فصل - اما اينكه ما گفتيم كه اين صفات ذاتي است نه مقصود ما اين است كه اين صفات چيزي غير از ذات است و بذات خدا چسپيده است چنانكه رنگ غير از كرباس است و بكرباس چسپيده و درازي نيزه غير از چوب است و بچوب چسپيده و وزن طلا غير از طلاست و بطلا چسپيده و همچنين چرا كه غير از خدا مخلوق است و مخلوق با خالق جفت نميشود و برتبه خالق نميرسد تا با او جفت شود خدا لطيف است و غير او همه غليظ و درشت ميباشند و صورت درشت بر چيز لطيف پوشانيده نميشود نمي‌بيني كه عقل را نميتوان در خم رنگ‌رزي رنگ كرد و روح را نميتوان [ص 36] همچون موم پهن و دراز كرد و نفس را نميتوان همچون جسم سنگين و سبك كرد و همچنين پس غير خدا كه مخلوق است و غليظ و درشت نميشود كه با خداي لطيف جفت شود و خدا بآن صفت شود و نميتواند كه آن صفت هم قديم باشد چرا كه خدا يكي است و هر چه غير خداست بايد خلق خدا باشد چنانكه فهميدي پس معلوم شد كه صفت خدا غير خدا نميتواند بشود پس چون غير آن نشد بايد عين ذات خدا باشد چنانكه احاديث بسيار وارد شده است پس چون عين ذات خدا شد از فهم خلايق بالاتر شد و هيچ مخلوقي باو نميتواند رسيد كه آن را بفهمد و نه اين است كه حالا كه اين صفات عين ذات شد دانائي او غير شنوائي او باشد و هر دو غير بينائي و هر سه غير زنده‌گي و هر چهار غير توانائي او و همچنين باقي صفات بلكه همه صفات او همه عين ذات است و ذات يكي است چنانكه دانستي مركب نيست از خورده خورده‌ها و نه اينكه مركب نيست يعني يك خورده كوچك است بلكه عظمت او از عقلها و فهمها بيرون است كه عظمت او را كسي نميتواند بفهمد حتي پيغمبر آخر الزمان صلوات اللّه عليه و آله پس خدا ذاتي است كه يكجا بهمه خود بينا و شنوا و گويا و تواناست و همچنين همه صفات ديگر نه مثل مخلوق است كه بچشمي به‌بيند و بگوشي بشنود و به فهمي علم داشته باشد و بدستي توانا باشد و بروحي زنده باشد بلكه همه ذاتش چشم است و گوش است و دانائي است و زنده‌گي است و توانائي است و نور است و با كل خود بينا و شنوا و دانا و زنده است و توانا و همچنين باقي صفات و اينها نه از جهت فهميدن ذات خداست بلكه خودش خود را باين طور ستوده و پيغمبرش و اوليائش اين طور او را ستوده‌اند ما هم او را اين طور مي‌ستائيم و خود ذات او را نميدانيم و بذات [ص 37] او نميرسيم و گفتيم اينها ذات اوست بجهت آنكه ذات خدا ناقص كه نميتواند باشد بجهت آنكه گفتيم پس بايد كامل باشد و كامل آنست كه همه كمالي داشته باشد و آنچه گفتيم كمال است پس بايد خدا چنين باشد و اين صفات وقتي نقص است كه ضد داشته باشد و نهايت داشته باشد وقتي كه ضد ندارد و نهايت ندارد كمال است و احدي و بايد خدا چنين باشد پس بايد خدا را بآن طور كه خود ستوده ستود چرا كه تكليف ما همان قدر است و فهم اصل ذات شأن مخلوق نيست و تكليف او هم نيست .

فصل - كمال توحيد صفات در آن است كه جميع آن صفات كه خلق بتوانند ادراك كنند يا نام برند از خدا دور كني بجهت آنكه هر چه تو آن را بفهمي مثل خود تو است نمي‌بيني كه تو ملئكه را نمي‌بيني بجهت آنكه مثل تو نيست جن را نمي‌بيني بجهت آنكه مثل تو نيست تن تو عقل و روح را نمي‌بيند چرا كه تن تو كثيف است و آنها لطيف از اين جهت چشم تو آنها را نميتواند از بس لطيفند به‌بيند بلكه تو هوا را نمي‌بيني بجهت لطيف بودن آن و آتش را نميتواني به‌بيني از بس لطيف است وقتي كه بسياري از خلق خدا را تو نبيني و نفهمي خود خدا را چه گونه ميتواني ببيني و بفهمي پس هر چه بفهمي مثل خود تو كثيف است و هر چه بكثيفي تو باشد مثل تو مخلوق است پس هر صفت كه بفهمي بعقل خود يا روح خود يا جسم خود همه مخلوق است و لايق ذات خدا نيست بجهت آنكه دانستي پس كمال توحيد در آن است كه آنچه مي‌فهمي و ميتواني در آن سخن گفت از خدا دور كني و خدا را از آن بالاتر بداني يعني همه آنها را مخلوق بداني و اعتقاد كني كه خدا از آن برتر است [ص 38] چنانكه مولاي متقيان و اميرمؤمنان عليه السلام فرموده كه هر چه را بنهايت فهم خود بفهميد مخلوق است مثل خود شما و خدا نيست پس راه سلامت در وصف خدا آنست كه نگوئي چنين است بلكه هميشه بگوئي كه چنين نيست يعني نگوئي كه خدا بيناست مثلاً بلكه بگوئي خدا كور نيست و نگوئي كه خدا شنواست و بگوئي كر نيست و نگوئي خدا تواناست و بگوئي خدا ناتوان نيست و همچنين هميشه نقصها را دور كني نه كمال را بگوئي در آن بجهت آنكه تو نقص را خوب ميفهمي و آن يقيناً خدا نيست و اما كمال او را آن طور كه هست نمي‌فهمي و آنچه مي‌فهمي بقدر عقل تو است و في الحقيقه آن نقص است چرا كه تو ناقصي و بقدر ظرفيت خود مي‌فهمي و هر چه ميفهمي ناقص است و لايق خدا نيست مثلاً كاسهٔ كه يك من آب ميگيرد بهتر براي او آن است كه بگويد دريا كوچك نيست نه آنكه بگويد دريا بزرگ است چرا كه بزرگي بيش از ظرفيت يك من آب نمي‌فهمد و اگر او بگويد دريا بزرگ است نهايت بزرگي كه ميفهمد همان ظرفيت يك من است و آن لايق دريا نيست پس ما آنچه ميفهميم از علم بقدر ظرفيت ماست و آن لايق خدا نيست پس همان بهتر كه بگوئيم خدا جاهل نيست و اينطور كه ما مي‌فهميم نيست اما چطور است در قوه ما نيست پس هوش دار و اگر راه سلامت ميخواهي هميشه بگو چنين نيست و هرگز مگو چنين است كه در خطر خواهي افتاد و هيچكس نميتواند بگويد كه خدا چطور است مگر خود خدا و آنچه در احاديث يافت ميشود از وصف خدا كه چنين است براي فهم پست‌ترين خلق گفتند كه اگر همه را ميگفتند چنين نيست چنين نيست مردم گمان ميكردند كه پس هيچ نيست بجهت رفع اين گمان گاهي وصف كردند [ص 39] كه چنين است و اما براي عقلا تعليم كردند كه چنين نيست پس ما اگر وصفي كنيم گاهي كه چنين است چنانكه كرديم از براي رفع همين توهّم پس وصف كرديم بآن طور كه شنيدي و بعد اين را ياد كرديم تا آنكه چنان گماني كسي نكند و الا حدّ ما همه همان است كه بگوئيم چنين نيست و هرگز در اعتقاد نبايد كه خدا را بقدر عقل خود وصف كنيم چرا كه او عظيم‌تر از عقل ماست و همچنين هر چه ما تكلم ميكنيم بقدر عقل خود ماست پس تكلمهاي ما هم لايق نيست و لكن اگر در مقام تعليم تكلم نكنيم جاهل هيچ نمي‌فهمد و اين درست نيست از اين جهت ائمه فرموده‌اند كه هر گاه سخن بخدا رسيد ساكت شويد و خدا خود در قرآن فرموده كه خدا نهايت سخن است يعني سخن باو نميرسد و چون باو رسيد بريده ميشود پس اگر توحيد كامل ميخواهي اين راه را بدست بگير كه نجات دنيا و آخرت در آن است .

