در هر چه نظر كردم سيماي تو مي‌بينم سرهاي سرافرازان در پاي تو مي‌بينم

و اين نور نور كون و وجود است كه در همه خلق چه مؤمن و چه كافر ظاهر شده است و اختصاص بخوبان و مؤمنين ندارد و اگر نور وجود در كفار و بدان ظاهر نميشد اصلا بوجود نميآمدند و همه كاينات ريزه‌خور خوان احسان آن مقام اول ما خلق اللهي هستند و اين است يكي از معاني آنچه در زيارت جامعه كبيره ميخوانيم طأطأ كل شريف لشرفكم و بخع كل متكبر لطاعتكم و خضع كل جبار لفضلكم و ذلّ كل شئ لكم يعني خاضع شده است هر شريفي براي شرف شما و اقرار كرده است هر متكبري براي طاعت شما و خاضع شده است هر جباري براي فضل شما و ذليل شده است هر چيزي براي شما . عرض ميكنم همه اينها بواسطه احتياجي است كه هر چيزي و هر كسي بوجود خود دارد و در خود احساس اين احتياج را ميكند اگر چه كه نداند وجودش از فضل نور كيست و اين احساس باعث [ص 30] خضوع و اعتراف و ذلت او است .

فصل - در اينكه ايشان علت فاعلي ميباشند و اول احاديث آنرا ذكر ميكنم .

سمع ابوعبدالله عليه السلام يقول نحن السبب بينكم و بين الله عز و جل يعني شنيده شد كه حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام ميفرمود مائيم سبب بين شما و بين خداوند عزوجل ( ص ٢٣٥ ) .

در ندبه معروفه است فما شئ منا الا و انتم له السبب و اليه السبيل يعني نيست چيزي از ما مگر آنكه شمائيد براي آن سبب و راه بسوي او ( ص ٢٣٥ ) .

حضرت صادق عليه السلام در حديثي فرمودند ابي الله ان يجري الاشياء الا بالاسباب يعني ابا فرموده است خداوند كه جاري بفرمايد چيزها را مگر با اسباب ( ص ٢٩٧ ) .

و در حديث است از حضرت باقر عليه السلام از قول خداوند فانتم خيار خلقي و احبائي و كلماتي و اسمائي الحسني و اسبابي و آياتي الكبري يعني پس شمائيد نيكان خلق من و دوستان من و كلمات من و اسمهاي نيكوي من و اسباب من و آيات بزرگ من ( ص ٢٣٦ ) .

و از ضم اين احاديث معلوم ميشود كه خداوند همه افعال را بر دست ايشان جاري فرموده و ايشان را سبب و علت و فاعل آن افعال قرار داده .

و در توقيع رفيع است از حضرت صاحب الامر عجل الله [ص 31] فرجه نحن صنايع ربنا و الخلق صنايعنا يعني مائيم صنايع پروردگارمان و خلق صنايع ما هستند ( ص ٢٣٦ ) .

و در حديثي از حضرت باقر است عليه السلام و نحن سبب خلق الخلق يعني و مائيم سبب خلق خلق ( ص ٢٣٦ ) .

در حواشي كتاب المبين از حديث مفصلي از مفضل از حضرت صادق عليه السلام در فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام روايت فرموده‌اند و تلك الصورة هيولي الهيولات و فاعلة المفعولات و اس الحركات و علة كل علة يعني و آن صورت ( يعني صورت انزعيه اميرالمؤمنين عليه السلام كه منزه از كثرات دانيه است ) هيولاي هيولاها و فاعل مفعولها و اصل حركات و علت هر علتي است ( ص ٢٣٦ ) و آن صريح است در اينكه ايشان علت فاعلي هستند و مراد ما از علت فاعلي بودن ايشان اين نيست كه نعوذ بالله باستقلال كاري ميتوانند بكنند يا شريك خداوند در اجراي افعال يا وكيل اويند كه اذني از او ميگيرند و بحول و قوه خود كاري انجام ميدهند چه اينها همه كفر است و آنچه ما ميگوئيم اين است كه خداوند آن مقام اول ما خلق اللهي را سبب اجراي افعال خود و سبب الاسباب و صفت فاعلي خود قرار داده و صفات فعلي و افعالشان همه خلق اويند و الله خلقكم و ما تعملون [ص 32] و نسبت فعل به سبب با اعتقاد باينكه فاعل خداوند عالم است جل شأنه جايز است و آيات قرآن و اخبار آل‌محمد عليهم السلام شاهد اين مطلب است .

