تا آخر حديث شريف كه مفصل است و اختصارا ترك كرديم و بهمين اندازه‌ها كه عرض شد ان شاء الله معني اجتهاد و منشأ آن و صحت و سقم آن بر عوام از اخوان و آنها كه وارد بر اين اصطلاحات نبودند معلوم شد و ما هم فعلا بيش از اشارهٔ منظور نداشتيم و تفصيل آن موكول بمراجعه اخبار و كتب مفصله است و تفصيل و تشريح بيش از اين مقتضي نيست .

فصل - براي تتميم فصل سابق باز تقربا الي الله اخبار ديگري را ملخص و ترجمه ميكنيم ، در كتاب المبين است سؤال شد حضرت ابوجعفر (ع) از حكومت فرمود هر كس حكم كند برأي خودش ميان دو نفر بتحقيق كه كافر شده است و هر كس تفسير بكند برأي خودش يك آيه از كتاب خدا را بتحقيق كافر شده است فرمود گمان ميكنند اين جماعت كه ادعا ميكنند فقهاء و علماء هستند كه جميع فقه و دين و آنچه مردم احتياج دارند آنها ثابت كرده‌اند و حال آنكه جميع علم رسول خدا را ندانسته‌اند و علم پيغمبر بآنها ارث نرسيده و سؤال ميشوند از مسألهٔ از حلال و حرام و در نزد آنها خبري و اثري از رسول خدا در آن مسأله نيست و نميدانند و كراهت دارند كه مردم آنها را نسبت بجهل بدهند يا خودشان همين كه جواب ندهند ميترسند مردم رجوع بمعدن علم نمايند باين جهت استعمال رأي و قياس [ص 32] نمودند و اخبار را ترك كردند و بدعت در دين خدا گذاردند و حال آنكه رسول خدا فرمود هر بدعتي ضلالت است و اگر همين كه سؤال ميشدند از مسألهٔ در دين خدا و خبري و اثري در آن نميدانستند رد ميكردند بسوي خدا و رسول و اولي الامر هرائينه ميدانستند آنرا آنها كه استنباط ميكردند از آل‌محمد صلي الله عليه و آله . عرض ميكنم عجب اينجا است كه اثر اجتهاد و استعمال رأي بطوري كه شنيدي و در ميانه عامه بعد از پيغمبر (ص) متداول شد و از آل‌محمد عليهم السلام اعراض نمودند و در همه چيز مخالفت ايشان را كردند اين شد كه بكلي باب علم بر آنها مسدود شد و در جهالت جهلاء ماندند بطوري كه خودشان فرياد ميكنند و كتابها نوشته شده و استدلالها ميكنند كه باب علم مسدود است و از كتاب خدا و سنت رسول علم حاصل نميشود و بايد عمل بگمان مجتهد نمود و اين جمله را مخصوصا حضرت امير عليه السلام در خطبه خود بيان ميفرمايد و عين ترجمه خطبه مباركه اين است كه در كتاب المبين از عوالم روايت فرموده‌اند ميفرمايد اي امتي كه فريب داده شد پس فريب خورد و دانست كي او را فريب داده است و معذلك مصر بر آن شد و پيروي خواهشهاي خود را نمود و در تاريكي گمراهي خود سير كرد در حالي كه حق براي او ظاهر بود و منع از آن نمود و از راه راست عدول كرد قسم بحق كسي كه دانه را شكافت و نفس را خلق كرد اگر علم را از معدنش ميگرفتيد و آب شيرين را ميآشاميديد و خير را از موضع خودش ذخيره ميكرديد و راه واضح را پيش ميگرفتيد راه‌ها و علامات براي شما ظاهر ميشد و اسلام بشما روشني ميداد و با وسعت زندگي ميكرديد و دشمن بر شما دست نمي‌يافت و هيچ مسلم و معاهدي مظلوم واقع نمي‌شد و لكن راه ظلمه را پيش گرفتيد [ص 33] پس دنيا بر شما تاريك شد و ابواب علم را بر شما مسدود كرد پس بهواي خود راه رفتيد و در دين خود اختلاف كرديد و در دين خدا بدون علم فتوي داديد ، عرض ميكنم يعني ( عمل بمظنه كرديد ) و پيروي گمراهان كرديد و شما را گمراه كردند و ائمه را ترك كرديد و ايشان هم شما را ترك كردند شما بوديد كه از اهل ذكر سؤال مي‌كرديد و جواب مي‌شنيديد و مي‌گفتيد علم همين است چه شد كه ترك كرديد آنها را و مخالفت كرديد عما قريب درو ميكنيد آنچه را كه كاشتيد و مي‌يابيد وخامت جرم و ثمره مخالفت خود را ، تا آخر خطبه شريفه . عرض ميكنم بابي انت و امي گويا پيش چشم ميديدي تمام اين امور را و ذرهٔ از مراتب نصيحت امت را فروگذار نفرمودي و چطور ميديدي بعضي از شيعه خود را كه آنها هم رفته رفته پيروي دشمنان تو را ميكنند و امرشان بكجا ميرسد و بدرد بي‌درمان آنها مبتلا ميشوند و باب علم بر آنها هم سد ميشود و ناچار از عمل بمظنه و اجتهاد ميشوند با اينكه ائمه اطهار صلوات الله عليهم چه اندازه جلوگيري فرمودند و كوتاهي در بيان و تنبه و تذكر شيعيان و دوستان خود نفرمودند و با اينكه علما و محدثين شيعه هم غالبا مبتلا بمعاشرت قضات و مجتهدين سني بودند و حرفهاي آنها را مي‌شنيدند و متمايل بعقايد آنها مي‌شدند و ميخواستند كه بلغزند و شيطان و نفس سركش هم كمك ميكرد و بدشان نمي‌آمد كه آنها هم مطلق العنان مي‌شدند و اجتهادي ميكردند و اظهار رأي و عقيدهٔ در دين خدا ميكردند و مستقل در عمل ميشدند و بسيار ميشد كه شانه‌گيرشان ميشد كه فقها و علماي سني تا اين درجه مختارند كه از خودشان اظهار عقيده ميكنند و صاحب رأي و فتوي ميشوند و بدرجه اجتهاد كه ميرسند گمان آنها هم حجت ميشود [ص 34] و مقلدين ناچار از تسليم مظنه آنها ميشوند و مظنه مجتهد حكم قطعي خداوند ميشود ولي ما بيچاره‌ها ناچاريم كه در جميع جزئي و كلي تابع نص و روايت از امام باشيم و حق رأي و فتوي نداريم و مكرر ميشد كه بعض از علما و محدثين شيعه از معاصرين ائمه (ص) خدمت امام عرايضي ميكردند و ميخواستند اجازهٔ براي اجتهاد بگيرند و امام (ع) لحن آنها را ملتفت بود كه چه منظور دارند و گاه بسختي و گاه بملايمت نهي ميفرمود و نمي‌گذارد كه شيعه هم مجتهد بشوند و در اعصار ائمه عليهم السلام به بركت آن بزرگواران شيعه از اين مرض محفوظ ماندند و ما بعض اخبار را در اين باب روايت ميكنيم .

