فصل - باز ميگوئيم كه عموما اقرار داريم كه پيغمبر (ص) و ائمه اطهار حجت من عند الله هستند و معصوم و مطهر و عالم بما كان و ما يكون ، ساير ملل هم در حكمت و سياست ايشان شكي ندارند بلكه تحقيقات در حكمت و فضيلت ايشان دارند كه اغلب مجتهدين ما متحمل نيستند و آثار حكمت و سياست ايشان مشهود است ، آيا فرض ميشود كه پيغمبر (ص) مدعي باشد كه خاتم انبياء است و شرع او خاتم شرايع است و تا قيامت بايد بماند تجربه حال امم سابقه را هم دارد و بر احوال و اخلاق آنها مطلع است و مفاسد اديان آنها را دانسته و علم بآينده امت دارد و از وجود دروغگويان و عاملين باهواء و آراء و اجتهادات خبر ميدهد و كثرت شبهات و شكوك كه از مخالطه ساير اديان بهم ميرسانند ميداند و از معامله دشمنان با اوصياء خودش مطلع است و خبر ميدهد و غيبت وصي دوازدهم و ابتلاي امت را بعد از آن بزرگوار ميداند حال آيا با اين تفصيل ممكن است كه در كتاب و سنت خودش با اين تأكيد عمل بمظنه را حرام فرموده باشد و آن را از [ص 138] هر دروغي دروغ‌تر خوانده باشد و معذلك اخبار و آثار قطعيه در ميانه باقي نگذارد و حجت بالغه نداشته باشد با وجود امكان و قدرتي كه دارد آيا درباره حكيمي اين گمان ميرود چه جاي اينكه پيغمبري باشد و خاتم انبياء هم باشد ، اگر اينطور است پس اين چه حكمتي است ؟ و اگر ميگوئي كه اين فساد از طرف امت شده است و او دين خود را ظاهر فرموده ، عرض ميكنم اين حرف در همه جا جاري نيست زيرا آن بزرگوار خاتم انبياء است و جميع آيندگان از عصر خودش تا قيامت امت اويند آيا بايد حجتي براي آنها باقي بگذارد و خليفه و قائم مقامي داشته باشد كه حجت بر آنها هم تمام شود يا آنكه بايد دين آنها هم بدون تقصير ضايع و فاسد شود و فرداي قيامت بر او حجت داشته باشند و بگويند بطور قطع از دين تو چيزي بما نرسيد و ندانستيم و جاهل مانديم ، نهي از عمل بمظنه هم كه مخصوص بزماني دون زماني نيست و اينكه بعض اصوليها ميگويند كه اين نهي مخصوص بهمان زمان پيغمبر و ائمه است قولي است بي‌دليل كه خودشان ساخته‌اند ، پس محقق است كه اخبار قطعيهٔ براي اينكه حجت آيندگان باشد ميبايست باشد ، و كسي كه خاتم انبياء است ديني نميگذارد كه ملعبه اشخاص باشد و قطعيت صدور احكام آن معلوم نباشد و اخباري باقي نمي‌گذارد كه انواع احتمالات و شبهات بطوري كه اصوليين خيال ميكنند در آنها برود و علم بمدلول آنها حاصل نشود و احتمال سهو و خطا و اشتباه در آنها برود پس بنا بر اين چه حجتي خداوند باقي گذارده و چطور ميگويند تكليف باقي است حقيقت اين است كه انسان مبهوت ميشود چطور همه اين محالات و جهالات را به پيغمبر خود مي‌بندند و چطور جمعي قبول ميكنند و آيا بي‌پاتر و بي‌اساس‌تر از اين ديني ممكن است و چه فرق دارد اين [ص 139] عقيده با عقيده عامه كه ميگويند پيغمبر از دنيا رفت و خليفهٔ معين نفرمود و اختيار خلافت را بدست امت داد كه آنها تعيين كنند ، لازمه اين حرف هم البته همين است كه عمل بمظنه هم بكنند براي اينكه خليفهٔ كه مردم جاهل معين كنند او هم جاهل است و علم ندارد و ناچار از عمل بمظنه است ، اما شيعه كه با هزار دليل عقل قاطع نصب خليفه را واجب ميداند چطور ميتواند معتقد شود كه بعد از غيبت امام دوازدهم ديگر حجتي و خليفهٔ لازم نيست بلكه شيعه با همان دلايل كه نصب خليفه را واجب مي‌شمارد نصب اخبار قطعيه كه بعد از غيبت امام (ع) خليفه و حجت او باشد واجب مي‌داند و اگر در آن مقام دليل عقلي قطعي قائم شده است در اين مقام نيز قائم است زيرا كه ادله عقليه كلي است و اختصاص هيچ وقت ندارد ، و تو را بحق خدا قسم است اگر امروز اخبار قطعيه و آثار يقينيه از آن بزرگوار نباشد حجت خدا بر مردم كيست و چيست ؟ اگر ميگوئي اجماعيات و متواترات را داريم ميگويم در همه احكام كه نيست و باز حجت پروردگار ناقص ميماند و اگر بگويند همين اخباري كه در صدور آنها و هم دلالت آنها شك دارند كفايت است عرض ميكنم كفايت نيست و حجت پروردگار شكي و ظني نيست و بايد بالغه باشد و اخبار ظنيه هم مانند پيغمبر ظني و امام ظني است و حجت نخواهد شد . پس ثابت شد كه همين اخبار و آثار موجوده كه از طرف حجت عليه السلام هم امر برجوع بآنها شده است اجمالا قطعي است و اگر قطعي نباشد نميتواند خليفه حضرت حجت باشد و امر امت منجر بفساد ميگردد .

فصل - شكي نيست كه پيغمبر ما صلي الله عليه و آله خاتم انبياء بود و شرع [ص 140] او تا قيامت باقي است و ايامي چند باقتضاي بشريت زندگي فرمود و از دنيا رفت و آل‌محمد صلوات الله عليهم كه خلفاء او و حافظ دين او بودند رحلت فرمودند و امام دوازدهم غيبت فرموده و هيچكس او را نمي‌بيند و از او نميشنود ، پس يا ميگوئي رفع تكليف شده است پس از اسلام خارج ميشوي يا ميگوئي ما هم مكلف بدين خدا هستيم و تا قيامت بايد اين دين باقي باشد ، پس سؤال مي‌كنيم آيا غير از همين كتاب خدا و سنت پيغمبر كه باقي مانده است حجتي در ميانه هست كه هادي ما باشد و ما را دعوت نمايد ؟ البته نيست ، پس همين كتاب و سنت خليفه پيغمبر و امام خواهند بود كه هر كس متمسك باينها باشد متمسك بخدا شده و هر كس اعراض از اينها نمايد اعراض از خداوند نموده پس هم‌چنانكه رسول خدا در حيوة خود رسول يقيني بود كتاب و سنت او هم بعد از او رسول يقيني است و هم‌چنانكه پيغمبر (ص) معصوم بود كتاب و سنت هم بايد معصوم باشند يعني بايد بحفظ خداوند محفوظ باشند و البته در هر عصري از طرف خدا و رسول عدولي را براي حفظ دين قرار ميدهند كه باين مضمون اخبار بسيار داريم و همان طور كه بر پيغمبر (ص) افترا بستن روا نبود و هر كس افترا مي‌بست خداوند او را مفتضح ميكرد هم‌چنين هر كس بر كتاب و سنت افترا به‌بندد مفتضح ميشود پس البته كتاب و سنت محفوظ خواهد ماند و اگر نه امت پيغمبر و دين او فاسد مي‌شد و از ميان ميرفت و اين مطلب منافات ندارد با اينكه مي‌بينيم جمعي از كتاب و سنت عدول ميكنند زيرا خود پيغمبر و امام هم كه در ميانه بودند جمعي از آنها عدول و اعراض مي‌كردند با اينكه آيات بينات و دلائل واضحه آنها بر همه مبرهن بود . خلاصه كه اگر تجويز مي‌شود پيغمبر و امام ظني باشند كتاب و سنت هم ظني مي‌شود و اگر آنجا جايز [ص 141] نيست اينجا هم جايز نيست . پس قطعا حق در همين كتاب و سنت است و خارج از اينها نيست زيرا چيز