فرموده‌اند در كافي از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه شخصي كه باو همام ميگفتند و مرد عابدي ناسكي مجتهدي بود برخاست نزد حضرت امير عليه السلام در حالي كه حضرت خطبه ميخواندند پس عرض كرد يا اميرالمؤمنين وصف بفرما براي ما صفت مؤمن را بطوري كه گويا او را مشاهده كنيم فرمود اي همام مؤمن زيرك هشيار است ، گشادگي او در رخساره او است و اندوه او در دل او و سينه او از هر چيزي گشادتر است و نفس او از همه چيز ذليل‌تر ، نهي كند از هر فاني [ص 157] و تحريص كند بر هر نيكي ، نه كينه‌ورز است و نه حسود و نه جهنده است و نه فحش‌دهنده نه عيب‌جو و نه غيبت‌كننده ، كراهت دارد از سربلندي و دشمن دارد شنيدن مردم را ، غم او دراز است و همّ او دور ، سكوتش بسيار ، صاحب وقار است و صاحب ياد و صاحب صبر و شاكر ، مغموم است بفكر خود مسرور است بفقر خود ، اخلاقش آسان است و برخوردش نرم ، وفانگاهدار كم‌اذيت است ، دروغگو و پرده‌در نيست ، اگر خنده كند بي‌اندازه نباشد و اگر غضب كند سبكي نكند ، خنده او تبسم است و پرسيدن او بجهت ياد گرفتن و مراجعه او بجهة فهميدن ، علمش بسيار حلمش عظيم رحمتش بسيار ، بخيل نباشد عجول نباشد ملول نشود و خوشحالي زياد ننمايد و حيف در حكم خود ننمايد و جور در علم خود نكند ، نفسش سخت‌تر از سنگ است و سعيش شيرين‌تر از عسل ، حريص و جزع‌كننده نباشد ، عنف ننمايد و خلف وعده ننمايد ، تكلف نكند و تعمق ننمايد ، منازعه او جميل است ، مراجعه او كريم است ، اگر غضب كند عدل است ، اگر طلب كند برفق طلب نمايد ، نسنجيده كاري نكند و پردهٔ ندرد و بزرگي بخود نبندد ، دوستيش خالص است ، عهدش محكم است بعقدي كه بسته وفا كند ، باشفقت باشد صله بسيار كند ، حلم بكار دارد ، گمنام باشد ، فضول او كم باشد ، از خدا راضي باشد و با هواي خود مخالف باشد ، درشتي بر زيردست نكند و در آنچه بكار نيايد فرو نرود ، ياور دين باشد و حامي مؤمنين و پناه مسلمين ، مدح بگوشش فرو نرود و طمع در قلبش اثر نكند و بازي حكمت او را برنگرداند [ص 158] و جاهل مطلع بر علمش نشود ، گوينده و عمل‌كننده است و عالم و باحزم است ، فحاش و غضبناك نيست ، صله كند بدون عنف ، ببخشد بدون اسراف ، تكبركننده و گول‌زننده نباشد ، پي‌جوئي مردم نكند و كسي را نترساند ، با مردم بمدارا سلوك كند ، باصلاح در زمين راه رود و معين ضعيف باشد ، فريادرس غم‌زده باشد ، پردهٔ را ندراند و سرّي را فاش ننمايد ، بلايش بسيار شكايتش كم است ، اگر نيكي ببيند ذكر كند و اگر بدي ببيند بپوشاند ، عيب‌پوش و حفظكننده مردم است در پشت سر ، اگر كسي خطائي كند عفو نمايد و لغزش را بيامرزد ، مطلع بر نصيحتي نشود و بعد ترك كند و جانب جوري را نميگذارد مگر آنكه اصلاح كند آنرا ، امين و سنگين و متقي و نقي و زكي و رضي باشد ، عذر را بپذيرد و بخوبي ياد كند و گمان خود را بمردم نيك نمايد و نفس خود را بعيب تهمت زند ، دوست دارد در راه خدا بدانش و علم و ببرد در راه خدا بمحكمي و عزم ، خوشحالي او را از جا در نكند و خفيف ننمايد ، متذكركننده عالم است و معلم جاهل ، داهيه او را كسي منتظر نباشد و غايله او را كسي نترسد ، هر سعي را خالص‌تر از سعي خود داند و هر نفسي را صالح‌تر از نفس خود ، دانا بعيب خود است و مشغول بغم خود ، وثوق بغير پروردگار پيدا نكند ، نزديك و وحيد و جريد است ، دوست دارد در راه خدا و جهاد كند در راه او تا متابعت رضاي او نمايد و براي خودش خودش انتقام نكشد و در غضب پروردگار خود سستي نكند ، همنشين اهل فقر است ، آشناي اهل صدق است ، كمك اهل حق است ، ياور غريب و پدر يتيم و شوهر بيوه‌زنان [ص 159] است ، مهربان باهل پريشاني است و اميد هر صفت نيكي در او هست و در هر شدتي اميد باو هست ، خندان و گشاده‌رو باشد نه عبوس‌كننده و نه تجسس‌كننده باشد ، سخط و غيظ فروبرنده و تبسم‌كننده و باريك‌بين و بزرگ‌حذر باشد ، بخل نكند و اگر كسي باو بخل كند صبر كند ، تعقل كرده پس حيا نموده است و قناعت كرده پس غني شده است ، حياي او بر شهوتش برتر است و دوستي او بر حسدش و عفوش بر كينه‌اش ، نگويد بغير درستي و نپوشد مگر ميانه ، راه رفتنش تواضع است ، خاضع است براي پروردگارش بطاعت خود راضي است از او در هر حالتي ، نيتش خالص است ، اعمالش بي غش و مكر است ، نظرش عبرت است و سكوتش فكرت و كلامش حكمت ، با اخوان نصيحت كند و بخشش نمايد و برادري كند ، نصيحت‌كننده است در پنهان و آشگار ، دوري از برادر نكند ، غيبت او را ننمايد ، مكر با او نكند ، محزون بر گذشته نشود و بر آنچه رسيده غمگين نگردد ، اميد آنچه روا نبود ندارد ، سستي نكند در حال سختي و افتخار نكند در حال رخاء ، حلم را با علم ممزوج كند و عقل را با صبر ، او را مي‌بيني كه كسالتش دور است نشاطش دايم ، آرزويش نزديك ، لغزشش كم ، منتظر اجل خود ، قلبش خاشع ، متذكر پروردگار خود ، نفسش قانع ، جهلش منفي ، امرش آسان ، بجهت گناهش محزون ، شهوتش مرده ، غيظش فرورفته ، خلقش صاف ، همسايه‌اش ايمن ، كبرش ضعيف ، قانع بآنچه برايش مقدر شده ، صبرش متين ، امرش محكم ، ذكرش بسيار ، با مردم مخالطه كند تا دانا شود و سكوت كند تا سالم [ص 160] ماند و سؤال كند تا بفهمد و تجارت كند تا غنيمت نمايد و براي نيكي گوش ندهد تا فخر كند و سخن نگويد كه تجبر كند بآن بر غير ، نفسش از او در تعب است و مردم از او در راحت ، نفس خود را بتعب آورده است براي آخرت خود پس مردم را از خود راحت كرده ، اگر باو ظلم كنند صبر كند تا خدا حق او را بگيرد ، دوري او از كسي كه از او دوري كرده دشمني و تنزه است و نزديكي بكسي كه نزديك او شده نرمي و رحمت ، نه دوريش از كبر است و عظمت و نه نزديكي او مكر است و گول زدن بلكه اقتدا كند بكساني كه قبل از او بودند از اهل خير و امام باشد براي نيكان بعد . پس همام صيحه زد و افتاد بيهوش پس حضرت فرمود بخدا كه ميترسيدم چنين شود و فرمود موعظه‌هاي بليغ چنين كند با اهلش ، مردي عرض كرد تو چرا چنين نشدي يا اميرالمؤمنين ، فرمود براي هر كسي اجلي است كه تجاوز نميكند از آن و سببي كه از آن نميگذرد و آرام باش ديگر چنين سخني مگو كه شيطان بر زبانت سخن گفت . تمام شد نقل ترجمه حديث شريف .

