و مرحوم جدّ امجد آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه اصول دين را بهمين ترتيب اخير كه سيد فرمودهاند بنام اركان دين آنها را چهار شمردهاند و در رساله ركن رابع ميفرمايند « پس بر عوام الناس واجب است كه چهار ركن را بشناسند اول خدا دويم پيغمبر و سيوم امام چهارم مجتهدي را كه تقليد كنند و آن مجتهد احكام آلمحمد عليهم السلام را براي عوام بيان نمايد و آن مجتهد حجت ائمه است بر مردم » و در جاي ديگر از همان رساله ميفرمايند « دين خداوند چهار ركن دارد اول معرفت خدا جل و علا دويم معرفت رسالتپناهي صلي الله عليه و آله سيوم معرفت ائمه هدي سلام الله عليهم چهارم ولايت اولياء الله و برائت از اعداء الله نظر بآنكه هر كه جز امام است رعيت است و از اولياء امام است خواه راوي باشد خواه نباشد » ، و در رساله الفبا اصل چهارم را شناختن پيشوايان شيعه شمردهاند .
و نميدانم چه ايرادي [ص 57] بر مشايخ ما در اين كلمات دارند ؟ اگر ايراد اين است كه چرا اصول دين را اركان ناميدهاند علماي ديگر هم ناميدهاند و ايرادي نبوده چنانچه از شيخ علاءالدين ابوالحسن بن ابيالمجد حلبي نقل شده كه در كتاب اشارة السبق ميفرمايد « آنچه واجب است از اعتقاد بآن از اركان اربعه كه توحيد است و عدل و نبوت و امامت آن چيزي است كه تكليف بآن عمومي است و نميشود بآن جاهل بود » .
و اگر ايراد اين است كه چرا عدل و معاد را نشمردهاند در اقوال ساير علما هم ديديد كه يك يا هر دو را نشمردهاند و عدل را از فروع توحيد و معاد را از فروع عدل يا از فروع نبوت شمردهاند مثل ساير ما جاء به النبي و مرحوم ميرزاي قمي رحمة الله عليه در قوانين نوع اقرار بمعاد را جزء امور عقليه و خصوص جسماني بودن آنرا جزء ما جاء به النبي شمرده است و خود مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه در كتاب ارشاد العوام عدل را در توحيد ذكر فرمودهاند و معاد را در قسمت ديگر و در كتاب فطرة السليمه هر دو را در مبحث توحيد ذكر فرمودهاند ، و بعلاوه آيه يا حديثي نيامده كه در آنها عدل و معاد را بنام اصل شمرده باشند كه اگر كسي اسم آنها را اصل [ص 58] نگذاشت خلاف گفته خدا و رسول گفته باشد ، هر يك از علما بسليقه خود تقسيمي فرمودهاند ايشان هم بسليقه خود اينطور تقسيم فرمودهاند .
و اگر ايراد اين است كه چرا معرفت مجتهد و لزوم دوستي دوستان و دشمني دشمنان را از اركان دين شمردهاند مرحوم ميرزاي قمي رحمة الله عليه هم در قوانين معرفت مجتهد را از اصول دين ميشمارد آنجا كه در قانون تجزّي در اجتهاد ميفرمايد آنچه ترجمه آن اين است « و تحقيق سخن در آن متوقف بر بيان مقدمهاي است و آن اين است كه جواز اجتهاد و تقليد و وجوب رجوع بمجتهد از مسائل كلاميه متعلق باصول دين و مذهب است نه از اصول فقه و نه از فروع آن پس آن جاري مجراي وجوب اطاعت امام است چون چارهاي از لزوم معرفت اينكه حجت بعد از غيبت امام عليه السلام كيست نيست » تا اينكه ميفرمايد « خلاصه آنكه رجوع بعالم باحكام شرع در غير موقع حضور امام عليه السلام از مسائل اصول دين و مذهب است كه بعقل و نقل ثابت ميشود مثل معاد و مثل وجوب امام براي رعيت بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله » . و ولايت و برائت را هم نظرم ميآيد كه در رسالهاي كه فتاوي مرحوم عالم فقيد مرحوم حاج آقا حسين بروجردي رحمة [ص 59] الله عليه در آن جمع شده بود ديدهام كه ولايت و برائت را از اصول دين شمردهاند ، حال هر ايرادي بر اين دو عالم بزرگ ميگيرند بر ما هم بگيرند . در اينكه دوستي دوستان و دشمني دشمنان محمد و آلمحمد عليهم السلام و اعتقاد بمعاد و عدل از واجبات دين است كه هيچ شكي نيست و مورد اجماع همه شيعه است حال يكي آنها يا بعض آنها را از اصول شمرده باشد ديگري از فروع هيچيك از دو قول مستلزم مخالفت خدا و رسول نيست منتهي اختلاف سليقهاي است .