ديگر در دست نيست و حضرت حجت عجل الله فرجه امر فرمود كه در حوادث واقعه رجوع بروات اخبار نمائيد كه آنها حجت منند بر شما و من حجت خدا هستم ، حال اگر ميگوئي اين اخبار قطعي است كه مطلوب ما ثابت است ، و اگر ميگوئي مشكوك و مظنون هستند لازمه اين قول اين است كه دين از ميان رفته باشد و تكليف از ما ساقط باشد و لازمه‌اش اين است كه حرف از اول نعوذ بالله باطل و بي‌پا بوده ، و اگر بگوئي بعض اين اخبار قطعي است اما معلوم نيست ، اين هم مثل اين است كه پيغمبري در ميانه امتي باشد اما معلوم نباشد كيست و با پيغمبري كه قطعا شخص او معلوم نباشد حجت تمام نمي‌شود ، و اگر آن بعض كه مي‌گوئي معين و معلوم است پس همان حجت است و همان خليفه خدا و رسول است و مرجع ما است ، و اگر باز ميگوئي صدور اين اخبار مظنون است ، عرض مي‌كنم معلوم است كلمات ما را فراموش كردهٔ زيرا مطلب ما فوق اين مطالب است ما ميگوئيم خليفه پيغمبر و امام اين اخبار است و حجتي غير از اينها در ميانه نيست و رجوع بهمين‌ها بايد كرد مي‌خواهي علم عادي بصدور اينها حاصل بكني مي‌خواهي ظن ، ما را چه باين مطلب ، بما امر شده است باين كتاب و اين اخبار بگيريم و علم شرعي قطعي باين امر و اين دستور پيدا كرده‌ايم ، اگر بگوئي بعد از اين همه دلائل كه علم شرعي هم پيدا نكرده‌ام و اين قدر را هم نفهميده‌ام كه مرجعي غير از كتاب و سنت نيست پس روي سخن ما هم با تو نيست ، و اگر اين قدر علم پيدا كردهٔ كه بطور كلي مرجع همين‌ها است پس ميگيري و عمل مي‌كني نه از اين راه كه اصوليين مي‌گويند كه مظنه را حجت مي‌دانند زيرا عمل بمظنه حرام [ص 142] است و اين علم شرعي قطعي است حالا اگر در مقامي موضوع حكم ظني هم شد دخل باصل حكم ندارد حكم قطعي ما از نزد خدا و رسول رجوع باين اخبار است مي‌خواهي علم حاصل كني مي‌خواهي نكني و مطلقا التفات و بحث در اين باب تكليف ما نيست ، و اگر مي‌گوئي بنا بر اين پس هر عبارتي هم كه فلان پيرزال يا بدوي روايت كرد يا پشت كتاب مجهولي ديديم كه نوشته است و نسبت بامام داده است بگويم حديث است و عمل بكنم ، عرض مي‌كنم اين طور نيست ، آنكه دستور رجوع بهمين اخبار داده است فرموده است از شخص راوي ثقه متقي بگيريد و از فاسق نگيريد و خبر شخص مجهول را تا موازنه با موازين قطعيه نكنيد نگيريد نه اينكه هر چه نسبت بآل‌محمد (ع) داده شد بايد گرفت و عمل كرد بلكه دستور همان است كه از ثقه امين بايد بگيريم ، بلي اين دستور را هم داريم كه نوعا آنچه نسبت بايشان بدهد كسي ما رد نمي‌كنيم اما عمل هم نمي‌كنيم ، اما آنچه را كه شخص عالم و ثقه روايت مي‌كند و صحت او را معتقد است عذري براي احدي در شك كردن در آن هم نيست چه جاي رد كردن و تفحص از طريقه او هم وظيفه ما نيست زيرا كه عالمِ ثقه امين خداست و از امين خدا بدون چون و چرا بايد گرفت ، و با توجه و تذكر عرايض سابقه ان شاء الله تصديق مي‌كني كه راه غير اين نيست .

فصل - شبهه نداريم كه پيغمبر (ص) بشري بود كه طعام مي‌خورد و راه مي‌رفت و بعادات و اخلاق بشر زندگي مي‌كرد ، دعوت كرد ما را بسوي خدا و از او پذيرفتيم احكامي هم قرار ميداد هر كس حاضر بود مي‌شنيد هر كس حاضر نبود از راه اخبار اطلاع حاصل مي‌كرد و احكام او هيچ كدام متواتر [ص 143] نبود بلكه اخبار آحادي بود كه در عصر خودش مردم مي‌گرفتند و عمل مي‌كردند و همه مردم هم شخص پيغمبر را ملاقات نمي‌كردند ، در زمان ائمه اطهار هم همين طور بود ، مردم باخبار عمل ميكردند و همان اخبار عينا مدون شد و در كتابها نوشته شد و ائمه عليهم السلام ميديدند و مطلع بودند و همين كار را تقرير كردند و تأييد كردند ، بعد از غيبت هم حضرت حجت دستور فرمود همين اخبار را از روات آنها بگيريد و عمل كنيد ، تقسيم اخبار را هم اين طور كه از قرون متوسطه باين طرف علما تقسيم كرده‌اند امام تقسيم نفرموده و در اخبار ذكري از صحيح و سقيم و ضعيف و قوي و متواتر و متضافر و اين حرفها نيست فقط دستور اين است كه اخبار را از شخص ثقه امين بگيريد و السلام و اگر از اين دستور تجاوز كني از دستور خدا و رسول و امام تجاوز كردهٔ و اين كفر است اگر عمد بر اين مطلب بكني پس اين است تكليف شرعي قطعي لاغير .

فصل - بدانكه چون خداوند خلق را مدني الطبع خلق فرمود و ناچار از اجتماع هستند هر يك را صاحب طبع خاصي قرار داد كه بطبيعت خود مشغول و متكفل كاري شود كه امور مدينه منظم شود و هر كسي قيام برفع حاجتي نمايد و از اين جهت كه صاحب طبايع مختلفه هستند نزاع و جدال و اختلاف در ميانه آنها حاصل شد و محتاج بحاكم شدند كه رفع اختلاف نمايد و حاكم بايد عادل باشد كه حق هر ذي‌حقي را برساند و حكمت پروردگار و سنت او باين نحو جاري شد و نيز در حكمت واجب است كه حاكم يك نفر بايد باشد زيرا كه دو نفر متفق نخواهند شد و بايد معروف باشد پيش همه كه او را بشخصه بشناسند و حسب و نسب او را بدانند و عالم و عادل [ص 144] و حكيم و معصوم بايد باشد كه عموما با اعتماد كامل باو رجوع كنند و مطمئن باشند و آن حاكم پيغمبر بود (ص) و بعد از او ائمه اطهار بودند سلام الله عليهم ، و در حكمت پروردگار جايز نبود كه در ميانه خلق مختلفة الطبايع براي هميشه حكَمي قرار نداده باشد يا داده باشد و لكن مجهول باشد يا آنكه معروف باشد اما جاهل و ظالم باشد و عادل نباشد و اسباب فساد عباد و بلاد بشود ،و جايز نبود كه نصب اين حاكم باختيار مردم جاهل باشد و بگمان آنها معلوم شود زيرا كه خود اين اسباب نزاع ميشود و حكايت « منّا امير و منكم امير » پيش مي‌آيد و حاكم براي رفع نزاع است و من عند الله بايد باشد ، حال اين حكمت و سياست مخصوص بزماني دون زماني نيست و هميشه در ملك حكمي از جانب پروردگار لازم است ، حال آيا بعد از پيغمبر و حجج معصومين (ص) آن حكم كيست و آيا هست يا نيست ؟ و اما حضرت حجت منتظر صلوات الله عليه كه دست ماها باو نمي‌رسد ، اگر مي‌گوئي علماي ظاهره هستند ، عرض مي‌كنم تمام حرف و اختلاف بر سر آنها است و كلام در همان وجودات مقدسه است و تا وقتي كه علم و تقوي و صحت عمل كسي معلوم نشود او را هنوز عالم نمي‌شناسيم ، حال اگر ميگوئي امروز و بعد از اين تا ظهور امام محتاج بحكم و حجتي نيستيم پس باين قاعده دليلي بر وجود امام و انبياء هم نيست و اين كه بديهي البطلان است يا بايد بگوئيم امروز هم وجود حكمي واجب است يا بايد بگوئيم نعوذ بالله وجود انبياء و رسل و حجج مطلقا واجب نيست و لازمه اين قول بفساد خلق است ، و اگر بوجوب وجود حكم اقرار مي‌كني ، عرض مي‌كنم غير از اين اخبار كه در دست است امروز حكمي ظاهر نيست و غير از اينها چيزي نيست ، حال مي‌گوئي اينها صحيحند و معروف و معلوم يا مظنون و مجهولند و تشخيص [ص 145] صحت آنها داده نميشود اگر شق دويم را اختيار كني لازمه آن قول باين است كه انبيا و حجج هم جايز است كه مجهول و غير معروف و غير معصوم باشند و با چنين حججي و حكامي اتمام حجت پروردگار نمي‌شود ، و اگر اين اخبار صحيح باشند رجوع بآنها ممكن است و با همين‌ها حجت تمام مي‌شود ، و هكذا جايز هم نيست كه بعضي از اينها صحيح باشد اما غير معلوم باشد كه هر كسي بگمان خود بعضي را اختيار كند و بر يكديگر حمله كنند و نزاع و اختلاف نمايند و يكديگر را لعن و تكفير نمايند هيچيك اينها از حكمت نيست و واجب است در حكمت كه امروز اخبار صحيحه معلومة الصحة كه عينا معروف و مجمع عليها باشد در ميانه باشد و در واقع حكم از جانب پروردگار باشد و اگر باز هم اختلافي مي‌شود اسباب آن اختلاف را خداوند فراهم نكرده باشد و حجت از جانب او تمام باشد ، و اگر باز قانع نمي‌شوي و با همه اين دلايل مي‌گوئي كه تمام اينها منقوض است و ما عيانا مي‌بينيم كه اين اخبار معلومة الصحة نيست و هزار احتمال در آنها مي‌رود و اگر باين طور بود كه مي‌گوئي اين همه اختلاف بين علما پيدا نمي‌شد ، عرض مي‌كنم جواب اين سؤال خالي از احتياط نيست و اگر عربي مي‌نوشتيم همان طور كه مشايخ ما (اع) نوشته‌اند و فارسي نمي‌كرديم آسان‌تر بود ولي چاره نيست حالا كه متصدي اين بيان شديم بايد بنويسيم و همين جا است كه قلم وقتي كه رسيد سر ميشكند و لكن مي‌گوئيم لا حول و لا قوة الا بالله و سيكفيكهم الله و هو السميع العليم ما هم سؤال ميكنيم آيا پيغمبر (ص) بعد از خود خليفه نصب فرمود و حكمي معين نمود يا ننمود همان طور كه آنها گفتند و آيا معرفي او را بطوري كه شبهه باقي نماند فرمود يا نفرمود و بهمان طور كه معين فرمود آيا صحيح بود و معلوم [ص 146] يا مظنون ؟ هر كدام را مي‌خواهي اختيار كن ، اگر مي‌گوئي از طرف پيغمبر (ص) قصوري نشد و نصب حجت نمود و معرفي فرمود و با كمال وضوح ابلاغ فرمود ، ميگويم پس چرا اختلاف كردند ، چرا منكر شدند ، چرا شك كردند ، چرا اعراض كردند ؟ هر چه تو آنجا مي‌گوئي من هم اينجا مي‌گويم و سخن را كوتاه مي‌كنم ، ولي همه كس بدانند كه پيغمبر خدا (ص) و حجج معصومين (ص) كوتاهي در ابلاغ بما و تو نفرموده‌اند و حضرت حجت عجل الله فرجه ما را مهمل نگذارده و رعايت ما را ترك نكرده و در زمان غيبت خود اخبار صحيحه قطعيه مجمع عليها كه حجت قاطعه پروردگارند و عذر هر صاحب عذري را قطع ميكنند و علم بآنها حاصل مي‌شود براي همه در ميانه ما باقي گذارده‌اند و اين فسادها و اختلافات كه مي‌بيني شهد الله از جانب آنها نيست و لكن امر باين طورها جاري شده كه مشاهده مي‌كني .

فصل - اگر چه كلام ما در اين مراتب بطول انجاميده ولي چاره نداريم بياني را كه متصدي شديم بنحو اجمال هم كه باشد تمام نمائيم و تماميت عرايض سابقه بذكر مجملي از دليل تسديد است كه از مختصات بيانات مشايخ ما است (اع) و مخصوصا بيانات مرحوم آقاي بزرگ اعلي الله مقامه و در كتب ساير علماء سلف و خلف هر چه تفحص كني اين نوع بيان و استدلال را نمي‌بيني و ظاهر اين است كه نمي‌دانسته‌اند و حقيقت امر اين است كه بغير اين دليل محكم هيچ امري در دنيا ثابت نمي‌شود و اطمينان و سكون قلب بغير اين دليل حاصل نمي‌شود و اگر بخواهيم در اين باب تفصيل بدهيم لازمه‌اش نوشتن يك كتاب مستقل است ولي اينجا هم براي تماميت بيان باجمال و اشاره مي‌گذرانيم و همان بياني را كه در شرح نتايج اختيار فرموده‌اند [ص 147] خلاصه خواهيم كرد و شايد در مقامي اقتضا نمايد و فرمايش ايشان را بدون اينكه اخلال بمعني بشود كم و زياد نمائيم .

فرموده‌اند : چون خداوند عالم جل شأنه اين خلق را طوري خلق كرده است كه ممكن نيست بدون ناموسي زندگي كنند كه ما مسلمين آنرا شريعت مي‌گوئيم ديگران قانون مي‌گويند و هر كسي باسمي مي‌خواند بهر حال بايد قاعده و حسابي و ترتيبي در كار باشد و اين ناموس بايد از جانب پروردگار و وضع او باشد نه وضع مردم جاهل كه احاطه باطراف امور و صلاح و فساد خودشان و مقتضيات وقت و زمان ندارند و همين طور كه مي‌بيني عادتشان جاري شده بعد از آني كه نواميس الهيه را از دست داده‌اند و گم كرده‌اند جماعتي جمع مي‌شوند و عقلهاي خود را سر هم مي‌كنند و قوانيني مي‌گذارند و باز هم مطمئن نميشوند و نمي‌دانند بعد از تبادل افكار كه آيا اين قانون خوب شد يا نشد و اسباب صلاح است يا فساد ، قانونشان را بزور در معرض آزمايش و تجربه مي‌گذارند و اجبارا مردم را وادار مي‌كنند باين قانون عمل كنند آن وقت مي‌نشينند و تماشا مي‌كنند كه اين قانون چه تأثيري در جامعه ميكند آيا صلاحشان است يا نيست ، مدتي نمي‌گذرد كه بعضي از عيوب آنرا مي‌فهمند هزاران عيبهاي ديگرش را هم نميفهمند باز با خيال خودشان و صلاح و فسادي كه با عقل ناقص مي‌فهمند اين قانون را تغيير مي‌دهند در اين ميانه هزاران نفوس تلف ميشود ميليونها مال مردم بباد ميرود باك ندارند قانون را عوض مي‌كنند باز مشغول آزمايش مي‌شوند و هكذا و دايم باين طور زندگي مي‌كنند و مفاسد آن هم كه مشهود است و محتاج بتوضيح ما نيست و همين است آن تمدني كه امروز دارند و همه دنيا را گلوگير كرده و با وجود اين ما هم لا عن شعور قانون خداداده خود [ص 148] را ترك كرده مي‌خواهيم از عقب آنها دواسبه بتازيم ، بهر حال فعلا در دنياي متمدن و ملل راقيه عمل بر اين است و نمي‌دانم در ممالك اسلامي هم همين رويه و طريقه را اختيار كرده‌اند و اينها هم با خدا و پيغمبر شركت كرده‌اند يا نكرده‌اند فعلا كار باين مطالب نداريم و اينها خارج از فرمايش ايشان است ، مقصود ايشان اين بود كه اين ناموس بايد از وضع خداوند باشد و چون همه مردم قابل تلقي و شنيدن آن اوامر و نواهي و نواميس نبودند خداوند نفوس زكيهٔ را از ميان خلق براي اين عمل اختيار فرموده كه آنها انبيا و رسل هستند كه شأن ايشان اين است كه از خدا بگيرند و بخلق برسانند و چون خداوند كج‌طبعي و اغراض