خلاصه حرف زياد است اگر همه را بنويسم مثنوي هفتاد من كاغذ شود ولي چاره نيست حرف حق را بايد گفت و نوشت شايد مردم خورده خورده تعقل كنند ، و براي اهل بصيرت عرض مي‌كنم مطلبي كه از آن عبرت بگيرند و آن اين است كه يقين و مظنه هر دو امر قهري است و اختياري نيست كه قاعده بگذارند كه اينجا علم حاصل مي‌شود آنجا مظنه ولي انسان در هر مرحله كه يقين حاصل كرد از يقين خودش برنمي‌گردد و در هر جا كه مظنه حاصل مي‌كند بزور ممكن نيست يقين بكند و دليل اقناعي و اسكاتي كفايت كارش را نمي‌كند بر فرض اينكه از جواب عاجز بماند اما قلبش مطمئن و ساكن نميشود و يقين حاصل نمي‌كند چه در امور عقليه باشد چه در امور عاديه ، هر كدام در مرحله خودشان يقيني دارند و ظني و شكي ، مثلا وقتي كه در عقل خودت يقين داري كه كل از جزء بزرگتر است يا خوبي از بدي بهتر است يا راستي و صداقت از دروغ و خيانت بهتر است ديگر بر خلاف اين يقين هر چه دليل بياورند متزلزل نمي‌شوي اما اگر يقين بامري نكردهٔ و بعقل خود تعقل نكردهٔ آخر يقين بآن حاصل نمي‌كني و بزور نمي‌شود انسان يقين بامري بكند مگر اينكه واقعا با چشم عقل معاينه بكند . هم‌چنين در امور عادي اگر [ص 86] يقين بامري كردي متزلزل نمي‌شوي و يقين تو مظنه نمي‌شود ولو هزار دليل بياورند مثلا يقين داري الآن روز است و روشن است اگر يك نفر اصولي هزار دليل بياورد كه احتمال دارد حالا شب باشد احتمال مي‌رود تو الآن خواب باشي و خواب مي‌بيني يا احتمال مي‌رود چشم تو عيبي كرده و روشني مي‌بيني و از اين قبيل هر چه بگويد تو باور نمي‌كني و يقين خود را از دست نمي‌دهي با اينكه همه اين احتمالات در عقل صحيح است و جاري است و دليل عقلي هم اقامه نشده كه الآن روز است معذلك يقين داري ، مثل اينكه دليل عقلي نيست بر اينكه هندوستان موجود است و تو هم بچشم خود هندوستان را نديدهٔ معذلك يقين داري كه هندوستان هست ، هم‌چنين است اگر در امري عادتا شك داري و يقين نكردهٔ بزور نمي‌شود شك تو را زايل كرد و مبدل باطمينان نمود ، مثلا اگر شخص دروغگوئي كه او را ميشناسي خبري بر تو آورد يقين حاصل نمي‌كني بحرف او هر قدر هم كه دليل بر صدق او بياورند باز شك داري يا مظنه داري و آخر يقين بحرف او نمي‌كني و اين امر طبيعي است ، و اين دو حالت در جميع امور عاديه براي جميع مردم هست و رسم بر اين است كه بهر چه يقين كردند عمل مي‌كنند و در هر مورد كه شك يا ظن دارند توقف و خودداري مي‌كنند ، مثلا ممكن نيست هيچ عاقلي نسبت بشخصي كه درباره او شك دارد و فرضا احتمال كلاه‌برداري درباره او مي‌دهد پول خود را باو بدهد و احتياط را از دست نمي‌دهد و با دليل و برهان و زبان‌بازي هم متقاعد نمي‌شود و هيچ ممكن نيست در امر دنيا هيچ عاقلي بدون يقين قدمي بردارد ، حال چه شده است كه در امر دين باين آساني بمظنه عمل مي‌كند و اين مطلب بي‌علاقه‌گي شخص را بامر دين مي‌رساند و الا در امر دنيا مي‌بينيم جميع [ص 87] احتياطها را مي‌كنند تا يقين كنند و مطمئن شوند . و علاوه بر اين ما مي‌گوييم كه اين مظنه نيست اگر اينها حالشان اين است كه علم حاصل نمي‌كنند چرا وقتي كه قول ابوحنيفه را در كتاب روايت مي‌كنند يا عقيده شافعي را مي‌گويند يا اعتقاد فلان مؤلف كتاب رجال را مي‌نويسند مظنه در كار نيست و بطور يقين مي‌نويسند فقط مظنه‌ها درباره اخبار است و حال اينكه اين مطالب هم اخباري است كه با وسائط رسيده چرا احتمالات عقليه را اينجا جاري نمي‌كنند و حال اينكه احتمال سهو و نسيان و جعل در اينها هم مي‌رود ، اين نيست مگر اينكه باينها مي‌خواهند عمل كنند و امارات يقين را پيدا مي‌كنند و باخبار آل‌محمد نمي‌خواهند عمل كنند ، چطور مي‌شود كه امروز بعد از هزار و دويست سال عقيده شافعي و ابوحنيفه را مي‌توانيم بفهميم و يقين كنيم يا عقيده فلان عالم و حكيم را ممكن است فهميد و يقين كرد و بفرمايش امام نمي‌شود يقين كرد كه بايد با مظنه كار كرد ان هذا الا شئ عجاب ، بلي در بعض از كتب اصول ديده‌ام كه ميگويند مراد ما از مظنه كه مي‌گوئيم همان علم است كه قائلين بامكان حصول علم مي‌گويند و ظن بمعني علم هم استعمال مي‌شود و تفاوت در اصطلاح است ، عرض مي‌كنم اولا اگر در لغت ظن بمعني علم استعمال شده باشد مانعي نيست اما در عرف شارع در اين موردي كه بحث ما است علم و ظن دو چيز است و خداوند در قرآن ميفرمايد هل عندكم من علم فتخرجوه لنا ان تتبعون الا الظن ملاحظه بكن كه علم و ظن را مقابل يكديگر انداخته و علامت راستي را علم قرار داده و اتباع مظنه را بد شمرده است و علم و ظن را دو چيز گرفته است ، و ثانيا مي‌گوئيم اگر مطلب همين است كه مي‌گوئيد پس [ص 88] آن علمي كه باب آن مسدود است كدام است اگر مظنه همان علم است پس بقول خودتان مسدود هم نيست و قواعد عقليه را ديگر چه لازم است استعمال كنيد و با خدا و رسول شركت نمائيد . خلاصه كه ميخواهيم باختصار بكوشيم و بهمين اندازه كه معلوم شود دلايل آنها پايه و اساس ندارد و از خدا و رسول گرفته نشده در اين‌جا اكتفا مي‌كنيم .