و بعلاوه مأخذ تقسيم ما و ديگران دو تا است و بقول فقها اول بايد تحرير محل نزاع را نمود ، آنها كه امور دين را باصول و فروع تقسيم كردهاند بعض از آنها وجه تقسيمشان اين است كه خواستهاند با ذكر اصولي تعريف مذهب شيعه را كرده باشند ، توحيد را شمردهاند كه ما به الامتياز موحدين از مشركين باشد ، اقرار به نبوت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله را شمردهاند كه ما به الامتياز مسلمين از اهل كتاب باشد ، امامت را شمردهاند كه ما به الامتياز شيعه از سني باشد ، عدل را شمردهاند از باب تأكيد بر بطلان مذهب اشاعره از اهل سنت كه جبري شدهاند ، اما معاد را نميدانم چرا شمردهاند ، چه آن از ما به الامتياز شيعه [ص 60] از سني يا مسلمين از اهل كتاب نيست و همه موحدين قائل بمعاد هستند و شايد خواستهاند كه يكي از امور مهمه دين را شمرده باشند .
جماعتي ديگر مأخذ تقسيمشان بر اين اساس است كه اصول دين اموري است كه بعقل ثابت ميشود و فروع دين آنهايند كه بنقل ثابت ميشود ولي بحساب خودشان هم درست نرفتهاند ، مسئله معاد را كجا دختر نه ساله و پسر چهارده ساله ميتواند بعقل اثبات كند جز اينكه بعد از آنكه پيغمبر و امام و عالم راوي از ايشان را شناخته باشد مسئله معاد را از آنها بشنود و اذعان بآن بكند و اگر باين شعورها ميشد فهميد كه در وراي اين عالم عالم ديگري است كه عالم آخرت باشد و آنجا بجزاي اعمال خود ميرسيم صاحب شعوران دنيا كه در علوم طبيعي شق شعر ميكنند اولٰي بفهم آن بودهاند و حال آنكه بسياري آنرا نفهميدهاند و آيا دختران نه ساله و پسران چهارده ساله ما از آن علمائي كه اتم را ميشكافند و موشك بماه و ستارگان ميفرستند باشعورترند و حال آنكه آنها با آن شعور اي بسا بسياري از آنها هستند كه بمعاد اقرار ندارند يعلمون ظاهرا من الحيوة الدنيا و هم عن الآخرة هم غافلون . و همچنين مسئله عدل را هم كي همه مكلفين ميتوانند بعقل بفهمند و حال آنكه فحول [ص 61] علما از حل مسئله عدل و ابطال جبر يا تفويض و اثبات امر بين امرين درماندهاند و اگر نه اين بود كه خداوند ميفرمايد و لاتكن للخائنين خصيماً شمهاي از شبهات جبريين مينوشتم تا معلوم شود حتي آنها كه صرف مير و شرح امثله و الفيه و مغني و كتاب قوانين و كفايه و مكاسب شيخ را هم خواندهاند و باصطلاح عالم و ملا شدهاند از آنها نميتوانند جواب دهند چه برسد به عوام كه آنرا بعقل اثبات كنند و چطور ميتوانند آنرا اثبات كنند و حال آنكه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در جواب كسي كه از مسئله قدر ميپرسد ميفرمايند بحر عميق لاتلجه يعني درياي عميقي است در آن فرو مرو ، باز ميپرسد خبر بده ما را از قدر ميفرمايد خانه تاريكي است داخل آن مشو ، باز ميپرسد خبر بده ما را از قدر ميفرمايد سرّ خدا است از آن جستجو مكن ، باز ميپرسد خبر بده بما از قدر ميفرمايد امري است بين دو امر نه جبر است و نه تفويض . حال ببينيد چطور مسئله باين مشكلي را تكليف عامه مكلفين قرار دادهاند كه بعقل خود اثبات نمايند .
و اما تقسيمي كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم فرمودهاند بر اين اساس است كه معرفت ذوات از اصول دين يا اركان دين است و معرفت صفات و افعال و اقوال ايشان فروع دين ، [ص 62] و در عين حال هم بعد از معرفت خداوند نوع اين اركان را با همين عقول ناقصه هم ميتوان اثبات نمود مثل لزوم وجود نوع انبيا و اوصياء و لزوم وجود علماي روايتكنندگان از ايشان و لزوم دوستي دوستان و دشمني دشمنان ايشان ، ولي معرفت شخص پيغمبر را از راه مشاهده و اطلاع بر معجزات و ائمه را از طريق اطلاع بر نص پيغمبر صلي الله عليه و آله بر ايشان و علما را از راه معرفت صفات و علاماتشان كه ائمه عليهم السلام بيان فرمودهاند عوام ناس ميتوانند بشناسند و در معرفت همه اينها بايد متكي بخداوند و ملاحظه تأييد و تسديد او باشند و باين اعتبار ميتوان گفت كه اشخاص آنها را هم بدليل منتهي بدليل عقل ميتوانند شناخت چه دليل تسديد از ادله عقليهاي است كه انبياء اثبات نبوت خود را بآن نمودهاند و مشايخ ما اعلي الله مقامهم درباره اين دليل بيانات مفصلهاي دارند مخصوصا كتاب علم اليقين كه مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه در اثبات حصول علم به كتاب و سنت مرقوم فرمودهاند .
