[ص 12 فهرست] خلاصه‌اي از شرح حال مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي اللّٰه مقامه

بسم الله تعالي

مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي اللّه مقامه كرماني است ، شرح حالات جنابش در كتاب تذكرة الاولياء تأليف مرحوم آقاي محمدقاسم خان طاب اللّه ثراه و حضرت اجل اوحد سركار آقاي حاج زين‌العابدين خان ادام اللّه ايام افاضاته مفصلاً مذكور است ، مختصرش اين است آقاي بزرگوار مرحوم پسر مرحوم محمدابراهيم خان ظهيرالدوله والي كرمان است كه با مرحوم فتحعلي شاه پسر عم بود والده‌اش دختر ميرزا رحيم مستوفي تفليسي است كه بغايت صالحه و عفيفه بود ولادتش در شب پنجشنبه هيجدهم محرم سال هزار و دويست و بيست و پنج هجري قمري است جنابش از سن طفوليت در اغلب اوقات بتفكر ميگذرانيد و آثار زهد از حالش پيدا بود و رغبت تمام بتحصيل داشت و مرحوم ظهيرالدوله چون آثار دانش از ناصيه آن مرحوم تفرس كرد اسباب تحصيل ايشان را فراهم نمود و مدرسه عالي در كرمان مخصوص ايشان بنا نهاد و همينكه در سن هفت هشت‌سالگي از كتب فارسي مستغني شد آقا سيد زين‌العابدين مجتهد كرمان را براي تعليم علوم عربيه و فنون ادبيه بمعلمي آقاي بزرگوار انتخاب نمود و در اندك زماني كه سنش بمراهقه رسيد بسياري از علوم مقدماتي را در نزد آن عالم تلمذ نموده و دارا شد ولي پيوسته متفكر [ص 13 فهرست] و در تفحص امر بزرگتري بود تا سنه هزار و دويست و چهل و يك كه مرحوم ظهيرالدوله براي مهمي بتهران رفت و در آنجا وفات يافت آقاي بزرگوار بدلالت حاج اسمعيل نام كوهبناني كه يكي از ارادتمندان مرحوم مبرور حاج سيد كاظم رشتي اعلي اللّه مقامه بود عازم كربلاي معلي و رسيدن خدمت سيد مرحوم شد و چون شاهزاده حسنعلي ميرزا حاكم كرمان از جانب مرحوم فتحعليشاه مأموريت سرپرستي و قيمومت اولاد مرحوم ظهيرالدوله را نيز داشت و ممكن بود كه از حركت آقاي بزرگوار ممانعت نمايد لذا ببهانه سركشي املاك با سه نفر از خدمت‌گذاران محرم خود از كرمان خارج شده بطرف كربلاي معلي حركت فرمود در اصفهان چند روزي توقف كرده و بمجلس درس مرحوم حاج محمدابراهيم كلباسي حاضر ميشد از آنجا بكرمانشاه آمد و چند روزي هم در آنجا اقامت فرمود و با مرحوم شيخ علي نجل مرحوم شيخ اوحد شيخ احمد بن زين‌الدين اعلي اللّه مقامه ملاقات ميفرمود و پس از آن از كرمانشاه حركت نموده و بكربلا مشرف شد و خدمت مرحوم سيد اعلي اللّه مقامه رسيد و منتهاي آمال و تمام مقصود خود را در آنجا ديد در اولين ملاقات نقد دل و جان باخت و خواست تمام مايملك خود را تقديم نمايد سيد مرحوم از قبول آن استنكاف فرمود و چون اصرار زياد ديد بالاخره خمس مال را قبول فرمود آقاي بزرگوار رحل اقامت در آن سده سنيه انداخت و با وجود مراتب بزرگ‌زادگي خود را براي نوكري سيد بزرگوار آماده ساخت تا جائي كه بنفس نفيس در مطبخ سيد مرحوم طبخ ميفرمود و خريد بازار مي‌نمود و كراراً از آن بزرگوار شنيده ميشد كه آنچه دارم از دودهاي مطبخ سيد مرحوم دارم و ميفرمود كه سيد بحري بود فياض كه از اطراف دنيا اشخاص براي [ص 14 فهرست] استفاضه بر گرد او جمع شدند و هر كس هر چه از آن بزرگوار خواست داد و احدي را از فيض خود منع نفرمود يكي مال ميخواست ميداد يكي منصب ميخواست توصيه ميفرمود يكي از ترس ظالمي بآنجا ميشتافت پناه ميداد يكي از پي تحصيل بود تعليم ميفرمود و من در اين ميانه بهيچ يك از اين مطامع نظر نداشتم و شخص سيد را دوست ميداشتم و ميخواستم سيد هم از كمال بزرگي و علو نفس مضايقه نفرمود و بالاخره خودش را بمن داد ، باري سيد كمال احترام را از آن بزرگوار ميفرمود و در ماهي دو سه مرتبه بمنزلش تشريف ميبرد تا بعد از يكسال مراجعت بكرمان نمود و سيد بايشان فرمود كه بايران ميرويد در حالي كه محتاج باحدي از علماي عجم نيستيد چندي در كرمان توقف كرد و بامور شخصي و امور موقوفه مدرسه رسيدگي فرمود و مرتب نمود و در ضمن تصفيه امور باز مشغول تحصيل و تدريس بود و جماعتي از علما بدرسش حاضر ميشدند كه از آن جمله مرحوم آخوند ملا حسين پيش‌نماز كرماني بود كه خدمت شيخ اوحد اعلي اللّه مقامه در يزد رسيده بود و پس از اندك زماني كه از ترتيب امور شخصي فراغت يافت با اهل و عيال روانه عتبات گرديد و باز چندي در خدمت سيد توقف و تلمذ نمود و باجازه ايشان بزيارت بيت اللّه مشرف شد و مجدداً بكربلاي معلي مراجعت فرمود و مشغول تحصيل و تلمذ بود و زايد الوصف مشمول مراحم سيد استاد بود و در اين اوقات كتب عديده حسب امر سيد بزرگوار در جواب سؤالات مختلفه كه رسيده بود تصنيف فرمود كه ذكر اسامي آنها در فهرست شده است و پس از مدت كمي سيد مرحوم ايشان را امر بمراجعت كرمان فرمود و حركت كرد در همدان صبيه مرحوم محمدقلي ميرزا ملك‌آرا را كه پسر خاقان مغفور و عم امي خود ايشان بود خطبه [ص 15 فهرست] نمود و در طهران زوجه خود را عقد نموده و با هم بكرمان آمدند بلافاصله شروع بتدريس و تعليم فرمود و اهالي هم در مجلس درس و موعظه‌اش ازدحام زياد نمودند و پيوسته سؤالاتي را كه از اطراف ميرسيد جواب مينوشت و شب و روز بنشر فضايل آل‌محمد عليهم السلام و احياء علوم حقه ايشان كه در آن اوقات بكلي مندرس شده بود مشغول بود ،

در اين اوقات سيد مرحوم اعلي اللّه مقامه وفات فرمود و اجازات متعدد بفارسي و عربي بآن بزرگوار داده بود كه در مقام خود مذكور و نسخه‌هاي اصل آنها كه بخط مبارك سيد مرحوم است در كتابخانه حضرت اجل اوحد سركار آقاي حاج زين‌العابدين خان ادام اللّه ايام افاضاته موجود است و من جمله جواب مختصري است كه مرحوم سيد بيكي از اهالي كرمان كه از تكليف خود سؤال كرده مرقوم فرموده است و در اينجا تيمناً ذكر ميكنيم :

جناب مستطاب عالم عامل فاضل كامل المسدد المؤيد بتأييد الملك المنان محمدكريم خان حكم ايشان مطاع و ترجيح ايشان متبع و راد بر ايشان راد بر خدا و رسول و ائمه طاهرين سلام اللّه عليهم ميباشد بر كافه ناس امتثال اوامر ايشان لازم و اذعان و انقياد مر احكام ايشان را متحتم الي آخر ،

و بعد از وفات سيد مرحوم بعضي از تلامذه‌اش كه شيفته حطام دنيا بودند و حب رياستي در سر داشتند در اطراف دعاوي كردند و جمعي را بخود مشغول ساختند و چون شخص آقاي بزرگوار را مانع پيشرفت مقاصد خود ميديدند سخنان ناشايسته درباره‌اش گفتند و اذهان عوام را مشوش نمودند ولي آقاي بزرگوار مطلقاً اعتنا نفرمود و دامن همت بر كمر زده با عزم سستي‌ناپذيري مشغول احياء علوم و رسوم سيد بزرگوار بود و بآن صداها و صدمات وقعي ننهاد شب و روز مشغول بود و محض اينكه فراغت اشتغالش بيشتر باشد اغلب [ص 16 فهرست] شش ماه بهار و تابستان را در هفت فرسخي شهر كرمان در قريهٔ موسوم به لنگر امرار وقت فرمود و مشغول تصنيف و تأليف بود و جمعي طلاب علوم در خدمتش بودند و تدريس ميفرمود ،

ساعات شبانه روزش را تقسيم نموده در هر قسمتي بامري اشتغال داشت و مهما امكن تخلف از آن نمينمود و بيشتر اوقاتش مصروف امور علميه بود و نوعاً بناي آن بزرگوار بر اين بود سحرگاه از خواب برميخاست و بعد از وضو بمصلاي خود ميشتافت و بنوافل و عبادات و گريه و مناجات مشغول ميشد در وقت طلوع صبح در مكاني مرتفع باعلي صوت اذان ميگفت و بمصلي بازميآمد و غالباً اهل اندرون هم حاضر ميشدند و نماز را بجماعت ميگذاشت آنگاه مشغول تعقيب ميشد و بعد از فراغت ساعتي بتفكر ميگذرانيد بعد از آن لقمة الصباح تناول ميفرمود پس از آن تجديد وضو نموده استعمال عطر ميكرد و براي درس بيرون تشريف ميبرد و غالباً يك ساعت درس ميفرمود اغلب درسش در حكمت الهيه بود و گاهي هم فقه و اصول بيان مينمود و اگر ديدن و بازديدي لازم بود مقداري از وقت قبل از ظهر را مصروف آن ميداشت و الا بلافاصله بخانه مراجعت ميفرمود و مشغول تلاوت قرآن ميشد و بعد از صرف غذا قيلوله ميفرمود و اول ظهر براي نماز آماده بود و غالباً نماز را در مسجد بجا ميآورد و پس از آن باز بامور علمي مشغول بود تا هنگام عصر قدري در گلكار تفرج ميفرمود و ديد و بازديدي اگر لازم بود بيرون ميرفت و براي اول مغرب آماده نماز بود و مسجد تشريف ميبرد بعد از مراجعت اندك استراحتي ميكرد و باز مشغول تحرير يا مقابله و مراجعه تأليفات آن روز ميشد و بعد از دو سه ساعتي فراغت حاصل كرده حرز مبارك حضرت صادق عليه السلام را ميخواند و صلوات معيني [ص 17 فهرست] ميفرستاد پس از آن شام ميل ميكرد و بعد از آن صرف غليان نموده تجديد وضو ميفرمود و بخوابگاه ميرفت ،