فصل - و اما مقدمه ديگرشان كه مي‌گويند ثابت شده است كه تكليف بر ما هم ثابت است يعني ماها هم مكلفيم بدين پيغمبر بايد عمل كنيم عمل باصل هم ممكن نيست يعني بي تكليف و بريء الذمه نمي‌توانيم باشيم و احتياط هم سبب عسر و حرج است پس بايد اجتهاد كنيم و عمل بمظنه نمائيم ، عرض ميكنم حق و باطلي را ممزوج نموده‌اند و كج و معوج كرده‌اند و بي‌مورد هم استدلال كرده‌اند و اينجا هم باز در مقدمه و هم در نتيجه حرف است بلكه حرفها است كه اگر بخواهيم بنويسيم يك كتاب مفصل ميشود و لكن لايسقط الميسور بالمعسور و الي الله ترجع الامور ، و مي‌گوئيم اولا اينكه مي‌گويند « ثابت شده است كه تكليف بر ما هم ثابت است » با اين عبارت غرض مخصوصي دارند و الا مي‌بايست دو كلمه بگويند « ما هم مكلفيم » و اين طور خيال كرده‌اند و با عقل ناقص فهميده‌اند كه امت پيغمبر (ص) و مخاطب بخطابها و احكام پيغمبر (ص) همانها بوده‌اند كه در زمان او بودند و بآنها فرمايش شده و ماها مخاطب نيستيم نهايت اين است كه علما اجماع كرده‌اند و گفته‌اند ما هم امروز مكلف بهمان تكليفات كه آن روز پيغمبر فرموده هستيم و مدركشان اجماع علما است و حال آنكه مطلب اين نيست و بنا بر اين تحقيق ماها را خارج از امت پيغمبر ميدانند و ما امت [ص 89] اجماع بايد باشيم ولي حق اين است كه ما امت اجماع علما نباشيم بلكه ان شاء الله امت پيغمبريم صلي الله عليه و آله و امام (ع) ميفرمايد هر كس دين خود را از دهن مردم بگيرد همان مردم هم دين او را از او ميگيرند ، و ما امت ديگران نيستيم خواه اجماع بكنند خواه نكنند و بنا بر اين اگر علما اجماعي نكردند ما نبايد امت پيغمبر باشيم و همين حرفها نتايج استبداد بعقول ناقصه و اعراض از فرمايشات پيغمبر و ائمه اطهار است (ص) و تمام غرض شيطان همين‌ها است كه اينطور عقايد را فاسد نمايد ولي ما موظفيم كه در عقايد و اعمال و كليات و جزئيات تابع فرمايش پيغمبر و امام باشيم و در اين موضوع هم معتقديم كه عموم حاضرين و مشافهين در عهد پيغمبر (ص) و بعد از آن تا امروز و بعد از اين تا قيامت همه مخاطب بخطاب پيغمبر و ائمه اطهار هستند صلوات الله عليهم نه اينكه مخاطب را همان حاضرين و مشافهين بدانيم و براي ديگران باجماع ثابت كنيم كه شريك در تكليفات آنها هستند مگر اينكه در مقامي قرينهٔ بر خصوصيت خطاب و امر بحاضرين موجود باشد و اگر چنين قرينهٔ نيست خطاب شامل حاضرين و غائبين و معدومين همه ميشود چنانچه در كتاب المبين از كنز الدقايق و بحار روايت ميفرمايند از ابن‌بكير كه گفت فرمود به من حضرت صادق عليه السلام خبر بده بمن آيا پيغمبر (ص) بشير عامه ناس بود آيا خداوند نفرمود و ماارسلناك الا كافة للناس براي اهل شرق و غرب و آسمان و زمين از جن و انس آيا تبليغ رسالت خود را بسوي همه آنها فرمود يا نه ؟ عرض كردم نميدانم فرمود يا ابن‌بكير پيغمبر (ص) از مدينه بيرون نرفت پس چگونه باهل مشرق و مغرب ابلاغ فرمود ؟ عرض كردم نميدانم فرمود خداوند امر فرمود بجبرئيل پس زمين را با پري [ص 90] از بال خودش برداشت و در جلو رسول خدا (ص) نصب نمود مثل كف دست خودش بهمه اهل شرق و غرب نظر ميفرمود و هر قومي را بزبان خودشان مخاطبه ميفرمود و آنها را بسوي خدا دعوت مي‌كرد و به نبوت خودش مي‌خواند پس باقي نماند قريه و شهري مگر اينكه پيغمبر (ص) بنفس خود دعوت فرمود و فرمود حضرت ابوعبدالله عليه السلام در حديث طويلي كه حكم خداوند در اولين و آخرين و فرايض او بر ايشان علي السوي است ، تا اينكه فرمود كه اواخر سؤال ميشوند از آنچه اوايل سؤال ميشوند و فرمود در حديثي كه خداوند قرآن را براي زماني دون زماني و مردمي دون مردمي قرار نداده و فرمود در حديثي كه همين كه مي‌خوانيد قل يا ايها الكافرون بگوئيد يا ايها الكافرون ، و حضرت رضا عليه السلام همين كه خوانده ميشد قل هو الله احد ميفرمود هو الله احد و همين كه خوانده ميشد قل يا ايها الكافرون مي‌خواند يا ايها الكافرون و همين كه خوانده ميشد يا ايها الذين آمنوا ميفرمود لبيك اللهم لبيك و همه را سرّاً ميفرمود . عرض مي‌كنم كه اگر اوامر قرآن خطاب بهمه افراد نبود اين طور سنت قرار نميدادند و خطاب بمعدومين و غير مشافهين جايز است و حلال پيغمبر حلال است تا قيامت و حرام او حرام است تا قيامت ، پس خطابات پيغمبر و هم‌چنين ائمه اطهار صلوات الله عليهم بهمه امت است كه تا قيامت هنوز بايد بيايند و ايشان حجت بر همه مردم هستند و شاهد بر آنها هستند و بر هر امتي و قومي خداوند حجتي و شاهدي قرار ميدهد و پيغمبر (ص) شاهد بر همه آنها است و خود او مبلغ بجميع اولين و آخرين است چنانچه در آيات متعدده بيان شده و در اخبار اخذ ميثاق و غيرها فرموده‌اند و ذكر همه آنها مفصل است و در حديث ابن‌بكير است [ص 91] كه عرض مي‌كند خدمت حضرت ابي‌عبدالله (ع) جعلت فداك آيا امام مي‌بيند مابين مشرق و مغرب را ميفرمايد يا ابن‌بكير پس چگونه حجت بر مابين دو قطر آن هست و حال آنكه نمي‌بيند آنها را و حكم نمي‌كند در آنها و چگونه حجت است بر قومي كه از او غايب باشند و قدرت بر آنها نداشته باشد و آنها قدرت بر او نداشته باشند و چگونه مؤدي از جانب خداوند و شاهد بر حق ميشود و حال آنكه نمي‌بيند آنها را و چگونه حجت بر آنها ميشود و حال آنكه محجوب از آنها باشد و نتواند قائم بامر پروردگار بشود در ميانه آنها و خداوند ميفرمايد و ماارسلناك الا كافة للناس يعني مَن عَلَي الارض و حجت بعد از نبي (ص) قائم مقام نبي است (ص) و او است دليل بر آنها در مشاجرات آنها و او است گيرنده حقوق مردم . عرض ميكنم حجت بر ما و تو امروز امام دوازدهم عجل الله فرجه است كه قائم مقام پيغمبر است (ص) و نفس نفيس او است و خود پيغمبر است (ص) كه از زبان او تبليغ و ادا ميفرمايد و او شاهد و مطلع است و همه امت امروز مخاطب بخطاب او هستند و بهمه امر و نهي ميفرمايد و تبشير و انذار ميفرمايد و بغير اين نحو حجت بر خلق تمام نميشود و بهمين جهت است كه احتمالات اصوليين در مذهب ما جاري نميشود زيرا كه ما خود را هميشه در مرأي و منظر و حضور امام (ع) ميدانيم و احتمالاتي را كه ميدهند از وقوع تحريف و تغيير و نسيان و غير اينها از آنچه موجب سلب اطمينان خودشان باين اخباري كه در دست هست ميدانند نفي مي‌كنيم زيرا همه اين احتمالات وقتي صحيح است كه ماها غايب از امام و حجت خود باشيم و العياذ بالله گمان بكنيم كه سرپرست نداريم و مطلق العنان هستيم يا اينكه خداوند كاري بدست بندگان ندارد [ص 92] و از ماها بندگي و عبادت نخواسته و از كار ما و كيفيت وصول احكام دينيه خودش هم بماها خبر ندارد اگر اين طور هم فرض ميكنند پس احتياجي باجتهاد نيست ديگر چه كار بگمانهاي مجتهدين و تضييقات آنها داريم ، و اگر مردم اين روزها از بندگي و عبوديت خداوند فراغت دارند چرا ديگر بنده مجتهدين بشوند كه اينهمه مشكلات بر آنها فراهم كنند ، و اگر معتقديم كه ذمه ما مشغول بعبوديت است و خدا شاهد بر احوال ما است و پيغمبر و امام ميدانند و احكام را هم بما ميرسانند پس بهمين كيفيت كه رسانده‌اند صحيح است بر فرض اگر عيب و علتي هم در طريق اخبار بهم رسيده با اطلاع خودشان است و از آنها پوشيده نيست ديگر چه احتياج باجتهاد ماها است ، اگر مي‌گويند علاج كار را همين اجتهاد مجتهدين قرار داده‌اند جواب مي‌گوئيم دليلشان كجا است يك آيه كتاب خدا يا يك حديث بياورند و حال آنكه ما هفتاد آيه كتاب و هزار و دويست حديث بر رد آنها داريم . باري فعلا منظورم بيان اين مطالب نبود و الكلام يجرّ الكلام ، سخن اين‌جا بود كه جميع امت فرد فرد مخاطب بخطابات پيغمبر و امام هستند و خود پيغمبر است (ص) كه امروز و بعد از اين امت خود را مخاطب قرار ميدهد و خطاب و عتاب ميفرمايد و تكليف مي‌فرمايد و اگر ماها امروز مكلف هستيم باين كيفيت است نه بدليل اجماع .