فصل - بدانكه صفات اضافه آنست كه صفت خدا را نسبت بخلق بدهي و قرين خلقي كني بجهت آنكه اضافه در زبان عربي يعني نسبت و صفات اضافه يعني صفات نسبت و مثل اين آن است كه ميگوئي خدا داناست بحال من و شنواست مر دعاي مرا و بيناست مر اعمال من را پس دانائي را با حال خود قرين كردي و شنوائي را با دعاي خود قرين كردي و بينائي را با اعمال خود قرين كردي و معلوم است كه دانائي و شنوائي و بينائي صفات ذاتي خدايند و حال و دعا و اعمال تو صفات تو هستند و از خلق خدايند پس صفات خدا را بخلق نسبت دادي و قرين كردي و اين دانائي و شنوائي و بينائي كه نسبت بخلق يافت و قرين بخلق شد اين ذات خدا [ص 40] نيست چرا كه ذات خدا قرين بخلق خود نميشود و متصل بخلق نميشود و نسبت بخلق نمي‌گيرد پس آنچه از اين جور صفت بشنوي كه قرين بخلق شده بدانكه اين ذات خدا نيست يقيناً بلكه اين صفتها نيز خلق خدايند كه با خلق خدا قرين شده‌اند پس خدا دو چشم دارد يك چشم عين ذات اوست كه قرين بخلق نميشود و جفت با حادث نميگردد هرگز و يك چشم دارد كه جفت با حادث ميشود و قرين با حادث ميشود و اين چشم مخلوق است يعني صفتي است مخلوق خدا و چون چشم شريفي بود گفتيم چشم خداست نه آنكه بخدا چسپيده يا قرين با خدا شده و مثل اين چشم مثل آن است كه كعبه را ميگوئي خانه خدا مسجد را ميگوئي خانه خدا و خدا در كعبه نمي‌نشيند و نميخوابد و در مسجد قرار نميگيرد بلكه خانه‌ايست در زمين كه شرافت دارد و خوب خانه‌ايست از اين جهت خانه خدا گفتيم و مثل عيسي روح اللّه نه آنكه عيسي ذات خداست يا روح در تن خداست نعوذ باللّه بلكه چون روح خوبي شريفي داشت گفتيم عيسي روح خداست پس خدا چشمي آفريده كه بسيار چشم شريفي است و آن را گفته چشم من و با آن مي‌بيند و آن چشم است كه با ديدنيها جفت ميشود و قرين ميگردد و متصل ميشود و اما ذات خدا با ديدنيها جفت نميشود و متصل نميگردد و همچنين گوشي آفريده كه بسيار گوش خوبي است و شريفست آن را گفته گوش من و آن گوش است كه با شنيدنيها جفت ميشود و قرين ميگردد و علمي آفريده كه آن با معلومها جفت ميشود و توانائي آفريده كه آن با مخلوقات جفت ميشود و سلطنتي آفريده كه آن با رعيت جفت ميشود و مربيي آفريده كه آن با تربيت‌شده‌گان جفت ميشود و رخي آفريده كه آن با روكننده باو جفت ميشود [ص 41] و غالبي آفريده كه او با مغلوبان جفت ميشود و ذاتي آفريده كه او با صفات ديگر جفت ميشود و نفسي آفريده كه آن با چيزهاي ديگر قرين ميشود و روحي آفريده كه آن با حيوة عالم جفت ميشود و همچنين و اينها با خلق جفت ميشوند و اما ذات با هيچ خلقي جفت نميشود زيرا كه اگر خدا با خلق جفت شود يا بايد كه همه خلق بالا روند در رتبه ذات او تا با هم جفت شوند يا بايد خدا پائين آيد تا با خلق جفت شود حال نه او بزير ميآيد نه اينها بالا ميروند او در رتبه خدائي خود است و خلق آنجا نيستند و خلق در رتبه خلقي خود و خدا اينجا نيست پس با هم جفت نميشوند و بجهت آنكه جفت شدن از صفات خلق است و خلقها با هم جفت ميشوند پس خدا بايد بصفات خلق آراسته نباشد و مثل ايشان نباشد پس خدا با خلق جفت نميشود پس آنكه جفت شده خلق خداست پس هر صفتي از خدا كه با خلق جفت شد ميدانيم كه آن ذات نيست و خلق خداست كه از شرافت و خوبي خدا او را بنفس خود نسبت داده است و چون صفت خداست و خلق خدا دانستيم كه شريفترين خلق خداست و پيشترين خلق خدا و بهترين ايشان كه هيچ خلقي نه ملك مقربي نه نبي مرسلي نه مؤمن ممتحني باو نميرسد و ادراك و فهم او نميتواند نمود و آنچه در مقام صفات خدا گفته آيد و بسخن درآيد از اين مقام نخواهد گذشت بلكه باين مقام نيز نخواهد رسيد و اين صفات آن صفاتي است كه پيشتر گفتيم كه خدا خود را بآن صفات ستوده است و آن را بيان نموده است چرا كه ذات خدا كه ذات خداست و ستايش خدا غير ذات است پس غير ذات كه شد بايد همين صفات ستايش خدا باشد پس آنكه ميگويند ستايش مر خدايراست يعني اين صفات كه عرض شد مر خدايراست يعني لايق هيچ كس جز [ص 42] خدا نيست و اين ستايش را خدا براي خود كرده و هيچ كس چنان ستايشي نميتواند بكند پس خدا ستوده بآن ستايشهاست و بس و شايسته احدي نيست مگر شايسته خدا هوش دار و اين سخنان نغز دلكش را درياب تا موحد شوي .

فصل - اما صفات افعال و كردار خدا پس آن صفاتي است كه در او كردن كاري باشد چون آفريننده و روزي‌دهنده و زنده‌كننده و ميراننده و بخشنده و گيرنده و بلندكننده و پست‌كننده و امثال اينها زيرا كه وقتي كه آفريد ميگوئي آفريننده و وقتي كه روزي داد ميگوئي روزي‌دهنده وقتي كه زنده كرد ميگوئي زنده‌كننده و وقتي كه ميراند ميگوئي ميراننده و تا نيافريده آفريننده نيست اگر چه قدرت آفريدن دارد و تا روزي نداده روزي‌دهنده نيست اگر چه قدرت روزي دادن دارد پس پيش از آفريدن و روزي دادن همان قدرت است و اسم آفريننده و روزي‌دهنده باو نميگوئي مثلاً زيد پيش از آنكه بايستد قدرت ايستادن دارد ولي ايستاده نيست وقتيكه ايستاد ايستاده باو ميگوئي و تا نه‌نشسته قدرت نشستن با او هست ولي نشسته باو نميگوئي وقتي كه نشست نشسته باو ميگوئي و همچنين باقي صفاتِ فعلي تا فعلي نكرده آن صفت نيست و همان قدرت بر آن صفت است مثل كسي كه پول نداده قدرت بر دادن دارد ولي پول‌دهنده باو نميگوئي وقتي كه داد پول‌دهنده باو ميگوئي و كسي كه زنا نكرده همان قدرت بر زنا دارد و زناكننده باو نميگوئي و كسي كه فسق نكرده قدرت بر فسق دارد و فاسق باو نميگوئي وقتي كه فسق كرد فاسق باو ميگوئي و پادشاهي كه عدل نكرده قدرت بر عدل دارد عادل باو نميگوئي وقتي كه عدالت كرد عادل [ص 43] باو ميگوئي پس يك جوره صفت براي خدا هست كه تا آن كار نكرده آن صفت براي او نميگوئي وقتي كه آن كار كرد آن صفت براي او ميگوئي و پيش از آن كار قدرت بر آن دارد و آن جوره صفات را صفات فعلي ميگويند و اين صفات چون پيش از كردن آن كار نيست و بعد پيدا ميشود چنانكه زيد پيش از نشستن صفتش نشسته نيست اگر چه قدرت دارد و بعد از نشستن صفتش نشسته ميشود پس اين جوره صفات حادثند و خدا هميشه بوده و هميشه خواهد بود و اين صفات نبوده و بعد پيدا شده پس اين صفات حادث است و چون حادث شد مخلوق است و چون مخلوق شد خالق نيست و بخدا نچسپيده و قرين با ذات خدا نيست بجهت آنكه در رتبه ذات او نيست و ذات او هم در رتبه اين نيست پس با هم قرين نخواهند شد چنانكه دانستي و اين صفات نيز مخلوق خداست مثل صفات اضافه و نسبت اين صفات بخدا هم مثل نسبت خانه خداست بخدا چون آفريننده و روزي‌دهنده و امثال آن كه اينها صفات نيكوئي بودند و پسنديده خدا بودند خدا اينها را بخود نسبت داده و الا با ذات خدا جفت نميشوند و غير ذات خدايند و هر چه غير اوست مخلوق اوست .