در كتاب المبين است از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام فرمود وسعت ندارد بر شما در آنچه نازل ميشود بشما از آنچه نميدانيد مگر اينكه از آن خودداري نمائيد و تثبت داشته باشيد و بسوي ائمه هدي رد نمائيد تا شما را حمل كنند بر قصد و شما را بينا نمايند خداوند فرمود فاسألوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون ، و عرض شد بحضرت ابي‌جعفر عليه السلام وارد ميشود بر ما چيزهائي كه در كتاب و سنت نمي‌بينيم پس برأي خودمان حكم آن را ميگوئيم فرمود آگاه باش كه اگر درست بگوئي اجر داده نميشوي و اگر خطا بگوئي دروغ بر خدا بستهٔ و عرض شد بحضرت ابوعبدالله عليه السلام كه قومي از اصحاب ما فقيه شدند و علم پيدا كردند و احاديثي روايت كرده‌اند و وارد ميشود بر آنها چيزي پس برأي خودشان ميگويند فرمود و آيا هلاك شدند گذشتگان بغير اين كار و اشباه اين و فرمود علي عليه السلام در كلام خودش پس نظر بكن اي سائل پس آنچه را كه قرآن تو را دلالت بر صفت آن نمايد ايتمام بآن بنما و بنور هدايت آن مستضيء بشو و آنچه را [ص 35] كه شيطان تكلف نمايد علم آن را بتو از آنچه كه فرض آن در قرآن نيست و در سنت پيغمبر و ائمه هدي اثر آن نيست پس وا گذار علم آن را بسوي خداي سبحانه پس اين منتهاي حق خداست بر تو و فرمود حضرت ابوالحسن موسي عليه السلام در حديثي شما را چه بقياس كردن اين است و جز اين نيست پيشينيان شما هلاك شدند بقياس بعد از آن فرمود هر گاه بيايد نزد شما چيزي كه ميدانيد بگوئيد بآن و اگر بيايد نزد شما چيزي كه نميدانيد پس دست بر دهن خود گذارد يعني سكوت كنيد و از محمد بن حكيم روايت شده است كه گفت عرض كردم بحضرت ابوالحسن موسي عليه السلام جعلت فداك فقيه شديم در دين و خدا بواسطه شما ما را بي‌نياز از مردم كرد حتي اينكه جماعتي از ما كه در مجلسي هستند سؤال نمي‌كند مردي از صاحبش مسألهٔ مگر اينكه آن مسأله و جواب آنرا حاضر دارد و همه اينها منت خداست بر ما بواسطه شما و گاه ميشود كه وارد ميشود بر ما چيزي كه از تو و پدران تو بما نرسيده پس نظر ميكنيم ببهترين حديثي كه از شما حاضر داريم و موافق‌تر چيزي كه از شما بما رسيده و بآن ميگيريم فرمود هيهات هيهات يا بن حكيم قسم بخدا در همين كار هلاك شدند آنها كه هلاك شدند بعد از آن فرمود خدا لعنت كند ابوحنيفه را كه ميگفت قال علي و قلت ، محمد بن حكيم بهشام بن حكم ميگويد قسم بخدا اراده نكردم از اين عرضها مگر اينكه مرخص فرمايد براي من در قياس و سؤال شد از آن حضرت از قياس فرمود شما را چه بقياس خداوند سؤال نميكند كه چگونه حلال كرده و چگونه حرام كرده و عرض شد بحضرت رضا عليه السلام جعلت فداك بعض اصحاب ما ميگويند كه ما مي‌شنويم امري را كه حكايت از تو و آباء تو است عليهم السلام پس قياس بر آن مي‌كنيم و عمل مي‌كنيم بقياس خود فرمود سبحان الله [ص 36] لا والله اين از دين جعفر نيست اين جماعت قومي هستند كه حاجتي بما ندارند از طاعت ما خارج شده‌اند و بجاي ما نشسته‌اند پس كجاست آن تقليدي كه از جعفر و اباجعفر ميكردند فرمود جعفر قياس نكنيد زيرا هيچ چيزي نيست كه قياس آنرا تعديل كند مگر اينكه قياس آن را ميشكند . عرض ميكنم روايات زياد است كه ائمه عليهم السلام در زمان خود جلوگيري كردند و شيعه داخل قياس و اجتهاد نشدند و حرمت قياس در ميان شيعه از همان عصر تا كنون از ضروريات مذهب شده است و هيچكس تخلف ننموده مگر اين كه گاهي اشتباهي بر عالمي يا فقيهي دست داده باشد و الآن هم بحمد الله اجماع شيعه بر حرمت آن است .

فصل - از آنچه در اين فصول عرض شد اصل منشأ اجتهاد و ترتيب آن اجمالا بنحوي كه در نزد اهل آن مرسوم و متداول است معلوم شد و تفصيل جزئيات و فروع آن و بحثهائي كه دارند و اقوال مختلفه كه دارند و اقسام مختلفه آن و كيفيت و شروط اجتهاد و اصول و قواعد موضوعه و بيان اقوال شيعه يا سني در هر بابي هيچيك از آنها حاجت بذكر نيست و جز تضييع وقت و كاغذ فايده در آن نيست و بعلاوه عوام از اخوان هم چون وارد بر اين اصطلاحات نيستند استفاده از ذكر آنها نميكنند و بعد از آني كه ما موافق كتاب خدا و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله و بداهت جميع عقول اصل و اساس آنرا جايز نمي‌دانيم ديگر بفروع آن نمي‌پردازيم و در نزد هر مسلم و مؤمن محقق و مسلم است كه كسي كه دعوي اسلام داشته باشد و خود را تابع پيغمبر (ص) بداند و دين خود را از او گرفته است حق دخالت در دين پيغمبر و احكام كليه يا جزئيه آن ندارد و شركت با پيغمبر (ص) در آنچه بوحي خداوند فرموده است نميتواند [ص 37] داشته باشد زيرا كه دين پيغمبر صلي الله عليه و آله و كتاب خدا خود متكفل بيان جميع احكام كليه و جزئيه و اصليه و فرعيه هست و بكسي نرسيده كه چيزي بر آن زياد كند يا كم نمايد و همان طوري كه تمام اصول احكام بيان آن در قرآن و سنت موجود است فروع آن هم موجود است و زحمت اجتهاد را خدا و رسول از گردن امت برداشته‌اند و همه را راحت و آسوده كرده‌اند چنانچه عرض شد خدمت حضرت ابي‌عبدالله (ع) كه حق خدا بر خلقش چيست فرمود حق خدا بر خلقش اين است كه بگويند آنچه را كه ميدانند و خودداري كنند از آنچه نمي‌دانند پس هر گاه چنين كردند حق خدا را بسوي او ادا كرده‌اند انتهي ، و اجتهاد در بيان احكام از اموري است كه ما نمي‌دانيم و بر ما است كه آنچه خدا و رسول فرموده‌اند و علم آن بما رسيده بگوئيم و از غير آن خودداري كنيم .

