رساله علل اربعه و اصول دين
از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني مولاي شهيد
مرحوم آقاي حاج عبدالرضا خان ابراهيمي اعلي الله مقامه
الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و علي شيعتهم الانجبين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
و بعد چنين گويد مسكين مستكين عبدالرضا بن ابيالقاسم بن زينالعابدين كه چندي پيش كتابي بدستم رسيد از جناب عالم فاضل آقاي علي حسنين شيفته ايده الله تعالي كه از علماي پاكستان و ساكن آن سامانند و در آن رد بر جماعتي از مقصرين و منكرين فضائل ائمه اطهار عليهم السلام نموده بودند و بمناسبت اينكه آن جماعت در نوشتجاتشان بعض فضائل را غلو شمرده و قائلين بآنها را شيخي يعني تابعين عالم رباني و حكيم صمداني مرحوم مبرور شيخ احمد احسائي اعلي الله مقامه شمرده بودند نصرت آن بزرگوار را نموده بودند و مذكور [ص 3] نموده بودند كه آنها همه از عقايد حقه شيعه اثناعشريه است و فقط در مسئله علل اربعه بودن ائمه اطهار عليهم السلام براي عالم يعني علت غائي و علت فاعلي و علت مادي و علت صوري كه از عقايد شيخيه است ترديد نموده بودند و پس از ملاحظه آن كتاب در نظر داشتم كه سطوري در توضيح اين مطلب و مراد از آن بنويسم كه انشاء الله بنظر ايشان و هر كس كه طالب فهم مراد است برسد و در اين اثنا نامهاي از خود ايشان رسيد كه متضمن سؤال از اين مطلب و دو مطلب ديگر بود و تقاضا فرموده بودند جوابي بر آن مسائل بنويسم اين است كه بحول الله و قوته شروع بعرض جواب مينمايم و در ابتدا عين سؤال ايشان را مينويسم و بعد بعرض جواب ميپردازم .
فرمودهاند : البته علل اربعه كائنات بودن محمد و آلمحمد عليهم السلام نزد من مسئلهاي است ناقابل قبول و نيز براي خود شيخي نام اختيار كردن بجاي شيعه اثناعشري وجهي ندارد ، و از اين قبيل است ايجاد كردن اصطلاحات جديده دينيه بجاي اصطلاحات قديمه متعارفه شيعه مثلا بجاي پنج اصول دين ( توحيد ، عدل ، نبوت ، امامت و قيامت ) چهار اركان دين گفتن و در ركن رابع تولا و تبرا را شمردن حال آنكه تعلق اين دو چيز [ص 4] از حصه عمليات مؤمن است نه كه از اعتقادات و ايمانيات . اميد كه جناب آقا برين مسائل در نامه جوابي گفتگو خواهند كرد .
عرض ميكنم كه اصل اين مسئله يعني مسئله علل اربعه از مسائل مشكله حكمت است و فهم حقيقت آن از اندازه عقول عامه ناس بالاتر است و بيان آن بر وجه حقيقت و كمال شأن حكماي كاملين است نه شأن جاهلي مثل اين بيمقدار كه خود بدون شكستهنفسي اعتراف بجهل خود دارم و ميدانم كه نميدانم جز اينكه از باب لايترك الميسور بالمعسور آنچه از ظواهر فرمايشات مشايخ عظام اعلي الله مقامهم بقدر فهم ناقص خود فهميدهام در ميان ميگذارم و بسا كه جناب سائل يا ساير خوانندگان مسئله را بهتر از خود اين ناچيز بفهمند و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كم من حامل فقه غير فقيه و كم من حامل فقه الي من هو افقه منه يعني چه بسيار حامل فقهي كه خود فقيه نيست و چه بسيار حامل فقهي كه بفقيهتر از خود آنرا برساند . حال شروع ميكنم بجواب سؤالات و هر يك را در ضمن مطلبي ذكر ميكنم .
