ترجمه دقايق العلاج ( جلد اول )
از تأليفات عالم رباني و حكيم صمداني
مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه
ترجمه عيسي ضياء ابراهيمي
[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و رهطه المخلصين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
چنين گويد بنده اثيم كريم بن ابراهيم پس از آنكه كتاب حقايق الطب را نوشتم دوست داشتم در تكميل آن كتابي بنويسم كه بجاي جلد دوم و در عمل موافق قوانين مذكور در آن باشد ، چه آن كتاب را بصورتي نوشتهام كه قبل از من كسي بدان گونه ننوشته است و در آن كليات علم طب و اصول آن را بصورتي كه مطابق عالم كبير و وسيط و از هر جهت موافق اخبار آلمحمد عليهم السلام باشد نوشتهام و بر هر عاقل بصيري خطاي هر كس كه از آن تخلف كند و براه ديگري برود آشكار است در كار تأليف آن كتاب براهي رفتهام كه غير از راه پزشكان پيرو جالينوس و مؤلفين كتب معروف پزشكي و معالجات مشهوري است كه نويسندگان آن چنين گمان كردهاند كه خطائي در كار آنان نيست . در آن كتاب از اصول علم طب مسائلي را توضيح دادهام كه در هيچ كتاب پزشكي ديگري نيست و تا بحال در خاطر هيچيك از اطباء يوناني و پيروان آنان خطور نكرده است ، بنا بر آنچه در آن كتب آمده است پزشكي عملي موافق نظريات آنان است و هر گاه كه امور نظري تغيير كند جنبههاي عملي نيز دگرگون ميشود زيرا عمل فرع علم است و با [ص 3] تغيير اصل ، فرع بگونهاي ديگر ميگردد ، اما اين كتاب را درباره جنبههاي عملي پزشكي ولي باختصار و با اتكاء بر كتاب حقايق الطب و همچنين كتاب مرآت الحكمة مينويسم و غرض من صِرف عمل و گهگاه اشاره بأدلّه است تا كسي گمان نبرد كه صِرف ادعاء بلا دليل است و اميدوارم كه پزشكان از آن بر من خرده نگيرند كه در همه انواع معالجات و علل تحقيق نكردهام زيرا قصد من آن نبوده كه مثل ساير مؤلفين مطالب را از كتب مختلف نقل كنم چه اگر چنين قصدي داشتم بهمان راهي ميرفتم كه آنان رفتهاند ، اما من خواستم كه چيزهائي را در آن بنويسم كه شخصا تجربه كرده باشم و يا ديگران آزمايش كرده باشند و يا اينكه در كتاب معتبري از اشخاص مجرب روايت شده باشد و از قياس و گمان در آن پرهيز كردهام و بهمين دليل اين كتاب شامل بعض درمانها و بعض مفردات و مركبات شده است و بنظر من چيزي كه كم ، آزمايش شده و درست باشد بهتر از چيزهائي است كه زياد ولي غير معتبر ميباشد و هر كس جوياي چنان مطالبي باشد بايد به كتب سايرين مراجعه كند تا بدلخواه خود برسد و اما اين كتاب را بر مقدمهاي و پنج مقاله ترتيب دادم و آن را دقايق العلاج ناميدم .
در بيان بعض كليات علمي و عملي است كه لازم است در مقدمه آورده شود و در آن چند فصل است :
بدان كه قوام و پايداري هر شيء بچيزي است كه هويت آن شيء بدان بسته است و اگر در آن چيز تغييري رخ دهد ، آن شيء ، ديگر آن نيست كه تا آن وقت بوده است مثلا اگر از عدد نُه يكي كاسته شود ، هشت [ص 4] و اگر يكي بر آن افزوده گردد ، ده ميشود و بنا بر اين هر چيزي تا وقتي خودش است كه تغييري در آن روي نداده باشد و چون در اين جهان بر هر مركبي اضداد مختلفي وارد ميشود و هر چيزي جنس خود را تقويت و آنچه را كه مخالفش هست تضعيف ميكند ، يك شيء مركب ، بر حسب چيزي كه بر آن وارد ميشود ، مورد دگرگوني قرار ميگيرد و ديگر از آن شيء كاري كه براي آن ساخته شده بود برنميآيد بلكه آثار تازهاي از آن پديد ميگردد و بيماري چنين چيزي است و تازه وارد سبب و علت آن است و از اين بيماري آثار تازهاي پيدا ميشود كه پيش از آن نبوده و اين را عَرَض ميگوئيم مثلا چشم براي ديدن خلق شده و قوام چشم ، بر همان است كه خدا براي آن قرار داده اما اگر خاشاكي در آن بيفتد و آن را بيازارد ، بيمار ميگردد و مثلا در اثر اين بيماري قرمز ميشود و يا اشك در آن جاري ميگردد كه اينها اثر آن آزارند و گاه يك مرض سبب پيدا شدن مرض ديگر ميشود مثلا ريزش اشك ، ممكن است سبب ايجاد قرحهاي در چشم ، و آن نيز باعث مرض يا عَرَض ديگري شود و بهمين ترتيب نابسامانيها تا آنجا كه خدا خواسته باشد ادامه يابد . پس از مشاهده عوارض ميتوان بامراض و از امراض به علل آن پي ببريم مثلا چشمخرابي كه عرض نزله است . پس هر مرض در اثر سببي پيدا ميشود و عرض در پي بيماري ميآيد بنا بر اين مادامي كه مؤثر باقي است ، اثر در ظاهر همراه آن است . پس واجب بر كسي كه ميخواهد بمعالجه بپردازد ، قطع اسباب اوليه امراض است سپس اگر طبيعت قوي باشد مرض خودبخود بهبود مييابد و نيازي بدرمان نيست و همين كه مرض قطع شد ، عرض نيز دفع ميشود ، بنا بر اين نبايد در چنين هنگامي بدرمان اقدام كرد و باين علت است كه در اخبار زيادي از شتابزدگي در دواكاري نهي فرمودهاند و از جمله آنها [ص 5] در خبري از حضرت ابيعبدالله عليه السلام روايت شده كه فرمودهاند : اجتنب الدواء ما احتمل بدنك ( تا وقتي كه بدنت تاب ميآورد از دارو بپرهيز ) و از حضرت موسي بن جعفر (ع) روايت شده : ادفعوا معالجة الاطباء ما اندفع الداء عنكم فانه بمنزلة البناء قليله يجرّ الي كثيره ( تا وقتي كه درد از شما بپرهيزد از درمان پزشكان دوري كنيد زيرا اين كار مثل ساختمان است كه كم آن بزيادي ميكشد ) و از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شده : امشِ بدائك ما مشٰي بك ( تا وقتي كه مرض با تو مدارا ميكند تو هم با آن مداراكن ) بايد توجه شود كه هر داروئي خود ، تازهوارد و سببي از اسباب است و اگر از جهتي ضعيف باشد ، از طرف ديگر قوي است و اگر از سوئي مناسب باشد ، از سوي ديگر مخالف است و اگر يك بيماري را بهبود ببخشد بيماري ديگري را برميانگيزد چه اگر داروئي از همه جهات موافق انسان باشد خودش انسان است و همين كه چنين نيست ، از جهاتي مخالف انسان ميباشد و بنا بر اين هر داروئي سبب بيماري ديگر ميشود و اگر براي رفع زيان آن نيز به داروي ديگري متوسل بشويم آن خود سبب مرض ديگر ميگردد . از