مختلفه اين خلق را مي‌دانست و دشمني و نفاق اينها را مي‌دانست و لوازم ديگر بشريت را كه در آنها گذارده بود مي‌دانست كه همه آنها فراموش‌كار و خطاكار و جاهل هستند و حفظ دين و ناموس را بصرف اينكه بآنها يك مرتبه ابلاغ بشود نمي‌توانند بكنند و ناموس را از دست مي‌دهند در حكمت خودش واجب قرار داد كه در هر عصري از آن نفوس زكيه اقلا يك نفر در ميان خلق باشد كه اين ناموس را از تغيير و تبديل حفظ نمايد و نگذارد مندرس شود و از ميان برود و از تلبيس شياطين و منتحلين و دروغهاي دروغگويان و شاخ و برگ‌ها و پيرايه‌ها كه هر كسي بغرض خاصي بر اين ناموس مي‌بندد حفظ نمايد و لابد بايد آن كسي كه موكل بر اين امر عظيم و اداره امر دين از جانب پروردگار مي‌شود شاهد و مطلع باشد و بجميع اطراف و جوانب اين ناموس و ظاهر و باطن و جميع اعماق آن احاطه و علم داشته باشد و جميع تغييرات و تبديلات و فسادهاي ممكنه و محتمله را بداند تا اينكه قادر بر اصلاح آن باشد نه اينكه مثل من و تو در گوشه خانه خود نشسته باشد و سيگاري زير لب داشته [ص 149] باشد اگر احيانا امر منكري را شنيد پيدا شده و كسي را ديد كه از او ميشنود و جرأت حرف زدن باو داشته باشد كلمهٔ را بگويد و الا بكلي ساكت باشد ، اگر امر باين منوال بود اي برادر بكلي امر دين فاسد شده بود و اثري از دين و ناموس باقي نمانده بود ، چقدر جماعتي از مطلب دورند كه گمان كنند حفظ دين و بقاء شرع مبين تا الآن بواسطه اين علماي ظاهره بوده است با اين معلومات ناقصه محدوده و اغراض مختلفه و آراء متشتته و مشاغل متكثره و ابتلاي بامور دنيويه كه هر يك داشته‌اند و دارند و هر يكي مشغول بدنيا و درد بي‌درمان خود هستند منتهي اينكه گاهي هم مراجعه ببعض احكام دين مي‌كنند و چقدر از آن را مي‌فهمند و از آن قدري كه فهميدند و اظهار هم توانستند بكنند چقدرش را از آنها مي‌شنوند و اطاعت مي‌كنند ، گو اينكه منكر نيستيم كه البته در ميانه اينها جماعتي از اسباب و ايدي حضرت حجت عجل الله فرجه بوده‌اند و بعد از اين هم باشند و باندازه مأموريت خود گوشهٔ از خدمتي را هم انجام بدهند ولي مطلب ما فوق اين مطالب است و حفظ دين اساسا بوسيله اين جماعت نيست بلكه حفظ دين بوسيله كسي است كه شاهد و مطلع بر جميع جهات و اطراف آن باشد و هيچ چيز از امر آسمان و زمين بر او پوشيده نباشد و قادر و قوي باشد و هيچ امري از اراده او خارج نباشد تا بتواند اگر چيزي بر دين زياد شد كم كند آن را و اگر كم كردند كامل نمايد و بتواند امر خود را بهر كيفيت كه بخواهد اظهار نمايد و بهمه خلق اعلام كند تا وقتي كه دين خدا كامل باشد و كفار عاجز از تخريب آن بمانند ، پس بايد امين پروردگار باشد بر وحي او و امر و نهي او و در جميع ذرات موجودات حاكم و مطاع باشد و اگر غير اين بود شرايع و سنن بكلي فاسد مي‌شد و تمام خلق فاسد مي‌شدند بلكه تمام خلقت [ص 150] لغو مي‌شد و از ميان مي‌رفت ، پس باين جهت قيم و حافظ از براي دين در هر عصري واجب است و پيغمبر (ص) فرمود در هر خلفي از امت من عدلي از اهل بيت من هست كه نفي مي‌كند از دين تحريف غالين و انتحال مبطلين و تأويل جهال را ، حالا آيا گمان مي‌كني اين عدلي را كه پيغمبر (ص) مي‌فرمايد اين از امثال علماي ظاهره است كه علم بهمه چيز نداشته باشد و از اين اخبار و آثاري كه در ميانه ما گذارده‌اند و آنها را حجت بر ما قرار داده‌اند خبر ندارد و از اين احتمالات كه اصوليين مي‌گويند بكلي بي‌اطلاع است و قدرت بر اصلاح آنها هم ندارد و خدا و رسول هم براي همين آن عدل را گذارده‌اند كه در تمام مشرق و مغرب دين را از زياده و نقصان حفظ نمايد ؟ اگر امر دين باين سستي بود كه اصوليين فكر كردند كه بايد با اجتهاد خودشان نواقص آن را درست كنند پس واي بر اين دين و با اين همه اختلافي كه خودشان انداختند از كجا مي‌دانستيم حرف كدام يك را بپذيريم و اطمينان بقول كدام يك بكنيم ، كتاب و سنت هم كه بقول آنها ظني است پس ميزان يقيني هم كه در دست نبود ، و حال اينكه ما ميگوئيم آن حافظي كه از جانب خداست دين را از همين اختلافات بايد حفظ نمايد پس بدا بحال آن مسلمان كه بر اين اساس دين‌داري ميكند .

باري حضرت امير (ع) در خطبه خودش فرمود بارخدايا لابد است براي زمين تو از حجتي براي تو بر خلقت كه آنها را هدايت بكند بسوي دين تو و علم تو را بآنها بياموزد تا اينكه باطل نشود حجت تو و گمراه نشوند تابعين اولياء تو بعد از آن كه هدايت كردي آنها را يا اينكه ظاهر است و مطاع نيست و يا آنكه پنهان است و انتظار امر را دارد و اگر در حال هدنه شخص او از مردم غايب است علم و آداب او در قلوب مؤمنين منتشر است [ص 151] و آنها عمل ميكنند بآن علوم و آداب و حضرت علي بن الحسين عليهما السلام فرمود در حديثي كه خالي نمي‌ماند زمين از وقتي كه خداوند آدم را خلق كرده است از حجتي براي خدا كه يا ظاهر است و مشهور يا غايب است و مستور و هيچ وقت خالي نمي‌ماند تا قيام ساعت از حجتي براي خدا و اگر غير اين بود خداوند عبادت كرده نمي‌شد و عرض شد بحضرت صادق (ع) در حديثي كه چگونه منتفع مي‌شوند مردم از حجت غايب مستور فرمود همانطور كه منتفع مي‌شوند از آفتاب وقتي كه بپوشاند آن را ابر و فرمود حضرت ابوجعفر (ع) در قول خداي تعالي انما انت منذر و لكل قوم هاد منذر رسول خداست (ص) و علي هادي است و در هر زماني از ما امامي است كه هدايت ميكند بسوي آنچه كه پيغمبر (ص) آورده است و فرمود ابوعبدالله (ع) خداوند وانمي‌گذارد زمين را مگر اينكه در آن عالمي است كه مي‌داند زياده و نقصان را پس همين كه مؤمنين چيزي را زياد كردند برميگرداند و هر گاه كم كردند كامل ميكند براي آنها ، آنگاه فرمود اين را كاملا بگيريد و اگر غير اين بود امر بر مؤمنين مشتبه ميشد و بين حق و باطل فرق گذارده نميشد و فرمود جبرئيل نازل شد بر پيغمبر (ص) و از خداوند خبر مي‌داد كه اي محمد ترك نمي‌كنم زمين را مگر اينكه در او عالمي است كه مي‌شناسد طاعت مرا و هدايت مرا و سبب نجات است در ميانه قبض نبي تا خروج نبي ديگر و ترك نمي‌كنم شيطان را كه گمراه بكند مردم را و در زمين حجتي نباشد و داعي بخداوند نباشد و هادي نداشته باشند كه عارف بامر من باشد و من حكم كردم براي هر قومي هاديي كه هدايت ميكنم بسبب او سعادت‌مندان را و حجة من است بر اشقيا .