و از آن جمله است فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام در تفسير اين آيات شريفه الله يتوفي الانفس حين موتها و آيه يتوفاكم ملك الموت الذي وكل بكم و آيه توفته رسلنا و آيه تتوفاهم الملئكة طيبين و آيه الذين تتوفاهم الملئكة ظالمي انفسهم كه خداوند در آيه اول توفي يعني ميراندن را بخود نسبت داده و در آيه دوم بملك الموت و در آيه سوم به رسولان و در آيه چهارم و آيه پنجم به ملئكه نسبت داده در تفسير اين آيات آن حضرت فرمود فهو تبارك و تعالي اجل و اعظم من ان يتولي ذلك بنفسه و فعل رسله و ملائكته فعله لانهم بامره يعملون الي ان قال عليه السلام و لملك الموت اعوان من ملائكة الرحمة و النقمة يصدرون عن امره و فعلهم و كلما يأتونه منسوب اليه و اذا كان فعلهم فعل ملك الموت و فعل ملك الموت فعل الله لانه يتوفي الانفس حين موتها علي يد من يشاء او يعطي و يمنع و يثيب و يعاقب علي يد من يشاء و ان فعل امنائه فعله كما قال و ماتشاؤن الا ان يشاء الله يعني پس او ( خداوند ) تبارك و تعالي اجل و اعظم از آن است [ص 33] كه بنفسه متولي ميرانيدن شود و فعل رسولان او و ملئكه او فعل او است زيرا كه آنها بامر او عمل ميكنند ، تا اينكه فرمود و براي ملك الموت اعواني است از ملئكه رحمت و نقمت كه اطاعت امر او را ميكنند و فعل آنها و هر چه كه ميكنند منسوب باو ( ملك الموت ) است پس فعل آنها فعل ملك الموت است و فعل ملك الموت فعل خداوند است زيرا كه او است كه ميميراند نفسها را در هنگام مرگشان بر دست هر كس كه ميخواهد و عطا ميفرمايد و منع ميفرمايد و ثواب ميدهد و عقاب ميكند بر دست هر كه ميخواهد و هراينه فعل امناء او فعل او است چنانكه فرموده و نميخواهيد مگر آنكه خدا ميخواهد ( كتاب المبين جلد ٢ ص ٢٠٠ ) .

و در اين حديث تأمل فرمائيد و ببينيد نسبت دادن فعل بملئكه و رسل و امناء خداوند عين نسبت فعل بخداوند است و ايشان صفت منسوب اليهي خداوندند و خواست خداوند خواست ايشان است و خواست ايشان خواست خداوند .

و باز حديثي ديگر كه شاهد بر اين عرايض است روايت ميكنم ، حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام در تفسير قول خداوند فلما آسفونا انتقمنا منهم فرمودند ان الله عز و جل لايأسف كأسفنا و لكنه خلق اولياء لنفسه يأسفون و يرضون و هم مخلوقون مربوبون فجعل رضاهم [ص 34] رضا نفسه و سخطهم سخط نفسه لانه جعلهم الدعاة اليه و الادلاء عليه فلذلك صاروا كذلك و ليس ان ذلك يصل الي الله كما يصل الي خلقه لكن هذا معني ما قال من ذلك و قد قال من اهان لي وليا فقد بارزني بالمحاربة و دعاني اليها و قال و من يطع الرسول فقد اطاع الله و قال ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم فكل هذا و شبهه علي ما ذكرت لك و هكذا الرضا و الغضب و غيرهما من الاشياء مما يشاكل ذلك و لو كان يصل الي الله الاسف و الضجر و هو الذي خلقهما و انشأهما لجاز لقايل هذا ان يقول ان الخالق يبيد يوما لانه اذا دخله الغضب و الضجر دخله التغيير و اذا دخله التغيير لم‌يؤمن عليه الابادة ثم لم‌يعرف المكوِّن من المكوَّن و لا القادر من المقدور عليه و لا الخالق من المخلوق تعالي الله عن هذا القول علواً كبيراً بل هو الخالق للاشياء لا لحاجة فاذا كان لا لحاجة استحال الحد و الكيف فيه فافهم ان شاء الله يعني هراينه خداوند عزوجل محزون نميشود مثل محزون شدن ما و لكن او خلق فرموده است اوليائي براي خودش كه محزون ميشوند و خوشنود ميشوند و آنها مخلوقند و مربوب پس قرار داده است رضايت آنها را رضايت خودش و سخط آنها را سخط [ص 35] خودش زيرا كه او آنها را دعوت‌كنندگان بسوي او قرار داده و دلالت‌كنندگان بر او پس باين جهت چنين شدند و نه اين است كه ( رضا و سخط ) بخدا ميرسد آنطور كه بخلقش ميرسد لكن اين معني آن چيزهائي است كه از اين قبيل فرموده و بتحقيق فرموده است هر كه اهانت كند بدوستي از من پس بتحقيق مرا بجنگ طلبيده و مرا بجنگ خوانده و فرموده و هر كس اطاعت كند رسول را پس بتحقيق خدا را اطاعت كرده و فرموده هراينه كساني كه بيعت ميكنند با تو اين است و جز اين نيست كه با خدا بيعت ميكنند دست خدا بالاي دستهاي ايشان است پس همه اين و شبه اين بطوري است كه براي تو ذكر كردم و همچنين است رضا و غضب و غير آن دو از چيزهائي كه مثل اين است و اگر حزن و ملالت بخدا ميرسيد و حال آنكه او آن دو را خلق فرموده و ايجاد كرده جايز بود براي گوينده اين كه بگويد هراينه خالق روزي هلاك ميشود زيرا هر گاه غضب و ملالت بر او وارد شود تغيير بر او وارد ميشود و اگر تغيير بر او وارد شود ايمن از هلاكت نميشود و ايجادكننده از ايجاد شده و قادر از مقدور و خالق از مخلوق شناخته نميشود برتر است خداوند از اين سخن برتري بزرگي بلكه او است خالق چيزها نه [ص 36] براي حاجتي و وقتيكه براي حاجتي نباشد محال ميشود حد و كيف در او پس بفهم انشاء الله ( ص ٢٢٤ ) .