و اما حديث حضرت ابي‌عبدالله و حضرت رضا عليهما السلام كه فرموده‌اند بر ما است القاء اصول و بر شما است كه بر آنها تفريع نمائيد ، اين نوع تفريع از اجتهاد نيست و اين حكمي است كه خودشان فرموده‌اند و بنا بر همين است كه از طرف شارع صلوات الله عليه يا ائمه عليهم السلام حكم كلي ميشود و هر جزئي را كه ما از آن كلي دانستيم همان حكم را بر آن جاري مي‌كنيم مثل اينكه فرموده‌اند هر آبي طاهر است ما بموجب اين حكم هر جا آب ديديم مي‌گوئيم پاك است اگر دريا باشد مي‌گوئيم پاك است رودخانه باشد مي‌گوئيم پاك است چاه باشد مي‌گوئيم پاك است آب در ظرف مس باشد مي‌گوئيم پاك است در ظرف چيني باشد مي‌گوئيم پاك است مگر هر جا كه بخصوص نجاست آن معلوم شود و تا حكم نجاست بخصوص در فردي و موضوعي ندانسته باشيم هر جا آب به‌بينيم بر همان حكم كلي كه فرموده‌اند هر آبي پاك است تفريع ميكنيم [ص 38] و قاعده در جميع احكام همين است و بنا نيست كه حكم هر موضوع جزئي را علي‌حده بيان فرموده باشند زيرا كه اين محال است و حتي شخص فقيه هم كه حكم مسأله را ميگويد يا مينويسد تعيين موضوع نمي‌كند و زياد شنيده‌ايد كه ميگويند تعيين موضوع شأن فقيه نيست و حرف حقي است پس تفريعي كه در اين جاها بامثال ما مكلفين اجازه داده‌اند از اين قبيل است نه اينكه از پيش خود و باجتهاد خود حكمي بكنيم و فروعي را معين كنيم كه در فرمايش پيغمبر و آل‌محمد عليهم السلام نباشد .

خلاصه اين است كه منافات اجتهاد با مسلماني از آفتاب روشن‌تر است بلكه با بندگي خداوند نمي‌سازد و بطور كلي خداوند فرموده است ان الحكم الا لله الا اينكه طريقه عامه بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله بآن طور جاري شد كه شنيدي و تواريخ خودشان و عمل آنها بالفعل و هم اخبار آل‌محمد عليهم السلام بر آن شهادت ميدهد و دانستي كه اين طريقه آل‌محمد (ع) نيست و طريقه دشمنان ايشان است و اين طريقه پسنديده خدا و رسول نيست و هر كس كه بر اين طريقه باشد تابعيت خدا و رسول و ائمه صلوات الله عليهم را قبول نكرده و دعوي استقلال نموده است زيرا كه خود را صاحب رأي و حكم دانسته و تبعيت ابوحنيفه را نموده است كه مي‌گفت « قال عليٌ و قلت » و بهمين لحاظ ملعون و مطرود ائمه اطهار عليهم السلام واقع شده و بنا بر اين هر كس ديگر هم كه صاحب اين قول و اين طريقه باشد و تبعيت ابوحنيفه را كرده باشد از او شمرده ميشود و پيغمبر در قرآن فرمود من تبعني فانه مني يعني هر كس متابعت مرا كرد از من شمرده ميشود ، و اصل مناط متابعت پيغمبر و ائمه اطهار است و اسم شيعه يا سني تأثيري در اين باب ندارد و ابوحنيفه و امثال او كه بد شده‌اند براي همين عمل و اين صفت است و الا اشخاص ذاتا خوبي و بدي ندارند و همه امت واحده هستند .

[ص 39] فصل - در اعصار ائمه اطهار صلوات الله عليهم مدار شيعه بر اين بود كه فرمايش امام عليه السلام را مي‌شنيدند و عمل مي‌كردند و بر برادران خود روايت مي‌كردند و ديگران هم عمل مي‌كردند و تحريص بسيار از طرف آل‌محمد عليهم السلام و خود پيغمبر صلي الله عليه و آله در اين باب شده بود و مي‌شد حتي امر و تأكيد بنوشتن آنچه مي‌شنيدند ميفرمودند و ميفرمودند بنويسيد و كتب خود را ارث بدهيد باولاد خود ، حتي دستور اين بود كه كتبي كه از هر يك باقي مي‌ماند و معلوم بود كه فرمايش امام است ديگران بگيرند و روايت كنند ولو صاحب كتاب اجازه روايت آن را مخصوصا نداده باشد يا بر كسي نخوانده باشد و اين ترتيب اجازه دادن كه معمول شده است در ميانه علما آن روز معمول نبود و عموما مأمور بروايت كردن بودند حتي درباره كتبي كه مؤلفين آنها متوقف شده بوده‌اند يا عقايد فاسده پيدا كرده بودند ميفرمودند رواياتشان را بگيريد و دراياتشان را ترك كنيد ، و درباره رواتي كه بيشتر سوء ظن درباره آنها بود ميفرمودند اگر رواياتشان شبيه بروايات معتبره ما است بگيريد و اگر نيست ترك كنيد يا اگر موافق كتاب خداست بگيريد و اگر نيست ترك كنيد ، و خبر واحد يا متواتر هم فرقي نداشت و هر دو را مأمور بوديم كه بگيريم و عمل كنيم مگر اينكه گاهي در محل مخصوصي امر شده باشد كه بروايت مشهور عمل شود و نادر را ترك نمايند اين دستور عمومي نيست و آن هم در مورد عمل است نه قبول روايت ، و بهمين رويه همه شيعه راوي بودند و هر يك هر چه شنيده بودند روايت مي‌كردند بعضي روايات زياد داشتند بعضي كم و در اين [ص 40] باب فرقي در ميانه نبود و مجتهد مطلق و متجزي در نزد آنها معني نداشت و هيچ شيعه حق نداشت كه روايت شيعه ديگر را كه محل وثوق بود رد نمايد بلكه رد روايت و تكذيب او را در حد كفر و شرك و رد بر خداوند قرار داده‌اند و شرعا بر هيچ شيعه جايز نيست كه رد روايت از امام عليه السلام را بنمايد ولو اينكه حديث با عقل تطبيق ننمايد اجازه رد كردن بهيچ وجه نداده‌اند حتي باين عبارت كه فرموده‌اند اگر بر شما روايت كردند كه ما گفته‌ايم روز شب است و شب روز است بايد بپذيريد و حق رد كردن و تكذيب راوي را نداريد مگر اينكه در مقام عمل كردن باين قبيل اخبار دستور خاص داريم و شخص فقيه ميداند چه بايد كرد ولي حديث را بهيچ عنوان نمي‌توان رد كرد و تكذيب نمود و كار باين آساني كه مجتهدين فورا فرمايش امام را بمحض اين كه نفهميدند و تعقل نكردند رد مي‌كنند نيست و اگر بنا بود كه عقل هر بافنده و حلاج باندازه عقل امام باشد كه بمحض اينكه فرمايش را شنيد بفهمد و تعقل كند كه همه امام بودند ديگر مأموم كجا بود مگر اخبار بسياري را كه تقريبا در حكم متواتر معنوي است باصطلاح كه فرموده‌اند حديث ما صعب و مستصعب است متحمل نيست آن را مگر نبي مرسل يا ملك مقرب يا مؤمن ممتحن نشنيده‌اند و باين قاعده كه دارند كه اگر حديث مخالف عقلشان شده نپذيرند بنا باشد عمل شود ديگر آثاري براي اخبار باقي نمي‌ماند زيرا كه مجتهد الي ما شاء الله زياد است هر كدامي يك حديثي را رد كنند ديگر اثري از سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله باقي نمي‌ماند ، و اينكه فرموده‌اند يك حديث را از روي درايت بفهمي بهتر است از هزار حديث كه روايت كني معنيش اين نيست كه روايات را اگر نفهميدي رد كني بلكه