و همانطور كه سابقا بتلويح و تصريح عرض كرده‌ام بايد در بدن اين اعمال روح معرفت خدا و رسول و ائمه اطهار و شيعيان ايشان و محبت ايشان و دشمني دشمنان ايشان و استقامت بر آنها و اخلاص در آنها در همه مراتب خود باشد و صاحب علم شريعت و طريقت و حقيقت شده باشد و نميشود كه كسي صاحب آن روح نباشد و همه اين اعمال كه عرض شد و ساير اعمال حسنه هميشه از او سر بزند و خلاف آن از او ديده نشود و اگر خلاف آنها را از او نديديد بدانيد كه راستگو [ص 161] است و اگر منافق و دروغگو بود خداوند او را رسوا ميكرد و همه اطمينان بتقرير و تسديد خداوند عالم است و او است كه احقاق حق و ابطال باطل را ميفرمايد و ان الله لايهدي كيد الخائنين .

حال اگر استادي را باين صفات شناختيد دست از دامن او برنداريد و بدانيد كه خداوند نعمت خود را بر شما تمام كرده است و اگر نيافتيد و برادري از برادران ايماني را ديديد كه بيش از شما متصف باين صفات است بدانيد كه او برادر بزرگ شما است و در غيبت پدر بمنزله پدر شما است و در حديث است الاخ الاكبر بمنزلة الاب رو باو برويد و نور پدر را در پيشاني او ببينيد و با معاشرت و مجاورت و محبت و تأسي باو مستنير شويد و باين اقدام طي طريق بكنيد تا باو برسيد و با هم نزد پدر برويد و برادر بزرگتر مثل ديوار سفيد يا آئينه بي‌رنگي است كه بنور چراغ پدر نوراني شده و اگر چراغ وجود پدر از شما فعلا پنهان است رو بهمين ديوار يا آئينه بكنيد روشن ميشويد و در روشني او اگر پيش رويد باو ميرسيد و ان شاء الله مثل او ميشويد و بدانيد كه پدر شما زنده است و مراقب و شاهد اعمال شما است و شما را دوست ميدارد و اگر چند صباحي شما را بمعلم سپرده براي تربيت شما است و همينكه تربيت شديد و لايق حضور او شديد شما را مي‌پذيرد و خود را بشما ميشناساند و اين وعده خداوند است و خداوند وعده خود را خلف نميفرمايد و فرموده است الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و در حديث فرموده‌اند سبيل الله شيعتنا و راه مجاهده تخلق [ص 162] باخلاق پدر است كه شمه‌اي از آنها عرض شد و تفصيل موكول بكتب مشايخ ما است اعلي الله مقامهم .

