باري ابواب و نواب امام در غيبت امام غايبند اما فضايلشان گفته ميشود [ص 272] كه اذهان مردم قبلا آشنا شود و خورده خورده صاحب معرفت بشوند و هيچ وقت سنت پروردگار بر اين جاري نشده كه اين مردم ناقص جاهل آناً مطلبي را بياموزند ، مدتها و سالها بايد گفت و ذهن آنها را حاضر كرد و خورده خورده عادت نمايند و فرار و شماس آنها تمام شود آنوقت حاضر بشوند و حقي را بشنوند و بايد وحشت آنها را تمام كرد زيرا حرف حق در اول تلخ ميآيد بذائقه آنها ولو اينكه در متن واقع از عسل شيرينتر است ولي فعلا ذائقهها فاسد است بايد كمكم اصلاح كرد ، و بعلاوه ميگوئيم معرفت نقبا و نجبا و ابدال و اوتاد امروزه حتم نيست و بمعرفت نوعيه آن هم از اهل كمال و معرفت قناعت ميشود . چرا اينطور است ؟ براي اينكه هنوز جاهليم و همين است سرّ غيبت امام كه نه ابواب او را ميشناسيم نه خود او را و اگر صفات آنها را ميدانستيم البته اگر ظاهر ميشدند ميشناختيم زيرا ميگوئيم غايبند ، العياذ بالله معدوم كه نيستند در ميانه همين مردمند حتي خود امام هم در ميانه مردم است و در حديث ميفرمايند در بازارهاي شما راه ميرود و بر فرشهاي شما گام ميزند ، معطلي در اين است كه ما بشناسيم و شناختن امام بشناختن ابواب و نواب او است ، شناختن آنها با بيان صفات آنها ميسر ميشود .
و بايد عرض كنم و بدانيد كه غيبت ابواب و نواب مانند غيبت امام نيست و غير آن غيبت است و چاره نيست اين نكته را هم بايد بگوئيم اما غيبت امام عليه السلام غيبتي است كه امروزه بشخصه و صفاته غايب است اما ابواب امام عليه السلام باشخاصهم اگر چه غايب باشند اما بصفاتهم براي عامه مردم غايبند زيرا نشنيدهاند و استعداد ندارند اما چون بيان صفات آنها تا حدي در حيّز امكان بوده و بيان هم شده است حتم نيست براي همه كس غايب باشند ، اما خودشان كه عرض [ص 273] كردم موافق فرمايش امام (ع) در هر زماني جماعتي هستند و متعددند و يكديگر را مسلما ميشناسند نهايت ما آنها را نميشناسيم ، و البته صفات ايشان را كه علما ذكر كردهاند و در اخبار آلمحمد عليهم السلام بيان شده و اشخاصي هم كه اهل معرفت بشوند ممكن است تدريجا ترقي كنند تا بآنجا برسند كه آنها را بشناسند و يك نفر از سنخ آنها بشوند و پيغمبر (ص) ميفرمايد رب حامل فقه غير فقيه و رب حامل فقه الي من هو افقه منه و اصل علت غائي بيان صفات ايشان همين است كه قوابل مستعده تحريك شود و ترقي نمايد و شايد خدا خواسته باشد بجائي برسند و اعوان و انصار و بندگان امام زياد شوند تا برسد بآنجا كه عده آنها تكميل شود و همين كه بسيصد و سيزده نفر برسند اصحاب امام عليه السلام موافق وعدهٔ كه فرمودهاند موقع ظهور خواهد شد و عالم گلستان ميشود ان شاء الله . بهر حال پس باين جهات و جهات ديگر كه از حدود فهم ناقص اين ناچيز خارج است علماي اعلام سعي خود را در اين باب مبذول داشتهاند و اعتراضات و واردات و تهمتها و غيبتها و همه پيشآمدهاي سوء از طرف جهال يا اهل غرض را كأن لميكن پنداشتهاند بمصداق آيه شريفه و لايلتفت منكم احد و امضوا حيث تؤمرون