[ص 5] مطلب اول - در اينكه محمد و آلمحمد عليهم السلام علل اربعه كايناتند و در اين مطلب مقدمه و فصولي است :
مقدمه - پايه همه مسائل دين مسئله توحيد است كه هر كس آنرا بحقيقت فهميده باشد فهم همه مسائل دين بر او آسان ميشود و توحيد همهاش اين نيست كه بگوئيم خدا يكي است و برويم بر سر ساير مطالب بلكه بايد در معني آن تعمق و تأمل كنيم و بتوحيد عوامانه كه خدا را يكي ميدانند مثل يكي بودني كه در مخلوقات است اكتفا نكنيم ، چه آن يكيها كه در مخلوقات است همه مركب از اجزاء هستند مثلا ميگوئيم زيد يكي است و حال آنكه مليونها اجزاء ظاهره و باطنه دارد و ما اسم مجموعه اين اجزاء را يكي گذاردهايم حال اگر خداوند را باين نوع يكي بودن توحيد نمائيم در واقع مخلوقي را در ذهن تصور كردهايم صاحب اجزاء و اسم مجموعه آنها را خدا گذاردهايم و به يكي بودن آنرا توصيف نمودهايم و چنين توحيدي نزد ارباب معرفت شرك است و مصداق فرمايش خداوند عالم ميشود كه فرموده و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون يعني ايمان نميآورند بيشتر آنها بخدا مگر اينكه آنها مشركند ، و اگر مثل چنين توحيدي از عوام و جهال پذيرفته باشد از خواص و اهل معرفت [ص 6] پذيرفته نيست و خداوند را چنان بايد توحيد نمود كه خود فرموده و فرموده قل هو الله احد يعني بگو كه او است خداي احد ، و اَحد ترجمه فارسي آن يك است و يك جزء جزء نيست و جهات مختلفه و حالات مختلفه و صفات مختلفه ندارد و جهات و حالات و صفات اجزائي هستند كه شايسته مخلوقات است و در ذات احد راه ندارند و صفات ذاتي كه براي خداوند شمرده ميشود آنها عين ذاتند و تغييرپذير نيستند و كم و زياد نميشوند و گاه نفي و گاه اثبات نميشوند مثل علم و قدرت و سمع و بصر كه كم و زياد نميشوند و علم خداوند كم و زياد نميشود كه بگوئيم مثلا علم تازهاي پيدا كرده و زياد شده يا خلق تازهاي فرموده و قدرتش زياد شده و صفات ذاتي عين ذاتند و اين فرمايش حضرت ابيعبدالله است عليه السلام كه در كتاب المبين از كافي روايت نمودهاند سمع ابوعبدالله عليه السلام يقول لميزل الله عز و جل ربنا و العلم ذاته و لا معلوم و السمع ذاته و لا مسموع و البصر ذاته و لا مبصر و القدرة ذاته و لا مقدور فلما احدث الاشياء و كان المعلوم وقع العلم منه علي المعلوم و السمع علي المسموع و البصر علي المبصر و القدرة علي المقدور يعني شنيده شد كه حضرت ابوعبدالله عليه السلام [ص 7] ميفرمود هست خداوند عزوجل پروردگار ما و علم ذات او است و معلومي ( در ذات او ) نيست و سمع ذات او است و مسموعي ( در ذات او ) نيست و بصر ذات او است و مبصَري ( در ذات او ) نيست و قدرت ذات او است و مقدوري ( در ذات او ) نيست پس چون خلق فرمود چيزها را و معلوم پيدا شد واقع شد علم از او بر معلوم و سمع بر مسموع و بصر بر مبصر و قدرت بر مقدور . و از اين فرمايش معلوم ميشود كه علم ذاتي خداوند شبيه بعلم مخلوقات كه صفت آنها است نيست كه حاجت بقرين شدن با معلوم داشته باشد بلكه عين ذات او است و قرين با معلوم نميشود و از براي او علمي ديگر است كه صفت او و مخلوق او است و اين علم واقع بر معلوم ميشود و براي علم ذاتي او كه عين ذات او است تغيير حالتي نيست كه قبل از ايجاد معلوم واقع بر آن نشده باشد و پس از پيدايش مخلوق واقع بر آن شود و تغيير حالت پيدا كند و اين علم دوم صفت او است مثل ساير صفات غير ذاتي كه همه مخلوق اويند و اين قبيل صفاتند كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند كمال التوحيد نفي الصفات عنه يعني كمال توحيد آن است كه صفات را از او نفي نمائيم ، و اين صفاتند كه قابل نفي و اثباتند و ميشود آنها را [ص 8] نفي يا اثبات كنيم مثلا وقتي كه زيد را خلق فرمود ميگوئيم خلق فرمود و خالق زيد است و تا وقتي كه خلق نفرموده نميگوئيم خالق زيد است بلكه ميگوئيم قادر بر خلق زيد است و اثبات قدرت كه صفت ذاتي او است براي او ميكنيم نه خالقيت كه صفت حادث و مخلوق او است و تا خلقت نفرموده خالقيت معني نخواهد داشت و اثبات خالقيت بعد از وجود خلقت است نه قبل از آن مثل صفات خلقي كه ما داريم و تا كسي ننوشته باو كاتب نميگويند و تا كسي نزده باو ضارب نميگويند و تا كسي مسلمان نشده باو مسلم نميگويند و هكذا ساير صفات و بنا بر اين از براي خداوند صفاتي است ذاتي كه قابل نفي نيستند و عين ذات اويند بلا مغايره و صفاتي است غير ذاتي كه قابل نفي و اثباتند مثل اراده و خلق و رزق و امثال آنها كه واقع بر خلق ميشوند و مخلوق اويند چنانچه حضرت ابيجعفر ثاني عليه السلام در حديثي در جواب شخصي كه از ايشان سؤال كرد كه آيا اسماء و صفات خداوند خود او هستند پس از بيان طويلي فرمودند و الاسماء و الصفات مخلوقات و المعنيّ بها هو الله يعني اسمها و صفتها مخلوقات هستند و آنكه قصد كرده ميشود بآنها خدا است ( كتاب المبين ج ١ ص ٦٦ ) .