حال اين مطلب را كه دانستي عرض ميكنم بهر كيفيت كه فرض ميكنند اين مطلب مقدمه دليل آنها بآن ترتيب كه مرتب كرده‌اند نميشود زيرا گفته‌اند « باب علم مسدود است و تكليف هم بر ما ثابت است » و ما جواب گفتيم كه باب علم مسدود نيست و اگر بر آنها سد شده است دليل اين نيست كه بر ديگران هم سد شده باشد و حال اينكه مي‌بينيم جمعي علما و حكما و اتقيا و [ص 93] محدثين اصحاب ائمه (ع) از صدر اسلام تا كنون ادعاي علم مي‌كنند و آن كسي كه باب علم بر او مسدود است حجتي ندارد بر آن كسي كه باب علم بر او مفتوح است و هيچ وقت در عالم از جاهل بعلمي شنيده نميشود كه انكار عالم را نمايد ، منتهي اين است كه اقرار خود آنها را مي‌پذيريم بر نفس خودشان كه ميگويند علم حاصل نمي‌كنيم و اين محمول بر اين است كه عيبي در مشعر بهم رسيده و الا چطور مي‌شود علمي را كه خداوند فرض فرموده و انبياء و معلمين هم فرستاده و ابلاغ هم فرموده و جمعي هم علم حاصل كرده‌اند و مي‌كنند انسان علم حاصل نكند و اين را تكليف ما لايطاق بداند ؟

باري و شايد بعد از اين باز در اين باب بياناتي بشود فعلا ميگوئيم بنا بر قول شما كه باب علم مسدود است پس چطور ميشود كه تكليف باقي باشد و اين دو مقدمه با هم ايجاب نميشود و مانعة الجمع است يا بايد باب علم مسدود نباشد يا اگر مسدود است پس ديگر تكليف باقي نيست و امام (ع) ميفرمايد ما حجب الله علمه عن العباد فهو موضوع عنهم يعني آنچه علم آن محجوب از بندگان است و خداوند محجوب فرموده آن را پس آن موضوع است ، و در حديث مرفوعات است كه از آن جمله چيزهائي است كه نميدانند و لايكلف الله نفسا الا ما آتيها پس خداوند علم چيزي را كه نداده چطور تكليف ميفرمايد ؟ و اگر عسر و حرج و تكليف ما لايطاق را در دين جايز نميدانند همين جا بايد جايز ندانند و چطور ممكن است خداوند به بندگان جاهل حكم بفرمايد در حالي كه علم ندارند و تحصيل آن هم مقدورشان نيست و بابش مسدود است ، و اگر مي‌گويند مظنه حاصل مي‌كنيم عرض مي‌كنم حجت پروردگار با مظنه قائم نميشود زيرا كه مظنه آن است كه احتمال خلاف آن هم داده بشود و امري كه [ص 94] انسان احتمال خلاف آن را هم بدهد يقين جازم بآن پيدا نمي‌كند پس ممكن است انكار هم بكند و حق هم با او است و انكار با عدم يقين عيبي ندارد و امر فطري است و انكار وقتي عيب است كه بعد از يقين باشد چنانكه خداوند ميفرمايد و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم يعني بعد از آني كه يقين كردند انكار نمودند ولي اگر انسان يقين ندارد و مظنه دارد يقينا اتمام حجت بر او نشده چنانچه منكرين قيامت همين طور دليل آوردند كه خداوند حكايت از آنها مي‌فرمايد و اذا قيل ان وعد الله حق و الساعة لا ريب فيها قلتم ماندري ما الساعة ان نظن الا ظنا و ما نحن بمستيقنين يعني وقتي كه گفته شود ساعت حق است و شكي در آن نيست ميگوئيد نميدانيم ساعت چيست فقط گماني مي‌كنيم و ما يقين نداريم ، و اين جواب هر جا كه واقعيت داشته باشد البته پذيرفته است حالا آنها دروغ گفته‌اند آن مطلب ديگر است ، ولي بديهي است كه حجت پروردگار با علم و يقين تمام ميشود نه با ظن و تخمين پس هيچ وقت مظنه بجاي علم كافي نيست و اگر علم و يقين نيست پس جهالت است و با جهالت تكليف باقي نمي‌ماند پس اين مقدمه‌شان هم بكلي باطل است . و اگر بر بقاء تكليف و اشتغال ذمه ما دلايل مثبته هست هم‌چنانكه دلائلش پيش ما است نه پيش آنها ، پس باقرار خود آنها اين دليل ثابتي است كه باب علم الحمد لله مسدود نيست زيرا كه تكليف باقي است و ما هم مكلف به بندگي و عبادتيم و راه علم بتكليف را هم خداوند در هر زمان ميسر فرموده و اگر ميسر نبود خداوند مطالبه بندگي از ماها نميفرمود زيرا كه اين تكليف با عدالت و حكمت پروردگار نميسازد و خداوند تكلف هيچ وقت به بندگان خود نمي‌فرمايد حالا اگر براي جمعي علم حاصل نشده يا براي بعضي علم هم حاصل شده [ص 95] و بواسطه مداومت شبهات و وسواس خورده خورده باب آن مسدود شده است اين نقصي در حكمت پروردگار نخواهد شد ، مثل اينكه پروردگار انسان را طوري خلقت فرموده كه محتاج بنفس كشيدن است هواي آزاد را هم در همه جا قرار داده حال اگر انساني بوسواس و شبهه نفس نكشيد تا مرد نقصي در حكمت نخواهد بود ، هم‌چنين همه را گرسنه خلقت فرموده و طعام هم قرار داده و تشنگي داده و آب قرار داده حالا اگر كسي آب و طعام را ترك كرد ضرري بر كسي جز نفس خودش وارد نياورده و بحثي بر حكيم نيست ، تو را بخدا تصور كن آيا ميشود خداوند بشري را خلقت فرمايد از خاك كه معدن جهالتها است و محتاج بمعلم و علم باشند در جميع امورشان و معلمين هم خلقت بفرمايد و بسوي مردم هم بفرستد و امر و نهي هم بفرمايند و معذلك راه تحصيل علم را بر آنها به‌بندد اگر ممكن است و فرداي قيامت هم همين حرف را از ما مي‌شنوند و از ما مي‌گذرند كه ما ديگر حرفي در اين باب نداريم ولي اگر بدانند كه خداوند سؤال خواهد كرد كه ءالله اذن لكم ام علي الله تفترون بايستي فكري براي جواب آن روز بردارند . خلاصه كه سخن بطول انجاميد و غرض ما بطور اختصار اشاره بنقض بعض از دلايل آنها بود و همين قدرها كافي است .