عرض ميكنم از اين قبيل اخبار از حد تواتر خارج است بلكه اخباري [ص 152] كه استدلال از آنها بر اين امر بزرگ ممكن است از حد احصاي ما خارج است و اختصارا باين چند حديث اكتفا كرديم و مطلب اين است كه خداوند از براي دين و ناموس خود حافظ قرار داده و حافظ بايد شاهد و مطلع و قادر باشد و ازمه امور و قلوب را در دست داشته باشد و مثل كشتي‌بان كه سكان كشتي را در دست دارد و اجراي سفينه مينمايد كشتي اين ملك را نگاه بدارد و سير بدهد ، و اگر با چشم انصاف نظر كني مي‌فهمي اين مطلب را و عبرت بگير كه معني اين اخبار چه چيز است و اگر براي خداوند در هر زمان حجتي است كه شاهد و مطلع بر جميع امور است و از جانب پروردگار قادر بزرگ مأمور بحفظ دين است و بايد دين را از شر دروغگويان و مغيرين و مبدلين حفظ نمايد پس چه مانع براي او است كه دين را از همه اين حوادث كه تو فرض ميكني حفظ فرمايد و چه دليل بالاتر از مشاهده و عيان كه تا الآن حفظ فرموده است ؟ و چون حجج معصومين صلوات الله عليهم همين مطلب را ميدانسته‌اند و تمام امر در دست خودشان بوده است بما و تو امر فرموده‌اند كه بهمين اخباري كه در ميانه ما گذارده‌اند رجوع كنيم و حضرت حجت فرموده است در حوادث واقعه بروات اخبار ما رجوع كنيد ، و امام (ع) بچيزي كه احتمال صدق و كذب در او ميرود احتجاج بر خلق نمي‌فرمايد پس رجوع ما در اين جزء زمان بروات اخبار رجوع بائمه اطهار است و با كمال اطمينان رجوع خواهيم كرد و خود را از همه چيز محفوظ و ايمن ميدانيم زيرا كه در مرأي و مسمع خداوند و حجت او هستيم و او شاهد و مطلع است و نميگذارد شيطان ما را گمراه نمايد و قدرت شيطان بر گمراهي بيش از قدرت حجتهاي خداوند بر هدايت اين خلق نيست پس نبايد از كسي ترسيد و بايد از خداوند ترسيد و اطمينان باو [ص 153] بايد داشت ، پس اگر از اين راه داخل شدي كه ما داخل شديم مي‌بيني كه اين اخبار ما محفوظ است بعين الله و اين احتمالات در آنها راهبر نيست و امام حافظ قادر است كه از سهو و خطا و دروغ و تصحيف و تحريف و تغيير حفظ فرمايد و اين امر وظيفه و تكليف امام و حجت است نه رعيت جاهل و ضعيف ، اي بنده خدا بما و تو امر فرموده‌اند رجوع بروات اخبار و امناء و ثقات نمائيم و اعتماد بر آنها داشته باشيم تو با جهل و عجزي كه داري بخواهي منصب امامت را جلو بگيري نميتواني ، و چون نتوانستند حرف درست كردند كه اين اخبار مظنون الصدور و مظنون الدلالة است چرا نگفتند كه ما نتوانستيم بفهميم و علم حاصل نكرديم و دلالت آنها را نفهميديم و مردم را آسوده نكردند كه از پي كار خود بروند و راه چاره خود را بجويند و چرا اين تكلف بيجا را كه تكليفشان نبود نمودند ، چه اجباري دارد انسان باين تكلفات و چرا بايد عمل برأي و اجتهاد و عقل خود نمايد مثل اينكه خداوند ما را براي مطلبي ايجاد نكرده پيغمبري هم نفرستاده حجتي هم قرار نداده ، اينكه منتهاي بي‌انصافي است . خلاصه اينكه براي هر كسي تكليفي است و حفظ دين از هر تغييري و شر هر ذي‌شري وظيفه امام و حجت است نه وظيفه ما و تو كه عاجز و جاهل و بي‌اطلاعيم ، و مرحوم مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه مثل ميزند در اين مقام و ميفرمايد امر شما با امام خودتان شبيه باين است كه جمعي در كشتي باشند و كشتي‌بان بآنها بگويد شما هر يك مشغول كار و عبادت خودتان باشيد من تدبير كشتي را ميكنم و شما را مي‌رسانم و جماعت با وجود جهل باين صنعت بگويند تدبير كشتي را خودمان ميكنيم و هر يك دست از شغل و عبادت خود بردارند و بامر كشتي بپردازند كشتي‌بان هم آنها را خذلان نمايد و دست از كار خود بردارد اين بدبختان هم كه تدبير [ص 154] كشتي‌باني نميدانند از كار خود مانده‌اند كشتي را هم نتوانستند ببرند امواج دريا و طوفان هم از هر طرف بآنها رو آورد و غرق شدند ، و در واقع و حقيقت اين مثلي است كه عين ممثل است . پس از اين بيان و اين اخبار ظاهر شد كه اين اخبار ما روي‌هم‌رفته صحيح است و محفوظ است و معلوم الصحة است و امام (ع) بهمين طور پسنديده و تقرير فرموده و باعتماد بر امام بايد بهمين‌ها عمل كرد و اين است سرّ امر ائمه (ع) بعمل كردن باين اخبار و اگر اين احتمالات را امام (ع) صحيح ميدانست امر بعمل باين اخبار نمي‌فرمود پس باين جهت صحيح العمل است پس بنا بر اين جاي ترديد و تزلزلي نيست و با كمال اطمينان بايد بهمين اخبار گرفت و اين خيالات را بخود راه نداد .