فصل - چون دانستي كه صفات چه معني دارد و چند قسم است الحال بياب معني توحيد صفات را كه بايد خدا را در صفاتش نيز توحيد كني چنانكه در ذاتش توحيد كردي انشاء اللّه پس بدانكه توحيد صفات آنست كه بداني كه اين صفتها كه عرض شد كه موجودند و هستند و غير خدايند و مخلوق خدايند نظر ايشان بغير خدا نيست و از براي غير خدا حركت نكرده‌اند و بحكم غير او كاري نكرده‌اند و نخواهند كرد برضاي خدا و خواهش [ص 44] او حركت ميكنند و بس و از براي خود ايشان ميلي نيست و حركتي بخواهش خود نميكنند پس آن صفات در نزد خدا مانند دست تواند در نزد تو كه هرگز دست تو بي حكم دل تو حركت نخواهد كرد و ساكن نخواهد شد پس هر وقت كه دست حركت كرد معلوم ميشود كه دل حركت داده است و هر زمان كه دست ساكن شد دليل آن است كه دل او را حركت نداده يا مثل ميت در نزد غسّال كه بهيچ طرف نگردد مگر بحركت دادن غسال پس اين صفات كه دانستي كه ذات خدا نيستند و خلق خدايند و حادث ميباشند در نزد خدا باين طور مطيع و منقاد او ميباشند كه هيچ عمل از ايشان نيايد مگر بخواهش خداوند و چون چنين شدند صفت خدا شدند و كار ايشان كار خدا شد و نه از براي خود حركت كنند و نه از براي غير خود مگر براي خدا و به اين سبب نور خدا شدند و خود ايشان هيچ پيدا نيستند و همه نور خداست و بس مثال آن هواست كه يقيناً هوا هست و غير ديوار است يقيناً و لكن چون بنگري غير ديوار هيچ پيدا نباشد و خود هوا ديده نشود با وجود آنكه ميداني كه هوا هست پس آن صفات در نزد خدا اين طور پنهانند كه هيچ خودشان پيدا نيستند و همه نور خدا پيداست و غير نور خدا هيچ چيز پيدا نيست پس خدا بيگانگي خود در صفات جلوه كرده است و شريكي در اين جلوه و پيدائي ندارد چنانكه در ذات خود شريك نداشت در اين صفات هم شريك ندارد مثلاً زيد عالم است و در علم خود يگانه است و در خانهٔ هم كه نشسته است يگانه است كسي در آن خانه هم با او شريك نيست پس زيد هم خودش يگانه است و شبيهي ندارد هم در بودنش در اين خانه يگانه است كه كسي ديگر در اين خانه با او نيست همچنين خداوند عالم هم ذاتش يگانه است و مركب [ص 45] نيست و شريكي در خدائي ندارد و هم در پيدائي خود در اين صفات شريكي ندارد و هيچكس غير از او در اين صفات جلوه نكرده است ولي بايد دانست كه ذات او قرين با اين صفات نيست چنانكه عرض شد و لكن نور او در اين صفات پيداست پس در حقيقت اين توحيد توحيد نور خداست كه قرين با همه اين صفات شده است و صاحب همه اين صفات است و خود آن نور هم خلق است و ذات خدا نيست و صفت اعظم اعظم خداست كه همه صفتها صفتهاي اوست پس آفريننده و روزي‌دهنده و هر چه مثل اينها باشد و داناي پوشيده و آشكار و بيناي بندگان و شنونده صداهاي ايشان و هر چه مثل اينها باشد همه صفات نور خداست پس نور خدا خالق و عالم است و همچنين باقي صفات و اين نور قرين با صفات ميشود و از اين جهت آن هم خلق است و بايد آن نور را يگانه دانست كه چنانكه ذات خدا يگانه است نور خدا هم يگانه است و اين است آنكه خدا فرموده است در قرآن كه معني آن اين است نيست مثل او چيزي يعني نيست مثل اين نور چيزي زيرا كه او در اين صفات جلوه كرده و هيچكس در اين صفات جلوه نكرده پس شبيه او چيزي نيست و اما خود خدا با صفتي قرين نشده كه بتوان گفت نيست مثل او چيزي مثل اين حكايت آن جامه كه زرد است اگر جامه ديگر زرد باشد ميگوئي اين جامه مثل آن جامه است و اگر جامه زردي ديگر نباشد ميگوئي نيست مثل اين جامه جامهٔ يعني در زردي اما اگر جامه رنگ نداشته باشد اصلاً جاي گفتن مثل نيست اصلاً و قطعاً چه بگوئي هست چه بگوئي نيست مثَل ديگر هوا لطيف است و رنگ ندارد پس غلط است اگر كسي بگويد كه چيزي شبيه بهوا در رنگ نيست بجهت آنكه رنگ ندارد حال آنكه صفت ندارد اصلاً نميتوان گفت [ص 46] اين مانند ندارد زيرا كه چيزي كه بچيزي ميماند در صفت بآن ميماند و اگر صفت نباشد جاي گفتن مانند نيست پس اگر كسي گفت كه فلان مانند ندارد يعني در صفات خود مانند ندارد پس قول خدا كه فرموده نيست مثل او مانندي يعني در صفات مانندي ندارد پس اين يگانگي همان نور است كه صفت دارد ولي كسي مثل صفت او صفت ندارد پس بي‌مانند است و اين يگانگي يگانگي خلقي است كه اين يگانگي را عرب واحد ميگويد و يگانگي ذات يگانگي است كه عرب آن را احد ميگويد و بايد فرق مابين اين دو را بگويم بدانكه زيد مركب است از اعضا كه بهم گرد آمده است و آن را ميگوئي يك مرد و يكي بآن ميگوئي اين جوره يكي بودن كه اجزاء داشته باشد يكي بودني است كه عرب آن را واحد ميگويد و اما آنكه ديگر جزء و جزء ندارد آن را عرب احد ميگويد پس زيد احد نيست ولي واحد هست و واحد نخستِ شماره است و اَحَد از شماره نيست نمي‌بيني كه زيد را ميگيري ميگوئي اين يكي و عمرو را باو مي‌چسپاني ميگوئي اين دو تا پس زيد را نخست قرار دادي و اجزاء دارد و اما احد بالاي شماره‌هاست و در زبان عجمي احد را يك ميگويند و واحد را يكي ميگويند پس زيد يك نيست ولي يكي است و يكي يعني چيزي كه نسبت بيك دارد مثل كرماني كه نسبت بكرمان دارد و آن يا كه در آخر يكي است مثل يائي است كه در آخر طهراني و كرماني و يزدي است پس عدد نخستين يكي است يعني نسبت بيك دارد و جلوه اوست در اعداد و شماره‌ها پس توحيد ذات توحيدي است كه يك بودن خدا را بشناسي و توحيد صفات توحيدي است كه يكي بودن صفات را بشناسي يعني صفات خدا نخستين همه موجودات است و اول آن صفات است و خلق دوم و سيم [ص 47] ميباشند پس خدا هم يك است هم يكي است يك است در ذات و يكي است در صفات و هر كس خدا را يكي نداند يعني صفات او را نخستين خلق نداند مشرك است و وقتي نخستين يكي است كه چيزي با او نباشد و اگر با او چيزي باشد دو خواهد بود نه يكي پس توحيد صفات خدا آن است كه اقرار كني كه صفات او يكي است و هيچ كس با آنها در آن مقام نيست و اين صفات هم بهمان يك نور اعظم برميگردد و اوست يكي و اجزاي او اين صفات ديگرند مثل آنكه زيد يكي است ولي شنوا و بينا و گويا و توانا و بويا و دانا و همچنين و با وجود اينها يكي است همچنين آن نور اول همه صفات را دارد و يكي است و چون مختص خداست پس يكي بودن خدا همان است و اما ذات خدا يك است نه يكي پس بفهم اين نكته‌هاي نغز را كه در هيچ كتاب نخواهي يافت و از هيچ كس نخواهي شنيد و مشكل‌ترين امور بيان كردن اين مطالب است باين الفاظ و لا قوة الا باللّه .