پنج روز از ايام هفته را درس ميفرمود پنجشنبه و جمعه را تعطيل مينمود و در عوض شب جمعه و شب شنبه را در مسجد وعظ ميكرد ماه مبارك درس نميگفت و اول وقت در مسجد حاضر بود بعد از نماز ظهر و عصر بمنبر بالا ميرفت و مفصل صحبت ميداشت در ايام محرم و صفر تعطيل داشت ولي در يك دهه و غالباً در ايام عاشورا اقامه عزا مينمود و در خاتمه مجلس منبر تشريف ميبرد و موعظه ميفرمود و ذكر مصيبت ميكرد و ميگريست و ميگريانيد ، در سلوك و اخلاق و رفتار حقيقة آيتي از آيات بود كه نظير آن ديده نشده بود با كمال هيمنه و بزرگي و كبريائي كه داشت با كمترين اصحابش بطور برادري رفتار ميفرمود و در عين خضوع و افتادگي بزرگترين تلامذه‌اش را ياراي اينكه در چشم آن بزرگوار نظر بكند نبود ، در جميع امور و معاملات دستورهاي مختصر و مفصلي داده كه از آن جمله كتاب چهارفصل است كه مختصري از مفصل را در آنجا مدون داشته ، با اعيان و حكام كمتر آميزش ميفرمود و از نصيحت آنها خودداري نمينمود ،

در سال هزار و دويست و شصت و يك عزم زيارت حضرت رضا عليه السلام نمود و از راه يزد حركت كرد و در خارج شهر يزد نزول فرمود و بمناسبت ماه رمضان جمعي از دوستان و اعيان شهر خواهش نمودند كه ماه رمضان را توقف فرمايد قبول فرمود و ايام آن ماه را منبر تشريف برد و نشر فضايل نمود و جمعي را از خواب غفلت بيدار كرد برخي هم عرق حسدشان بحركت آمد و در صدد تهمتها و حرفهاي ناشايسته برآمدند كه در كتاب مبارك هداية الطالبين شرح آن احوال و ايرادات طلاب آنجا و جواب آنها را مفصلاً خود آن بزرگوار [ص 18 فهرست] مرقوم داشته و باعتقاد اين ناچيز مراجعه آن كتاب بر هر مسلماني حتم و فرض است ، باري بعد از ماه مبارك بطرف مشهد مقدس روانه شد و مراجعت بكرمان فرمود و بر نحو سابق مشغول بود و در سال هزار و دويست و شصت و هفت مجدداً عازم زيارت آن آستانه شد و در طي راه كتاب مبارك سوانح را در اصول مرقوم داشت و در اين سفر در مسجد گوهرشاد منبر تشريف ميبرد و جمعيت زيادي براي استماع حاضر ميشدند و مرتبه ديگر نيز بزيارت مشهد مشرف شد تا باز از خراسان بكرمان معاودت فرمود و حوزه درسش وسعت زياد پيدا كرد و از اطراف ايران و عراق و قفقاز و تركستان و هندوستان جماعتي از اهل ذوق و علم و عرفان بر گرد او وفود كردند و استفاضه نمودند و در خلال اين احوال كه حدود سنه هشتاد و دو بود بعزم زيارت عتبات حركت فرمود و از نزديكي همدان بطهران عطف توجه كرد و بحضور ناصرالدين شاه رسيد و احترامش در نزد شاه بمراتب بالاتر رفت و چندين رساله بامر شاه مرقوم داشت و بعد از چندي محترماً بكرمان مراجعتش داد و در كرمان بامر خود اشتغال داشت تا در اواسط ماه شعبان هزار و دويست و هشتاد و هشت بعزم زيارت حضرت ابي‌عبدالله الحسين عليه السلام از كرمان حركت فرمود و در منزل سيم ملالي در مزاج مباركش بهم رسيد و در منزل چهارم قريه ته‌رود جنوب شرقي كرمان ديگر قادر بر حركت نشد و در روز دوشنبه بيست و دويم شعبان دار فاني را وداع فرمود ،

بر حسب وصيت مرحوم شيخ جعفر قزويني دخترزاده شهيد ثالث ● و مرحوم آقا شيخ علي بحريني جسد شريفش را غسل دادند و مرحوم آقاي حاج محمد خان فرزند ارجمند آن بزرگوار بر او نماز گذارد و جسدش را در صندوقي گذارده بلنگر آوردند و در آنجا بوديعه گذاشتند و بعد از يكسال و ده ماه [ص 19 فهرست] بكربلاي معلي حركتش دادند و در رواق مقدس حضرت حسين عليه السلام در پائين پا جنب مدفن سيد جليل دفنش كردند .

كتب و رسائل آن بزرگوار در فنون مختلفه از ادبيات و رياضيات و طبيعيات و طب و فلسفه و فقه و اصول و تفسير و اخبار و حكمت الهيه است و جميع نسخ اصليه آنها بخط خود آن بزرگوار در كتابخانه حضرت اجل اوحد سركار آقاي حاج زين‌العابدين خان ادام اللّه ايام افاضاته موجود است و بشرح فهرست مفصل كه نگاشته شده عدد آنها بطور كليت بدويست و چهل و شش جلد بالغ است ابيات كتابتي كليه آنها كه هر بيتي پنجاه حرف باشد پانصد و هفتاد و شش‌هزار و كسري است و از اين جمله بيست و دو جلد بطبع رسيده و از مابقي هر چه استكتاب شده و در اطراف منتشر است و اين جمله كتب غير از مواعظ و دروس و بيانات مجلسي آن بزرگوار است كه در هر مجلسي حل معضلات و مسائل مشكله ميفرمود و مستمعين ضبط نموده و غالباً استنساخ شده و منتشر شده است و اين صفحات را بيش از اين گنجايش شرح احوال آن جناب نيست بزرگترين معرف و شارح احوال و علوم و اخلاق آن بزرگوار صفحات همين كتاب مبارك ارشاد العوام است .

سيد عبدالمجيد فائقي

* * * * *

[ص 1]

كتاب مبارك ارشاد العوام جلد اول

از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

ستايش خدائي را سزاست كه پرورنده جهانيان است و بخشاينده و مهربان و داراي روز پايان ترا مي‌پرستيم و از تو ياري ميجوئيم بنما بما راه راست را راه كساني را كه انعام بايشان كردي كه نه خشم‌كرده شده‌اند و نه گمراهان و درود بر پيغمبري باد كه رخساره يزدان است و راهنماي گمراهان و بر دودمان آن كه همگي پاكانند و پس از او بزرگان و بر آنان كه فروغ خدائي از چهره ايشان نمايان است و همه نيكيها ايشان را شايان و دور شوند از بخشايش بيكران يزدان گمراهاني كه گمراه‌كننده ناتوانانند و دشمن نيكان و دوست دشمنان ايشان .

و بعد چنين گويد بنده اثيم كريم بن ابرهيم كه چون ديدم بعضي از مؤمنين را كه طالب تصحيح اعتقادات حقه بودند و از فهم زبان عربي محروم و جمله كتابها كه در اين علم نوشته شده بود بزبان عربي بود و اگر قليلي هم بزبان فارسي بود بر فهمهاي ايشان گران بود و بقسم مشكلي نوشته شده بود بحدي كه بعد از ترجمه كردن باز نميتوانستند كه آن را بفهمند و هم لفظ آنها مشكل بود و هم دليلهائي كه آورده بودند و عوام از فهم آنها [ص 3] بكلي محروم مانده بودند با وجودي كه درست كردن اعتقادها بر همه آنها واجب و لازم بود و بعضي هم التماس كردند از اين فقير كه كتابي براي آنها بنويسم بلفظهائي كه مأنوس طبعهاي ايشان باشد و دليلهائي كه همه كس از عوام از زن و از مرد و بزرگ و كوچك بتوانند آنها را بفهمند و بآنها يقين حاصل كنند و استخاره از خداوند عالم كردم پس از رخصت در نوشتن اين كتاب شروع كردم و اميدوارم كه بطوري بر قلم من جاري شود كه همه كس از آن بهره برند چه عالم و چه جاهل و چه زن و چه مرد و چه كوچك و چه بزرگ و اميد دارم كه بسياري از سخنهاي بلند را هم در آن با لفظ آساني بگذارم تا از مطلبهاي بلند هم محروم نباشند و صاحبان عبارات فصيحه بر اين كتاب نكته نگيرند زيرا كه مقصود فهمانيدن عوام است نه سجع و الفاظ فصيحه و با هر كس بايد بطور او سخن گفت و شايد كه همين عين بلاغت باشد و نام اين كتاب را هم ارشاد العوام گذاردم و آن را چهار قسمت كردم قسمت اول در شناختن خداوند و قسمت دويم در شناختن پيغمبران قسمت سيوم در شناختن امامان و قسمت چهارم در شناختن پيروان ايشان و نيكان و بزرگان .

قسمت اول

در شناختن خداوند عالم و در اين قسمت چهار مطلب است : مطلب اول در شناختن يگانگي ذات خدا و مطلب دويم در شناختن يگانگي در صفات خدا مطلب سيم در شناختن يگانگي در افعال خدا مطلب چهارم در شناختن يگانگي خدا در عبادت و هر يك از اين چهار مطلب بتفصيل ذكر خواهد شد .

[ص 4] مطلب اول

در شناختن يگانگي ذات خدا و سخنها كه در اين مطلب بايد گفته شود بايد در چند فصل باشد تا هر سخني جدا جدا معلوم شود و دليل هر يك جدا جدا آورده شود .