باقي ماند سخن در اينكه شايد بعض از اخوان و مطالعه‌كنندگان بعد از اطلاع بر اين عرايض مختصره و گنگانه از ما مطالبه كنند كه طريقه خود شما در اخذ احكام دينيه و خاصةً مسائل فرعيه چيست و بناي مشايخ عظام اعلي الله مقامهم بر چه بوده است و آيا علم حاصل مي‌كنيد يا بظن و تخمين مي‌گوئيد ؟ عرض ميكنم مقصود اصلي ما بيان بدء حدوث اجتهاد و علت آن و چگونگي سرايت آن در ميانه شيعه بود و خورده خورده سخن [ص 96] باين‌جا كشيد و لابديم اشاره باين مطلب هم بطور اختصار بنمائيم زيرا كه تفصيلش از حدود اين رساله عوامانه خارج است و بنا بر اين فصولي چند هم در بيان كيفيت حصول علم مينگاريم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا انك انت العليم الحكيم .

فصل - بدانكه ريشه فساد و علة العلل اين اشكال بزرگ كه بر اصحاب ما اصوليين رضوان الله عليهم روي داده و باين شبهات افتاده‌اند همانا مسامحه در معرفت اصول مذهب و سهل‌انگاري در استحكام مباني اوليه اسلام است و اگر اساس كار را از اول محكم ميكردند باين مشكلات برنميخوردند و تمام عيب در اين‌جا است كه آب از سر چشمه گل‌آلود است و اگر اساس و اصل را اصلاح ننمايند بالاخره حل مشكلات نخواهد شد و علت همان است كه از اول بواسطه حشر با عامه عمياء و انس بكلمات آنها و مأنوس شدن بشبهات آنها از تعمق در مباني و اصول اوليه مذهب كه اهم آنها امر توحيد است بازماندند و تمامش بفروع چسبيدند و اصل را از دست دادند و اين است كه در اين ورطه‌ها افتادند و حرفهاشان مانند گلي شد كه بر روي مهتاب بمالند كه در حقيقت لايسمن و لايغني من جوع است و ان هي الا كسراب بقيعة يحسبه الظمآن ماءاً حتي اذا جاءه لم‌يجده شيئا و وجد الله عنده فوفيه حسابه و بدانكه اصل و اساس جميع امور و علوم عالم معرفت توحيد است و جميع امور فرع اين اصل اصيل است و اگر اين اصل درست نشده و محكم نيست جميع تشخيصات انسان غلط است و قابل اصلاح هم نيست مگر اينكه از اول درست و محكم شود و هر كس توحيدش صحيح نيست و معرفت پروردگار را باندازه وسع حاصل نكرده رستگار نيست و در حقيقت كور و كر است [ص 97] و گمراه است زيرا كه چيزي در عالم ظاهرتر از نور يگانگي پروردگار نيست و اگر كسي اين را نديده و نفهميده ساير امور را بطريق اولي نفهميده و اگر چيزي هم ميگويد لا عن شعور است مانند كسي كه مبتلا بسرسام است و سيدشهدا عليه السلام در مناجات خودش عرض ميكند عميت عين لاتراك و لاتزال عليها رقيبا يعني كور باد چشمي كه تو را نمي‌بيند و حال اينكه تو هميشه مراقب او هستي اي پروردگار ، پس آنها كه ميخواهند بدليل عقل حرف بزنند و استدلال بعقل نمايند بايد اول با عقل خود نور توحيد را به‌بينند و اقرار به يگانگي او نمايند و در نزد سطوع نور او خاضع و خاشع شوند زيرا عقل يگانه مشعري است كه نور پروردگار را بايد ادراك نمايد و بندگي او را نمايد كه فرمودند عقل آن است كه عبادت پروردگار و اكتساب بهشت با او ميشود ، پس اين قاعده كليه را داشته باش و در كلمات اشخاص كه ملاحظه ميكني كه بعقل خود مي‌نازند و همه‌اش از عقل خود صحبت مي‌كنند و معذلك كلماتشان خالي از ذكر خدا و رسول است و همه‌اش از خودشان ميگويند و از خدا و رسول روايتي نمي‌كنند بدانكه جميعش خرافات است و اينكه دارند جهل است نه عقل و ابدا قابل ملاحظه و تعمق نيست مگر اينكه گاهي ضرورتي دست دهد و حضرت صادق (ع) بدو نفر از اصحاب كلام سلمة بن كهيل (ظ) و حكم بن عيينه فرمود بمشرق بروند يا بمغرب كه علم صحيح نمي‌يابند مگر آنچه از اينجا خارج شده و اشاره بسينه مقدس يا در خانه خودش فرمود ، عرض ميكنم چون فرمايش آن بزرگوار از پيغمبر و خداست و مطابق واقع و صحيح است و حرف ديگران از خودشان و از شيطان است .