فصل - بدانكه چيزهاي عالم را دو اسم است يكي اسم همه آن يكي اسم خورده‌ها و جزؤهاي آن مثلاً اسب زرد درشت پردو شكيل پس شكيل اسم همان اندازه اندام اوست و پردو اسم همان بسيار دويدن اوست و درشت اسم همان كلفتي اوست و زرد اسم همان رنگ اوست و اسب اسم همه آن پس از زرد همان رنگ آن را ميخواهي و مي‌فهمي نه چيزي ديگر و از درشت همان كلفتي آن را مي‌فهمي و ميخواهي نه چيزي ديگر و اما از اسب همه آن را ميخواهي كه هم زرد است و هم كلفت است و هم پردو و هم شكيل و همچنين بزيد عالم ميگوئي و همان جهت علم آن را ميخواهي [ص 48] و نجار ميگوئي همان جهت نجاري آن را ميخواهي و كوتاه همان جهت كوتاهي آن را ميخواهي و سفيد همان جهت سفيدي آن را ميخواهي و چاق همان جهت چاقي آن را ميخواهي و سنگين همان جهت وزن آن را ميخواهي و اما زيد كه گفتي همه آن را ميخواهي و همچنين خداوند عالم را اسمهاست چون خالق و رازق و عالم و قادر و رحمن و اللّه و امثال اينها و هيچيك از اين اسمها كلي نيست مگر اللّه كه آن اسمي است كه همه آن اسمها در زير اوست و او بالاي همه اسمهاست زيرا كه اللّه بفارسي بمعني خداست و خدا كسي است كه دارنده همه صفتها باشد چه صفت ذات و چه صفت اضافه و چه صفت خلق و بعد از لفظ خدا رحمن است زيرا كه رحمن در زبان فارسي بمعني بخشنده است و جميع صفات خلقي همه از بخشش عام اوست كه شامل مؤمن و كافر در دنيا و آخرت همه هست بعد از آن رحيم كه بزرگتر از همه صفات نيكو است و مخصوص بمؤمنين است و مقابل آن منتقم يعني انتقام‌كشنده از فجار و گناهكاران است پس هيچ صفت نيكي نيست مگر آنكه در زير رحيم است و هيچ صفت غضبي نيست مگر آنكه در زير منتقم است و از اين جهت آن سه اسم شريف در بسم اللّه الرحمن الرحيم گذارده شده است يعني بنام خداي بخشاينده مهربان پس خدا اسمي است كه برتري دارد بر همه صفات ذات و صفات اضافه و صفات خلق چرا كه خدا آنست كه همه را داشته باشد و اما بخشاينده اسمي است كه همه صفات خلق در زير اوست چه صفات مهرباني چه انتقامي و غضبي و اما رحيم يعني مهربان اسمي است كه برتري دارد بر همه صفات نيكي كه براي مؤمنان است پس گويا همه اسمهاي خدا در اين بسمله هست از اين جهت فرموده است امام عليه السلام [ص 49] كه بسم اللّه الرحمن الرحيم نزديكتر است باسم اعظم از سياهي چشم بسفيدي چشم چرا كه همه اسمهاي خدا در زير اوست و او بر همه برتري دارد باري غرض از اين فصل آن بود كه بيان كنيم كه تو كه بزيد ميگوئي دراز بايد زيد كه آنجا ايستاده يك درازي براي بدن او باشد كه تو اين كلمه دراز را بآن بگوئي كه اگر تن او كوتاه باشد اين كلمه دراز گفتن تو باو بي‌معني است پس بايد تن او خودش دراز باشد تا اسم درازي كه تو گفتي راست باشد و الا دروغ خواهد بود پس چون لازم شد كه دراز باشد گوئيم كه درازي صفت اوست نه ذات او چرا كه وقتي كه بچه بود زيد بود اما دراز نبود درازي تازه پيدا شده و اين اسم درازي براي آن صفت است كه تازه پيدا شده و پيشتر نبوده بفهم كه چه ميگويم و درست هوش دار كه مطلب بلند است و همچنين بزيد ميگوئي قرمز و معني اين قرمز آن صفتي است كه در تن زيد هست و اين لفظ از براي رنگ تن اوست نه از براي خود زيد چرا كه وقتي كه قرمز رنگ نبود باو نميگفتي قرمز بلكه باو مي‌گفتي سفيد چون رنگش قرمز شد گفتي قرمز پس بايد در تن زيد قرمزي باشد تا اسم قرمز راست باشد و الا دروغ خواهد شد و همچنين ساير صفات اما زيد خود اوست كه در همه احوال بوده و در همه صفتها او درآمده و بهمه رنگها و شكلها او شده است و خود او زيد است و لكن ميگويم كه زيد روي‌هم‌رفته شكلي دارد و عمرو روي‌هم‌رفته شكلي دارد كه زيد را بجهت آن شكل زيد گفتي و عمرو را بجهت آن شكل عمرو گفتي اگر شكل زيد را از زيد بگيرند ديگر زيد نيست و اگر شكل عمرو را از عمرو بگيرند ديگر عمرو نيست نمي‌بيني كه خدا اگر عمرو را بصورت سگي بكند چنانچه بني‌اسرائيل را بصورت شادي كرد ديگر عمرو نيست و ديگر [ص 50] باو سگ ميگوئي و اگر سگي را بصورت عمرو كند ديگر باو سگ نميگوئي پس معلوم شد كه زيد روي‌هم‌رفته يك شكلي دارد كه بواسطه آن شكل او را زيد ميگوئي و عمرو روي‌هم‌رفته شكلي دارد كه عمرو را بواسطه آن شكل عمرو ميگوئي اگر آن شكل را از ايشان بگيرند ديگر اسم زيد و عمرو بر ايشان راست نيست و همچنين اگر خدا زيد را بشكل حسن كند و حسن را بشكل زيد كند اسمها هم برميگردد ديگر زيد زيد نيست حسن است و حسن حسن نيست زيد است و از اين مثل واضح‌تر دو تكه موم يكي را بشكل آدمي مي‌سازيم يكي را بشكل شتري پس بآن ميگوئيم آدم باين ميگوئيم شتر بجهت آن شكلها و اما اصل موم نه آدم بود و نه شتر چون بآن شكلها شدند آن اسم بر ايشان راست شد بعد آن آدم را خراب مي‌كنيم بشكل شتر مي‌سازيم و شتر را خراب مي‌كنيم بشكل آدم مي‌سازيم آنگاه اسم برميگردد آنكه آدم بود شتر ميشود آنكه شتر بود آدم ميشود پس معلوم شد كه آن اسم بزرگ هم براي صورت است و الا اصل خميره اسمي ندارد چرا كه خميره زيد و عمرو و بكر همه از آب و گل است و آب و گل نه زيد است و نه عمرو پس بسبب شكل زيد و عمرو گفتيم پس زيد و عمرو هم اسم اين شكل است نمي‌بيني كه اگر شكل رفت اسم هم ميرود چون اين مطلب را دانستي كه همه اسمها چه بزرگ و چه كوچك همه اسم صفات مي‌باشند و تا در بيرون صفتي نباشد اسمي بلفظ نمي‌آيد پس در بيرون خود آن صفت است و در زبان كلمه و اسم زباني آن پس بدان كه اصل اسم بزبان عربي است و معني آن نام است و نام علامت چيز است كه بآن علامت چيز را بتوان شناخت پس هر چه بآن چيزي را بشناسي نام اوست و لكن علامتها و نشانيها در هر جائي بطوري است پس نشاني [ص 51] زيد در سخن زا و يا و دال است كه بزبان ميگوئي و در هنگام سخن باين كلمه از آن نشاني ميدهي تا شنونده بداند كه تو كه را ميگوئي اگر اين كلمه را نگوئي نمي‌فهمد كه تو كه را ميخواهي پس زا و يا و دال گفتي نشاني سخني اوست و چون بكسي كاغذي بنويسي در عالم خط و نوشتن نشاني آن كس كلمه زيد نوشتني است وقتي كه بيننده چشمش بر روي كاغذ افتاد و اين نشاني را روي كاغذ ديد ميفهمد كه تو آنكس را قصد كردهٔ اگر اين نشاني نبود براه دور نميشد نشاني بدهي پس زيد نوشتني نشاني خطي اوست و اگر در تاريكي زيد را نه‌بيني و نداني كيست نشاني او صداي اوست بصداي او ميشناسي او را پس آن صدا اسم گوشي اوست در تاريكي و نشاني گوشي اوست و همچنين اگر چشمت بر او بيفتد از دور و آن را خوب نبيني نمي‌شناسي چرا كه نشاني او خوب پيدا نيست چون نزديك آمد نشاني او را از رنگ و شكل و قد ديدي بآن نشاني ميداني اين زيد است پس آن شكلها كه در تن او هست آن هم نشاني است و گفتيم كه نشاني نام است لكن نامها مختلف ميشود و تفاوت دارد نام زباني و نام خطي و نام گوشي و نام چشمي مثلاً پس همه نامند اما هر يك در جائي پس همه اسمند پس نامهاي خدا نيز همين قسم است مثلاً خالق گفتني اسم گفتني خداست وقتي كه نوشتي اسم نوشتني خدا ميشود خلق او را كه ديدي آن خلق نشاني ديگر اوست و خالق خودش صفتي است از خدا اگر كسي خود آن را بحسب اعتقاد بشناسد و باعتقاد خودش ديده باشد آن همان نام اصلي است كه مثل شكل خود زيد است كه اصل نام همان شكل خود زيد بود ديگر اين نامهاي گفتني و نوشتني و شنيدني همه تابع او بودند بجهت آنكه اگر آن باشد اينها راستند و فايده [ص 52] دارند و الا فلا مثل آنكه جسم موم اگر سه گوشه باشد اسم زباني سه گوشه و نوشتني و شنيدني راست است و الا دروغ است پس اين نامها همه تابع آن نام اصلي ميباشند حالا آن صفت خدا كه هست و همه چيزها بآن پيدا شده است آن اصل است و باقي نامها تابع آنند بجهت آنكه شكي نيست كه خالق مثلاً صفت خداست و شكي نيست كه صفت خدا غير خداست پس صفت خالق غير خداست حال كه غير خدا شد اگر خالق اصلش نباشد پس اين خلق از كجا پيدا شد پس خالقي هست حال كه معلوم شد كه هست همان صفت اصلي و نام اصلي است ديگر اين خالق گفتني و نوشتني و خيال كردني همه تابع آنند مثل همان زيد كه مثل زديم و همچنين صفت رازق و رحيم و رحمن و اللّه و هر اسمي و صفتي و همه جا اسم زيد غير از زيد است و اسم خدا غير از خداست اگر نه خدا را نود و نه اسم است اگر همه خدا بود پس خدا نود و نه تا بود نعوذ باللّه پس اسم خدا غير از خداست غير كه شد مخلوق خداست و چنانكه گفتيم اصلي دارد و فرعي دارد و شخص عارف آنست كه نامهاي فرعي و اصلي خدا را بشناسد و زياده از اين در اين رساله گنجايش نيست و همين قدر هم اگر فهم كني كافي است اگر آنچه گذشت را فراموش نكني و آنچه بيايد را گوش دهي و هوش خود را جمع نمائي چرا كه من شرط كرده‌ام كه در اين رساله عاميانه غالب معرفتها و فضيلتها و حكمتها را بگذارم و بحول و قوه خدا خواهم گذاشت .