فصل - در بيان آنكه اين عالم تازه پيدا شده است يعني اول نبوده است و بعد موجود شده است و همه محتاجند و فقير . بدانكه چون بچشم عبرت در اين عالم بنگري آشكارا مي‌بيني كه جميع گياهها و حيوانها و انسانها هيچ يك نبوده‌اند و تازه بوجود آمده‌اند و همچنين جميع احوالات و گفتار و كردار ايشان همه تازه بوجود ميآيد و پيشتر نبوده‌اند و همه آنها محتاجند بآتش و باد و آب و خاك و بروز و شب و سرما و گرما و آفتاب و ستارگان و هستي آنها باين چيزها بسته است كه اگر يكي از اين چيزها زياد شود يا كم شود همه خواهند تلف شد و همچنين آتش و باد و آب و خاك محتاجند بآسمان و ستاره‌گان و گردش آنها آيا نمي‌بيني كه از شدت سرما چگونه زمين فاسد ميشود و آب مي‌بندد و هوا فاسد ميشود و غليظ ميگردد و آتش خاموش ميشود و هر يك از آن اعتدال خود مي‌افتد و از شدت گرما زمين ميسوزد و سنگها از هم ميپاشد و ميگدازد و آب ميخشكد و هوا فاسد ميشود و متعفن و غليظ ميگردد پس اين چهار جوهر يعني آتش و باد و آب و خاك در اعتدال و صفاي خود محتاج بآنند كه آفتاب و ماه و ستاره‌گان و آسمانها باعتدال حركت كنند كه نه سردي بنهايت رسد و بسيار شديد شود و نه گرمي بسيار شديد شود و نميتوانند كه وجود خود را نگاه دارند بيك حالت و همچنين هر يك از چهار عنصر يعني آتش [ص 5] و باد و آب و خاك يكديگر را فاسد ميكنند و از حالت اعتدال خود مي‌اندازند نمي‌بيني كه زمين را آب گل ميكند و روان ميكند و باد آنرا بحركت درمي‌آورد و از هم مي‌پاشاند و بهوا ميبرد و آتش آن را ميسوزاند و ميپزد و ميگدازد و آب را خاك غليظ ميكند و ميخشكاند و هوا آن را ميخشكاند و آتش آنرا تمام ميكند و ميخشكاند و هوا را خاك غليظ ميكند و همچنين آب رطوبت و غلظت آنرا زياد ميكند مانند بخار و آتش آن را بلند ميكند و بحركت درميآورد و بسمت آسمان ميبرد و آتش را خاك و آب خاموش ميكنند و باد آنرا متفرق ميكند و آن را سرد ميكند پس هر يك از چهار عنصر محتاج بآنند كه ديگري بر آن غالب نيايد و با او بصلح باشد پس هيچيك خود را نميتوانند نگاه داشت و بر آن حالت كه هستند باشند بلكه هميشه هر يك از حالتي بحالتي برميگردند و همه در انقلابند و همچنين آسمانها و آفتاب و ماه و ستاره‌گان همه محتاجند بمكان خود كه در آنجا باشند و محتاجند بكسي كه آنها را بحركت درميآورد و ميگرداند بجهت آنكه هيچ چيز تا كسي آنرا حركت ندهد حركت نميكند و همه محتاجند باجزاي خود زيرا كه هر يك از آنها را كه بسنجي اجزائي هستند بهم جمع شده و تا آن اجزاء بهم جمع نباشند آن چيز بهم نميرسد نمي‌بيني كه اگر آفتاب را خورد خورد كني و از هم جدا كني هر خورده آن آفتاب عالمتاب نيست پس آفتاب موجود نميشود مگر آنكه آن خورده‌ها را بهم جمع كني و آنگاه آفتاب شود پس آفتاب محتاج بآن خورده‌هاست و آن خورده‌ها آفتاب نيستند و همچنين ماه و ستاره‌گان و آسمانها همه محتاج بخورده‌هاي خود هستند و بكسي كه آنها را با هم جمع كند و تركيب كند پس جميع آسمانها با آنچه در آنها هست همه [ص 6] محتاجند بغير در آنكه بر حالت اعتدال باشند و بر حالت خود باقي باشند و كسي آنها را از هم جدا نكند و نگاه ندارد و برنگرداند و از هم نپاشاند چنانكه حضرت پيغمبر صلوات اللّه عليه و آله آفتاب را برگرداند و ماه را از ميان شكافت و همچنين بعضي از ستاره‌گان سردند بعضي گرم گرم آنها دفع سردي سرد آنها را ميكند و سرد آنها دفع گرمي گرم آنها را ميكند پس همه عالم چنانكه آشكار ديدي محتاجند بديگري تا بر حال خود باقي باشند و اگر آن ديگري نيست شود يا غالب شود آن را خواهد نيست كرد پس هيچيك مالك وجود و هستي خود نيستند و خود را نميتوانند نگاه داشت چنانكه يافتي .

فصل - در بيان آنكه اين عالم محتاج بكسي است كه صانع آن باشد يعني آنرا ساخته باشد و موجود كرده باشد . بدانكه بعد از آنكه يافتي اين عالم محتاج است در هستي خود بغير و وجود خود را نميتواند نگاه داشت پس معلوم است كه خودش خود را موجود نكرده بجهة آنكه چيزي كه نبوده چگونه ميتواند خود را موجود كند و چيزي كه در هستي خود آشكارا مي‌بيني كه محتاج بغير است چگونه خودش بخودش هستي خواهد بخشيد پس لامحاله غيري باو هستي بخشيده وانگهي وقتي كه بعبرت مينگري مي‌بيني كه بقسمي هر چيز در جاي خود قرار داده شده است و در مكان هر چيز و خلقت هر چيز حكمتي است كه عقل دانايان در آن حيران و سرگردان است نمي‌بيني گياه را كه چگونه در آن زير زمين سبز ميشود و از ميان آب و خاك كثيف چگونه شاخها و برگها و گلهاي رنگارنگ و ميوِهاي غريب با طعمها و شكلها و رنگهاي عجيب بعمل ميآورد بنظمهائي كه [ص 7] عقلها حيران ميشود و از يك آب و يك خاك چگونه گياهها و لالِها و ريحانها و درختها بعمل ميآيد بنظمي و حكمتي كه مافوق آن متصور نيست و اگر بخواهيم كه حكمت خلقت هر يك را بگوئيم كتابها بايد در هر يك نوشت و اگر درياها مداد شود و درختان قلم گردد و بر صفحه روزگار بنويسي كفايت بيان حكمت خلقت عالم را نميكند زيرا كه در هر موضع قلمي يك حكمت آن موضع را ميتوان نوشت و از براي هر چيز چندين هزار حكمت است پس باشاره اكتفا ميكنيم و باقي را طالبان بقدر هوش خود فكر كنند و همچنين نمي‌بيني حيوانات بزرگ و كوچك و رونده و پرنده را كه در اين عالم در زمين و آب و هوا و آتش پهن ميباشند چون در خلقت هر يك نظر كني مي‌بيني اعضائي مناسب او و جميع آنچه بآن محتاج است و وجود آن و حاجت آن بآن برپاست در آن موجود است و هر يك از آنها در ظلمات شكم و ظلمات رحم چگونه درست خلقت ميشوند و يا در تخم آنها صورت ميگيرند بچه رنگها و شكلها و اعضاها كه عقل جميع عاقلان و فهم جميع عالمان در آن حيران است كه اگر بخواهيم شرح حال هر يك را بكنيم كتابها نوشته ميشود و آخر بانجام نخواهد رسيد چنانكه يافتي و همچنين نمي‌بيني انسان را كه از همه عجيبتر و غريب‌تر است و چگونه در آن سه ظلمات كه ظلمات شكم و ظلمات رحم و ظلمات مشيمه كه باصطلاح اين زمان جفت ميگويند باشد خلقت ميشود با اعضاي درست و رگها و پي‌ها و استخوانها و پردِها و مغزها و دل و جگر و معده و شُش و رودِها و چشم و گوش و زبان و بيني و قوِّها و هوشها هر يك در جاي خود بطوري كه ضرور است و لازم است گذارده و چگونه حركت ميكند و ادراك مينمايد و قوّه‌ها دارد و شهوت‌ها و هواها [ص 8] و هوسها و خيالها و طبيعتها دارد و چه صنعتها از او برميآيد كه اگر كسي تا قيامت بيان كند صدهزار يك آنرا بيان نميتوان نمود چرا كه هر بياني يكي از عجيبهاي خلقتهاي اوست و چگونه ايشان را خلقت كرده است خالق ايشان كه بايد لامحاله با هم باشند بخلاف باقي حيوانات و هر يك بايد كاري كنند و صنعتي نمايند از زراعت و بافندگي و صنعتها تا وجود آنها برپا باشد و در ايشان از روي حكمت فقير و غني و صحيح و بيمار و دانا و نادان و ضعيف و توانا و بزرگ و كوچك و حاكم و رعيت خلقت كرده است تا همه بهم بند باشند و چگونه مايحتاج ايشان را در اين عالم خلق كرده است و عالم را مثل خانهٔ براي ايشان آفريده است كه آسمان سقف آنست و زمين فرش آن و درياها حوضهاي آن و نهرها جدولهاي آن و آفتاب و ماه و ستاره‌گان شمع و چراغهاي آن گاهي برداشته ميشود كه بخوابند و گاهي گذارده ميشود كه برخيزند و راه روند و صنعتها كنند و باعث زمستان و پائيز و تابستان و بهار ايشان است و سبب روئيدن گياهها و زراعات و نشو و نماي خود و حيوانات ايشان و حيوانات باركش ايشان و گوشت خوردن ايشان و مو و كورك و پشم آنها لباسها و فرشها و خيمِهاي ايشان و گياهها آذوقه و علف حيوانات و هيمه و دواهاي مرضهاي ايشان و كوهها خزينِها و انبارهاي برف و يخ ايشان و بيابانها و تلها انبارهاي هيمه و طويله و چراگاه حيوانات ايشان و محل زراعت و سيرگاه از براي خود ايشان و معدنها انبارهاي ساير حاجات و جواهر و ادويه ايشان و آب بجهت خوردن خود و حيوانات و شرب زراعات ايشان و هوا بجهة نفس كشيدن خود و حيوانات و اصلاح گياهها و زراعات و جاري كردن كشتيها و حمل و نقل كلامهاي ايشان و آتش بجهة روشنائي [ص 9] و طبخ غذاها و اصلاح صنعتهاي ايشان مختصر همه عالم از براي مصلحت ايشان كه حكمت هر يك هر يك را سالها و عمرها نميتوان بيان نمود پس وقتي كه عاقل نظر كرد در اوضاع اين عالم و مي‌بيند كه باين طور و باين حكمت هر چيزي در سر جاي خود گذارده و همه محتاج و فقير و نميتوانند كه وجود خود را برپا داشته باشند آشكار و علانيه ميفهمد كه اين عالم را يك مدبري حكيم هست كه اين عالم را بقدرت و حكمت خود آفريده و هر چيز را در جاي خود گذارده است و او خود غني است و محتاج نيست زيرا كه اگر خود او هم بديگري محتاج بودي آن هم مخلوقي بود و خالقي داشتي پس خالق كسي است كه مانند مخلوق محتاج نيست و مابين خدا و بنده و خالق و مخلوق بايد فرق باشد چنانكه خواهد آمد پس اين عالم بطور علانيه حادث است يعني نبوده و بعد از نبودن پيدا شده و آنرا خالقي است .