اين روي است كه از حضرت ابيالحسن عليه السلام روايت شده كه فرمود : ليس من دواءٍ الّا و يهيّج داءً و ليس شيء انفع في البدن من امساك اليد الا عما يحتاج اليه ( هيچ داروئي نيست مگر اينكه دردي را برميانگيزد ، و هيچ چيز براي بدن سودمندتر از آن نيست كه از آنچه كه نيازمند بآن نيست دست نگاه بدارند ) و اين معني همان است كه فرمود دارو بمنزله بناء است كه كم آن منجر بزيادش ميشود . پس واجب در اين قسم قطع سبب و واگذاردن طبيعت بخودش است تا خودش بحول و قوه خدا از عهده بيماري برآيد . اما در آن هنگام كه مرض و طبيعت انسان در نيرو با هم [ص 6] مساوي باشند و يا اينكه مرض قويتر باشد بايد به معالجه و رجوع به پزشك پرداخت و تأخير و كوتاهي روا نيست و اين صورت همان است كه منظور نظر حضرت ابيعبدالله بوده كه فرمود : كان المسيح عليه السلام يقول انّ تارك شفاء المجروح من جرحه شريك جارحه ( مسيح عليه السلام ميفرمود كه اگر كسي درمان مجروحي را ترك كند با كسي كه او را مجروح كرده است شريك است ) و در كتاب فصول از كتاب مكارم نقل شده كه تا وقتي كه بدنت درد را تحمل ميكند از دارو پرهيز كن و اگر تحمل نكرد دارو را بكار ببر و در حديث قدسي روايت شده كه : لااشفيك حتي تتداوي فان الشفاء مني ( تو را شفا نميدهم تا وقتي كه معالجه كني و شفاء از من است ) و از حضرت ابوجعفر عليه السلام سؤال شد كه آيا مداوا جايز است ؟ فرمود : نعم ان الله جعل في الدواء بركة و شفاء و خيرا كثيرا و ما علي الرجل ان يتداوي فلا بأس به ( بله خداوند در دارو بركت و شفاء و خير زيادي قرار داده و مرد وظيفهاش استعمال دارو است و مانعي در اين باره نيست ) ، اخبار ديگري نيز در اين باب روايت شده ، منظور از اينكه گفتيم بيماري بايد غلبه كند ، اين نيست كه آدمي را بستري كند ، بلكه مقصود اين است كه در آن هنگام كه مرضي مداوم شد و بانسان آزار رسانيد و طبيعت او در مدت معقولي از عهده دفع مرض برنيامد ، ميگوئيم كه مرض غالب شده و بايد آن را درمان كنند چه اگر مرض بطول كشد ، بدن را آزرده و ضعيف ميكند و بايد بزودي بدرمان بپردازند تا ناتواني بدن ، بدان حد نرسد كه از استفاده از دارو باز بماند و دارو ديگر در آن اثر نكند و از درمان هم نبايد تا هنگامي كه اميدي بر بهبودي هست ، دست باز بدارند . گاهي هم بايد به تقويت بدن برسند تا سبب در آن كارگر نيفتد ، چه گاه زدودن سبب ، مثل هنگام ابتلاء به وبا و امثال آن ممكن نيست و در همان [ص 7] حال بايد بدرمان هم بپردازند ولو اينكه سبب اصلي هم موجود باشد و اين حالت از دشوارترين حالات معالجه است و در چنين وقتي بايد كاملا بتقويت بدن رو كنند تا آنكه خود بتواند با سبب مرضش برابري كند . در هنگام درمان پس از قطع سبب ، بايد پيش از مداواي بيماري از عوارض جلوگيري كنند ( در اصطلاح پزشكي فعلي بجاي اعراض يعني پيآمدهاي يك بيماري واژه عوارض بكار ميرود كه جمع عارضه است . مترجم ) و يا اينكه عارضه را از اندام مهمي بعضوي كه كمتر اهميت دارد متوجه كنند تا عضو مهم محفوظ بماند و بعد بدرمان برسند ، يا اينكه ممكن است عرضي كه در يك عضو آشكار است سبب بيماري در اندامي ديگر باشد كه در اين هنگام بايد عرض را بجائي متوجه كنند كه سبب مرض نباشد و بعد بمداوا بپردازند پس از قطع سبب بايد عضو را تخدير و حسش را كم كنند تا اينكه در مقابل درد تاب بياورد و بعد بقطع ريشه مرض اقدام كنند .
و بدان كه همين كه از ناچاري باستعمال داروئي پرداختند حتي الامكان بايد بقدر لزوم و ضرورت آن دارو را بكار برند و مثلا تا معالجه با غذاهاي داروئي ممكن باشد بآن بپردازند و گر نه از داروهاي غذائي بكار ببرند و اگر نشد داروي مفرد و يا هر چه كمجزءتر و اگر نشد داروهاي پرجزءتري را استعمال نمايند و باز حتي الامكان بايد از داروهاي ضعيفتر استعمال كنند و مثلا تا ممكن است مليّن و يا مسهل ضعيفتر بخورند ، مسهل قويتر را نخورند و مسهل را نيز بدون خوردن منضج نخورند ( منضج ، دارو يا غذائي است كه قبل از مسهل براي آماده كردن مزاج به پذيرفتن آن بكار ميرود . مترجم ) مگر آنكه فرصت كافي نبوده و يا امتلاء شديد باشد و يا حتي الامكان بايد از داروهائي كه قبلا آزمايش شده بكار برده و از داروي ناآزموده پرهيز نمايند ، و بهتر است كه از داروهاي ساده كه بيشتر در دسترس باشد و همچنين داروهاي ملايمتر استفاده شود .
تركيب بدن انسان از اركان سهگانه
در كتاب حقايق الطب نوشتيم كه بدن انسان از اركان سهگانه يعني آب و چربي و ملح ( نمك ) تركيب شده و اين اركان خود از اخلاط چهارگانه يعني صفراء ، خون ، بلغم و سوداء تركيب يافته است ، حاصل اين تركيب و امتزاج شامل سه طبقه است كه طبقه لطيف و رقيق آن ، ركن آب ، روح زيبق و بخار است ، طبقه متوسط ركن چربي ، نفس ، كبريت و دخان و طبقه سنگين آن ركن نمك ، جسد ، اكليلالغُلْبة ( اكليلالغُلْبة از اصطلاحات كيميا است و بمعني جزء جامدي است كه تصعيد ميشود . معياراللغة ) و تراب است و هر مركبي در عالم مثلث الكيان ( جمع كون بمعني طبيعتها است و كيان ثلاثه روح و نفس و جسد يا آب و روغن و زمين و يا زيبق و كبريت و ملح است ( باصطلاح كيميا ، ف م ) و خواص يا طبايع چهارگانه : برودت ، حرارت ، رطوبت و يبوست است ) و مربع الكيفيه است الا اينكه مركبات بر صرافت اوليه خود باقي نميمانند و در هر يك از آنها عوارض ناآشنائي كه از جوهريت آن نيستند پيدا ميشود كه خارج كردن آنها جز بعلم حكمتِ فلسفي ( علم كيميا . مترجم ) كه مطابق صنعت خدائي است ممكن نيست اما اين نوع غريبهها در هر صنف از مركبات ، مشاكل و شبيه آن صنفند ، مثلا غرائب جمادات جمادي ، غرائب نباتات نباتي و غرائب حيوانات حيواني هستند و تدبير ( در علم كيميا كارهائي را كه كيمياگر براي اعمالي از قبيل تصفيه يك شيء و يا تركيب چند چيز و يا تجزيه آن [ص 9] ميبايست انجام دهد تدبير مينامند . مترجم ) اخراج و زدودن هر يك از انواع اين