پس اينكه گفتيم بر همه تحصيل علم و اجتهاد لازم است درست گفتيم تو هم عقب اين كار بايد بروي و البته برو ، اما اگر ديدي از عهده برنميآئي تكلف مكن و خود را بزحمت مينداز و از راهي كه خدا بر مثل تو قرار داده وارد بشو و رجوع بخبره و اهل فن بكن و آسوده بشو ، اما معذلك بقدر امكان خودت عقب مقدمات كار برو آنوقت تجربه ميكني و ميفهمي كه اهل اين كار هستي يا نيستي زيرا اين عمل واجب عيني است و مثل نجاري و بنائي و آهنگري نيست كه يك نفر كه متصدي شد از گردن ديگران ساقط ميشود اين امر دين است همه كس بايد متدين بشود و تا درجهٔ سررشته پيدا كند ، در همان مثَل در خريدن هم كه گفتيم رجوع به نجار بكن نه اين است كه ميگوئيم اينقدر نادان و بي سررشته باشي كه چوب بيد را از چوب چنار تميز ندهي نه ، اينقدر تميز را داشته باش اما نجاري نميتواني بكني مكن و تكلف منما ، حال در اين باب هم همين طور از پي اخبار آل‌محمد عليهم السلام كه در حكم مصالح دين هستند بهر درجه كه ميتواني برو كه در معرفت اشخاص و كساني كه رجوع بآنها ميكني كور نباشي و بداني از پي چه اشخاص بروي اما اهل فتوي اگر نيستي ما هم نگفتيم همه كس صاحب [ص 243] فتوي بشوند و صاحب نفس قدسيه و ملكه ربانيه باشند البته رجوع باهل فن ميكني و در ميانه آنها خوب و بدشان را مي‌شناسي مثل كسي كه چوبها را ميشناسد و نجاري كه در از چوب بيد ميسازد باو رجوع نميكند .

باري سخن بطول ميانجامد و ميخواهيم در ضمن اين تكرارها و مطالب عاميانه مطلبي بفهمانيم و آخر هم جز اهل فهم كسي نميفهمد و شايد عيب‌جوئي هم بكنند ، خلاصه كه مدار بر متابعت اخبار است و در فهم اخبار يا خود شخص ميفهمد پس عمل ميكند يا نمي‌فهمد رجوع باهل فن و خبرويت ميكند و اهل خبره هم هميشه هستند و محال است كه نباشد مگر اينكه خيال كنيم خداوند در زماني از بندگان خود بندگي نخواسته باشد و وجود آنها را لغو قرار داده باشد و علت غائي براي اهالي آن زمان قرار نداده باشد يا اينكه بگوئي در زماني ممكن است كه همه مردم شخصا تكليف خود را ميدانند و احتياج بمعلم ندارند و اين هر دو محال است و چنين زماني نيامده و نخواهد آمد پس هيچ وقت غم بيهوده براي ملك خدا مخور كه خداوند اسباب ملك خود را هميشه تمام ميكند و ناقص نخواهد گذارد من و تو بايد هر چه ميتوانيم ساعي در بندگي باشيم اسباب كار را خداوند فراهم خواهد فرمود ، تو همين قدر باش كه بخواهي حركت بكني اگر راه را ميداني كه ميداني اگر نميداني اقلا اين قدر را ملتفت باش كه كجا ميخواهي بروي و مقصدت را معين كن در آن موقع دليل و هادي پيدا ميشود و راه را از چاه مي‌نماياند ،

استاد تو عشق است چو آنجا برسي او خود بزبان حال گويد چون كن

و زياده بر اين طول كلام مي‌ترسم موجب ملال شود .

و اما از اخبار آل‌محمد عليهم السلام باندازهٔ كه غالبا محتاج اليها است و در عمل بايد رجوع كنيم براي كساني كه بيشتر اعتمادشان بمشايخ ما اعلي الله مقامهم است [ص 244] و ترجيح ايشان را معتبر دانسته‌اند كتاب مبارك جامع الاحكام تأليف مرحوم آقاي بزرگ اعلي الله مقامه و كتاب ( الموجز ) تأليف مولاي بزرگوار والد ماجد را نشان ميدهيم كه اين هر دو كتاب ولو اينكه بصورت فتوي ملاحظه ميشود كه جاري شده‌اند اغلب عيون اخبار ائمه هدي است سلام الله عليهم و در بعضي جاها هم نقل بمعني است و حتي يك كلمه فتواي اجتهادي و عقلي يا نظر شخصي ندارند و باين لحاظ بهمه اخوان كثر الله امثالهم اجازه داده شده كه باين دو كتاب عمل نمايند و مطمئن باشند بفرمايش امام خودشان عمل كرده‌اند و تقليد ديگري را ننموده‌اند منتهي اين است كه ترجيح و اختيار ايشان را ترجيح ميدهيم زيرا ايشان زحمت بسيار كشيده‌اند و به ثبوت هم رسيده كه علم و احاطه و اطلاع ايشان از اين حدود بالاتر است و اگر احيانا در مورد عمل براي كسي در مسألهٔ اشكالي دست دهد البته از داناتري سؤال ميكند و بالاخره كشف ميشود و لاينحل نميماند زيرا كه خداوند اينطور نخواسته و محال است كسي خواسته باشد پرهيزگاري كند و عمل نمايد و خداوند راه علم را بر او به‌بندد زيرا خودش ميفرمايد و اتقوا الله و يعلمكم الله يعني تقوي پيشه نمائيد خداوند بشما تعليم ميكند و در اين موقع يا اين است كه بقلب خودت القا ميشود بطوري كه يقين نمائي و دلايل مسأله را از هر طرف بتو ميفهماند و يا اينكه عالم خبيري را در اين مسأله بتو مي‌شناساند و حسن ظن باو پيدا ميكني و مسأله خود را مي‌پرسي و جواب خود را ميشنوي ، و پيدا كردن حسن ظن نسبت بكسي يا سوء ظن اين امري است قهري كه خداوند بايد بقلب تو القا نمايد و اين امري نيست كه حكماً ديگري بتو نشان بدهد ، اين اجتهادي است كه وظيفه خود تو است و خداوند فرموده است يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه [ص 245] الوسيلة و جاهدوا في سبيله اي كساني كه ايمان آورده‌اند بپرهيزيد از خدا و وسيله بسوي او را بجوئيد و مجاهده و اجتهاد در راه او بكنيد ، و آن چيزي كه بر تو است اين است كه اولا تقوي پيشه كني و خود را خالص براي خدا نمائي و پس از آن مجاهده بي‌غرض نمائي و منظورت وسيلهٔ باشد كه خداوند معين كرده نه وسيلهٔ كه تو معين كني و ميل تو بر آن باشد كه اگر اين اجتهاد را بطور خلوص و بدون غرض و مرض نمودي خداوند البته راه را مينماياند و اين را هم من نميگويم بلكه خداوند ميفرمايد الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا يعني كساني كه مجاهده نمودند در ما هرائينه البته البته هدايت ميكنيم آنها را براههاي خودمان ، و تأكيد هم بيش از اين نمي‌شود كه خداوند در اين آيه فرموده و حال اينكه اگر ساده و بي تأكيد هم فرموده بود مي‌بايست قبول كرد و ان الله لايخلف الميعاد . پس بنا بر اينكه كتبي كه عرض شد نوشته و آماده است و زحمتي است كه مشايخ و بزرگان ما بر ما كشيده‌اند و باصطلاح نان پخته حاضريست ديگر برادران از عقب چه ميگردند و ديگر كسي رساله جديدي براي عمل ما بنويسد چه لزومي است اولا كه تحصيل حاصل است و ثانيا شايد باين خوبي نشود و البته همين طور است و چرا بايد كتاب استاد را گذارد و از پي كتاب ديگر گشت و ترجيح بلا مرجح چرا بايد داد و البته همه اخوان بمقدمه كتاب مبارك جامع مراجعه نموده‌اند كه ميفرمايد اميدوارم اين كتاب صدقه جاريهٔ باشد تا آخر روزگار و منتهاي ايام و تا روز قيامت عمل باين كتاب بشود و بمرور اوقات منقرض نشود و از ميان نرود ان شاء الله ، و ديده‌ايد كه والد ماجد اعلي الله مقامه در اول موجز ميفرمايد كه ما بهمه اخوان اجازه داديم كه بر همان فتاوي كتاب جامع باقي باشند و مدتي بآنها [ص 246] عمل ميكرديم تا اينكه بعضي از اخوان اصرار و الحاح نمودند بر نوشتن رساله موجز بگمان اينكه بقاء بر فتاوي مشايخ ماضين جايز نيست و ما را ملجأ بنوشتن اين كتاب نمودند و اغلب هم اهل علم نبودند كه مسأله را بآنها حالي كنيم و بفهمانيم كه لزومي در نوشتن اين رساله نيست . عرض ميكنم كلام بزرگان و صادقين را بايد حمل بر حقيقت نمود و علت همين است كه مرقوم داشته‌اند و منافات ندارد كه علل ديگر هم داشته است كه در آن موقع از بيان آن خودداري فرموده‌اند و مقتضي نديده‌اند ، و بهر حال كه آنچه نظر قاصر بر آن مقصور شده همين است كه در اينجا نوشتم و رساله جديدي در هر روز لازم نميدانم و چه ميشود كه اين مسأله اجتهاد و تقليد هم همانطور كه اول در ميانه شيعه نبوده و تدريجا بواسطه دخالت سنيان وارد شده و از عقايد شيعه شده است تدريجا باز تمام بشود و از ميان برود و ترك شود ، و چرا بايد مردم لاينقطع انتظار رساله جديده بكشند و بخود اخبار آل‌محمد عليهم السلام مراجعه نكنند ؟ اگر فارسي خواسته باشند هست عربي هم خواسته باشند هست و بايد ان شاء الله اين اشتباه خورده خورده مرتفع شود و حق مسأله را بايد گوشزد اشخاص نمود و تكرارا براي اخوان خود توضيح ميدهيم كه اسباب وحشت ايشان نباشد كه شيخ مرحوم و سيد مرحوم اعلي الله مقامهما تصريح باين عرايض ما نفرموده‌اند بلكه متشابهاتي در كتب خود و موارد جواب و سؤالهائي كه شده فرموده‌اند البته ضرورتي اينطور ايجاب ميكرده و معذلك حق مطلب را هم فرموده‌اند و اشاراتي براي كساني كه آشنا بلحن ايشانند در كلماتشان گذارده‌اند و ما اشاره ببعض آنها نه همه آنها در اين كتاب نموديم و مرحوم آقاي بزرگ اعلي الله مقامه تصريح فرموده‌اند بآنچه عرض شد نهايت اين است [ص 247] كه جز علماي اصحاب سايرين اطلاع تامي پيدا نكرده‌اند و مولاي من والد ماجد هم در مقاماتي توضيحاتي در اين باب فرموده‌اند و در اول موجز هم ميفرمايند كه همه اخوان اهل علم نبودند كه بتوانيم مطلب را توضيح دهيم اينك ما بحول الله و قوته و طلبا لمرضاته مقتضي ديديم كه مطلب را با زبان ساده و عوامانه خود بطوري كه عارف و عامي هر دو بهره ببرند تا درجهٔ اظهار نمائيم و بگمان حقير فعلا آن موانعي كه در آن ايام مانع بوده است در كار نباشد يا اگر هست بآن اندازه‌ها نيست كه مانع از اظهار حقي باشد منتهي اين است كه چند نفري شايد در اول وحشتي ميكنند چه مانعي است خوش خوش آرام ميگيرند و اين مجوزي نيست كه هميشه انسان خودداري نمايد ، و اگر بنا را بر اين بگذاريم هيچ وقت نبايد حرف حق گفته شود زيرا هميشه حرف حق در ذوق جماعتي ممكن است تلخ باشد و مخصوصا شيطان كه هميشه در كمين است هيجاني ميكند آن هم نقلي نيست و بزودي خاموش ميشوند و آن چيزي كه دايم و باقي ميماند حرف حق است و ما هم اينقدرها محتاط و ملاحظه‌كار نيستيم كه باين قبيل ملاحظات از اظهار حقي اغماض نمائيم و رضايت خلق را ان شاء الله بر رضاي خدا ترجيح نميدهيم و چندان باكي نداريم و از فضل پروردگار اميدوارم كه اين عمل مرا خالص براي خود قرار بدهد و او راضي باشد و چه خوش مضموني است كه شاعر در اين باب ميگويد :