مقصود اين است سعي كني كه [ص 41] بفهمي اگر فهميدي شكر مي‌كني خدا را و اگر نه حديث را باهلش واميگذاري كه مي‌فهمند و معني آنرا بخدا و رسول و امام رد مي‌كني نه اينكه ترك روايات را بنمائي ، و خداوند رحمت كند متقدمين اصحاب و محدثين ما را كه اين عقايد را نداشتند و اخباري را كه شنيدند ثبت و ضبط و مدون فرمودند و ما را محروم نگذاردند و الحمد لله رب العالمين كه حضرت حجت عصر عجل الله فرجه حفظ فرموده است اخبار و آثار خود را و اگر بنا بود كه امر واگذار باهل اجتهاد بود كه هر حديثي را كه نفهميدند صاحب آن را نسبت بغلو بدهند و حديثش را رد نمايند بسيار كار مشكل بود و از براي اسلام قائمهٔ باقي نمي‌ماند و كاش مي‌دانستم معني غلو را از كجا مي‌فهمند و با چه قاعده تطبيق ميكنند و آيا معني غلو غير از اين است كه در فضيلت ائمه (ع) چيزي بگويند كه با كتاب خدا و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله و اخبار ائمه اطهار صلوات الله عليهم مخالف باشد اينها كه كتاب خدا را هم بعقل خودشان بر خلاف دستور پيغمبر صلي الله عليه و آله معني مي‌كنند و منتهي رجوعي هم كه مي‌كنند بمفسرين سني است و نمي‌دانم چرا قول مفسرين را حجت مي‌دانند و فرمايش امام را رد ميكنند مگر مفسرين سني واجب الاطاعه هستند و نميدانم شخص مجتهد را چه بر اين ميدارد كه فرمايش امام و راوي آن را قبول ندارد اما حرف صاحب كتاب رجال را ولو زيدي هم باشد مي‌پذيرد در صورتي كه بالاتر از اين نيست كه صاحب رجال شخص ثقه و عدل و امامي است تازه از آن راوي كه حديث امام را روايت كرده بالاتر نيست اگر او ثقه است او هم ثقه است نهايت اين است كه صاحب رجال تواريخي را جمع كرده و ضمنا اجتهادي كرده بعضش صحيح است بعضش ناصحيح و درايات صاحبان رجال حجت نيست بر فرض كه روايات بعضشان صحيح [ص 42] باشد و هر چه باشد باين دليل رد فرمايش امام چه معني دارد و آيا خيال ميكنند از اين راه مي‌توانند صحت و سقم حديث را بطور صحت بفهمند هيهات هيهات ، صاحبان رجال علم غيب ندارند و اين قواعد درايت كشف از حقيقت نمي‌كند ، بلي راه كشف حقيقت قوه قدسيه و روح ايمان و اعتماد بخدا و پيغمبر و ائمه اطهار است صلوات الله عليهم و محبت و ولايت ايشان كه ممكن است در همه كس نباشد و اگر اين مناسبات در كسي جمع نباشد لحن فرمايش امام را نمي‌فهمد و در عرف آل‌محمد عليهم السلام فقيه و محدث خوانده نمي‌شود ، و بهر حال كه از اين راه كه معمول شده كشف حقيقت نميشود منتهي درجه گمان مي‌كنند كه علم رجال تحقيق از احوال روات مي‌نمايد كه همه مردمان صحيح و درستي باشند و دروغگو نباشند ، مگر ممكن نيست آن كسي كه دروغگو بوده و جعل حديث نموده است و روايت را جعل كرده باشد سند آن را هم جعل كرده باشد و جميع روات آنرا موثق و معتبر قرار داده باشد ؟ البته ممكن است ولي راه تصحيح اخبار راه ديگر است كه پيش اهلش واضح است . خلاصه كه منظورم شرح اين قسمت نيست و اين نكته را مي‌خواستم بمناسبت عرض كنم كه تا معني غلو را از خارج يعني از كتاب و سنت كه آن هم بجز از طريق روات ممكن نيست ندانند حق رد كردن روايت و نسبت غلو براوي دادن ندارند و اين نكته دقيقي است كه اغلب از اين غفلت دارند ، بلي امر باينجا ميرسد كه بزرگاني را مثل مفضل بن عمر يا يونس بن عبدالرحمن و امثال اين بزرگواران را كه هر يك سلمان زمان و كليد علم امام و باب امام شمرده ميشوند نسبت غلو بآنها ميدهند و حديث آنها را رد ميكنند در حالي كه اخبار فضايل و مقامات آل‌محمد عليهم السلام و معارف اسلام و حقايق ايمان را ما [ص 43] از روايات امثال ايشان شنيده‌ايم و ميدانيم و ساير روات كه مدرك اين قبيل علوم و معارف را نداشته‌اند جز احكام طهارت و نجاست يا مسأله خرفروشي روايتي ندارند و حقايق اسلام غالبا بوسيله اين قبيل اشخاص كه اهل اين مدرك بوده‌اند و ائمه اطهار (ص) اهليت آنها را دانسته‌اند و براي آنها بيان فرموده‌اند بما رسيده و الحمد لله محفوظ هم مانده است ، ولي نتيجه اجتهاد اين ميشود كه بكلي انكار فضايل آل‌محمد عليهم السلام را بنمايند و متمسك باين اصول و دلايل واهي بشوند و الي الله المشتكي .

خلاصه كه رد فرمايش امام و روايت شخص راوي بهيچ عنوان جايز نيست منتهي اين است كه اگر كسي معني فرمايش را نفهميد و تعقل نكرد يا آنكه بر او متشابه شد عمل بآن نمي‌كند و متشابه آن چيزي است كه بر جاهلش مشتبه بماند و حكم و دستور در اين مقام توقف است يعني بحديثي كه نفهميده فتوي ندهد نه اينكه حديث را رد نمايد ، مي‌ماند حديث تا بدست عالمش برسد و او بفهمد كه منظور امام چه بوده است و بيان آن را بكند و رفع تشابه بنمايد همان طور كه پيغمبر (ص) فرمود خداوند ياري نمايد كسي را كه مقاله مرا بشنود و بكسي كه نشنيده است برساند براي اينكه بسياري از حمله فقه فقيه نيستند و بسياري از حمله فقه حمل ميكنند آنرا بسوي كسي كه فقيه‌تر از آنها است ، آيا غير از اين است كه جميع حقايق و معارفي كه امروز بر علماء اسلام كشف شده و بيان و توضيح فرموده‌اند از همان اخباري است كه روز اول آن عربها شنيدند و روايت كردند و خودشان هم نفهميدند كه چه روايت كردند آيا اين همه خطب اميرالمؤمنين عليه السلام كه هر كلمه‌اش هزاران حكمت از آن استخراج ميشود و هنوز هم بكنه معرفت آنها كسي برنخورده آن روات اوليه روز اول مي‌فهميدند كه آن حضرت چه فرموده است هيهات [ص 44] هيهات كجا ميفهميدند ، و اگر از روز اول باين عنوان مجتهدين كه اين خبر واحد است يا غلو است ترك شده بود يا بقول آنها نعوذ بالله بر ديوار زده شده بود كجا ميماند و بدست اهلش ميرسيد ؟ پس چرا انصاف را پيشه نكنند و اين همه استكبار از كجا است و چرا انسان بجائي ميرسد كه مطلقا راضي نميشود اقرار بجهل خود نمايد و ميخواهد البته در هر چه هم كه علم بآن ندارد حرف بزند يا مظنه خود را بر ديگران حجت قرار دهد و حال اينكه امام عليه السلام ميفرمايد كه هر كس ترك نمايد لفظ لاادري را بايد كشته بشود و هر كس از هر چه سؤال ميشود جواب ميدهد ديوانه است ، و خداوند خطاب بجمعي مي‌فرمايد كه در آنچه ميدانستيد مجادله كرديد ديگر چرا در آنچه نمي‌دانيد مجادله ميكنيد .