فصل - بدانكه چون در اين عالم بچشم عبرت نگريستي و ديدي كه بنياد عالم در نهايت حكمت است بطوريكه هر گاه جميع عقلا جمع شوند محكمتر و مضبوطتر از آن نميتوانند ادراك كنند بلكه هر صاحب صنعتي كه صنعتي حكيمانه كرده است از روي حكمتهاي اين عالم ساخته و باز بآن نيكي و آن طور و طرز نتوانسته‌اند بسازند پس از اين حكمت خواهي يافت كه سازنده اين عالم كسي لغوكار و عبث‌كار نبوده و غرضي از خلقت اين عالم داشته است و فائدهٔ منظورش بوده است و هيچ منفعتي را كه صلاح بنده‌گانش در آن بوده و وجود ايشان بآن برپا بوده است فروگذاشت نكرده است و اگر يكپاره چيزها در ملكش پيدا شود كه عقلهاي ناقص [ص 10] حقيقت آنرا نفهمند از نقص عقلهاست نه از نقص صنعت و حكمت نمي‌بيني كه مثلاً اگر ساعتي را به‌بيني كه در نهايت خوبي و درستي ساخته‌اند و درست حركت ميكند و بسياري از صنعتهاي او را بفهمي كه چه خاصيت دارد ولي در آن ميانه ميخي باشد يا پيچي باشد كه خاصيت آن را نفهمي نميگوئي كه آن ساعت‌ساز بلغو و عبث آن پيچ را گذارده يا آن ميخ را قرار داده بلكه ميگوئي استاد باين حكمت و صنعت كه هر چيز را در جاي خود قرار داده اين ميخ را بلغو نگذارده است و البته خاصيتي در وجود اين ساعت دارد ولي من نمي‌فهمم پس اگر بسياري از اوضاع اين عالم را بيابي كه بجاي خود است كه اگر اندكي پس‌تر يا پيشتر بود فساد در حكمت بهم ميرسيد بعد يك چيزي را به‌بيني و حكمت آن را نفهمي بايد از نقصان عقل خود بداني نه از حكمت حكيم نمي‌بيني كه چه بسيار چيزي كه حكمت آنرا نميداني بعد از سالها خود برميخوري يا از استادي مي‌شنوي كه چه خاصيت دارد و عبرت بگير كه حكيم چگونه حكمت خود را بكار برده اگر چه بنده‌گان او خاصيت او را نفهمند و بهتر دليلي بر آنكه هر چيز بطور حكمت است آنست كه عالم مضبوط و محكم در گردش و قرار است و هر چيز در وقت خود و محل خود ميرسد مثل آنكه بهتر دليلي بر آنكه همه اعضاي انسان بر جاي خود درست واقع شده است آنكه حركت ميكند و ميخورد و مي‌آشامد و مي‌فهمد و سخن ميگويد و درست حركت ميكند پس چه دليل بهتر از اين كه همه رگ و پي و استخوان و گوشت و پوست و اعضاي او بر جاي خود درست واقع شده است و الا البته خلل در كردار او پيدا ميشد و بعضي كارهايش بانجام نميرسيد و بر حسب مراد نميشد پس چون اين را دانستي بدانكه چون انسان بطوري [ص 11] خلقت شده‌اند كه بايد با هم در شهرها و قريه‌ها و خانِها باشند و نميتوانند كه مثل حيوانات هر يك تنها در بياباني يا سوراخي باشند بجهت آنكه محتاج بامور بسيار هستند پس يكي بايد زراعت كند و يكي بايد آسيا كند و يكي بايد هيمه بياورد و يكي بايد طبخ كند و يكي بايد آهنگري كند و يكي بايد شباني كند و يكي بايد چارپاداري كند و يكي بايد تجارت كند و يكي بايد طبابت كند و يكي بايد بچه‌داري كند و يكي بايد بريسد و يكي بايد كه ببافد و يكي بايد بدوزد و يكي بايد نجاري كند و يكي بايد باغباني كند و يكي بايد كشتيباني كند و يكي بايد چاه بكند و يكي بايد بنائي كند زيرا كه يك نفر ممكن نيست كه همه اينها را از عهده براي خود برآيد بلكه بتنهائي نميشود كه يكي از آنها را بانجام رساند چه جاي همه آنها را پس در خلقت ايشان لازم شده است كه بايد در شهرها و دهات جمع شوند و با هم باشند و هر كس بكاري مشغول و حاجت ديگري از آن برآيد تا معاش ايشان درست شود و زنده بمانند و اگر نه چنين بود آنها هم مثل حيوانات بودندي بلكه البته نميتوانستند زيست كنند زيرا كه بنيه حيوانات غير بنيه انسانست و طاقت سرما و گرما و گرسنگي و تشنگي و بيابان‌گردي دارند و انسان طاقت آنها را ندارد نمي‌بيني بچه‌هاي حيوانات تا از شكم مادر بيرون ميآيند لباس خود را دارند و برميخيزند و راه ميروند و خود پستان ميجويند و شير ميخورند و بسا آنكه چرا ميكنند و فرزند انسان هرگز نميتواند چنين باشد محتاج بلباس است و برداشتن و گذاردن و محافظت كردن و دوا و غذا و غير آن پس انسان بايد جمع باشند در شهرها با هم تا امر هر يك بواسطه آن ديگري بگذرد و چون چنين شد و با هم جمع شدند با خيالهاي مختلف و هواها و هوسها و شهوتها [ص 12] و اخلاقهاي پريشان و هر يك را حرصي و حسدي و بخلي و ميلي است كه خالق حكيم در آنها براي مصلحتها گذارده است پس در ميان ايشان نزاعها بهم خواهد رسيد و قتلها و غارتها پيدا شود و فسادها بعمل آيد چنانكه مي‌بيني پس از براي اين حكمت بعضي را كوچك و بعضي را بزرگ آفريده و بعضي را سلطان و بعضي را رعيت كرده و در دل رعيت از سلطان ترسي قرار داده و نفسهاي آنها را مطيع آن پادشاه كرده است كه يك كرور رعيت از يك نفر پادشاه ميترسند و فرمان او را بي‌جهت ميبرند و اين نيست مگر از تدبير مدبر حكيم كه ميدانست كه بنده‌گانش محتاج به چنين بزرگي هستند تا رفع ظلم هر يك را از ديگري كند و نگذارد كه كسي در مملكت فسادي كند و راهها را امن كند و خانِهاي خلق را محافظت كند و در ميان ايشان بعدالت حكم كند و داد مظلوم از ظالم بستاند و حاجت فقرا را از اغنيا بستاند و دست دشمن را از سر ايشان كوتاه كند و رويه جهاد با دشمن و لشكركشي را بداند و چون اين پادشاه بايد از صنعت حكيم باشد پس بايد عادل باشد در حكم مابين رعيت و ميل بهيچ طرف نكند كه يكي را بگيرد و ديگري را واگذارد تا هلاك شود و حسد بر ايشان نكند و عزت و دولت هر يك را از براي خود او بخواهد و بخل نكند و آنچه بايد در ملك‌داري خود و رعيت‌پروري صرف كند صرف نمايد و حرص بر مال و جان ايشان نزند و ظالم نباشد و بر رعيت خود تعدّي نكند و عالم و دانا بر رعيت خود باشد و مملكت‌مداري و بزرگ‌منشي طبع او باشد و بهر حركت جاهل و نادان از جا بيرون نرود و در حال غضب و خوشحالي خود بعدل حركت كند و عالم بامر و نهي و صلاح رعيت از هر جهت باشد و بايد اين صفات همه در يك نفر باشد كه او پادشاه شود و اگر هر صفتي [ص 13] از اين صفات در كسي باشد پس باز اين حكام متعدد ميشوند و بسيار ميگردند و چون هر يك همه صفات نيكو را ندارند در مابين ايشان نزاع و فساد پيدا ميشود و باز حاكمي ديگر ميخواهند اگر آنها باز بسيار باشند باز بهمين طور فساد و جدال و نزاع پيدا ميشود پس چنين حاكمان از حكمت نباشند و بايد حكماً حاكم يك نفر باشد كه در فرمان آن با آن نزاع‌كنندهٔ نباشد و همه مردم رو به يك نفر كنند تا رفع نزاع شود بلكه اگر حاكمان بسيار ميبودند هراينه نزاع و فساد بيشتر ميشد زيرا كه هر قومي خود را بيكي از آنها وابسته ميكردند و با هم بناي قتال ميگذاردند و اگر آن حاكمان هر يك صاحب همه صفات نيكو باشند بطوري كه شنيدي ولي يكي سخنگو و فرمان‌روا و باقي ديگر ساكت شايد يا آنكه هر يك بر قومي پادشاه باشند شايد و ليكن بر يك قوم دو پادشاه نمي‌شايد چرا كه لغو است و زايد و در حكمتِ حكيم لغو و زايد نيست بلكه شايد باعث افزوني نزاع در رعيت شود كه يكي ميل بآن كند و يكي ميل باين و باين سبب با هم نزاع كنند وانگهي كه زياد است و محتاج نيست پس معلوم شد كه در حكمت در ميان رعيت وجود حاكمي چنين واجب است و بايد معصوم باشد تا خود بر خلاف حكمت حركت نكند و الا آن هم مفسد در ملك بودي و حاكمي ديگر بجهت رفع فساد او ضرور شدي و بايد او را علامتي هم باشد كه چون ادعا كند كه من آن حاكمم كه خالق حكيم مرا قرار داده رعيت بآن علامت او را بشناسند و پيروي او را كنند و الا هر كسي خواهد گفت كه من آنم و با آن ديگري جهاد خواهد كرد و مقصود بانجام نرسد پس آن علامت لازم است و آن علامت اگر از كارهاي بندگي باشد كه همه آن را دارند پس بايد كه از علامات خدائي و كارهاي خدائي باشد تا باقي [ص 14] بنده‌گان كه از جانب خدا نيستند از آن كار عاجز شوند و تصديق كنند كه تو از جانب خدائي كه كار خدائي ميتواني بكني و ما نميتوانيم اين كار را بكنيم و باين علامت راستگو از دروغگو شناخته شود و حاكم و رعيت از هم جدا شود پس چون يافتي كه چنين حاكمي جزو حكمت عالم بلكه بزرگتر حكمتهاي اين ملك است و اگر اين حاكم نبود همه خلقت اين رعيت و اين اوضاع عبث بود چرا كه امر همه بهلاك مي‌انجاميد چنانكه دانستي و در قسمت دويم بتفصيل باز خواهد آمد پس اين حكيم كه اين اوضاع را فراهم آورده اخلال بچنين حكمت عظيمي نكرده و چنين امر بزرگي را فروگذاشت نكرده و البته چنين پادشاهان در هر عصري و هر قومي آفريده است و آمده‌اند و بوده‌اند و هستند و هرگز زمين از چنين پادشاهي نبايد خالي باشد چنانكه يافتي بجهت آنكه حكيم هميشه حكيم است و مردم هميشه محتاج و اگر يك روز نباشد امر ايشان فاسد ميشود و حكيم در حكمت خود كوتاهي نكرده و نخواهد كرد .

