده و پيغمبران بتو گفتند و خدا بتو [ص 88] قدرت هم داد و قدرت خود را براي ناتمامي كارت بهمراهت كرد حال اگر طاعت كردي بقدرت خدا كردي و اگر معصيت كردي بقدرت خدا كردي پس نه زور است كه تو را اختيار نباشد و نه واگذار است كه قدرت او در كار نباشد بقدرت او تو مختاري و اگر طاعت كردي از لطف خود نعمت جاويد دهد و اگر معصيت كردي از خشم خود عذاب پاينده دهد پس خدا بندگان را ظلم نكند و بنده خود خود را ظلم كند درياب كه اين مطلب باين نازكي را باين شسته رفتهٔ نخواهي يافت و دليلهاي اين مطلب بسيار است بهمين اكتفا ميشود .

مطلب چهارم

در توحيد عبادت است يعني از براي خدا در بندگي شريك قرار ندهي و او را به يگانگي بپرستي و نباشي مثل بت‌پرستان كه بت را پرستيدند و نباشي مثل صوفيه كه مرشد را پرستيدند و نباشي مثل يهود كه عزير را پرستيدند و نباشي مثل نصاري كه عيسي را پرستيدند و نباشي مثل مجوس كه آتش پرستيدند و نباشي مثل صابئين كه ستارگان را پرستيدند و نباشي مثل بني‌اسرائيل كه گوساله را پرستيدند و نباشي مثل عوام يهود كه علماي خود را پرستيدند و نباشي مثل اصحاب رسّ كه درخت پرستيدند و نباشي مثل هيچ يك از آن كسان كه غير خدا را پرستيدند و در اين مطلب چند فصل است .

فصل - بدانكه چون دانستي كه همه مخلوقات خلق خدايند و خداي يگانه همه اين ملك را آفريده است پس همه بنده اوئيم و بايد او را به‌پرستيم و نبايد كه رو بغير او كنيم و از غير او بطلبيم و خود را بنده غير از او بدانيم و بندگي غير او را نمائيم و همه پيغمبران كه آمده‌اند مردم را بسوي بندگي خدا [ص 89] خوانده‌اند و هر كس اطاعت نكرد او را بعذابها گرفتار كردند و هر قومي كه هلاك شدند بجهت آن هلاك شدند كه عبادت غير از خدا كردند و در عبادت خدا با خدا بندگان او را شريك كردند و قباحت اين بسيار ظاهر است كه بنده ذليلي در پيش پادشاه جليلي ايستاده باشد و تو بروي و همان نوع تعظيم و كرنش و ستايش كه لايق پادشاه است بآن بنده ذليل نمائي البته اين خلاف رفتار با بزرگي پادشاه است و خلاف شأن آن پادشاه است و معلوم است كه آن پادشاه از اين حركت در غضب آيد چرا كه اين حركت بيحرمتي و ضايع كردن حق پادشاه است و گويا او را خوار كردهٔ و غير شاه را شاه خواندهٔ و در ملك و داد و ستاد و مهرباني و خشم غير او را با او برابر كردهٔ و اين معني خلاف عظمت خداست بلكه عمل تو بزبان فصيح دارد ندا ميكند كه صاحب اين ملك و دهنده و گيرنده و آفريننده و روزي‌دهنده و ميراننده و زنده‌كننده دو تاست و اين شرك است بخدا چنانكه واضح است و دليل ديگر آنكه تو هر كس را مي‌پرستي باو نزديك ميشوي و تقرب باو ميجوئي و تقرب بهر چيزي دوري از چيز ديگر است و چون نزديكي بغير خدا جوئي البته دوري از خدا جستهٔ و همين باعث هلاك تو است چرا كه همه خير و نجات و نور از خداست چنانكه دانستي پيش از اين پس بايد چنانكه با فهم و عقل خود توحيد ذات كردي و توحيد صفات و افعال نمودي باعمال خودت هم توحيد كني تا عملت با علمت موافق باشد چرا كه اگر عمل با علم يكي نشد دليل آنست كه علم دروغ بوده و يقين نداشته است چرا كه اعضاي تن تو تابع دل تو است و دل تو تابع عقل تو اگر عقل توحيد ذات و صفات و افعال خدا كرد بايد دل تو هم چنان باشد وقتي كه دل تو هم توحيد كرد بايد اعضاي تو هم بعبادت و عمل توحيد [ص 90] كند كه اگر نكرد معلوم است دل تو توحيد نكرده و اگر دل تو توحيد نكرد معلوم است كه عقل تو مشرك است و توحيد نكرده است پس عمل تابع علم است و دليل علم پس اگر موحّدي بايد توحيد عبادت كني تا ظاهر و باطنت مثل هم باشد .