و چهارم از دروس اين قريه حلم است و حلم در لغت بمعني صفح يعني عفو از گناه و ستر يعني پوشاندن عيب و تأمل و عجله نكردن و عقل و سنگيني و رزانت عقل آمده است و همين معني اخير شامل همه آن معاني ميشود و همه فرع رزانت عقل است و كمال دروس گذشته باين است كه حلم هم همراه آنها باشد و ذكر و فكر و علم بدون تعقل مثمر ثمري نميشود ، مثلاً اگر انسان هي ذكر بخواند و تعقل مطلب و مقصود خود را نكند بسا آنكه از باب عجله مداومت بر اذكار نكند يا زياده‌روي در عبادت بحدي كه باعث ملالت نفس شود بنمايد يا آنكه پيش از تحصيل يقين به عبادات و انواع اذكار بپردازد اذكار او خاصيت چنداني نخواهد داشت و مورد اعتنا نخواهد بود و امام عليه السلام ميفرمايد مايعبأ من اهل هذا الدين بمن لا عقل له يا اگر سكوت و تأمل و تدبر و آرامش نداشته باشد توفيق بر فكر پيدا نميكند و همچنين اهل علم كه اغلب بواسطه غلبه صفراي مزاج كه بيشتر از ساير اخلاط مناسب تحصيل علم است پي آن رفته‌اند از باب طبيعت تندخو و بدخلق ميشوند اگر آتش صفراي خود را با آب حلم خاموش نكنند باعث تنفر و انزجار متعلمين ميشوند و رفق و مدارا را كه از اصول تعليمات و سياست شرع مبين است از دست ميدهند و بقوه علمي كه پيدا كرده‌اند بمناسبت صفراي مزاج طالب رياست و تغلب بر ديگران و مجادلات بالتي هي اسوء ميشوند [ص 163] ولي اگر علم آنها مقرون با حلم باشد در حد اعتدال ميايستند و علم خود را در راه خداوند و طلب مرضاة او صرف ميكنند و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله نعم وزير الايمان العلم و نعم وزير العلم الحلم و نعم وزير الحلم الرفق و نعم وزير الرفق الصبر و خلاصه آنكه وقتيكه عقل باشد و آن هم عقل رزين از همه بي‌اعتدالي‌ها جلوگيري ميكند و هر يك از امزجه را در جاي خود بكار ميبرد در موقع خود غضب ميكند در موقع خود عفو ميكند در موقع خود سخن ميگويد در موقع خود سكوت ميكند با جهال و ضعفا بمدارا راه ميرود بر برادران مؤمنين ترحم و عطوفت دارد با همه بخوش‌خلقي راه ميرود از جاده انصاف پا بيرون نميگذارد در حوادث و نوائب صبر را از دست نميدهد و در هر امري با تدبر و تأمل نظر ميكند و چون بي‌اعتباري دنيا را مي‌بيند در دنيا و زخارف او زاهد و بي‌رغبت ميشود و بخل از دادن مال خدا در راه خدا نميكند و سخاوتمند ميشود ولي اسراف و تبذير هم نميكند با برادران مساوي مواساة ميكند و برادران بزرگتر را بر خود ايثار ميكند آنچه از علوم و فضايل آل‌محمد عليهم السلام ميداند بر برادران مؤمنين انفاق ميكند بيش از تحمل آنها چيزي نميگويد افشاي اسرار آل‌محمد را براي دشمنان و ضعفاي دوستان نميكند هر جا كه مقتضي باشد تقيه ميكند در غير موقع تقيه تقيه نميكند حسد بر برادران مؤمن خود نمي‌برد با هر يك باندازه قدر و منزلت آنها رفتار ميكند با همه تواضع [ص 164] ميكند فخر و تكبر نميكند مردم را اذيت نميكند و خلاصه آنكه تمام طبايع خود را باعتدال واميدارد و بسياري از صفات مؤمن كه در حديث همام گذشت از متفرعات حلم است و استاد اين درس كسي است كه صاحب عقل باشد و در همه اين صفات كاملتر از شاگرد باشد و راه تعلم آن تخلق باخلاق او و معاشرت با او و تفكر و تدبر در حالات ائمه اطهار عليهم السلام و قصص حلم و زهد و صبر و رفتار ايشان است و هر يك از اين امور را كه خلاف طبيعت خود ببيند بعمد طبيعت خود را ترك كند و خود را وادار بآنها نمايد و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله ان لم‌تكن حليما فتحلّم فانه قلّ من تشبّه بقوم الا و اوشك ان يكون منهم يعني اگر حليم نيستي خود را وادار بحلم بكن و كمتر كسي است كه خود را شبيه بقومي بكند مگر اينكه مستعد ميشود كه از آنها باشد .

و همه اين دستورات براي رياضت نفس است كه آنرا آماده براي پيدايش روح انسانيت در آن بكنند و مثل خانهٔ بشود كه مهيا براي سكونت صاحب خانه بشود و همه چيز آن در جاي خود گذاشته باشد و همينكه صاحب خانه كه روح انسانيت است آمد همه اين اسبابها را در وقت و محل خود بكار ميبرد و بدون تكلف همه اينها از او سر ميزند مثل روح حيوانيت كه بعد از آنكه پيدا شد خود مي‌بيند و خود ميشنود و همه كارهاي حيوانيت را انجام ميدهد و تربيت‌ها همه در شكم مادر است كه چشم و گوش و بيني و ساير اعضا را باعتدال بسازد كه خانه مهياي [ص 165] صاحب خانه بشود و تربيت معلمين در اين كلاس براي تمكين قوابل و مستعد كردن آنها براي ظهور روح انسانيت است و هر چه قابليت را با معاشرت و مجاورت استاد بهتر تربيت بكنند و بشكل صفت او درآورند براي ظهور روح انسانيت مهياتر خواهد بود .