و اگر بگوئي كه همه اين اخبار و آيات و دلايل كه ميگوئيد بر خلاف وجدان و عيان است و ما مي‌بينيم كه در اين اخبار موجوده غلطها و تصحيف‌ها و تغييرها و مجعولات زياد است و در اعصار خود ائمه عليهم السلام دروغها مي‌بستند و بعد از ايشان هم كوتاهي نكرده‌اند و اخباري هم باين مضمون از پيغمبر و آل‌محمد (ص) وارد شده است كه دروغگويان زياد شده‌اند پس چطور اين اخبار محفوظ است و چه معني دارد اين بيانات ؟ عرض ميكنم در اين مقام هم دو جواب فرموده‌اند يكي بر سبيل ظاهر و مدارا و ديگري بيان حق واقع ، اول اينكه صحيح است همه اين مراتب بجا است و براي هر كدام هم حكمي معين كرده‌اند كه بآن هم علم حاصل ميكنيم و معالجاتي در اخبار براي اين قبيل چيزها قرار داده‌اند كه در آن موارد عمل ميكنيم فرضا اگر امام (ع) بتو دستور بدهد كه فردا هزار نفر نزد تو ميآيند و هر كدام خبري مي‌آورند و براي خبر هر كدامي عيبي بشمارد و يك نفر يا چند نفر را استثنا فرمايد و بفرمايد بخبر او بگير و عمل [ص 155] كن تو البته طبق دستور همان كار خواهي كرد و ديگر موقع بحثي هم نيست كه بگوئي بخبر فلان كه ميگيرم از اينجهت است كه مظنه بحرف او حاصل كرده‌ام يا نكرده‌ام يا خبر او ارجح است يا خبر او اقوي است يا فلان كس او را موثق دانسته هيچيك از اين حرفها مورد ندارد بلكه حكم امام است كه از فلان بگير و از فلان مگير ، مثل اينكه فرموده از ثقه بگير و از فاسق مگير تو هم عمل ميكني تو را چه باين كار كه خودت هم اجتهاد بكني كه بخبر فلان از اين بابت ميگيرم كه فرضا رجحان دارد يا بواسطه بودن فلان در اين سلسله سند قوت دارد همه اين حرفها زيادي است و قاعده نوكري و بندگي اينها نيست ، عيب كار اين است كه آقايان راه و رسم بندگي را اول نياموخته‌اند و در صدد آقائي برآمده‌اند خدا هم آنها را آقا قرار نداده اين است كه حرفها بي‌معني و بي‌مورد ميشود رسم نوكري اين است كه هر چه آقا فرمود اطاعت نمايد و اگر نكرد باز ممكن است كه آقاي بامرحمت و باگذشت و فتوت چندي عفو و اغماض بفرمايد و صرف نظر نمايد و ببخشد تا بلكه اين نوكر تنبهي حاصل كند ولي اگر بر نافرماني مستمر شد و خورده خورده بآنجا رسيد كه اسباب فساد در اداره امور آقا گرديد بلكه بآنجا رسيد كه خودش ادعاي آقائي و شركت با آقا نمود و در صدد اذيت دوستان و بندگان واقعي آقا برآمد آن وقت است كه ديگر مهلت برداشته ميشود و نوكر خائن را بيرون ميكنند ، حقوقش را قطع مي‌كنند ، آبرو و اعتباراتش را تمام ميكنند ، مردم را از شر او راحت مي‌كنند ، بلكه لباس رسمي او را هم بيرون ميآورند كه ديگر در هيچ جا نتواند اشتباه‌كاري كند و خود را در اول بنوكري آقا معرفي كند و اعمال غرض خود را بنمايد و بكلي رسواي خاص و عام ميشود و خيانتهاي او روي دايره ريخته ميشود . [ص 156] باري سخن باينجا كشيد و قلم طغيان كرد مطلب اين بود كه راه و رسم عبوديت اين است كه امر عالي را بدون چون و چرا و تعيين سبب و علت بايد پذيرفت و دخالت در امري كه وظيفه ندارد نبايد بكند ، عرض نميكنم بايد كور و كر بود و هيچ نفهميد و عقل را بكار نبرد بلكه عرض ميكنم اگر عقل داري علت و سبب را هم بفهم اگر نداري چرا تكلف ميكني و چرا دخل و تصرف در معقولات ميكني ؟ حق واقع همين است كه خودت اقرار داري كه من علم حاصل نميكنم حالا كه اين طور است ديگر چه مجوزي است كه بايد عمل بمظنه بكني و ديگران هم بايد اين قدر بدبخت باشند كه بمظنه تو عمل كنند و چه رجحان عقلي دارد كه بمظنه كسي كه علم ندارد مردم عمل كنند ، چرا وانميگذارند بامام خودشان كه او عالم است و محيط بآسمان و زمين است ، چرا تكذيب ديگري را مي‌كنند كه ميگويد علم حاصل ميكنم و هزار دليل دارد و براي كسي كه نميداند بر كسي كه ميداند چه حجتي است ؟ باري حق اين است كه اگر مي‌داني و مي‌فهمي چه بهتر و اگر نميداني تسليم بكن براي امام خودت ، امام و پيغمبر مي‌فرمايند ما دين خودمان را حفظ ميكنيم ما زياده و نقصان را برميگردانيم ما تحريف محرفين و تغيير مغيرين و انتحال مبطلين را اصلاح ميكنيم ما نميگذاريم شيطان راه و رخنه در دين بكند تو چرا بايد كمك بشيطان بدهي و هي راه و رخنه و احتمال و وسواس زياد بكني ؟ اگر غرض اصلاح است كار را بمصلح كه شخص امام است واگذار كه او بهتر از تو ميداند اگر غرض افساد و كمك شيطان است كه خداوند مي‌فرمايد كيد شيطان ضعيف است و ميفرمايد خدا اصلاح نميكند عمل مفسدين را و ميفرمايد خداوند پيغمبر را غالب بر تمام دين مي‌فرمايد و مي‌فرمايد مردم ميخواهند نور خدا را خاموش كنند [ص 157] ولي خداوند ابا كرده است مگر اينكه تمام كند نور خود را ، پس بايد بدانيم كه خدا و رسول و امام دين خودشان را با همه اين موانع حفظ ميكنند و قدرت دارند حالا من و تو نفهميم چطور حفظ ميكنند اين خللي بكار آنها وارد نميآورد و چرا بايد انكار كنيم و هي احتمالات بدهيم ، مگر تو ميخواستي پيغمبر و امام باشي كه همه چيز را بفهمي و اگر هم نفهميدي انكار ميكني ، تو حفظ اين اخبار را نمي‌فهمي بچه كيفيت است چه مانع دارد ؟ اينهمه اخبار را نديدهٔ كه خداوند بآل‌محمد عليهم السلام آسمان را نگاه ميدارد و زمين را نگاه ميدارد و مسلمان معتقد است باين مطلب ، آيا كيفيت اين را دانسته و قبول كردهٔ ؟ تو قبول داري كه شيطان همه بني‌آدم بجز مخلصين آنها را اغوا ميكند حال فهميدهٔ كه او چطور در مشرق و مغرب عالم تابعين خود را اغوا ميكند ؟ هيچيك اينها را من و تو نمي‌فهميم ولي آن كسي كه مِن جانب الله مأمور اين امور است ميداند كه چه ميكند ، هم‌چنين آن كسي كه مأمور بحفظ اخبار است ميداند چطور حفظ ميكند و با چه اسباب كار ميكند و حتم نيست ظاهر امر را من و تو بفهميم ولي نتيجه را كه مي‌بينيم درست است يقين ميكنيم ، راديو را فرنگيان ساخته‌اند هزاران فرسخ صدا را بدون اسبابي كه من و تو به‌بينيم ميرسانند و ما از اين علم بي‌اطلاعيم معذلك جاي انكار نيست كه مي‌بيني صداي ناطق بلكه صداي نفس او هم ميرسد و قبول ميكنيم ، حال هم مي‌بينيم بحمد الله دين مِن جميع الجهات محفوظ است علم هم حاصل ميشود احتمالات و وساوس هم غالبا در علم اصول است در مورد عمل و فتوي هم رجوع بكتب علما بكن ببين اغلبشان اين احتمالات شيطاني را كنار ميگذارند و بحكم فطرت جاري ميشوند و امام زمان هم تأييد مي‌فرمايد . باري نبايد تا اين درجه گول شيطان [ص 158] را خورد و از خدا و رسول اطمينان خود را برداشت آيا نميخواني در قرآن اينهمه آيات را كان حقا علينا نصر المؤمنين يا ان جند الله هم الغالبون يا لله العزة و لرسوله و للمؤمنين همه اينها را ميخواني و معتقدي معذلك كيفيت هيچيك را نمي‌داني و علي الظاهر بكلي امر بعكس اين بنظر ميرسد و مي‌بيني مؤمنين ضعيف‌ترين مردم و ذليل‌ترين مردمند و غلبه ظاهري با دشمنان آنها است در حالي كه مطلب اين نيست و در حقيقت غلبه و عزت و دولت با خدا و رسول است آنها هم كه عقل و معرفت دارند اين را مي‌فهمند و چشمشان بظاهر نيست . خلاصه فرموده‌اند كه ما اين اخبار را حفظ مي‌كنيم و دين خدا محفوظ است و شما همين اخبار را از ثقات و امناء ما بگيريد و اين را وظيفه خود قرار داده‌اند نه وظيفه ما و ما دخل و تصرف در شغل آنها نبايد بكنيم اعم از اينكه بفهميم چطور حفظ مي‌كنند يا نفهميم ما فرمايش ايشان را از ثقات و امناء مي‌گيريم و عمل مي‌كنيم اجماع و ضرورت همه مسلمين هم بر اين است كه باين اخبار روي‌هم‌رفته و اجمالا بايد گرفت پس جاي عذر و شك و ترديد و مظنه باقي نماند و الحمد لله رب العالمين .