عرض ميكنم اگر در اين دو حديث شريف بدقت تأمل فرمائيد ابواب بزرگي از معرفت برايتان گشوده ميشود و تنزيه و تقديس خداوند را از روي معرفت خواهيد نمود و او را از هر نوع مشابهت و مجانستي با مخلوقات منزه خواهيد دانست و بقياس بر مخلوقات چيزي درباره خداوند اعتقاد نخواهيد ورزيد و خواهيد دانست كه رضا و غضب و هر نوع فعلي از ذات خداوند سرنميزند ، چه سرزدن افعال مختلفه لازمه‌اش حصول تغيير در ذات او است و تغير از شأن حوادث است نه ذات قديم و تعدد افعال از لوازم كثرات است و كثرات همه مخلوق خدايند و همه افعال خداوند از مبدء تا منتهي مخلوق خداوندند و مبدء هر فعلي صفتي است خاص آن فعل و مناسب آن فعل و فعل ديگر از مبدء آن فعل سرنميزند مثلا فعل كتابت مبدئش صفت كاتب بودن شماست و فعل سخن گفتن مبدئش صفت ناطق بودن شماست و با صفت ناطقيت نميشود نوشت و با صفت كاتب بودن نميشود سخن گفت و اشيائي كه يك صفت بالفعل دارند فقط يك كار از آنها سر ميزند و كار ديگر از آنها سر نميزند و آنها كه چند صفت [ص 37] دارند كارهائي بعدد صفاتشان از آنها سر ميزند نه بيشتر مثلا آتش كه صفت سوزندگي و روشن‌كنندگي را دارد با صفت سوزانندگي نميتواند چيزي را سرد كند و با صفت روشن‌كنندگي نميتواند چيزي را تاريك كند و بنا بر اين افعالي كه در ملك جاري ميشوند هر يك مبدئي دارند و عدد آن مبادي بعدد آن افعال است و هر مبدئي صفتي است براي موصوفي و فاعل آن است و آن موصوفها هم باز صفاتي هستند براي موصوف بالاتري تا ميرسد ببالاترين درجه خلق كه آن موصوف بهمه صفات است و همه افعال تنزلات او هستند و او است اول خلق و فاعل همه افعال و او اول خلق است و موصوفي بالاتر از او نيست و او ذاتي است فوق همه ذوات و محمد و آل‌محمدند عليهم السلام آن ذات و آن مقامي است كه در آنجا نور واحدند و قائم مقام خداوند در خلق و ايشانند آن اولياء كه خداوند آنها را براي خود خلق فرموده و رضاي آنها را رضاي خود قرار داده و سخط آنها را سخط خود قرار داده و خواست آنها را خواست خود قرار داده و افعال آنها را افعال خود قرار داده و اطاعت آنها را اطاعت خود قرار داده و معصيت آنها را معصيت خود قرار داده و اكرام آنها را اكرام خود قرار داده و اهانت بآنها را اهانت [ص 38] خود قرار داده و خلاصه هر معامله‌اي با آنها را معامله با خود قرار داده و هر يك از اينها كه عرض كردم اشاره بحديثي از احاديث است و اين است مراد ما از علت فاعلي بودن آن بزرگواران در مقام اعلي و ايشانرا از مخلوقيت و بندگي براي خداوند بالا نبرده‌ايم و غلوي درباره ايشان نكرده‌ايم و هر چه گفته‌ايم از فرمايشات خودشان گفته‌ايم و لكن

سخنها چون بوفق منزل افتاد در افهام خلايق مشكل افتاد

فصل - در اينكه ايشان علت مادي مخلوقاتند ، و ابتدا بذكر احاديث مينمائيم :

قال اميرالمؤمنين عليه السلام اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور الله قيل فقلت يا اميرالمؤمنين كيف ينظر بنور الله قال عليه السلام لانا خلقنا من نور الله و خلق شيعتنا من شعاع نورنا يعني فرمود اميرالمؤمنين عليه السلام بپرهيزيد از فراست مؤمن پس هراينه او با نور خدا نظر ميكند پس عرض كردم اي امير مؤمنان چگونه نظر ميكند با نور خدا فرمود عليه السلام براي اينكه خلق شده‌ايم ما از نور خدا و خلق شده‌اند شيعه ما از شعاع نور ما ( ص ٣٧٣ ) . و لفظ « مِن » در عربي براي بيان ماده است مثلا ميگويند خاتم من فضة يعني [ص 39] ماده آن نقره است و در اينجا هم كه فرمودند شيعه ما از شعاع نور ما خلق شده‌اند يعني ماده شيعه شعاع نور آل‌محمد است عليهم السلام و مراد ما از علت مادي بودن آن بزرگواران همين است نه آنكه بگوئيم ماده شيعه عين ماده آن بزرگواران است بلكه شعاع نور ايشان ماده شيعه است .