و صفات غير ذاتي هم [ص 9] دو نوعند بعضي را صفات اضافه ميگويند يعني صفاتي كه آنها قرين خلق ميشوند مثل دانائي و شنوائي كه مثلا ميگوئيم خدا دانا است بحال من و شنوا است مر صداي مرا و نوع ديگر صفات افعال هستند كه در آنها كردن كاري ملاحظه ميشود مثل آفريننده و زندهكننده و ميراننده و امثال اينها كه پس از وقوع آن كار اثبات آن صفت ميشود نه قبل از آن ، مثلا تا زيد را نيافريده نميگوئيم آفريننده زيد و پس از آفريدن ميگوئيم آفريننده و تا زيد را روزي نداده نميگوئيم روزيدهنده و پس از روزي دادن ميگوئيم روزيدهنده ، و اين دو قسم صفت صفت ذاتي نيستند كه عين ذات او باشند بلكه غير او و خلق او و مملوك او هستند و نسبت اين صفات بخداوند از باب تشريف است مثل اينكه بكعبه يا مسجد ميگوئيم خانه خدا يا بحضرت عيسي عليه السلام ميگوئيم روح الله و خداوند دست پيغمبر خود را كه با مردم بيعت ميفرمود دست خود خوانده و فرموده ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم يعني آنها كه با تو بيعت ميكنند اين است و جز اين نيست كه با خدا بيعت ميكنند دست خدا بالاي دستهاي آنها است ، و همه اين قبيل نسبتها نسبت تشريف است و الا بين خلق و ذات [ص 10] خداوند نسبتي نيست و نسبت هميشه بين دو مخلوق است كه جفت يكديگر ميشوند و نسبتي بين آنها حاصل ميشود نه بين خلق و خدا كه ابدا خلق جفت با خدا نميشوند .
فصل - از جمله صفات يكي صفت عليّت است و اول بايد معني عليّت را عرض كنم . علت در لغت بمعني سبب است يعني چيزي كه بآن توصل بچيز ديگر حاصل شود ، مثلا آتش علت سوزندگي است و بسبب آتش سوزندگي پيدا ميشود و آتش علت است و سوزندگي معلول آن است و هر وقت علت باشد معلول آن هم هست و هر وقت نباشد معلول آن هم نيست مثل چراغ و روشني كه هر وقت چراغ باشد روشني هم هست و نميشود كه چراغ باشد و روشني نباشد و هر وقت چراغ نيست روشني هم نيست و نميشود كه چراغ نباشد و روشني باشد ، و در اصطلاح حكما بچهار چيز علت ميگويند و ميگويند هر چيزي مادهاي دارد و صورتي و اين دو دو ركن وجود شئ هستند و هر كدام از اين دو ركن اگر نباشند آن شئ موجود نميشود مثلا تخت چوبي كه ماده آن چوب است و صورت آن هيئت تخت ، اگر چوب نباشد تختي پيدا نميشود و اگر آن هيئت روي آن چوب گذارده نشود تختي پيدا نميشود [ص 11] و باين مناسبت به چوب كه ماده تخت است « علت مادي » ميگويند و بصورت تخت « علت صوري » و چون فاعلي بايد باشد كه اين صورت را روي ماده بگذارد تا تخت موجود شود و اگر آن فاعل نباشد تختي پيدا نميشود بعمل آن فاعل « علت فاعلي » ميگويند و چون موجبي بايد باشد كه فاعل را وادار بانجام اين كار بكند و اگر آن موجب نباشد فاعل اقدام بآن فعل نميكند آن موجب كه فاعل را وادار بساختن تخت كرده بآن « علت غائي » ميگويند و بنا بر اين علت غائي علت است براي علت فاعلي و علت فاعلي علت است براي علت مادي و علت مادي علت است براي تحقق صورت تخت و باين چهار علل اربعه ميگويند و ميگويند پيدايش هر چيزي در عالم محتاج ببودن اين چهار علت است و هر كدام نباشند آن چيز موجود نميشود ، و پوشيده نماند كه مثلي كه براي ماده و صورت زديم مثلي بود براي تقريب ذهن و چوب و تخت ماده و صورت عرضي هستند و چه بسيار چوبها كه بصورت تخت نيستند و چه بسيار تختها كه از چوب ساخته نشدهاند و در اين مثل فعل نجار باعث وجود چوب نشده است كه علت فاعلي بشود و سخن حكما در ماده و صورت ذاتي است كه صورت مخصوص ماده خود است و [ص 12] ماده مخصوص صورت خود ، و مثل نزديكتر چراغ و نور چراغ است و نور چراغ مادهاي دارد و صورتي و فعل چراغ باعث وجود ماده نور شده و ماده نور باعث تحقق صورت نور شده و ادراك اين مسائل محتاج بدقت نظر زياد است .