باري تمام مطلب اين است كه رد كردن اخبار با دلايل اجتهادي و عقلي يا رجالي جايز نيست و از طرف آل‌محمد عليهم السلام اجازه داده نشده و ما حمد ميكنيم خدا را كه آنچه عرض مي‌كنيم با اينكه سعي داريم كه با زبان متعارفي و ساده بيان كنيم و بسيار هم مشكل است زيرا كه مطالب علمي اصطلاحي باين زبان ادا نميشود معذلك تصور ميكنيم كه حقيت اين عرايض بديهي است و محتاج باستدلال زياد نيست و علت آن هم همين است كه بحمد الله يك كلمه از مدلول اخبار خارج نميشويم و اينكه هر جمله را نسبت بحديث نداده‌ايم بجهت اختصار است سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا و افتخار داريم كه ما در مقابل اخبار و مقام بندگي از خود رأي و عقلي نداريم و دليل عقل و اصلي نمي‌شناسيم و اصل مطلب اين فصل اين بود كه بيان كنيم مدار شيعه از اول بر چه بود و دستور ائمه اطهار در اخذ روايت چه بود و از آنچه عرض شد دانستي كه عملشان بر چه بود و باز هم بطور خلاصه تكرار مي‌كنيم كه مدار امر [ص 45] در زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار صلوات الله عليهم تا زمان غيبت امام عليه السلام در ميانه شيعه بر اين بود كه فرمايش را از پيغمبر يا امام مي‌شنيدند و بآنها كه حاضر نبودند ميرسانيدند و همين طريقه را تقرير فرمودند و بعلاوه امر مي‌فرمودند كه همه بفهمند و هم روايت كنند و بكتب روات و اصحاب حديث كه محل وثوق و اعتماد بودند عمل نمايند حتي تسهيلي هم بر روات قرار دادند كه اگر عين عبارات در نظرشان نماند و مطلب را فهميده باشند نقل بمعني نمايند و بعلاوه اجازه دادند كه روايت را از هر امامي كه ميشنود مانعي نيست نسبت بامام ديگر بدهد يا نسبت به پيغمبر بدهد بجهت اينكه هر يك از آن بزرگواران هر چه فرموده‌اند از پيغمبر است (ص) و اجازه روايت امري نبود كه مخصوص به بعضي دون بعضي باشد و همه مجاز بودند و ائمه اطهار عليهم السلام امت پيغمبر را بر دو قسمت قرار ندادند كه بعضشان مجتهد باشند و بعضشان مقلد بلكه تقليدي نبود مگر از امام عليه السلام و بطور كلي فرموده‌اند لا تقليد الا عن امام فاضل و تقليد غير امام باين معني اصطلاحي كه بدون مطالبه دليل باشد ابدا جايز نيست و اساسا اطاعت غير پيغمبر و امام معصوم مطلقا در اسلام فرض نيست و حضرت امير (ع) فرمود يا كميل هي نبوة و رسالة و امامة ليس بعد ذلك الا موالين متبعين او مناوين مبتدعين يا كميل لاتأخذ الا عنا تكن منا پس اطاعت احدي غير پيغمبر و امام جايز نيست مگر اينكه از روات اخبار ايشان بايد گرفت و اطاعت كرد از اين جهت كه فرمايش ايشان را روايت مي‌كنند و متابعت آل‌محمد را دارند و امر باطاعت مجتهد نشده است و فرمودند نحن العلماء و شيعتنا المتعلمون و ساير الناس غثاء ، بلي در ميانه شيعه در هر زماني جمعي پيدا ميشدند كه شغل شاغلشان تحصيل علم و ممارست در اخبار و روايات و جمع آنها [ص 46] بود و شايد غالبا هم ملازمت خدمت ائمه عليهم السلام را داشتند و البته علم و اطلاع و احاديث آنها زيادتر از ديگران بود و عارف بلغت و لحن امام عليه السلام بودند و محدث ميشدند يعني فهم پيدا ميكردند و ائمه عليهم السلام ساير شيعه را امر برجوع بسوي آنها ميكردند چون بر همه كس ممكن نبود شخصا خدمت امام (ع) برسد و معالم دين خود را بگيرد و امام (ع) يكي از آن محدثين را معرفي ميفرمود كه از او بگيرند و اين امر در عين حال نهي از اين نبود كه از راوي ديگر كه روايتش كمتر بود نگيرند بلكه در هر حال و هر جا از هر راوي معتبري كه يك حديث هم فرضا بيشتر نداشت مي‌گرفتند و حتي خود آن محدثين هم همه رواياتشان را از شخص امام بلا واسطه نگرفته بودند بلكه از ساير روات گرفته بودند نهايت اين است كه آنها جمع مي‌كردند و ضبط ميكردند و ديگران ضبطشان بقدر آنها نبود و امر باين منوال نبود كه شخص راوي شرايط بخصوصي غير از ايمان و صداقت و وثاقت داشته باشد و اسم و عنوان خاصي داشته باشد و مجتهد خوانده شود و بر ديگران تقليد او واجب باشد و اين اساس و اصطلاح اصلا از عامه است چنانچه دانستي و در شيعه بكلي نبود و اين از بدعتهاي عمر است كه ديگران هم پيروي كردند و كل بدعة ضلالة .

