از آنچه گفتيم معلوم ميشود كه عطسه ، بحراني براي طبيعت است كه آزار را از خود ميراند .
عطسه در اول بيماري بد است زيرا دليل روي آوردن مواد مضرّ به مغز و كندي نضج آنها است چه بالا رفتن ناشي از روحانيت و دوري آنها از نضج است اما در آخر بيماري پس از پاك شدن بدن دليل نيرو گرفتن مغز و طبيعت و بحران است توضيح اينكه بيماري در آغاز رو به زيادي است و اگر ماده متوجه بمغز باشد احتمال پيدايش سرسام ( مننژيت ) و اختلاط ذهني و غير آن است اما در وقت انحطاط مرض ، بيمي از آن نيست و بدن انسان هيچگاه از بخاراتي كه بمغز بالا ميرود خالي نيست .
٥ - سكسكه : دليل بر اين است كه در دهانه ( فم ) معده ناراحتي حادي وجود دارد كه معده را ميآزارد و طبيعت با اين حركت ميخواهد كه آن را دفع نمايد .
سكسكه گاهي از امتلاء معده يا همچنين از خالي بودن آن مثل حالتي كه [ص 58] پس از استفراغ پيدا ميشود خبر ميدهد ، چه در حالت اخير گاهي معده متشنج ميگردد و در اثر لرزه آن فم معده آزاري ميبيند كه بوسيله سكسكه دفع ميشود .
گاهي در چنين حالتي عطسه دست ميدهد زيرا مغز و معده بيكديگر متصل ميباشند و نيز گاهي در اثر ماندن غذاي خشكي در فم معده و تحريك عصب مربوط ، سكسكه بروز ميكند ، در اين هنگام نوشيدن كمي آب آن را آرام ميكند اما گاهي اين حالت جنبه خيالي و روحي دارد و اگر در اين موقع حالت عصبي تازهاي مثل ترس و وحشت روي بدهد سكسكه نيز ميايستد .
بهر حال توهمات در اعصاب اندامها تأثير شديدي دارند چه اين اندامها با مغز در ارتباطند و حالات مغزي در آنها مؤثرند كما اينكه توهمات در آلات تناسلي و مغز و معده همه مؤثر ميافتد .
٦ - بادگلو : حركتي است كه بوسيله آن معده گازهاي زايدي را كه در اثر تخمير غذا و يا غذاهاي توليدكننده گاز و همچنين سوء هضم ( كه در اثر حرارت كم و تأثير آن در رطوبات پيدا ميشود ) بيرون ميكند . بادگلو گاهي حالت دودي دارد و اين در وقتي است كه حرارت معده زياد باشد و غذا را بسوزاند يا اينكه اخلاط زيادي در معده گرد آيد و معده را ضعيف كنند و خود نيز در اثر حرارت كم معده بادهائي پراكنده كند ، اگر اين بادها در اثر بلغم باشد سرد است و اگر گرم باشد در اثر صفراء است و اين از آن جهت است كه صفراء حرارت معده را كم ميكند و اين اندام از گوارش غذا ناتوان ميشود و بنا بر اين غذا در آن ميماند و عفونت مييابد و علامت آن اين است كه بادگلو بدبو است و گاهي اين بدبوئي در اثر بدبوئي اخلاط است گاه با بادگلو بعض اجزاء غذائي نيز ممكن است بالا بيايد كه از آنها ميتوان بوضع معده پي برد مثلا اگر ترش باشد دليل ضعف معده است و [ص 59] مينماياند كه بلغم ترش در معده مانده است .
گاه بادگلوهائي بالا ميآيد كه مزه آنها تلخ است و اين دليل بر وجود صفرا در معده و ناتواني آن است . گاهي پس از مدتي كه از خوردن غذا گذشت پيدا ميشود كه اين حالت بد است و علامت از دست رفتن هاضمه ميباشد .
٧ - سستي و خميازه : اين دو حالت از بخارهائي كه بر اعصاب و عضلات اثر گذاشته پيدا ميشود و در اين هنگام بر حجم ماهيچهها ميافزايد و نوعي كشيدگي و سستي در آن و بالنتيجه در اعصاب پيدا ميشود و طبيعت ميخواهد كه اين حالت را خود درمان كند و با حركاتي كه در عضلات بوجود ميآورد ميخواهد چيزهاي زيانآور را از راه مسامات آن خارج كند پس حركتي پيدا ميشود كه مواد زائد را ضعيف ميكند و بتحليل ميبرد ، در اين قبيل حالات نيز توهم اثر عجيبي دارد زيرا منشأ اين حالت نيز در پيها و ماهيچهها است .
٨ - خستگي : خستگي حرارتي در اندامها پديد ميآورد كه در آنها اثر ميگذارد و رطوبات آنها را تبخير ميكند و بر حجم ماهيچهها ميافزايد در اين هنگام است كه آدمي ميل براحت كردن ، دراز كشيدن و شل كردن اندامها پيدا ميكند و ميخواهد كسي اندامهاي او را مالش دهد تا وقتي كه اين بخارها بتحليل برود . اما گاه خستگي بيشتري در انسان است كه در اين حالت اخلاط رقيق ، تند و گزندهاي در اندامها است و انسان آنچنان حس ميكند كه زخمهائي در آن اندامها است اين بدان علت است كه بعض خلطهاي غليظ ذوب ميشود و در هنگام حركت حل ميگردد يا پيهها و گوشتهاي بدن آب ميشود و آدمي چنين ميپندارد كه قرحهاي در بدن اوست و كششي در اندامها ايجاد ميكند كه بر اتصالات آنها فشار ميآورد و شخص ميخواهد كه اندامهاي خود را جمع كند و در اثر كوششي كه بدن براي اين [ص 60] كار ميكند حرارتي جمع و سپس در پيها پخش ميشود كه در اين حالت بدن ميخواهد با كشيدن اندامها از اين وضع خلاص شود . گاه خستگي خيلي شديد است كه در اين هنگام همه اندامها بشدت گرم ميشود و طبيعت ميخواهد با فرستادن موادي از نقاط مختلف بدن باعضاء درد آنها را تسكين دهد و حرارت آنها را خاموش كند در اين وقت است كه اندامها ورم ميكند و اين حالت بيشتر در نزد كساني بروز ميكند كه عادت بخستگي ندارند يا اينكه خشكي مفرطي در پيها و ماهيچهها پيدا ميشود كه حل آن سبب دشواري حركات است و در هنگام حركت اين طور مينمايد كه اتصالات بدن ميخواهد از هم جدا شود اين است كه كندي در حركات و كوفتگي و خستگي شديد حس ميشود كه ناشي از حالت بحراني طبيعي است كه ميخواهد اخلاط را بساير اندامها بفرستد تا اعضاء رئيسه را از آن خلطها در امان بدارد . اگر در اين هنگام خلط تلخ را بآنها بفرستد قرحهها و جراحاتي در آنها پديد ميگردد ولي اگر خلط غليظ بادي باشد كوفتگي زياد ميشود و اگر خلط گرم آزاردهنده باشد رطوباتي را از اطراف جمع ميكند و اندام ورم مينمايد و اين حالت بحراني طبيعي است كه طبيعت ميخواهد خلطها را بين اندامها تقسيم كند تا زيان آنها كمتر شود .
٩ - جماع ( نزديكي ) : اگر نفس انسان بيش از حد عادي مايل بنزديكي باشد دليل حرارت و رطوبت و زيادي بادها و خونست و اگر كمتر از حد عادي مايل بآن باشد دليل بر بدي مزاج است كه سرد و خشك و يا گرم و خشك است .