فصل - از آنچه در معني علت و مراد حكما از آن عرض كردم معلوم ميشود كه عليّت از صفات اضافه است و علت و معلول قرين يكديگر و منسوب و شبيه به يكديگرند و علت آنچه در خود دارد بمعلول خود ميدهد مثل شعله آتش كه علت گرم شدن هواي اطرافش هست گرمي در خود شعله هست و از زيادي گرمي خود بهوا ميدهد و آنرا گرم و شبيه خود ميكند يا دست شما كه سنگ را بحركت درميآورد حركت در دست شما هست و آنرا بسنگ ميدهد و علت حركت سنگ ميشود و حركت سنگ معلول حركت دست شما و شبيه بحركت آن است حال هر علت و معلولي را كه ملاحظه كنيد نسبت و مقارنه و شباهت را بين آنها ملاحظه خواهيد نمود بنا بر اين ذات خداوند معني ندارد كه علت مخلوقات باشد ، چه ذات او نسبت و مقارنه و شباهتي با خلق ندارد و منزه از مجانست مخلوقات است و اگر ذات او علت مخلوقات بود ميبايست مخلوقات هم [ص 13] مثل ذات او قديم باشند نه حادث ، چه نميشود كه علت موجود باشد و معلولش نباشد ، مثلا نميشود چراغ باشد و نورش نباشد بنا بر اين مخلوقات اگر چه معلول علتي هستند ولي آن علت ذات خداوند نيست بلكه صفتي از صفات اضافه و فعل او است كه حادث و خلق او است و خداوند خالق علت و معلول هر دو است چنانچه در دعاي عديله است كان عليما قبل ايجاد العلم و العلة يعني خداوند دانا بود ( بعلم ذاتي ) قبل از ايجاد علم ( حادث ) و علت . و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه يتيميه ميفرمايد علة ما صنع صنعه ( صفته . خل ) و هو لا علة له يعني علت مخلوقات فعل ( صفت خل ) خداوند است و براي او علتي نيست ( كتاب المبين ج ٢ ص ٧ ) و فعل خداوند مشيت او است كه آنرا بلاسبب و بلاكيف خلق فرموده و آنرا سبب خلق ساير خلق قرار داده و فرمايش حضرت ابيعبدالله است عليه السلام خلق الله المشية بنفسها ثم خلق الاشياء بالمشية يعني خلق فرمود خداوند مشيت را بنفس مشيت پس خلق فرمود اشياء را بسبب مشيت ( كتاب المبين ج ٢ ص ٣ ) و فرمايش آن حضرت است عليه السلام در حديثي ابي الله ان يجري الاشياء الا بالاسباب يعني ابا فرموده است خداوند كه جاري بفرمايد چيزها را مگر با اسباب آنها [ص 14] ( كتاب المبين ج ١ ص ٢٩٧ ) و ما در هر چيز كه نظر ميكنيم ميبينيم كه خداوند هر چيزي را با سببي خلقي ايجاد ميفرمايد نور چراغ يا آفتاب را بسبب چراغ و آفتاب ايجاد ميفرمايد گرمي را بسبب آتش و براي هر چيزي سببي است و براي هر سببي هم سببي است تا ميرسد بمشيت خداوند عالم كه آن سبب الاسباب است و آنرا بدون سببي ديگر خلقت فرموده و نفس خود آنرا سبب آن قرار داده است و براي اين قرار دادن علت و كيفيتي نيست و فرموده لايسئل عما يفعل و هم يسئلون يعني سؤال كرده نميشود خداوند از آنچه ميكند و خلق سؤال كرده ميشوند ، و خداوند همه سببها و علتها را با مشيت خود خلق فرموده و آنرا بيسبب ، و سؤالها همه از سبب و علت است و براي فعل او سببي نيست كه از آن سؤال كرده شود .
فصل - از آنچه عرض شد انشاء الله معلوم شد كه ذات خداوند علت خلق نيست و خداوند خالق علتها است و عليّت از صفات اضافه او است كه مخلوق اويند و اگر گاه گفته شود كه خداوند علت هر چيزي است مقصود صفت عليّت او است نه ذات او ، همانطور كه ميگوئيم خداوند رازق است و حال آنكه رازقيت از صفات اضافه [ص 15] است و از صفات ذاتي نيست . حال بايد ببينيم كه علت و معلول كه هر دو در خلق و از خلقند آيا علت مقدم است يا معلول ؟ علت اشرف است يا معلول ؟ شك نيست كه علت بايد مقدم باشد چه معلول هر چه دارد از علت باو رسيده و علت اشرف است چه او اول اقتضاي وجود كرده و از جود خداوند موجود شده و بعد از آن فيض وجود به معلول رسيده است مثل چراغ و نور آن كه بر در و ديوار است شعله چراغ بواسطه لطافتش اول اقتضاي ظهور نور آتش غيبي را كرده و در آن ظاهر شده بعد بشعاع خود ديوار تاريك را تكميل كرده و از كمون آن روشني را بيرون آورده و ظهور آتش در شعله علت شده و روشني ديوار معلول آن شده بنا بر اين علت خلق اول ما خلق الله است و بظهور و نور وجود او كاينات موجود شدهاند و اگر خلق اول فاني شود همه كاينات معدوم ميشوند و علي الدوام بايد از آن سراج منير انوار وجود بتابد تا كاينات موجود بمانند و كائنات خود نور اويند نه آنكه چيزي مستقلند غير از نور وجود و آنها كه گفتهاند ماهيات مجعول بجعل خداوند نيستند و خداوند آنها را موجود قرار داده بر خطا رفتهاند و لازمه قول آنها اين است كه ماهيات قديمند و قدما متعددند و اين عقيده كفر است [ص 16] و خداوند ميفرمايد قل الله خالق كل شئ يعني بگو خدا خالق هر چيزي است ، و ماهيات هم اشيائي هستند و خداوند خالق آنها است .