فصل - چون اين مقدمه را كه اصل همه سخنها و علمهاست دانستي پس بدانكه اين پادشاهان را باصطلاح پيغمبران ناميده‌اند كه از جانب خدا پيغام بخلق آورده‌اند چنانكه بعد خواهد آمد و چون مردم خير و شر خود را نميدانستند صانع حكيم آن پيغمبران را علم و حكمت آموخته و علامت بايشان عطا كرده و بسوي خلق فرستاده از اين جهت ايشان پيغامبر خدا و پيغام‌آورنده بسوي خلق خدايند و از جمله آشكارهاي عالم آمدن پيغامبران و پيغام‌آوران است بسوي خلق اگر چه اهل اين زمان هيچيك را نديده‌اند و لٰكن چنانكه بسياري مكه را نديده‌اند و شهرهاي دور از خود را نديده‌اند و با وجود اين [ص 15] از خبر خبردهندگان كه پي‌درپي خبر آورده‌اند يقين دارند كه مكه هست و هند و سند و چين و ماچين موجود است همچنين اگر چه اهل اين زمان پيغام‌آوران را نديده‌اند ولي يقين حاصل شده است مثل يقين بآفتاب كه جماعت بسياري سابق بر اين آمده‌اند و مردم را علم و حكمت آموخته‌اند و علامات پيغامبري داشته‌اند و مردم بايشان گرويده‌اند و حكومت در ميان خلق خدا بعدل كرده‌اند و در اين شبهه نيست و كتابهاي ايشان و امّتهاي ايشان همه هستند و بطريقه آنها عمل ميكنند و شكي نيست كه آن پيغمبران همه گفته‌اند كه يك خداست پاينده و قديم و خدايان متعدد و بسيار نيستند و اين عالم را يك نفر ساخته است و گفتند كه ما همه از پيش يك نفر مي‌آئيم و شما را بسوي يك نفر ميخوانيم و چون ايشان علامات پيغمبري داشتند و صاحب علم و حكمت بودند و از احوال و اخلاق و علم آنها معلوم شده بود كه آنها دروغگو و مفسد و هرزه نيستند دانستيم كه خداي ما يكي است وانگهي كه صانع حكيم با آن حكمت كه دانستي و با آن اطلاع بر خلق خود و آگاهي از ظاهر و باطن ايشان كه فهميدي مي‌بيند كه اينها گفتند يك خداست و بيش نيست و بيزاري جستند از هر كس كه گويند كه او خداست و او غير خدا باشد و مردم را هلاك كردند بعذابها و بلاها بجهت آنكه قول ايشان را قبول نكردند و بدين ايشان داخل نشدند و خدايان ديگر براي خود گرفتند و با وجود اينها ساكت شد و حجت اين پيغمبران را باطل نكرد و تأمل كرد و مهلت داد آنها را پس اين بهتر دليلي است بر آنكه خدا يكي است و صانع عالم يكي است و متعدد نيست و اگر نه اينها از جانب او بودند و حكم او را جاري كردند پس پيغمبران اين عالم كو و كجا آمدند و كه غير ايشان خلق را سياست و هدايت كرد و اگر ما را خدائي [ص 16] ديگر ميبود و حكيم بود بايستي كه آن هم پيغمبري بفرستد و بنده‌گان خود را سياست و هدايت كند پس چون پيغمبري نيامد كه خبر از خداي ديگر بدهد دانستيم كه خداي ما يكي است و ما همه بنده همين خدائيم كه پيغمبران فرستاد و نيز ديديم كه هر قومي كه بخدائي خدا و يگانگي او اقرار نكردند و اطاعت ننمودند خداوند آنها را هلاك كرد مثل قوم نوح كه يكجا غرق شدند در طوفان و مثل قوم لوط كه همه كور شدند و سنگ‌سار شدند و شهر ايشان سرنگون شد و مثل قوم صالح كه روز اول روهاي ايشان زرد شد و روز دويم روهاي ايشان سرخ شد و روز سيوم روهاي ايشان سياه شد و چون شب نصف شد صيحه از جانب خداوند شد كه جگرهاي ايشان شكافت و همه در يك لحظه مردند بعد آتشي آمد و همه سوختند و مثل قوم هود كه به باد شديد هلاك شدند و مثل قوم شعيب كه ايشان بزلزله هلاك شدند و صيحه بر ايشان آمد كه همه مردند و مثل اصحاب رَسّ كه باد شديد بر ايشان مسلط شد و زمين ايشان چون گوگرد آتش گرفت و ابر سياهي بر سر ايشان آمد و مثل قبه آتشي بر ايشان فرود آمد كه بدنهاي ايشان مثل سرب آب شد و مثل قوم فرعون كه همه در رود نيل غرق شدند و آن عذابها مثل ملخ و قرباغه و شپش و برف قرمز و خون شدن آب و غير آن بر ايشان نازل شد و مثل سركشان بني‌اسرائيل كه بسياري مسخ شدند و بصورت حيوانات شدند و غير آنها از امّتانِ پيغمبران كه تصديق نكردند همگي هلاك شدند بانواع عذابها پس چون ديديم كه پيغمبران ايشان را هلاك كردند بامر خدا و عذاب نازل كردند بجهت آنكه بخدا اقرار نكردند و بيگانگي او اعتراف ننمودند دانستيم كه خداي ما يكي است و اگر خدائي ديگر داشتند بنده‌گان خود را نصرت [ص 17] ميكرد و نميگذاشت كه اين طور ملك او را فاسد كنند يا خود پيغمبري ديگر ميفرستاد تا نصرت بنده‌گان خود ميكرد يا پيغمبران را هلاك ميكرد پس كدام دليل بر يگانگي خدا از اين آثار و علامات محسوس بهتر و درست‌تر و كدام دليل عقلي از اينها محكم‌تر كه احتمال شبهه نميرود و همه دليل آن محسوس است و يقيني پس حذر از دليل حكما و متكلمان و يونانيان كن كه همه شبهات و شكوك است و راه‌نما نيست و اگر آن دليلها بهتر بود پيغمبران بآن دليلها تكلم ميكردند و بآن طور سخن با قوم خود ميگفتند و كتابهاي آسماني بآن طور نازل ميشد پس چون خدا و پيغمبران همه از آن دليلها رو گردانيدند دانستيم كه صلاح بنده‌گان در آن دليلها نبوده و نيست و همين طور دليل كه ما آورديم اصح دليلهاست زيرا كه همه بچشم ديده شده است و بگوش خود شنيده شده است پس باين دليلها ثابت و واضح شد كه خداي ما يگانه است و شريك ندارد در ذات خود و هر چه غير از اوست همه بنده و برده اويند چنانكه خود خبر داده است در كتابهاي خود و بر زبان پيغمبران خود و خداوند حكيم و توانا بآن طور كه ديدي و فهميدي دروغ نميگويد زيرا كه دروغ قبيح است و با حكمت و توانائي نميسازد و بنده‌گان خود را از دروغ نهي كرده است و براي ايشان قبيح شمرده است پس چنين خالقي و حكيمي دروغ نميگويد و او گفته است كه همه خلق اويند و شريكي در ذات او با او نيست .

فصل - چون دانستي كه خداوند عالم يكي است و شريكي از براي او نيست پس بدان كه يگانگي خدا نه مثل يكي بودن مخلوقات اوست چنانكه زيد يكي است مثلاً و آفتاب يكي و امثال آنها بجهت آنكه زيد كه يكي است صاحب اعضا [ص 18] و جزوهاست و آفتاب يكي است لكن مركب از چند خورده است و از چند جزو فراهم آمده است پس در حقيقت يكِ حقيقي نيست بلكه يك بودن آنها مثل يك بودن قبيله بني‌هاشم است مثلاً كه بني‌هاشم يك قبيله است و لكن چندين هزار نفس ميباشند و مثل يكي بودن درخت است كه چندين هزار شاخه و برگ دارد و همچنين زيد يكي است لكن چندين هزار جزو است و چندين عضو دارد كه از هم جدا ميشود و همچنين آفتاب مثل آنهاست كه چندين هزار جزو است مثل قرص ناني كه اگر او را بكوبي چندين هزار ذره ميشود و آرد ميگردد و چون باز با هم خمير كني و جمع كني باز با هم جمع ميشود و يك قرص ميشود پس در حقيقت آنچه در آسمان و زمين بيني يكي حقيقي نيست و هر چيزي از آنها چند هزار خورده است كه با هم جمع شده است و يك باو ميگويند و يگانگي خداوند نه باين نهج است بلكه او يكي است كه ديگر جزو جزو نيست و از اجزائي چند بهم فراهم نيامده است زيرا كه در كتاب خود خود را چنين وصف فرموده و پيغمبران او را باين طور ستوده‌اند و دليل هم علاوه بر اين فرموده‌اند كه خدا بايد شبيه بخلق نباشد بجهت آنكه هر چه شباهت بمخلوق دارد ميگوئي آن مخلوق است نمي‌بيني كه تو اول خلقت آسمان و زمين را نديدي و لكن وقتي ديدي كه بطور حكمت ساخته شده است و هر يك آنها مركب از اجزاء هستند بطور حكمت يافتي كه صانعي آنها را بهم جمع كرده است بجهت آنكه دو چيز با هم جمع نميشوند مگر كسي آنها را با هم جمع كند خاصةً وقتي كه بطور حكمت باشد پس وقتيكه ديدي كه كل آسمان و زمين مركب از اجزائي هستند بهم جمع شده گفتي كه همه را كسي ساخته و اجزاء آنها را بهم جمع كرده پس آنها مخلوق هستند [ص 19] حال پس بايد خالق شباهت بمخلوق نداشته باشد و مركب از اجزائي چند بهم جمع شده نباشد كه اگر چنين باشد آن هم مخلوقي است مثل باقي مخلوق زيرا كه هيچ چيزي از جاي خود حركت نميكند و با ديگري جمع نميشود وانگهي بطور حكمت مگر آنكه كسي آنرا حركت دهد و با ديگري جمع كند پس خالق يگانه است ولي مركب از اجزاء نيست و همين دليل كه گفته آمد در همه جا جاري ميشود پس چونكه در خلق تعدد يافتي خالق بايد متعدد نباشد زيرا كه تعدد صفت خلق است و چون اينگونه يگانگي يافتي پس بايد كه اينگونه يگانگي در خدا نباشد مجملاً هر صفت كه در مخلوق بيني خالق از آن پاك است و هر چه در خدا جايز است در بنده محال است و مبادا كه گمان كني كه خداوند كه صانع اين عالم است مانند بنّاست كه صانع بناست چنانكه بعضي گمان ميكنند زيرا كه خاك و آب را خدا خلقت كرده و خدا نگاه ميدارد و بنّا آنها را بهم جمع ميكند و از پي كار خود ميرود و آن خاكهاي جمع شده بحفظ خداي خود ايستاده‌اند اگر چه بنّا بميرد پس چون اين طور بنا در خلق ديدي در خالق بدان كه اين طور نيست آن نبوده را خلق كرده و از عدم بوجود آورده و بقدرت خود نگاه داشته و اينكه گفتيم كه خدا از خورده‌ها جمع نشده نه آنكه گمان كني كه يك ذره كوچكي است كه ديگر خورد خورد نميشود زيرا كه اين طور كوچكي باز از مخلوق است و خدا شباهت با خلق خود ندارد بلكه او با وجود آنكه يگانه است بطوري كه گفتيم عظيم است و كبير است بطوريكه آسمان و زمين را بقدرت و قوت خود نگاه داشته است و احاطه بهمه خلق خود دارد يعني هيچ جا از آن خالي نيست و در همه جا هست با وجود آنكه مكان ندارد و در مكاني و محتاج بمكاني نيست .