فصل - بسي واضح شده است به بركت اسلام قباحت پرستيدن بتان و آنها را خدا خواندن و تعظيم و تكريم نمودن و نميدانم كه پيشتر چقدر افهام ايشان كم بوده است يا كساني كه الي الآن فهمشان بنور اسلام روشن نشده است چه قدر نافهمند كه بتها از سنگ خود با دست خود ميتراشند يا از چوب يا معدنيها يا غير اينها ميسازند و جواهر بر او نصب ميكنند و آنگاه او را خدا ميخوانند و او را ستايش ميكنند و نماز برايش ميكنند بلكه شنيدم كه از خرما بت ميساخته‌اند و او را ميپرستيده‌اند و چون گرسنگي بايشان ميرسيد خداي خود را ميخوردند يا آنكه حيوانات را ميپرستند با آن ذلت و مسخر بودن براي ايشان يا ستاره‌ها ميپرستند كه طلوع و غروب دارند و مسخرند و محتاج يا آتش را ميپرستند كه خود روشن ميكنند و خاموش ميتوانند بكنند الحمد للّه رب العالمين به بركت خاتم النبيين صلوات اللّه عليه و آله خداوند افهام اين امت را زياد كرد و علاوه بر فرمانبرداري خود هم بعقل خود مي‌فهمند كه انسان كه اشرف كاينات است قبيح است كه پيش مخلوق خود يا محتاجي مثل خود سجده كند و او را بستايد و اميد خير و شر از او داشته باشد و چيزي كه خودش ديروز ساخته و جان ندارد و خبر از كلام و دعاي او ندارد از او بخواهد تا حاجت او را برآورد پس اين امر قبيح بوده و خدا از راه مرحمت خود ما را هدايت فرموده و از اين حماقت [ص 91] نجات داده و اگر نه خدا هدايت فرموده بود البته همه بهمين حماقت بوديم و مخلوق خود را ميپرستيديم سبحان اللّه كسي كه خدا او را هدايت نكند چه قدر خر خواهد شد و امر او بكجا ميرسد باري و اين مطلب را بدان كه دنيا هر جزوش مثل جزو ديگر است و باعث عبرت گرفتن بر جزو ديگر است پس آنچه ذكر كردم از حكايت بت‌پرستان بطور مثل بود و خداوند هم در كتاب خود از براي مثل فرموده است پس قباحت پرستيدن بت از آن جهت بود كه جان نداشت و قدرت بر نفع و ضرر نداشت و خودش مخلوق تو بوده و خود ساخته بودي پس اگر اين بت‌پرستي از اين جهت قبيح است چه بسيار شباهت دارد به بت‌پرستان اين امت در ظاهر و باطن اما بت‌پرستان ظاهر اين امت كساني بودند كه از براي خود امامي خود نصب كردند و اجماع كردند و هِرّ از بِرّ نميدانست و حكمت و حلال و حرام و رياست و جهاد نميدانست آنرا براي خود خود تراشيدند بعد طاعت او را بر خود واجب كردند و تخلف از او را بر خود باعث كفر دانستند و هر كس كه اطاعت نكرد او را كافر شمردند فيا سبحان اللّه چه بسيار شبيه بهم هستند نه خود اين را تراشيديد و نه خود اين را نصب كرديد باجماع و خليفه خوانديد الحال چه گونه طاعت اين واجب شد وانگهي نمي‌بينيد كه هيچ نميداند و هِرّ از بِرّ تميز نميدهد و چاره درد شما نميكند و كاري از او برنمي‌آيد و بطلان امر اينها هم به بركت ائمه طاهرين نه آنقدر ظاهر است كه احتياج به بيان داشته باشد و لكن اين