حضرت ابي‌جعفر عليه السلام در حديثي فرمودند ثم خلق شيعتنا و انما سموا شيعة لانهم خلقوا من شعاع نورنا يعني پس خلق فرمود شيعه ما را و همانا ناميده شده‌اند بشيعه چون آنها خلق شده‌اند از شعاع نور ما ( ص ٣٧٣ ) .

حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمود خلقت من نور الله عز و جل و خلق اهل بيتي من نوري و خلق محبيهم من نورهم يعني خلقت شدم از نور خداوند عزوجل و خلق فرمود ( خداوند ) اهل بيت مرا از نور من و خلق فرمود دوستان ايشان را از نور ايشان ( ص ٢٣٦ ) .

حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در حديثي به عباس عموي خود فرمودند خلقنا الله نحن حيث لا سماء مبنية و لا ارض مدحية و لا عرش و لا جنة و لا نار كنا نسبحه حين لا تسبيح و نقدسه حين لا تقديس فلما اراد الله بدو الصنعة فتق نوري فخلق منه العرش فنور العرش من نوري و نوري من نور الله و انا افضل من العرش ثم فتق [ص 40] من نور ابن ابي‌طالب فخلق منه الملئكة فنور الملئكة من ابن ابي‌طالب و نور ابن ابي‌طالب من نور الله و نور ابن ابي‌طالب افضل من الملئكة و فتق نور ابنتي فاطمة فخلق منه السماوات و الارض فنور السماوات و الارض من نور ابنتي فاطمة و نور فاطمة من نور الله و نور فاطمة افضل من السموات و الارض ثم فتق نور الحسن فخلق منه الشمس و القمر فنور الشمس و القمر من نور الحسن و نور الحسن من نور الله و الحسن افضل من الشمس و القمر ثم فتق نور الحسين فخلق منه الجنة و الحور العين فنور الجنة و الحور العين من نور الحسين و نور الحسين من نور الله و الحسين افضل من الجنة و الحور العين يعني خلق فرمود ما را خداوند جائي ( يا وقتي ) كه نه آسمان بناشده‌اي بود و نه زمين كشيده‌شده‌اي و نه عرشي و نه بهشتي و نه ناري تسبيح ميكرديم او را وقتيكه تسبيحي نبود و تقديس ميكرديم او را وقتيكه تقديسي نبود پس چون خداوند اراده فرمود ابتداء صنعت را شكافت نور مرا پس خلق فرمود از آن عرش را پس نور عرش از نور من است و نور من از نور خدا است و من افضل از عرشم پس شكافت نور پسر ابي‌طالب را پس خلق فرمود از آن ملئكه را پس نور ملئكه از پسر ابي‌طالب است [ص 41] و نور پسر ابي‌طالب از نور خدا است و نور پسر ابي‌طالب افضل از ملئكه است و شكافت نور دخترم فاطمه را پس خلق فرمود از آن آسمانها را و زمين را پس نور آسمانها و زمين از نور دخترم فاطمه است و نور فاطمه از نور خدا است و نور فاطمه افضل از آسمانها و زمين است پس شكافت نور حسن را پس خلق فرمود از آن شمس و قمر را پس نور شمس و قمر از نور حسن است و نور حسن از نور خدا است و حسن افضل از شمس و قمر است پس شكافت نور حسين را پس خلق فرمود از آن بهشت و حورالعين را پس نور بهشت و حورالعين از نور حسين است و نور حسين از نور خدا است و حسين افضل از بهشت و حورالعين است ( ص ٢٣٨ ) .

و چنانچه ملاحظه ميفرمائيد سه حديث اول درباره اين است كه شيعيان و دوستان از نور ايشان خلقت شده و ماده آنها نور ايشان است و حديث اخير دلالت دارد كه عرش و ملئكه و آسمانها و زمين و شمس و قمر و جنت و حورالعين از نور ايشان خلقت شده‌اند و آسمانها و زمين شامل مواد همه مواليد بين آنها ميشود و خداوند خلايق را از قبضاتي از زمينها و آسمانها خلقت فرموده و بنا بر اين مواد همه قبضات از نور ايشان است .

و احاديث عام‌تر از اين احاديث هم داريم :

[ص 42] حضرت ابي‌جعفر عليه السلام در حديثي فرمودند در صفت خداوند و كان خالقاً و لا مخلوق فاول شئ خلقه من خلقه الشئ الذي جميع الاشياء منه يعني خداوند خالق بود و مخلوقي نبود پس اول چيزيكه خلق كرد از خلقش آن شيئي بود كه همه اشياء از آنند ( كتاب المبين ج ٢ ص ١٥ ) و آن اول چيز نور حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه همه اشياء از آن پديد آمده‌اند .

و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله در حديثي به ابن‌عباس و آن اين است ان الله خلقني و عليّا من نور واحد قبل خلق آدم بهذه المدة ثم قسمه نصفين ثم خلق الاشياء من نوري و نور علي عليه السلام يعني هراينه خداوند خلقت فرمود مرا و علي را از نور واحدي پيش از خلق آدم باين مدت ( چهل هزار سال ) پس آنرا بدو نصف قسمت فرمود پس خلق فرمود اشياء را از نور من و نور علي عليه السلام ( ص ٢٣٨ ) .