غرائب با ديگري متفاوت است . ( اين توضيحات از توضيحات معمول در علم كيمياء است و مثلا : منظور از گوگرد و جيوه يا كبريت و زيبق همان صورت و ماده است كه در اصطلاح از اصطلاحات علم فلسفه و يا حكمت الهي ميباشند . و منظور از بخار ، نفس حيواني است . مترجم ) چون انسان جوهر اين بسائط و لطيفترين و شريفترين آنها است ، هيچ يك از تركيبات اين عالم ، صالح براي آنكه غذاي او باشد نيست مگر اينكه از همه اين غريبهها تصفيه شده باشد ، اما خداوند بدن انسان را از هر جهت تام و كامل و داراي همه وسائل لازم براي اين منظور ساخته است تا بتواند غذاي خود را از مواد موجود انتخاب كند ، پس همين كه غذا داخل دهان شود ، با دندانها آسيا ميشود و در آب دهن مقدمةً قدري حل ميگردد تا براي حل در معده و تعفين ( تعفين از اصطلاحات كيميا است و معني آن آنست كه چيزي را در محل گرم و مرطوب قرار دهند تا لطائفش بيرون آيد و بنا بر اين اول تخمير ميشود و بعد تعفين ميگردد . معياراللغة ) در حرارت و رطوبت آن آماده شود ، اما در معده مثل كشكِ محلولِ غليظِ قوامگرفتهاي ميشود و بين اعراض جمادي و جواهر ( اصول ) آن جدائي ميافتد و اعراض ، بدفع معده و جذب امعاء و از راه آنها بصورت مدفوع دفع ميشود كه آن هم مركب از كيان سهگانه يعني ماء ، دهن و ملح ( آب ، چربي و نمك ) است و اين مسئله نيز در تجزيه آن از راههاي شيميائي روشن ميگردد و بهر حال معده جوهر صاف كيلوسي را بكبد ميفرستد و هاضمه كبد با حرارت و رطوبت مخصوص بخودش ، آن را بكيموس تبديل ميكند و اين عمل نوعي تدبير گياهي است و در آنجا نيروي جداكننده كبد جوهر صافي نباتي را از مواد زائد آن جدا ميكند ، مواد زائد آبگونه ، از راه كليه و مثانه و مجراي ادرار بيرون ميرود ، مواد زائد دُهني بكيسه صفرا و مواد نمكي به اسپرز ( طحال ) ميرود بعد جوهر صافي ياقوتي خالص كه از اخلاط [ص 10] چهارگانه مركب است به رگها و اندامها ميرود و در آنجاها بار ديگر گوارده ميشود اين خون آن طور كه پنداشتهاند خالص نيست زيرا خون خالص زردرنگ است ولي اين خون مركب از رنگهاي چهارگانه ميباشد ( رنگهاي چهارگانه عبارتند از : زرد ، آبي ، سرخ و سفيد . مترجم ) و ميتوان اخلاط چهارگانه را در دستگاه تجزيه شيميائي جدا كرد اما در هر يك از اندامها نيروي جداكننده آن اندام اعراض و جوهرها را از يكديگر جدا ميكند و مواد زائد ( اعراض ) آبگون ، بصورت عرق و مواد روغني ، بصورت مو و مواد نمكي ، بصورت چرك ، خارج ميشود و جوهر باقيمانده كه همشكل و همآهنگ با تركيبات هر يك از اندامها است ، روحانيت غذا را بمغز و قسمت روغني آن را ، به قلب و بخش نمكي را ، بكبد ميرساند و همين كه در نيروي جداكننده يكي از اندامها نابساماني بهم رسد ، مواد زائد در آن عضو باقي ميماند و آن را ميآزارد و بنا بر طبيعتي كه دارد بيمار ميكند . اين اعراض ( مواد زائد ) را ما طِرطيرهاي جوهر ميناميم . ( طرطير در اصطلاح كيميا به دُرد شراب و يا هر نوع دُرد ديگر اطلاق ميشود . در فرهنگ معين آن را معرب ( TARTAR ) يعني اسيد تارتاريك معرفي كرده است و ظاهرا از آن رو به دُرد شراب اطلاق شده كه اين دُرد حاوي املاح اسيد تارتاريك است و بهر حال در متن بمعني تهنشينها و مواد زائد ميباشد . مترجم ) بنا بر اين روشن است كه ريشه همه بيماريها اين موادِ زائد مضر است و اين طرطيرها نيز خود ، مركب از اخلاط چهارگانهاند اما نحوه تركيب آنها طوري است كه سبب مرضند و بنا بر اين پزشكي كه ميخواهد بدرمان بيماران بپردازد بايد آنها را بشناسد و راه بيرون راندن آنها را بنحوي كه ان شاء الله بيان خواهيم كرد بداند .
همين كه دانستيم كه بدن انسان شريفترين گوهرها و لطيفترين و پاكترين آنها از جهت آلودگي باعراض است ، ميگوئيم كه كاملترين درمان آن است كه در آن از داروهائي بكار رود كه طِرطيرها و مواد زائد و زيانآور آن كمتر باشد ، زيرا روشن است كه طبيعت انسان ، داروهائي را كه از اعراض تصفيه شده بهتر و آسانتر ميپذيرد و داروهاي پيچيدهتر كه طبيعت نيازمند به پالايش و جدا كردن مواد مختلف در آن باشد ، چه بسا كه بر طبيعت آدمي بيشتر سنگيني ميكند . بخصوص اگر هاضمه و دافعه و نيروي جداكننده ضعيف باشد ، زيرا در اين صورت مواد زائد دارو ، خود در بدن بجا ميمانند و سبب بيماريهاي ديگري ميشوند و اين است معني چيزي كه از حضرت ابيالحسن عليه السلام روايت شده كه : اِنّه ما مِنْ دواء الا و يهيّج داءً ( داروئي نيست مگر اينكه خود بيماري ديگري را برميانگيزد ) در حالي كه اگر انسان نيرومند باشد ، بيمار نميشود ، اما وقتي كه بيمار شد ، از نيرويش كاسته ميگردد و در اين هنگام داروي ناجور ، بر طبيعت او سنگيني ميكند ، بر ناتواني او ميافزايد ، و طرطيرها بيشتر بر او چيره ميشوند . بهر حال داروئي كه از مواد زيانآور پاك نشده باشد مواد زائدش زيادتر و نتيجهاش كمتر است . بنا بر اين بايد مقدار زيادتري از آن بكار رود و اين زيادروي خود بار سنگينتري بر طبيعت بيمار است و نيروي او را بيشتر ميكاهد . پس بايد دارو را از مواد زائد كاملا پاك كرد و اين كار بخوبي از پزشكان ساخته نيست و بايد بوسيله شيميدانها انجام بپذيرد . ما بخاطر خدا ميخواهيم در اين كتاب كيفيت پاك كردن داروها را از چيزهاي زائد آن طور كه از بيشتر مردم ساخته باشد ، آموزش دهيم . اما اگر ميبينيم كه در بعض اخبار ائمه عليهم السلام براي بيماراني داروهائي تجويز فرمودهاند كه از مواد زائد پاك نبودهاند از اين جهت بوده كه در آن دوران مردم نميتوانستهاند به پالايش [ص 12] داروها بپردازند اما حضرت صادق عليه السلام راههاي پالايش داروها را بنحو كامل بجابر بن حيان آموختهاند و چون اكنون مردم تا حدي ترقي كردهاند و فهم آنها بالا رفته و عِده زيادي از آنها آمادگي براي اين فن دارند سزاوار نيست كه ما از چنين آموزشي بپرهيزيم . البته منظور ما علاقمندان و اهل علم حكمتند نه مردمِ عامي و ضعيف .