١٠ - سرفه : سرفه حركتي طبيعي است كه بوسيله آن شش آزاري را از خود ميراند و دليل بر اين است كه رطوبتي از سر نازل شده و تا قصبة الريه پائين آمده و طبيعت ميترسد كه اين رطوبت پائين بيايد و بيشتر آزارش بدهد [ص 61] و با سرفه آن را از خود دور ميكند . اما گاه رطوباتي كه در اطراف سينه جمع ميگردد بدرون شش كشيده ميشود و طبيعت با سرفه آنها را بيرون ميراند و گاهي نيز رطوباتي كه در درون ريه است بعلت حرارت تبخير ميشود و اگر تندي در آن باشد قصبة الريه را ميگزد و انسان چنين ميپندارد كه چيزي داخل شش است و ميخواهد با سرفه آن را بيرون براند . علامتش اين است كه خلط سينهاي وجود ندارد و همچنين گزش و خشكي دهن و گلو و درازي زمان سرفه كه ناشي از دوام گزندگي است وجود دارد و در عين حال اين حالات از سرفه تمام نميشود پس سرفه بطول ميانجامد تا وقتي آن بخار گوارده شود و گاه نيز ممكن است خشونتي از غبار يا بخاري خارجي قصبة الريه ( ناي ) را بيازارد و يا داروي خشني مثل زاج و يا غذا و نوشيدني خشني و يا حرارتي سبب آزار قصبة الريه ( ناي ) و ايجاد سرفه شود .
١١ - حافظه و فراموشي : حافظه زياد از حرارت و خشكي و كمي آن از كمبود آن دو ، تباهي آن از تباهي آن دو و نابسامانيش از نابساماني آنها است گاهي فراموشي در اثر سستياي كه در قسمت جلوي مغز و از خوردن داروي مخدر حاصل ميگردد پيدا ميشود .
هشدار دهندههاي غير طبيعي
هر گاه انسان بدون آنكه خسته باشد كوفتگي در خود حس كند هشداري از يك تب است همچنين هر گاه آدمي عرق كند و عرق و همچنين پيشابش بدبو باشد و در همان حال تب با سرفه خشكي همراه باشد و بعد تب ببرد ولي سرفه باقي بماند ، هشداري براي پيدايش تاولها و امثال آن در محل بندها است . اگر در گلوي آدم گرفتگي و قرمزي يا تيرگي در چهره پيدا شود از [ص 62] جذام خبر ميدهد . اگر لكههاي سفيدي در بدن پيدا شود و بسختي درمان بپذيرد آگهي از پيسي ( برص ) است ، خشكي و خارش و خشونت پوست ( قوبا ) اگر زياد شد ، هشداري براي پيدا شدن لكههاي سياه در بدن است . اگر دملها زياد باشد حاكي از شدت يافتن آن است . اگر موي دو طرف پيشاني بريزد دليل پيدايش كفگيرك ( دبيله ) است . اگر كسي از بيماري حادي نجات يافت و نقاط مختلف بدنش دردناك باشد در آنجا دمل و كورَكها سر بيرون خواهد كرد و همچنين است اگر جوشهاي كوچك زيادي در بدن پيدا شود اگر درد سر در نزد ميانسالان مدتي طول بكشد احتمال كوري و وسواس سودائي بسيار زياد است . درد سر و درد نيمه سر و طول كشيدن اين دو در نزد جوانان ممكن است دليل فرو ريختن آبي در داخل چشم و پيشروي آن باشد اگر كسي چنين بپندارد كه پشه يا مگسهائي در جلو چشم او در پروازند ( MOUCH , VOLANT ) دليل آب آوردن چشم آنها است . اگر اعضاء صورت پرشهاي بياختيار داشته باشند نشاني پيدايش لقوه است . اگر همه اندامها چنين پرشهائي داشته باشند پس از آن فلج بروز ميكند ، پريدن اعضاء چهره همراه با اشك ، بيزاري از نور و سردرد هشداري براي پيدايش سرسام ( ورم پردههاي مغز يا مننژيت و مانند آن ) است اگر بيماري از اينكه هوا به بدنش برسد بدش بيايد و در او چندشي از آن پيدا شود دليل پيدا شدن تشنج است . سنگيني و كوفتگي بدن و باد كردن رگها پيشآگهي يك مرگ ناگهاني و سكته است و در اين هنگام بايد اقدام به فصد ( خونگيري ) كرد . سستي پس از خواب دليل وجود مواد زائد در ماهيچهها است . همچنين خميازه زياد اگر عيب خاصي در مزاج كسي نباشد دليل بيماريهاي مغزي است . كوفتگي بدون دليل ، هشداري بر بيماري ميباشد . [ص 63] كابوس و دوار سر گاه به صرع يا سكته ميانجامد . تب داغ و همراه با يبوست و قرمزي و گريه در اطفال به تشنج ميرسد امتلاء و سنگيني سر و كدورت حواس هشدار براي سكته است حركت كردن مغز در اثر ضربه و زمين خوردن و سكته پس از آن و شدت يافتن سردرد و درد قلب در آغاز بيماري بتباهي عقل ميانجامد .
و اگر در سر خود سنگيني حس كند بخواب سنگيني مبتلا ميشود اگر بيمار رگهاي چشمش قرمز و كلفت و چهرهاش باد كرده و سر و صورتش قرمز باشد و سردرد و اشكريزي هم داشته باشد بورم حجاب حاجز و يا ورم پردههاي مغز مبتلا خواهد شد . اگر شخص بدون سبب به غمگيني و ناراحتي تنفسي دچار شود هشداري براي ابتلاء بوسواس سوداوي و ماليخوليا است . اما نزله زياد ، ضعف بدن و تنگ آمدن سينه علامت تنگي نفَس و ذات الريه يا پيدا شدن قرحههائي در ريه يا جاي ديگر از سينه است . پريدگيهاي پياپي در زير دندهها دليل بر وجود ورم در حجاب حاجز و خفقان پيوسته دليل مرگ ناگهاني است . اگر كسي كه گرفتار ذات الجَنْب بوده در خلط سينهاش رگههاي خوني و چركي ديده شود و در مدت چهل روز پاك نشود گرفتار بيماري سل ميگردد . خلط سينه گلولهمانند در ذات الجنب اگر طولاني باشد دليل پيدايش سل است . اگر بيمار در پهلوي راست خود سنگيني و يا هيجان يا كششي حس كند دليل نابهنجاري وضع كبد است و اين كشيدگي دليل نفخ و سنگيني نشاني بر بستگيها ميباشد .