فليت الذي بيني و بينك عامر و بيني و بين العالمين خراب

فليتك تحلو و الحيوة مريرة و ليتك ترضي و الانام غضاب

پس خلاصه اين شد كه رساله‌نويسي و حاشيه‌نويسي كه از عادات جاريه شده بود بايد كم بشود و حالا كه خداوند خواسته و مصادر اختلاف [ص 248] كم شده اختلاف را نبايد زياد كرد و خورده خورده رو بوحدت كلمه بايد سوق شويم و از پي غرض اصلي و تعقيب كلمه لا اله الا الله باشيم و چرا مردم بايد هر روز منتظر رساله تازه و رأي جديد باشند در صورتي كه امام عصر عجل الله فرجه و عليه السلام هميشه حي است و حاضر است و از دنيا نميرود تا ظهور فرمايد و زمين را پر از عدل و داد فرمايد و اختلافات را از ميانه بردارد و فعلا هم در مراعات بندگان خود اهمال نميفرمايد و ذكر ما را فراموش نميكند و اگر چه از ما غايب شده است اما ماها از نظر او غايب نمي‌شويم و در زيارتش مي‌خوانيم السلام عليك يا صاحب المرئي و المسمع الذي بعين الله مواثيقه و بيد الله عهوده و در حديث ميفرمايند ان لنا مع كل ولي اذنا سامعة و عينا ناظرة و لسانا ناطقا پس امام ما حي است و حاضر و صاحب تصرف و مرجع تقليد عمومي است پس تقليد حي و ميت ابدا مورد ندارد هميشه تا دنيا دنيا است تقليد حي ميكنيم و متوجه بامام خود هستيم و او صاحب چشم و دست و زبان و قدرت تامه است و الحمد لله دست بسته نشده قالت اليهود يد الله مغلولة غلت ايديهم و لعنوا بما قالوا بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء پس دستها و چشمهاي امام هميشه كار ميكنند و قبض و بسط مينمايند .