بدن انسان اثر مشيت خداوند سبحانه است كه بر كاملترين وجهي خلق شده و روال آن بر حكمت است و هر درماني كه مخالف وضع طبيعي باشد بر خطاء است و چون هميشه طبيعت بهتر ، برتر ، نزديكتر و آسانتر را برميگزيند ، بر پزشك است كه از آن پيروي كند و هميشه كمتر ، نزديكتر و آسانتر را انتخاب كند و طبيعت را بر خلاف آنچه كه خداوند آن را آفريده وادار نكند ، چه در اين صورت ناتوان ميگردد و ناقص ميشود . بنا بر اين بايد براي بيرون راندن طرطيرهاي رودهاي از راه نزديك آن ، يعني استفاده از حقنه يا فتيلهگذاري و يا نوشيدنيهائي كه روده را باز ميكند و يا از همه اينها استفاده كند . اما نزديكترين راه بطرطيرهاي معده دهان است و براي بيرون كردن آنها ، بايد از داروهاي قيآور سود جست بخصوص اگر اين مواد زائد در دهانه معده ( فم معده ) جمع شده باشد ، اما اگر پزشك بخواهد مواد زائد معده ، از راه روده ، بيرون براند سبب سنگينتر شدن كار آنها ميگردد . در اين قبيل موارد اغلب خود مريض نيز اگر چيزي سبب آزار معده باشد ، ميل بقي كردن پيدا ميكند ، مگر اينكه بيمار طبعا طوري باشد كه عادت بقي نداشته باشد و داراي گردن بلند و سينه تنگ و حنجره بزرگ باشد . بنا بر اين نبايد او را بكاري كه براي او سخت و بر خلاف طبيعت او [ص 13] است وادارند . در اين هنگام بايد مسهل ضعيفي كه بيشتر اثر موضعي داشته باشد بكار رود . البته بايد قبلا اطمينان حاصل شود كه راه روده باز است و گرفته نيست ، كه در اين صورت بايد از حقنه ( تنقيه ) استفاده كرد و پس از حصول يقين مسهل را تجويز نمود و براي رسيدن باين يقين بايد به بيمار هسته تمر هندي يا چيزي مانند آن بخورانند كه اگر براحتي دفع شد معلوم ميشود راه روده باز است ، و الا نخست بايد به باز كردن راه روده پرداخت اما درباره كبد بايد پزشك توجه كند ، اگر بيماري مربوط بسطح كبد باشد راه نزديكتر براي بيرون راندن طرطيرها ، پيشاب است و بايد داروهاي ادرارآور بكار رود تا طرطيرهاي روغني و نمكي خارج شوند و پيش از داروي ادرارآور بايد از رقيقكنندهها و بازكنندهها و لطيفكنندهها بكار ببرد . اگر بيماري در قسمت گود و فرورفته جگر باشد ميتواند مسهل متوسطي را ببيمار بخوراند اما باين شرط كه در ماساريقا پس از خوردن رقيقكنندهها گرفتگي نباشد اگر در ماساريقا و يا رودهها گرفتگي باشد ، بايد قبلا مسهل خورانده شود بهر صورت در بيماريهاي كبد استعمال مسهل متوسط مطلقا جايز است .
اما طرطيرهائي كه در رگها و اعماق بدن است درمانش خوردن مسهلات قوي است ، و چارهاي جز بكار بردن چنين مسهلهائي نيست ، بشرط آنكه از باز بودن رگها و ماساريقا و رودهها مطمئن بوده و پيش از آن از مواد منضج و رقيقكننده ، بمدت چند روز استفاده كرده باشند تا براي استعمال مسهل از استعداد مزاج اطمينان حاصل شده باشد . بطور كلي بكار بردن مسهلات قوي پيش از استعمال منضج و بازكنندهها روا نيست و بويژه كساني كه كبد آنها متورم است و يا قرحه و دملي داشته باشد ، نبايد مسهل قوي بخورند آنان كه فصد كردهاند ( فصد يا باز كردن رگ براي بيرون كردن خون زيادي ، [ص 14] يكي از درمانهاي رايج قديمي است كه در محل خود بتفصيل ذكر شده . مترجم ) تا چند روز پس از آن نبايد مسهل بخورند همچنين كساني كه غذاهاي سنگين و خشك خوردهاند يا مبتلا به يبوست مزاج ميباشند ، قبل از رفع موانع ، و حصول شرايطي كه خواهد آمد بايد از خوردن مسهل پرهيز كنند . اما براي بيرون راندن طرطيرهائي كه در اعضاء جمع شده است ، بايد از عرقآورها استفاده شود و اين از درمانهاي بُنياني است گاه گفته شده كه يك سوم بيماريها از اين راه درمانپذيرند . تعريق مثل ادرار راهي طبيعي است ، بر خلاف مسهل كه غير طبيعي است ، تعريق بهتر از مسهل است ، بهر حال تعريق ، مناسب با امراض بلغمي ، مسهل مناسب امراض سوداوي و صفراوي و ادرار موافق با هر سه نوع است ، اما فصد خاص بخون است ، ولي خون خالص و پاكي كه از اين راه بيرون ميرود بيش از طرطير آن است و بنا بر اين بايد حتي الامكان و تا نياز خاصي نباشد از اين كار پرهيز كرد .
اما طرطير مغزي راه نزديكش بيني و دهان است و درمانش بكاربردن داروهاي ويژه از قبيل گردها ، قطرههاي مخصوص بيني ، عطسهآورها و بوكردنيها ، غرغرهها و بازكنندههاي مخصوص گرفتگيهاي مغزيست ، اگر مقدار خون زياد باشد ، نزديكترين راهها فصد و حجامت است و در وقت خودش بايد از همين راه استفاده كنند اما اگر طرطير در عضو خاصي جمع شده باشد و در همه بدن پراكنده نباشد ، باستعمال مسهلات نيازي نيست زيرا مسهلها از همه بدن مواد را جذب ميكنند . پس درمان خاص به اين هنگام استعمال ضمادها و تنشويهها و رفاده با پارچههاي گرم و مرطوب است تا اينكه طرطير اين عضو خاص را حل كند ، و در عين حال به اندام [ص 15] ديگري زيان نرساند ، شاهد بر اين مطلب اخباري است كه در اين باره روايت شده ، مثلا حضرت ابيعبدالله عليه السلام ميفرمايند الدواء اربعة : السعوط و الحجامة و النورة و الحقنة ( يعني دارو چهار گونه است سعوط « داروئي كه به بيني كشيده ميشود » و حجامت و نوره و حقنه « داروئي كه از راه مقعد و باصطلاح امروز بصورت تنقيه وارد بدن ميشود » ) . قبلا گفتيم كه سعوط براي دماغ ( مغز ) ، حجامت براي خون ، و نوره از جهت ضمادات است چه مو را ميزدايد ، مسامات را باز ميكند و طرطير اندامها از آن راه خارج ميشود . حقنه گرفتگيهاي روده را ميگشايد و اخلاط درون آن را بيرون ميراند . از پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت شده كه : الداء ثلثة و الدواء ثلثة فأما الداء الدم و المرة و البلغم فدواء الدم الحجامة و دواء البلغم الحمام و دواء المرة المشي ( درد سه جور است و دوا هم سه گونه است اما دردها از خون ، صفرا و بلغم است و دواي خون حجامت ، داروي بلغم حمام و دواي صفرا مسهل است ) . قبلا گفتيم كه غلبه خون را جز فصد و حجامت چيزي درمان نميكند اما درمان بلغم با حمام است ( البته خواننده توجه ميفرمايد كه حمامهاي قديمي داراي هواي گرم بودند و از اين حيث با حمامهاي داخل منازل تفاوت داشته و بيشباهت به سوناي امروزي نبودهاند . مترجم ) زيرا مسامات در حمام باز ميشود و طرطيرهاي آبگونه از آن راه بيرون ميرود و حمام مثل دستگاه حجامت آنها را به بيرون ميمكد و مراد از حمام يك تعريق حقيقي است . بهر حال همان طور كه بين مردم هم مشهور است ، حمام يكي از وسايل درمان ميباشد و آن طور كه از خبر پيدا است تعريق براي خود درماني مستقل در همه امراض بلغمي است . ليكن