و از اسباب بزرگ اصلاح قابليت در سير در اين طريق بعد از يافتن شيخ و استاد تحصيل رفيق راه است و تنها بسفر رفتن مذموم است و رفيقي كه از انسان در اين صفات جلوتر باشد بهتر است و اگر دست نيامد رفيق مساوي و الا رفيق كوچكتر و حضرت موسي عليه السلام با آن عظمت وقتيكه براي رسيدن بخدمت حضرت خضر و تعلم از علوم آن بزرگوار طي طريق ميفرمود بي رفيق نبود و چون رفيق بالاتر و مساوي با خود نداشت رفيق كوچكتري با خود همراه برد و فضل رفيق بسيار است و مجال اين ناچيز كم و تفصيل موكول بكتب مشايخ است اعلي الله مقامهم كه همه چيز را از كلي و جزئي بيان فرموده‌اند و از چيزي فروگذار ننموده‌اند .

فصل - در ذكر اهل قريه سوم است و در اين قريه استاد ايشان بايد حكيم باشد و صاحب علوم استادان دو قريه ديگر هم باشد و اين قريه قريه حكماي ظاهره است و يك درجه از قريه علماي ظاهره و دو درجه از قريه فقهاي ظاهره بالاترند و دروس آنها مشكل‌تر و شاگردان در ادراك آن دروس محتاج بمشعري بالاتر هستند و بايد در آن دو قريه سير بكنند تا مستعد دخول در اين قريه بشوند و نوع دروس آنها با دروس سابقه فرق دارد و اگر [ص 166] الفاظشان هم همان الفاظ باشد معاني آنها فوق معاني مفهوم اهل آن دو قريه است ، ادله ايشان هم با ادله سابقه فرق دارد و اهل قراي سابقه چون مشعر فهم اين ادله در آنها هنوز بالفعل نشده وجه دلالت اين ادله را ادراك نميكنند و اگر اين ادله را بشنوند آنها را استحسان مي‌پندارند ولي وقتيكه مشعر آن را پيدا بكنند كتاب خدا و اخبار ائمه اطهار عليهم السلام را پر از اين نوع ادله مي‌بينند ولي تا مشعر ادراك اينها در آنها پيدا نشده ميخوانند و رد ميشوند و بدلالت آنها مستدل نميشوند و اسم اين ادله ادله حكمت است و خداوند عالم در كتاب خود و حضرت پيغمبر (ص) و ائمه اطهار عليهم السلام در اخبار خود و بزرگان دين در كتب خود براي اهل هر قريه بدليل مناسب فهم آنها استدلال فرموده‌اند و اين دستور خداوند عالم است كه بپيغمبر خود ميفرمايد ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن و دليل مجادله بالتي هي احسن براي اهل شريعت يعني قريه اول است و مشعر آن نفس است و حاصل آن علم ظاهري است و عمل آن اعمال ظاهره و دليل موعظه حسنه براي اهل طريقت يعني قريه دوم است و مشعر آن عقل است و حاصل آن يقين است و عمل اين مشعر بندگي است و دليل حكمت براي اهل حقيقت است يعني اهل قريه سوم و مشعر آن فؤاد است و چون كمتر كسي آن را دارد كمتر اسم آن را شنيده‌اند ولي در نزد اهلش معروف است و اشاره بهمين مشعر است كه خداوند ميفرمايد ماكذب الفؤاد ما رأي افتمارونه علي ما يري يعني فؤاد ( پيغمبر ) در آنچه ديده دروغ نگفته آيا با او در آنچه مي‌بيند [ص 167] مجادله ميكنيد . و حاصل اين دليل معرفت است و عمل اين مشعر محبت است كه اصل دين است و از همه بالاتر است و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيراً كثيراً و اگر مثلي براي اين عرايض بخواهيد و انواع ادله اهل قراي ثلثه را در يك موضوع ببينيد و بين آنها مقايسه كنيد همان مسئله حصول علم را كه بنوع ادله آن در ذكر دو قريه سابق اشاره نمودم اينجا ذكر ميكنم .