و لفظ اشياء عام است و شامل همه از خوب و بد ميشود و اين در مقام كون است كه همه امت واحده هستند و تا صفت ايمان يا كفر بخود نگرفته‌اند نه خوبند و نه بد و همان وجودي كه دارند كه ماده آنها است از نور مقام اول ما خلق اللهي است و بآن برپا هستند و از اين نظر [ص 43] است كه گفته ميشود آن بزرگواران علت مادي هستند ، چه چنانچه در حديث گذشت ايشان علت وجود هستند ، و اما در مقام شرع و نسبتها و پيدايش خوب و بد خوبي خوبان از شعاع نور ايشان يعني نور مقام قطبيت و رسالت و امامت ايشان است و بدي بدان از ظل ظلمت اعداء ايشان چنانچه فرموده‌اند نحن اصل كل خير و من فروعنا كل بر يعني مائيم اصل هر خيري و از فروع ما است هر نيكي ، و فرمودند اعدائنا اصل كل شر و من فروعهم كل فاحشة يعني دشمنان ما اصل هر شري هستند و از فروع آنها است هر فاحشه‌اي . و در مقام كون قبل از ظهور شرع و ايمان و كفر همه امت واحده هستند چنانچه خداوند ميفرمايد كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين يعني مردم امت واحده بودند پس خداوند فرستاد پيغمبران را كه بشارت‌دهندگان و ترسانندگان باشند ، و در مقام كون هم همه محتاج به عطاي پروردگارند و خداوند عطاي خود را از آنها منع نفرموده چنانكه فرموده است كلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك و ماكان عطاء ربك محظورا يعني همه را مدد ميرسانيم آن جماعت و آن جماعت را ( يعني مؤمنين و كفار را ) و عطاي پروردگار تو ممنوع نيست ، و اول عطاي پروردگار [ص 44] نعمت وجود است كه بهمه عطا فرموده و وجود هر چيز ماده او است و دست عطاكننده خداوند محمد و آل‌محمدند عليهم السلام كه آنها را علت وجود قرار داده و وجود هر موجودي از فضل نور ايشان است و در هر چيز كه نظر ميكنيد اول وجود را مي‌بينيد و آن نور محمد و آل‌محمد است عليهم السلام كه از نور خداوند است و در دعا ميخوانيم لايري فيها نور الا نورك و لايسمع فيها صوت الا صوتك يعني در آنها ( موجودات ) ديده نميشود نوري جز نور تو و شنيده نميشود صوتي جز صوت تو ، و اين است مراد ما از عليّتي كه در اين مقام براي ايشان اثبات ميكنيم .

و انشاء الله از آنچه عرض شد اين نكته هم براي شما روشن شده كه ما مثل قائلين بوحدت موجود نيستيم كه همه موجودات را از يك ماده ميدانند كه بصورتهاي مختلفه درآمده و مثل بآب دريا ميزنند كه بخار ميشود و بصورت ابر ميشود و تقطير ميشود و بصورت برف و باران ميشود و جاري ميشود و بصورت نهر درميآيد و بدريا ميريزد و بصورت دريا ميشود و ماده همه اين صورتها را يكي ميدانند ولي ما اين عقيده را بر خلاف واقع و مذهب محمد و آل‌محمد عليهم السلام ميدانيم و آنچه كه ميگوئيم و از فرمايشات ايشان استنباط [ص 45] كرده‌ايم اين است كه خلق از نور ايشان و نور نور ايشان و نور نور نور ايشان و همچنين تا آخر خلق خلق شده‌اند و ماده نور غير از ماده منير است مثل ماده نور آفتاب كه غير از ماده جرم قرص آفتاب است و معتقديم كه نور هيچ وقت از مقام خود بالا نميرود و آفتاب نميشود خلق هم هر يك در مقامي كه هستند از مبدء وجود خود بالاتر نميروند و سافل بالذات هيچ وقت باعلاي بالذات نميرسد و هيچكس بمقام ايشان نميرسد و ما منا الا له مقام معلوم .

فصل - در بيان اينكه ايشان علت صوري خلق هستند ، و بعد از آنكه معلوم شد كه ايشان علت مادي خلق هستند اين شامل صورت هم ميشود چه صورت چيزها حدود و نهايات مواد آنها است و صورتها از كمون مواد بيرون آمده‌اند و كمالات آنها هستند پس آنها هم پيدايششان بفضل وجود ايشان است و هر صورتي كمالي از كمالات ايشان است كه بر ماده‌اي از مواد ظاهر شده و از مجموع عالم همه كمالات ايشان ظاهر شده جز اينكه رو بهر طرف كه بكنيد رو بكمالي و پشت بكمالي كرده‌ايد و آنجا كه همه كمالات ايشان كه كمالات خداوند عالم است ظاهر شده وجود مقدس ايشان است در مقام رسالت و امامت و قطبيت كه در هر عالمي بحسب آن عالم ظاهر شده‌اند كه [ص 46] اگر اهل آن عالم رو باو بكنند رو بهمه كمالات خداوند عالم بلكه رو بخداوند عالم كرده‌اند و در عالم ما بصورت انا بشر مثلكم ظاهر شده‌اند و قائم مقام و خليفه خداوندند در ميانه ما اين است كه رؤيت ايشان رؤيت خداوند و دوستي ايشان دوستي خداوند و دشمني ايشان دشمني خداوند و اطاعت ايشان اطاعت خداوند و معصيت ايشان معصيت خداوند شده .