فصل - شبهه نيست كه خلق جاهل بخودي خود معرفت صلاح و فساد خود را ندارند و اسباب و آلتي خداوند براي اين كار در خود آنها قرار نداده و اينكه مي‌بيني ببعض از خلق خداوند عقل داده است عقل تنها براي معرفت چيزها كافي نيست مثل اينكه خداوند چشم هم داده است اما بخودي خود نمي‌بيند و تا خداوند روشني در خارج قرار نداده باشد چشم تنها چيزي را نمي‌بيند حال هم‌چنين است عقل بخودي خود معرفت صلاح و فساد را ندارد و چون خلق [ص 159] ناچار از اين معرفت بودند خداوند انبياء و رسل را قرار داد كه صلاح و فساد مردم را بآنها ابلاغ نمايد و آنها را مأمور ابلاغ قرار داد مثل اينكه روشني را خداوند بايد با اسبابي كه قرار داده برساند تا ما و تو به‌بينيم و ايجاد روشني شأن ما و وظيفه ما نيست هم‌چنين ابلاغ مفاسد و مصالح نه وظيفه ما است و نه ميدانيم و نه اسباب آن را داريم ملتفت باش كه چه عرض ميكنم و بچشم حقارت نظر باين عرايض عاميانه مكن و بدان كه بسيار زحمت دارد كه مطالب عاليه را باين زبان بيرون آورد و لا قوة الا بالله بهر حال كه ابلاغ بجميع مكلفين در هر وقت و زماني كه باشند وظيفه انبياء و حجج است و ما و تو در اين زمان امت پيغمبر آخرالزمانيم صلي الله عليه و آله و نبوت آن بزرگوار تا قيام قيامت است و خدا ميداند مدت آن چقدر است و در هزار و سيصد و شصت و دو سال قبل آن بزرگوار دعوت ميفرمود مدت بيست و سه سال دعوت فرمود و بتمام مردم خطاب فرمود كه يا ايها الناس اني رسول الله اليكم جميعا و خداوند فرمود و ماارسلناك الا كافة للناس و فرمود يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و فرمود ان عليك الا البلاغ ، حال سؤال ميكنيم آيا پيغمبر (ص) ابلاغ فرمود امر خدا را يا نفرمود و آيا ابلاغ بچه نحو و چه كيفيت است ، اگر يك نفر هندي بيايد نزد ما و تو كه ايراني هستيم و كلماتي بهندي ادا بكند كه ما نفهميم آيا گفته مي‌شود ابلاغ امري نموده ؟ البته گفته نمي‌شود ، يا اگر فارسي گفت ولي كلماتي بطور معما و لغز ادا كرد كه كسي نفهميد ابلاغ رسالتي كرده يا نكرده ؟ شبهه نيست كه ابلاغ نكرده ، اگر اين طور هم نبود اما كلماتي ادا كرد كه محتمل معاني عديده است و هر كسي چيزي از آن فهميد و توضيح مطلب را بطوري كه همه بفهمند نداد و خود اين احتمالات اسباب نزاع و اختلاف گرديد آيا گفته مي‌شود ابلاغ [ص 160] رسالتي كرده يا گفته مي‌شود كه ايجاد فتنه و انقلاب نموده ؟ البته همين شق دويم است زيرا كه ابلاغ بايد طوري باشد كه شبهه باقي نگذارد و با عبارات محكمه باشد كه همه بفهمند و خلاصه اين است كه بايد اتمام حجت بر همه بنمايد همان طور كه پيغمبر (ص) در غدير خم ابلاغ ميفرمود و بعد از هر جمله كه ادا ميكرد ميفرمود الا هل بلغت عرض ميكردند اللهم نعم ، حال تا اينجا كه آمدي مي‌گوئيم اگر رسولي و قاصدي بيايد براي جمعيتي با كمال وضوح هم ابلاغ امري بنمايد اما صداي او بواسطه بادها و صداهاي ديگر بگوش مستمعين نرسد و نشنوند آيا گفته مي‌شود كه ابلاغ كرده است ؟ شبهه نيست كه گفته نمي‌شود زيرا كه آنها نشنيدند و كسي كه رسول است نبايد بگويد بر من بود كه كلماتي را ادا كنم حالا كه نشنيديد و باد صداي مرا برد ديگر ربطي بمن ندارد و اين ابلاغ نمي‌شود ، حال آيا فكر ميكني پيغمبر (ص) بچه نوع تبليغ رسالت فرموده ، آيا ابلاغ فرموده و حوادث صداي او را از بين برده و بما نرسيده و با وجود اين امر خدا را هم بماها كه در اين جزء زمانيم ابلاغ نموده و اتمام حجت هم شده است يا نشده ؟ اگر اين طور است كه زوري بالاتر از اين نيست ، و آيا پيغمبر معصوم هم بهمين طور تكليف خود را ادا كرده كه ديني آورده و فرمايشاتي فرموده و زحمتي كشيده و كلماتي باقي گذارده و ملعبه مردم قرار داده كه هر كسي چيزي بر آن زياد كرده و كم كرده و تحريفي كرده و تغييري داده و اتمام حجت هم بهمين نحو بر تمام من علي الارض و من في اصلاب الرجال و ارحام النساء شده است ؟ اگر اين طور تصور ميكني كه ديگر براي ما جاي حرف نيست ، و اگر واقعا ابلاغ فرموده و اتمام حجت نموده است پس ديگر براي احتمالات اصوليين محلي باقي نمي‌ماند ، و اگر آنچه از كتاب و سنت [ص 161] امروز در دست ما است و غير اين دو هم چيزي نيست مظنون الدلالة و مظنون الصدور است كه حجتي باقي نيست و بنا بر اين پيغمبر معصوم (ص) كوتاهي نكرده (كذا) يا نتوانسته بر وجه اتم و اكمل ابلاغ فرمايد ، و اما آنچه را كه شنيدهٔ از وجود موانع و تقيه شديده كه آن حضرت و ساير حجج داشته‌اند و غلبه دول باطله و ضعف حجتهاي خدا آن امر ديگري است كه ربط باين مبحث ما ندارد و از اين بابت‌ها امر بآنجا نرسيده كه آنها يعني حجج معصومين دين ناقصي ابلاغ كنند و تكميل آنرا ما و تو بنمائيم و لازمه اين حرفها اين است كه خداوند قادر بر ابلاغ امر خود نشده يا پيغمبر معصوم كوتاهي كرده و اين در حقيقت انكار رسالت است ، اما پيغمبر (ص) ابلاغ رسالت بنحو اكمل و اتم فرمود و فرمود اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا و ابلاغ او همين كتاب و سنت او است كه هر دو را محفوظ نگاه داشته و خداوند فرمود انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون و هم‌چنين سنت خود را هم حفظ فرموده و خواهد فرمود و بما هم امر فرموده‌اند كه از ثقات و امناء و روات اخبار ايشان بگيريم و عذري در تشكيك در روايات ايشان نداريم .