خلاصه كه اولين دعوت پيغمبر صلي الله عليه و آله بامت اين بود كه فرمود قولوا لا اله الا الله تفلحوا پيش از همه چيز فرمود بگوئيد لا اله الا الله رستگار شويد ، [ص 98] ما هم امتثالا لامره و بواسطه هدايت و ارشاد او اول عرض مي‌كنيم لا اله الا الله خدائي نيست بجز ذات يگانه بي‌همتا و بي‌مثال پروردگار و او احدي است كه غير براي او نيست و باحديت او جميع ماسواي او در نزد او ممتنع است و پروردگار است كه باحديت خود پر كرده ماسوي را و لايري فيها نور الا نوره و لايسمع منها صوت الا صوته پس بنا باحديت كامله ذاتيه بي‌نياز از جميع خلق است و محتاج باحدي نيست زيرا كه احتياج از نقص است و براي ذات احد نقص فرض نميشود و غيري براي او نيست كه آن غير صاحب كمالي باشد كه ذات احد فاقد آن كمال باشد و باين واسطه ناقص بشود پس ذات احد كامل من كل حيث است و نقص و فقدان در او نيست پس محتاج باحدي نيست پس وقتي كه محتاج نشد ظلم نخواهد كرد زيرا كه ظلم ناشي از احتياج و فقر است و پروردگار عادل است زيرا كه نسبت او بجميع چيزها علي السوي است و بچيزي نزديكتر از چيزي نيست و پروردگار حكيم است و خلاف حكمت و لغو در كار او نيست زيرا خلاف حكمت منافي با احديت است و لازمه احديت احاطه و علم بجميع ماسوي است و خداوند باحديت خود هر چيزي را علي ما هو عليه در جاي خود ميداند و بر حسب اقتضاي هر چيز او را خلق ميفرمايد و ظلم باو نميفرمايد چون بي‌نياز از همه چيز است پس هيچ چيز را در غير محل خود نميگذارد و وقتي كه هر چيزي را بجاي خود گذارد بر وجه حكمت ميشود و لغو و عبث نميشود و پروردگار ما جل جلاله قادر است و عجز در او نيست زيرا عجز از نقصان و فقدان است و اينها در ذات احد راهبر نيست پس بقدرت كامله خود خلقي را از كتم عدم بوجود آورد در نهايت حكمت و بندگاني را خلقت فرمود كه علت غائي وجود آنها را معرفت و بندگي خود قرار داد و وصول باين غايت عظمي [ص 99] را با اسبابي قرار داد كه اعظم آنها وجود انبيا و رسل بود و پيغمبراني فرستاد كه طرق معرفت را باين خلق تعليم و هدايت فرمايند و براي آنها اوصيائي قرار داد كه حفظ علوم و تعليمات آنها را بعد از خودشان بفرمايند و نگذارند كه زحمات آنها ضايع بشود و از ميان برود و بر ساير خلق هم پيروي و اطاعت آنها را فرض فرمود كه بتوانند در سايه تعليمات انبياء بعلت غائي ايجاد برسند و وجودشان لغو و عبث نشود و بانبيا و حجج خود هم قدرت داد كه از عهده انجام وظيفه خود و حفظ دين پروردگار و تعليم و تربيت و ابلاغ اوامر و نواهي او برآيند و حجت خداوند را بر بندگان از هر حيث تمام فرمايند و راه عذري باقي نگذارند و آنها را معصوم و مطهر قرار داد كه در ابلاغ و اداء اوامر كوتاهي نكنند و سهو و نسيان و خطا نداشته باشند .

و اين مراتب كه بطور خلاصه عرض ميشود همه اينها از امور بديهيه و ضروريات اسلام است كه هيچ مسلمي منكر اين مطالب نيست و ميداني كه در هر يك از اسباب معروضه اگر نقصي باشد اين نقص راجع به پروردگار ميشود و اثبات نقص در هر يك از اين مراحل منافي با علم و قدرت پروردگار ميشود پس در حكمت پروردگار و قدرت او نقصي نيست و تو اگر در جائي آثار عجز و نقص به‌بيني بدانكه از نقص و قصور خود تو است و اين را نسبت به پروردگار مده و او را از جميع نقايص منزه و مبرا بدان و خداي خود را تشبيه بخلق مكن كه مشرك نشوي و پيغمبران او را كه براي ابلاغ اوامر خود فرستاده نسبت قصور در اداء وظيفه و خلاف امر پروردگار مده و آنها را معصوم بدان كه از ضرورت دين خارج نشوي و اوصياء پيغمبر و ائمه اطهار را نسبت به بي‌اطلاعي و عدم احاطه بموضوع مأموريت خودشان در ابلاغ و هدايت خلق مده و آنها را موافق ضرورت اسلام معصوم و مطهر و شاهد بر جميع امور بدان و آنها [ص 100] را از جنس خودت فرض مكن و آنها را در جميع مراتب قائم مقام و خليفه پيغمبر بدان زيرا كه بضرورت دين ثابت شده است كه ايشان نفس پيغمبرند و اول ما خلق الله‌اند و اشرف ما خلق الله و براي ايشان است هر فضلي سواي ربوبيت و عالم بما كان و ما يكون و محيط بر هر چيزي هستند .

و نيز متوجه باش كه آنچه از ضروريات دين و مذهب بر تو ثابت شده است معني آنها منظور است نه الفاظ آنها و متعمق در معني و نتيجه آنها باش نه آنكه قانع باشي كه اقرار بلفظ آنها كردهٔ زيرا كه با انكار نتايج آنها كأنه هيچ اقراري نكردهٔ و منكر ضروريات اسلام شدهٔ .

خلاصه كه تفصيل اين مجملات در جاي خود مذكور و مبرهن است و در اين كتاب جاي ذكر آنها نيست ولي بهمين مجملات اگر اقرار داري اميد است كه اگر تعمق كردي نتيجه از آنها دست بيايد و خيال مكن كه در ميانه مسلمين خاصه اهل علم كسي منكر اين مطالب نيست زيرا عرض ميكنم مطلب اقرار باين الفاظ نيست بلكه بايد بمعني آنها اقرار و يقين نمايند و نتايج اين مطالب را تصديق نمايند .

حال آيا ميگوئي خداوند احد يكتا با قدرت كامله توانسته است منظور خود را از خلقت خلق انجام دهد يا نتوانسته و آيا امر خود را ابلاغ فرموده و دين خود را كامل كرده يا نكرده و آيا پيغمبراني كه فرستاده و نبوت خود را بآيات بينات و خوارق عادات اثبات كردند مناسب اين كار بوده‌اند يا نبوده‌اند و آيا اوامر و نواهي پروردگار را ابلاغ كرده‌اند يا نكرده‌اند و قصور و مسامحه كرده‌اند و خداوند العياذ بالله نتوانسته پيغمبر خوبي بفرستد كه مأموريت خود را بر وجه اكمل انجام بدهد و در صورتي كه ابلاغ فرموده آيا بزبان ما ابلاغ فرموده‌اند و طوري فرموده‌اند كه ما بتوانيم بفهميم يا نتوانيم و حال اينكه اگر اين طور باشد كأنه ابلاغي نكرده‌اند و زحمتشان بهدر رفته و باز اين نقص هم بخداوند راجع ميشود و اگر [ص 101] ابلاغ بطور كامل نموده‌اند اوصياء توانسته‌اند آنها را حفظ نمايند و نگاه‌داري نمايند طوري كه تا قيامت هر كس بوجود مي‌آيد بتواند بفهمد و عمل بكند و علم حاصل بكند يا نتوانسته‌اند و اگر نتوانسته‌اند كه باز نقص اين بر خداست و بعلاوه تكليف منقطع ميشود و با خاتميت پيغمبر (ص) منافات دارد و لازمه‌اش اين است كه ديگر خداوند بندگي از بندگان نخواسته و وجود آنها را لغو قرار داده باشد و تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا .

پس آيا بعد از اقرار و تصديق همه اين مراتب ميگوئي از فرمايشات پيغمبر (ص) و ائمه اطهار (ص) و كتاب خدا امروز علم حاصل ميشود يا نميشود ؟ اگر حاصل مي‌شود كه ثبت المطلوب و اگر حاصل نميشود اين اشكال از كجا است آيا خداوند نتوانسته امر و نهي خود را برساند يا او به پيغمبر فرموده و او نتوانسته برساند يا رسانيده و بزبان ما نبوده پس گويا نرسانيده يا ميگوئي رسانيده و كوتاهي نكرده بعداً دست حوادث آنها را محو و نابود كرده و از ميان برده و ائمه اطهار نتوانسته‌اند حفظ كنند كدام يك از اينها درست ميآيد ، يا آنكه ميگوئي خداوند مجتهدين را براي كمك خودش و كمك پيغمبر و امام و جبران مسامحه آنها العياذ بالله قرار داده و احكام و اوامر و نواهي خود را تابع اجتهاد آنها قرار داده است ، عرض ميكنم بر فرض همه اين محالات چرا اسباب باين ناقصي و كمكهائي باين بي‌اطلاعي قرار داده است كه خودشان هم اقرار دارند كه ما علم از كتاب خدا و سنت رسول حاصل نميكنيم ، آيا اگر اينها را خداوند طوري قرار داده بود كه علم پيدا ميكردند و حكمي كه ميكردند ما باور ميكرديم و با يقين و اطمينان عمل ميكرديم بهتر و كاملتر نبود و بندگي خداوند بهتر انجام نميشد ؟ و اگر بر خلاف همه موازين ميگوئي علم لازم [ص 102] نيست و مظنه مجتهد كافي است عرض ميكنم اگر علم و يقين در كار نيست مظنه خود شخص هم كافي است و انسان بمظنه خودش باز بهتر اطمينان ميكند و براي مظنه مجتهد چه رجحاني است ؟ خلاصه كه نزديك است از مطلب خارج شويم مقصود اين بود كه متذكر اين مقدمات و اين مباني و اصول ضروريه باش تا ان شاء الله نلغزي .

و اگر در آنچه عرض شد تعمق نمائي تصديق ميكني كه باب علم باين قاعده مفتوح است و باب آن اوسع از مابين آسمان و زمين است و لازمه قول بانسداد باب علم انكار علم و قدرت و حكمت و جميع صفات كماليه پروردگار است و اين قول مطلقا مناسب شيعه و شخص موحد نيست و مناسب همان سنيان است كه منتهي معرفتشان به پيغمبر (ص) با اينكه معتقدند كه اشرف و اول ما خلق الله است اين اندازه است كه گفتند پيغمبر از دنيا رفت و ما بايد خودمان بعد از اين كسي را معين كنيم و خليفه و پيغمبر و قائم مقام خداوند قرار بدهيم . خلاصه بعد از آني كه دانستي كه ممكن نيست باب علم مسدود باشد بر ما است طريقه تحصيل آن را هم بطور اختصار در اينجا بگوئيم و تفصيل حواله بكتب مفصله مشايخ است اعلي الله مقامهم .

فصل - از جمله ضروريات اسلام كه شيعه و سني و جميع طبقات مسلمين اقرار بآن دارند اين است كه پيغمبر (ص) اول ما خلق الله است و اشرف آنها و ضرورت شيعه است كه آل‌محمد صلوات الله عليهم ملحق بمقام پيغمبرند و نفس او هستند و ايشان هم اول ما خلق الله‌اند و براي ايشان است هر فضلي سواي ربوبيت ، پس هيچ كمالي در هيچ مرتبهٔ از مراتب خلق نيست مگر اينكه ايشان ابتداءً صاحب آن فضل و كمال هستند و اگر در ساير خلق كمالي ديده بشود [ص 103] از فضل ايشان و عطاي ايشان است و ايشانند اصل آن و فرع آن و مأواي آن و منتهاي آن پس هر فضلي و كمالي و خيري بايد بوسيله ايشان و سببيت ايشان بسايرين برسد و اگر ايشان ندهند از جاي ديگر خلق دست‌رسي بآن ندارند چنانكه خداوند مي‌فرمايد ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا پس در جميع مراتب شرعيه و كونيه و وجوديه عطاي او شرط است و اگر عطاي او نبود حتي كسوت وجود بر هيچ موجودي پوشيده نمي‌شد چه جاي كمالات و صفات وجود ، ولي اين مطلب هم از مسائلي است كه مسلمين بصرف لفظ آن قناعت كرده‌اند و نفهميده‌اند كه اول ما خلق الله يعني چه و تعمقي و خيالي در آن نكرده‌اند و اگر هم كردند خيالشان بجائي نرسيده زيرا ادراك اين معني از حيّز خيال و وهم و قياسات خلقيه و عقول ايشان خارج است و ادراك آن با چشم مشعر خدايي است كه اگر بكسي داده ادراك مي‌كند و اگر نداده بايد تسليم كنند براي آنها كه صاحب اين مشعرند و روايت از خدا و رسول مي‌كنند و اين مسائل از قبيل مسائل اصوليه نيست كه از ابوحنيفه و شافعي بگيرند علم كلام و سفسطه‌هاي يونانيان كشف از اين حقيقت نميكند . باري اين مطلب يكي از امهات مسائل است كه اگر ميفهميدند غالب مشكلاتشان حل ميشد و ديگر از عقب يونانيان و سنيان نمي‌رفتند و مسائل دين را از مأخذ خودش مي‌گرفتند .

خلاصه كه بظاهر اين لفظ عموما اقرار كرده‌اند ولي از حقيقت آن غفلت دارند و نتايج و لوازم اين اعتقاد را منكرند و منشأ غفلت از اينجا است كه كلمات خدا و رسول را بمعاني حقيقيه آنها كه ظاهر از آنها است معني نمي‌كنند و معاني مجازيه و عرضيه را حقيقت پنداشته‌اند كه در عالم اعراض گاهي عرفشان بآن طور جاري است مثلا شايد معني اول ما خلق الله را بمعني اوليت زماني خيال كنند در [ص 104] حالي كه خلق خدا منحصر بزمان نيست و عوالم بلانهايه فوق اين عالم زمان است و بعلاوه همين عالم زمان هم محدود بحدود خياليه ما نيست كه اول آنرا به‌بينيم و آخر آن را بفهميم كه فرض كنيم مثلا روز اولش روز جمعه است و روز آخرش روز فلان است و روز بعد از آخر هم روز قيامت است مثل اينكه روز شنبه بعد از روز جمعه است و محدود بيك‌ديگرند ، اين طورها نيست بلكه مراد از اوليت پيغمبر (ص) و آل‌محمد صلوات الله عليهم يا در زبان طبيعي كه فرموده‌اند اول ما خلق الله عقل است اين نوع اوليت عددي يا زماني كه در بادي نظر اشخاص خيال مي‌كنند نيست و مراد اوليت رتبي است يعني نزديكي بخداوند آن هم نه قرب زماني و مكاني زيرا كه زمان و مكان براي خداوند نيست بلكه مراد قرب بخداوند است از حيث حكايت صفات و كمالات پروردگار ، مثل اينكه فرضا مي‌گوييم فلان شخص اول است يا فلان شاگرد اول مدرسه است مراد اين نيست كه اول بمدرسه آمده و ديگران بعد از او آمده‌اند اين اوليت‌هاي عرضي مقصود نيست و اين نوع اوليت هم براي شاگرد مدرسه جزو فضيلت نيست و ممكن است پست‌ترين شاگردان و نفهم‌ترين آنها اول بمدرسه آمده باشد ولي منظور از شاگرد اول اين است كه فضل و كمال و معلوماتش بيش از سايرين است و از عهده امتحان بهتر برآمده ولو پيش از او هم جماعتي آمده باشند . حال كه اين مثل ساده را دانستي عرض مي‌كنم اين هم باز مثل تقريبي است و تا اندازهٔ ذهن را نزديك مي‌كند و اوليت پيغمبر و آل‌محمد عليهم السلام از اين حدود بالاتر است و عرض كردم كه ادراك آن با مشاعر خلقيه مطلقا ممكن نيست زيرا مشاعر ما هر چه باشد محدود است و منتهي درجه مي‌تواند محدودي را مثل خودش درك كند زيرا بفرمايش امام (ع) ادوات تحديد نفس خود را مي‌كنند و آلات [ص 105] اشاره بنظير خود مي‌كنند ، و آلات و ادوات و مشاعر ما جميعا خلقي است و منتهي درجه كه ادراك صحيحي هم بنمايد ادراك خلق محدودي را مي‌تواند بنمايد نه نامحدود و كليه خلق خداوند نامحدود است براي اينكه خلق خدا روي‌هم‌رفته كمال خدا است و براي كمال خدا و صفت او حدي نيست چنانكه حضرت امير (ع) در خطبه خود فرمود ليس لصفته حد محدود پس خلق محدود با مشعر و مدرك محدود ادراك خلق بلانهايه و نامحدود پروردگار را نمي‌كند و بنا بر اين ادراك مقام اول ما خلق اللهي آنقدري هم كه در مقام خلق ممكن باشد با اين مشاعر معمولي اشخاص ممكن نيست و براي آن مشعر خاصي است كه آن منحه خداوند است و بعضي از خلق را قابل آن دانسته و عطا فرموده است كه باز هم هر چه باشد باندازه و حد خود او است نه آن طوري كه حقيقت امر است ، و اگر مثل نزديكتري براي ادراك اوليت ايشان خواسته باشي براي اهل علم و بصيرت عرض مي‌كنم اوليت مطلق عالي را در افراد اگر مي‌تواني ملاحظه بكن كه اول ما يُري از هر فردي او است و او است كه باحديت و اوليت و اولويت خود وجودي براي افراد باقي نگذارده است و تفصيل اين مطلب در اين رساله بي‌موقع است .