فصل - بطوري كه همه ميدانيم عامه بعد از پيغمبر (ص) چون از آل‌محمد عليهم السلام منقطع شدند و از احاديث پيغمبر (ص) بقدري كه كفايت امر دين را بكند حفظ نداشتند و از مراجعه و سؤال از آل‌محمد هم استكبار نمودند و مسائل زياد پيش آمد كه نمي‌دانستند ناچار از اجتهاد شدند و قواعد كليه و اصولي را بخيال خود وضع كردند كه جزئيات را از آن بفهمند و مستبد [ص 47] برأي خود شدند حتي آنكه يكي از قواعدشان هم مخالفت با آل‌محمد عليهم السلام بود و معمول ابوحنيفه بود در هر مسأله كه درمي‌ماند و اجتهادي نداشت مي‌فرستاد و معين ميكرد كه فتواي امام (ع) چه چيز است و همين كه ميشنيد بر خلاف آن فتوي ميداد و دأبشان بر اين بود تا اين كه ملاحظه كردند كه امر رعيت اصلاح نميشود مگر اينكه رئيس و مرأوس و مطاع و مطيعي باشد و حاكمي داشته باشند و حكم فطرت هم همين است اين بود كه جمعيت را بر دو قسمت قرار دادند يك قسمت را مجتهد و يك دسته را مقلد ناميدند و گفتند هر كس كه مجتهد يا مقلد نيست عبادتش باطل است زيرا كه با جهالت تقرب بخداوند ممكن نيست پس مجتهدين را در مقابل ائمه ما صلوات الله عليهم واداشتند حتي اينكه اسم آنها را امام گذاردند و امام ابوحنيفه و امام شافعي گفتند و براي مجتهد هم تشريفات زيادي قائل شدند و در هر مورد نگاه مي‌كردند به‌بينند شيعه درباره ائمه خودشان چه ميگويند كه آنها بالاترش را بگويند مثلا شيعه ائمه خود را مفترض الطاعه ميدانند باين جهت كه امام معصوم و مطهر است و آنچه ميفرمايد از پيغمبر است كه او بوحي خداوند ميفرمايد آنها هم ظن مجتهد را مطاع و حكم قطعي خداوند دانستند و ملاحظه كردند كه باين ترتيب هر عامي جاهلي را هم نميشود امام قرار داد كه در مقابل ائمه اطهار كه عالم بما كان و ما يكون هستند ايستادگي نمايد زيرا كه عامه مقلدين هم بيك درجه نفهم نيستند و بعضشان چشم و گوش دارند اين بود كه شروطي و علومي هم براي مجتهد شرط كردند و از خودشان هم علمي نداشتند ناچار بعض از علوم فرنگيان و حكماي يونان و متكلمين را هم شرط كردند مثل منطق و كلام كه در اخبار بسيار ائمه عليهم السلام نهي از تعليم و تعلم آنها [ص 48] فرموده‌اند و لعنت كرده‌اند و فرموده‌اند متكلمين اين امت بدترين آنهايند و خدا لعنت كند اصحاب كلام را ، و لكن عامه مسجل كردند كه هر كس صاحب اين علوم نباشد و اين قواعد و اصول موضوعه را كه در مقابل آل‌محمد عليهم السلام وضع كرده‌اند نداند مجتهد نيست و اگر روايتي و فتوائي دارد نگيرند براي اينكه در خانه مجتهد بسته نشود .

خلاصه باين كيفيت جاري شدند خلفا و سلاطين هم كه از آنها حمايت و تقويت نمودند و اسباب كارشان را منظم كردند و خودشان هم علي الظاهر بآن احكام و آراء و فتاوي غير ما انزل الله عمل كردند و راه رفتند و شيعه هم مقهور آنها بودند و در طول معاشرت با آنها و شنيدن اين مزخرفات و مراجعه كتب آنها با وصف مقهوريت و ضعفي كه داشتند اين شبهات در اذهان آنها هم سرايت كرد و متمايل شدند و خورده خورده دوست داشتند و طبيعت انسان و نفس اماره هم حالش معلوم است و استقلال و خودسري و خودرأي شدن را دوست ميدارد ، اما از آن طرف ائمه اطهار (ص) تا ظاهر بودند بطوري كه مختصرا اشاره كرديم جلوگيري كردند و شيعيان را در زمان خودشان از اين لغزش حفظ فرمودند و نگذاردند اين مرض در آنها سرايت كند تا اينكه آن داهيه عظمي و غيبت امام (ع) پيش آمد و براي شيعه همان كيفيت پيش آمد كه براي عامه بعد از پيغمبر (ص) پيش آمد و از امام خود منقطع شدند و ملجأ و مفزع خود را نشناختند مگر كمي از آنها كه ارتباط با نواب امام عليه السلام داشتند و آنها را مي‌شناختند و بتعليم آنها عمل مي‌كردند و سايرين متحير و سرگردان باقي ماندند و البته از آنچه بودند ضعيفتر شدند و زبان مخالفين درازتر شد و شروع كردند به تشنيع شيعه و استهزاي آنها و عيب گرفتن بر آنها كه اينها صاحب علم و كمالي نيستند و اجتهاد نميدانند [ص 49] و قاعده نمي‌فهمند و از عهده قياس برنمي‌آيند و در فتاويشان دليل ندارند و احكامشان مبتني بر اصلي نيست و تفريع نميتوانند بكنند و از اين كلمات سينه علماي شيعه و محدثين تنگ ميشد و بجوش مي‌آمد و بعوام شيعه هم نميتوانستند حالي كنند كه اينها علمي نيست بلكه كار مشكلي هم نيست و از عهده ما هم ساخته است الا اينكه شرعا جايز نمي‌دانيم و همين كلمات بود كه رفته رفته مقام شامخ و منزلت علماي بزرگ و محدثين شيعه را در نزد عامه كم ميكرد بلكه اعتقاد عوام و ضعفاي شيعه هم درباره علماشان كم ميشد و سينه علما بجوش مي‌آمد تا امر باينجا رسيد كه عالم جليل القدر شيخ الاماميه و رئيس الطايفه مرحوم شيخ طوسي قدس سرّه القدوسي كه رياست مذهب شيعه در آن عصر كه اوايل غيبت كبري بود منتهي بآن بزرگوار شده بود ناچار ميشود كه براي اسكات عامه و بستن زبان تشنيع علماي آنها و نگاهداري قلوب عوام شيعه كتاب مبسوط را در احكام فروع تأليف فرمايد و بهمان طريقه كه عامه در كتب فقه خودشان جاري شده‌اند جاري بشود و بهمان نحو استدلال فرمايد و اقوال مخالفين را ذكر فرمايد كه بدانند آن عالم جليل هم مطلع بر آنها است و بيان علت و وجه دليل آنها را ميفرمايد و عقيده خود را بيان ميكند و تنبيه بر وجه دليل آن مينمايد نه باين نيت كه قياس كرده باشد بلكه مرادش تشبيهي است يا اينكه بيان فرمايد كه اين طور قياس مي‌كنند و ما بعضي از فرمايشات شيخ را در اول كتاب مبسوط براي اطلاع مطالعه‌كنندگان ذكر مي‌كنيم كه همه بدانند خود آن عالم جليل و شيخ بزرگوار چه فرموده و عرايض ما بي‌مأخذ نيست .