مسهلات در سودا و صفرا هر دو براي درمان [ص 16] بكار ميروند زيرا اين دو خلط با تعريق خارج نميشوند و بلكه طبيعت را به عقب برميگردانند و منظور از مشيّ مسهل است . از حضرت ابيعبدالله عليه السلام روايت شده كه : الدواء اربعة : الحجامة و السعوط و الحقنة و القي ( دوا بر چهار قسم است حجامت ، سعوط ، حقنه و قي ) . و در روايتي حجامت ، ضماد ، قي و حقنه گفته شده است اما حجامت همان طور كه گفتيم مخصوص خون ، سعوط مخصوص مغز ، حقنه براي رودهها ، ضمادها مخصوص اندامها و قي نيز مخصوص به بيماريهاي معده است . و در روايتي از حضرت ابيجعفر عليه السلام نقل شده كه : من تقيأ قبل ان يتقيأ كان افضل من سبعين دواء و يخرج القي بهذا السبيل كل داء و علة ( كسي كه باختيار خود قي كند قبل از آنكه طبيعت او را وادار بقي نمايد ، از هفتاد دواء براي او بهتر است ، زيرا كه از راه قي ، هر دردي رفع ميشود ) از اين خبر برتري استعمال قيآورها در امراض معدي آشكار ميگردد بخصوص آنكه معده خانه هر درد است . از حضرت ابوالحسن عليه السلام روايت شده كه : ماتداوي الناس بشيء خير من مصة دم او مزعة عسل ( براي مردم درماني بهتر از مكيده شدن مقداري از خون آنها و يا آشاميدن يك جرعه عسل نيست ) . ولي بايد توجه داشت كه در اين گونه اخبار مراد برتري داشتن اين نوع درمانهاست نه نفي ما سواي آن همان طور كه گفته ميشود امروز عالم ، فلان كس و يا صنعتگر ، فلان شخص است و مراد از آن بهترين علما و بهترين صنعتگران است و غير آنها به نسبت ايشان اهميتي ندارد . پس در هر خبري بدليلي چيزي را مرجح دانستهاند و دليلش روايتي است از حضرت ابيعبدالله عليه السلام كه : خير ما تداويتم به الحجامة و السعوط و الحمام و الحقنة ( بهترين درمانهاي شما ، حجامت ، سعوط ، حمام و حقنه است ) . از حضرت [ص 17] ابيجعفر عليه السلام نقل شده كه فرمود : طب العرب في سبع : شرطة الحجامة و الحقنة و الحمام و السعوط و القي و شربة عسل و آخر الدواء الكي ( پزشكي در عرب از هفت چير سود ميبرد ، كه عبارتند از حجامت ، حقنه ، حمام ، سعوط ، قي ، آشاميدن عسل و آخرين دواء داغ كردن است ) . و گاه نوره را هم بآن افزودهاند و اخبار ديگري نيز روايت شده است . اما داغ كردن در حكم مسهل براي يك اندام خاص است ، و منظور داغ كردن با آتش است تا سوختگي در پوست ، خشكي ايجاد كند و در نتيجه خود طبيعت آنجا را با جذب آب مرطوب نمايد ، و آبي كه در اين هنگام از آنجا بيرون ميآيد اخلاط آن عضو هستند ، و يا براي آن عضوي را داغ ميكنند كه مواد بسوي اندام ضعيفي كشيده و خارج شود ، و اين عينا همان كاري است كه مسهل ميكند و بهر حال ما همان راههائي را برگزيدهايم كه از آلمحمد عليهم السلام روايت شده ، مگر اينكه ايشان مطالب را بطور خلاصه و فقط اصول را فرمودهاند و فرمودهاند بر ما است كه اصول را القاء كنيم و بر شما است كه فروع آن را دريابيد ما اينك مسائل مختلف را از اين اصول بيرون ميآوريم و هر خبري را در جاي خودش مورد استفاده قرار ميدهيم ، و در اين كتاب اصولي را ذكر كردهايم كه محتاج بتفصيل است .
بيماريها يا خلقتي هستند يا تازه در كسي بروز ميكنند . منظور از بيماريهاي خلقتي آنها هستند كه از اول تولد انسان با او بودهاند كه از جهت اوضاع فلكيه يا وضع پدر و مادر يا بياعتدالي نطفه يا از وجود نابهنجاريهاي خوني كه بآن ميرسد و يا مزاج مادر و وضع رحم او است . اما آنها كه تازه بوجود آمدهاند يا از جهت طرطيرهاي موجود در بدن مولود و يا از جهات ارثي است كه از [ص 18] طرف پدر و مادر باو رسيده است كه اين اقسام درمانناپذير است يا سخت درمان ميشود مگر آنكه معجزهاي رخ بدهد و يا بيماريهائي است كه بعلل خارجي و تبها و بعضي نابسامانيهاي داخلي بدن پيدا شده است ، اين گروه بر سه گونهاند كه بخصوص اگر بر طبيعت چيره نشده باشند درمانپذيرند . گروه نخست بيماريهائي است كه از راه هوا ، يا خوردن ، آشاميدن ، خواب ، بيداري ، حركت ، سكون ، استفراغ ، گرفتگيها و امثال آن پيدا ميشوند و دو ديگر بيماريهائي است كه از حوادثي از قبيل زمين خوردنها ، ضربهها ، زخمها و غيره بوجود ميآيند و سه ديگر امراضي است كه از جمع شدن طرطيرها به انسان روي ميآورد كه بيشتر آن همان طور كه در روايت هم آمده از معده است و پيغمبر (ص) فرمودهاند كه : المعدة بيت كل داء و الحمية رأس كل دواء ( معده خانه هر بيماري و پرهيز سرِ داروها است ) پس بخودت آنچه را كه بآن عادت داري بده ، بديهي است كه براي جلب توجه باين قسم تأكيد فرمودهاند و بهر حال سزاوار اين است كه پزشك نخست به تنقيه و سپس بپاك كردن معده بپردازد ، و بعد كبد و پس از آن ساير اندامها را پاك و سپس خارج بدن را براي درمان آماده كند چه بدن مثل كاريز است كه تا پائين آن باز و تميز نباشد بالاي آن را نميتوان پاك كرد و اگر اول به بالاها بپردازند و آب را جاري كنند ممكن است قنات بكلي ويران شود . اگر پزشكي اين مقدمات را رعايت نكند مثل اين است كه بر كُشتن مردم جرأت دارد ، مگر آنكه درمان بوسيله ضماد و امثال آن ممكن باشد كه در اين صورت اشكالي ندارد كه قبل از تنقيه از ضماد استفاده كنند .
براي كسي كه ميخواهد بدرمان يك بيمار بپردازد بايد نخست نوع اعلاي يك [ص 19] بيماري را تعيين نمايد ، كه براي اين كار بايد اول علائم عام را جستجو كند و سپس بايد باقسام فرعي بيماري اقدام كند و نوع آن را از علامات نوعي و خاص ، تشخيص دهد ، مثلا اگر در كسي تب يك در ميان خالصي ببيند ( يكي از انواع مالاريا كه نوبه آن يك روز در ميان است . مترجم ) اگر علائم حرارت وجود داشته باشد ميفهمد كه آن مرض از گرمي مزاج است و ميداند كه درمان آن با داروهاي سرد است . سپس بايد تشخيص دهد كه آيا آثار عفوني ديده ميشود يا نه كه اگر چنين آثاري باشد ، بايد بدرمان حرارتي كه باعث عفونت است بپردازد ، و ماده اصلي آن را كه فاسد است دفع كند . يا بايد ببيند كه آيا در اثر غلبه صفراء است و در اين صورت آيا در اعماق بدن ( در رگها ) است كه در اين هنگام بايد مسهلي قوي به بيمار بخوراند و برايش داروي سرد قوي تجويز كند و با حدس صائبي بايد با توجه بخصوصيات بيماري و بيمار مقدار و كيفيت دارو را با استفاده از تجارب و با دقت كافي تعيين كند بهر حال مشكل بزرگ ، تشخيص مرض و سپس تعيين داروي ويژه آن بيماري است . اما علامات كلي را يك پزشك فهميده ميداند و بعضي مداواي عمومي هم هست كه براي بيشتر بيماريهاي همنوع سودمند است و پزشك بايد باين درمانها بپردازد همان طور كه خواهد آمد .