خلاصه كه مراد ما در اين مقام نفي بعض اوهام است نه بيان كيفيت مطلب ولي بهمين اندازه كه از ترجمه ظاهر لغت ظاهر مي‌شود مي‌گوئيم كه اوليت در اين مقام اوليت حقيقي است كه نزديكي به پروردگار و حكايت صفات كماليه او است و تو مي‌داني كه آنچه از صفات كماليه ذاتيه پروردگار بيان شده و معتقد بآن هستيم همانا كمالاتي است كه در خلق خود اظهار فرموده و اگر در خلق خود اظهار آنها را نفرموده بود هيچكس بذات پروردگار احاطه نمي‌كرد و از كمالات و صفات او اطلاعي پيدا نمي‌كرد زيرا كه ذات او مُدْرَك [ص 106] خلق نيست و در كتاب مجيد مي‌فرمايد لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير پس آنچه از صفات پروردگار دانسته شده همان است كه در خلق خود بروز داده و خود را بآن صفات براي خلق خود ستوده كه حق معرفت آنها هم مخصوص بخداوند است و هيچ خلقي در مقام خلقيت احصاي آن را نمي‌كند چنانكه خود پيغمبر (ص) كه اشرف و اول ما خلق الله است عرض مي‌كند انت كما اثنيت علي نفسك لااحصي ثناءً عليك .

حال عرضم در اين مقام اين است كه تا اندازهٔ بفضيلت و مرتبت ائمه خودت عليهم السلام آشنا باشي و بعد از آني كه دانستي كه تمام كمالات پروردگار و صفات او كه ممكن است خلقي از خلايق اطلاع بر آن حاصل كند و عارف بآن بشود همان است كه در خلق خود بروز داده پس لامحاله مقام اول و اشرف خلق حكايت آن صفات و كمالات را نموده و در حكايت صفات پروردگار چيزي را كسر نگذارده كه حكايت نكرده باشد زيرا كه نزديكتر از خلق اول كه خلقي نيست و هر چه از پروردگار بنا باشد ظاهر بشود همان است كه از او و بسبب او ظاهر مي‌شود و براي ساير خلق راهي بسوي پروردگار جز از راه خلق اول نيست پس تمام صفاتي كه خداوند خود را بآن صفات براي خلق خود ستوده است اعلي درجه آن همان است كه در مقام خلق اول بروز دارد ، پس خلق اول من كل حيث بايد نماينده صفات پروردگار باشد پس صفت علم پروردگار همان است كه در آن مقام بروز كرده و قدرت پروردگار همان است كه از آن مقام ظاهر است و هم‌چنين احاطه پروردگار حيوة او حكمت او و تمام صفات او همان است كه در مقام خلق اول است پس ايشان آئينه نماينده پروردگارند پس علم او ايشانند قدرت او ايشانند مشيت او ايشانند چشم خدا ايشانند و دست خدا ايشانند و زبان خدا ايشانند نور خدا ايشانند [ص 107] حجت خدا و مبلّغ و مؤدّي از خداوند ايشانند و امر دين مفوض بايشان است نگاهداري و حفظ دين با ايشان است ايصال و هدايت بر عهده ايشان است حفظ علامات و امارات با ايشان است قلوب اشخاص در دست ايشان است .

حالا آيا مي‌گوئي با اينكه قدرت ايشان قدرت خداست و علم و احاطه ايشان علم و احاطه خداست آيا توانسته‌اند حفظ دين را بنمايند يا آنكه دين بكلي از ميان رفته و اخبار ايشان در دست دروغگويان و محرفين افتاده و از حيّز اعتبار افتاده و ايشان از نگاهداري آنها عاجز مانده‌اند هم‌چنانكه يهود گفتند قالت اليهود يد الله مغلولة غلت ايديهم و لعنوا بما قالوا بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء جاي عجب است كه براي شيطان قبول مي‌كنيم كه مي‌تواند اشخاص را گمراه نمايد و القاء شبهات نمايد و از زبان اشخاص حرف بزند اما براي پروردگار قبول نمي‌كنيم كه بتواند دين خود را بواسطه حجج خودش حفظ نمايد و دين خدا را به بندگان برساند طوري كه بتوانند علم بآن حاصل كنند و محتاج بمظنه اشخاص نشوند و جميع احتمالات را مي‌دهند جز احتمال اينكه خدا هم صاحب قدرت است و مي‌تواند دين خود را حفظ كند و راه علم را بروي بندگان خودش نه‌بندد و آنها را مهمل نگذارد و حجت خود را بآنها برساند .