اعتنا باين مطالب نميكنند . پس خلاصه مطلب اين شد كه ابواب امام براي عامه مردم غايبند ولي ممكن است اهل معرفتي در زماني پيدا شود و ايشان را بشناسد و دليلي نيست بر اينكه امكان ندارد كسي آنها را در اين ايام بشناسد مثل اينكه امام را نميشناسد منتهي اين است كه ما نميشناسيم و همچنين دليلي نداريم بر اينكه يكي از آنها يا بيشتر از يكي در صورت و لباس علما هم هيچ وقت ظاهر نشوند و نباشند و كيست كه اين ادعاي علم غيب را بكند كه بگويد البته نيستند شايد گاهي بلباس علم و بصورت [ص 274] فقيه يا مجتهد در ميانه مردم باشند ، بلي ادعاي نقابت و نجابت و اظهار مقام خود را نميكنند منتهي آنچه دليل بر آن قائم است همين است و الا من و تو از كجا ميفهميم فلان عالم متقي زاهد كه خلاف شرعي و حركت خلاف اعتدالي از او نديدهٔ حتم كني كه اين صاحب هيچ مقام ديگر هم نيست زيرا بنا نيست در پيشاني اشخاص بنويسند كه اين صاحب فلان مقام است ، ما از كجا ميتوانيم اين شهادت نفي را بدهيم ؟ بلي ما از خودمان خبر داريم كه او را نميشناسيم و هنوز بآنجا نرسيدهايم كه نقيب يا نجيب بشناسيم و كسي هم كه ادعائي نكرده پس ما ادعاي بيجا درباره اشخاص نبايد بكنيم زيرا ادعا بيّنه لازم دارد و بينه در دست نيست و خود اين ادعا مكذب انسان ميشود ، خود او هم كه فرض اين است قبول ندارد پس حرف بيجا نبايد زد ، ولي عرض من اينجا است كه نميتوانيم حتم كنيم كه بلباس علما و فقها البته ظاهر نميشوند و اين تحكم است بلكه امكان دارد شخص ناطق واحد گاه در ميانه مردم نطق كند و امكان دارد از اعوان و انصار و ساير نقبا يا نجباي اخيار يك نفر به نيابت از او نطق نمايد بلكه ممكن است دو نفر يا ده نفر يا بيشتر يا كمتر از همين قبيل نواب در بلاد مختلفه داشته باشد و مشغول خدمت باشند و هيچيك از اينها محال نيست . ما و تو هم بايد مشغول كار و بندگي خود باشيم و همان طور كه عرض شد اگر خودمان تكليفات دينيه خود را موافق اخبار آلمحمد عليهم السلام ميدانيم فبها المراد اگر نميدانيم عالم و راوي صادقي دست بياوريم و از او بگيريم و تقليد نمائيم و وظيفه خود را انجام دهيم و اين اعتقاد را هم در دل خود محكم داشته باشيم كه براي امام ما نايب خاص هم هست و واحد هم هست و هميشه از خداوند توفيق معرفت او را بخواهيم و در راه او ساعي و جاهد باشيم ، اما اين مربوط بامر [ص 275] تقليد در احكام شرعيه نيست و شايد سابقا از عرايض ما دانستي كه هيچكس تحكم نكرده كه همه بايد از آن ناطق واحد و نايب خاص تقليد كنند زيرا كه او غايب است و ممكن هم نيست همه مردم در دنيا از يك نفر تقليد كنند و بر گرد يك نفر باشند و خداوند اين طور قرار نداده و هيچ عالمي هم اين طور نفرموده و اين تهمت را هم بيك نفر عالم كامل بزرگ از علماي آلمحمد عليهم السلام كه مداد قلمش از دماء شهدا افضل است و حق بسيار بر گردن اسلام و مسلمين دارد نزنند ، جائي كه خداوند ميفرمايد از هر فرقهٔ يك طايفه بايد بروند و تحصيل فقه در دين نمايند كيست كه ديگر تحكم بوحدت فقيه و مرجع تقليد نمايد و كي