باري مراد ما از اينكه ايشان علل اربعه بلكه علة العلل هستند همين معاني است كه در فرمايشات خودشان بيان فرموده‌اند و چيزي جز از فرمايشات خودشان نگفته‌ايم و براي اينكه قبول فضايل ايشان بر شما آسان شود حديثي نقل ميكنم :

قيل لابي‌جعفر عليه السلام انّ شيعتك تدعي انك تعلم كل ماء في دجلة و وزنه و كنا علي شاطئ دجلة فقال عليه السلام لي يقدر الله ان يفوض علم ذلك الي بعوضة من خلقه ام لا قلت نعم يقدر فقال انا اكرم علي الله تعالي من بعوضة و من اكثر من خلقه يعني عرض شد بحضرت ابي‌جعفر عليه السلام شيعه شما مدعي هستند كه شما ميدانيد همه آبهائي كه در دجله است و وزن آنها را و ما بر ساحل دجله بوديم پس فرمود عليه السلام بمن آيا خدا قادر است كه علم آنرا به پشه‌اي از خلقش تفويض فرمايد يا نه ؟ [ص 47] عرض كردم بلي ميتواند ، پس فرمود من گرامي‌ترم بر خداوند تعالي از پشه‌اي و از بيشتر از خلقش ( ص ٢٩٩ ) .

حال شما هم هر وقت فضيلتي از فضايل را شنيديد كه پذيرفتن آن بر شما مشكل شد از خود سؤال كنيد كه آيا خداوند قادر هست كه چنين فضيلتي بخلقي از خلايق خود بدهد يا نه ؟ مسلما جواب ميدهيد كه بلي ، آنوقت ملاحظه كنيد كه آيا دليلي از كتاب خدا و اخبار اهل بيت عليهم السلام داريد كه چنين فضيلتي را خداوند باحدي از آحاد خلق نداده ؟ اگر چنان دليلي داريد بآن دليل انكار كنيد ولي اگر دليلي نداريد و آن مطلب در قدرت خداوند هست و گوينده هم بر مطلب خود از آيات و اخبار دليل ميآورد بمحض استبعاد و اينكه سابقا چنين مطلبي را نشنيده و نميدانسته‌ايد انكار نكنيد و چه بسيار چيزها است كه شما نميدانيد ، بلي اگر ادله آن گوينده براي شما قانع‌كننده نبود سكوت بفرمائيد ، چه اگر انكار نمائيد اي بسا حقي را ندانسته انكار كرده‌ايد .

مطلب دوم - در جواب از اينكه مرقوم داشته‌اند : براي خود شيخي نام اختيار كردن بجاي شيعه اثناعشري وجهي ندارد .