[ص 20] فصل - چون دانستي معني يگانگي خدا را بدليل واضح و آشكار پس بدانكه هيچكس از مخلوقات نميتوانند كه بذات خدا پي برند و اصل ذات او را بشناسند مثل آنكه يكديگر را ميشناسند بجهت آنكه يافتي كه آنچه در مخلوقات هست بايد در خدا نباشد تا خدا مثل خلق خود نباشد و از جمله صفات خلق آن بود كه خلق فهميده ميشد و ممكن بود كه آنرا بشناسي و خالق بايد چون خلق نباشد پس بايد كه او شناخته نشود و ممكن نباشد كه او را كسي بشناسد و بهمين دليل بايد كه نتوان سخن در خدا گفت و بخدا اشاره كرد و بخاطر گذرانيد و بچشم و گوش و زبان و بيني و اعضا او را فهميد يا رو بطرف او كرد بجهت آنكه اينها از صفات مخلوقات اوست و آنچه در مخلوق هست معلوم است كه مخلوق است كه در مخلوق هست و الا در مخلوق نبود پس چون مخلوق است در خالق راه نخواهد يافت زيرا كه خالق مخلوق نيست و بجهت آنكه هر چيز را كه فهميدي آن را از غير فرق كردي و هر چيز از غير فرق شد و جدا شد آن مركب ميشود از اجزاء و يافتي كه خدا مركب نيست و همچنين سخن در چيزي ميتوان گفت كه او را بفهمي و چون فهميدي كه خدا را نميتواني شناخت و فهميد سخن چه گونه در او ميگوئي نمي‌بيني كه چون صنعت اكسير نميداني در آن نميتواني حرف زد و همچنين اشاره باو نميتوان كرد و رو بطرف او نميتوان كرد بجهت آنكه اگر او در طرفي بود از غير خود جدا بود و جائي بخصوصه داشت و شكلي بخصوصه داشت و چون چنين بود لامحاله مركب بود از اجزاء و مانند خلق خود بود و مخلوق بود و همچنين او را بخاطر نميتوان گذراند بجهت آنكه تا چيزي شكلي نداشته [ص 21] باشد بخاطر درنمي‌آيد و كسي كه شكل دارد مثل ساير مخلوقات مركب ميشود و محتاج بشكل و جزو خود ميشود و حادث است و همچنين بچشم نميتوان او را يافت زيرا كه رنگ و شكلي ندارد بآن دليلها كه يافتي و بگوش نميتوان او را يافت زيرا كه خدا صدا نيست كه بگوش درآيد و همچنين به بيني و زبان نميتوان او را فهميد زيرا كه خدا بو و طعم نيست و باعضا نميتوان آن را دانست زيرا كه سردي و گرمي و نرمي و درشتي نيست خلاصه جميع خلق از بزرگ و كوچك و دانا و نادان و اهل زمين و آسمان حتي پيغمبران از شناختن ذات خدا و تكلم در آن و اشاره بسوي آن و بخاطر گذرانيدن عاجزند ،

بعقل نازي حكيم تا كي ، بفكرت اين ره نميشود طي بكنه ذاتش خرد برد پي ، اگر رسد خس بقعر دريا

هوش خود را جمع كن و آنچه ميگويم در دل خود جاي ده كه هر يك مطلب عالي است كه باين آساني و زبان عامي مينويسم و مبادا بالفاظش از روي خاري نظر كني كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود كه ما گروه پيغمبران با مردم بقدر عقل ايشان سخن ميگوئيم پس با هر قومي بلغت ايشان و بقدر هوش و گوش ايشان بايد سخن گفت و هر كس نفسش از الفاظ سهل و آسان سر وازند ساير كتب حاضر است بآنها رجوع كند و از آنها بهره يابد .

فصل - پس نهايت معرفت خلق بخداوند مثل معرفت كسي است كه دودي از دور مي‌بيند و ميداند كه اين دود از آتشي برخواسته است و لكن آتش را نديده است يا آنكه در خانه نشسته است و روشنائي آفتاب از روزنه [ص 22] ميافتد ميفهمد كه آفتاب طالع شده است و لكن خود آفتاب را نديده يا آنكه در اوطاق تاريك سخني مي‌شنود ميداند كه سخنگوئي هست ولي نميداند كه كيست و چه گونه است انس است يا جن عالم است يا جاهل بچه سن است و بچه رنگ است همين قدر ميداند كه سخنگوئي هست همچنين اين خلق را كه ديديم باين حكمت و محكمي و مضبوطي يافتيم كه اين عالم صانعي دارد و لكن كيفيت آن را نميدانيم و اصل ذات آن را نميتوانيم شناخت هر كس ادعاي شناختن ذات كند او خلقي را شناخته و او را ذات خدا ناميده و كافر است كه غير خدا را خدا ناميده و او را مي‌پرستد و در حقيقت كافر است پس ما در حقيقت همين عالم را ديده‌ايم و مي‌شناسيم و غير اين عالم چيزي را نديده‌ايم و لكن چون احتياج اين عالم را ديديم يافتيم كه اين عالم بخود برپا نيست و بي صانع اينگونه اجزاي آن با هم جفت نشده است كسي اينها را با هم جفت كرده است و لٰكن آن كس چه گونه است ديگر حدّ مخلوق نيست كه بفهمد چنانكه دانستي و اين مثلها كه اينجا آورديم از براي بيان جهالت و ناداني ما بود بخدا نه از جهت آنكه اين عالم را خدا خلق كرده است مثل آنكه دود از آتش پيدا ميشود يا آنكه نور از آفتاب يا سخن از سخنگو نعوذ باللّه زيرا كه اين طورها روش مخلوقات است و گفتيم كه خدا شبيه بمخلوقات خود نيست و آنچه در مخلوق يافت ميشود مخلوق است پس در خالق نيست و كيفيت پيدا شدن اين عالم را از خدا در قوه هيچ پيغمبري نيست كه بفهمد بجهت آنكه هيچ كس پيش از هستي خود را نميتواند فهميد و پيغمبران و غير ايشان وقتي كه خدا آنها را خلق كرد موجود شدند و وقتي را كه معدوم و نيست بودند نميتوانند بفهمند پس هيچكس نميتواند بفهمد كه خدا چه گونه اين عالم را آفريد همين قدر [ص 23] مي‌فهميم كه ما مخلوقيم و محتاج و فقير و خدائي داريم و او ما را خلق كرده و بس پس بفهم و هوش خود را جمع كن و گول كساني را كه در خدا و كيفيت ايجاد او سخن ميگويند مخور كه همه نفهميده سخن ميگويند و از هنگام نيستي خود سخن ميگويند آنوقت كه نبودند كه نبودند فهم ايشان كجا بود آنگاه كه موجود شدند كه موجودند پس چگونه هنگام نيستي خود را فهمند به‌بين هيچ تني عقل را مي‌بيند هيچ تني روح را مي‌بيند هرگز نخواهد يافت اگر هزار سال چشم بدوزد و آن بسبب آنست كه آنجا كه عقل و روح است تن نيست و تن در همين عالم تنهاست پس چون در عالم عقل و روح نيست نميتواند آنها را بفهمد همچنين چون مخلوق در رتبه ذات خدا نيستند و در وقت نيستي خود نيستند نميتوانند آن مقام را بفهمند پس مغرور مشو به پرگوئي آن جهال كه خود را عالم ميگويند و در ذات خدا و كيفيت خلق سخن ميگويند و مردم را گمراه ميكنند و از روي فهم انكار آنها كن و مگو من جاهلم و آنها عالم شايد آنها مي‌فهمند و ما نمي‌فهميم زيرا كه در ذات خدا پيغمبران كه اعلاي خلق هستند با ادناي خلق و پست‌ترين آنها يكسانند و مخلوق خالق را نمي‌فهمد .

فصل - پس حاجت نيست كه سخن دراز كنيم در باطل بودن قول آن جماعت كه گمان كردند كه خداست كه باين شكلهاي آسمان و زمين و گياه و حيوان و انسان درآمده و شعرهاي مسجّع و مقفّا براي آن ساختند و ناتوانان شيعه را گمراه كردند گفتند كه :

هر لحظه بشكلي بت عيار برآمد دل برد و نهان شد

و گفتند :

[ص 24]

جمال يار كه پيوسته بيقرار خود است چه در خفا و چه در پرده بر قرار خود است

خود اوست ليلي و مجنون و وامق و عذرا براه خويش نشسته در انتظار خود است

و از اين قبيل نامربوطها و مثل‌ها براي خدا آوردند كه خدا چون درياست و اين خلق چون موج كه چيزي غير از دريا نيست با وجود اين موجهاي بسيار و همان درياست كه باين شكلها درآمده و گفتند كه خدا چون مركب است و خلق چون حروف كه همه حروف همان مركب است كه باين شكلها درآمده است و گفتند كه خدا چون يك است و خلق او چون دو و سه و چهار كه آنها همه يكهاست كه با هم جمع شده است نعوذ باللّه خداوند آنها را لعنت كند و بانواع عذاب خود گرفتار كند كه خلق را گمراه كردند و از راه معرفت بيرون كردند آيا نميدانند كه اينها همه تركيب و تغيير و احتياج است و اينها از صفات حادث است و در خالق جايز نيست و اين قول معنيش آنست كه هر سگي و خوكي و انساني و گياهي و پاكي و نجسي خدا باشد پس ديگر بنده كيست و خدا كه و پيغمبر براي چه و بهشت و دوزخ براي كه پس ديگر ايشان را بد نيايد اگر كسي ايشان را بزند و بكشد و لعن كند بجهت آنكه همه خداست باين شكلها درآمده است و كشنده و زننده و لعنت‌كنندهِ ايشان خداست و اگر برنجند بيجاست سبحان اللّه چقدر مذهب باطلي است از اين قرار خدا ميخورد و ميآشامد و ميزايد و تغوّط ميكند و اين همه انقلابها در او ميشود نه اين است كه اين همه تغيير است و تغيير آن است كه حالتي تازه بعد از حالتي پيدا شود و نه آنكه حالت تازه نبوده و بعد پيدا شده و حادث است و نه آنكه حادث در خدا يافت نميشود و نه آنكه اجزاي عالم همه [ص 25] بهم محتاجند و نه آنكه احتياج در خدا يافت نميشود و نه آنكه خدا خلق را ببندگي خوانده و كتابها از آسمان فرو فرستاده و پيغمبران فرستاده و هر كس اطاعت نكرد آن را بانواع عذاب گرفتار كرد پس اگر خدا خود است كه باين شكلها درآمده اين اوضاع چيست و اين عذابها براي چه و اين پيغمبران و قيامت و جنت و نار براي كه پس چه عبادت كني و چه نكني چه بت سجده كني و چه رو بكعبه كني فرقي ندارد همه همان خداست نعوذ باللّه از اين جهت است كه صوفيه فسقه فجره كفره لعنهم اللّه مباحي مذهب شده‌اند و از معصيتها دوري نميكنند و ترك طاعتها ميكنند و ميگويند ما صلح كل داريم همه طالب حق ميباشند اسمش را عوض كرده‌اند و باك ندارند كه مرشد فرنگي باشد يا يهودي يا سني يا مجوسي باشد و ميگويند وقتيكه انسان رياضت كشيد و خود را از كثرات پاك كرد و چشم يك بين پيدا كرد خدا ميشود و از اين جهت مرشد خدا شده است نميدانم اگر صلح كل بايد كرد پس از چه پيغمبران جهاد كردند و مردم را كشتند و جمعي را كافر و مشرك و نجس خواندند و آنها را واجب القتل دانستند باري علانيه و آشكار مي‌بيني كه اين مذهب با حكمت عالم نميسازد و با مذهب حكام خداوند و پيغمبران و شريعت او درست نميآيد و همه آنها كفر و ضلالت است و قائل بآنها از مذهب اسلام بيرون است اگر بيش از اين اين رساله گنجايش داشت ميديدي كه از كفر آنها آن قدر اظهار ميكردم كه نهايت نداشته باشد و چون با مذهب پيغمبران نميسازد هيچ مذهب را وانزده‌اند و اينها همه از حب رياست است كه ميخواهند ادعاي خدائي كنند و مريدان آنها را بپرستند و دنياي ايشان مضبوط شود لعنهم اللّه بعدد ما في علمه من شئ .