اهل قريه اول براي اينكه علم پيدا كنند كه اين احاديث موجود فرمايش امام عليه السلام است چارهٔ جز توسل بادله عاديه ظاهريه ندارند ، دقت كنند كتاب صحيحي دست بياورند كه مغلوط نباشد با مقابله نسخ متعدده و نسخه‌هاي قديمتر علم بصحت آن پيدا كنند و با رجوع باقوال حاضرين و سابقين و قراين علم عادي پيدا كنند كه مثلاً كتاب كافي از محمد بن يعقوب كليني است همانطور كه مثلا شاهنامه را با مقابله نسخه‌هاي متعدده آن تصحيح ميكنند و از شواهد تاريخ و اقوال اهل ادب علم عادي پيدا ميكنند كه از فردوسي است و همينطور از گفته علما و كلمات آنها و نقل‌هائي كه در كتب خود از كتاب كافي كرده‌اند و تمجيد و تحسين‌هائي كه از كليني كرده‌اند علم عادي پيدا ميكند كه محمد بن يعقوب مرد خوب و راستگوئي بوده و دروغ بر امام نمي‌بسته و او هم بنوبه خود تحصيل علم بفرمايش امام خود كرده و از روات صحيحي گرفته و از عادت و سيرت سابقين از علماي فرقه محقه ميفهمد كه كمال دقت را داشته‌اند كه اخبار صحيحه را جمع كنند و اطمينانشان بحدي بوده كه مثلاً مثل همين صاحب كتاب [ص 168] كافي احاديث منقوله در آن كتاب را دين خود قرار داده و نوشته است كه ساير مؤمنين هم بآنها عمل كنند و بهر حال از مجموع اين ادله و قراين براي فقيه علم عادي حاصل ميشود كه محتويات كتاب كافي فرمايش ائمه اطهار است و حتي از علم عادي كه بساير امور عالم پيدا ميكند علم عادي او قويتر است چون مثلاً ناقلين شاهنامه معلوم نيست كه اخلاصي بفردوسي داشته‌اند و دقت فوق العاده براي نقل حرف بحرف اشعار او داشته‌اند ولي ناقلين اخبار اخلاص بامام خود داشته‌اند و كمال سعي را در نقل صحيح آنها بكار برده‌اند . بهر حال اين منتهاي جهد قريه اول و دليل و استدلال آنها است و به بيش از اين هم كه در وسعشان نبوده مكلف نبوده‌اند و در حد خود كار ممكن و جهدي كه ميسر آنها است بعمل ميآورند و تحصيل علم عادي بفرمايش خدا و رسول پيدا ميكنند و در فهم معاني آنها هم بادله عاديه مثل رجوع بكتاب لغت و كتب صرف و نحو و عرف و كتب فصحا و كلمات شعرا و بياناتي كه در خود اخبار فرموده‌اند و امثال اينها اصطلاحات ايشان را ميفهمند همانطور كه مثلا معاني اشعار حافظ را ميفهمند و در كتاب خدا هم كه نظر ميكنند مي‌بينند كه همين رويه را خداوند دستور فرموده و فرموده كونوا مع الصادقين و فرموده اذا جائكم فاسق بنبأ فتبينوا در سنت و اخبار هم كه نظر ميكنند مي‌بينند اين رويه صحيح است امر بسيار فرموده‌اند كه احاديث ايشان را بنويسند و روايت كنند و بديگران هم برسانند و فرمايش پيغمبر را مي‌بينند كه بهمين رويه دستور فرموده [ص 169] و فرموده نضّر الله عبدا سمع مقالتي فوعاها و بلغها من لم‌يسمعها و فرمايش امام را مي‌بينند كه فرموده اكتب و بث علمك في اخوانك فانه يأتي عليهم زمان حرج لايأنسون الا بكتبهم و دستور امام زمان عجل الله فرجه را مي‌بينند كه فرموده اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله و بهر حال از همه اينها مطمئن بصحت رويه خود ميشوند و اينها منتهاي جهد و كوششي است كه در وسع آنها است و خداوند هم به بيش از اين آنها را مكلف نفرموده و لايكلف الله نفسا الا وسعها و بهمين مجاهده آنها را بر حسب وعده خود هدايت ميفرمايد و فرموده الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و اگر بآن عمل نمايند نزد خداوند مأجورند .