حكم كرده كه همه كس بايد تقليد يك فقيه بنمايد البته مراجع تقليد متعددند حالا اگر در مقامي هم بهبيني كه عالمي را وحيد يا فريد يا واحد خوانده باشند مانعي ندارد و از اين القاب براي علما معمول است و مينويسند و ممكن است معني صحيح هم داشته باشد و مصداق هم داشته باشد و معني آن اين است كه در ميانه علما واحد است يا در ميانه فقها فرد است نه اين است كه مراد اين باشد كه واحد ناطق باشد يعني نايب خاص باشد نعوذ بالله و هيچ وقت چنين ارادهٔ نشده ، و سابقا عرض شد كه در هر مورد كلام حكيم را بايد حمل بر معني مناسب نمود نه اينكه از پي بهانه برآيند و بمحض اينكه لفظ متشابهي ديدند پيروي متشابه نمايند بلكه متشابه را بايد عرض بر محكم نمايند و مراد حكيم را بفهمند و اگر نفهميدند سؤال كنند ، و همچنين ممكن است گاهي لفظ ناطق را بر عالمي يا فقيهي اطلاق نمايند البته اين هم صحيح است هر عالمي البته ناطق است و مسلم از جانب كسي سخن ميگويد ولي نه اين است هر جا كه گفتند ناطق مراد آن ناطق حقيقي است ، البته ناطق حقيقي ممكن است [ص 276] گاهي ناطق ظاهري هم باشد ولي هر ناطق ظاهري ناطق حقيقي نيست ، پس خوب است ملتفت باشند و انصاف را پيشه خود نمايند . و بهر حال كه علما و فقها و ناطقين از طرف خدا يا شيطان متعددند و هميشه متعدد بودهاند و فعلا هم بناي دنيا بر اين است قضاي پروردگار تغيير داده نميشود گو اينكه حكيم ميتواند اثبات نمايد كه اگر مرجع تقليد هم در دنيا و در ميان مسلمين يكي بود بهتر بود و اختلافات بكلي از ميان ميرفت و عظمت و ابهت اسلام هزار درجه بالاتر ميرفت و مسلمين تقويت ميشدند و گمان ندارم عاقلي هم باشد كه انكار اين معني را نمايد ، اما خير ، نميشود ، زيرا در اين ايام خداوند اين طور نخواسته و ائمه ما اين طور نخواستهاند و حكمت فعلا بر همين وجه است كه ميبيني و اختلافات بايد باشد و امام عليه السلام ميفرمايد نحن اوقعنا الخلاف بينكم و لولا ذلك لاخذ برقابكم و بماها وعده دادهاند كه هر وقت نوبت ظهور حق رسيد و امتحانات انجام شد و مؤمن و كافر از يكديگر زائل شدند و ايام هدنه و تقيه سپري شد آنوقت امام شما ظاهر ميشود و همه را بر امر واحد جمع ميكند و كفار را عذاب ميكنند اما هنوز وقت اين آرزوها نرسيده و وقتي كه امام ما هنوز همين طور خواسته بايد اين اختلاف باشد ، فقها و علما و مراجع بايد متعدد باشند و هيچكس حكم بوحدت ناطق در ظاهر نكرده و نميكند و شريعت تقيه هنوز اجازه نميدهد ، ولي ميتوانم عرض كنم كه اين مطلبي است كه خداوند در فطرت نوع قرار داده است مثل فطرت توحيد و اين هم متمم فطرت توحيد است نميبيني چطور طبيعةً و فطرةً همه مردم هميشه عقب اعلم ميگردند و ميخواهند حكماً تقليد اعلم نمايند و اغلب هم خيال ميكنند اعلم را پيدا كردهاند ولي اغلب علما حكم باين نكردهاند و مشايخ ما هم نفرمودهاند . [ص 277] و اصلا ميگوئيم با اينكه تقليد اعلم اولي هم باشد اما اطلاع بر شخص اعلم محال است و در وسع ما نيست ، اين است كه تقليد هر عالم و راوي و فقيهي كه جامع شروط باشد تجويز