هم مثل بود پس چه بسيار شبيه است اين بت‌پرستي به بت‌پرستي جمعي از اين مذهب در باطن و در ظاهر اما در باطن جماعت صوفيه كه صورت مرشد خود را در نظر گرفته و او را سجده ميكنند و او را عبادت ميكنند و ميپرستند [ص 92] و ستايش ميكنند اولاً كسي كه در شكم او دو من گه باشد چگونه قابل ستايش است و چه خدايست كسي كه اولش نطفه نجس آخرش جيفه نجس و در ميان اين حال هم صندوق گه است الحال نيك نظر كن كه اين بت‌پرستي بدتر است يا بت‌پرستي بت‌پرستان باز آن بتها نميميرد و نميگندد و در جوفش گه نيست و اين بت‌پرستي خود را بعبارتها كه در مذاق خودشان شيرين است آورده‌اند و در نثر و نظمها ذكر كرده‌اند و گفته‌اند :

كافران از بت بي‌جان چه تمنا دارند باري آن بت بپرستيد كه جاني دارد

يعني مرشد را بپرستيد كه جاني دارد آيا نمي‌بينند كه علاوه بر آنكه ذكر شد هِرّ از بِرّ نميداند و حلال از حرام نميشناسد و جهلي از ايشان را برنمي‌دارد و چاره درد ايشان نميكند وانگهي كه اين صورت كه در ذهن خود حاضر ميكني خود ساختهٔ نمي‌بيني كه اگر بخواهي مرشد را كوتاهتر و بلندتر و سفيدتر و سياهتر و دورتر و نزديكتر و كلفت‌تر و نازكتر همه جوره ميتواني خيال كني پس خود ميتراشي او را و خود ستايش ميكني او را و اين بسي قبيح‌تر است از آن بت‌پرستي از راهي و الحمد للّه رب العالمين و به باطن نبوت و ولايت و به بركت شيخ مرحوم و سيد مرحوم قبح اين عمل و بطلان اين سلسله در آفاق واضح‌تر از آفتاب در ميان آسمان شده است و اگر كسي بعد از اين سخني گويد از راه طلب دنيا يا عناد و لجاج گفته است و الا قباحت آن بر هيچ كس مخفي نيست و بجهت همين جرأت آن ندارند كه در ميان مسلمين ابراز آن دهند و الحمد للّه رب العالمين قباحت اين هم بسي آشكار است و اما در ظاهر اين عوام كالانعام كه گرد يك نفر ملائي را ميگيرند و او را آقا آقا خطاب ميكنند و خود رشوه باو ميدهند [ص 93] و شريك در عصبيت و فسقها و مريد پيدا كردنها و مداخل پيدا كردنهاي او هستند و خودشان اجماع كرده‌اند در تمكين آن آقا كسي ريسمان بحلق آنها نكرده و آقا هم پدري و مادري و قبيلهٔ و دولتي و لشكري ندارد مرد غريب وارد ولايت شد بر گرد او اجماع كردند و او را آقا خواندند و خود اسباب فسق و رشوه و حكم بغير كتاب خدا و سنت رسول او هستند بلكه خود بدست خود رشوه باو ميدهند و او را آقا ميخوانند با وجود آنكه مي‌بينند كه آقا هيچ نميداند و مالك مضرت و منفعت ايشان نيست و رفع جهالت و ضلالت ايشان نمي‌نمايد با وجود اين او را ستايش ميكنند و او را ميپرستند و مگو كه او را نمي‌پرستند چرا كه لغتها تفاوت دارد نمي‌بيني كه در پرستش خدا مردم تعريف او را ميكنند كه تو خالقي و رازقي و چهٔ و چهٔ و از او حاجات ميخواهند و هر چه گفته است بكنيد ميكنند و هر چه گفته است نكنيد نميكنند چون چنين