باري از آنچه عرض كردم معلوم شد كه اصلا مأخذ تقسيمبندي ما و آنها دو تا است عينا مثل اينكه يك نفر از حيث ثروت اهل شهر را به پنج طبقه تقسيم كند و ديگري آنها را [ص 63] از حيث علم بچهار طبقه تقسيم كند و اتفاقا يك نفر در طبقهبندي شخص اول و هم در طبقهبندي شخص دوم در طبقه يك واقع باشد ، مثلا ثروتمندتر اهل شهر و هم عالمتر اهل شهر باشد ، يك نفر ديگر هم در هر دو طبقهبندي در طبقه دوم واقع شود ، مرد شماره دو در علم و شماره دو در ثروت باشد ، ديگر بقيه در اين دو طبقهبندي با هم مطابق نيايند ، گفته نميشود كه آن دو نفر كه هر يك بحساب خود طبقهبندي اهل شهر را كردهاند با هم اختلاف دارند خود آنها هم بر هم رد و انكاري ندارند . حال ما و ديگران كه امور دين را هر يك از نظري طبقهبندي كردهايم اختلافي با يكديگر نداريم و آن پنج اصل كه آنها گفتهاند و اين چهار ركن كه ما گفتهايم همه از دين اسلام است و اعتقاد بآنها بر هر مسلم و مسلمهاي فريضه است و در اين مطلب اختلافي بين طرفين نيست مگر آنكه گفته شود چنانچه بعض اهل غرض گفتهاند كه به بعض آنها نعوذ بالله من غضب الله اعتقاد نداريم آنهم بعد از آنكه هزار جلد كتاب از مشايخ ما اعلي الله مقامهم در اطراف عالم منتشر است و توحيد و نبوت و امامت و عدل و معاد و فضائل شيعه را بدليل عقل و نقل و آفاق و انفس و مجادله و موعظه حسنه و [ص 64] حكمت و اجماع در آنها اثبات فرمودند خيلي بيمزگي است و جز بهانهجوئي چيزي نيست و ما هر چه ميگوئيم بحمد الله جز گفته خدا و رسول نيست .
و اين را هم كه عرض كردم آنها بسليقه خود تقسيمي كردهاند مشايخ ما هم بسليقه خود از باب مدارا بود و الا مشايخ ما اعلي الله مقامهم سليقهاي هم از خود ندارند و سليقه ايشان سليقه محمد و آلمحمد است عليهم السلام و همين تقسيم را هم از اخبار و احاديث اهل بيت عليهم السلام استنباط نمودهاند و بعض آنها را از جلد اول كتاب المبين براي شما روايت ميكنم و اشاره بصفحه كتاب مينمايم :
عن العسكري عليه السلام في حديث الطبيب اليوناني مع اميرالمؤمنين عليه السلام بعد ما قال الطبيب ان كفرت بعد ما رأيت فقد بالغت في العناد و تناهيت في التعرض للهلاك اشهد انك من خاصة الله صادق في جميع اقاويلك فامرني بما تشاء اطعك قال علي عليه السلام آمرك ان تفرد الله بالوحدانية و تشهد له بالجود و الحكمة و تنزهه عن العبث و الفساد و عن ظلم الاماء و العباد و تشهد ان محمدا الذي انا وصيه سيد الانام و افضل بريته في دار السلام و تشهد ان عليا الذي اراك ما اراك و اولاك من النعم ما اولاك خير خلق الله بعد محمد رسول [ص 65] الله صلي الله عليه و آله و احق خلق الله بمقام محمد بعده و بالقيام بشرايعه و احكامه و تشهد ان اولياءه اولياؤ الله و ان اعدائه اعداؤ الله و ان المؤمنين المشاركين لك فيما كلفتك المساعدين لك علي ما به امرتك خيرة امة محمد صلي الله عليه و آله و صفوة شيعة علي عليه السلام يعني از حضرت عسكري است عليه السلام در حديث طبيب يوناني با اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از آنكه طبيب گفت اگر كافر شوم بعد از آنچه ديدم پس بتحقيق مبالغه در عناد كردهام و بمنتهي درجه متعرض هلاك شدهام شهادت ميدهم كه تو از خاصان خداوندي و راستگوئي در جميع سخنانت پس امر بفرما مرا بآنچه ميخواهي اطاعت ميكنم تو را فرمود علي عليه السلام امر ميكنم تو را كه :
تفريد كني خدا را بوحدانيت و شهادت بدهي براي او به جود و حكمت و منزه بداني او را از عبث و فساد و از ظلم كنيزان و بندگان ،