بعد از خطبه ميفرمايد : هميشه از مخالفين و متفقهين عامه و منتسبين بعلم فروع مي‌شنيدم كه فقه اصحاب ما اماميه را حقير مي‌شمارند و استهزا [ص 50] ميكنند و ما را نسبت بقلت فروع و مسائل ميدهند و معتقدند كه كساني كه قياس و اجتهاد در فقه ندارند قدرت بر تفريع زياد ندارند براي اينكه اكثر تفريعات از اين دو راه ميشود و معلوم است كه جاهل بمذاهب و اصول ما هستند و اگر باخبار و فقه ما رجوع ميكردند ميفهميدند كه همه تفريعات آنها در اخبار ما موجود است و منصوص عليه است از طرف ائمه ما و قول آنها در حجيت جاري مجراي قول پيغمبر است (ص) و بطور تصريح يا تلويح يا خصوص يا عموم همه چيز را فرموده‌اند و جميع آنچه آنها كتبشان را بآن پر كرده‌اند از فروع براي ما هم مدخل و مخرج بسوي آن هست نه بر وجه قياس بلكه بر وجهي كه موجب علم و عمل باشد و جايز باشد بر ما گرفتن بآن از قبيل اصل برائت و غيره ، تا اينكه ميفرمايد : از قديم الايام نفس من اشتياق داشت كتابي تصنيف نمايم كه مشتمل باشد بر آنچه نفس من مشتاق بآن است و موانع و شواغل نمي‌گذارد و علاوه بر آن كمي رغبت اين طايفه يعني شيعه نيت مرا ضعيف ميكرد زيرا كه عنايت باين عمل نداشتند براي اينكه اينها بصريح الفاظ اخبار عادت كرده بودند حتي اگر گاهي از معاني آنها بلفظ ديگر تعبير آورده ميشد تعجب ميكردند و من هم در قديم كتاب نهايه را نوشته بودم و جميع روايات اصحاب و مسائل اصليه را در آن جمع كرده بودم و كتب را در آنجا مرتب كردم و جمع بين نظاير نمودم بهمين علت و براي همين نيت كه داشتم اما متعرض تفريع مسائل و تعقيد ابواب و ترتيب مسائل و تعليق بعض آنها بر بعض و جمع بين نظائر آنها نشدم بلكه جميع يا اكثر آنها را بهمان الفاظ منقوله ايراد كردم تا اينكه وحشت نكنند و انس بگيرند ، تا اينكه ميفرمايد : در آنجا وعده كردم كه كتابي را هم در فروع آن مسائل بنويسم و ملحق بآن نمايم ، بعد [ص 51] بجهاتي كه شمرده است ميفرمايد : از اين وعده عدول كردم و بتصنيف اين كتاب پرداختم كه مشتمل بر عدد جميع كتب فقه است و در اينجا تعقيد ابواب مي‌كنم و مسائل را تقسيم مي‌كنم و نظائر را جمع ميكنم و اكثر فروعي را كه مخالفين ذكر كرده‌اند ذكر مي‌كنم و عقيده خود را موافق اصول مذهب خودمان مي‌نويسم و جميع مسائل را مينويسم و اگر اصل مسأله يا فرع آن ظاهر و آسان است بمجرد فتوي قناعت مي‌كنم و اگر اصل مسأله يا فرع غريب يا مشكل است اشاره بعلت آن و وجه دليل آن مي‌نمايم و اگر اقوال مختلفه در اصل مسأله يا فرع آن است همه را ذكر ميكنم و بيان علل آنها را ميكنم و صحيح و اقوي را معين ميكنم و تنبيه بر جهت دليل مينمايم نه بر وجه قياس و اگر چيزي را بچيزي تشبيه نمايم بر وجه مثل است نه بر وجه حمل يكي بر ديگري كه قياس باشد يا بر سبيل حكايت از مخالفين است نه اينكه قصدم دليل عقل صحيح باشد ، تا اينكه ميفرمايد : اگر خداوند تسهيل فرمود اتمام اين كتاب را كتابي ميشود كه نظير ندارد نه در كتب اصحاب خودمان و نه در كتب مخالفين بجهت اينكه من تا الآن از فقها كتابي نديده‌ام كه مشتمل بر اصول و فروع باشد و بيان مذهب ما را هم كرده باشند بلكه كتابهاي آنها با اين كه زياد است يك كتابشان مشتمل بر هر دو مذهب يا اصول و فروع هر دو نيست اما اصحاب خودمان كه باين طريقه كتاب مشار اليهي ندارند بلكه مختصراتي است و كاملتر از همه كتاب نهايه است و آن هم بنحوي است كه گفتم و از خداوند توفيق ميخواهم و توكل بر او است .

عرض ميكنم فرمايشات شيخ در آنچه فعلا مورد حاجت بود همين بود كه ذكر شد و ترجمه فارسي‌تر ممكن نميشود و اگر بخواهيم هر جمله را شرح و توضيح نمائيم [ص 52] و اعتقاد مشايخ اعلي الله مقامهم را هم در هر مورد ذكر كنيم بكلي از وضع اين رساله خارج ميشود ولي مراد ما همين بود كه از كلام شيخ شاهد بياوريم كه در ميانه شيعه و اصحاب اماميه معمول نبود كه از صريح اخبار خارج بشوند و تفريع فروع نمايند و بيان علت و قياس نمايند و وجه دليل را بفكر خود بگويند و تصريح فرموده است كه طايفه اماميه رغبت و عنايت باين كار نداشتند و خلاصه و جان كلام اينكه ترتيب اجتهاد در ميانه آنها رسم نبود و شيخ طوسي قدس سرّه كسي است كه اجتهادات آنها را در ميانه شيعه آورده و كتاب مبسوطي موسوم بمبسوط باين طريقه نوشته نهايت اين است كه غرضشان اسكات مخالفين بوده نه اينكه بمنظور اجتهاد و قياس اين كتاب را نوشته‌اند زيرا كه اجتهاد و قياس را حرام ميدانسته است و عدم اقبال شيعه هم براي همين بوده كه از نيت شيخ مستحضر نبوده‌اند و چشمشان بظاهر بوده است و ميديدند كه اين عمل بر خلاف دستور ائمه عليهم السلام است و ضرورتي كه ايجاب كرد كه آن جناب مبادرت بعمل آن كتاب نمود نمي‌فهميدند كه ميخواست زبان استهزاي مخالفين بسته شود و شيعه را نسبت بقلت فروع ندهند و تصور نكنند كه اينها ذوبان فكر ندارند و بر استنباط علل و تفريع قدرت ندارند بلكه بفهمند كه علماي اين طايفه صاحب يد مبسوطند و كم از آنها نيستند و تمام علت همين بود و الا هيچ وقت فرض نميشود عالم جليلي و محدث بزرگي مانند شيخ اقدام بچنين امري بدون ضرورت بفرمايد و بر خلاف صريح اخباري كه روايت بعض آنها از طريق خود او است بفرمايد ، و مخفي نماند كه شيخ معظم له اول كسي نيست كه بر سبك مجتهدين عامه كتاب نوشت بلكه قبل از او از مشاهير علماي شيعه حسن بن ابي‌عقيل عماني و [ص 53] محمد بن جنيد اسكافي رضوان الله عليهما بر اين طريقه سلوك كردند و اگر چه اين حقير بتصنيف و تصريحي از خود ايشان كه بيان سبب و علت اجتهاد خود و اختيار اين طريقه را كرده باشند عبور نكرده و مراجعه نكرده‌ام ولي محقق است كه آنها هم نيت و غرضي سواي آنچه نيت شيخ بوده نداشته‌اند و تشنيعات مخالفين آنها را ناچار كرده بود و اگر بخيال اين ضرورت نبود هرگز اين دو عالم جليل مبادرت بچنين خلاف ضرورتي نميكردند و از باب اكل ميته بوده است و مشهور است كه الضرورات تبيح المحظورات ولي جمعي از علماء اعلام از معاصرين آن دو