فصل - پس از آنكه دانستيم كه ذات خداوند علت خلق نيست بلكه صفت عليّت او علت خلق است و اين صفت هم مثل ساير صفات مخلوق او است و دانستيم كه علت قبل از معلول است و نتيجه گرفتيم كه علت خلق خلق اول خداوند است ، چه علت هميشه قبل از معلول است و معلول بيعلت موجود نميشود ، ميخواهيم بدانيم آن خلق اول و علة العلل كيست ؟ پس عرض ميكنم و لا قوة الا بالله كه بنص آيات قرآن و اخبار آلمحمد عليهم السلام و اجماع امت وجود مبارك حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله اول خلق است و هر يك را در فصلي عرض ميكنم .
فصل - خداوند ميفرمايد قل ان كان للرحمن ولد فانا اول العابدين يعني بگو اگر براي خداوند فرزندي بود پس من اول عبادت كنندگانم ، و در آيه ديگر ميفرمايد قل اني امرت ان اعبد الله مخلصا له الدين و امرت لان اكون اول المسلمين يعني بگو امر شدهام عبادت كنم خدا را در حالي كه خالصكننده باشم براي او دينم را [ص 17] و امر شدهام براي اينكه اول مسلمين باشم ، و در آيه ديگر ميفرمايد قل اني امرت ان اكون اول من اسلم يعني بگو هراينه من امر شدهام كه اول كسي باشم كه اسلام آورده ، و در آيه ديگر ميفرمايد بپيغمبر كه بگويد انا اول المسلمين يعني من اول اسلام آورندگانم ، و از اين آيات شريفه معلوم ميشود كه آن بزرگوار اول مسلمين و اول عابدين هستند .
حال ميخواهيم بدانيم كه مسلمين و عابدين كيانند ؟ باز بكتاب خدا مراجعه ميكنيم ميبينيم فرموده له اسلم من في السموات و الارض يعني اسلام آوردهاند براي خداوند همه آنها كه در آسمانها و زمينند ، و در آيه ديگر ميفرمايد ان كل من في السموات و الارض الا آتي الرحمن عبدا يعني نيستند آنها كه در آسمانها و زمينند مگر آنكه ميآيد در حالي كه عبد خداوند است ، و از اين دو آيه شريفه معلوم ميشود كه همه عالميان اسلام آوردهاند و عبادت پروردگار را ميكنند ، گفته نشود كه در اين دو آيه مباركه لفظ « مَن » ذكر شده كه در زبان عرب براي ذوي العقول استعمال ميشود و بنا بر اين اين دو آيه شامل غير ذوي العقول نميشود ، چه عرض ميكنم كه نور عقل و فهم در همه كاينات كم و بيش هست و خداوند در جاي ديگر از كتاب خود براي همه بلفظ مخصوص ذوي العقول تعبير [ص 18] آورده چنانچه فرموده است و ان من شئ الا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم يعني نيست چيزي مگر آنكه تسبيح ميكند بحمد خدا و لكن شما تسبيح آنها را نميفهميد ، و ضمير جمع « هم » در زبان عربي براي ذوي العقول است و لفظ شئ كه در سياق نفي واقع شده افاده عموم ميكند پس همه آنچه در عالم است عبادت خداوند را ميكند و ميفهمد . و همچنين در دو آيه ديگر در سوره جمعه و تغابن ميفرمايد يسبح لله ما في السموات و ما في الارض يعني آنچه در آسمانها و زمين است تسبيح خداوند را ميكند ، و در سوره حشر ميفرمايد يسبح له ما في السموات و الارض و در سورههاي حشر و صفّ ميفرمايد سبح لله ما في السموات و ما في الارض و در سوره انبيا ميفرمايد و سخرنا مع داود الجبال يسبحن و الطير يعني تسخير كرديم كوهها را كه تسبيح ميكردند با داود و مرغ را ، و در سوره رعد ميفرمايد و يسبح الرعد بحمده يعني تسبيح ميكند رعد بحمد خداوند . و از اين آيات شريفه معلوم ميشود كه همه كاينات تسبيح و عبادت خداوند را ميكنند و همه عابد هستند منتهي بعضي عبادتشان عبادت تكويني است كه اطاعت امر « كن » خداوند را نمودهاند و كائن شدهاند و اين عبادت شامل مؤمن و كافر هر دو [ص 19] ميشود و اگر كفار اطاعت امر تكويني خدا را ننموده بودند موجود نميشدند و حال كه ميبينيم موجودند معلوم ميشود كه اطاعت امر پروردگار و اطاعت او را نمودهاند كه موجود شدهاند ، و بعضي عبادتشان عبادت تكويني و تشريعي است و اين خاص بمؤمنين است كه پس از عبادت تكويني اوامر تشريعي خداوند را هم اطاعت كردهاند و عابد بهر دو معني شدهاند و از آنچه عرض شد انشاء الله معلوم شد كه همه كاينات عابد و مسلمند و وجود مبارك حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله اول كاينات و علت موجودات است .