شد اسم اين را ميگوئي بندگي و ستايش و پرستش و نه اين است كه آقا را تعريف ميكنند و از او حاجات ميخواهند و بركت از قدم و لفظ و دست آقا ميخواهند و شفا از همت او ميخواهند و دنيا و آخرت مي‌طلبند و هر چه بگويد بكنيد ميكنند و آنچه بگويد نكنيد نميكنند و او را كرنش و تعظيم ميكنند و تعظيم و اطاعت او را لازم ميدانند و از دين و راه دين قرار داده‌اند و هر كس مخالفت كند با او عداوت ميكنند و حدود آقا را بر آن جاري ميكنند پس چيست عبادت غير از همين بلكه اخلاص ايشان در اين عبادت و عزم ايشان بيشتر است تا عبادت خدا بلكه عبادت خدا را از روي غفلت و عادت ميكنند و عبادت آقا را از روي عمد و شعور و عزم و دل جمع مينمايند پس اين عبادت محكم‌تر است از عبادت خدا پس اين اگر بت‌پرستي نيست چيست و بت‌پرستان چه [ص 94] كردند با بُت خود كه اينها بزرگتر از آن با بُت خود نكردند غرض اينها هم بتي تراشيدند بدست خود و اجماع خود و او را ميپرستند از اين جهت خداوند عالم عوام يهود را فرموده كه علماي خود را خدا قرار داده‌اند و همين معني عبادت شيطان است و الا كسي ديدهٔ كه شيطان را خداي خالق رازق يگانه بداند چون اطاعت او را كردند و او را كمك كردند و امر او را قوت دادند خدا آنرا عبادت شيطان ناميد پس هر كس اين كارها را كرد عبادت شيطان كرده همچنين هر آنكس عبادت آقايان جهال را نمود مشرك شده است بخدا و آن آقا را خداي خود قرار داده است و بت‌پرست است مثل ساير بت‌پرستان پس چه بسيار بت كه راه ميرود واجب نيست كه بت از سنگ باشد از گوشت و استخوان هم ميشود چه فايده عربي نميداني و اين كتاب هم بنايش بر فارسي شده است اگر نه آنقدر از قرآن و حديث براي تو شاهد مي‌آوردم كه اين حقيقت بت‌پرستي است كه بشماره درنياوري لكن همين قدر از دليل هم كفايت ميكند با وجود آنكه خداوند بباطن پيغمبر و ائمه طاهرين عليهم السلام و شيخ مرحوم و سيد مرحوم اعلي اللّه مقامهما آنقدر قباحت اين بت‌پرستي را آشكار كرد كه ديگر پنهان بر هيچ كس نيست مگر جمعي از اهل دنيا كه بجهت امر دنياي خود آقايان ميتراشند كه امر دنياي ايشان مضبوط شود و الا گمان نميكنم كه امروز كسي كه امر شيخ اعلي اللّه مقامه باو رسيده باشد و شنيده باشد داستان او را ديگر اعتقاد قلبي بآقايان كند و امر بر او مشتبه شود كه اينها را نبايد پرستيد بلي ميشود كه بجهت تحصيل دنيا و متاع اين سرا گرد آقايان را گيرند و اين طايفه بدترند از آنها كه امر بر ايشان مشتبه شده است چرا كه آنها از راه ناداني و حماقت رفتند و بُت پرستيدند و اينها از راه عداوت و عمداً بت پرستيدند [ص 95] با علم بآنكه اينها بُتند و باطل پس جميع اينها با توحيد عبادت نميسازد و همه اينها مشرك ميشوند و در بندگي خود غير خدا را با خدا شريك كرده‌اند و اين است كه خدا در قرآن ميفرمايد كه بسياري از