و شهادت دهي كه محمدي كه من وصي او هستم سيد خلق و افضل آنها است در دار السلام ،
و شهادت بدهي باينكه آن علي كه نشان داد بتو آنچه نشان داد و انعام كرد بتو آنچه انعام كرد بهترين خلق خدا است بعد از محمد رسول خدا و احق خلق خدا است بمقام محمد بعد از او [ص 66] و بقيام بشرايع و احكام او ،
و شهادت بدهي كه اولياء او اولياء خدايند و اينكه دشمنان او دشمنان خدايند و اينكه مؤمنيني كه شريك تو هستند در آنچه تكليف بتو كردم و مساعد تو هستند بر آنچه تو را بآن امر كردم برگزيدگان امت محمدند صلي الله عليه و آله و صفوه شيعيان علي عليه السلام هستند ( ص ٤٤٢ ) . حال در اين حديث شريف تأمل فرمائيد و ببينيد كه اين شخص كه تازه ميخواست مسلمان شود چگونه اصول دين را باو تعليم فرمودند و بعد از آنكه توحيد و نبوت و امامت را شمردند ولايت و برائت را شمردند و مساعدين او را در اين امور برگزيدگان امت خواندند .
و من تفسير الامام عليه السلام في قوله تعالي و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا يعني كايمانكم بمحمد صلي الله عليه و آله مقرونا بالايمان بامامة اخيه علي بن ابيطالب و ان خلفاءه من بعده النجوم الزاهرة و الاقمار المنيرة و الشموس المضيئة الباهرة و ان اولياءهم اولياؤ الله و اعداءهم اعداؤ الله يعني از تفسير امام ( حسن عسكري ) است عليه السلام در قول خداوند تعالي « و هر گاه ملاقات كردند آنها را كه ايمان آوردند گفتند ايمان آورديم » فرمودند يعني مثل ايمان شما بمحمد صلي الله عليه و آله مقرون بايمان بامامت [ص 67] برادرش علي بن ابيطالب و اينكه خلفاي او بعد از او ستارگان درخشنده و ماههاي نوردهنده و آفتابهاي روشنكننده هستند و اينكه دوستان ايشان دوستان خدا هستند و دشمنان ايشان دشمنان خداوندند ( ص ٤٤٣ ) . و ملاحظه فرمائيد كه چگونه در معني ايمان ولايت و برائت را شمردند و باصطلاح شما از ايمانيات خواهند بود .
عن ابيجعفر عليه السلام عن النبي صلي الله عليه و آله و لكل شئ اساس و اساس الاسلام حبنا اهل البيت يعني از حضرت ابيجعفر است عليه السلام از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و براي هر چيزي اساسي است و اساس اسلام حب ما اهل بيت است ( ص ٣٦٥ ) .
قال ابوعبدالله عليه السلام قال رسول الله صلي الله عليه و آله لاصحابه ايّ عري الايمان اوثق فقالوا الله و رسوله اعلم و قال بعضهم الصلوة و قال بعضهم الزكوة و قال بعضهم الصوم و قال بعضهم الحج و العمرة و قال بعضهم الجهاد فقال رسول الله صلي الله عليه و آله لكل ما قلتم فضل و ليس به و لكن اوثق عري الايمان الحب في الله و البغض في الله و توالي اولياء الله و التبري من اعداء الله يعني فرمود حضرت ابوعبدالله عليه السلام فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله باصحابش كدام يك [ص 68] از دستگيرههاي ايمان محكمتر است عرض كردند خدا و رسول او داناترند ، بعضي گفتند نماز بعضي گفتند زكوة بعضي گفتند روزه بعضي گفتند حج و عمره بعضي گفتند جهاد ، پس فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله براي هر يك از آنچه گفتيد فضلي است و آن نيست و لكن محكمترين عروههاي ايمان دوستي در راه خدا است و دشمني در راه خدا و دوستي دوستان خدا و دشمني با دشمنان خدا ( ص ٤٤٦ ) . و ملاحظه فرمائيد كه ولايت و برائت از ايمان است و محكمترين دستگيرههاي آن است و اخبار در اين معني از حد شماره بيرون است .