آه آه كه چقدر از مطلب دور افتاده‌اند و چقدر در معرفت خداي خود كوتاه آمدند و چقدر مردم را از كار بازداشتند و در مدت هزار سال سدّ راه ترقي شدند ، شوخي نيست هزار سال متجاوز بمردم جاهل بيچاره عامي بگويند راه علم بسته است و كار منحصر است بمظنه مجتهد ، به‌بين ديگر براي مردم چه مي‌ماند و چطور از رحمت پروردگار مأيوس مي‌شوند و اميدشان از خداوند و اولياء او قطع مي‌شود و در جميع احتياجات خود رو بدشمنان خدا و رسول مي‌كنند حتي در علوم و آداب [ص 108] و معارف و مكاسب رجوع بآنها مي‌كنند و همه چيز را از آنها مي‌گيرند و در جميع امور تابع آنها مي‌شوند و حتي قوانين زندگاني و معاش و معاد را از روم و فرنگ مي‌آورند و بكلي عرقي از اسلام و اطمينان بخدا و رسول در دلشان نمي‌ماند رعب از مخالفين چطور در دلهاي همه مسلمين ميفتد و چگونه تسليم بآنها مي‌شوند و استقلال خود را در جميع مراتب از دست مي‌دهند و بچه اندازه مرعوب بلكه مجذوب آنها مي‌شوند و خلاصه اينكه همه چيز خود را از دست مي‌دهند . آيا گمان مي‌كني اينها تقصير كي است و علت اين همه برودت و كسالت و بي‌تعصبي مسلمين چيست ؟ همه براي اين است كه اميد آنها را از خداوند و سادات و موالي خودشان قطع كرده‌اند و گمان كرده‌اند آقا ندارند پشتيبان ندارند امام ندارند حجت ندارند حافظ و نگاه‌دار ندارند يا اگر دارند و با زبان اظهار عقيده بامام منتظر مي‌كنند قدرتي براي او فرض نمي‌كنند و او را دست‌بسته مي‌دانند و مظلومش مي‌خوانند و گاهي مقدسين دعا بر او مي‌كنند كه خدايا هر جا هست از شر اشرار و مخالفين حفظش كن و بيچاره‌ها نمي‌دانند كه مخالفين امام كيانند ، آيا گمان مي‌كني مخالفين امام و دشمنان او جمعيت روم و فرنگ هستند ؟ نه والله آنها هنوز باين درجه معرفت درباره امام پيدا نكرده‌اند و كسي را كه انسان نمي‌شناسد محبت و عداوتي نسبت باو ندارد ، اما تمام درد امام از وجود همين ما مسلمانان و بي‌معرفتي ما است كه جميع فضايل او را خودمان از پيغمبر روايت كرده‌ايم و معذلك خود را شريك با امام قرار داده‌ايم بلكه او را نعوذ بالله از كار معزول مي‌دانيم و گمان مي‌كنيم امر دين و دنيا مفوض بخودمان است كه هر چه گمان كرديم عمل بكنيم و گويا اصلا ديني در ميانه ما مشيّد نكرده‌اند و گويا خدا را هم به بندگي قبول نداريم .

[ص 109] و از اين عرايض تعجب مكن و مگو كه ما منكر خدائي خدا نشده‌ايم و ديگري را بندگي نمي‌كنيم زيرا لازم نيست انسان اسم خدا را بر سر ديگري بگذارد بلكه بندگي و اطاعت هر كس را كه انسان نمود و حرف او را شنيد و قبول كرد او را خداي خود گرفته آنها هم كه خدا را خدا مي‌دانند كار ديگر نمي‌كنند جز اينكه حرف انبيا و رسل او را مي‌شنوند و بندگي مي‌كنند گفته مي‌شود كه بندگي خدا را كرده‌اند ، حالا حرف ديگري را هم كه انسان شنيد و قبول كرد گفته مي‌شود او را خدا گرفته است ، نديدهٔ آيه قرآن را كه خداوند در صفت يهود مي‌فرمايد اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله يعني يهود علما و زهّاد خود را خدايان گرفتند از دون خداوند عالم حضرت صادق (ع) در تفسير همين آيه مي‌فرمايد والله كه نماز نكردند بر آنها و روزه نگرفتند بر آنها و لكن حلالي را حرام كردند بر آنها و حرامي را حلال كردند يهود هم متابعت كردند ، و در حديث مفصلي است از حضرت عسكري عليه السلام كه چند كلمه از آن نقل ميكنيم : ميفرمايد حضرت عسكري عليه السلام سؤال كرد مردي از حضرت صادق (ع) كه اين جماعت يهود چيزي از كتاب خودشان نمي‌دانند جز آنچه از علماشان مي‌شنوند و راه ديگر ندارند پس چطور خداوند آنها را مذمت فرموده بتقليد علماشان و قبول از آنها و آيا عوام يهود مثل عوام ما نيستند كه تقليد علماي خود را مي‌كنند پس اگر بر آنها جايز نيست از علماي خودشان بگيرند بر عوام مسلمين هم نبايد جايز باشد ، فرمود بين عوام ما و علماء ما و عوام يهود و علماي آنها فرق است از جهتي و تسويه است از جهتي ، اما از حيث تسويه خداوند عوام ما را هم مذمت فرموده است براي تقليد علماشان هم‌چنانكه عوام آنها را مذمت فرموده و اما از جهتي كه فرق دارند اين طور نيست ، عرض مي‌كند بيان بفرما براي من يا بن رسول الله مي‌فرمايد عوام يهود علماي خود را [ص 110] بدروغ‌گويي و خوردن حرام و گرفتن رشوه و تغيير احكام بواسطه شفاعت اشخاص و عنايات و مصانعات شناخته بودند و تعصب شديد آنها را مي‌دانستند كه در موقع تعصب براي كسي دين خود را هم از دست مي‌دهند ، و چه مي‌كنند و چه مي‌كنند كه براي اختصار مي‌اندازيم تا اينكه مي‌فرمايد : عوام يهود بمعارف قلوب خود دانسته بودند كه هر كس اين كارها را كه اينها مي‌كنند بجا ميآورد فاسق است و جايز نيست كه تصديق بشود در آنچه بر خدا مي‌گويد يا بر وسائط بين خدا و خلق پس باين جهت خداوند آنها را مذمت فرمود كه تقليد اشخاصي را كردند كه شناخته بودند كه قبول از آنها و تصديق آنها جايز نيست و نبايد بآنچه او مي‌گويد عمل كرد و واجب بود بر يهود كه خودشان در امر رسول خدا نظر كنند زيرا كه دلايل او واضح‌تر از آن بود كه پنهان بماند هم‌چنين است حال عوام امت ما هر گاه از فقهاي خود فسق ظاهر ديدند و عصبيت سخت مشاهده كردند و ديدند چطور در حطام دنيا و حرام آن فرو رفته‌اند و چه طور كسي را كه بر عليه او تعصب مي‌كشند از ميان مي‌برند و حال اينكه مستحق است كه امر او را اصلاح نمايند و براي كسي كه تعصب مي‌كنند بر له او احسان و محبت مي‌كنند و حال اينكه مستحق اهانت است پس هر كس از عوام ما تقليد اين نوع فقها را نمود مثل يهود است كه تقليد فقهاء فسقه خود را كردند و اما هر كس از فقها نگاه دارد نفس خود را و حفظ كند دين خود را و مخالف باشد با هواي خود و مطيع باشد امر مولاي خود را پس براي عوام است كه تقليد او را بنمايند و اين نيست مگر بعض فقهاي شيعه نه همه آنها و اما كساني كه مرتكب قبايح و فواحش عامه هستند پس قبول نكنيد از آنها از ما چيزي را . عرض مي‌كنم قسمت زيادي از حديث شريف را نقل كرديم زيرا كه فوايد بسيار داشت [ص 111] و مطلب از آنجا باينجا كشيد كه گفتيم بندگي هر كس را كه انسان نمايد او را خدا گرفته است و كار اين امت در اثر اعراض از خدا و رسول و ائمه اطهار و ترك اخبار و آثار آنها و اعتقاد باينكه علم از آنها حاصل نمي‌شود و استبداد بعقول ناقصه باينجا رسيده است كه ملاحظه مي‌كني و مصداق آيه شريفه شده‌اند خسر الدنيا و الآخرة ذلك هو الخسران المبين و منشأ تمام اين بدبختيها اعراض از خداست كه فرمود و من اعرض عن ذكري فان له معيشة ضنكا .