مؤمنين ظاهري مشرك ميباشند پس هر كس براي خود بتي قرار دهد چه از جمادي چه از نباتي چه از حيواني چه از انساني چه از خيالي و او را اطاعت و تعظيم و كرنش كند و از جانب خدا مأمور بتعظيم و كرنش او نباشد او مشرك است و توحيد عبادت نكرده و خدا در قرآن مي‌فرمايد كه هر كس اميد رسيدن بخدا دارد پس عمل نيكو كند و شريك در بندگي خداي خود قرار ندهد درياب آنچه را كه گفتم و بنظر انصاف نظر كن و از مشركان مباش و هر كس تو را آفريده او را ستايش و پرستش كن و روي نيك خود را براي غير خدا ذليل و خوار مگردان و پست مكن و كم كسي است كه از اين شرك نجات يابد و از همين شرك است اطاعت هوا و هوس كردن و اطاعت طبيعت و شهوت و غضب خود كردن و بخواهش آنها حركت كردن چرا كه همين بندگي است و بندگي لفظي نيست بلكه معني است هر كس معني آن را بجا آورد بندگي كرده خواه اسم بندگي بگوئي و خواه نگوئي و از اين جهت خدا در قرآن فرموده كه خواهش خود را خداي خود قرار داده‌اند و متابعت خواهش و ميل و محبت خود را ميكنند مجملاً هر چه غير از خداست چون تو بي گفته خدا اطاعت او كني مشرك و بت‌پرست خواهي شد خواه اين اسم را بگوئي و خواه نگوئي و زياده از اين در اين فصل ضرور نيست .

فصل - بدانكه فرق است مابين معبود و جهت عبادت و اين فرق را علما و حكما برنخورده‌اند مگر كمي و لابد است كه بشناسي تا عبادت تو صحيح باشد [ص 96] بدانكه معبود آن كسي است كه تو بنده و برده اوئي و او تو را خلق كرده و محتاج بتو و مثل تو نيست چرا كه كسي كه محتاج بتو يا مثل تو است تو سزاوارتري كه او ترا عبادت كند نه آنكه تو او را اطاعت كني پس معبود بايد كسي باشد كه بهيچوجه محتاج بتو نباشد و چون محتاج بتو نشد محتاج بعمل و ستايش و پرستش تو نباشد و از ستايش و پرستش تو نفع باو نميرسد و از نستودن و پرستش نكردن تو و امثال تو ضرر باو نميرسد چنين كسي بايد معبود باشد و بايد كه مانند تو نباشد چرا كه مانند تو حادث است مثل تو و فقير و محتاج است و بي‌نياز از آنچه تو باو محتاجي نيست پس تو و او هر دو محتاج بديگري هستيد و آن ديگري سزاوارتر است به پرستيدن شما پس او را به‌پرستيد پس چون نبايد مانند تو باشد بايد از عقل و فهم تو بالاتر باشد چرا كه هر چه عقل و فهم تو او را بفهمد مثل توست بلكه تو از او بهتري كه او را فهميدهٔ نمي‌بيني كه هر چيز را كه ميفهمي عقل تو از آن لطيف‌تر است و بهتر است و هر فهمنده لامحاله بهتر است از آنكه فهميده ميشود چرا كه آنكه فهميده ميشود قوت و قدرتي بكار نبرده و آنكه فهميده كار كرده و قوت و قدرت بكار برده است و هر فهمنده در مقام خود مرد است و هر فهميده‌شده زن پس هر چه را كه بفهمي تو بهتر از آني لامحاله و تو باو احاطه داري و خداي تو نبايد كه فهميده تو باشد تا او چون زن باشد و تو چون مرد چون اين را يافتي پس بايد