پيچش و هيجان علامت ورم گرم جگر ميباشد و اگر مدفوع سفيد رنگ باشد نشان يرقان است . برآمدگي چهره و بادكردگي پلك زيرين نشاني بيماري استسقاء است . پيچش و دردهاي دور ناف كه درماني نيابد علامت [ص 64] استسقاء طبلي ( نوعي استسقاء است كه در آن شكم بيمار مانند طبل بزرگ ميشود . مترجم ) و كمي اشتهاء و تهوع يا وجود نفخ در ناحيه چپ و زير دندهها همراه با قي و درد دست و پا نشان پيدايش قولنج است . بدآيندي غذا همراه با احساس درد در دهانه ( فم ) معده و سينه و تلخي دهن دليل جمع شدن اخلاط زيانآور در فم معده و نياز بيمار به قي است ، از بين رفتن اشتها و بدآيندي غذا نيز حاكي از يك بيماري است احساس كشش در كمر و نشينگاه كه همراه با ديگرگوني حالت بدن از عادات طبيعي آن است هشداري بر نابساماني بدن ميباشد . اگر پيشاب در مدتي طولاني رقيق باشد علامت قرحهاي است كه در مثانه يا پيشابراه پيدا شده . اگر پيشاب مثل ادرار حيوانات كفآلوده باشد ، دليل پيدايش يا وجود درد سر است . احساس سوزش از پيشاب در بيماراني كه گرفتار اسهال صفراوي هستند نشانه قرحه مثانه است . بادگلوي ترش اگر در مدت زيادي باشد علامت ذات الجنب است . وجود حالت تخمه در مدت دراز ممكن است نشان خنازير باشد . اگر سوزش پيشابي طول بكشد نشان پيدايش نابهنجاري در مثانه و پيشابراه است . اگر در پائين كمر و دو طرف نشينگاه سنگيني و كششي حس شود علامت نابساماني كليهها ميباشد و اگر در همين هنگام دردي در خارج هم حس شود نشاني پيدايش دمل در خارج و اگر در داخل حس شود علامت پيدا شدن دمل در اندرون است . اگر در ادرار چيزي شبيه مردارسنگ يا تهنشين آجري رنگي ديده شود دليل وجود سنگ در مثانه و پيشابراه است وجود شن در ادرار دليل سنگ كليه و ادامه سوزش در مجراي بول دليل قرحه در مثانه و آلت است و اگر در حالت اسهال فشار و سوزشي در مقعد حس شود احتمال بروز خراش در سطح امعاء [ص 65] ميباشد و اگر خارش در مقعده در مدتي طولاني باشد علامت بواسير است حركت شكم در زن آبستن و يا كوچك شدن پستانها نشاني افتادن جنين ميباشد و اگر فقط يكي از دو پستانش لاغر شود و دو بچه در زهدان باشد يكي از آنها خواهد افتاد ، لاغري پستان چپ علامت افتادن جنين پسر است اگر پستان راست لاغر شود جنين دختر سقط خواهد شد اگر در پستان زني خون منعقد شود احتمال ابتلاء او بجنون ميباشد اگر زن آبستني بسيار لاغر باشد جنين قبل از آنكه رشد كافي بيابد خواهد افتاد اگر زن آبستني در ايام عادت خود حائض گردد و يا شير زياد در پستانش جاري شود علامت بيماري جنين و احتمال افتادن آنست . اگر پس از زايمان خونريزي بيش از وضع عادي ادامه يابد علامت بيماري و جنون و يا پيدايش ورم در زهدان و يا كبد ميباشد اگر در كسي جراحتي با ورم موضعي پيدا شود و سپس بيكباره ورم بخوابد و بيمار پيش يا بعد از اين حالت كشيدگي و تشنج داشته باشد دليل پيدايش جنون يا ذات الريه ، ذات الجنب ، بيماري چركي و يا نابهنجاري وضع خون او ميباشد . در هنگامي كه جراحتي در سر بيمار پديد شود و در همان طرف سستي و در طرف مقابل لرزهاي وجود داشته باشد امكان پيدايش بيماريهاي مزبور وجود دارد . اگر يكي از اندامها بر خلاف عادت گرم و يا سرد باشد يا عرق كند دليل وجود يك بيماري است .
علائم بهبودي ، يا شدت بيماري و يا مرگ بيمار
علائم بهبودي
[ص 66] خداوند متعال انسان را بوسيله سببهائي از مرتبه بالا و اضدادي از مرتبه پائين خلق كرده است و براي زندگي ، مرگ و همه حالات او زمانها و اوقات محدود و معيني قرار داده كه با سببهاي همزمانش باِجرا درميآيد و اين حالات تابع سببهائي است كه در مرتبه بالا قرار دارد و همين كه به خواست خداوند سبحانه سببي از سببهاي مختلف پيدا شد بهمجنس خود نيرو ميبخشد و ضد خود را از كار بازميدارد . بنا بر اين هنگامي كه سببي رو به انسان كند آثار اوليه وجود اين سبب بصورت هشدارهائي در او پيدا ميشود و حال او را دگرگون ميكند و از اين رو است كه اگر سببي بر آدمي وارد شود اختلالاتي در حال او بوجود ميآورد كه بر خلاف وضع طبيعي و خلقت اوليه اوست و اين حالت دوم است و اگر سبب ادامه يابد و قواي انسان از ايستادگي در برابر آن ناتوان باشد اثرش روز بروز افزوده ميگردد و اين حالت سوم است . بهمين ترتيب هر چه بيشتر بگذرد حالت چهارم و حالتهاي بعدي تا جائي كه خدا خواسته باشد يكي پس از ديگري ديگرگونيهائي در آدمي بوجود ميآورد . يكي از اين حالات ايستادن بيماري از پيشروي است چه اگر خداوند خواسته باشد و سببي بوجود آيد و طبيعت را به پايداري وادار كند و بيمار نيرو بگيرد بيماري ناتوان ميشود كه حالت پنجم است و بهمين ترتيب كمكم حالات بعدي پيدا ميشود تا علت اوليه بكلي از بين برود و بيمار از بيماري برهد و بهبود يابد يا اينكه مدتي در حال نقاهت باشد ، و اين حالت ششم است . چون دست خداوند و عنايت او بر بيمار باقي است هيچگاه طبيعت از دفاع بازنميماند زيرا آفريده با آفريدگار دائما مرتبط است و مادام كه بين كون و فساد فرصتي دارد و اجل او فرا نرسيده باشد بيماريش حالتي ناپايدار است و خودش اگر چه كمتوان باشد پيروز ميگردد [ص 67] و ميتواند در برابر بيماري پايداري كند بنا بر اين بيماريش كمكم نضج ميگيرد و به بالاترين حد خود ميرسد ، اما طبيعت آدمي بر بيماري چيره ميشود و عاقبت ميتواند آن را از سرزمين خود بيرون براند .
بهر حال بيماريهاي گوناگون از نظر طول مدت با يكديگر تفاوت دارند و بيماريهاي حاد معمولا يا شفا مييابند و يا بيمار را در مدت كم و در يك بحران از پا درميآورند ، اما بيماريهاي مزمن و كهنه بايد نضج بگيرند و ماده آنها كمكم بتحليل برود و مانند بيماريهاي حاد بيكبار به پايان خود نميرسند و در عين حال اين گونه بيماريها نيز با هم يكسان نيستند و هر چه مرضي سختتر باشد زودتر كارش يكسره ميشود و هر چه كمتوانتر باشد بيشتر بطول ميانجامد مثلا امراض سخت در سه يا چهار و يا هفت روز به حالت بحراني ميرسد اما بيماريهاي ضعيفتر اگر شديد باشند در سه و چهار يا هفت روز و اگر ضعيفتر باشند در بيست و هفت روز و گاه تا چهل روز دستبردار نيستند .
بيماريهاي حاد را از نوع آنها و سيرشان و همچنين از نبض و رنگ مريض و سن او و وقت ميتوان شناخت و معمولا بيماريهاي خوني و سودائي حاد و بيماريهاي صفرائي و بلغمي مزمن هستند و همان طور كه بيماري بيكباره و يا كمكم پيدا ميشود بيكباره و يا كمكم پايان مييابد بيماريهاي حاد يا دفعةً بهبود مييابند و يا نخست حالتي بهتر از حالت سابق پيدا ميشود و بعد بتدريج به بهبودي كامل ميانجامد و يا اينكه بعكس بيمار رو بمرگ ميرود .