مطلب سيوم

در توحيد افعال خداست يعني اقرار بيگانگي كارهاي خدا و اين هم توحيد واحدي است نه احدي يعني اقرار بيكي بودن افعال بايد كرد نه بيك بودن [ص 53] آنها و اين مطلب هم بس مطلبي بزرگ است و لازم است كه آنرا در چند فصل بيان كنيم .

فصل - اول بايد بداني معني فعل و كار را تا آنچه را كه من‌بعد ميگويم دريابي بدانكه فعل بزبان عربي است و معني فارسي آن كار است چنانكه نوشتن كاري است و برخواستن كاري و نشستن كاري است و همچنين و خدا را نيز كارهاست چون آفريدن و روزي دادن و ميرانيدن و زنده كردن و آمرزيدن و خشم كردن و غير آن از كارها و همه اين عالم كار خداست و خدا آفريده است و خدا ساخته است و كار از كارگري پيدا ميشود پس بايد كه كارگري باشد تا كاري كند و بايد كارگر حركتي بكند تا كار پيدا شود و اگر حركتي نكند و جنبشي ننمايد آن كار يافت نميشود مثلاً تا دست نويسنده نجنبد خط پيدا نميشود و تا تن ايستنده نجنبد ايستاده‌گي يافت نشود و تا زننده نجنبد زده‌گي يافت نميشود و همچنين همه كاركن‌هاي عالم اگر جنبش نكنند كار از ايشان بروز نكند و اين مطلب بسي واضح است و بغير از اين كار معني ندارد و كاري پيدا نميشود و هر جنبشي هم بايد مناسب با آن كار باشد زيرا كه نه با هر جنبشي هر كاري ميتوان كرد نمي‌بيني كه با جنبشي كه ميتوان بيل بزمين زد و زمين كند بآن جنبش نميتوان ساعت ساخت زيرا كه جنبش ساعت بايد بسيار ملايم و آرام باشد و جنبش بيل زدن بايد بسيار پرزور باشد تا زمين كنده شود و همچنين جنبشي كه در برداشتن سنگهاي گران بكار است در برداشتن موئي بكار نيست و هر كاري را هم اوزاري در كار است پس بريدن چوب را اره بايد و سوراخ كردن را مته بايد و تراشيدن را تيشه بايد و همچنين بافتن را اوزاري [ص 54] ديگر ضرور است و نوشتن را اوزاري ديگر و ساعت‌سازي را اوزاري ديگر و اوزار هر چيزي هم بايد مناسب آن چيز باشد در نازكي و سطبري و در اندام و شكل و صفت بايد مناسب همان كار باشد چنانچه اسباب ساعت‌سازي بايد بسي نازك و لطيف باشد و اسباب آهنگري بايد بسي سطبر و درشت باشد و همچنين هر كاري اسبابش بايد مناسب آن باشد پس جنبش كارگر در آن اسباب بايد درآيد و آن اسباب را بحركت و جنبش درآورد بجنبشي مناسب در تندي و كندي و سختي و آهستگي تا آن كار راست آيد و الا بحكمت درست نباشد و آن كار راست نيايد ببين كه بآن مته ساعت‌ساز ميتوان آن زور كه بمته نجاران مي‌آوري آورد و همچنين بسوهان ساعت‌سازان نميتوان آن قوتي كه بسوهان آهنگران ميكني كرد پس هر كاري را بقدر طاقت و مصلحت آن جنبشي و اسبابي ضرور است و بسا كارها كه اسباب آن همان اعضاي تن تو است و بسا كاري كه اسباب بيروني ميخواهد اما آنكه اسباب بيروني ضرور دارد چنانكه دانستي و اما آنكه اسباب بيروني نميخواهد مثلاً برداشتن عصا از زمين همان دست تو بس است آلتي ديگر نميخواهد مثلاً نگريستن آلتي بجز چشم نميخواهد مگر وقتي كه ضعيف شود عينك ميخواهد يا دوربين ميخواهد و شنيدن آلتي جز گوش نميخواهد و بو كردن آلتي جز بيني و سخن گفتن آلتي جز زبان نميخواهد و همچنين يك پاره كارها ميشود كه آلت آن اين تنها و اسباب خارجي نيست مثل خيال كردن كه آلت آن روح انسان است و فهميدنِ معني سخنها آلت آن عقل است و روح را در خيال كردن جنبش روحي در كار است و عقل را جنبش عقلي در فهميدن ضرور است جنبش آنها مثل جنبش تن نيست و بسي لطيف است جنبش از جائي بجائي شدن است و جنبش روح و عقل از [ص 55] جائي بجائي چون تن نميشود بلكه در عالم خود از جائي بجائي ميشود و آن جنبش بچشم تن درنمي‌آيد ولي عقل ميفهمد كه از اين معني بمعني ديگر جنبيد و از اين خيال بخيال ديگر حركت كرد و در عالم خيال حركتها ميكند و همچنين حركتهاي انسان در خواب تن او نمي‌جنبد و روح او حركتها ميكند و جاها ميرود و مي‌آيد و كارها بآن جنبشها ميكند پس در اين فصل يافتي كه هر كاري كارگري ميخواهد و هر كارگري جنبشي و اسبابي ميخواهد تا آن كار راست آيد پس اين سخن عاميانه را نگاه دار كه بس مطلبي نغز است و بكار مي‌آيد .