پس ترتيب عمل همين است كه از روات ثقات و آنها كه محل اعتمادند هميشه ميگيريم و در موقع اشكال هم البته خداوند رافع اشكالي قرار داده و ميدهد و اهل ديانت رجوع ميكنند و حل اشكال مينمايد ، بلي اين چنين خبره بصيري هميشه لازم است و بايد حي باشد زيرا ميت رفع اشكال نميكند ولي اين مطلبي است وراي آنچه صحبت ما در آن بود و موضوع ديگر است و داخل در بحث اجتهاد و تقليد نميشود و در اين باب از براي مشايخ ما اعلي الله [ص 249] مقامهم كتابها است و بياناتي كه مختص بايشان است و همه چيز را نبايد مخلوط كرد و هر چيزي را بايد بجاي خود گذارد ، بلي اين از جعل خداست و تقدير او اين طور جاري شده و حكمت او اين طور اقتضا كرده و لن‌تجد لسنة الله تبديلا و آنچه مشهود عموم است از اختلافات انظار خود اهل دين و مؤمنين و فقها و مجتهدين يا القاءاتي كه از طرف شياطين جن و انس براي اضلال موحدين ميشود يا اختلافاتي كه در خود اخبار ائمه دين عليهم السلام ملاحظه ميكني كه قسمتي هم از طرف خود آن بزرگواران براي حفظ رقاب دوستان و بندگان خودشان نموده‌اند كه فرموده‌اند نحن اوقعنا الخلاف بينكم يا آنكه فرموده‌اند راعي شما بهتر مصلحت شما را ميداند و مثل اين چوپان كه گاهي گوسفندان را جمع ميكند و گاه متفرقشان مينمايد او هم گاه مؤمنين را مجتمع و گاه متفرق ميفرمايد ، و فرمودند اگر شما را بر امر واحد جمع كنيم با كمي جمعيت ، دشمنان گريبان شما را ميگيرند ، يا اختلافي كه اساسا در نهاد بشر گذارده شده كه مختلفة الطبايع هستند و خداوند ميفرمايد و لايزالون مختلفين الا من رحم ربك همه اين موجبات بانفسها مقتضي است كه رافع خلافي هم هميشه در ميانه باشد و اگر نه حكمت پروردگار و دين او ناقص ميماند و دلايل اين مطلب در محالّ خود ذكر شده و طالبين رجوع ميكنند . پس بهمين جهت كه اختلاف هست و مشهود است رافع اختلاف هم هست و موجود است و كتاب خدا و سنت رسول هم كافي باين منظور نيست بلكه گاه اختلاف در خود آنها است پس غير اينها رافعي لازم است و اخبار وارده در اين باب بي‌شمار است يكي دو حديث را تبركا روايت ميكنيم در كتاب المبين است از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام فرمود خداوند وانميگذارد زمين را مگر [ص 250] اينكه در او عالمي است كه ميداند زياده و نقصان را پس هر گاه زياد كردند مؤمنين چيزي را رد ميكند آنها را و اگر كم كردند كامل ميكند براي ايشان ، بعد از آن فرمود : بگيريد اين را كاملا و اگر اين طور نباشد مشتبه ميشود بر مسلمين امورشان و فرق نميگذارند ميانه حق و باطل و فرمود باقي نميماند زمين مگر اينكه در آن كسي است كه مي‌شناسد حق را پس هر گاه زياد كردند مردم در او ميگويد زياد كردند و هر گاه كم كردند از او ميگويد كم كردند و هر گاه حق را آوردند تصديق ميكند ايشان را و اگر اينطور نباشد حق از باطل شناخته نميشود ، عرض ميكنم از بركات بيانات علما اعلي الله مقامهم بقدري اين مسأله واضح است كه محتاج بروايت همه اخبار باب در اينجا نيستيم و ميتوانيم بگوئيم كه در عداد ضروريات الحمد لله شده است و شبهه نيست كه براي خداوند در زمين هميشه حجت و رافع اختلاف هست و اين حجت در حقيقت واقع امام عصر است عجل الله فرجه و زياد و كم را او ميداند و مطلع و شاهد است و اصلاح ميفرمايد نه فقها و محدثين و مجتهدين ظاهر ، ولي مطلب اينجا است كه گفتن امام و حجت ممكن است باقسام مختلفه باشد كه جميعش گفتن است و عرب اشاره با دست را هم قالَ ميگويد و امام و حجت وقتي كه خواسته باشد چيزي بگويد بهر قسم خواسته باشد و حكمتش اقتضا نمايد ميگويد ، اگر خواسته باشد بفرد فرد مؤمنين يا غير مؤمنين مطلب را ميفهماند و قلوب آنها را بهر طرف خواسته باشد متوجه مينمايد و از هر چه خواسته باشد صرف ميكند و اگر خواسته باشد بر زبان عالمي جاري ميفرمايد كه اين اقرب و اسهل طرقي است كه امام (ع) امر خود را جاري ميكند و غالبا هم عادت بر اين جاري است ، اما اختيار در دست خود او است [ص 251] بهر كيفيت كه خواست ميگويد و ميفهماند و اگر خواست از زبان عالمي و دوستي جاري كند ميكند و در آن موقع زبان آن عالم زبان امام است و از طرف امام نطق ميكند زيرا محققا با دليل كتاب و سنت و ضرورت نطق خواهد كرد و اطاعتش مثل اطاعت امام واجب ميشود و رد بر او رد بر خداوند ميشود و واجب هم نيست كه اين ناطق همان ناطق واحد باشد كه شخص اول شيعه و سلمان زمان و باب امام عصر عجل الله فرجه هست او باشد و دليلي از كتاب و سنت در اين باب اقامه نشده بلكه دلايل بطور اطلاق است و حقيقت امر همان است كه عرض شد اختيار بطور كلي در دست امام است از زبان هر كس كه خواست مراد خود را ادا ميكند و اي بسا گاهي مطلبي را از زبان مؤمني جاري فرمايد كه آن مؤمن فقير نميداند چه موجبي بود كه اين طور گفت و كي محرك زبان و قلم او بود ، بلي اگر اتفاق افتاد كه آن ناطق در زماني خود آن باب اعظم باشد كه در حكم قلب و قطب عالم است او خود ميفهمد و ميداند كه چه ميگويد و براي چه ميگويد و كي محرك او است زيرا خود او محل ظهور امر و اراده امام عليه السلام است اما عرض كردم حتم نيست هميشه خود او ناطق شود و ممكن است براي امام (ع) كه امر خود و حكم خود را بوسيله يكي از علما و صلحا يا فقها و روات اخبار از اهل ظاهر ابلاغ نمايد و القا فرمايد و آنها هم بيش از آن كه حرفي را مطابق كتاب و سنت بگويند متوجه بچيز ديگر نيستند و اين جماعت هم در مثَل در حكم اعضا و جوارحند كه از خودشان احساس ندارند مثل اينكه دست تو مينويسد اما خود دست نميفهمد چه مينويسد ولي قلب او است كه محرك او است و اراده روح غيبي را قلب ميفهمد نه ساير اعضا و جوارح .

باري بيان اين مطلب اگر چه از [ص 252] وضع رساله ما خارج است ولي دوست ميدارم يك جمله كافيه با كمال اختصار در اينجا بنويسم و باخوان خود هديه نمايم كه ختام كتاب ما مسك باشد و از خداوند و اولياء او خواستارم كه حق مطلب را بر قلم اين ضعيف ناچيز جاري فرمايند و اميدوارم بنحوي ساده و عوام‌فهم همان طوري كه عادت من است بنويسم كه ان شاء الله اشكالي در اين مطلب بسيار مشكل كه مزلّه اقدام و محل بحث خواص و عوام است باقي نماند و شايد باين نحوي كه الآن در ذكر من خلجان ميكند اگر توفيق بيابم و بنويسم در هيچ كتاب نديده باشي و باين تنقيح نشنيده باشي پس قدر آن را بشناس و مغتنم بشمار و آن جمله را در تلو لفظ تتميم بيان ميكنم كه براي خودش مطلبي علي‌حده باشد و چون بنا بر اختصار است از ذكر دلايل مگر بطور اشاره خودداري ميكنم و جان كلام را مينويسم بطوري كه ان شاء الله دليل و مدلول با هم باشد و ان علي كل حق حقيقةً و علي كل صواب نوراً .

تتميم

كلمه وحدت ناطق در ميانه مؤمنين و مسلمين در اين اواخر بسيار شايع شد و محل بحث عام و خاص گرديد و مخصوصا از شصت هفتاد سال قبل ، از زمان مرحوم عالم رباني و حكيم صمداني مولانا و عمادنا و سنادنا الاعظم و عمي الاكرم مرحوم حاج محمد خان كرماني اعلي الله مقامه كه ميتوانيم بگوئيم مشيّد اركان اين كلمه مباركه شخص شخيص آن بزرگوار بود و از بركات بيانات عاليه شريفه كه در دروس خاص و عام و رسائل متعدده كه مخصوص باين مرام تأليف فرمود اشتهار اين امر زياد گرديد و اگر چه در اطراف بيانات آن بزرگوار در اول حرفها پيدا شد و رد و بحث بسيار از موافق و مخالف در اين باب شد و اي بسا بحد تكفير [ص 253] هم رسيد و حوادثي پيش آمد كه براي ذكر آنها موجبي نيست و خلاصه كه اسباب شق عصا و تفرقه در ميانه سلسله بلكه مسلمين گرديد ولي در خلال جميع اين احوال آخر هم جز جمعي از اهل بصيرت و معرفت مطلب را نفهميدند و الآن هم متوجه نيستند حتي همان جماعت كه رد كردند و انكار نمودند خدا دانا است كه بر حقيقت مراد آن عالم بزرگوار پي نبردند الا اينكه عداوتهائي در دلها مكنون بود و حسدهائي شعله‌ور بود و حرص بر حطام دنيا و رياست بر عوام جمعي را راحت نميگذارد اين موضوع را بهانه قرار دادند و گفتند آنچه گفتند و كردند آنچه كردند و بمراد خود هم نرسيدند فقط شق عصا و ايجاد اختلاف را كردند و البته خداوند بهمين طور خواسته بود ولي جواب آن اعمال در آخرت البته بر عهده خود آنها است تا چه جوابي حاضر كرده باشند ، و بهر حال آن حرفها هم بحمد الله تمام شد و منقطع گرديد و البته اراده پروردگار غالب است و كل عزيز غالب الله مغلوب و چون اين مطلب ارتباط تام تمامي با مطلب كتاب ما داشت ولي در حقيقت موضوع علي‌حده‌ايست و گاه براي بعضي كه تعمق و تحقيق در مسائل ننموده‌اند مشتبه ميشود و مطالب را مخلوط ميكنند خواستم بزبان عوامانه خودم پردهٔ را از روي اين حقيقت بردارم و وحشت اشخاص را زايل نمايم تا براي آنها كه حقيقةً غرض ندارند اقلا مشتبه نماند و حجتي هم تمام شود ولي چاره اهل غرض را نميتوانم و خداوند كفايت امر آنها را خواهد فرمود .