بيماريهاي مزمن تدريجا بهبود مييابند و يا كمكم شديد ميشوند ليكن بهبودي در آن است كه بيماري بكلي از بين برود يا از اندام مهمي باندام كماهميتتري جابجا بشود ولي بحران بيماري اگر بنا باشد به بهبودي بيانجامد بيماران عرق ميكنند و يا به قي و اسهال و پيشاب زياد گرفتار ميگردند مانند [ص 68] بيماران صفرائي و بيماران خوني كارشان بخونريزي از بيني و يا بواسير و يا بحالت قاعدگي ميانجامد . بيماراني كه به امراضي كه خلط آنها لطيف و بالارونده است و يا به بيماريهاي سر مبتلايند خونريزي از بيني و يا عطسه زياد پيدا ميكنند . بيماريهاي متعلق به رويه كبد ( FACE SUPERIEUR ) بخونريزي از بيني و يا پيشاب زياد ميانجامد و بيماراني كه بيماري در گودي كبد ( FACE CONCAVE ) آنها است به اسهال يا قي يا ادرار زياد يا خونريزي بصورت قاعدگي و يا خونريزي از بواسير مبتلا ميگردند . بيماران كبدي گاه به فراواني عرق ميكنند و بيماراني كه طحال آنها ورم دارد از لوله چپ بيني آنها خون ميآيد . اما گاه در حالت بحران انتقالي وضع ديگر پيش ميآيد و بيماري تغيير صورت ميدهد مثلا دمَلها و ورمهائي در بدن بيمار پديد ميآيد يا بعض اندامهايش سياه ميشود ، بيمار كوفتگي زياد حس ميكند . معمولا اخلاط رقيق زودتر تمام ميشوند و اخلاط غليظ بهتر جابجا ميشوند و بيشتر بيماريهائي كه زود بحال بحراني ميرسند ، بكلي تمام ميشوند بيماريهائي كه دورتر ببحران ميانجامند دگرگوني و تغيير صورت مييابند . بيماريهاي گرم معمولا بصورتهائي كه گفته شد بهبود مييابند و گر نه برميگردند و در اين حالت است كه بايد از بيمار بيش از حد مواظبت كرد چه اگر بيماريش عود كند از بار نخست بدتر خواهد بود .
پيشتر گفتيم كه هر چه بر موجودات ميگذرد در اثر سببهاي بالا است كه به سببهاي پائين تعلق مييابد بنا بر اين سببهاي پائين آشيانهاي براي سببهاي بالا است خداوند بمشيت خود بدست سببهاي بالا و برتر سببهاي پائين را بحركت درميآورد و آنها را فعال ميسازد و چون سببهاي بالائي بر حسب سببهاي پائيني بسيار زيادند و هر مسبَّبي ( بفتح باء ) تابع سبب و [ص 69] هر اثر پيرو صفت مؤثر است لازم ميآيد كه بين سببها و مسببات همآهنگي باشد و بهمين دليل هر سبب عالي در مسبب پائين كه اثر و تابع خود اوست مؤثر است . ( يكي از خصوصيات تأليفات مؤلف (اع) اين است كه در هر يك از علوم استدلالهائي از ساير دانشها و با اصطلاحات مخصوص آن فرموده است كما اينكه همين استدلال مربوط بفلسفه و حكمت الهي است كه متأسفانه در فارسيِ مصطلح عادي براي اغلب اين قبيل الفاظ و اصطلاحات فلسفي معادل مشهوري نيست . مترجم ) از جمله مسببها رطوبتهائيست كه در پائين وجود دارند و اينها تحت تأثير كره ماه ميباشند و دگرگونيهاي اين رطوبتها همان طور كه ميبينيم بسته به دگرگونيهاي آن كره هستند ، مثلا جزر و مد تابع گردش ماه ميباشند يا اينكه وضع مغز و زياد و كم آن و همچنين زيادي و كمي خون بدن تابع وضع ماهست بهر حال رطوبتهاي زميني از هر جهت تابع وضع ماه هستند كه آن كره را از جهت زيادي ، كمي ( در حالات بدر و هلال ) ، سعادت ، نحوست ، شرف ، وبال ، اوج ، حضيض و ساير ويژگيهائي كه از قرانات و نظرها بدست ميآورد پيروي ميكنند . ( وضع ماه و سيارات از نظر مقايسه با خورشيد ، بروج و سيارات ديگر نظر ناميده ميشود و در علم نجوم هر نظر داراي حكمي خاص است . مترجم ) از جمله رطوبتهاي زميني رطوبتهاي اخلاط در بدنست كه وابسته بكره ماه ميباشند و از آن كره در همه حالات پيروي ميكنند . كره ماه از نظر جاهائي كه در يك دوره گردشش در فلك دارد داراي هشت حالت ميباشد . مدت اين دوره ٢٧ روز و ٧ ساعت و ٤٣ دقيقه است و اگر آن را با جزئي از فلك ( مثلا يك ستاره ثابت . مترجم ) مقايسه كنيم حالت اول اقتران كره ماه با اين جزء است و همين كه كره ماه يك ششم از يك دور را كه دو برج يا ٦٠ درجه است طي كند نسبتش با جزء اول تسديس است ، كه نظر و حالت دوستيِ كم است . با اين توضيح كه مدت گردش ماه در دو برج از نظر كندي و تندي متفاوت [ص 70] ميباشد ( در علم هيأت ثابت شده كه خط فرضي ممتد از مركز زمين به مركز ماه در زمانهاي مساوي سطوحي مساوي را جاروب ميكند پس وقتي كه ماه در مدار شبه بيضي خود بزمين نزديكتر باشد سرعتش بيشترست و نتيجتا يك برج را در مدت كمتري ميپيمايد و بالعكس . مترجم ) يعني گاه كمي كمتر از ٤ روز و گاه كمي كمتر از ٦ روز است كه در اين باره براي روشن شدن وضع ماه بايد بتقويم مراجعه كرد بهر حال همين كه كره ماه باندازه نود درجه يعني سه برج از جزء اول دور شد نسبت بآن جزء در حال تربيع است كه نظر عداوت و كينه ميباشد و مدت اين سير كمتر از شش و يا نُه روز است و همين كه يكصد و بيست درجه يعني چهار برج را پيمود نسبتش بجزء اول تثليث يعني دوستي تامه است و پس از پيمودن يكصد و هشتاد درجه يعني شش برج بحالت مقابله ميرسد و پس از دويست و چهل درجه يعني هشت برج باز نسبتش تثليث است و بعد از پيمايش دويست و هفتاد درجه يعني نُه برج باز نسبت تربيع پيدا ميكند و همين كه سيصد درجه را طي كرد يعني ده برج دوباره نسبت تسديس پيدا ميشود و همين كه سيصد و شصت درجه ديگر را گردش كرد بحالت اجتماع با جزء اول ( قران يا مقارنه ) ميرسد و طول مدت يك دوره كامل بيست و هفت روز و هفت ساعت و چهل و سه دقيقه است اما همان طور كه گفته شد تندي گردش ماه در برجهاي دوازدهگانه ، همان طور كه روشن است متفاوت ميباشد و گاه تندتر و گاهي كندتر ميشود . اما آنكه مؤثر در پائينها است حالات هشتگانهاي است كه از آن ياد كرديم بنا بر اين اگر كسي بيمار شد بايد ببينيم ماه در كدام جزء از فلك است و اين حالت اقتران سبب آن بيماري است و مادام كه ماه در حال پيمودن درجاتي كه حكم آنها مانند حكم حالت اقتران است ميباشد ، آن بيماري بحال خود باقي است اما همين كه شصت درجه از جزء اول دور شد ، حكمش تفاوت مييابد زيرا [ص 71] بحالت تسديس رسيده كه آشكارا اثرش با حالت قران تفاوت دارد و حالت بيمار با وضع نخستين او در آغاز بيماري پس از گذشت مدت مربوط بشصت درجه ديگرگون ميشود مگر آنكه چيزي از اين دگرگوني جلوگيري كند و بيماري ادامه يابد تا به نود درجه برسد . در حالت تربيع اثر خاصي است كه در حالت تسديس نبود و اگر باز مانعي از تغيير وضع بيماري جلوگيري كند بيماري ادامه مييابد تا بيكصد و بيست درجه برسد كه اين حالت حكمش غير از حالت تربيع ميباشد و باز اگر مانعي پيش بيايد بيماري بپيش ميرود ، تا حالت مقابله پيش آيد كه غير از حالت تثليث است و با حالت اجتماع دشمني تام دارد و اغلب بحران بيماري در اين حالت است . بهمين نحو در درجات دويست و چهل ، دويست و هفتاد ، سيصد ، و سيصد و شصت ، حالت بيماري در تغيير است زيرا بطور آشكاري حكم هر يك از اين درجات با ساير حالات تفاوت دارد و اينها حالات بحراني و تغيير حال بيمار است . اما اگر كره ماه در اين حالت خودش در حالت سعود تام باشد ، بيماري بتندرستي ميكشد و اگر سعود ناقص باشد بهبودي كمي پيدا ميشود ، اگر نحسي كمي در حالت ماه باشد حال بيمار بدتر ميشود اگر نحسي زيادي باشد مرگ او فرا ميرسد و اينها كه گفتيم راز اصلي و حقيقت بحران است و مشكلات اين مطلب را ميگشايد و من كسي را سراغ ندارم كه باين سر پي برده باشد .