بداني كه خداي تو نبايد كه بعقل و فهم و ادراك و تصور تو بيرون آيد و نبايد مثل تو باشد كه اگر غير از چنين كسي را خدا داني مشرك ميباشي بخداي عزوجل و بت‌پرستي پس آنكه بخاطر گذشت و بتصور درآمد و تو او را يافتي معبود نباشد و شايسته [ص 97] آن نيست كه او را به‌پرستي و خدا در جهتي و طرفي بخصوصه نيست پس نه در آسمان است كه تو رو بآسمان كني و نه در مشرق و مغرب است كه رو بمشرق و مغرب كني چنانكه اينها همه را دانستي در پيش از اين چنين كسي خداست و شايسته عبادت و غير از اين كس شايسته عبادت احدي نيست و هر كه غير اوست اگر عبادتش كني بت است و بت‌پرست ميشوي و اما جهت عبادت كه گفتيم آن كس يا آن چيز است كه خداي معبود يگانه گفته است كه تو رو بآن كني يا خدمتي بنسبت باو بكني يا كاري براي او كني يا حرفي درباره او بزني يا اطاعتي از او بكني يا چيزي از او بطلبي يا چيزي باو بدهي و امثال اينها و تا مثلي نياورم مطلب درست هويدا نميشود پادشاهي است آقاي ظاهري تو ، تو را امر ميكند كه فلان اسب را تيمار كن و متوجه شو و شب و روز بايد خدمت اين اسب مرا بكني پس شب و روز از ديدار خود شاه محجوبي و او را نمي‌بيني صبح ميكني در طويله و شام ميكني در طويله روي تو باسب است و خدمت تو باسب او را ميجوئي و او را تيمار مينمائي و او را آب ميدهي و كاه و جو ميدهي اگر خوب خدمتكار باشي نظر از اسب برنميداري و دست و پاي او را ميشوئي و زير پاي او را پاك ميكني هر كس از تو بپرسد نوكر كيستي ميگوئي نوكر شاه چه ميكني خدمت شاه بنده كيستي بنده شاه بندگي كه ميكني بندگي شاه اين اسب جهت خدمت و عبادت و بندگي تو است نه معبود و مسجود و معبود تو پادشاه است و اگر دمي قطع نظر از پادشاه كني و آن اسب را بجهت خود آن اسب خدمت كني بسبب محبتي كه با خود او داري و در خدمت خود فرمانبرداري پادشاه را ملاحظه نكني در آن ساعت ياغي پادشاهي و كافر به پادشاه و اگر آن اسب را با پادشاه با هم ملاحظه كني [ص 98] و خدمت تو دو سبب داشته باشد يكي حكم سلطان و يكي خود آن اسب و محبت تو بخود آن اسب در آن ساعت مشركي تو البته و آنوقت كه پادشاه منظور تو باشد و اطاعت او مقصود تو باشد و اسب را هم از براي او بخواهي بلكه در اسب او را يابي و از اسب او را خواهي و بس در آنوقت تو موحدي در خدمت سلطان و لابدم كه مثلي آورم تا بداني كه ميتوان از اسب سلطان خواست و سلطان ديد اگر اسبي را مكرر در خدمت سلطان و در زير پاي سلطان ديده باشي و دانسته باشي كه آن اسب خاصه سلطان است و سلطان بآن علاقه بسيار دارد هر وقت كه آن اسب را در كوچه و بازار بيني بياد سلطان مي‌افتي پس معلوم است كه عكس سلطان در اين اسب و بر اين اسب افتاده است كه تو هر وقت اين اسب را مي‌بيني آن عكس و اسم و رسم سلطان را در آن مي‌بيني كه بياد سلطان مي‌افتي و اگر نه اين بود كه در