پس اولا بيان مراد ايشان را از لفظ ناطق ميكنيم كه شايد قسمت عمده اشكال در همين جا رفع ميشود ، پس مراد ايشان نه آن معني و ترجمه‌ايست كه متبادر باذهان اهل لغت است كه خيال كنند ناطق فقط بمعني سخنگو است ولي براي اين لفظ مثل ساير الفاظ شرعي يا علمي [ص 254] حقيقت اصطلاحيه‌ايست كه آن را هم بايد دانست و اغلب در همان معني استعمال شده ولو اينكه گاهي هم بمعني سخنگو باشد ولي كلمات عالم را بايد در هر موقع بجاي خود گذارد و اراده او را دانست و بي‌جهت رد بر كلام حكيم و عالم رباني نمودن آن هم از ناحيه اشخاصي كه اهل آن نيستند و كلمات حكيم را تطبيق با عرف يا ضرورت اهل بازار مي‌خواهند بكنند و حرف را دست عوام الناس بدهند سزاوار نيست و بايد از غضب خداوند و عذاب آخرت بترسند ، خلاصه كه مراد آن عالم بزرگوار از لفظ ناطق معني معبّر و مؤدّي و باب اعظم امام عليه السلام است كه با جميع مراتب اعم از زبان و غير زبان و ظاهر و باطن خود نطق از جانب امام عليه السلام ميكند و از جانب او ميدهد و ميگيرد و نطق بحق مينمايد چنانكه در زيارت حضرات نواب اربعه امام عليه السلام بطوري كه شيخ طوسي عليه الرحمه در تهذيب و سيد جليل علي بن طاوس در مصباح الزائر از ابوالقاسم حسين بن روح اعلي الله مقامه از حضرت حجت عجل الله فرجه روايت كرده‌اند و ما از تحية الزائر مرحوم نوري (ره) روايت مي‌كنيم كه در زيارتشان مي‌خواني اشهد انك باب الولي اديت عنه و اديت اليه تا آنكه عرض ميكني جئتك عارفا بالحق الذي انت عليه و انك ماخنت في التأدية و السفارة و در زيارت حضرت سلمان اعلي الله مقامه عرض ميكني چنانكه در تحية الزاير است از مصباح الزائر السلام عليك يا اباعبدالله انت باب الله المؤتي منه و المأخوذ عنه اشهد انك قلت حقا و نطقت صدقا بهر حال كه منظور از ناطقْ معبر و مؤدي و سفير و باب اعظم و امثال اين معاني است كه اين شأن شخص اول شيعه و قلب و قطب و مركز است و البته در اخبار بسيار در فضايل امثال سلمان شنيده‌ايد كه پيغمبر (ص) سلمان را باب [ص 255] خود شمرد بلكه فرمود سلمان باب الله في الارض من عرفه كان مؤمنا و من انكره كان كافرا و سلمان باب اميرالمؤمنين بود و ميدانيد كه از براي هر يك از ائمه اطهار عليهم السلام بابي بود كه در اخبار خودشان باسم و رسم ابواب هر يك را شمرده‌اند و نيز شنيده‌ايد كه فرموده‌اند لكل عصر سلمان براي هر عصري سلماني است و البته امام عصر هم مانند آباء كرام ابوابي دارد كه بطور نوبت هر يك بامر بابيت خود قيام دارند و باب در هر زمان همان قلب و قطب و مركز و شخص اول است و مراد از ناطق واحد شخص او است ، و وجود چنين بابي در نزد عقل و نزد اهل معرفت از بديهيات و ضروريات اوليه است اگر چه پيش عوام مسلمين كه در مراتب معرفت هنوز تا اين درجه دقت نكرده‌اند ضروري نباشد مثل اينكه اغلب احكام فرعيه ضروريه‌شان را هم نميدانند ، در اصول عقايدشان هم بسياري از ضروريات را نميدانند يا اگر لفظا بدانند معني آن را نميدانند فرضا حتي همه عوام مسلمين اقرار بوحدت پروردگار دارند اما از هر يك آنها سؤال كن ببين چه معني از اين لفظ اراده ميكنند ، يا اقرار بمعاد دارند و در نزد آنها ضروري است اما سؤال كن ببين در معني معاد چه ميگويند ، و جائي كه علما در معاني همين الفاظ ضروريه اختلاف كرده‌اند حال عوام چه خواهد بود . خلاصه غرض اين است كه وحدت ناطق باين معني كه عرض شد در نزد اهل حكمت و عرفان بديهي است و محتاج بدليل نيست زيرا سفير و باب و نايب خاص تعقل نميشود تعدد داشته باشد هم‌چنانكه در خود ائمه اطهار (ص) اين مطلب جاري است و ناطق ايشان در هر زمان يكي است با وجود كمال اتحاد معنوي و صوري كه دارند اما تا حضرت امام حسن (ع) تشريف دارد امام حسين (ع) ناطق نيست و صامت است چنانكه در [ص 256] اخبار متعدده بيان شده و البته در مقام شيعيان ايشان اين مطلب بطريق اولي جاري است و بهر حال كه قلب و قطب و مركز در هر دايره يكي است و تعددش معقول نيست پس در دوره آل‌محمد عليهم السلام كه قطب و قلب عالمند كه فرمودند نحن ناشئة القطب و اعلام الفلك مركزشان يكي است كه شخص پيغمبر صلي الله عليه و آله باشد كه اشرف كل و اول كاينات است و فرمودند اولنا محمد و اوسطنا محمد و آخرنا محمد و كلنا محمد و در دوره انبياء عظام كه تالي مقام آل‌محمدند باز البته قلب و مركز آنها يكي است كه در اخبار و در نزد علما اخيار اختلاف است كه آيا نوح شيخ الانبياء عليه السلام اشرف است يا ابرهيم علي نبينا و آله و عليه السلام و البته يكي از اين دو بزرگوار اشرف از ساير است و هكذا در دوره شيعيان آل‌محمد عليهم السلام يعني كملين ايشان و آنها كه پيغمبر (ص) درباره‌شان فرمود علماء امتي كانبياء بني‌اسرائيل و در حديثي فرمود افضل من انبياء بني‌اسرائيل مسلم اول و اشرفي دارند ولو اينكه در اخبار تصريح باسم او نشده و مكلف بمعرفت شخص اول شيعه در ميانه تمام شيعيان گذشته و آينده نيستيم ولي در نزد عقل محقق است كه در ميانه متعددين يكي از آنها اشرف است و بطور كلي در خبر فرموده‌اند كه الاثنان لايتفقان و دو چيز متحد كه من جميع الجهات متحد باشد خداوند خلق نفرموده و از هر چيزي يكي خلق كرده و هر دو چيزي البته اختلافي دارند كه دو چيز شده‌اند پس لامحاله يكي بالاتر و يكي پائين‌تر است و شبهه براي اهل حكمت در اين باب نيست ، پس در هر زماني هم كه جماعتي از شيعه هستند و در ميانه آنها البته سابقين و كامليني وجود دارند كه بنام نقباء و نجباء در اخبار فرموده‌اند و معرفتشان را لازم شمرده‌اند لابد يكي از [ص 257] آنها اشرف و اعلي خواهد بود كه در آن زمان شخص اولشان البته نسبت بسايرين در حكم قلب و قطب و مركز خواهد بود و او باب اعظم و ناطق و مؤدي است و فرض تعدد در شخص اول محال است .