و اما اهل قريه دوم كه صاحب عقل شده‌اند اگر چه براي نفسشان علم عادي حاصل شده است ولي ميخواهند كه بعقل هم اين مطلب را بفهمند و با ادله عقليه يقين عقلي حاصل كنند و شروع باستدلال عقلي ميكنند و ميگويند از اين نظم و حكمتي كه در اين عالم مي‌بينيم كه عقل‌ها در آن حيرانند معلوم ميشود كه خداي اين ملك حكيم است و از اين مقدورات بي‌انتها كه در اين ملك مي‌بينيم معلوم ميشود خداوند عالم قادر است و از وجود علم و علما و آن همه علومي كه در خلقت اين ملك بكار رفته ميفهميم خالق آنها عالم است از اينكه همه چيز را از عدم بوجود آورده معلوم ميشود غني است و حاجتي بخلق ندارد و چون غني است پس عادل است چون ظلم از احتياج است و [ص 170] چون هيچيك از خلق او نميتوانند مانع كار او باشند و بآن سبب نقصي بر او وارد آورند پس فعل او كامل است و هيچ نقصاني ندارد و اين خداوند پيغمبري كه براي هدايت ما فرستاده و او را اسباب هدايت ما قرار داده بايد بهترين اسباب و مناسبترين اسباب را برگزيده باشد و نقصي در او براي اداي رسالتش نباشد چون خداوند قادر بوده كسي هم كه نبوده كه بتواند مانع كارش شود و بآن جهت نتوانسته باشد آن اسباب را كامل خلقت كرده باشد حكيم هم كه بوده كار بهتر و اسباب مناسبتر را ترك نميكرده و از اينها نتيجه ميگيرند كه خداوند يقينا بهترين اسباب را خلق كرده و باو علم بهمه احكام خود را يقيناً داده ، علم بهمه مكلفين و حالات آنها تا روز قيامت را داده ، قدرت رساندن امر خود را باو داده كه درست بمغز آنها بتواند حكم او را برساند ، او را معصوم هم خلقت فرموده كه بفرمان او باشد و امر او را همانطور كه خواسته برساند ، هر اسبابي كه براي رساندن رسالت او لازم بوده در اختيار او گذاشته و همانطور كه شاه رئيس قشوني را اگر براي انجام كاري ميفرستد توپ تفنگ فشنگ آذوقه سرباز اطلاعات همه چيز را در اختيار او ميگذارد كه در مأموريت خود توفيق يابد خداي قادر عالم كامل بطريق اولي مأمور خود را مجهز بهمه تجهيزات ميكند كه در انجام مأموريتش موفق شود . پس يقين ميكنند كه پيغمبر او حكيم و عالم و قادر و معصوم بوده و همه چيز براي انجام مأموريتش در اختيارش بوده و مأموريت خود را در حيوتش انجام داده و يقين ميكنند كه پيغمبر او علم به حالات مكلفين و حوادث روزگار [ص 171] و موانع كار او تا روز قيامت داشته و جانشيناني براي خود در همه ازمان بعد از خود معين كرده كه صاحب همه آن حكمتها و علم‌ها و قدرت‌ها و اطلاعات باشند و معصوم هم باشند كه ابلاغ احكام خداوند را بكنند و يقين ميكنند كه آنها هم كار خود را انجام داده‌اند و بآنها رسانده‌اند و تا وقتي كه امر خود را با اسباب ملك بآنها رسانده‌اند همه جا مواظب آن بوده‌اند كه همانطور كه خداوند ميخواسته برسانند با علم و قدرتي هم كه داشته‌اند چيزي مانع كارشان نميتوانسته باشد و بهر حال تا آخرين اسباب كه شخص راوي ثقه باشد كه سبب متصل ابلاغ بآنها است امر خداوند را آورده‌اند و بر زبان ثقه جاري فرموده‌اند و بگوش آنها رسانده‌اند و يقين ميكنند كه اينكه باينها از راه اين سبب متصل رسيده امر خداست و عمل بآن تكليف آنها است و وحشتي از حوادث احتمالي كه در راه اين روايت بوده ندارند چون يقين پيدا كرده‌اند همه جا همراه آن مأمور ناظر قادر خداوند بوده و مأموريت خود را بهمان شكل كه خداوند راضي بوده انجام داده است و خلاصه يقين عقلي بصحت رواياتي كه از ثقه ميگيرند مينمايند و چون با كتاب خدا و سنت رسول و اخبار آل‌محمد مؤداي ادله عقليه خود را براي توزين مي‌سنجند همه را موافق آنها مي‌بينند همه صفات و كمالاتي كه بدليل عقل اثبات كردند همه را در آنها مي‌بينند در كتاب خدا كه قول او را ميخوانند فلله الحجة البالغة ميفهمند اينكه بآنها [ص 172] رسيده حجت خداست ، فرمايش حضرت موسي بن جعفر را مي‌بينند كه فرمود قل فلله الحجة البالغة فلو شاء لهديكم اجمعين يبلغ الحجة البالغة الجاهل فيعلمها بجهله كما يعلم العالم بعلمه لان الله عدل لايجور يحتج علي خلقه بما يعلمون يدعوهم الي ما يعرفون لا الي ما يجهلون و ينكرون ميفهمند كه خدا حجت خود را بهمه ميرساند ، و وقتيكه قول خداوند را ميخوانند انّ علينا بيانه ميفهمند كه بيان احكام مخصوص بخداوند است و خود متكفل آن است ، و وقتيكه فرمايش حضرت صادق را ميخوانند كه خدمتشان راوي عرض ميكند هل جعل في الناس اداة ينالون بها المعرفة فقال لا قيل فهل كلفوا المعرفة قال لا ، علي الله البيان لايكلف الله نفسا الا وسعها و الا ما آتاها ميفهمند كه تعريف و ابلاغ اوامر شأن خداوند است و تعريف و ابلاغ و بيان با او است و در عهده آنها نيست و اينكه بآنها رسانده خود او رسانده و هر طور كه خواسته و راضي بوده و (كذا) رسانده و از آنها فقط قبول آنرا خواسته چنانچه حضرت باقر عليه السلام ميفرمايند ليس لله علي خلقه ان يعرفوا و للخلق علي الله ان يعرّفهم و لله علي الخلق اذا عرّفهم ان يقبلوا و وقتيكه قول خداوند را ميخوانند يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك ميفهمند مأمور بابلاغ آن حضرتند و وقتيكه مي‌خوانند فرمايش حضرت صادق عليه السلام را كه راوي خدمتشان عرض ميكند جعلت فداك فهل يري الامام ما بين المشرق و المغرب قال يا ابن‌بكير كيف يكون حجة علي قطريها و هو لايراهم و لايحكم فيهم و كيف يكون حجة علي قوم [ص 173] غيّب و لايقدرون عليه و كيف يكون مؤديا عن الله و شاهدا علي الخلق و هو لايراهم و كيف يكون حجة عليهم و هو محجوب عنهم و قد حيل بينهم و بينه ان يقوم بامر ربه تا آخر حديث ، ميفهمند كه استدلال عقلي آنها صحيح بوده كه مأمور بابلاغ بايد قادر بابلاغ و عالم به مكلفين باشد و از حال آنها مطلع باشد و الا مأموريت خود را نميتواند ابلاغ فرمايد ، و وقتيكه فرمايش حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله را ميخوانند في كل خلف من امتي عدل من اهل بيتي ينفي عن هذا الدين تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين تا آخر حديث ، مي‌فهمند كه هميشه كسي هست تحريف‌ها و تأويل‌ها و دروغ‌ها را نفي ميكند و حجت خدا سالم از همه آنها ميماند ، و وقتي كه ميخوانند فرمايش حضرت صادق عليه السلام را ابي الله ان يعرّف باطلا حقا ابي الله ان يجعل الحق في قلب المؤمن باطلا لا شك فيه تا آخر حديث ، ميفهمند كه آنچه بآنها رسيده و يقين كرده‌اند حق است . بهر حال شواهد صحت ادله عقلي و نتايج آنها را در كتاب و سنت مي‌بينند و مطمئن ميشوند ولي اهل قريه اول چون هنوز عقل در آنها كمتر ظهور دارد سخنان اهل اين قريه را سست مي‌پندارند و به توثيق نجاشي و كشّي بيشتر اعتماد ميكنند تا بتأييد و تسديد و حفظ خداوند ولي آنها كه اهل قريه دومند و بچشم عقل نظر ميكنند ادله را محكم و موافق كتاب و سنت مي‌بينند و بصحت صدور و دلالت اخبار اهل بيت اطهار يقين ميكنند و آسوده ميخوابند جز اينكه آنها هم همين قدر [ص 174] هست كه يقين بصحت آنها ميكنند ولي كيفيت ابلاغ و سلامت رساندن اوامر را نمي‌فهمند مثل شخص عاقلي كه مي‌بيند اتومبيل راه ميرود و يقين ميكند كه در اندرون اين محركي هست و با اسباب و وسائطي حركت خود را بچرخها ميرساند ولي چون علم مكانيك اتومبيل را ندارد كيفيت آن محرك و آن وسائط و اسباب و ادواتي كه سازنده حكيم آن در آن بكار برده نميداند و اين ندانستن لطمه‌اي به يقين او به بودن محرك و بودن وسائطي بين آن و چرخها نميزند و در موقع خود پشت فرمان همين اتومبيل مجهول الباطن مي‌نشيند و اتومبيل هم او را به مقصد ميرساند .