صاحب كتاب الكامل و انطاكي و غير آنها مطلب را باين ترتيب توجيه كردهاند كه ماه وقتي كه از خورشيد جدا ميشود در مدت چهار روز يك چهارمش ، در هفت روز يك دومش ، در يازده روز سه چهارمش و پس از چهارده روز ، تمام آن روشن ميشود بعد چهاريك آن تا روز هفدهم ، يك دومش در بيست روز ، سه چهارمش در بيست و چهار روز و همه آن در بيست و هفت روز تاريك [ص 72] ميگردد . بنا بر اين اين روزها وقت بحران بيماريها است اما اين توجيه ، منطبق بر حساب نيست و با آنچه كه در خارج است درست نميآيد و اين مطلب بر هر كس كه حساب كند آشكار ميگردد زيرا بنا ، بر اين نيست كه هر كس كه بيمار ميشود حتما در وقت اجتماع ماه و خورشيد باشد ، تا اينكه در هنگام روشني كامل ماه در حال بحران باشد و صرف گفتن اينكه نصف ماه ، در چه وقت و تمام آن در چه هنگام روشن است منشأ اثر نيست .
پس از آنچه كه برايت توضيح دادم شاكر باش و شايد توجه كرده باشي كه آن طور كه ما گفتيم موافقتر با واقع است زيرا اوقات سير ماه مختلف است و فقط با توجه به روزها قابل ضبط و محاسبه نيست و روزهاي بحراني سوم ، چهارم ، پنجم ، هفتم ، هشتم ، نهم ، يازدهم ، سيزدهم ، چهاردهم ، پانزدهم ، هفدهم ، نوزدهم ، بيستم ، بيست و يكم ، بيست و چهارم ، بيست و هفتم ، سي و يكم ، سي و هفتم ، چهلم ، شصتم ، هشتادم و يكصد و بيستم است . البته اين مؤلفين نوشتهاند كه بحران در بعض روزها بيشتر است و ترتيبي كه بيشتر پيش ميآيد باين شرح است : هفتم ، چهاردهم ، يازدهم ، نوزدهم ، بيستم ، چهارم ، هفدهم ، بيست و يكم ، سوم ، هيجدهم ، سيزدهم ، پانزدهم بيست و چهارم ، بيست و هفتم ، دوم ، ششم ، هشتم و شانزدهم كه در اين روزها بحران بيشتر است . اما بيشتر بهمان ترتيبي است كه ما گفتيم زيرا نسبتهاي هشتگانه بيشتر در آن روزها پيش ميآيد . اما در روز دوم بيماري هيچيك از نسبتهائي كه شمرديم نيست ليكن در آن روز حالت انتقال ماه به برج ديگر است كه طبع آن ( با برج پيش ) متفاوت ميباشد و مساعد براي بحران است . پس در هر برج بحران پيش ميآيد اما در روزهائي كه نسبتهاي يادشده وجود دارد آشكارتر است و تغييرات كلي در اين روزها است .
[ص 73] پارهاي بحرانها خوشخيمند و اين خوشخيمي در هنگامي است كه اخلاط نضج يافته و بيمار رو به بهبودي ميرود و باين ترتيب بيشتر پيش ميآيد : هفتم ، چهاردهم ، پس از آن چهارم ، بيستم ، يازدهم ، هفدهم ، پانزدهم ، بيست و يكم و سوم . راز نيكي يا بدخيمي بحرانها در اين است كه آنگاه كه سرعت ماه بيشتر است ، ديگرگوني حال بيمار تندتر است و بيمار زودتر حالي بحالي ميشود و همين برايش خوب نيست زيرا اخلاط فرصت نمييابند كه نضج بگيرند و زمينه بيمار براي پذيرش عوارض تازه آماده است و طبيعت بيمار در اين ميانه سرگردان ميماند و تاب ايستادگي ندارد اما در هنگامي كه حركت ماه كندتر باشد ، بيمار راحتتر است ، اخلاط نضج ميگيرند ، دگرگونيهاي حال بيمار در فرصت بيشتري انجام ميگيرد و نيروي او بيشتر باقي ميماند . اما بحرانهاي بدخيم عبارتند از : ششم چون تربيع در آنست و دوازدهم كه هنگام مقابله ميباشد و هشتم كه وقت تثليث است و دهم بنا بر اينكه برج پس از تثليث تغيير ميكند و شانزدهم كه برج پس از مقابله تغيير ميكند و هيجدهم كه زمان تثليث است . بهر حال و بطور خلاصه اگر نسبتها بزودي يكي پس از ديگر برسد و اخلاط فرصت نضج گرفتن نداشته باشند ، بحرانها خوشخيم نخواهند بود و مرگ بيمار و يا برگشت بيماري در آن پيشبيني ميشود . بحرانهاي بدخيم اغلب پيش ميافتند و خوشخيمها عقبتر هستند . البته در اين حالت اقتران با ديگر ستارهها نيز بنوبه خود مؤثر است كه بدخيم را خوشخيم ميكند و بر عكس و خداوند بحقايق كارها داناتر است و بدان كه روز چهارم براي روز هفتم ، نهم براي يازدهم ، يازدهم براي چهاردهم ، هفدهم براي بيستم هشدار هستند و بنا بر اين ميتوان وضع بحران آينده را از بحران گذشته از جهت علامات خوب و بد [ص 74] پيشبيني كرد .
مؤلف (اع) در حاشيه اضافه فرموده :
حساب تقريبي براي روزهاي بحراني بيماريها با توجه بسير كره ماه با تقريب نزديك و كمي مسامحه باين ترتيب است كه روز شروع بيماري را حالت اجتماع با ماه حساب ميكنيم زيرا ماه تربيتكننده رطوبتها و همچنين خلطهاي بدن انساني است كه فساد در آنها سبب بيماري ميباشد بنا بر اين بايد ببينيم در آغاز بيماري كسي ، ماه در كدام درجه است و ميگوئيم كه آن درجه منسوب بآن بيماري است و همين كه ماه بدان درجه رسيد ، اخلاط فاسد گرديده و شخص مريض شده و تصور ميكنيم كه در آن درجه يك ستاره ثابت قرار گرفته و ماه كمكم از آن دور ميشود و پس از يك دوره كه بيست و هفت روز و هفت ساعت و چهل و سه دقيقه است دوباره بهمان ستاره ميرسد ، همين كه ماه نود درجه و يا صد و هشتاد و يا دويست هفتاد درجه را بپيمايد نظرش نسبت به آن مرض ، نظر كينه و دشمني است زيرا نظر تربيع و مقابله ، عداوت است و در اين هنگام بحران بيماري بحد كمال ميرسد و ماه در مقام ضديت كامل با بيماري است . اما تربيع اول پس از شش روز و نوزده ساعت و پنجاه و هفت دقيقه است و بنا بر اين بحران در شب هفتم است مقابله پس از سيزده روز و پانزده ساعت و پنجاه و چهار دقيقه و بنا بر اين بحران در بيست و چهارم است تربيع دوم پس از بيست و يك روز و يازده ساعت و پنجاه و يك دقيقه است پس بحران در بيست و يكم خواهد بود . در اين سه روز بحران در حد كمال ميباشد اما تسديس و تثليث ، در حقيقت ديگرگوني حالت و هشدار براي بحران است و بحران كاملي در آنها نيست . بنا بر اين تسديس اول در روز پنجم ، تثليث اول در روز نهم ، تثليث دوم در روز هيجدهم [ص 75] و تسديس دوم در بيست و سوم است . پس روشن شد كه بحران با تقريب در ايام پنجم ، هفتم ، نهم ، چهاردهم ، هيجدهم ، بيست و يكم ، بيست و سوم و سپس بيست و هشتم و سي و سوم است و اين دوره همان طور كه گذشت تجديد ميشود البته ظاهر حساب اين است اما اگر حركت ماه تند شود اين روزها جلو ميافتد و اگر حركت ماه كند باشد عقب ميرود و اين مطلب را فقط پس از رجوع بتقويم ميتوان دريافت ، و روزهاي بحراني وسطي بحساب ابجدي در اين تركيبات جمع شده است : هزطدحاجح . ( مؤلف اعلي الله مقامه ) .