و اگر گفته شود كه همه نقباء و نجباء خدمت امام ميرسند و ممكن است بلا واسطه فيض‌ياب شوند و محتاج بواسطه واحدي نيستند ، عرض ميكنم مطلب فوق اينها است حكايت عالم اعراض را قياس بحقيقت ننمايند خدمت پيغمبر هم همه مردم ميرسيدند و بلا واسطه فرمايش او را ميشنيدند ولي باب اعظم معذلك اميرالمؤمنين بود يا از آن بزرگوار همه مردم علي الظاهر فيض‌ياب ميشدند ولي باب اعظم او بعد از حسنين عليهما السلام سلمان بود و هكذا همه نقباء و نجباء از امام فيض‌يابند ولي بوسيله باب اعظمشان در هر زمان هر كس كه باشد هم‌چنانكه همه اعضاء تو از روح تو فيض‌يابند ولي بوسيله قلب اول قلب بحركت مي‌آيد و از اراده روح مطلع ميشود و آخر قلب است كه از حركت ميفتد ساير اعضا تابع و فيض‌ياب از قلبند و ماجعل الله لرجل من قلبين في جوفه و اگر بالفرض انگشت خود را بر روي قلب خود بگذاري و احساس حرارت هم بكني مانعي نيست ولي فيض حيوة از مجراي طبيعي خود بانگشت ميرسد و از اين اتصال ظاهري كه انگشت را روي قلب گذاردي نميتواند انگشت كسب فيض نمايد ، و هم‌چنين انوار چراغ را كه ملاحظه ميكني البته همه از فيض آتش غيبي است ولي فيض آتش غيبي اول بشعله ميرسد پس از آن ساير انوار الاقدم فالاقدم نور ميگيرند ، و اگر شنيده باشي و در اخبار متعدده وارد شده است كه آل‌محمد عليهم السلام كه اول ما خلق الله‌اند در جميع مراتب ملك بانفسهم تنزل فرموده‌اند و در هر عالمي لباسي از سنخ اهل آن عالم پوشيده‌اند و قائم بامر خدا و افاضه [ص 258] بر خلق هستند و از خدا ميگيرند و بخلق ميرسانند صحيح است ولي تنزل ايشان در هر عالمي باشرف مراتب هر عالمي است كه عرش آن عالم باشد كه الطف مراتب آن عالم است و اين است كه در خبر است كه بدن امام بلطافت عرش اين عالم است و بعد از مردن هم در اين خاك نميماند پس در دوره نقبا هم كه تنزل فرمايند بعرش عالم آنها تنزل ميكنند و از عرش جز كرسي فيض‌ياب نميشود ، ساير افلاك و عناصر هر يك در مقام خود افتاده‌اند و هر يك بواسطه و وسايط فيض‌ياب ميشوند . خلاصه كه اين امثال هم قدري از اذهان دور است ولي چه كنيم اصل قضيه هم مشكل است البته امثال آن هم تا اندازهٔ مشكل است ولي بايد گفت و گوشها را آشنا كرد ، و علي اي حال كه نايب خاص و باب فيض يكي است هم‌چنانكه قلب در بدن انسان يكي است و شعله در ميانه انوار خودش يكي است ناطق در هر زمان هم يعني مؤدي از طرف امام عصر عجل الله فرجه يكي است ، و البته در اصل موضوع هم كه براي امام عليه السلام نايب خاص و باب مخصوص است اشكالي براي اهل معرفت نيست و همان است كه بلفظ ناطق هم خوانده شده هم‌چنانكه خود امام عليه السلام هم ناطق خوانده شده و در اخبار متعدده وارد است كه در هر زمان امام ناطق و امام صامتي است و بطور اطلاق فرموده‌اند كه هميشه در زمين امر باين منوال بوده و بعد از اين هميشه همين طور خواهد بود كه امام ناطقي بايد باشد و اگر امام ديگري هم هست البته صامت خواهد بود و بالاستقلال نطق نميكند و اگر نطقي بكند از جانب ناطق است و اين است معني صامت نه اينكه مطلب اين باشد كه صامت بكلي گنگ است و حرف نميزند بلكه ممكن است نطق نمايد مثل اينكه در زمان پيغمبر (ص) حضرت امير و حسنين عليهم السلام [ص 259] تشريف داشتند اما صامت بودند و نطقشان از طرف پيغمبر (ص) بود و ناطق واحد او بود و هكذا در زمان سلف مكرر ميشد كه انبياء در زمان واحد متعدد بودند ولي البته ناطق و مرجع آنها يكي بود مثل اينكه در زمان ابرهيم علي نبينا و آله و عليه السلام اين طور بود و هكذا هميشه بهمين منوال بوده و خواهد بود و اخباري كه در باب صامت و ناطق رسيده است عموما مطلق است و شامل ائمه اطهار (ص) و انبياء خدا و بزرگان و كملين اين زمان و كليه حجتهاي گذشته و آينده است و اين از خصوصيات نوع حجج است نه اينكه مخصوص ائمه اثني‌عشر باشد و در اخباري كه بيان علت اين امر را فرموده‌اند خوب اين مطلب توضيح ميشود . و بعلاوه در اخبار بسيار ديدهٔ كه اطلاق لفظ امام بر شيعه كامل هم ميشود بلكه در قرآن ديدهٔ و در استعمال شايع است كه بهر رئيس و پيشوا و قائدي امام ميگويند و امام جمعه و جماعت بسيار شنيدهٔ و هم‌چنين لفظ ناطق يا شهيد يا نذير يا حجت و امثال اينها بر امثال اين بزرگواران صادق است نهايت اين است كه حقيقت همه اين الفاظ در درجه اول بر امام عليه السلام و ناطق كل و حجت كليه اطلاق ميشود و بر شيعيان ايشان بعنوان شعاعيت و حقيقت بعد از حقيقت است مثل اينكه بنور آفتاب هم آفتاب ميگويند و شواهد اين عرايض را اهل تحقيق ميدانند و در اخبار ديده‌اند و امثال اين مطالب امري نيست كه بر ضرورت اهل بازار عرضه نمايند و صحت و سقم اينها را بدانند زيرا آنچه از ضرورت حجت شمرده شده است علم افراد مسلمين است نه جهل جهالشان و اين نكته دقيق را ملتفت باش كه بدام شبهه اهل شبهه نيفتي ان شاء الله . بهر حال مقصودم اين است كه ناطق و صامت براي كليه حجتهاي خداست و مخصوص بزماني دون زماني نيست و مخصوص بائمه اثني‌عشر نيست كه بگويي در انبياء [ص 260] خدا جايز است ناطقشان متعدد باشد يا اينكه در ابواب ائمه اطهار جايز باشد كه متعدد باشند زيرا علت وحدت ناطق و عدم جواز تعدد در همه جاري است و قصد اين است كه از طرف خداوند و حجتهاي او اختلاف نبايد باشد و امر پروردگار واحده است و اختلافات از طرف خلق و محجوجين است نه از طرف حجتهاي خدا .

و اگر چه در اين مقام بناي ما بر اختصار و بيان حاقّ مطلب بود ولي تبركا يك خبري را كه در كتاب المبين از عوالم از علل فضل روايت فرموده است روايت ميكنيم از حضرت رضا عليه السلام كه ميفرمايد اگر بگويند چرا جايز نيست در زمين دو امام باشد يا بيشتر در يك وقت ، گفته ميشود بعلتهائي كه از آن جمله اين است كه واحد فعل او و تدبير او اختلاف نميكند و دو نفر متفق نميشود فعل آنها و تدبير آنها بجهت اينكه ما نيافتيم دو نفر را مگر اينكه همت و اراده آنها مختلف است پس اگر دو نفر شدند و قصد آنها و اراده و تدبيرشان مختلف شد و هر دو هم مفترض الطاعه باشند يكي از آنها اولاي بطاعت نيست از ديگري و خود اين اسباب اختلاف خلق و نزاع و مشاجره و فساد ميشود و هيچكس اطاعت يكي از آنها را نميكند مگر اينكه عصيان ديگري را نموده است پس جميع اهل زمين عاصي ميشوند و راهي بسوي طاعت و ايمان نمي‌يابند و همه اينها از طرف خود صانع ميشود كه باب اختلاف را باز كرده زيرا كه امر باطاعت مختلفين نموده است و از جمله علل يكي اين است كه اگر هر دو نفر امام باشند براي هر يك از دو خصم جايز ميشود كه خصم خود را دعوت نمايد بسوي غير آنكه آن يكي دعوت ميكند در حكومت و هيچيك از دو امام هم اولاي از ديگري نيست پس همه حقوق و حدود و احكام باطل ميشود و ديگر آنكه هيچيك از دو حجت اولي بنطق و امر و نهي و حكم نيستند [ص 261] از ديگري و بر هر دو واجب است كه ابتدا بكلام بكنند و جايز نيست كه يكي از آن دو سبقت بر ديگري بگيرد زيرا كه در امامت علي السوي و بيك درجه هستند و اگر براي يكي سكوت جايز باشد براي ديگري هم جايز است و اگر بر هر دو سكوت جايز شد حقوق و احكام باطل ميشود و حدود معطل ميماند و گويا مردم امامي براي آنها نيست ، تا آخر حديث شريف .