سپس بايد تعيين كند كه مرض از اسباب داخلي است يا خارجي و بعد بايد به نيروي بيمار توجه كند و بيمار نيرومند را با دواي قوي و مريض ناتوان را با داروي ضعيفتر درمان كند و ضمنا به تقويت او برسد و در همان حال بايد از وضع بيمار در حال عادي و قبل از بيماري پرسش كند تا بداند كه شدت بيماري تا چه اندازه است ، مثلا بيماري سرد ، در كسي كه داراي مزاج گرم است بايد با داروي گرم قوي درمان شود و ما سواي اين حالت را بر آن [ص 20] قياس كن . بعد بايد توجه داشت كه بيمار مرد است يا زن ، چه بيماري سرد در جنس مرد ، از سردي بيشتري سرچشمه گرفته . همچنين سن بيمار بايد بر پزشك معلوم باشد و مثلا بيماري سرد در جوانها ناشي از سردي زيادتري است بعد بايد ديد كه عادت بيمار در مورد غذاها ، داروها و موادي كه در اثر اعتياد بكار ميبرد ( مثل اعتياد باَفيون ) چيست تا بداند كه مثلا بر معتادين ، برودت و يبوست كارگر است و بيماري گرم از او دورتر ميباشد مگر اينكه سببي قوي پيدا كرده باشد . همچنين بايد دانست كه از ترك عادت ، بيماريهاي زيادي پيدا ميشود كه در اين حالت بايد بيمار را بعادت سابق برگردانند و بهر گروه بايد همان غذاهاي معمول خودشان را تجويز نمايند . بعض بيماران ممكن است معتاد بيك بيماري باشند و بنا بر اين اگر بيماري با تب كم هذيان ميگويد نبايد تا هذيان گفت تشخيص سرسام در او داد .
همچنين بعض بيماران حتي در بيماريهاي سبك ، عكس العملهاي شديدي از خود نشان ميدهند پس اغلب ممكن است كه بيماري آنها سخت نباشد .
شغل مريض نيز بايد دانسته شود ، چه اغلب هر يك از گروهها ، داراي مزاج و بيماريهاي خاص بخود هستند . ويژگيهاي خانه و محل زندگي بيماران نيز بايد معلوم باشد ، چه هر جائي مزاجي مخصوص بخود دارد . فصول مختلف سال نيز در وضع بيماريها مؤثر است ، و در هر فصلي خلطي بر بدن اشخاص چيره ميشود . كيفيت درمان نيز بايد دانسته شود ، مثلا درمان با داروي سرد مناسب با تابستان و دواي گرم مناسب با زمستان است يا مثلا در تابستان استعمال قيآور و مسهل روا نيست و همچنين در وقت شيوع وبا و يا بيماريهاي ديگر بايد مقتضيات آنها در نظر پزشك باشد . حالات بيمار نيز از ابتداء تا انتهاء و شدت يا ضعف بيماري بايد مورد توجه باشد تا غذا [ص 21] و داروي مناسب هر زمان باو داده شود و غذا در اول غليظتر و در ميان بيماري لطيفتر و در آخر بيماري باز كمي غليظ بايد داده شود و همچنين دارو بايد بتدريج زياد شود و در اواخر بايد ضعف بيمار درمان گردد .
سپس بايد بوضع مرض توجه شود اگر بيماري حاد ( AIGUE ) باشد و از سه چهار روز بيشتر طول نكشد بايد غذا كاملا رقيق باشد و آب ، جلاب ، سركنگبين و امثال آن باو بدهند . اگر بيماري سبكتر بوده و تا هفت روز طول بكشد ماء الشعير و شربت بنفشه و امثال آن بايد به بيمار داد و اگر تا نه الي چهارده روز طول بكشد بايد به شورباها ، عدس پوستگرفته ، كدو ، اسفناج و امثال آن اكتفا كرد . اگر بيماري مزمن ( CRONIQUE ) باشد براي تقويت بيمار بايد غذاي كمي غليظ داده شود ، بعلاوه بايد بمقارنات بيماري و آثار جانبي آن پرداخت . اگر يك بيماري بهبود يابد ، از بيماري ديگري كه همراه آن بوده نبايد غافل ماند و در اين حالت بايد در حد مشتركي بدرمان بپردازند و اگر ممكن نباشد بيماري مهمتر را مقدم بدارند . در همان حال بايد به بيماريهائي كه مريض سابقا بآن مبتلا بوده است نيز توجه نمايند مثلا بكسي كه سابقا بكوفت ( سفليس ) مبتلا بوده نبايد داروي سرد شديد خورانده شود اگر چه مرض بعدي بيماري گرم باشد . از علامات بد نبايد ترسيد چه اغلب بيمار بهبود مييابد . همچنين پزشك بايد متوجه همانندي بيماريها باشد مثلا سكته و غش و يا سكته و مرگ و يا بيماريهاي خيالي بينائي ( در شروع بيماري آب مرواريد بيمار چيزهائي مانند مگس و يا مانند آن را در جلوي خود ميبيند و اين حالت را بيماري خيالي بينائي ميناميدهاند . مترجم ) با نابهنجاريهاي بينائي كه در اثر آب يا بخار موجود در چشم پيدا ميشود نبايد بجاي يكديگر گرفته شوند . پس از اين تحقيقات پزشك بايد به ياري [ص 22] خداوند بمعالجه بيمار بپردازد و اگر مرضي را از هر جهت تشخيص داد بدرمان آن برسد و اگر يك بيماري را بطور نوعي و كلي تشخيص دهد بايد از معالجات نوعي استفاده نمايد و اگر نوع بيماري را هم تشخيص ندهد بهتر آن است كه بيمار را بخداي خودش واگذار كند .
رواياتي از گفتار حكماي بزرگ
از جالينوس روايت شده « همين كه عفونتي در اندرون آدمي پيدا شد لازمست بهر نحو كه بهتر باشد بصورت قي يا تعريق و يا از راه پيشاب بيرون رانده شود و اگر از اين راهها نشود بوسيله تبريد ( خوراندن غذا و داروي سرد و يا هوا و آب سرد ) عمل كنند » و گفته است : « در تب هر چه ممكن باشد بايد تبريد بعمل آيد و نزديكترين راه را بجائي كه ماده بيماري در آنست و آسانترين راه را براي طبيعت بايد برگزيد » اين گفته آنچه را كه ما در فصول گذشته گفتيم تأييد ميكند . عدهاي گفتهاند كه براي درمان تبها اگر عفونت و يا ماده بدخيم و يا ورمي نباشد غذاي مرطوبي ( سرد ) كه زود بتواند ببدن راه يابد مثل شوربا يا آش جو سودمند است .