فصل - اخبار بسياري از طريق شيعه و اهل سنت هر دو رسيده است كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و آل اطهار او صلوات الله عليهم اول ما خلق اللهند و بعض آنها را در اينجا روايت ميكنم .
قال علي بن الحسين عليهما السلام ان الله عز و جل خلق محمدا و عليا و الائمة الاحدعشر من نور عظمته ارواحا في ضياء نوره يعبدونه قبل خلق الخلق يسبحون الله عز و جل و يقدسونه و هم الائمة الهادية من آلمحمد صلوات الله عليهم اجمعين يعني فرمود حضرت علي بن الحسين عليهما السلام هراينه خداوند عزوجل خلق [ص 20] فرمود محمد و علي و ائمه يازدهگانه را از نور عظمتش ارواحي در ضياء نورش عبادت ميكردند او را قبل از خلق خلق تسبيح مينمودند خداوند عزوجل را و تقديس ميكردند او را و آنها امامان هدايتكننده هستند از آلمحمد صلوات الله عليهم اجمعين ( كتاب المبين ج ١ ص ٢٤٤ ) .
قال ابوجعفر عليه السلام لجابر يا جابر كان الله و لا شئ غيره و لا معلوم و لا مجهول فاول ما ابتدء من خلق خلقه ان خلق محمدا و خلقنا اهل البيت معه من نوره و عظمته الحديث ، يعني فرمود حضرت ابوجعفر عليه السلام بجابر اي جابر بود خداوند و چيزي غير او نبود نه معلوم و نه مجهول پس اول چيزيكه ابتدا فرمود از خلق خلق اين بود كه محمد را خلق فرمود و خلق فرمود ما اهل بيت را با او از نورش و عظمتش .
سمع رسول الله صلي الله عليه و آله و هو يخاطب عليا عليه السلام و يقول يا علي ان الله تبارك و تعالي كان و لا شئ معه فخلقني و خلقك روحين من نور جلاله فكنا امام عرش رب العالمين نسبح الله و نقدسه و نحمده و نهلله ذلك قبل ان يخلق السموات و الارضين فلما اراد ان يخلق آدم خلقني و اياك من طينة عليين و عجننا بذلك النور الحديث ، يعني شنيده شد كه رسول خدا صلي [ص 21] الله عليه و آله خطاب ميفرمود به علي عليه السلام و ميفرمود هراينه خداوند تبارك و تعالي بود و چيزي با او نبود پس خلق فرمود مرا و خلق فرمود تو را دو روح از نور جلالش پس در جلو عرش پروردگار عالميان تسبيح ميكرديم و تقديس ميكرديم او را و حمد او را ميكرديم و توحيد او را ميكرديم آن قبل از آن بود كه خلق بفرمايد آسمانها و زمينها را پس چون اراده فرمود كه خلقت بفرمايد آدم را خلق فرمود مرا و تو را از طينت عليين و عجين كرد ما را با آن نور ( كتاب المبين ج ١ ص ٢٤١ ) .
عن ابيعبدالله عليه السلام قال قال الله تعالي يا محمد اني خلقتك و عليا نورا يعني روحا بلا بدن الحديث ، يعني فرمود حضرت ابيعبدالله عليه السلام فرمود خداوند تعالي اي محمد هراينه من خلق كردم تو را و علي را نوري يعني روحي بي بدن ( كتاب المبين ج ١ ص ٢٤٢ ) .
عن جابر بن عبدالله قال قلت لرسول الله صلي الله عليه و آله اول شئ خلق الله تعالي ما هو فقال نور نبيك يا جابر خلقه الله ثم خلق منه كل خير يعني جابر بن عبدالله گفت عرض كردم برسول خدا صلي الله عليه و آله اول چيزي كه خداوند خلقت فرمود چه بود ؟ فرمود نور پيغمبر تو اي جابر خلق فرمود او را پس خلق كرد از [ص 22] آن هر خيري را ( كتاب المبين ج ١ ص ٢٤٢ ) .