و وقتي كه بنا شد امر در دو امام معصوم باين كيفيت باشد در غير ائمه اثني‌عشر از انبياء و حجج بطريق اولي امر باين منوال است و اين علل در مؤمن كامل و نايب خاص امام و در همه انبياء و ولاة امر جاري است زيرا آنها هم مفترض الطاعه هستند و امر ايشان مثل فقها و مجتهدين نيست زيرا اطاعت فقها نوعا واجب است و اطاعت شخص معين و معلومي از فقها واجب نيست و اگر در زماني احيانا يك فقيه بيش نيست اطاعت او واجب است و اگر متعدد هستند در زماني اطاعت هر يك را كه خواستي ميكني و كفايت ميكند همان طور كه عمل بر آن جاري است ، و بهر حال كه سخن ما در اينجا در باب ناطق يعني نايب خاص امام است كه البته در هر زماني واحد خواهد بود و اطاعت امر او مثل اطاعت امام واجب است و تخلف از امر او تخلف از امر امام و امر خداست و تعدد در وجود او جايز نيست مگر بطوري كه فرموده‌اند كه يكي ناطق باشد و ديگران صامت باشند و مطيع او باشند و اگر لزوما در مقامي نطقي هم بكنند از جانب ناطق حقيقي بايد باشد تا توليد اختلاف و فساد نشود و در اين مطلب ان شاء الله براي اهل معرفت شبهه نيست و معني وحدت ناطق اجمالا همين است كه عرض شد نه اينكه نوع وجود بزرگان و كملين و نقباء و نجباء را گفته باشند كه در هر زمان بايد يكي باشند ، هيچكس چنين چيزي نگفته ، بلكه موافق صريح اخبار متعددند و در بعض اخبار [ص 262] عدد نقبا را در هر زمان دوازده نفر شمرده‌اند و در بعض اخبار زيادتر شمرده‌اند ، و اما نجبا كه بيش از اين اعداد بلكه تا صد نفر هم در بعض اخبار هست و هيچكس تحكم بر وحدت آنها نكرده است ، و اما اگر مغرضين و موردين اين طور القا كرده‌اند كه منظور آن عالم رباني از اثبات وحدت ناطق اثبات وحدت فقها و علما و مراجع تقليد و روات اخبار آل‌محمد عليهم السلام بوده است و فرموده باشد در هر زمان بايد يكي باشد ، اين بسيار ايراد و اعتراض احمقانه‌ايست و چنين ايرادي بچنان عالم محققي نمي‌چسبد سهل است كه بيكي از علماي عادي هم چنين ايرادي نميكنند و كدام عالم يا جاهل است كه چنين تحكمي كرده يا در كتابي نوشته و وحدت علما را در هر زماني اثبات كرده باشد و اين موضوع مطلقا قابل جواب و رد و بحث نيست و اساسا نه اثبات تعدد در آنها ميشود نه اثبات وحدت و هر دو قسمش ممكن است و هيچ كدامش محال نيست ممكن است در يك زماني يك فقيهي بيشتر پيدا نشود و ممكن است ده نفر فقيه باشند بلكه ممكن است صد نفر و هزار نفر و ده‌هزار نفر الي ما شاء الله باشند و البته با اجتماع شرايط تقليد همه آنها جايز التقليد و مطاع خواهند بود بلكه اطاعت نوع آنها واجب ميشود و اين چه ايرادي است كه بچنين عالم كاملي نسبت بدهند كه مورد ملامت هر عاقلي بشوند ؟ بلي اهل غرض كه منظورشان القاء شبهه و اضلال مردم است حرفهائي را كه بخواهند بدست عوام الناس بدهند و آن بيچاره‌ها را تحريك نمايند از همين قبيل خواهد بود و حرف بيجا هم جواب زيادي لازم ندارد ولي بر ما است كه بعض توضيحات لازمه را كه واقعا براي اشخاص بي‌غرض هم كه بي‌اطلاع مانده‌اند ممكن است توليد شبهه نمايد متعرض شويم و بحول و قوه خداوند [ص 263] خدمت ناقابلي بشود و دفاعي از حق شده باشد ان شاء الله .

پس عرض ميكنم اصل موضوع وحدت ناطق اجمالا همين بود كه عرض شد و اين مطلب مطلقا مربوط بعلماي ظاهره نيست و صحبتي از وحدت يا تعدد آنها نيست و اگر باين توهم از كلمه وحدت ناطق وحشت كرده‌اند و گوشهائي چند خراش داده شده است وحشت نكنند و ان شاء الله تسكين بيابند و اين مطلبي است راجع بفضايل نقبا و نجبا كه اصل لزوم معرفت ايشان را حضرت علي بن الحسين عليه السلام بجابر بن يزيد جعفي ميفرمايد آيا ميداني معرفت چيست معرفت اثبات توحيد است اولا پس معرفت معاني ثانيا پس معرفت ابواب ثالثا پس معرفت امام رابعا پس معرفت اركان خامسا پس معرفت نقباء سادسا پس معرفت نجباء سابعا تا آخر حديث شريف ، و در كتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم مفصل و مشروح بيان شده ، و اين است مراد از ركن رابع ايمان يعني معرفت و ولايت اولياء آل‌محمد عليهم السلام كه البته اول از نقبا و نجبا شروع ميشود تا برسد بعلماي ظاهره تا برسد بادناي دوستان و بندگان آل‌محمد عليهم السلام كه معرفت و ولايت همه ايشان از ركن رابع است و عجب است كه از اين عنوان هم در اول اختلافاتي و عنواناتي پيش آمد و چه بسيار نسبتها كه ندادند حتي گفتند بدعت گذارده‌اند و خلاف ضرورت گفته‌اند و چه تهمتها كه پناه ميبريم بخدا از شر شيطان و شر اين قبيل نفوس و جمعي بي‌غرض هم كه با اهل غرض شركت ميكردند بواسطه بي‌اطلاعي و عدم مراجعه اخبار آل‌محمد عليهم السلام و اينكه در كتب علماي سلف هم كمتر از اين قبيل بيانات ديده بودند بيچاره‌ها وحشت ميكردند ولي حرف حق اثر خود را تدريجا بروز ميدهد القاءات شيطان هم تدريجا از ميان ميرود و حق است كه باقي و ثابت ميماند همانطور كه خدا ميفرمايد [ص 264] اما الزبد فيذهب جفاءاً و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض ، بهر حال كه پس از آني كه عنوان ركن رابع بميان آمد و شمهٔ از فضايل آن بزرگواران اظهار شد كه سابق بر آن بيان نميشد هم‌چنانكه سيد مرحوم (اع) در مقامي كه از فضايل نايب خاص امام و لزوم اطاعت او بياناتي مي‌فرمايد مي‌فرمايد سابق بر اين از اين بيانات نمي‌كردم ولي الآن زمان مستعد شده است براي اين قدر بيان و نه هر چه دانسته ميشود گفته ميشود و نه هر چه بايد گفته شود وقت آن رسيده است تا آخر فرمايش ، و چون بيانات آن بزرگوار و توضيحات مرحوم جد امجد (اع) قدري شايع شد ملاحظه كردي كه چه غوغائي سرپا گرديد براي اينكه يك كلمه حرف حقي گفته شده و حديثي از آل‌محمد عليهم السلام شرح شده . و بهر حال كه اين موضوع وحدت ناطق نيز يكي از فضايل اين بزرگواران است كه البته در كتب مشايخ سابقين بشرح و بسطي كه مرحوم عم اكرم اعلي الله مقامه فرموده بيان نشده و علتش بي‌استعدادي مردم بود تا اينكه خورده خورده مقتضي شد و بيان مختصري فرمود و هميشه تا دنيا بوده است امر بهمين منوال بوده ، در اوايل اسلام فضايل اشخاص آل‌محمد عليهم السلام را هم نميشد بگوئي تا چه رسد بدوستان ايشان ، حتي مسأله عصمت ايشان از ترس معاندين دين اظهار نميشد و شنيده‌ام كه شيخ صدوق عليه الرحمه كه در زمان خودش رياست شيعه منتهي باو ميشد ميفرمود خيال دارم كتابي در اثبات سهو نبي بنويسم و البته تقيه ميفرمود و معرفت چنين شيخ عالم و محدثي به پيغمبر (ص) بيش از اينها است ولي البته ميترسيد و الآن الحمد لله از ضروريات مذهب شده است و عارف و عامي همه ميدانند . بهر حال كه صبر حجتهاي خدا زياد است و خدا هم با صابرين است كم‌كم مطالب را ميگويند و گوشزد عوام مينمايند و تحمل صدمه [ص 265] را هم ناچار بايد بكنند .