و از وصيت بهاءالدوله رازي صاحب كتاب خلاصةالتجارب نقل شده « واجب بر طبيب آن است كه نخست ديندار باشد و در تشخيص بيماري بكوشد و سپس بدرمان بيمار بپردازد . از ادله بيماري نبض ، پيشاب و رنگ چهره است و بعد بيماري و عوارض را از هم تميز دهد زيرا مرض اصل و عوارض فرع آن است و نخست بدرمان مرضي كه ريشه اصلي است توجه كند و سپس به مداواي عوارضي كه از بيماري پيدا شده ، برسد مگر آنكه عوارض خود قوي باشند و بايد از رفع سبب آغاز كند و سن مريض ، فصل ، شهر و نيروي بيماري را در نظر [ص 23] بگيرد . بعد بايد از عادات مريض و حالات ظاهري و باطني او جويا شود ، و بايد بيمار را به بهبودي اميدوار كند و او را نترساند و پرستاران را نيز بايد باين مسائل توجه دهد . و نيز بايد هوش خود را براي تشخيص سود و زيان دارو بكار گيرد و اگر چيزي زيانبار بود داروي ديگر تجويز كند و همچنين علت كوچك را كم نشمارد چه بسا كه همين علل كوچك به مرضي بزرگ بيانجامد و اگر بيمار نيرومند باشد از بيماري سنگين ترسان نبايد باشد و ضعيف را با قوي و بر عكس نبايد درمان كند ، و تا بتواند داروهائي براي بيرون بدن بكار ببرد از داروهاي دروني بپرهيزد ، تا ممكن باشد با غذا معالجه ، و يا از تدبيرهاي ديگري استفاده كند ، دارو به بيمار ندهد ، تا درمان با داروي مفرد آسان باشد از داروي مركب استفاده نكند ، بيشتر تا ممكن باشد از داروهاي ضعيفتر استفاده كند ، و تا داروي كم مؤثر باشد از داروي زياد بگريزد ، و تا بشود خاصيت دارو را مورد توجه قرار بدهد و نه كيفيات آن را تا غير دارو و دعا مؤثر باشد به دارو دست نيازد ، بيمار را بزور وادار بكاري نكند . در غير روزهاي بحراني مريض را از بيماري خودش بچيزهاي ديگر مشغول نمايد ، بيمار را در ايام بحراني رها نكند ، بچهها را به يكباره از غذا نبايد بازبدارد ، باشخاص ضعيف نبايد غذاي قوي بخوراند ، در گرما و سرماي سخت و روزهاي بحراني بدرمان قوي نبايد بپردازد ، به كساني كه خيلي لاغرند مسهل ندهد مگر آنكه آن مسهل سبب اصلاح مزاج و تقويت بدن آنان باشد ، با توجه بآزمايشها و چيزهائي كه خودش بچشم ديده بيمار را درمان كند و بيماري مزمن را به دفعات و گاهبگاه درمان كند تا بيمار به دارو عادت نكند ، گهگاه دوا را تغيير دهد ، همچنين بدرمان بيماري ارثي نپردازد تنها كوشش كند كه نيروي بيمار را نگاهداري نمايد ، اگر از شدت درد [ص 24] ترسيد مخدر بكار ببرد . نبايد مريض را بيكباره از غذاي كم به غذاي زياد دستور دهد و يا بالعكس و نه چيزي را كه عادي اوست به غير معتاد تبديل كند و بر عكس و حتي الامكان بعادات بيمار بايد توجه داشته باشد ، مريض را بخوردن دارو و يا خوراكي كه از آن بيزار است نبايد وادار كند ، بحالات مختلف بيماري در وقتي كه شدت دارد و رو به بهبودي است و يا اينكه سبب بيماري از بين رفته و يا از نيروي آن كاسته شده است بايد توجه كند اگر چند بيماري با هم باشد اول بايد بيماري زيانبارتر را درمان كند و ساير بيماريها را هم از نظر دور ندارد » تمام شد خلاصه اين گفتار حكيمانه كه از گوينده عالمي است .
و از بقراط روايت شده : « جسد با پنج نوع معالجه درمان ميشود : آنچه در سر است با غرغره ، آنچه در معده است با قي ، آنچه در بدن است با اسهال ، آنچه در زير پوست است با خوي ( عرق ) و آنچه در عمق بدن است با خونگيري درمان ميگردد » چه خوب گفته است و اينها نيز مطالب قبلي ما را تأييد ميكند .
و از ظاهر سنجري است « براي پزشك سزاوار آن است كه نخست تا ميتواند با غذا بيمار را درمان كند نه با دارو اشخاص دانا ميدانند كه اغذيه با طبايع مختلف فراوان است دو ديگر آنكه تا ميتوان بايد داروي مفرد تجويز كرد ، دواي مركب نبايد داد و داناي بداروها ميداند چه بايد بكند از دواهاي ناشناس و مجهول تا ميتواند پرهيز كند مگر آنكه با آزمايش و قياس بتواند بمفيد بودن داروئي پي ببرد . دشوارترين درمانها در وقتي است كه مرضي با مزاج ضدش همراه باشد مثل تب محرقه ( تيفوس ) در پيرها و فلج در جوانان اگر چه كمتر ممكن است چنين وضعي پيش بيايد » .
از بقراط روايت شده « بيماريهائي كه ناشي از امتلاء است ، علاج آنها [ص 25] استفراغ ميباشد و اگر مرضي از استفراغ پيدا شود علاجش امتلاء ميباشد و شفاي بيماريها در ضد آنها است » .
باز سنجري ميگويد : « بيماريهائي كه طبيعت با آنها بر سر جنگ است به سه گونهاند : اگر توان طبيعت از نيروي بيماري بيشتر باشد پيش از آنكه پزشك بيايد بر آن پيروز ميشود و يا اينكه اين دو در نيرو برابر هستند كه بيمار بياري پزشك نيازمند است و حاجت بپزشكي در چنان وقتي بسيار ميباشد . پزشكي ، علمي غني است و كمتر ميشود كه بيمار بميرد .
اما اگر بيماري بر طبيعت چيره شود كمك پزشك بسيار لازم است و مرگ هم اغلب در چنين هنگامي پيش ميآيد و پزشك كمتر ميتواند كاري انجام دهد و اگر هم بتواند از درمان كسي كه مرگ او نزديك است و نشانيهاي آن را ميبيند خودداري ميكند » .
نورالدين گفته است : « اگر پيرمرد يا كسي كه مزاجش سرد است و يا معتاد به مواد مخدره مثل ترياك است فصد كند و خون سياهرنگ غليظي خارج شود نبايد بگذارند كه خون زياد بيرون بيايد چه علت اين حالت بستن و سنگيني خون است و اين حالت قابل تغيير نيست و خون زيادي هم بيش از آنكه لازم است از آنها بيرون ميرود » .
انسان مركب از اسطقسات است ( اسطقسات - اصطلاح فلسفي يوناني و بمعني عناصر است . ف م ) و در باقي ماندنش نيازمند به متممات ميباشد . بنا بر اين با دگرگونه شدن اسطقسات و يا متممات انسان نيز ديگرگون ميشود اما اسطقسات يعني عناصر بحسب تغيير اوضاع افلاك و قرانات آن دگرگون ميشود اعم از آنكه در يك زمان باشد و يا در دورانهاي مختلف ، اين مسئله قابل ديدن و حسن كردن است و دراز كردن مطلب لازم نيست .
بهر حال اختلاف هيأتها ، اخلاق ، عمرها و فهم مردم در دورههاي [ص 26] مختلف از همين روي است و غايت و نهايتي براي آن نيست هر چند كه افراد آدمي از يك نوعند اما هر كس داراي ويژگيهاي خودش است كه بسته بوقت ، مكان ، كم ، كيف ، جهت ، رتبه و وضع و غير اينها است و هيچكس بهمه اوضاع و احوال و آن ويژگيها آگاهي ندارد . بنا بر اين نميتوان بآنچه كه نويسندگان كتب پزشكي نوشتهاند و گفتهاند اعم از درمانها و يا داروهاي مختلف و اثر آنها در ابدان تكيه و بدانها عمل كرد مگر آنكه كسي شخصا آزمايش كند چه بدن اشخاص در دورهها ، زمانها و جاهاي مختلف متفاوت ميباشد و از همين روي است كه ميبينيم استادي كه دربارهاش گمان بد نميبريم با تأكيد تمام داروئي را در يك بيماري سفارش ميكند اما در حال حاضر چنين تأثيري از آن دارو نميبينيم ، آدم نادان چنين ميپندارد كه او راست نگفته يا سهلانگاري كرده است اما اين درست نيست چه با تغيير زمان و با دگرگوني بدنها و اختلاف يافتن شهرها و روستاها بدنها تغيير يافته است . پس روشن است كه بكتب اعتماد قطعي نميتوان داشت . اما بديهي است كه كليات و حقايق مسائل فوق تغيير نميكند .