اما اهل قريه سوم كه اهل حكمتند و واقف بر ظواهر حقايق اشياء شده‌اند از علم مكانيك سررشته دارند و اسباب و ادوات بين موتور و چرخها و ادوات داخلي موتور و حكمتهائي كه در هر يك بكار رفته ميدانند و اي بسا اگر خللي در آن اسباب پيدا بشود ميتوانند آنها را تعمير و اصلاح كنند و حركت موتور را بچرخها برسانند و اگر كيفيت تحريك محرك اول و سرّ انفجار بنزين و بروز حرارت و حركت اوليه را ندانند ترتيب انتقال حركت را از آن ببعد ميدانند و صفات وسائط را ميشناسند و اگر بر سرّ مقاومت مصالح بكار برده شده و سرّ قوه جاذبه بين ذرات متشكله آنها آگاه نباشند اين قدر را ميدانند كه ميله پلس مثلا از چه جنس و بچه طول و بچه قطر و چه شكل بايد باشد و اگر ميل پلس بريد ميتوانند يكي بجاي آن بسازند و ماشين را راه بيندازند .

حال در اين مطلب مورد تمثيل ، حكما علاوه بر علم عادي و يقين عقلي بصحت ابلاغ [ص 175] كيفيت ابلاغ را هم ميدانند و آن وسائطي كه ذكر آنها در اين اوراق گذشت ميشناسند و نور فرمايش امام را همه جا تعقيب ميكنند تا آنكه آنرا از زبان راوي ثقه ميشنوند و بمعني فرمايش امام عليه السلام پي ميبرند ان لنا مع كل ولي اعينا ناظرة و السنا ناطقة و قلوبا واعية و ليس يخفي علينا شئ من اعمالكم و اقوالكم و افعالكم بدليل قوله تعالي و قل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون و لو لم‌يكن كذلك ماكان لنا علي الناس فضل و گويا خود را در منظر و محضر امام مي‌بينند و فرمايش او را ميشنوند و فرمايش خداوند اشاره بهمين نوع ادله است كه ميفرمايد ان في ذلك لذكري لمن كان له قلب او القي السمع و هو شهيد و فهم اين نوع ادله و استدلال بآنها از حوصله اهل آن دو قريه افزون است و آنها اهل ذكر و فكر و علم و حلمند و در اهل قريه سوم مشعري است فوق مشاعر آنها و آن مشعر نباهت است يعني شرافت و بآن بر آنها كه صاحب اين مشعر نيستند شرافت پيدا كرده‌اند و شرح مختصري از اين مشعر هم مناسب است كه در اينجا بدهم .