و بديهي است كه مراد از ولايت تنها ولايت ائمه اطهار صلوات الله عليهم نيست و ولايت شيعيان و دوستان ايشان هم مراد است و علامت ولايت ايشان ولايت اولياء ايشان است چنانچه حضرت ابوالحسن عليه السلام فرمودند من عادي شيعتنا فقد عادانا و من والاهم فقد والانا لانهم منا خلقوا من طينتنا من احبهم فهو منّا و من ابغضهم فليس منّا يعني هر كس دشمن بدارد شيعه ما را پس بتحقيق دشمن داشته است ما را و هر كس دوست بدارد آنها را پس بتحقيق دوست داشته است ما را زيرا كه آنها از مايند خلق شدهاند از طينت ما هر كس آنها [ص 69] را دوست بدارد پس او از ما است و هر كس دشمن بدارد آنها را پس از ما نيست ( ص ٤٤٦ ) .
و فرمايش حضرت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب است عليه السلام كه ميفرمود من احب الله احب النبي و من احب النبي احبنا و من احبنا احب شيعتنا فان النبي و نحن و شيعتنا من طينة واحدة و نحن في الجنة نبغض من لايحبّنا و لانحبّ من ابغضنا اقرأوا ان شئتم انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الي آخر الآية ، يعني هر كه خدا را دوست بدارد پيغمبر را دوست ميدارد و هر كس پيغمبر را دوست بدارد ما را دوست ميدارد و هر كس ما را دوست ميدارد شيعه ما را دوست ميدارد پس هراينه پيغمبر و ما و شيعه ما از يك طينت هستيم و ما در بهشتيم دشمن ميداريم كسي را كه ما را دوست نميدارد و دوست نميداريم كسي را كه ما را دشمن ميدارد ، بخوانيد اگر ميخواهيد اين است و جز اين نيست كه ولي شما خداست و رسول او و آنها كه ايمان آوردهاند ، تا آخر آيه ( ص ٤٤٦ ) .
و فرمايش آن بزرگوار است كه در حديثي به جيش بن معتمر فرمودند يا جيش من سرّه ان يعلم امحب لنا ام مبغض لنا فليمتحن قلبه فان كان يحب وليا لنا فليس بمبغض لنا و ان كان يبغض وليا لنا فليس بمحب لنا ان الله تعالي اخذ [ص 70] الميثاق لمحبينا بمودتنا و كتب في الذكر اسم مبغضنا نحن النجباء و افراطنا افراط الانبياء يعني اي جيش هر كس كه مسرور كند او را اينكه بداند آيا دوست ما است يا دشمن ما پس امتحان كند قلبش را پس اگر دوست ميدارد دوستي از ما را پس دشمن ما نيست و اگر دشمن ميدارد دوستي از ما را پس محب ما نيست ، خداي تعالي عهد گرفته است براي دوستان ما بمودت ما و نوشته است در ذكر اسم دشمن ما را مائيم نجباء و افراط ما افراط انبيايند ( ص ٤٤٧ ) . و از اين حديث بوضوح معلوم ميشود كه دوستي ايشان دوستي دوستان ايشان است و دشمني با ايشان دشمني با دوستان ايشان است .
بلكه ميخواهم عرض كنم كه براي ما دوستي يا دشمني با ذوات مقدسه ايشان ممتنع است چه دوستي يا دشمني فرع شناختن و ادراك شخص محبوب يا مبغوض و تجانس يا تنافر با او است و ما در درجه ايشان نيستيم كه حقيقت ايشان را بتوانيم ادراك كنيم و ايشان را دوست يا نعوذ بالله دشمن بداريم و دوستان و شيعيان ايشانند كه با هم نوعاً در يك رتبهايم و ممكن است در اثر تجانس يا تنافر با ايشان محبت يا عداوتي العياذ بالله پيدا شود و اشاره بهمين مطلب است فرمايش حضرت ابيعبدالله عليه [ص 71] السلام ليس الناصب من نصب لنا اهل البيت لانك لاتجد رجلا يقول انا ابغض محمدا و آلمحمد و لكن الناصب من نصب لكم و هو يعلم انكم تتولونا و انكم من شيعتنا يعني نيست ناصب كسي كه دشمني با ما اهل بيت كند چون تو نمييابي مردي را كه بگويد من دشمن ميدارم محمد و آلمحمد را و لكن ناصب كسي است كه با شما دشمني كند و حال آنكه ميداند كه شما ما را دوست ميداريد و از شيعيان ما هستيد ( ص ٥٨١ ) . عرض ميكنم اشقيائي كه در اين دنيا با ايشان دشمني كردهاند و آنهمه آزار و اذيت بايشان رساندهاند و كسانيكه امروز بفعل آنها راضي هستند هيچكدام حقيقت ايشانرا ادراك نكردهاند كه با آن دشمني كرده باشند و گفته باشند كه با آن حقيقت دشمني دارند و همه دشمنيها با ظهورات آن بزرگواران در عرصه بشريت و مقام انا بشر مثلكم ايشان بوده است كه بلباس مناسب عرصه اناسي درآمده بودهاند و تجانسها و تنافرها همه با اين مقام بوده است نه مقام اعلاي ايشان ، و مطلب مطلب لطيفي است كه در اينجا خواستم اشاره بآن كرده باشم .