[ص 48] عرض ميكنم اين اسمي است كه بطور فطري مردم ما را باين اسم ميخوانند و اسم بدي هم نيست و ما خوشوقتيم كه ما را نسبت بيكي از دوستان مخلص محمد و آل‌محمد عليهم السلام ميدهند و چرا خوشوقت نباشيم كه چنين اسمي بما داده‌اند كه معني آن متابعت از كسي است كه در جزئي و كلي تابع محمد و آل‌محمد عليهم السلام بوده و نشر فضايل و علوم آن بزرگواران را بيش از ديگران نموده است و كي ما اين اسم را بجاي اسم شيعه بخود داده‌ايم و خود را قسيم شيعه خوانده‌ايم ؟ آيا اگر كسي اهل ايران و مقيم و متولد در كرمان باشد از او بپرسند اهل كجا هستي بگويد اهل كرمان اين انكار ايراني بودن او است يا موهم غير ايراني بودن او است ؟ ابدا چنين چيزي نيست ، بلي هر وقت بخواهد بگويد اهل كدام مملكت است ميگويد ايراني هستم و هر وقت بخواهد بگويد اهل كدام شهر از اين مملكت است ميگويد كرماني و با اين جواب مزيد معرفتي هم براي شنونده حاصل ميشود چه اهل كرمان معروف بسلامت نفس و باهوشي و خوش‌ذوقي هستند و بهمين جهت كرمان را دار الامان لقب داده‌اند و شنونده پي ميبرد كه اين شخص هم بايد صاحب اين صفات باشد . آيا اگر كسي از شما بپرسد [ص 49] چه ديني داريد بفرمائيد شيعه هستم اين موهم اين است كه شما مسلمان نيستيد و كلمه شيعه را بجاي مسلمان براي نام خود اختيار كرده‌ايد ؟ ابدا چنين چيزي نيست و معني شيعه يعني واقعا مسلمان ، بلي شنونده از جواب شما اين مطلب را ميفهمد كه شما از دوستان و تابعان حضرت امير مؤمنان عليه السلام هستيد و ميفهمد كه چه امتيازي نسبت بغير شيعيان داريد . حال ما هم همينطور وقتي كه ميگوئيم شيخي هستيم معرفي بيشتري از شيعه بودن خود كرده‌ايم ، چه معلوم است كه همه شيعه در امور جزئيه مذهب با هم موافق نيستند ، مثلا در اصول فقه بعضي عمل بمظنه ميكنند بعضي آنرا جايز نميدانند و عمل بعلم را واجب ميدانند ، يا در رويه سلوك بعضي مثل بعض صوفيه اوراد و رياضات مخصوصه براي خود اختراع كرده‌اند و در نماز و توجهات صورت مرشد خود را در نظر ميگيرند و بعضي اين امور را بدعت و خلاف شرع ميدانند و در كليه اين امور فقط بآنچه در اخبار آل‌محمد عليهم السلام وارد شده عمل ميكنند ، يا درباره عقايد بعضي درباره حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام غلو ميكنند و آنها را از حد بندگي بالا ميبرند و بعضي درباره آنها تقصير ميكنند و منكر [ص 50] بسياري از فضايل ايشان ميشوند و نفي علم و حضور و معجزات آن بزرگواران را مينمايند ، بعضي ديگر راه وسط را انتخاب كرده‌اند و بيش از آنچه خود آن بزرگواران در فضايل خود فرموده‌اند درباره ايشان نميگويند و آنچه از فضايل را كه خود بيان فرموده‌اند قبول و بآن اعتقاد دارند ، و خلاصه در اين امور هر يك اعتقاداتي دارند و بمحض اينكه بكسي گفته شود شيعه است براي شنونده روشن نيست كه آن شخص صاحب كدام‌يك از اين اعتقادات است مگر آنكه مثلا بگويند اخباري است يعني از آن جماعت شيعه است كه بمظنه عمل نميكند و باب علم را مسدود نميداند و بعلم عمل ميكند و هكذا ساير امور . حال لفظ شيخي هم كه گفته ميشود معرفي بيشتري از شيعه بودن است و شنونده ميفهمد كه شيخي در احكام فقهيه عمل بمظنه نميكند ، در سير و سلوك فقط بدستورات رسيده از محمد و آل‌محمد عليهم السلام عمل ميكند ، در حكمت پيروي از حكماي يونان و اهل سنت نمينمايد و فقط آنچه كه در حكمت از محمد و آل‌محمد عليهم السلام رسيده معتقد است و دوستدار حكمت ايشان است ، در عقايد نه براه غلو ميرود و نه تقصير درباره ايشان ميكند ، و صاحب اين مجموعه از عقايد را شيخي [ص 51] ميگويند و چون پيشوا و راهنماي ما در اين مجموعه عقايد مرحوم شيخ اجل اوحد شيخ احمد بن زين‌الدين احسائي اعلي الله مقامه است مردم ما را بحسب فطرت باين اسم خوانده‌اند و خداوند هم در قيامت هر جماعتي را بنام پيشوايشان ميخواند و بنظر من حيف است كه انسان وقت خود را صرف اين نزاعهاي لفظي بنمايد و كي شكي در تشيع ما بوده است كه به برداشتن اين اسم بخواهيم رفع شبهه بنمائيم .

مطلب سوم - در جواب از اينكه مرقوم داشته‌اند : و از اين قبيل است ايجاد كردن اصطلاحات جديده دينيه بجاي اصطلاحات قديمه متعارفه شيعه مثلا بجاي پنج اصول دين ( توحيد ، عدل ، نبوت ، امامت و قيامت ) چهار اركان دين گفتن و در ركن رابع تولا و تبرا را شمردن حال آنكه تعلق اين دو چيز از حصه عمليات مؤمن است نه كه از اعتقادات و ايمانيات .

عرض ميكنم در اين باره سابقا شرحي در رساله‌اي كه در جواب سائلي نوشته‌ام و ناتمام مانده داده‌ام و اينك همان مطالب را با تغييرات و توضيحاتي كه مناسب مطلب جنابعالي باشد بعرض ميرسانم و در آنجا نوشته‌ام [ص 52] تقسيم امور دين باصول و فروع باين ترتيب كه در اين ايام متداول است ذكري از چنين تقسيمي در اخبار نيست و در اخبار ذكر اصل اسلام و اركان اسلام و دعائم اسلام و اثافي اسلام و سهام اسلام و عروه‌هاي اسلام و شرايع اسلام و شروط اسلام و حدود اسلام شده ولي در اغلب آنها اصول و فروع مصطلح فقها را با هم شمرده‌اند يا فقط از فروع بعض آنها را شمرده‌اند و بنا بر اين اصل اين تقسيم باين ترتيب مأخوذ از اخبار نيست و از سليقه خود آقايان فقها است و چون اهل سنت اصول ديني شمرده بودند علماي شيعه هم براي اينكه كلمات مختصره‌اي باشد كه تعليم اطفال يا آنها كه تازه وارد تشيع ميشوند بنمايند بر آن اصول افزودند مثل مسئله امامت كه اعتقاد بآن مخصوص شيعه است يا مسئله عدل را كه واقعا از فروع توحيد است بملاحظه پيدا شدن جبريه در ميانه اهل سنت با اصول دين ذكر كردند كه معلوم باشد همه شيعه قائل بعدل خداوند عالم هستند . و بعضي گفته‌اند كه اين تقسيم از آن جهت است كه اموري كه با عقل ثابت ميشود از اصول است و بقيه فروع و اين صحيح نيست چون اثبات نبوت شخصيه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله يا اثبات معاد يا عدل خداوند چيزي نيست كه عامه [ص 53] مكلفين ابتداءاً بتوانند بدليل عقل ثابت كنند و عوام بلكه بسياري از خواص جز توحيد و نبوت عامه و امامت عامه يعني اثبات لزوم نوع پيغمبران و امامان را نميتوانند بدليل عقل اثبات كنند و اينكه شخص حضرت محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله پيغمبر بوده‌اند بدليل معجزات و تسديد و تأييد خداوند اثبات ميكنند نه بدليل عقل و اثبات عدل و معاد را بدليل فرمايش حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميكنند و اثبات امامت اشخاص ائمه اطهار عليهم السلام را بنص حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله يا نص امام سابق بر لاحق مينمايند و اگر آحادي از مردم باشند كه عقلشان بآنجا رسيده كه بدليل عقل بتوانند اثبات كنند كه پيغمبر ما بايد اسمش محمد باشد فرزند عبدالله در مكه بدنيا آمده باشد و امثال اين مشخصات يا آنكه وصي او بايد اسمش علي باشد و فرزند ابيطالب باشد يا اثبات عدل و معاد را بدليل عقل خالص بتوانند بكنند اين مقدور همه مكلفين كه بعض آنها دختران نه‌ساله و پسران چهارده‌ساله هستند نيست و لايكلف الله نفسا الا وسعها .