عالم و متأخرين از آنها هم انكار شديد بر آنها نموده‌اند حتي آنكه رجوع بكتب آن دو را جايز ندانسته‌اند و بعضي هم از طرف آنها عذرهائي آورده‌اند كه ذكر آنها موجب تطويل است ، و عجب اينجا است كه خود شيخ (ره) در كتاب عدّة در مقام اعتذار از طرف ابن‌جنيد بطوري كه در روضات الجنات از لؤلؤة البحرين شيخ يوسف بحراني روايت كرده چنين مي‌نگارد كه چون در نزد شيعه عمل بقياس ممنوع بود و عمل بآن نكردند اصلاً اگر گاهي يك نفري از باب محاجه با مخالف در يك مسأله قياس ميكرد با اينكه اعتقاد بقياس نداشت انكار بر او ميكردند و تبري از قول او ميجستند ، تا اينكه ميفرمايد : و اگر صحيح باشد آنچه را كه بابن‌جنيد نسبت داده‌اند كه عمل بقياس ميكرده و اعتقاد بآن داشته پس سزاوار نيست كه توقف نمائيم در اينكه در زمان او حرمت قياس و اجتهاد بحد ضرورت نرسيده بود . عرض مي‌كنم اين فرمايش شيخ الطائفه دليل اين است كه در زمان خود آن مرحوم حرمت عمل بقياس و اجتهاد و رأي بحد ضرورت رسيده بود و در ميانه شيعه اماميه شكي در اين باب نبوده و چگونه شك ميشود در اين باب و حال اينكه [ص 54] شيخ مفيد اعلي الله مقامه كه استاد شيخ طوسي است در همان وقت كتابي در رد ابن‌جنيد و نقض بر او در عقيده باجتهاد و رأي مي‌نويسد ، حتي اينكه مرحوم سيد بحرالعلوم سيد مهدي طباطبائي قدس سرّه بطوري كه در رجال ميرزا محمدباقر (ره) حكايت ميكند در مقام اعتذار از طرف ابن‌جنيد مي‌نويسد كه اين امر يعني حرمت اجتهاد و قياس در زمان ابن‌جنيد و بالنسبه باو بحد ضرورت نرسيده بود بجهت اينكه مسائل از حيث ظهور و خفاء در ازمنه مختلفه فرق مي‌كند و چه بسيار اموري كه در نزد قدماء ظاهر بوده است و در زمان ما مخفي شده است براي اينكه بعيد العهد شده‌ايم و ادلهٔ كه براي آنها ظاهر بوده در زمان ما از ميان رفته است و چه بسيار اموري كه در آن زمان مخفي بوده است و امروز بواسطه اجتماع ادله كه در صدر اول منتشر و متفرق بوده است يا اجماع جديدي بر آنها شده واضح و بين شده است و شايد امر قياس هم از اين قبيل بوده است ، تا اينكه شرح مفصلي ميفرمايد كه ملخص آن اين است كه در زمان ابن‌جنيد تقيه شديده هم براي شيعه نبوده و بواسطه وزارت معزالدوله كه وزير الطائع بالله عباسي بود و خودش از اهل علم و فضل و مروج امر شيعه بود و كمال قوت را شيعه در زمان او داشتند چه طور ميشود كه ابن‌جنيد بر خلاف اجماع و ضرورت شيعه كتابي بنويسد و مخالفين خود را جاهل بشمارد و اين دليل اين است كه حرمت قياس در آن زمان بحد ضرورت نرسيده بوده ، تا آخر آنچه فرموده كه در آخر قطع مي‌كند باينكه عالم مزبور در آن زمان معلوم است خلاف ضرورت نكرده ولي خطائي كرده است و معذور است و چه فرق ميكند خطائي كه عالمي در مسألهٔ از مسائل اصول كرده باشد يا در فروع و البته معذور است و نبايد سلب اعتماد از او بشود و كتب او از درجه اعتبار ساقط بشود . [ص 55] عرض ميكنم البته اصل بيان صحيح است و موافق تحقيق الا اينكه تصريح شيخ (ره) را هم شنيدي كه در آن زمان هم حرمت اين امر بحد ضرورت بوده و قول او كه خودش در همان عصر بوده حجت است ، با همه اين تفصيل عجب‌تر آن است كه چرا خود شيخ تبعيت كرده و بصرف تشنيع و استهزاي مخالفين اين اندازه ترتيب اثر داده و كتاب مبسوط را نوشته كه در نتيجه موجب شود جمع كثيري از علما بواسطه حسن ظن بشيخ (ره) صاحب اين طريقه بشوند و بالاخره امر بآنجا برسد كه اكثرشان معتقد باجتهاد و رأي و قياس بشوند و ضرر اين كار هزار درجه از نفعش زيادتر شد و متأخرين از شيخ (ره) با كمال جرأت و جلادت وارد باين امر شدند و كتابها و كتابخانه‌ها از اين اعتقادات پر شد بلكه بآنجا رسيد كه بكلي طريقه محدثي و روايت بنحوي كه متقدمين اصحاب ائمه عليهم السلام و در زمان غيبت صغري بر آن بودند تقريبا از ميان رفت و عموما مگر معدودي از علماء اعلام مجتهد شدند و كتب فقه شيعه پر از اقوال و اجتهادات مخالفين شد و در مدارس معمول شد و تمام فضل و فضيلت منحصر بدانستن آن اجتهادات شد و جميع اصول مخالفين را گرفتند و عمل كردند و عقايد شخصي خود را هم بر آن علاوه كردند ، و هيچ كتابي از كتب اصول يا فقه شيعه نمي‌بيني مگر همين كه باز مي‌كني در عنوان باب مي‌بيني كه نوشته است شافعي چنين گفته و حنفي چنين غلط كرده و اگر ايرادي هم نموده‌اند در طريق حكم و وجه دليل آنها است نه در اصل موضوع ، و اگر از اصول عقايد است مي‌بيني نوشته معتزله چنين معتقدند و اشعري‌ها چه ميگويند ، باري بهتر آن است كه از اين تفصيل و اين درد دل‌ها خودداري نمايم .

خلاصه اين است كه مبدء حدوث طريقه اجتهاد در [ص 56] احكام در ميانه اماميه و اعمال اجتهاد در مسائل فقهيه از زمان محمد بن احمد بن جنيد و حسن بن ابي‌عقيل شد كه در اواخر غيبت صغري بودند و بطوري كه بعضي از علماء مي‌نويسند در موقعي شيخ مفيد اعلي الله درجته ببعضي از تصانيف آنها اظهار حسن ظني فرمود كه معلوم نيست در چه موضوع و چه مطلبي بوده و همين باعث شد كه اصحاب او مثل سيد مرتضي علم‌الهدي و شيخ طوسي رضوان الله عليهما مايل بطريقه اجتهاد شدند و اين مطلب در ميانه شيعه شايع شد تا اينكه نوبت بعلامه حلي اعلي الله درجته رسيد كه او در تصانيف خود جميع قواعد اصوليه عامه را ملتزم شد و شهيد اول و شهيد ثاني و سايرين متابعت او را نمودند و اول كسي كه گمان كرد كه احاديث مرويه از اصول اوليه اصحاب كه بامر ائمه اطهار (ص) تأليف شده بود و متداول در ميانه شيعه بود و مأمور بحفظ آنها بودند و عمل طائفه شيعه در زمان ائمه تا زمان غيبت كبري بر آن اخبار بود همه اينها اخبار آحاد است و قطع بآنها حاصل نمي‌شود محمد بن ادريس حلي بود كه در نتيجه اين اعتقاد اجتهاد را در مسائل لازم مي‌شمرد . عرض ميكنم تفصيل زياده بر اين تطويل است و اين مختصري بود از كيفيت حدوث اجتهاد در ميانه شيعه و ما در اين مقام در صدد رد و بحث نيستيم الا اينكه حكاياتي را تذكره مي‌نمائيم و السلام علي من اتبع الهدي و خالف الهوي .