از اين احاديث و احاديث بسيار ديگر در اين معني معلوم ميشود كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله اول ما خلق الله ميباشند و بديهي است كه مقصود اين ظهور ايشان كه در لباس بشريت در هزار و چهارصد و كسري سال پيش از اين بود نيست چنانچه در حديث ما قبل آخر گذشت و اين ظهور مبارك بعد از پيدايش پدر و مادر و بسياري از خلق خدا بود و اگر اين ظهور علت خلق بود ميبايست پس از وفات ايشان همه كاينات معدوم شوند مثل چراغ كه علت انوار خودش است وقتيكه خاموش ميشود همه انوار او از ميان ميروند ولي مطلب اين نيست و مطلب آن است كه حقيقت ايشان كه نور عظمت خداوند است علت كاينات است و آن حقيقت با موت اين بدن بشري نميميرد و از ميان نميرود و آن حقيقت وجه باقي خداوند است و علت بقاء موجودات و اغلب آنها كه برايشان دشوار است كه قبول كنند آن حضرت اول ما خلق اللهند و علت موجودات باين گمان است كه مراد گوينده اين بدن ظاهري بشري ايشان است و ما هرگز چنين خلاف واقعي نگفتهايم .
فصل - هر كس كه داخل در اسلام ميشود ميفهمد اجماع [ص 23] مسلمين بر اين است كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله اشرف كاينات و افضل خلايق و اول موجودات ميباشند و اين مطلبي است كه علماي اسلام در كتب و مصنفاتشان نوشتهاند و شعرا در اشعارشان سرودهاند و خطبا بر منابر گفته و ميگويند و همه مداحين در كوچه و بازار ميگويند و هر كس وارد بر مذهب شيعه شود ميفهمد كه اجماع ايشان بر اين است كه ائمه اطهار عليهم السلام از نور آن بزرگوار و روح او و طينت اويند و صاحب هر فضلي هستند جز نبوت و آنچه از امور خاص آن حضرت بوده و كتب و مصنفات علماي شيعه پر است از اين مطلب و شعرا در اشعارشان و خطبا در سخنانشان و مداحين در كوچه و بازار همه همين را ميگويند و اجماعي از اين بالاتر نميشود كه آيات كتاب و اخبار سنت و اجماع امت بر آن شهادت دهند و بديهي است آنكه اول خلق باشد افضل خلق است و از همه بخداوند نزديكتر است و هر فضل و كمال و خير و نوري كه سواي ذات احديه است براي او است و در احاديث فرمودهاند نزلونا عن الربوبية و قولوا في فضلنا ما شئتم يعني ما را از ربوبيت پائين بياوريد و بگوئيد در فضل ما هر چه خواستيد و بنا بر اين هر چه جز قدم و غناي مطلق و احديت حقه خاصه بخداوند درباره [ص 24] محمد و آلمحمد عليهم السلام گفته شود سخني بگزاف نيست .
حال از جمله فضايلي كه در اخبار خودشان يافتهايم و گفتهايم اين است كه خداوند ايشان را علت ساير خلق قرار داده ، و از آنها كه پذيرفتن اين مطلب بر آنها دشوار است ميپرسيم آيا خداوند قدرت اينرا داشته كه ايشان را علت ساير خلق قرار دهد يا نداشته اگر بگويند نداشته انكار قدرت خداوند را كردهاند اگر بگويند قدرت داشته ولي اين كار را نكرده از آنها ميپرسيم كه بچه دليل ميگوئيد آيا آيهاي در قرآن ديدهايد يا در حديثي از احاديث ديدهايد كه خداوند آنها را علت قرار نداده آن ادله را بيان كنيد قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين اما ما كه ميگوئيم بدليل فرمايشات خودشان است كه بعض آنها گذشت و بعض ديگر ذكر آنها ميآيد و اگر ميگويند ذات خداوند علت خلق است ميگوئيم عليّت صفتي است و صفات خداوند خلق خدايند و اگر ميگويند از صفات ذاتيه است ميگوئيم صفات ذاتي عين ذاتند و اگر ذات علت باشد بايد همه خلق قديم باشند چون معلول هميشه با علت هست و علت بي معلول معني ندارد و ذات كه قديم است و بنا بگفته شما علت است بايد خلق كه معلول اويند نيز قديم [ص 25] باشند و حال آنكه خلق حادثند و عمده اشتباه از اينجا پيدا ميشود كه قدرت بر فعل را با فعل يكي ميگيرند و حال آنكه قدرت ذاتي خداوند از صفات ذاتي است و فعل صفتي است حادث و آنها كه مشيت و اراده خداوند را قديم پنداشتهاند و مريد را از صفات ثبوتيه شمردهاند بر خطا رفتهاند و مشيت و اراده خداوند حادثند و خلق اويند و فرمايش حضرت ابيعبدالله است عليه السلام خلق الله المشية بنفسها ثم خلق الاشياء بالمشية يعني خلق فرمود خداوند مشيت را بنفس مشيت پس خلق فرمود اشياء را با مشيت ( كتاب المبين ج ٢ ص ٣ ) . و فرمايش آن حضرت است كه فرمود المشية محدثة و قيل له لميزل الله مريدا فقال ان المريد لايكون الا لمراد معه بل لميزل عالما قادرا ثم اراد يعني مشيت حادث است و عرض شد بايشان كه خداوند هميشه مريد بوده ؟ پس فرمود هراينه مريد نميباشد مگر آنكه مرادي با او است بلكه خداوند هميشه عالم و قادر بوده بعد اراده فرموده ( كتاب المبين ج ٢ ص ٣ ) . و از آنچه عرض شد انشاء الله معلوم شد كه ذات خداوند علت نيست و فعل او علت خلق است و گذشت فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام علة ما صنع صنعه و نيز معلوم شد كه علت خلق قبل از [ص 26] خلق و اول خلق است و مجملا معلوم شد كه محمد و آلمحمد عليهم السلام اول و اشرف خلقند و خداوند ايشان را علت خلق قرار داده است .