فصل - بدانكه اگر چه خدا محتاج به جنبش نيست و اسباب در كار خود ضرور ندارد اما آفريده‌هاي او محتاج به جنبشي هستند و محتاج بآلتي هستند كه تا خداوند آلتي نگيرد و جنبشي در آن آلت نگذارد آنها خبر نميشوند و آن كار مطلوب در آنها يافت نميشود مثلاً خدا اگر بخواهد هوا را گرم كند با حرارت و گرمي آفتاب و ستاره‌گان گرم ميكند و اگر بخواهد جائي روشن كند با ستاره و چراغ روشن ميكند و اگر بخواهد درختي بجنباند با باد يا دستِ كسي ميجنباند و اگر بخواهد چيزي بروياند با بهار و تابستان ميروياند و اگر بخواهد بخشكاند با پائيز و زمستان ميخشكاند و اگر بخواهد چيزي را بپزد با آتش ميپزد و اگر بخواهد كسي را بكشد با شمشير و ناخوشيها و زهرها ميكشد و همچنين هر كاري را با اسبابي ميكند و جنبشي هم در آن اسباب خلق ميكند تا آن كار بشود و اين از نقص خدا نيست و خدا نقص ندارد ولي آفريده‌هاي او ناقصند و نميفهمند اراده خدا را كه بآن طور بشوند نمي‌بيني عالمي كه هيچ نقص در علم او نيست اگر بطور علم [ص 56] خود سخن گويد عامي نميفهمد بايد آنرا واضح كند تا مناسب عامي شود آنگاه عامي بفهمد و اين از نقص عالم نيست بلكه از نقص عامي است و عالم وقتي ناقص است كه نتواند آن حرف را آشكار كند بطوري كه عامي بفهمد پس خدا آنگاه ناقص بود كه نميتوانست اسبابي و جنبشي خلق كند كه خلق او از اراده او خبر شوند نمي‌بيني كه اگر در دل من چيزي باشد و تو نفهمي نقص تو است نه نقص من و اگر من نتوانم كه آن چيز را بسخن درآورم تا تو بفهمي آنگاه نقص من ميشود پس خدا هم اراده‌ها دارد خلق نميفهمند بجهت آنكه آن اراده لطيف است و خلق را آن قابليت نيست كه آنرا بفهمند تا چنان شوند پس اگر خدا اراده خود را حالي خلق نكرده بود بطوري كه بفهمند نقص خدا بود پس چون همه خلق ناقصند از اراده او آگاه نميشوند لهذا اراده‌هاي خود را در جنبش‌هاي ظاهري و با آلتهاي ظاهري براي خلق آشكار كرد كه بفهمند مثلاً عقل تو اگر بخواهد كه عصا برداشته شود چون عقل لطيف است و عصا كثيف عصا از اراده عقل تو خبر نميشود تا بلند شود پس عقل تو جنبش اراده خود را در دست تو پيدا ميكند و دست تو را آلت برداشتن ميكند و چون تن تو هم مثل عصا كثيف است و با عصا همزبان و همجنس است عصا از خواهش و جنبش دست خبر ميشود اطاعت ميكند و برداشته ميشود بفهم چه ميگويم پس خدا لطيف است و از خواهش او خلق او خبر نميشوند خواهش خود را در بعضي از خلق خود حركت ميدهد و آن خلق را بجنبش درمي‌آورد تا خلق ديگر از آن اراده خبر شوند و اطاعت كنند مثلاً خدا را رضاها و غضبها بود خلق خبر نداشتند تا اطاعت كنند آن رضا و غضب خود را بر زبان پيغمبران جاري كرد آن پيغمبران زبان جنباندند [ص 57] و صداها آمد موافق رضا و غضب خدا خلق شنيدند اطاعت كردند اگر بر زبان پيغمبران آن رضا و غضب جاري نشدي هيچكس از آن دو آگاه نشدي و همچنين كارهاي خلقتي خدا همه كس از اراده او آگاه نميشوند پس بايد در خلقي بگذارد تا آن خلق اراده كند آن اراده اراده او شود و خلق بشنوند و عمل كنند پس چون خواست چوب را بسوزاند چوب از اين خواهش خبر نداشت تا بسوزد باطاعت او خدا اراده خود را در آتش گذاشت آتش بسوزانيدن جنبيد چوب خبر شد كه خداي او گفته بسوز سوخت پس آتش پيغمبر بود براي چوب در رسانيدن تكليف سوختن و همچنين ميخواست زمين گل شود و روان گردد زمين نمي‌فهميد جنبش و خواهش خود را در آب گذاشت آب با او همزبان بود و باو گفت كه خدا چنين ميخواهد شنيد و چنان شد پس آب پيغمبر او بود در اين مطلب اگر گوئي بآب مثلاً كه گفت او هم خلق بود و اراده خدا را نمي‌فهميد ميگويم بآب مثلاً دست تو گفت كه حركت كن يعني تو او را حركت دادي و همان اراده خدا را بآن رساندي اگر گوئي بتن من كه گفت ميگويم روح تو يعني روح بخاري كه در تن تو است اگر گوئي باو كه گفت ميگويم روح فلكي و همچنين هر خلقي كه حركتي ميكند باو كسي ديگر كه واسطه مابين او و بالاتر است ميگويد و همچنين همه اسبابها و آلتها برميگردند بيك سبب كه او سبب كل است و آلت همه اوست و آن يك خلق چنان لطيف است كه ديگر حاجت بهيچ واسطه ندارد جنبش خدا در او بي‌واسطه جاري ميشود و او خواهش خدا را بي‌واسطه ميفهمد و شايد از همين دليلها هم فهميدي كه بايد كار بجائي رسد كه بي‌واسطه بفهمد و يك نفر باشد كه از همه بهتر و لطيف‌تر باشد و جنباننده همه چيز آن باشد و سبب همه چيز آن باشد مثل چرخهاي [ص 58] ساعت كه هر چرخي را چرخي ديگر ميگرداند تا كار بفنر ميرسد كه فنر همه را ميچرخاند و او را ديگر چرخاننده ظاهري نيست و ديگر امر باطني آن را ميچرخاند پس چون اين ساعت آسمان و زمين را در گردش بيني كه هر چرخي چرخي ديگر را ميگرداند بفهم كه در اين ميانه ساعت‌ساز يك فنري گذارده كه همه را بگردش دارد و آن فنر هم از صنعت آن ساعت‌ساز است و هيچ مخلوق بذات خدا نگردد چرا كه ذات خدا چندان لطيف است كه هيچ خلقي او را نميفهمد و با او جفت نميشود و باو نميتواند رسيد و ذاتي است يگانه ديگر جنبشي ندارد و جائي ندارد كه از جائي بجائي شود و بجنبد تا ديگري را بجنباند و كسي باو نميرسد تا بجنبش او بجنبد بلكه خلقي خلق كرده كه جنبش كار اوست و او جنباننده هر چيزي است بجنبش خود اگر گوئي آن خلق اول را خدا چه گونه خلق كرد و چه گونه از خدا خبر شد گويم گونه‌ها را خدا باو آفريد آنجا گونه نيست اگر گوئي بچه كيفيت خلق كرد گويم كيفيتها را باو و جنبش او خلق كرده آنجا كيفيت نيست اگر گوئي از چه خلق كرد او را گويم ازها را باو آفريد اگر گوئي در چه آفريد او را گويم در چه‌ها باو پيدا شد مجملاً هر سخني و هر چه در او سخن شود و از او سخني رود بجنبش او پيدا شده پس در خود او سخن نرود و او طور ندارد پس بي طور و بي كيفيت و بي اسباب و بي خميره او را خدا آفريد و خود اوست جنبش خدا و اسباب خدا در آفرينش هر كاري ، قلم آنجا رسيد و سر بشكست ، اين حرفها آنجا نيست ميان او و خدا مياني نيست مناسبتي نيست بي‌نسبتي نيست جدائي نيست يگانگي نيست بستگي نيست رستگي نيست نزديكي نيست دوري نيست جفتي نيست تنهائي نيست چرا كه همه اين حرفها بآن پيدا [ص 59] شده و خدا همه را با آن خلق كرده پس آنجا حرف نيست اصلاً اگر بي حرف ميفهمي بفهم و الا حرف برنميدارد .