او ذكر سلطان و نور و عكس او افتاده بود پس چرا بياد سلطان مي‌افتادي چرا از اسبي ديگر بياد پادشاه نمي‌افتي پس آن اسب بمنزله آئينه است كه عكس شاه در آن افتاده است و اسبهاي ديگر اگر چه آئينه‌اند اما مقابل شاه نيستند و عكس شاه در آنها نيفتاده است اگر شاه يكي از آنها را بخرد عكس شاه بآن واسطه در آن خواهد افتاد و همچنين است عكس هر چيز در هر چيز كه نسبتي بآن پيدا مي‌كند مثلاً عكس پدر در پسر است كه هر وقت پسر را مي‌بيني نفس تو آن عكس را در آن مي‌بيند و بياد پدر مي‌افتد و عكس پسر در پدر است كه هر وقت نفس تو پدر را مي‌بيند عكس پسر را در آن مي‌بيند و فرق مابين اين عكس و عكس در آئينه همين است كه عكس در آئينه بچشم ديده ميشود و عكس در چيزهاي ديگر بچشم ديده نميشود ولي بچشم نفس ديده ميشود [ص 99] و نفس انساني چون از عالم بالاست و باين دنيا محيط است آن عكسها را و نسبت‌ها را مي‌بيند و مي‌فهمد چون اين مطلب را دانستي الحال بدان كه مردم در نظر كردن بآن اسب بر دو قسمند بلكه سه قسم يكي آنكه هميشه منظورش همان عكس شاه است و چنان متوجه شاه است كه بكلي از اسب غافل است اگر چه نظرش باسب است و لكن در اسب و از اسب آن عكس را مي‌بيند و شاه ميجويد و شاه ميگويد و شاه مي‌بيند نه غير و مثل آن مثل آن كسي است كه در آئينه نظر ميكند و رويش بآئينه است ولي صورت در آئينه را مي‌بيند و از جسم آئينه و شكل و رنگ و صفا و كدورت او غافل است بكلي و محو صورت در آئينه است از آئينه ميجويد و رو بآئينه ميكند و لكن صورت مي‌بيند لاغير و اگر يكدم ملتفت جسم آئينه بشود بديهي است كه صورت را نمي‌بيند و طايفه ديگر از كوته نظري همان اسب را مي‌بينند زيرا كه عقل ايشان بچشم ايشان است و ديگر نفسي و عقلي بالاتر ندارند پس نميجويند جز آنچه مي‌بينند و نمي‌گويند جز از آنكه مي‌بينند پس چون اسب را ديدند همان جسم آن را ديدند و همان را طلبيدند و از ديدن شاه در او و از او كور ماندند و بهيچوجه ذكري از شاه در نزد ايشان نيست و اين طايفه مانند آن كساني باشند كه نظر ايشان در جسم آئينه است و محو شكل و رنگ و صفا و كدورت آئينه شده‌اند و بكلي از صورت در آن غافل مانده‌اند پس اين طايفه كافرند به پادشاه البته چرا كه بنده و برده او را بر او ترجيح دادند و از او بريدند و بغير او پيوستند و اين كفران نعمت پادشاه است و طايفه ديگر نظر باسب كردند و نظر بصورت پادشاه هم كردند يعني گاهي باسب نظر كردند و گاهي بسلطان و الا بيك نظر بهر دو نميتوان نظر كرد خداوند دو دل از براي كسي قرار نداده كه [ص 100] دو چيز در يك آن بتواند فهميد پس گاهي ملتفت اسب ميشود و گاهي ملتفت پادشاه پس گاهي كه اسب را مي‌بيند پادشاه را نمي‌بيند و گاهي كه پادشاه را مي‌بيند اسب را نمي‌بيند پس باين واسطه اين طايفه مشرك مي‌باشند خوب گفته است شاعر :