جدول مقايسه وضع ماه و فاصله آن با آغاز بيماري
.
( براي روشن شدن مطلب لطفا باين شكل
و توضيح آن توجه فرمائيد . مترجم )
( توضيح : بنا باعتقاد منجمين ، نظر خورشيد ، ماه و يك سياره با سيارات ديگر با توجه بفاصله زاويهاي آنها در حالات ذيل باين شرح است :
فاصله ٦٠ درجه بنام تسديس اول : نظر محبت
فاصله ٩٠ درجه بنام تربيع اول : نظر عداوت و خشونت
فاصله ١٢٠ درجه بنام تثليث اول : نظر محبت تام
فاصله ١٨٠ درجه بنام مقابله : نظر دشمني تام
فاصله ٢٤٠ درجه بنام تثليث دوم : نظر محبت
فاصله ٢٧٠ درجه بنام تربيع دوم : نظر دشمني و عداوت
فاصله صفر يا ٣٦٠ درجه بنام قران - مقارنه : نظر دشمني
مترجم )
علامات بحران آينده يا حاضر
علامات نزديكي بحران عبارتند از : تندي حركات نبض ، هيجان ، حركات خود مريض ، بالا رفتن حرارت ، پيدا شدن نشانيهاي نضج در پيشاب و مدفوع و [ص 76] اخلاط سينه ، سنگيني نبض ، پيش افتادن نوبه در مالاريا ، تندي و سختي حركت تب بويژه اگر مريض جوان و قوي ، هوا گرم و تب تند و از نوع صفرائي باشد و ضد اين نشانيها علامت تأخير بحران و كندتر شدن آنست . علامت بحران موجود : بيتابي بيمار ، جابجا شدن او در بستر ، سردرد ، بيخوابي ، اختلاط در ذهن ، سنگيني حواس و ديدن چيزها و خيال كردنهاي واهي ، تاريكي چشم ، اشكريزي بدون گريه ، سرخي چشم بدون چشمخرابي ، حركت كردن فك زيرين ، سرخي چهره ، تنگي نفس ، خفقان قلب ، درد گردن ، كشيده شدن پرده شكم بطرف بالا ، پريدن لب زيرين ، ناراحتي معده ، درد پشت و كمر ، تب لرز ، لرزه ، سختي ادرار ، يبوست و تشنگي شديد و يا اين قبيل علامات است كه ميتوان بنزديكي بحران پي برد . اگر اين علامات در شب پيدا شود بدان معني است كه بحران در روز بعد است ، اگر در وقت ظهر باشد بحران شبهنگام خواهد آمد چه بحران خوشخيم باشد و چه بدخيم بعد از آن ، بحران بصورت يكي از انواع استفراغ ( قي كردن ، خونريزي ، عرق زياد و اسهال ) است كه پيش از اين از آنها ياد كردهايم . اگر چهره و بيني سرخ ، شقيقهها سنگين باشد ، بيمار در گردن خود حس درد كند ، يا پرتوها و تاريكيهائي ببيند ، و زير دندهها در پهلوي خود كشيدگي داشته باشد شروع بحران معمولا با خونريزي است بخصوص اگر بيني بيمار بخارد و بيمار جوان و وقت ، هنگام بهار باشد و اگر بيمار سرش سنگين باشد ، در دهانه معده احساس درد كند ، حالت تهوع و اندوه ، دوار سر و تنگي سينه در او باشد ، پرده شكم به بالا كشيده شود ، لب زيرين بپرد نشاني آن است كه بحران همراه با قي ميباشد بخصوص اگر ناحيه پهلو در پائين دندهها سرد باشد و دهان شورمزه گردد . اما اگر اختلاطي در ذهن او ديده [ص 77] شود ، پيشاب و مدفوعش بند بيايد ، پوست بدنش قرمز رنگ شود ، از بدن بيمار گرما و بخار برخيزد ، بدن مرطوب باشد و نبض بنرمي موج بزند دليل بر عرق است . اما اگر اين علامات ديده نشود ولي شكم قُرقُر كند و بيمار در پائين ناف گزش و سنگيني حس كند ، دليل بر اسهال ميباشد بخصوص اگر ادرارش بند آمده باشد .
اگر اين نشانيها در كار نباشد و مريض در پشت و كمر و مهرههاي پائين ستون فقرات خود درد و كشيدگي حس كند و پيش از آن بيمار عادت به خونريزي از بواسير مقعد داشته و وقت عادي آن هم رسيده باشد و همچنين در نزد زنها ، اگر هنگام عادت ماهانه آنها باشد ، احتمال خونريزي زياد است اگر علامات نضج پيشافتادهاي ديده شود و آن روز از روزهاي بحران خوشفرجام باشد ، نبض قوي و عوارض بيضرر باشد و يكي از انواع استفراغ گفتهشده پيش بيايد و علت اصلي بيماري برطرف شده و يا كمتر شده باشد ، بحران خوشخيم خواهد بود . و اما اگر نشاني بر عكس اينها كه گفته شد باشد ، بحران بدخيم خواهد بود . علامات بد عبارتند از : نضج نگرفتن اخلاط ، ضعف نبض و پناه بر خدا استفراغ غير از آن نوع كه علت اصلي بيماري است . اگر آن روز از ايام بحران نباشد و يا نشانيهاي بدخيم ديگر در كار باشد آن بحران كشنده است .
اگر علائم و روز پيدايش آنها از نوع متوسط باشد ، بحران ناقص خواهد بود و بيمار بهبودي نخواهد يافت ، بلكه بحران تا روز بحراني آينده بتأخير ميافتد و يا بحران رفع ميشود اما بيماري برميگردد . برگشت بيماري اگر همراه با رويدادهاي بدفرجام بوده و بيمار ضعيف شده باشد ، كشنده خواهد بود .
امراضي كه در اثر پيدايش بيماري ديگر بهبود مييابد
همان طور كه گفتيم رويدادهاي بدن پيرو اسبابها ، يعني اخلاط است و خلطها هم ضد يكديگرند و هر خلطي با ضد خودش در ستيز است و اگر پيروز شد آن را بيرون ميراند و در نتيجه عوارض آن خلط هم بر عوارض ديگر پيروز ميگردد . مثلا تشنجي كه از رطوبت پيدا شده و همچنين كوفتگي در اثر تب و وسواس و جنون و همچنين واريس ( دوالي ) و ماليخوليا ، پس از پيدايش بواسير به بهبودي ميگرايند . اسهال همراه با تهوع شديد كه از بلغم سرچشمه گرفته باشد با پيدايش تب ، چشمخرابي در اثر اسهال ادواري صفرائي ، ديفتري ( خناق ) و گرفتگي حنجره با پيدايش قرمزي در سينه و يا ورم ديگر ، سكسكه ناشي از بهمخوردگي و پري معده با عطسه آرام ميگيرند سرفه مزمن با ورم بيضهها ، استسقاء با اسهال بلغمي و نيز اسهال صفراوي پس از پيدايش كري ، ريزش موي بدن ( ريزش مو در تمام و يا بعض نقاط بدن داءالثعلب ( ALOPECIA ) ناميده ميشود . فرهنگ معين ) و ريزش موي پيش سر با ابتلاء به واريس و اسهال ادواري كه مدتي طول كشيده بدون هيچ رويدادي بهبود مييابند . كري با خونريزي از بيني و اسهال ، درد زير دندهها ، در پهلوها اگر ورم نداشته باشد ، با تب گرم ، درد ران و رحم و كليه با ابتلاء بيمار به نفخ رگهاي مقعد و همچنين دردهاي سودائي ، جرب ( گال ) و خارشها پس از گرفتاري بيمار به تب نوبه دو روز در ميان و كوركهاي مزمن با اسهال زايل ميشوند .