ولي از جهت عملي ، واجب اين است كه در هر شهر و در هر اقليم و در هر زماني بآزمايش بپردازند . بهر حال خداوند زمين را از لطف و عنايت به بندگان خالي نميگذارد و در هر جائي كساني يافت ميشوند كه بدرمان بيماران بپردازند تا اجل خدائي براي آنها برسد بهر صورت فريفته نويسندگاني كه كارشان نقل قول از اين و آن است مشو و تنها بآنها كه در زمان و در شهر تو بآزمايش پرداختهاند يا بآنچه كه خودت شخصا آزمودهاي اعتماد كن من در اين سفارشم خيرخواه توأم ، چه بسا چيزي كه براي كسي سودمند است براي ديگري زيانبار باشد پس پزشك خودت باش و چيزهائي را كه [ص 27] سودمند است بكار ببر و از استعمال چيزهاي مضر بپرهيز . اما كسي كه آزمايش هم بكند و نتواند سودمند را از زيانآور ، در شخص خودش باز بشناسد نميتواند معتبر باشد و كسي كه اين شناسائي را داشته باشد اما آن را بكار نبندد به الاغ ميماند كه آن هم چنين است . بهوش باش و آنچه را كه از آزمونها ميبيني و ميشنوي نگهدار و آن را بكار بند و بارها بيازماي و آنگاه آن را بنويس اما معني يك آزمايش كامل اين نيست كه تنها در يك مورد اثري را ببيني بلكه بايد در موارد زيادي آزمايش كني تا بتواني بر درستي نتيجه آن حكم كني بديگران چه زنده باشند و چه مرده اعتماد مكن ، زيرا تو شرايط آزمايش آنها را نميداني و از اينكه كي و كجا و درباره چه كسي انجام شده خبر نداري مگر آنكه همزمان با تو و باهوش و راستگو باشد كه در اين صورت اعتماد بچنين كسي سودمند است .
بيشتر چيزهائي كه پزشكان براي حفظ تندرستي در كتابهاي خود نوشتهاند نادرست است زيرا خداوند انسان را براي عبادت خلق كرده و او را با پيشهها و صنعتها و بازرگانيها و كشاورزيها ميآزمايد و آشكار است كه حكيم اگر چيزي را براي چيزي بسازد آن چيز از او در حال تندرستي و اعتدال ساخته است . و بخصوص ميدانيم كه خداوند براي بندگانش در دين تنگ نميگيرد و راه را بر آنان آسان گذارده است .
دستورهاي بهداشتي پزشكان آدمي را از هر كار نيكو باز ميدارد و او را به بندگي شكمش درميآورد و خدا چنين چيزي از او نخواسته بلكه صلاح دين و دنياي او را ميخواهد . در همين حال ميبينيم كه بسياري از آنان كه خبر از بهداشت ندارند نيرومندتر و تندرستتر هستند و آنها كه بدستورهاي [ص 28] بهداشتي عمل ميكنند بيشتر دچار بيماري و ناتواني ميباشند . بنا بر اين ميتوان گفت كه دستوردهندگان در كار خود اشتباه ميكنند و اين هم خود با آزمايشها معلوم ميشود و دليلها و قياسها با آن برابري نميتواند بكند . بنا بر اين پارهاي از دستورهاي بهداشتي را كه براي مؤمنين سودمند باشد در اينجا ميآوريم تا بخواست خدا بآنچه كه از آنان خواسته شده برسند .
بدان كه خداوند آدمي را بر پايهاي آفريده است كه موافق حكمت و خواست ( مشيت ) اوست بنا بر اين براي او طبيعتي آفريده و آن را سنت در خلقت قرار داده كه ابزاري براي بكار آوردن خواست و اراده اوست و هر چه را كه خوبي و قوام و نشو و نماي او در آن است انجام ميدهد و آن طبيعت را چنان آفريده كه بهر چيز كه براي آدمي سودمند است گرايش دارد و از آنچه كه براي او زيان دارد و او را ديگرگون ميسازد ميپرهيزد . پس اگر طبيعت از آنچه كه خدايش او را براي آن آفريده است ديگرگون نشود چيزي جز خوبي و خير دنيا و آخرت و آنچه كه رضاي خداوند در آن است و آنچه كه بناي او بر آن است نميخواهد . اما همين كه باعراض آلوده شد عوارض ديگري نيز پيدا ميشود و آن را از آن گونه كه آفريده شده تغيير ميدهد و اين فرموده خداوند است لآمرنهم فليغيرن خلق الله . در اين هنگام است كه شهوات و خواستههاي نابجا و مخالف با خير و صلاح و قوام آدمي در او پيدا ميشود كما اينكه در نوعي بيماري ، بيمار بخوردن خاك گرايش پيدا ميكند و اين سبب بيماري و مرگ اوست در حالي كه خداوند براي آدمي ميلي كه نيستي او در آن است نيافريده و الا اين نقصي در حكمت حكيم بود اما اين اعراض هستند كه سبب پيدايش بيماريهاي آدمي و شهوات باطله ميشوند و بيماريها خواهشهاي بيجائي در او برميانگيزند و از همين روي نياز بفرستادن پيامبران و [ص 29] فرو فرستادن كتابهاي آسماني و آگاهي و آموزش آدميان پيدا ميشود تا بسرشت راستيني كه رستگاري ، دوام ، پايندگي ، بهداشت ، تندرستي و آسايش هميشگي او در آن است برگردد و كسي كه از راههاي مستقيم برود در دنيا و آخرت رستگار ميگردد و خداوند سبحانه ميفرمايد : الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا . . . و ميفرمايد و استقيموا اليه .
بنا بر اين پيغمبران خدا براي آن آمدند كه مردم را از لغزشها بازبدارند اما اطبائي كه از راه راست حقيقي بيخبرند انحراف موجودي را تندرستي پنداشته و خواستهاند كه آن را حفظ كنند و بهمين دليل دستورات آنها با انسانيت و بندگي خداوند تفاوت يافته اما بهداشت واقعي آن است كه از پيامبر سلام الله عليه روايت شده ، و راز آن در فرمانبرداري از او و پرهيز از نهي او در كم و بيش است اما از آنجا كه غرض ما در اين كتاب آن است كه چيزهائي را كه مناسب با پزشكي ظاهري و طب ظاهر بدنها است شرح دهيم پارهاي از مسائل را در آن ميآوريم .
بنا بر آنچه كه آزموده شده است بيشتر بيماريها از زيادهرويهائي كه بدن براي ماندنش نيازي بآنها ندارد پيدا ميشود و بيشتر ، تندرستي از خودداري از اين زيادرويها و قناعت بآنچه كه بقاي آدمي بآنست بدست ميآيد اگر چه اين دستور كلي از نظر واژهها كوچك ميباشد اما از نظر ارزش بسيار بزرگ است و كمتر كسي است كه آن را بكار بندد . پس اگر جوياي بقاء هستي ( و ميسر نخواهد شد ) بايد از زيادهروي بپرهيزي و باصول اكتفا كني مگر آنكه بناچاري نياز بآن داشته باشي و در اين هنگام هم بكوش كه به بيش از آنچه كه براي تو بسنده است دست نبري و همين دستور براي تو بس است و آن را نگاه دار و فرمايش حضرت ابوالحسن عليه السلام است : [ص 30] ليس شيء انفع في البدن من امساك اليد الا عما يحتاج اليه ( براي بدن كاري سودمندتر از آن نيست كه از چيزي كه بدن بدان نيازمند نيست خودداري كند ) .