[ص 26] فصل - بدانكه چون يگانگي خدا را دانستي بطور مختصر پس بايد كه در شناختن يگانگي آن كامل باشي زيرا كه شناختن يگانگي خدا دو طور است اول طور عوام و نادانان كه همين قدر اعتقاد كرده‌اند كه خدا يكي است و ديگر طور كاملان و از اين جهت حضرت امير فرموده است كه اول دين معرفت خداست و كمال معرفت او توحيد اوست و كمال توحيد آنست كه ذات او را از صفات پاك داني و هيچ صفت در ذات او نداني پس بايد تفصيل داد اين مطلب را تا طالبان در شناختن توحيد يعني يگانگي خدا كامل و بالغ باشند و بطوري يگانگي او را بشناسند كه پيغمبران و امامان فرموده‌اند پس بدانكه اول بايد معني ذات و صفت را فهميد بعد از آن رجوع بمطلب كنيم بدانكه ذات خود چيز را گويند و صفت آن رنگها و شكلها و وزنها و آنچه عوض و بدل مي‌شود مي‌گويند مثلاً بلور ذاتي دارد كه آن خودي آن باشد كه در همه احوال باقي است و رنگي دارد كه عوض و بدل مي‌شود چنانكه قرمز مي‌شود و زرد مي‌شود و سبز مي‌شود و باز همان بلور است و همچنين دراز مي‌شود و پهن مي‌شود و سه گوشه و چهار گوشه و غير آن و همچنين سنگين مي‌شود و سبكتر مي‌گردد و همچنين سرد مي‌شود و گرم مي‌شود و گداخته مي‌شود و مي‌بندد و درشت مي‌شود و نرم مي‌شود و همچنين در هر جائي ميتوان او را گذاشت و در هر زماني ممكن است كه يافت شود و در هر طرفي ممكن است كه موجود شود يا آنرا ببرند و همچنين پست و بلند ممكن است كه بشود و امثال اينها از احوال آن و در همه اين احوال اصل بلور بلور است و صفات آن عوض و بدل ميشود و هر يك از اين احوال صفتي است پس زردي صفتي است مثلاً و پهني صفتي است و سبكي صفتي [ص 27] است و سردي صفتي است و همچنين هر يك از اينها و غير اينها كه ممكن است عوض و بدل شود و بلور بجاي خود بلور باشد صفتي هستند و همه صفات او هستند پس بلور ذاتي دارد كه آن اصل بلوري آن باشد و صفتي دارد كه اينها باشد و امثال اينها كه ذكر شد و هر مخلوقي ذاتي دارد و صفتي دارد مثلاً زيد ذاتي دارد كه عوض و بدل در هيچ حالي از حالات او نمي‌شود و صفاتي دارد چون جواني و پيري و چاقي و لاغري و صحت و ناخوشي و علم و ناداني و بزرگي و كوچكي و بلندي و كوتاهي و سفيدي و زردي و سياهي و همچنين باقي صفات آن و هر يك از اين صفات عوض و بدل مي‌شوند مگر ذات زيد كه عوض و بدل نمي‌شود و در همه احوال همان زيد است و از اينكه ذات در همه احوال باقي است نه آنكه به‌پنداري كه نعوذ باللّه فنا در آن ممكن نيست بلكه مقصودم آنست كه مادامي كه هست ذات همان ذات است و صفاتش عوض مي‌شود زيد همان زيد است بچه بود بزرگ شد جاهل بود عالم شد چاق بود لاغر شد بيمار بود تندرست شد و همچنين و در همه اين احوال زيد همان زيد است عمرو نمي‌شود بكر نمي‌گردد پس اين است معني ذات و صفات و هيچ مخلوقي نيست مگر آنكه ذاتي دارد و صفاتي دارد و بي اين دو هيچ چيز يافت نشود و ذات آن بصورت صفت آن درآمده و صفت آن بذات آن بسته نه ذات آن بي صفات پيداست نه صفات آن بي ذات برپاست نظر كن هرگز ذات بي صفت ديدهٔ كه هيچ صورتي نداشته باشد و شكلي نداشته باشد و هيچ صورتي ديدهٔ كه بي ذات خود بخود ايستاده باشد مثلاً چاقي موجود باشد و كسي نباشد كه چاق باشد بيماري موجود باشد و كسي نباشد كه بيمار باشد زردي موجود باشد و كسي نباشد كه زرد باشد هرگز نمي‌شود زيرا كه هيچ [ص 28] صفت بي ذاتي برپا نيست و هيچ ذات بي صفتي پيدا نه پس هر مخلوقي اين دو چيز را دارند و از اين دو مركبند نمي‌بيني كه جامه مثلاً ذاتي دارد كه پارچه باشد و شكلي دارد و مركب است از اين دو و تخت مركب است از ذاتي كه چوب باشد و از شكلي كه صفت باشد و پنجره ذاتي دارد كه چوب باشد يا آهن يا غير آن و شكلي دارد كه صفت آن باشد و همچنين كل آنچه مي‌بيني مركب است از ذاتي و صفتي ذات تنها آن چيز نيست و شكل تنها آن چيز نيست نمي‌بيني چوب تنها تخت نيست و صورت تنها هم تخت نيست چون اين دو با هم شود تخت پيدا ميشود و همه آنچه مي‌بيني از زمين و آسمان همه مركبند از اين ذات و صفات و شكي نيست كه ذات غير صفات است مثل آنكه چوب غير شكل تخت است و صفت غير ذات است مثل آنكه شكل تخت غير معني چوب است پس ذات در پيدائي محتاج بصفت است كه غير خود اوست و صفت در برپائي محتاج بذات است كه غير خود اوست پس هر دو محتاج بغير خودند و بغير خود بايد قرين شوند تا پيدا شوند يا برپا گردند و آن چيز مركب حاصل شده است از دو فقير و محتاج پس بفهم كه چيزها از هم جدا ميشوند بصورت نه باصل ذات مثلاً عصا از در جداست عصا غير در است و در غير عصا و سبب جدائي اين دو از هم نه از آن جهت چوبي است زيرا كه هر دو چوبند بلكه از جهت آنست كه عصا باريك و بلند است و در پهن است و بتركيب و شكل ديگري است پس جدا شدن عصا از در نه بذات است بلكه بصورت است كه صفت باشد و همچنين زيد از عمرو كه جدا ميشود نه از جهت ذات است زيرا كه هر دو انسان ميباشند بلكه از جهت صورت و شكل و صفت آن دو است و چون اين مطلب لطيف را باين [ص 29] الفاظ سهل و آسان يافتي پس بدانكه خدا را نبايد صفتي باشد و نبايد كه خدا مركب از ذات و صفتي باشد كه اگر چنين بود او هم مركب از دو محتاج بود و او هم مانند مخلوق بود زيرا كه دو چيز با هم خود بخود جمع نميشود مگر آنكه كسي آنها را با هم جمع كند اگر مي‌بيني كه زيد و عمرو مثلاً پيش هم مي‌آيند و با هم جمع ميشوند در يك خانه مثلاً و بر يك امر نه آنست كه خود بخود تنهاي ايشان پيش هم آمده بلكه روحهاي ايشان تنهاي ايشان را پيش هم آورده است و روح غير از تن است پس روح تن را بحركت مي‌آورد نمي‌بيني مُردِها با هم جمع نميشوند پس دو تن خود بخود با هم جمع نشده است همچنين است هيچ دو چيزي با هم جمع نميشود خود بخود مگر آنكه كسي آنها را با هم جمع كند اگر بگوئي روح زيد را كه پيش عمرو مي‌آورد گوئيم خداوند و الا روح زيد هم خود بخود حركت نميكند كه پيش عمرو بيايد زيرا كه هر چيز كه حركت كرد حركت‌دهندهٔ دارد لامحاله و هر چه از ديگري جدا شود جداكنندهٔ دارد و هر چه با ديگري جمع شود جمع‌كنندهٔ دارد پس اگر خدا از ذاتي و صفتي مركب بود جمع‌كننده و تركيب‌كنندهٔ داشت و آن هم مخلوق و حادث و مركب از دو محتاج و دو حادث بود پس باين دليل واضح ظاهر بايد خداوند صفت نداشته باشد و ذات خالص تنها و پاك از صفت باشد و هر چه غير از معني ذات خداست بايد از او دور كرد و الا شخص مشرك ميگردد و در ذات خدا شريك قرار داده وانگهي كه يافتي كه صفت غير از ذات است پس اين صفت اگر خالقي باشد و خدائي باشد جداگانه پس دو خدا بهم رسيد و چه گونه ميشود كه دو خدا با هم تركيب بشوند و يكي شوند و حالت تازه حادث براي ايشان دست دهد و اگر اين [ص 30] صفت مخلوق باشد خدا چه گونه با مخلوق خود تركيب ميشود و قرين ميگردد و حالت تازهٔ در آن پيدا ميشود زيرا كه همه اينها باعث اين ميشود كه خدا از حالي بحالي شود و حالت دويم معلوم است كه نبوده و بعد پيدا شده و هر چه نبوده و بعد پيدا شده مخلوق است و خدا آنست كه مخلوق نباشد و شبيه بمخلوق نباشد پس توحيد كامل آنست كه اعتقاد كني كه خدا را صفتي نيست غير از ذات او و همان ذات خالص تنهاست و هر چه غير از ذات خالص تنهاست حادث است و مخلوقِ آن ذات است و آن ذات يگانه‌ايست كه ديگر هيچ مخلوقي با آن نيست پس همه مخلوقات جدا از خدايند و خدا جدا از مخلوقات است و خدا از مخلوق خالي است و مخلوق از خدا خالي نه باين معني كه خدا در بالاست و خلق پائين و ميان ايشان فاصله‌ايست بلكه باين معني كه خدا خلق نيست و خلق خدا نيست خدا خداست و خلق خلق نه پيش از خلق خدا تنها بود كه بعد از خلق با خلق شود و نه بعد از تمام شدن خلق خدا تنها ميشود زيرا كه خدا بر همان حال كه بوده هست و خلق با او نشدند و در يك فضا با هم جمع نگشتند خدا در رتبه خدائي است و خلق در رتبه خلقي پس خدا را باينطور توحيد كن و بيگانگي او باين قسم اقرار كن و به‌پرهيز از طريقه آنان كه خدا را وصف ميكنند و از براي او صفت قرار ميدهند و در صفات او بحث و جدل ميكنند زيرا كه همه آن حرفها كفر است و در خدا سخني نيست و كلامي در آنجا نميرود و طريقه كتابهاي آسماني و پيغمبران همه همين است كه براي تو نوشتم و احاديث پيغمبران و آيات و كتابهاي ايشان همه بهمين طور شهادت ميدهد بطوريكه در ساير كتابهاي عربي و درسها و موعظِها نوشته‌ايم و گفته‌ايم و بر عوام و خواص آشكار نموده‌ايم و در اين مختصر بهمين [ص 31] كه ذكر شد اختصار ميكنيم و همين قدر كه ذكر شد در توحيد ذات و شناختن يگانگي كفايت ميكند .