فصل - چون كارهاي خدا را شناختي و دانستي كه كارهاي او تفاوت دارد و هر كاري را با اسبابي ميكند و حركتي و جنبشي مناسب آن كار در آن اسباب ميگذارد پس بدانكه اين اسبابها همه بيك سبب بندند و آخر همه بيك سبب ميرسد كه او حركت‌دهنده و جنباننده كل است و اول اسباب نشايد كه زياده از يك باشد بآن جهت كه همه اسباب خلق خدايند و شكي نيست كه اين اسباب بعضي بالاترند و بعضي پست‌تر و بعضي لطيف‌ترند و بعضي كثيفتر پس هر يك از آنها كه صفايشان بيشتر است و لطيف‌ترند بخدا نزديكترند و هر يك كه كثافت آنها بيشتر است از خدا دورترند و هر چه بخدا نزديكتر است بايد صفات خدا در آن بيشتر ظاهر باشد و هر چه از خدا دورتر است بايد صفات خلقي در آن بيشتر پيدا باشد و دانستي پيش از اين كه صفات خدا غير خداست پس عجبي نيست اگر در كسي صفات خدا جلوه كند نمي‌بيني كه علم صفت خداست در دانايان ظاهر شده و در نادانان جلوه نكرده و بينائي صفت خداست در بينايان پيدا شده و در كوران پيدا نشده و قدرت صفت خداست در توانايان پيدا شده و در ناتوانان پيدا نشده است و همچنين باقي صفات پس اشياء اول بر دو قسم ميباشند يكي آنكه نماينده صفات خدا نيست يكي آنكه نماينده صفات خدا هست و مثَل اين دو مثل آجري است كه شب زير آسمان بگذاري و مثل ظرف آبي در آن ظرف آب ستاره‌گان پيدا هستند و در آن آجر هيچ ستاره پيدا نيست و دويم اشيائي كه صفات خدائي در آنها پيداست بر چند قسم [ص 60] مي‌باشند يعني مرتبها دارند هر كس بقدر قابليت خود مثل آنكه شب يك كاسه آب در زير آسمان ميگذاري و در او يك ستاره يا دو ستاره پيداست و طشتي ميگذاري در او ده ستاره پيداست و در حوضي پانصد ستاره پيداست و در دريا همه نيمه بالاي آسمان پيداست و اگر همه زمين از پشت و رو دريا بودي كل آسمان و ستاره‌گان در آن پيدا ميشدي حال آن كسان كه صفات در ايشان پيدا ميشود بتفاوت هستند پس هر چه ظرفيت و صافي قابليت كسي زياده شود نمايش صفتهاي خدا در آن بيشتر ميشود و هر كس كه نيك است از نمايش صفتي از صفات خداست نيكي آن و هر كس كه بد است از كثافت اوست كه نمايش صفت خدا در آن نشده مجملاً نيك نيست جز خدا هر كس كه خوردهٔ نيك است همان قدر از صفات خدا در آن ظاهر شده و همه شريعت پيغمبران براي صيقل زدن آئينه دلهاست و گشاد شدن سينها تا صفات خدا در آنها بسيار پيدا شود و لكن مردم پا به بخت خود ميزنند و قبول نميكنند و الا خدا در رحمت خود كوتاهي نكرده باري چون دانستي كه هر كس صاف‌تر است صفات خدا در آن بيشتر است و هر كس كدورتش بيشتر است كمتر دارد پس بدان كه اول اسباب كه بآن همه اسباب و همه كارها بانجام رسيده و ميرسد چون نزديكتر است بخدا و آن قدر صفات توانائي و علم و خواهش خدائي در آن يافت ميشود كه همه خلق را او مي‌جنباند پس بايد كه همه صفات خدا در آن باشد بجهت آنكه صفات خدا خلق هستند و ما گفتيم اول اسباب آنست كه همه چيز آخر بآن ميرسند پس بايد آن اول خلق واحد و يگانه باشد زيرا كه اين يگانگي هم يك صفتي است از صفات خدائي و مخلوق هم هست چنانكه پيشتر يافتي و بايد در جائي يافت شود و چون هيچكس بنزديكي آن اول اسباب نيست [ص 61] و صافي‌تر و خالص‌تر از آن نيست بايد اين صفت آنجا يافت شود و كه غير از آن لايقتر بآن كه در آن يافت شود آخر نه همه هر چه غير از آن سبب اولي است همه در زير اويند پس اگر آنكه زير اوست لايق باشد بايد آنكه بالاست لايقتر باشد چرا كه او فيض‌رساننده بهمه اينهاست كه در زير اوست پس او سزاوارتر است بصفت يگانگي از همه كس و كسي هم كه پيشتر از او نيست مگر خدا و خدا هم از صفت بالاتر است پس صفت يگانگي و هر صفت نيكي مال همين سبب اول است پس معلوم شد كه او يگانه است و مضايقه نيست كه كسي هم كه در زير آن باشد آن هم يگانه شود اما مثل يگانگي او نيست زيرا كه او از همه كس خالص‌تر و بهتر است و دليل ديگر آنكه همه بسياري‌ها باو پيدا شده و خدا همه بسياري‌ها را بواسطه او خلقت كرده پس او پيش از بسياري است جائي كه او هست بسياري آنجا راه ندارد پس وقتي كه بسياري آنجا راه ندارد يگانه خواهد بود بلكه اين جوره يگانگي‌ها كه در ميان اين اسبابها پيدا ميشود اينها را هم خدا بواسطه آن خلق كرده و او پيش از اين جوره يگانگي‌ها هم هست پس نه اين يگانگي‌ها و نه اين بسياري‌ها در آنجا يافت ميشود پس آن يگانه‌ايست كه شباهت بهيچ يگانه و بسياري ندارد بفهم چه ميگويم و هوش خود را جمع كن كه اين مطلبهاي بلند نازك از اين واضح‌تر يافت نميشود و در قوه كسي نيست كه باين صافي و واضحي و عاميانهٔ حرف را بگويد پس معلوم شد كه آن آلت اول و سبب اول از همه يگانه‌ها يگانه‌تر است و آئينه سر تا پا نماي صفتهاي خدا اوست و او جنباننده هر چيزي است كه در عالم حركت ميكند ،

باندك التفاتي زنده دارد آفرينش را اگر نازي كند از هم بپاشد جمله قالبها [ص 62] 

و جنبانندهٔ بغير از او نيست پس جنبش اوست كه در هر چيزي است ببين در ساعت كه اين همه چرخها حركت ميكند هيچ جنبانندهٔ غير از فنر هست بلكه همان بتنهائي خود حركت‌دهنده همه چرخهاست مثلي ديگر آفتاب چون درآيد صحن خانه بنور او روشن ميشود و از نور صحن خانه ارسي روشن ميشود و از نور ارسي صندوق‌خانه روشن ميشود و از نور صندوق‌خانه آن پستو كه در صندوق‌خانه است روشن ميشود و اگر پستوي ديگر باشد از نور پستوي اول روشن ميشود و همچنين اگر هزار پستو در پستو باشد هر دويمي از نور اولي روشن ميشود اگر آفتاب غروب كند نور همه تمام ميشود و چون برآيد همه روشن ميشود و هر پستوئي نمي‌بيند مگر پستوي جلوي خود را و از آفتاب خبري ندارد از همان پستوي جلوي خود نور ميگيرد مثلي ديگر آئينهٔ مقابل چراغي بگير عكس چراغ در آن آئينه مي‌افتد آئينه ديگر مقابل آن آئينه بگير عكس آئينه اول در آئينه دويمي مي‌افتد و چون آئينه سيومي بگيري عكس دويمي در آن مي‌افتد و همچنين اگر هزار آئينه بگيري برابر يكديگر عكس هر يك در آن ديگري ميافتد حال اگر چراغ خاموش شود همه آن عكسها كه در آن آئينِها بود همه تمام ميشود و اگر روشن كني همه روشن ميشود و عكس چراغ در همه پيدا ميشود حالا پس روشن‌كننده همه آئينِها همين يك چراغ است و روشن‌كننده همه اوطاقها همان يك آفتاب است و حركت‌دهنده همه چرخها همان يك فنر است اين همه مثلهاي آشكار آورديم تا آن مطلب پنهاني را بفهمي پس جنباننده كل ملك همان يك سبب اول است كه يگانه است اگر او التفات برگيرد همه عالم از هم بپاشد و اگر التفات كند همه بر قرار خود باشد و او كارگر همه كارهاست و لكن هر چيزي را با آلتي كند چنانكه نجار [ص 63] كارگر همه تخت است اما با اره بريد و با تيشه تراشيد و كوبيد و با مته سوراخ كرد و با رنده صاف كرد و با دست آلات را بحركت آورد و اجزايش را بهم جفت كرد و با چشم ديد و با عقل فهميد و كننده و نجار همان خود او بود كه اين همه آلتهاي اوست پس خدا با آفتاب روز ساخت و با زمين شب و با ابر آب ساخت و با آب گياه رويانيد و سيراب كرد و با نان سير كرد و با زهر كشت و با پازهر شفا داد و همچنين هر كاري با يك چيزي ساخت و كننده اوست در همه جا با قدرت خود كه همان خلق اول است و آلت اول و آن يكي است پس اگر اين را درست فهميدي و اعتقاد كردي توحيد افعال حاصل كردي و خدا را در همه كارهاي عالم يگانه دانستي و هر كس كه در عالم كارگر ديگر گويد از مذهب مسلمانان بيرون رفته و بمذهب گبران داخل شده است چرا كه آنها ميگويند كه كارگر عالم دو تاست هر چيز نور و خير و كمال است يزدان ساخته و هر چيز ظلمت و شر و نقص است اهريمن ساخته و دو صانع و كارگر ميدانند و اما مذهب اسلام آنست كه خدا خالق هر چيزي است و بس و بجز او خالقي ديگر نيست و قرآن و كتابهاي پيغمبران همه باين طور نازل شده و يافتي كه بعقل هم همين درست است و خدا شريك و جفت در خلقت ندارد در قرآن است كه بگو خدا خالق هر چيزي است هر چه بآن چيز گوئي خدا خالق اوست پس اين است توحيد افعال بتمامي دل خود متوجه آن شو تا بفهمي و نظر مكن كه لفظهايم عامي است چرا كه عمداً چنين نوشتم كه عوام بفهمند و عذر نداشته باشند روز قيامت كه ما غافل بوديم و اينك عذر ايشان تمام شد كه سخن‌گوئي بلهجه خود ايشان با ايشان سخن گفت و مطلبهاي بلند را براي ايشان واضح كرد .