ميكنيم و تحكم نميكنيم كه البته اعلم باشد و مقصودم از اين جمله بيان تمايل فطرت بود ، بلي اگر در ظاهر هم امر بهمين طور جاري ميشد خوب بود و حكم واقعي پروردگار هم همين است ولي امروز بايستي باحكام نفسالامري سلوك نمود و بر فرض كسي حكم واقعي را هم بداند حكم بآن نميكند هيهات هيهات هنوز چيزها از عقب داريم و خدا ميفرمايد و لنبلونّكم بشئ من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشّر الصابرين عرض ميكنم بالاترين نقصها و كسرهاي ما همين اختلاف ما است كه موجب نقص اموال و انفس و ثمرات ما است و اگر بر يك طريقه عموما مستقيم ميشديم آب خوشگوار ميآشاميديم چنانكه خداوند ميفرمايد و ان لو استقاموا علي الطريقة لاسقيناهم ماءا غدقا ، خلاصه كه طول كلام و تذكر اين احوال موجب ملال است سخن را كوتاه كنيم اولي است .
بلي در ختم كلام يك نكته باقي داريم آنرا هم نهفته نميداريم و متوكلاً علي الله و طلباً لمرضاته ميگوئيم و آن اين است كه البته علما و فقها و مراجع متعدده هستند و بودهاند و بايد هم متعدد باشند و سنت پروردگار تغيير نميكند ولي شخص متدين هوشيار گاهي درباره متعددين دقيق ميشود و موارد اختلاف آنها را ملاحظه ميكند ، اما اختلاف در جزئيات احكام شرعيه و امور نظريه كه در ميانه علما هست البته مهم نيست و قسمتي از اينها در خود اخبار است و از طرف ائمه اطهار القا شده ، ولي اختلافات ديگري مشاهده ميكند كه از اين حدود بالاتر است و ميبيند كه اي بسا در مسائل مهم طرفين نقيض را گرفتهاند و هر دو حق نميگويند چرا كه اجتماع [ص 278] نقيضين محال است و هر دو بر باطل نيستند زيرا ارتفاع نقيضين هم محال است و بعلاوه حق هم از عالم مرتفع نميشود و خداوند ابا فرموده و اينجا است كه شخص عاقل با حزم و با احتياط كنجكاوي ميكند و دو قول مختلف يا اقوال مختلفه را بنا بر اينكه در مسألهٔ اختلاف باشد كه مناط كفر و ايمان است با موازين منصوبه از طرف خداوند و حجج او ميسنجد هر كدام مطابق شد او را ميگيرد و بقيه را ترك ميكند و محقق است كه حرف حقي كه از جانب پروردگار است بالاخره يكي است و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا پس مختلفات همه از نزد غير خدا است و حرف حق يكي ميشود زيرا كه خدا يكي است پيغمبر او يكي است كتاب خدا يكي است قبله هم يكي است در ميانه اقوال مختلفه هم قول حق يكي است و آيا خداوند امر باختلاف فرموده پس اطاعت كردهايم يا نهي از اختلاف فرموده و عصيان ورزيدهايم ؟ و اين مراتب را البته مؤمن موحد كه دين را امر واقعي پنداشته است و از پي حقيقتي هست هميشه نصب العين خود خواهد داشت . و بهمين جا كلام را ختم ميكنيم و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطيبين و رهطه المخلصين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
تمام شد بر دست مؤلفش بنده مسكين مستكين ابوالقاسم بن زينالعابدين بن كريم اعلي الله مقامهم حامدا مصليا مستغفرا در شب يكشنبه ششم شهر شعبان المعظم هزار و سيصد و شصت و دو هجري علي مهاجرها الصلوة و السلام .