مطلب دويم

در توحيد صفات يعني دانستن آنكه خداوند عالم در صفات خود بيگانگي خود جلوه كرده و هيچكس غير از او در صفات او جلوه نكرده است و چون مطلبي نازك است بايد آن را شرح كرد تا بر همه طالبان حق آسان شود .

فصل - بدانكه چون معني صفت را يافتي كه حالات شخص است در حادث چنانكه گذشت پس در خدا هم صفات گفته ميشود و لكن نه مثل صفات حادث پس صفات خدا مثل صفات خلق نيست چنانكه خواهد آمد پس بدان كه صفاتي كه در خداوند گفته ميشود بر سه نوع است اول صفات ذات دويم صفات اضافه و سيم صفات افعال اما صفات ذات آن كمالاتي است كه چون شخص دانا تدبر و تفكر در اين عالم نمايد و بيابد كه اين عالم بر نهج حكمت خلقت شده است خواهد يافت كه پروردگار اين عالم كامل است و بهيچوجه من الوجوه نقص در او راه ندارد چرا كه هر چه ناقص باشد بآنچه ندارد محتاج است و همينكه محتاج شد فقير ميشود بغير خود كه آنچه را كه ندارد باو عطا فرمايد و هر چه چنين شد غني از غير نيست و هر چه غني نيست حادث است چنانكه پيش يافتي پس بايد كه نقص در خداوند راه نداشته باشد وانگهي كه دانستي پيش از اين كه خدا بايد از همه صفات خلق بري باشد زيرا كه صفات خلق مخلوق است و الا در مخلوق نبود و چون مخلوق باشد در خالق راه نخواهد يافت پس نقص در خالق نبايد باشد بلكه كمالي كه ضد و مقابل آن نقص است آن جوره كمال نيز لايق خدا نيست چرا كه اين كمال ضد دارد و هر چه ضد [ص 32] دارد در خدا راه ندارد بجهت آنكه خدا ضد ندارد و چون مطلب بسيار مشكل است بايد في الجمله آن را شرح كرد تا نيك دريابي پس گوئيم كه خداوند عالم جل شأنه بايد ضد و مقابل نداشته باشد بجهت آنكه اگر ضد مخلوق باشد كه مخلوق با او مقابلي نميتواند نمود و مخلوق او ضد او نميشود و ضد از ضد خلق نمي‌شود نمي‌بيني كه آتش سردي نميتواند بكند و آب نميتواند بسوزاند پس ضد مخلوق كه نمي‌شود و دو خالق هم كه دانستي نيست و خدا يكي است پس خدا ضد ندارد و چون اين را دانستي پس بدان كه صفتِ مخلوق ضد دارد و اما صفت ذاتي خدا ضد ندارد چرا كه خدا ضد ندارد پس خدا نوري است كه ضد آن ظلمت نيست و دانائي است كه ضد آن ناداني نيست و بينائي است كه ضد آن كوري نيست و شنوائي است كه ضد آن كري نيست و توانائي است كه ضد آن ناتواني نيست و زنده‌گي است كه ضد آن مُرده‌گي نيست و همچنين باقي صفات و فهميدن اين نوع صفات در قوه مخلوق نيست و ما هم كه گفتيم نه از آن راه بود كه او را فهميديم بلكه معني حرف ما آن بود كه آن نوري كه ضدش ظلمت است خدا نيست و دانائي كه ضدش ناداني است و بينائي كه ضدش كوري است و همچنين اينها خدا نيستند چرا كه اينها صفت مخلوق و صفت مخلوق تا مخلوق نباشد در مخلوق نخواهد بود و چون مخلوق شد در خالق نخواهد بود پس صفات مخلوق كلاً ضد دارد بجهت آنكه خدا از راه حكمت خود از براي هر مخلوقي ضدي آفريده است و بوجود ضد هر يك را خدا مغلوب و مقهور كرده است و هر ضدي آلت دفع ديگري است پس هيچيك از صفات خدا و كمالات ذاتي او مقابل ندارد مثل آنكه مخلوق مقابل دارد و اين صفات را صفات ذاتي ميگويند پس در صفات ذاتي هر چه صفت كمال باشد در [ص 33] مخلوق كه مقابل آن نقص و عيب است صفت ذاتي بدان مثل علم ضدش جهل است و نقص است و بينائي ضدش كوري است و نقص است و همچنين پس اين كمالات را از براي خدا بدان و آنكه در خداست بي مقابل بدان چرا كه خدا را مقابلي و ضدي نيست و اين صفات را كه براي خدا گفتيم نه از جهت آنست كه ما ذات او را شناخته‌ايم بلكه چون ديديم كه اين خلق را بطور حكمت خلق كرده است گفتيم خالق اين عالم حكيم است و چون ديديم كه اين همه آسمان و زمين و آفتاب و ماه و ستارگان و گياه و حيوان و انسان آفريده است گفتيم تواناست و چون ديديم كه صداها در ملك اوست و در خلق او و حاجات ايشان را برمي‌آورد گفتيم شنواست و چون ديديم كه در مُلكش رنگها و شكلها و نورها و ظلمتهاست و همه را به بهتر طوري قرار داده گفتيم بيناست و چون ديديم عالم برپاست گفتيم زنده است و چون ديديم خلق عوض و بدل مي‌شود گفتيم خالق بايد مثل مخلوق نباشد پس قديم است و تغيير نميكند و چون خلق را محتاج ديديم گفتيم خالق اين نبايد محتاج باشد و چون خلق را رعيت ديديم گفتيم خالق اينها بايد سلطان باشد و چون خلق را مملوك ديديم گفتيم خالق اينها آقاست كه بعربي سيّد و ربّ گويند و چون ديديم كه اينها تمام مي‌شوند گفتيم خالق اينها پاينده است و چون ديديم كه خلق اول دارند گفتيم خالق اينها ازلي است يعني اول ندارد و چون ديديم كه عالم با نظم است گفتيم خالق آن داناست و همچنين باقي صفات نه آنكه ما بر ذات خدا مطلع شده‌ايم و بذات او رسيده‌ايم و اينها را آنجا ديده‌ايم نه ما تنها بلكه هيچ پيغمبري حتي محمد بن عبداللّه صلوات اللّه و سلامه عليه و آله بذات خدا نرسيده و از خلق خدا دانسته كه خدا اين صفات دارد و ما هم ميگوئيم كه خدا دانا و بينا و شنواست و اگر كسي بپرسد كه چگونه خدا [ص 34] ميداند يا مي‌بيند يا مي‌شنود خواهيم گفت نميدانيم چرا كه اين صفات ذاتي است و ما بر ذات اطلاع نداريم و اين نقص در توحيد ما بقدر طاقت بني‌آدم نمي‌شود چرا كه ما مكلف بشناختن ذات خدا نيستيم بلكه هر كس هم ادعا كند شناختن ذات خدا را آنرا كافر و ملحد مي‌دانيم و چون اين صفات را هم عين ذات ميدانيم هر كس در كيفيت اين صفات سخن گويد چنان مي‌دانيم كه در كيفيت ذات سخن گفته و كافر است يقيناً چرا كه در ذات احديت نميتوان تكلم كرد و هر كس سخن گفت يا تصوري كرد در مخلوق گفت و مخلوق را تصور كرد و خدا ناميد و او را پرستيد و او كافر است چرا كه مخلوقي را پرستيده پس حذر كن از جماعتي كه مجلس درس آراسته و در كيفيت علم خدا سخن ميبافند و مباحثه و جدال مي‌نمايند يا حقيقت ذات را بيان مي‌كنند و قطع بدان كه جايز نيست سخن گفتن در ذات خدا مگر از براي پاكي آن و بري بودن از اين سخنها و از اين تصورها و آنچه ما ميگوئيم همه سخن در حادث مي‌گوئيم و مي‌گوئيم كه اين خدا نيست و چون قومي خواستند در خدا سخن بگويند از راه هدايت گمراه شدند مثل تابعين محيي‌الدين ابن عربي صوفي ملحد كافر سني و مثل غزالي پس گمراه شدند و گمراه كردند خدا ايشان را لعن كند پس ما از خدا هيچ نمي‌شناسيم مگر خلق او را و همه سخنهاي ما آنست كه آنچه در خلق مي‌بينيد خلق بدانيد و خدا ندانيد و لكن جمعي را خوش نمي‌آيد و خداي مخلوقي براي خود ميخواهند و عجب‌تر آنكه ما مي‌گوئيم كه پيغمبر آخر الزمان صلوات اللّه عليه و آله و اوصياي او عليهم السلام خدا را نشناختند مگر آنكه خلق خدا را شناختند و با وجود اين ما را بعداوت و بجهة خار كردن غالي ميخوانند و خود ايشان صفات خلق را صفات خدا ميدانند و در خدا تكلم مي‌كنند و چنان ميدانند كه صفات [ص 35] خدا را مي‌فهمند و اين لازم دارد كه خود را چنان لطيف دانند كه ميتوانند ذات خدا را بشناسند الحال كدام يك بغلو نزديك‌تريم و سزاوارتر باري هر كس اعتقادي او آن باشد كه پيغمبر ميتوانست ذات خدا را بشناسد و بذات خدا برسد كافر است و از دين اسلام خارج است چرا كه پيغمبر صلوات اللّه عليه و آله مخلوق است و از رتبه مخلوقي برتبه خدائي نميتواند برود و خدا هم از رتبه خدائي برتبه مخلوقي فرود نمي‌آيد پس نمي‌تواند كه خدا را بشناسد مگر بآن قدر كه خدا خود را تعريف كرده است براي او و ما هم هر قدر ائمه و پيغمبر عليهم السلام تعريف كرده‌اند مي‌دانيم و زياده در قوه ما نيست پس خدا چون خود را در كتاب خود و پيغمبر و ائمه عليهم السلام او را باين طور تعريف كردند ما اظهار كرديم و اعتقاد كرديم و كيفيت اين صفات را نه ما و نه ايشان هيچيك نمي‌دانيم بجز خدا خودش از اين جهت پيغمبر فرمود خدايا تو چناني كه خود را ستودهٔ من ستايش ترا نميتوانم بانجام رسانم و فرمود نشناختيم ترا چنانكه بايد .