[ص 64] فصل - بدانكه از مسئلِهائي كه بسيار ضرور ميشود مسئله بداست كه ملاها همه در اين سخن گفته‌اند و هيچيك كنه او را نفهميده‌اند مگر هر كس كه از قرآن و حديث و بنور خدائي فهميده باشد و اينك براي تو آنرا بزبان فارسي فصيح بيان مينمايم كه بطور درست بفهمي پس بدانكه بدا در ميان مخلوق معنيش آنست كه انسان در كاري هست بعد از آن براي او راههائي چند پيدا ميشود كه آن كار را ترك ميكند و كار ديگر ميكند مثلاً ميخواست سفر برود اسبابي چند فراهم آمد كه موقوف كرد عرب ميگويد براي فلاني بدا حاصل شد يعني براي او چيزي هويدا شد كه پيشتر هويدا نبود بجهت آنكه اگر از اول ميدانست كه راه دزد دارد مثلاً عزم سفر نميكرد پس اول نميدانست بخيالش ميرسيد كه راه امن است عزم سفر كرد بعد برايش ظاهر شد كه راه دزد دارد موقوف كرد پس برايش بدا حاصل شد يعني فهميد آنچه را كه نفهميده بود و همچنين هر كس كاري ميكرد بعد فهميد كه كار ديگر بهتر است اولي را ترك كرد و آن كار ديگر را كرد مثلاً ساكت بود سخن گفت يا نشسته بود برخواست و همچنين ميگويند كه بدا برايش حاصل شد بعد علما با هم جدالها كرده‌اند بعضي گفته‌اند كه بدا براي خدا ميشود بعضي گفته‌اند نميشود و آنچه قرآن بآن نازل شده و ائمه فرموده‌اند آنست كه بدا براي خدا ميشود ولي بايست معني آنرا فهميد و چون بعضي از ملاها معني آنرا نفهميدند و از خاندان عصمت معني آنرا نگرفتند انكار كردند و حق آنست كه بدا از براي خدا هست باين طور كه عرض ميشود و اقرار به بدا بزرگتر عبادتهاست هر كس اقرار كند به بدا براي خدا بزرگتر عبادتها را بجا آورده و هيچ پيغمبري نيامده مگر آنكه به [ص 65] بدا اقرار كرده و مثل آن در خدا مثل آنكه اول حكم كرد كه ابرهيم پسرش اسمعيل را ذبح بكند بعد بدا حاصل شد و گوسفند فدا فرستاد و همچنين حضرت آدم نبود بدا حاصل شد و خلق كرد و عذاب بر قوم يونس فرستاد و بدا حاصل شد و عذاب برطرف شد و همچنين اسمعيل پسر حضرت صادق عليه السلام را در نظرها جلوه داد كه او شايسته امام بودن است بعد بدا حاصل شد و او را ميراند پيش از پدر خود و همچنين جميع آنچه نبوده و تازه پيدا ميشود از شب و روز و حوادث و ظهور امام و رجعت و قيامت و عفو و مؤاخذه همه بداست كه نبوده بعد پيدا ميشود و سبب بدا از براي خدا آنست كه عاميانه عرض ميشود بدانكه خدا سخي است و غني اما معني آنكه غني است آنست كه احتياج بهيچ چيز و هيچ كس ندارد و حاجتي و مطلبي و خواهش دلي و ميلي و شهوتي در ذاتش نيست پس او بطبع خود ميل بايجاد هيچ چيز نكند و او را حاجت بخلق كردن نيست و در ذات هم ميلي تازه پيدا نميشود بجهت آنكه ميل غير از خود خداست و چون غير او شد خلق اوست و خلق او در ذات او چه ميكند پس ميلي در ذات خدا نيست و خدا شباهت بخلق ندارد كه چون خلق ميل كند پس خدا غني است و به ميل خود كاري نميكند و ميل كسي ميكند كه محتاج باشد و سخي هم هست خداوند كه هر كس هر قدر از خدا سؤال كند باو ميدهد نه كم و نه زياد اما كم اگر بدهد بخيل ميشود و اگر زياده بدهد بي طلب و قابليت بنده پس بميل خود داده و خدا ميلي در ذات او نيست پس بنا بر اين عطاي خدا بقدر حاجت بنده ميباشد نه كمتر نه زيادتر پس هر چه بنده رو باو كند او هم همان قدر رو ميكند و اگر از هر جا بنده برگردد خدا هم برميگردد مثلاً آنكه كسي اگر از مشرق رو بتو بكند تو هم رو بآن [ص 66] كني و هر چه او پيش آيد تو هم پيش روي و چون او از اثناي راه برگردد تو هم برگردي و لكن تو ميدانستي كه اين شخص از اثناي راه برخواهد گشت و پيش تو نخواهد آمد اما بدو جهت تو رو به آن ميكني يكي آنكه سخي هستي و او همين قدر كه رو بتو كرد مكافات همين قدر عمل او بايد پيش تو ضايع نشود اگر چه بسر نميرساند لكن همين قدر كار هم كه كرده بايد پيش شخص سخي ضايع نشود پس هر قدر او رو كرد تو هم رو كردي و دويم آنكه بجهت اتمام حجت كه فردا نگويد كه من رو كردم ديدم تو التفاتي نكردي من هم برگشتم پس هر چه او رو بتو مي‌آيد تو هم رو باو ميروي تا حجت او تمام شود و ديگر نتواند آن حرف را بزند الحال چون خداوند سخي است هر قدر قابليت در خلق پيدا ميشود او هم همان قدر عطا ميكند خواه آن قابليت كامل باشد و طلب خود را بسر برساند خواه نرساند مثل آنكه كسي جامهٔ بجهت تو ميدوزد از عدل تو آنست كه اگر يك سوزن زده بقدر يك سوزن باو انعام كني و اگر دو سوزن زده بقدر دو سوزن و اگر ثلث جامه را دوخته بقدر ثلث اجرت و اگر نصفه دوخته نصفه و اگر تمام دوخت تمام حال اگر دارد جامه ميدوزد و تو بعلم غيب بداني كه اين جامه را تمام نميكند از عدل نيست كه اجرت نصف جامه را ندهي هر قدر دوخت همان قدر اجرت باو ميدهي تا عدل و انصاف شود الحال قابليت خلق خدا هم خورده خورده تمام ميشود يكدفعه هيچ چيز او تمام نميشود نمي‌بيني كه نطفه در شكم چهل روز نطفه است بعد تا چهل روز ديگر علقه ميشود يعني خون بسته بعد تا چهل روز ديگر مضغه ميشود يعني گوشت جويده بعد تا چهل روز ديگر استخوان در او مي‌بندد بعد تا چهل روز ديگر بر او گوشت ميرويد بعد تا چهل روز ديگر بر او روح [ص 67] دميده ميشود پس بدن انسان خورده خورده درست ميشود و هميشه فيض خدائي در كار است كه اگر نباشد چيزي موجود نشود پس هر گاه نطفه در شكم قابليت علقه پيدا كرد خدا او را علقه بايد بكند خواه بداند كه فردا سقط ميشود خواه بداند كه سقط نخواهد شد و اين طفل خواهد رسيد پس چون قابليت علقه پيدا كرد خدا او را علقه ميفرمايد بعد از آن فردا اگر قابليت مضغه پيدا شد او را مضغه ميكند و اگر قابليت سقط شدن پيدا شد او را ساقط ميفرمايد پس چون او را ساقط كرد ميگوئي بدا شد بجهت اينكه اين زن حامله شد و بايستي بزايد و خدا نخواست و ساقط شد و پيشتر هم خدا ميدانست كه اين ساقط ميشود مقتضي كرم او آن بود كه هر قدر قابليت پا پيش گذارد او هم همان قدر پا پيش گذارد و هر چه اين طلب كند او عطا كند همين قدر طلب كرد او هم همين قدر عطا كرد و همچنين ساير چيزهاي عالم بهمين طور خواه كار تمام شود و خواه تمام نشود هر قدر قابليت مردم طلب كند خدا همان قدر ميدهد و با وجود اين ميدانست كه آيا از نصفه طلب برميگردند يا نه و اين از عين كرم و جود او بود اگر كسي اين معني را انكار كند جود خدا را انكار كرده يا بايد علم خدا را انكار كند كه پيشتر چنان ميدانست كه اين كار مصلحت است كرد بعد از چندي ديد مصلحت نيست پشيمان شد چنانكه يهود ميگويند كه در عهد نوح خدا پشيمان شد از خلق مردم گفت پس همه را هلاك ميكنم نعوذ باللّه پس اگر خدا هم عالم و داناست و هم صاحب كرم هم ميداند كه فردا چه اقتضا خواهد كرد و قابليت هر كس چون خواهد شد و هم بقدر خواهش ايشان بايشان ميدهد خواه نفع بايشان كند يا ضرر زيرا كه بخود خدا نه نفع خواهد كرد نه ضرر پس نيك درياب كه مسئله مشكل است .