خلاصه كه حقيقت وحدت ناطق راجع به نقبا و نجبا و بزرگان دين است كه البته براي ايشان قطب و مركزي است و فرض تعدد در نقطه مركز معقول نيست و البته اين بيان مختصر ما وحشت جمعي را كم كرد و حالا قدري مأنوس ميشويم و عرض ميكنيم كه اشخاص نقبا و نجبا در اين زمان غيبت امام عليه السلام غايب هستند و باشخاصهم ظاهر نيستند و هيچ نقيبي يا نجيبي هم ادعاي نقابت يا نجابت ننموده مگر آنچه از چهار نفر نواب خاص امام عليه السلام كه در اول غيبت تا هفتاد سال در ميانه شيعه معروف جمعي از شيعه بودند و ايشان را باسم و رسم و سمت نيابت خاصه مي‌شناختند تا بعد از آني كه علي بن محمد سيمري اعلي الله مقامه كه نايب چهارم بود زمان وفاتش ميرسد توقيع امام (ع) صادر ميشود خطاب باو كه تا شش روز ديگر از دنيا ميروي وصيت بسوي كسي مكن و براي خداوند امري است كه خودش ميرساند ، و البته جانشين آن حضرت هم حاضر بوده منتهي امر شده بود كه ظاهرا وصيت نكند و معرفي ننمايد ، و از آن وقت بنا بر معرفت صفات ميشود كه البته اكمل و ابلغ از معرفت اسم است زيرا اسم از اعراض ظاهره است فرضا اسم زيد را ياد گرفتي اين معرفت تامه نيست معرفت آن است كه صفات زيد را بداني ولو اينكه شخص او را هم نديده باشي همان معرفت كفايت است مثل اينكه اويس قرن خدمت پيغمبر (ص) علي الظاهر نرسيده بود اما معرفت آن بزرگوار را از آنها كه خدمت پيغمبر ميرسيدند بيشتر داشت . خلاصه اشخاص نقبا و نجبا يا ناطق و مركز ايشان امروزه ظاهر نيستند و ما هم مكلف بمعرفت اشخاص نيستيم و كسي هم ادعاي نقابت و نجابت نكرده و ما نشنيده‌ايم پس بنا بر اين وحشتي براي هيچكس ايجاد نشود و تكليف ماها معرفت نوعيه ايشان است [ص 266] و دانستن فضايل نوعيه ايشان و كمالات و خصوصيات نوع ايشان آن هم براي همه كس فرض نيست بلكه براي اهل علم و كمال و معرفت ، نه آن عامي كه هنوز خداي خود را مثل نوري فرض ميكند و فكر ميكند روي آسمان هم هست و از پيغمبر و امام هم اسم بعضي را شنيده و هنوز اسم همه ائمه خود را هم اي بسا نميداند و اصول دين و فروع دين را هنوز تشخيص نميدهد البته معرفت نقبا و نجبا و دانستن فضايل ايشان يا اقرار بوحدت ناطق ايشان از او مطالبه نميشود ، و بخصوص اين همه درازنويسي ميكنم كه جواب همين قبيل شبهات داده شود كه ميگويند اگر اين مسأله فرض و لازم است چرا عامه مسلمين و اهل بازار نميدانند و از ضرورياتشان نيست ؟ من چه ميدانم چرا نميدانند حالا كه جاهل هستند آيا علما هم بيان نكنند و حالي ننمايند و آيا اين ايراد بر خود آن اهل غرض و طالبين رياست وارد نيست كه چرا نميگذارند عوام اهل بازار بيايند و بشنوند و ياد بگيرند و چرا بيچاره‌ها را اين اندازه ميترسانند ؟ بلي براي اين نمي‌دانند كه مغرضين و هياكل شيطان نمي‌گذارند و لكن لله امر هو بالغه خورده خورده همه ميدانند و لله الحجة البالغة . باري پس وحدت ناطق امر حتمي است ولي كسي هم كه نميداند و جاهل است باين مطلب كافر نميشود يا اگر كسي بعد از استدلال هم درست نفهميد كافر نيست زيرا اساسا اين مطلب از ضروريات عامه نيست و تا كسي امري را بطور بداهت نفهمد ميتواند انكار نمايد ، بلي مگر اينكه منتهي بامر ضروري بشود كه انكار آن مشكل ميشود فرضا اگر كسي امامت شخص امام و لزوم اطاعت او را دانست آن وقت بعضي از فرمايشات او را نفهميد البته نبايد انكار كند و اين انكار كفر ميشود براي اينكه فرض طاعت امام را دانسته بود .