و بهر حال بهر معني كه بگيريم مسئله ولايت از اركان دين است و براءت هم از متممات آن است و ولايت عملي در رديف ساير عبادات نيست [ص 72] بلكه فوق آنها و روح آنها است و ساير عبادات اگر روح ولايت در آنها نباشد مثل تن بيجاني هستند و هيچ فايده ندارند و احاديث بسيار شاهد اين مطلبند و بعض آنها را در اين مقام روايت ميكنم :
عن النبي صلي الله عليه و آله فو الذي بعثني بالحق نبيا لو جاء احدكم يوم القيامة باعمال كامثال الجبال و لميجئ بولاية علي بن ابيطالب لاكبّه الله عز و جل في النار يعني از حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله پس قسم بكسي كه مبعوث نمود مرا بحق بنبوت اگر بياورد يكي از شما روز قيامت اعمالي را كه مثل كوهها باشند و ولايت علي بن ابيطالب را نياورد هراينه خداوند عزوجل او را به رو در آتش مياندازد ( ص ٦١١ ) .
و عنه في حديث فلو ان امرءاً صف بين الركن و المقام فصلّي و صام ثم لقي الله عز و جل و هو لاهل بيت محمد صلي الله عليه و آله مبغض دخل النار يعني و از آن حضرت است در حديثي پس اگر مردي بايستد بين ركن و مقام و نماز بخواند و روزه بگيرد پس ملاقات كند خداوند عزوجل را در حالي كه دشمن اهل بيت محمد صلي الله عليه و آله باشد داخل آتش ميشود ( ص ٦١١ ) .
و عنه قال يا علي لو ان امتي صاموا حتي يكونوا كالحنايا و صلوا حتي يكونوا [ص 73] كالاوتار ثم ابغضوك لاكبّهم الله علي وجوههم في النار يعني و از آن حضرت است كه فرمود يا علي اگر امت من روزه بگيرند تا آنكه مثل كمانها شوند و نماز بخوانند تا آنكه مثل زههاي كمان شوند پس دشمن بدارند تو را هراينه خداوند آنها را به رو در آتش مياندازد ( ص ٦١١ ) .
قال الصادق عليه السلام الناصب لنا اهل البيت لايبالي صام او صلّي زنٰي ام سرق انه في النار انه في النار يعني فرمود حضرت صادق عليه السلام : دشمندارنده ما اهل بيت اعتنائي باو نميشود روزه بگيرد يا نماز بخواند زنا كند يا دزدي كند او در آتش است او در آتش است ( ص ٦١١ ) .
و در كتاب كافي است از ابيالجارود قال قلت لابيجعفر عليه السلام يا بن رسول الله هل تعرف مودتي لكم و انقطاعي اليكم و موالاتي اياكم قال فقال نعم قال قلت فاني اسألك مسئلة يجيبني (كذا) ( تجيبني . ظ ) فيها فاني مكفوف البصر قليل المشي و لااستطيع زيارتكم كل حين قال هات حاجتك قلت اخبرني بدينك الذي تدين الله عز و جل به انت و اهل بيتك لادين الله عز و جل به قال ان كنت اقصرت الخطبة قد اعظمت المسئلة والله لاعطينّك ديني و دين آبائي الذي ندين الله عز و جل به شهادة ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله و [ص 74] الاقرار بما جاء من عند الله و الولاية لولينا و البراءة من عدونا و التسليم لامرنا و انتظار قائمنا و الاجتهاد و الورع يعني گفت عرض كردم بحضرت ابيجعفر عليه السلام اي پسر رسول خدا آيا ميداني دوستي مرا براي شما و انقطاع مرا بسوي شما و محبت من شما را ؟ گفت پس فرمود بلي ، گفت عرض كردم سؤال ميكنم از شما مسألهاي را كه جواب بفرمائي بمن از آن و من مردي نابينا هستم و كم راه ميروم و هميشه نميتوانم شما را زيارت كنم ، فرمود بياور حاجتت را ، عرض كردم خبر بده مرا بدينت كه دين ميورزي بآن بخداي عزوجل تو و اهل بيتت كه بآن دين بورزم بخداي عزوجل ، فرمود اگر سخن را كوتاه كردي مسأله بزرگي پرسيدي قسم بخدا بيان ميكنم براي تو دين خود و دين پدرانم را كه بآن دين ميورزيم بخداي عزوجل شهادت باينكه نيست خدائي جز خدا و اينكه محمد رسول خدا است و اقرار بآنچه از نزد خدا آورده است و دوستي دوست ما و برائت از دشمن ما و تسليم براي امر ما و انتظار قائم ما و كوشش و پرهيزگاري . ملاحظه فرمائيد چگونه همه دين را در اين اصول مذكوره خلاصه فرمودند و دوستي دوستان را از اين اصول شمردهاند .