فصل - باز براي تتميم بيان ناچاريم عباراتي هم بزبان اهل اصول بنويسيم چون بعبارات ما زياد مأنوس نيستند و مي‌گوئيم شك نيست كه قبل از بعثت پيغمبر (ص) مردم بر حسب انسانيتي كه داشتند با هم معاشرت و محاوره داشتند و مكالمه و مكاتبه مينمودند حاكمي داشتند رعيتي داشتند امر و نهيي معمول داشتند معاملات داشتند و پيغمبر (ص) برخاست در ميانه آنها و بهمان عادت سلوك فرمود و بهمان زبان فرمايشات فرمود و اوامر و نواهي فرمود و با همه [ص 162] آنها مخاطبه و مكاتبه فرمود رسل و رسائل بسوي آنها فرستاد چيزهائي را از آنچه عادتشان بر آن بود حرام كرد چيزهائي را بر حال خود گذارد چيزهائي را واجب قرار داد و امر و نهي خود را بنحو عادي مثل ساير سلاطين بآنها رسانيد و آنها هم امتثال نمودند و از جمله آنچه بر آنها حرام فرمود عمل بماوراء علم بود و آيه در اين باب نازل شد قل انما حرم ربي الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم و البغي بغير الحق و ان تشركوا بالله ما لم‌ينزل به سلطانا و ان تقولوا علي الله ما لاتعلمون و گفتن بغير علم را نظير فواحش و نظير شرك بخداوند شمرده و اطلاق اين لفظ دلالت ميكند كه جميع اقسام غير علم اعم از شك يا ظن يا وهم يا جهل هر چه باشد حرام است و بديهي است كه گفتن و عمل كردن بغير علم از همه فواحش جزئيه بالاتر و بدتر است زيرا سرايت آنها چون جزئي هستند باين اندازه نيست و قول بغير علم در جميع اصول و فروع دين سرايت دارد و همه را فاسد ميكند و چه بسيار منكرات كه باين واسطه معروف و چه معروف‌ها كه منكر مي‌شود و چه فتنِها و فسادها و جنگها و كشتارها كه در نتيجه قول بغير علم پيش ميآيد كما اينكه جميع مفاسد اسلام از همين جا شروع شد و عامه عميا بهمين دليل جميع منكرات را مرتكب شدند حتي اينكه گفتند چون معاويه مجتهد بود باجتهاد خودش جنگ با علي را لازم دانست و گفتند مجتهد اگر رأي بصواب دهد دو اجر دارد و اگر بخطا برود يك اجر دارد كه همان اجر اجتهاد باشد و در اين خصوص حديث جعل كردند و نسبت به پيغمبر (ص) دادند ولي خداوند در قرآن اين امر را طوري مؤكد فرمود كه هفتاد آيه در اين باب نازل فرمود و هيچ فاحشه را باين تأكيد حرام نفرمود و پيغمبر (ص) چه اندازه تأكيد فرمود و از آل‌محمد (ع) در حدود هزار و دويست حديث در تأكيد اين [ص 163] مطلب صادر شد و بعض از اخبار را براي نمونه ذكر كرديم سابقا و چون خطر اين فاحشه از جميع فواحش بر امت زيادتر بود اينهمه تأكيد شد و عمل بعلم را براي امت در جميع امور واجب شمردند و راه اين علم را همان طور قرار دادند كه تكرار كرديم و فرمودند از ثقه بگيريد و عمل كنيد و مخالفت ثقه را نكنيد و رد بر او ننمائيد و مخالفت او را در حكم كفر قرار دادند ، پس همين است علم شرعي كه از ما خواسته‌اند و در فصول سابقه هم شرح داديم و هميشه هم در زمان پيغمبر و ائمه اطهار (ص) عمل امت بر همين بود و باخبار آحاد عمل ميكردند و انكاري بر آن نبود و ائمه عليهم السلام تقرير فرمودند و هر يكشان هم مجددا امر فرمودند كه بعض از اخبار آن را سابقا روايت كرديم و خودشان هم تعهد فرمودند كه ما حفظ ميكنيم اخبار خود را و دين خود را و اين وظيفه آنها است وظيفه ما هم امتثال است و اگر در اخبار تتبع داري مي‌بيني كه امر بتحصيل تواتر هم نفرموده‌اند بلكه هيچ شرطي نيست جز اينكه خبر را از شخص ثقه بگيري او خود داند كه چه روايت ميكند و بگردن خود او است و تحقيق بيش از اين مقدور كسي نيست بلكه طبيعت عالم متحمل نيست و اجماع ضروري هم كه در اين باب قائم است ، و اما قول شيخ (ره) كه ادعاي اجماع ميكند بر حرمت عمل باخبار آحاد ، بايد اصطلاح او را فهميد و اخبار آحاد در نزد او اخبار ضعيفه بود كه از غير ثقات روايت شده است و خود او در كتب خود باغلب آنها عمل كرده است ولي مطلب شيخ اين است كه از اين جمله اخبار ضعاف هر كدام صحت آنها بقراين ديگر معلوم شده و اجماع بر صحت عمل بآنها قائم شده اخبار آحاد نيست و عمل باجماع ميكند و آنچه را كه اجماع بر صحت آنها قائم نيست اخبار آحاد ناميده است ، بهر حال كه در اخبار ثقات اختلافي نيست و اجماع [ص 164] بر صحت عمل بآنها منعقد است و اخبار متواتره و آيات كتاب شاهد آن است بلكه خلاف آن مطلقا در حيّز امكان نيست و اگر اعتماد از ثقات برداشته بشود در دنيا سنگي بر روي سنگي نمي‌ايستد و رشته جميع امور عالم كه مدارش بر اعتماد بر ثقات است گسيخته مي‌شود ، و بهر حال كه عمل متقدمين از امت كه بر اين بود و در اين باب شبهه براي كسي نيست . و دانستي كه ما نيز مخاطب بخطاب شارعيم صلوات الله عليه و مكلف بنفس اوامر و نواهي او هستيم نه از اين جهت كه ميگويند اجماع قائم شده كه ما شركت با مخاطبين داريم و لازمه اين قول اين است كه ما امت اجماع باشيم نه امت پيغمبر (ص) ، پس ما نيز مأموريم كه باخبار ثقات بگيريم هم‌چنانكه پيشينيان مأمور بودند و اين باب بحمد الله مفتوح است و سد نگرديده و هم‌چنانكه بنا نبود از شخص ثقه تحقيق و تفحص نمايند كه اين خبر را از كه گرفته ما هم نبايد تحقيق و تفحص نمائيم هم‌چنانكه بنا نبود از زراره و امثال او كه از طرف امام توثيق شده بودند سؤال شود كه خبر را از كدام واسطه گرفته بواسطه روايت ميكني يا بلا واسطه بلكه خود امام (ع) اجازه ميفرمود كه واسطه را از ميان بيندازند چنانكه ميفرمايد در حديثي كه ابان بن تغلب رواياتي از من دارد هر چه براي تو روايت كرد از من تو از من روايت كن ، يا اينكه خدمت حضرت ابي‌عبدالله (ع) عرض شد حديث را از شما ميشنوم از پدر شما روايت ميكنم يا از پدر شما شنيده‌ام از شما روايت ميكنم فرمود هر دو علي السوي است الا اينكه از پدرم روايت كني احب است در نزد من و در حديث ديگر فرمود هر چه از من ميشنوي از پدرم روايت كن ، و اخبار ديگر در اين باب رسيده است كه همه اصحاب روايت كرده‌اند و عمل كرده‌اند ، و هكذا جميع اخباري كه وارد شده است از ثقه بگيريد يا شك در روايت آنها [ص 165] نكنيد و غيرها همه مطلق است و عام است و مقيد نيست باينكه با واسطه روايت كند يا بدون واسطه و در هيچ حديثي شرط نكرده‌اند كه خبري كه ثقه روايت ميكند و معتقد بصحت او است بايد بدون واسطه باشد ، حالا اصطلاحي كردند مرسل و مسندي قرار داده‌اند اينها اموري است كه در اخبار نيست ما خبر ثقه را ميگيريم مرسل باشد يا مسند ولي برأي و اجتهاد اشخاص نمي‌گيريم زيرا كه نهي از آن شده است و اين است علم شرعي كه شارع مقدس قرار داده است تو هر چه مي‌خواهي اسم آنرا بگذار و ما هيچ در صدد نيستيم و بحثي در اين باب نميكنيم كه چرا شارع اين طور امر فرموده و علت اين چيست و وجهش چيست و آيا علم عادي حاصل ميكنيم يا ظن عادي يا علم عقلي يا غير آن ؟ ما مي‌گوئيم اين دستور شارع است (ص) و اين دين خداست و اسمش را هم علم گذارده‌ايم براي اينكه علم قطعي داريم كه دست حجت عصر صلوات الله عليه بر روي اين اخبار است و اينها را با همه احتمالات متصوره محفوظ خواهد داشت و با اين اطمينان احتياطي از هيچ چيز نداريم و جميع حرفها و استدلالات اصوليين را زيادي و در غير مورد ميدانيم و بالاخره با همه حرفها هم كه مي‌زنند راه ديگر هم غير از همين ندارند مگر اينكه نخواهند عمل نمايند ولي در مقام عمل ناچار از عمل بهمين اخبارند هر چه مي‌خواهند اسمش را بگذارند .