بهر حال در تعيين اصول و فروع هم همه علما هم‌سليقه نيستند چنانچه از مرحوم ملا اسمعيل عقدائي نقل شده كه در [ص 54] كتاب مشكوة اليقين في معرفة اصول الدين فرموده كه عدل داخل توحيد است و معاد از لوازم عدل است و خلاصه اين دو را از فروع توحيد شمرده و از صاحب اجابة المضطرين نقل شده آنچه حاصل آن اين است كه اصول دين يكي است و آن توحيد است و باقي از لوازم توحيد است و از صاحب انوار الجلية في شرح الفصول النصيرية نقل شده كه نوشته اصول دين نزد ما توحيد است و عدل و نبوت و امامت و بعد معاد را در مباحث عدل شمرده و در آخر فرموده كه معرفت خداي تعالي اصل دين است در حقيقت چرا كه ماسواي آن از لوازم آن است و مرحوم ميرزاي قمي رحمة الله عليه در قوانين فرموده آنچه حاصل آن اين است كه معادي را كه از اصول پنجگانه شمرده‌اند ممكن است در ما جاء به النبي مندرج كرد مخصوصا جسماني بودن آنرا . و چنانكه ملاحظه ميفرمائيد هر يك از علما بسليقه خود اصول را تعيين كرده‌اند و اصول خمسه يعني توحيد و نبوت و امامت و عدل و معاد كه مشهور بين متأخرين شده است دليلي بر رجحان آن بر ساير تقسيمات نيست جز اينكه همه آنها اعم از اينكه اسمشان را اصول بگذاريم يا فروع ، اعتقاد بآنها حتم و فرض است و در آن سخني نيست و سخن در اختلاف سليقه‌ها است .

[ص 55] و از مشايخ ما اعلي الله مقامهم مرحوم شيخ اوحد شيخ احمد بن زين‌الدين احسائي اعلي الله مقامه در رساله حيوة النفس اصول دين را بر همين سبك متداول پنج شمرده‌اند و شرح فروع هر يك را فرموده‌اند .

و مرحوم سيد جليل سيد كاظم رشتي اعلي الله مقامه در رساله اعتقادات بهمين ترتيب شمرده‌اند جز اينكه در باب عدل ميفرمايد « بدانكه از جمله صفات ثبوتيه ذاتيه عدل است و اين اگر چه داخل باب توحيد است و بيانش در ضمن بيان توحيد و صفات مناسب بود ليكن كمترين بسبب آنكه چون سخن علما باينطور اجرا شده كه آنرا عليحده تعداد كنند لهذا بجهت او عنوان جديد وضع كرده » تا آخر فرمايش ، ولي خود ايشان در رساله حجة البالغه آنها را چهار تا شمرده‌اند و آنها را اركان ناميده‌اند و فرموده‌اند آنچه ترجمه آن اين است « پس بدان كه ايمان برپا نميشود مگر بچهار ركن ركن اول اقرار بتوحيد است و آن قول لا اله الا الله است با تصديق و تسليم ركن دوم اقرار به نبوت است و آن قول محمد رسول الله است ركن سوم اقرار بولايت است و آن قول علي ولي الله و الائمة من ولده اولياؤ الله است ركن چهارم شيعه است و آن همان است كه در احاديث و اخبار ائمه عليهم [ص 56] السلام به اوالي من والوا و اعادي من عادوا و اجانب من جانبوا وارد شده است يا آنچه در معني نواصب وارد شده كه آنها عداوت شيعه ما را ميكنند و اين چهار باب است كه درست نميشود آخري آنها مگر باوّلي آنها و اوّلي آنها مگر بآخري آنها » .