بحرانهائي كه در آنها بيماري پيشين به بيماري ديگر تبديل ميگردد بنا بر آنچه در كتب طبي آمده بيست و دو نوع است كه عبارتند از : زردي ( يرقان ) ، پيسي ( برص ) ، گال ( جرب ) ، آبله و خارشهاي پوستي ( قوبا ) [ص 79] ( ظاهرا قوبا بمعني اگزما و بيماريهائي مانند آن است . مترجم ) دانههاي سوزنده ( نمله ) ، غدهها ، سرطان ، واريس ، داءالفيل ، درد مفاصل و كمر ( ARTRALOGIE ) ، تشنج ، آماسهاي كوچك ، طاعون ، كورَكها ( دمل ) ، نارالفارسيه ( سيفليس ) ، كري ، گنگي ، لقوه ، ديفتري ، كفگيرك و آكله .
آن طور كه در اخبار اهل عصمت عليهم السلام آمده چشمخرابي از كوري ، زكام از جنون و جذام ، كورَكها از برص ، سرفه از طاعون ، بواسير از بيماريهاي مغز ، شقاق ( تركيدگي ) در پاشنه پا ، از بواسير جلوگيري ميكند و نيز ما ، كسي را ديدهايم كه بشقاق پاشنهها مبتلا ولي از جهات ديگر سالم بود و بمعالجه آن پرداخت و درمان يافت اما پس از آن ساق پاهايش ورم كرد كه آن ورم همانند داءالفيل ( ELEPHANTIASIS ) بود .
علائم باليني كه ببدي حال بيمار و يا مرگ او هشدار ميدهند
از جمله علاماتي كه اطباء شمردهاند وضع كلي قيافه بيمار است كه در اين هنگام ، چشمانش بگود ميافتد و بينيش تير ميكشد و شقيقههايش خشك ميشود گوشهايش يخ ميكند ، پوست پيشانيش كشيده ميشود ، گوشتش سخت لاغر ميگردد ، رگهايش پنهان و رنگش تيره يا سبز يا سياه يا زرد يا مثل گچ يا قلع و يا غبار رنگ ميشود . اينها دلائل مرگ است مگر اينكه دليل ديگري مانند درد ، استفراغ ، خستگي شديد يا بيدارخوابي زياد و درد مفرط يا بيماري مزمني باشد كه در اين صورت نميتوان علامات مزبور را نشاني مرگ دانست .
اما در بيماريهاي كبدي ، چهره زرد و سفيد ، در بيماريهاي طحال ( سپرز ) زرد و سياه و در بواسير زرد و سبز ميشود . برآمدگي رگها در شقيقهها ، زردي و بنفشي و سياهي و تيرگي ناگهاني و همچنين زردي همراه با ورم [ص 80] و نيز ناهمآهنگ بودن رنگ و گرمي و سردي اندامها از نشانيهاي بد شمرده ميشوند . اختلال حواس ، بخصوص در شنوائي و بينائي از همين قبيل است . و نابساماني در شنوائي بدتر است و نيز بيزاري از نور و تاريكي چشم ، دليل بر بهمريختگي وضع عقلي بيمار است . اگر در اين هنگام دلپيچه و حالت قي پيدا شود نشاني بدي است . اگر بيمار خيالات ترسآوري داشته باشد و يا سياهيهاي وحشتانگيزي ببيند دليل بر نزديكي مرگ است . اگر بيمار با دست خود بازي كند مثل اينكه چيزي ميگيرد و يا مگسي را شكار ميكند ( CARPHOLOGIE ) علامتي است كه جداً بد است بخصوص اگر بيماري حاد باشد . بهمريختگي ذهني بيمار اگر با خنده همراه باشد بهتر از آن است كه با اندوه باشد . بهمريختگي عقلي توأم با وقار و سنگيني بيمار نيز كشنده است . اگر بيمار در بيماري حاد گريه كند و از مرگ بترسد و ناراحت باشد ، باز خبر از نزديكي مرگ اوست . درد سر و دوام آن ، در امراض حاد با ضعف بيمار اگر با ساير علاماتِ بد همراه باشد نيز هشداري از مرگ او است ، اما اگر علائم ديگر خوب و مريض جوان باشد و در پيشاني و شقيقههاي خود سنگيني حس كند ، نشاني خونريزي از بيني او در روز هفتم است و اگر از آن روز تا بيستم اين حالت پيش نيايد ممكن است از گوش ، يا بيني و يا چشم او موادي خارج شود و يا اينكه از پشت گوش يا حوالي گردن او تاولي سرزند درد سر در آغاز نشان ضعف در روز چهارم يا پنجم و بريدن تب در هفتم است و اگر از روز سوم شروع شود چه بسا دليل ضعف در روز پنجم و بريدن تب در نهم يا يازدهم است و اگر از روز پنجم شروع شود تب در چهاردهم ممكن است ببرد كسي كه مست است اگر بناگهان ساكت شود دليل بروز تشنج و يا مرگ اوست مگر بسخن آيد يا تب كند يا خمارش در همان وقت بپايان برسد . حالت سستي و كشيدگي در [ص 81] روز چهارم نشاني مرگ است اما اگر روز چهارم بگذرد بيمار نجات مييابد .
از علائم ديگر نشانيهاي چشم است : اگر چشم آسماني شود نشانِ بطول انجاميدن بيماري است و قرمزي تند دليل آماس مغزي و نيلي يا بنفش رنگي و تيرگي آن نشان نزديكي مرگ است . اگر چشم درخشان بشود و سياهيش ببالا بگرايد دليل نابهنجاري قلب ميباشد . بسته نشدن چشم در هنگام خواب اگر عادي بيمار ، يا در اثر مرض ديگر و ورم پلكها نباشد و همچنين بيزاري از نور و سرخ شدن سفيدي چشم و تيرگي و سياهي رگهاي آن علامات كشندهاي است . تندي حركات چشم ، در هنگام تبهاي حاد علامت جنون است . ريزش اشك بدون علت بخصوص از يك چشم نشانه بدي است ، مگر آنكه با علامات رعاف همراه باشد . پيچيده شدن پلكها بيك طرف و بيني و ابرو در مرض حاد پس از آنكه مريض حس خود را از دست داده باشد دليل بر نزديكي مرگ اوست . و اگر چشم حالت هيجان و خفقان داشته باشد بيمار تقريبا مرده است . اگر چشم باز بماند و عكس العملي نشان ندهد دليل بر اين ميباشد كه بيمار مرده است و يا مرگش بسيار نزديك است . اگر تخم چشم بدون حركت بماند و پلكها بهم نخورد نيز علامت بديست ، همچنين است اگر چشم در كاسه چشم لرزش پيدا كند . تيرگيِ سفيدي چشم و از ديد افتادن ناگهاني آن ، علامت مرگ است . اگر چرك مجراي چشم و بيني و چرك خود چشم زياد باشد ، علامت بدحالي بيمار ميباشد . اگر چرك خشك باشد و يا چيزي مثل تار عنكبوت ، بر چشم پيدا شود و بعد برطرف گردد و بصورت چرك سفيد بر روي چشم درآيد و مدتي بماند نشاني بدي است . زياديِ گشادگي چشم همراه با هذيان و ضعف بيمار كشنده است و زيادي نگاه بيمار با وحشت نيز نشاني بدي است .