و احاديث در اين معني از حد تواتر افزون [ص 75] است و شايد اين احاديث و امثال آنها بنظر آن جناب نرسيده است كه مسئله ولايت را در رديف فروع عمليه ذكر كردهايد و توجه باصالت آن نسبت بفروع نفرمودهايد و چه اصالتي از اين بيشتر كه هيچ عملي بدون ولايت شيعه قبول نميشود چنانچه حضرت عسكري عليه السلام در تفسير خود فرمودند قال رسول الله (ص) مفتاح الصلوة التطهير و تحريمها التكبير و تحليلها التسليم و لايقبل الله صلوة بغير طهور و لا صدقة من غلول و ان اعظم طهور الصلوة الذي لايقبل الصلوة الا به و لا شئ من الطاعات مع فقده موالاة محمد بانه سيد المرسلين و موالاة علي بانه سيد الوصيين و موالاة اوليائهما و معاداة اعدائهما يعني فرمود رسول خدا (ص) مفتاح نماز تطهير است و تحريم آن تكبير و تحليل آن تسليم و خداوند قبول نميفرمايد نمازي را بدون طهور و نه صدقهاي را از غلول ( يعني چيزيكه قبل از تقسيم غنائم جنگ كسي برداشته باشد ) و هراينه بزرگترين طهور نماز كه قبول نميشود نماز جز بآن و نه هيچيك از طاعات با فقدان آن دوستي محمد است باينكه او سيد المرسلين است و دوستي علي باينكه او سيد الوصيين است و دوستي دوستان آن دو و دشمني دشمنان آن دو ( كتاب المبين [ص 76] ج ٢ ص ٢٧٠ ) . و مشايخ ما اعلي الله مقامهم كه سعي داشتهاند هر چه ميفرمايند مأخوذ و مستنبط از اخبار آلمحمد (ع) باشد باين نكته توجه نمودهاند و ولايت را از اصول و اركان دين شمردهاند و اينكه گاه معرفت مجتهد را ركن چهارم شمردهاند باز بيان همين مطلب است ، چه ولايت ائمه اطهار عليهم السلام چنانچه گذشت ولايت اولياء و شيعيان ايشان است و همانطور كه شيعيان ايشان همه در يك درجه و مقام نيستند و ظهور نور ولايت در آنها يكسان نيست ولايت آنها هم درجات دارد و هر كدام كه اسبق در ولايت باشند ولايت آنها اوجب است و سابقين در اين ميدان علماي متقين و بزرگان شيعهاند كه خلفاي آن بزرگواران در ميانه امتند و حضرت امير عليه السلام درباره ايشان بكميل بن زياد فرمودند اولئك خلفاء الله في ارضه و الدعاة الي دينه يعني آنهايند خلفاي خداوند در زمينش و دعوتكنندگان بسوي دين او . و حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرمودند اللهم ارحم خلفائي ثلث مرات فقيل له يا رسول الله و من خلفاؤك قال الذين يأتون من بعدي يروون احاديثي و سنتي فيعلمونها الناس من بعدي يعني سه مرتبه دعا كردند خدايا رحمت بفرست بر [ص 77] خلفاي من ، عرض شد اي رسول خدا كيستند خلفاي تو ؟ فرمودند آن كسانيكه بعد از من ميآيند روايت ميكنند احاديث مرا و سنت مرا پس تعليم ميدهند آنها را بمردم بعد از من ( ص ٤٧٤ ) . و مسلم است كه شناختن چنين علما و بزرگان و دوستي ايشان اجلي مصاديق ولايت محمد و آلمحمد است عليهم السلام . و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله افتخر يوم القيمة بعلماء امتي كساير الانبياء قبلي ، الا لاتكذبوا عالماً و لاتردّوا عليه و لاتبغضوه و احبّوه فان حبهم اخلاص و بغضهم نفاق ، الا و من اهان عالماً فقد اهانني و من اهانني فقد اهان الله و من اهان الله فمصيره الي النار ، الا و من اكرم عالماً فقد اكرمني و من اكرمني فقد اكرم الله و من اكرم الله فمصيره الي الجنة يعني افتخار ميكنم روز قيامت بعلماي امّتم مثل ساير انبياء قبل از من ، آگاه باشيد تكذيب نكنيد عالمي را و ردّ بر او نكنيد و دشمن نداريد او را و دوست بداريد او را پس هراينه حب آنها اخلاص است و بغض آنها نفاق ، آگاه باشيد هر كس به عالمي اهانت كند بتحقيق بمن اهانت كرده و هر كس بمن اهانت كند