حال كه اين مطلب بطور كلي معلوم شد ميپردازيم بذكر اخبار و ادله خاصهاي كه محمد و آلمحمد عليهم السلام علت غائي و فاعلي و مادي و صوري خلقند و هر يك را انشاء الله در فصلي ذكر ميكنيم و احاديث را از جلد اول كتاب المبين روايت ميكنم و پس از ذكر احاديث اشاره بصفحه كتاب مينمايم .
فصل - در اينكه ايشان علت غائي خلقند .
عن ابيعبدالله عليه السلام في حديث و نحن علة الوجود يعني از حضرت ابيعبدالله است در حديثي و مائيم علت وجود ( ص ٢٣٥ ) .
و در حديث معراج است از رسول خدا صلي الله عليه و آله كه خداوند خطاب بآن بزرگوار و ائمه معصومين ميفرمايد فلولاكم ماخلقت الدنيا و الآخرة و لا الجنة و النار يعني پس اگر شما نبوديد خلق نميكردم دنيا و آخرت و نه بهشت و آتش را ( ص ٢٣٦ ) .
و در حديث ديگر است از آن حضرت كه خداوند بآدم فرمود هؤلاء خمسة من ولدك لولاهم ماخلقتك و لا خلقت الجنة و لا النار و لا العرش و لا الكرسي و لا السماء و لا الارض و لا الملئكة و لا الجن و الانس الخبر ، يعني آن جماعت پنج [ص 27] نفر از اولادت هستند اگر آنها نبودند خلق نميكردم تو را و خلق نميكردم بهشت و نه آتش را و نه عرش و نه كرسي و نه آسمان و نه زمين و نه ملئكه و نه جن و انس را ( ص ٢٣٦ ) .
و حضرت اميرالمؤمنين در نامهاي بمعاويه مرقوم فرمودند فانا صنايع ربنا و الناس بعد صنايع لنا پس هراينه ما صنايع پروردگارمان هستيم و مردم بعد از آن صنايعي هستند براي ما ( ص ٢٣٦ ) .
و از آن حضرت است در خطبهاي و جميع الرسل و الملئكة و الارواح خلقوا لخلقنا يعني و همه پيغمبران و ملئكه و ارواح خلق شدهاند بجهت خلق ما .
و از اين احاديث بر مؤمن منصف آشكار ميشود كه ايشانند علت غائي خلق و اما آنچه كه خداوند فرموده و ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون يعني خلق نكردم جن و انس را مگر براي آنكه عبادت كنند مرا ، منافاتي با آنچه گذشت ندارد و چنانچه در تفسير آيه از حضرت سيدالشهداء عليه السلام رسيده است مراد از عبادت معرفت است . عرض ميكنم معرفت ذات خداوند محال و ممتنع است و كلامي بيمعني است و معني معرفت شناختن صفات است و آن بزرگواران اسماء و صفات خداوندند و خداوند خواسته كه از راه آنها شناخته شود و خلق را خلق فرموده كه نور آن اسماء [ص 28] و صفات در آنها ظاهر شود و هر يك بفراخور حكايت از آن نور معرفت او را حاصل كنند ، و اين است معني آنچه حضرت صادق عليه السلام در حديثي فرمودند بنا عرف الله و بنا عبد الله و نحن الادلاء علي الله و لولانا ماعبد الله يعني بما شناخته شده خداوند و بما عبادت كرده شده خداوند و مائيم دلالتكنندگان بر خداوند و اگر ما نبوديم خداوند عبادت نميشد ( ص ٢٢٤ ) و اين است معني آنچه در زيارت ميخوانيم من عرفكم فقد عرف الله يعني هر كس شما را شناخت پس بتحقيق خدا را شناخته است ، و اين است معني حديث قدسي كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف يعني من گنج پنهاني بودم پس دوست داشتم كه شناخته شوم پس خلق كردم خلق را كه شناخته شوم . و شناخته شدن او بظهور نور اسماء و صفات او يعني نور محمد و آلمحمد عليهم السلام است در هر چيزي و اين نور است كه در همه چيزها ظاهر شده و بآن تسبيح و عبادت خداوند را مينمايند و علت غائي هر چيز همان نوري است كه از نور عظمت خداوند يعني محمد و آلمحمد عليهم السلام در او ظاهر شده و بآن موجود شده و براي او معرفت خداوند حاصل شده و عبادت پروردگار خود را كرده است و [ص 29] وجودي كه در هر موجودي آنرا ملاحظه مينمائيد نور آن مقام اول ما خلق اللهي است و اثر و معلول او است چنانچه در حديث گذشت كه ايشانند علت وجود و مصداق شعر شاعر در اينجا است كه ميگويد :