[ص 267] خلاصه و اگر گفته شود با اينكه معرفت شخصيه ايشان لازم نيست و نقبا و نجبا در زمان غيبت امام (ع) غايب هستند و اگر كسي هم ادعاي نقابت و نجابت نكرده پس چرا علماي شما اين همه صحبت آنها را ميدارند و بيان فضايل آنها را ميكنند و مردم را دعوت باطاعت و بندگي ايشان ميكنند و از مخالفت ايشان ميترسانند بگذارند هر وقت آنها ظاهر شدند بيان فضل خود و معرفي خود را ميكنند و اگر ريگي در كفش شما نيست چرا اين قدر اظهار امرشان را مي‌كنيد و سنگ نقبا و نجبا را بسينه ميزنيد ؟ عرض ميكنم ان كان و لابد اگر كسي بخواهد بحثي داشته باشد اين بحث را ميتواند تا درجهٔ داشته باشد و ناچاريم جواب بدهيم ، پس ميگوئيم اما جواب مفصل از اين اعتراض در اين رساله عوامانه مختصر گنجايش ندارد اما جواب مجملي كه نمونه مفصل باشد اين است كه اولا اين بحث بر ما وارد نيست و اگر واقعا بحثي دارند بر آل‌محمد عليهم السلام داشته باشند كه چرا آنها اينها را در اخبار خود فرموده‌اند و اين همه اصرار كرده‌اند و باز اين هم راجع بهمان عرض ما ميشود كه چرا مردم رجوع باخبار آل‌محمد عليهم السلام نمي‌كنند و معالم دين خود را تحصيل نميكنند و تفقه در دين نمي‌نمايند و اگر ميكردند چنين اعتراضات نمي‌كردند . اگر تنها رجوع بتفسير حضرت امام حسن عسكري (ع) كه از معتبرترين كتب شيعه شمرده شده كرده بودند اين اعتراض را بر ما نميكردند و ميديدند از اول تا آخر آن كتاب در فضايل شيعه است و ميفهميدند كه آن حضرت تهيه مقدمات غيبت فرزند خود را مي‌نمايد و ميخواهد بفهماند كه غيبت نزديك است و دوره شيعيان ايشان نزديك شده و بيان شأن آنها را ميفرمايد و آن مجلس درس را شروع ميفرمايد و آن فرمايشات را املاء ميفرمايد ، [ص 268] پس ميگوئيم اصرار ما براي اين است كه آل‌محمد عليهم السلام اصرار فرموده‌اند ، حالا از خود ايشان بپرس چرا فضايل شيعه خود را فرموده‌اند ؟ اگر من بگويم ميگويم براي اينكه فضايل خود را بفرمايند چون معرفتشان بر مردم واجب بوده چاره نداشتند كه بفرمايند و شيعيانشان جزء خودشانند و از فاضل طينت ايشان خلق شده بودند و شيعيانشان را دوست ميداشتند باين لحاظ فرمودند و از طرفي معرفت آل‌محمد (ص) و معرفت خدا هم براي ماها حاصل نميشد مگر از اين راه باين جهت ناچار بودند بفرمايند و جهات بسيار دارد كه در اين رساله نمي‌گنجد و كتب مشايخ مخصوصا ارشاد العوام متكفل بيان آنها است . و اگر بگوئي چرا ساير علماء سلف باين درجه اصرار نداشتند و نگفتند ؟ عرض ميكنم نميدانم و اگر هم ناچار شوم بعضي جهات را ميگويم و همه را نميگويم و شايد جهات زيادي دارد و احتمالات زياد ميرود كه هيچيك را بطور قطع نميگويم ولي آدميزاد احتمال ميدهد اولا بعضشان گرفتاري زياد داشته‌اند و نرسيده‌اند ، جمعي كه البته البته تقيه داشته‌اند و اين از جهات قطعي است ، جمعي شايد اهتمام زيادي در امر ولايت بدرجهٔ كه مشايخ ما داشته‌اند نداشته‌اند ، جمعي هم واقعا نميدانسته‌اند ، مگر واجب است همه علما همه چيز را بدانند البته محيط بهمه چيز آل‌محمدند عليهم السلام و غير ايشان احاطه ندارند و هر كدام از علما تخصصي دارند يكي فقه ميداند يكي در اصول كار كرده يكي اهل حكمت است يكي ممكن است جامع معقول و منقول هر دو ميشود و همه آنها احاطه بهمه علم نكرده‌اند يقينا اغلبشان نميدانسته‌اند و بيشتر وقتشان را مصروف احكام فروع نمودند از قبيل احكام نجاست و طهارت و معاملات و حيض و نفاس و امثال اينها و فهم مردم هم بهمين درجه‌ها بود و مسائل دين را هم غير از اينها نمي‌پنداشتند [ص 269] حتي در آن دوره‌ها در مسائل توحيد هم كه اهم مسائل است تعمقي مثل مشايخ ما (اع) كسي نكرده بود ، از عالم اصولي يك وقتي سؤال كردند بچه دليل خدا يكي است ؟ فرمود اما يكي بودنش مجمع عليه است و اما زائد بر آن هم اصلْ عدم آن است ، بيچاره بهمين اندازه كه در علم خودش دانسته بود جواب داده ، حالا اين تكلفي است كه توقع كني هر مطلبي را همه علما بدانند اين مطالب بيان آنها شأن حكماي رباني است نه فقها و مجتهدين ، آنها اهل اين مطالب و اسرار حكمت نبوده‌اند ، نمي‌بيني در اين قبيل مطالب چندان اجماعي هم از علما نيست و همه اجماعها و اختلافها در همان مسائل طهارت و نجاست است چون تمام اوقات به بحث در همان مسائل ميگذشته . و باز ميگوئيم اين اعتراض را چرا اينجا ميكنيد ؟ مسائل توحيد را هم علما بيان كرده‌اند با اينكه معرفت ذات خداوند حاصل نمي‌شود بنا بر اين بيان صفات پروردگار را ننمايند و در توحيد تعمق نكنند و امام (ع) ميفرمايد چون خداوند ميدانست جماعتي در آخر الزمان ميآيند كه تعمق در توحيد ميكنند سوره توحيد و آيات سوره حديد را نازل فرمود ، حالا آيا تعمق در توحيد ننمائيم و خداي خود را تا حد امكان نشناسيم ؟ اينكه كمال بي‌انصافي و دشمني با علم است ، و هكذا در صفات پيغمبر و امام (ع) چرا علما اين همه جد و جهد كرده‌اند و حال آنكه آخر هم بكنه معرفت ايشان نميرسيم ولي آيا بقدر امكان نشناسيم ائمه خود را ؟ چرا بايد از انصاف خارج شوند ؟ اگر حقيقةً بيانات مشايخ ما اعلي الله مقامهم نبود گمان ميكنند قائمهٔ براي اسلام باقي مانده بود و با بيانات اصوليه و احكام شرعيه فرعيه جواب ايرادات نصاري و خارجين از اسلام داده شده بود ؟ و آيا اگر زحمات و جانفشاني‌هاي ايشان و كتب و رسائل متعدده كه ايشان نوشتند و صفات [ص 270] ائمه اطهار را بيان كردند و مردم را بامعرفت نمودند نبود آيا ميدانيد همين مبدعين جديد چه كرده بودند و چطور تمام مسلمين را گمراه كرده بودند ؟ حالا بايد بگوئي امام ما كه غايب است چه لزومي دارد صفات او را بيان كرد ؟ آيا نميداني چرا امام تو غايب شده و باين بليات دچار شده‌ايم و در چنگ دشمنان افتاده‌ايم ؟ براي اين است كه هنوز معرفت امام را حاصل نكرده‌ايم اگر معرفت پيدا مي‌كرديم و اطاعتش ميكرديم كه البته ظاهر ميشد . آيا نميداني كه امام از جهالت و ناداني من و تو مسلمان غايب شده نه از ترس ديگران ، امام از هيچكس نميترسد و روزي كه تشريف بياورد دشمنان را باندك وقت از صفحه روزگار برميدارد ولي امام از جهالت من و تو ميترسد و صبر كرده تا بلكه قدري عارف بشويم و قدر او را بشناسيم ، مسلمان بي علم و معرفت براي چه خوب است ؟ هزار و صد سال قبل ائمه تشريف داشتند چه كرديم و چه قدر استفاده نموديم ؟ پس اي برادر علم و معرفت لازم است . مي‌گويند چرا اين قدر اين مسائل را مي‌گوئيد ؟ اگر نگفته بودند كه همين عده قليل مسلمان هم حالا باقي نمانده بود . آيا نگاه نمي‌كنند كه اين مبدعين جديد اغلب آنها را كه گمراه مي‌كنند از غير سلسله ما هستند مگر نادري از اين جماعت كه شايد روز اول هم مسلماني و مذهب را بنفاق بخود بسته بوده و الا از اغلب ماها مأيوسند براي اينكه علماي ما بحمد الله از صفات امام (ع) زياد گفته‌اند و نوشته‌اند و ماها شنيده‌ايم و معرفتمان بيشتر شده و ديگر عقب امام‌هاي پوشالي نمي‌رويم و اساسا مي‌دانيم امام داراي چه صفاتي بايد باشد و چه علاماتي دارد و گول اين حرفهاي شيطاني را نمي‌خوريم و با اين مزخرفات از دين خود نمي‌لغزيم و هم‌چنين معرفت ابواب امام (ع) را ما بهتر از [ص 271] ديگران داريم و هر كس ادعا و عنوان بابيت كرد نمي‌پذيريم ، اين نعمت الحمد لله از بركات مشايخ عظام است اعلي الله مقامهم . حالا اگر بحرف اين معترض بود و براي ما از صفات ابواب و نواب و مقامات و صفات ايشان نفرموده بودند مي‌بايستي همه بابي شده باشيم العياذ بالله ، ولي اغلب از مردم كه نيامدند و نشنيدند بيچاره‌ها گول خوردند و اغوا شدند و گمراه شدند و گناه اين جماعت يقينا بگردن آنها است كه نگذاردند عوام بيچاره بيايند و بشنوند و بامعرفت بشوند و هنوز بعد از اين تا آثار حرفهاي آنها باقي است گناه همه مردم و اضلال اينها بگردن آنها است و لكن ما ميگوئيم و ماظلمونا و لكن ظلموا انفسهم و ما اميدواريم تا متمسك بذيل عنايت آل‌محمد عليهم السلام و شيعيان ايشان باشيم و پيروي ايشان را نصب العين داشته باشيم از اين حوادث و حوادث غير مترقبه ديگر محفوظ بمانيم ان شاء الله و هيچوقت مزخرفات و تمويهات يك بابي در اذهان ماها خدشه نميكند ان شاء الله زيرا اصل لفظ باب را هم بدبخت نميدانسته و از مشايخ ما آموخته نهايت اين است كج و معوج نموده و ادعاي بيجا كرده و خداوند رسواشان مي‌كند و اين رويه هر باطلي است كه حرف حقي را ميآموزند و مغشوش مي‌كنند و اسباب گمراهي مردم را فراهم مي‌كنند ولي حرفهاي شيطاني چون اساس و ريشه ندارد از ميان مي‌رود و حق ثابت باقي ميماند چنانكه خداوند مي‌فرمايد و ماارسلنا من قبلك من رسول و لا نبي الا اذا تمني القي الشيطان في امنيته فينسخ الله ما يلقي الشيطان ثم يحكم الله آياته و الله عليم حكيم ليجعل ما يلقي الشيطان فتنة للذين في قلوبهم مرض و القاسية قلوبهم و ان الظالمين لفي شقاق بعيد .