[ص 82] علائم بيني : پيچيدن بيني بيك طرف و پهن شدن و نازك شدن نوك ( تير كشيدن ) آن نشاني مرگ نزديك است و همچنين است اگر پس از بكار بردن عطسهآورها بيمار عطسه نكند و اگر مريض بوي مشك و يا روغن گاو و يا گِل هندي ( كه در شستشوي سر بكار ميرود ) احساس بكند و همچنين بيرون آمدن غذا و نوشيدنيها از بيني در امراض حاد از نشانيهاي بدي حال بيمار ميباشد عطسه در اول بيماري و قبل از نضج بد است و پس از پاكسازي يا نضج ، خوب است بدبوئي بيني در امراض حاد علامت مرگ زودرس است و اگر مريض بدون سبب با اصرار انگشت خود را در بينيش فرو ببرد و رعشه داشته باشد و حواسش بجا نباشد علامت خوبي نيست . زكام و عطسه در امراض ريوي و دندهها بد است .
علائم گوش : خشكي لاله گوش و دگرگوني و جمع شدن و كوچك شدن غضروف آن علامت بدي است و درد گوش در تبهاي حاد نيز چنين است مگر آنكه چركي از آن بيرون آيد و اين حالت در نزد پيران است نه جوانان .
نشانيهاي دندان : بهم خوردن دندانها در هنگام بيداري هشداري براي پيدايش جنون است و اگر عقل مغشوش شده باشد علامت مرگ ميباشد و همچنين اگر دندان به سبزي بگرايد و مثل وقت جويدن غذا حركت كند نشاني مرگ ميباشد .
علائم لب و زبان : خشكي بياندازه لبها ، جمع شدن ، پيچيدن بيك طرف و سردي آنها در امراضِ حاد نشانه بدي است . و همچنين اگر يكي از آنها روي ديگري بيفتد و اگر زبان و لب خشك و خشن و سپس سياه شوند بخصوص در روز چهاردهم ، خروج آب زرد از تركيدگي لب ، باز بودن دهن علاماتي بدند ، سياهي و تيرگي زبان همراه سوزش و گزش و نيز درد پشت [ص 83] پلكها و غش و سياهي و تيرگي زبان علامت نزديكي مرگ بيمار ميباشند و سفيدي آن علامت ضعف قلب و كبد ميباشد . بدبوئي دهان از بدبوئي خلط خبر ميدهد و كج شدن دهن در بيماري سرسام ( مننژيت ) حاكي از بدي حال بيمار ميباشد . سفيدي و لزج بودن زبان از بلغم و زردي آن از صفراء و قرمزيش از خون و سياهيش از سوداء است و لزج بودن و نرمي آن از اخلاط مرطوب است ترك خوردن و خشونت آن از اخلاط خشك ميباشد .
علائم حلق و مري و گردن : پيدا شدن حالت خناق ( خفگي ) بطور ناگهاني و بدون اينكه در حالات بحران باشد علامت بدي است بخصوص اگر دهن بيمار كفآلود باشد و اين حالت در تبهاي سخت از مرگ بيمار خبر ميدهد كج شدن گردن بنحوي كه بيمار از غذا خوردن بازبماند نيز چنين است همچنين پيدا شدن حالت خفگي و سختي فرو بردن غذا در امراض حاد علامت بسيار بدي است . اگر آب دهان بيمار گلوي او را بگيرد و يا آنچه كه ميخورد از بيني او خارج شود علامت بدي است . در بيماري خناق ( ديفتري و يا انواع ديگر بيماري كه حالت گرفتگي سخت در گلو است ) اگر آماس از بيرون بدرون منتقل گردد و در بيرون ، كورَك و دانهاي نباشد و چركي از دهن بيرون نيايد و بيمار دردي حس نكند ، علامت نزديكي مرگ است و همچنين است اگر ماده چركي از گلو بريه منتقل شود .
علائم پردههاي بدن : اگر پس از ذات الجَنب ، ذات الريه يا ورم حجاب حاجز پيدا شود و نيز اگر در اثر سوختن شديد تشنج ( تشنج سختي ماهيچه و جمع شدن آن است و حالت عكس آن تمدد يعني شل شدن عضله است . مترجم ) و يا شلي عضلات يا در اثر ضربه مغزي اختلاط ذهني و حالت سرگرداني ببيمار دست دهد يا پس از دفع اخلاط چركي سل پيدا شود يا بر اثر ورم كبد بيمار [ص 84] سكسكه كند يا پس از بيخوابي بيمار متشنج گردد و اختلاط ذهني پيدا كند يا اگر از بيرون زدن استخوان بيماري حمره يعني باد سرخ پديد آيد و از باد سرخ چرك و عفونتي پيدا شود يا قرحهها پس از ضربان شديد خونريزي كند يا پس از درد شديد در عضوي نزديك معده اسهال و از اسهال خونريزي اسهالي ديده شود و يا اگر پس از قطع استخواني اختلاطي در ذهن بيمار پيدا شود همه اينها علاماتي بد است .
علامات معده : پيدا شدن سكسكه و سرخي چشم بعد از قي و سكسكه همراه با قي و نابساماني عقل بيمار همراه با قولنج نشاني بدي است و در بيماريهاي حاد سكسكه همراه با تشنج مخصوصا بعد از استفراغ شديد بد است تمام شدن اشتها در بيماريهاي حاد يا مزمن بد است باد كردن عضلات شكم و درد آنها نشاني ورم معده و كمتواني آن است و در بيماريهاي معدي علامت بدي است .
علائم دمزدن : بازدم سرد از دهن يا بيني در بيماريهاي حاد بد است و دمزدنهاي تند دليل بر حرارت فراوان ميباشد . نفس سرد عميق و پشت سر هم با فاصلههاي متفاوت دليل اختلاط عقل و از دست رفتن حرارت غريزي است و كوتاه شدن دم و بازدم علامت نابهنجاري عضلات سينه است . نفَس بدبو دليل گنديدگي در اخلاط و اندامهاي درونيست بد نفس كشيدن و تنگي نفس در امراض حاد و تنگي و نامرتب بودن آن در ذات الريه ، همه از نشانيهاي بد بشمار ميروند . اگر نفس مريض بشماره بيفتد و بيهوش شود دليل نزديكي مرگ است . آه كشيدن و شدت آن در بيماريهاي حاد بد است . باد كردن شكم و بشماره افتادن نفس و آه كشيدن گاهبگاه علامت فرا رسيدن مرگ است .
[ص 85] علائم طرز خوابيدن بيمار در بستر : اگر مريض بحالت غير عادي در بستر بيفتد نشاني بدي است ، مخصوصا اگر از بستر بيرون بيفتد و اگر او را بجاي خود بخوابانند باز بيرون بيفتد . بيرون آوردن دست و پا در اثر احساس سوزش دروني آنها در حالي كه بيرون آنها سرد است نيز دليل نزديكي مرگ است . اگر بيمار به پشت خوابيدن را دوست بدارد علامت زيادي اخلاط در اندامهاي دروني و يا كمتواني و از دست دادن نيرو است . اگر بيمار دوست بدارد كه برو بخوابد و پاهاي خود را دراز كند دليل نابهنجاري خلطها و فراواني آنها است . درد شكم و بر شكم خوابيدن بدون عادت پيشين دليل بيماريهاي دروني است و اگر با درمانهاي لازم بيمار تا آنجا ناتوان شود كه نتواند راه برود و بنشيند و پهلو به پهلو شود و به پشت بخوابد و بعد از سخن گفتن بازبماند هر چند كه معالجات مناسب بعمل آيد ، بهبود نخواهد يافت .