پس بتحقيق بخداوند اهانت كرده و هر كس به خداوند اهانت كند بازگشت او بآتش است ، آگاه باشيد هر كس [ص 78] اكرام كند عالمي را پس بتحقيق مرا بزرگ داشته و هر كس مرا بزرگ دارد پس بتحقيق خدا را بزرگ داشته و هر كس خدا را بزرگ دارد بازگشت او به بهشت است ( ص ٥٩٨ ) . و فرمايش آن حضرت است فرمود سألت جبرئيل عن صاحب العلم قال هم سراج امتك في الدنيا و الآخرة طوبي لمن عرفهم و احبهم و الويل لمن انكر معرفتهم و ابغضهم و من ابغضهم شهدنا انه في النار و من احبهم شهدنا انه في الجنة يعني پرسيدم از جبرئيل از صاحب علم گفت آنها چراغ امت تو هستند در دنيا و آخرت خوشا بحال كسي كه بشناسد آنها را و دوست بدارد آنها را و ويل بر كسي كه انكار كند معرفت آنها را و دشمن بدارد آنها را و هر كس دشمن بدارد آنها را شهادت ميدهيم كه او در آتش است و هر كس دوست بدارد آنها را شهادت ميدهيم كه او در بهشت است ( ص ٥٩٩ ) .
و بملاحظه اين احاديث و امثال آنها كه از شماره بيرون است مشايخ ما اعلي الله مقامهم معرفت مجتهد و عالم و پيشوايان شيعه و محبت آنها را ركن چهارم دين شمردهاند و دوستي ايشان از فروع دين نيست بلكه خود دين و اصل دين است چنانچه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به كميل فرمودند محبة العالم دين يدان به [ص 79] يعني محبت عالم ديني است كه دين ورزيده ميشود بآن ( ص ٥٩٩ ) . و شناختن ايشان امر فرعي نيست كه از فروع شمرده شود و حال آنكه اگر انسان عالم صادقي را نشناسد كه معالم دين خود را از او بگيرد گمراه است و عملي از او قبول نميشود و فرمايش حضرت ابيعبدالله است عليه السلام من دان الله بغير سماع من عالم صادق الزمه الله التيه الي الفناء يعني هر كس دين بورزد بخداوند بدون شنيدن از عالم صادقي خداوند او را لازم گمراهي بسوي فنا قرار ميدهد ( ص ٤٧٣ ) . و بنا بر اين معرفت عالم مقدم بر همه فروع است و از اصول دين است .
و اينكه گاه ركن چهارم را پيشوايان شيعه بلفظ جمع فرمودهاند اشاره باين مطلب است كه در هر زمان پيشوايان شيعه متعددند و بعضي فوق بعضي هستند و هر يك براي آنها كه از او در ايمان متأخرند پيشوا است و آنكه سابق بر او در ايمان است پيشواي او است چنانچه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در حديث همام در صفت متقين فرمودند يقتدي بمن كان قبله من اهل الخير فهو امام لمن خلفه من اهل البر يعني اقتدا ميكند بكسي كه قبل از او است از اهل خير پس او پيشوا است براي كسي كه پس از او است از اهل برّ ( ص ٤١٧ ) . و شرح طبقات علما [ص 80] و پيشوايان دين را در كتاب دوستي دوستان بتفصيل نوشتهام .
و انشاء الله از آنچه عرض كردم پي خواهيد برد كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم در همه چيز پيرو محمد و آلمحمد عليهم السلام هستند و پيروي از كسي غير ايشان نكردهاند و اگر تفصيل بيشتر و استدلالات بهتري درباره ركن رابع خواسته باشيد به جلد سوم كتاب فطرة السليمه و جلد چهارم كتاب ارشاد العوام و كتاب الزام النواصب كه همه از تصنيفات مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه است و جلد اول ينابيع الحكمه و كتاب برهان قاطع از تصنيفات مرحوم آقاي حاج محمد خان كرماني اعلي الله مقامه مراجعه فرمائيد و جز الزام النواصب همه بچاپ رسيدهاند و بهمين جا سخن را ختم مينمايم و از تأخير در عرض جواب عذر ميخواهم .
تمام شد بر دست بنده مسكين عبدالرضا بن ابيالقاسم بن زينالعابدين در ليله بيست و دوم ذيالحجة ١٣٩٩ و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .
[ص 81]