پس عرض ميكنم كه مشعر نباهت قدر مشترك بين آن مشاعر است و از همه آنها ظاهر است مثل قوه لامسه كه در چشم و گوش و زبان و بيني همه هست و از همه آنها ظاهر است و ديدنيها و شنيدنيها و چشيدنيها و بوئيدنيها را لمس و ادراك ميكند و هر يك از آن چهار بواسطه نقصاني كه دارند جهتي از جهات لمس و ادراك در آنها بالفعل شده ولي روح بخاري كه در سر انسان است همه جهات لمس و ادراك حيواني [ص 176] در او بالفعل است و هر چيزي را با آلت مناسب درك آن درك ميكند و ادراكاتي فوق آنها مخصوص بخود دارد . حال در مقام انسان ظلي هم مشعر نباهت در آن چهار مشعر در هر يك از جهتي از جهات ظاهر است ولي در مقام خودش جامع همه ادراكات انسان ظلي است و قلب و قطب آن مشاعر است و اعمال همه آنها را دارد با ذاكره ذكر ميكند با فاكره فكر ميكند با عالمه علم پيدا ميكند با عاقله حلم ميكند و با ادراك مخصوص بخودش هم حقايق امور را درك ميكند و فعل مخصوص باو دوستي و دشمني است و اگر رو بمبدأ خير بكند بنور قلب او مستنير و هم‌رنگ و هم‌صفت او ميشود و معرفت او را پيدا ميكند و با اين مشابهت و مجانست محبت مبدء خير را پيدا ميكند و اعمال و افعال خود را از آن چهار مشعر باطنه و مشاعر ظاهره بر حسب محبت و رضاي او بجا ميآورد و اگر رو بمبدأ شر بكند بظل ظلمت او ظلماني ميشود و بغض مبدء خير را پيدا ميكند و اعمال و افعال خود را از آن چهار مشعر باطنه و مشاعر ظاهره بر حسب بغض او بجا ميآورد و اصل دين عمل اين قلب است كه امام عليه السلام فرمود هل الدين الا الحب و البغض و ساير اعمال فرع اين است و اينكه ديده‌ايد كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم اين همه در باب معرفت خداوند و معرفت پيغمبر و معرفت ائمه اطهار (ع) و معرفت شيعيان و واسطگان بين ما و ايشان و فضايل و مقامات ايشان و لزوم محبت و اخلاص و بندگي نسبت بايشان فرمايش فرموده‌اند همه از باب اين است كه اينها دروس اين كلاس و اين قريه است و چون كم [ص 177] و بيش قوابل مستعدهٔ براي دخول در اين قريه پيدا شده و كم‌كم صاحب اين مشعر شده‌اند خداوند ايشان را كه از اساتيد اين قري هستند مأمور بتدريس اين دروس فرموده و استاد كل در اين قريه و همه قريه‌ها همان طور كه مكرر عرض كردم باب امام عليه السلام و نايب خاص او است و تا دسترسي باو نيست نور علم او را از ديوارها و آينه‌هاي مستنير بآن خورشيد عالمتاب بايد بگيريم و علامت اساتيد ملاصق علم و عمل است يعني معرفت و محبت و هر كس را ديديد كه در معرفت و محبت ايشان از شما جلوتر است بدانيد كه معلم شما و برادر بزرگ شما است او را رها نكنيد تا استادتر از او را ببينيد و با معاشرت و مجاورت او در حضور و تذكر او در غياب هميشه خود را نوراني نگهداريد و بمقتضاي دروس فرا گرفته شده عمل كنيد تا روز بروز استحقاق درس بالاتري را پيدا كنيد و شناختن چنين كسي براي طالب آن دشوار نيست هر كس را ديديد كه در جميع روايات و علومش مستند بائمه هدي سلام الله عليهم است و از دشمنان ايشان روايت نميكند و بعلوم آنها نميگيرد و از آنها خود را منقطع كرده و در اعمال و اقوال و احوالش خود را شبيه بايشان و آئينه نماينده ايشان كرده و هميشه صحبت از ايشان ميكند و فضايل ايشان را ميگويد و رأي و هوي و هوس خود را كنار گذاشته و بر وفق ميل و محبت ايشان راه ميرود و خود را در اطاعت و بندگي ايشان محو كرده و خودي خود را كنار گذاشته بدانيد كه اين بنده ايشان است و شيعه ايشان است و برادر بزرگ شما است و امر چنين كسي مشتبه [ص 178] نميماند و حضرت صادق عليه السلام مكرر اين اشعار را ميخواندند :

علم المحجة واضح لمريده و اري القلوب عن المحجة في عمي

و لقد عجبت لهالك و نجاته موجودة و لقد عجبت لمن نجا

و بهمين قدر در ذكر نباهت اكتفا ميكنيم ولي از باب تمامي سخن مختصري هم در باب نزاهت و حكمت كه امام عليه السلام آن دو را از خواص انسانيت شمرده‌اند عرض ميكنم و ذكر قريه سوم را بآن ختم ميكنم .

اما نزاهت يعني منزه بودن و معني آن در اينجا منزه بودن از صفات سيئه جماديت و نباتيت و حيوانيت و نفس اماره است و آن از خواص نفس ناطقه قدسيه است كه در هر كس پيدا ميشود از اين مراتب بالاتر ميرود و خود را از آلودگي آنها بالفطره پاكيزه نگه ميدارد ولي تا آن نفس پيدا نشده و انسان در صدد ترقي دادن خود و رفع موانع ظهور آن نفس است بايد با سعي و تمرين خود را از آن صفات منزه بدارد و خانه خود را تميز كند كه مهياي آمدن صاحب خانه باشد و در درجه اول بايد ظاهر خانه يعني بدن خود را بدستوراتي كه در شرع مقدس فرموده‌اند پاكيزه بدارد ، هميشه با وضو باشد اغسال واجبه و مستحبه را بجا آورد مسواك را ترك نكند موها را كوتاه كند حمام برود و شخص كثيفي نباشد از نجاسات تطهير كند لباس تميز بپوشد غذاي حرام نخورد از مكروهات تا آنجا كه ميتواند اجتناب كند از پرخوري و افراط خودداري كند تفريح و حركت و تفرج را بقدري كه براي [ص 179] سلامتي بدن ضرورت دارد ترك نكند از خواب زياد بپرهيزد در نشستن و برخاستن و راه رفتن خود را شبيه بحيوانات نكند منزل و محل سكونتش را تميز نگهدارد و در هر يك از اينها طبق دستورات شرعي كه همان حد اعتدال آنها است عمل نمايد و اصلاح باطن و تنزه از صفات رذيله و اعمال مذمومه نفسانيه بكند نوعاً رغبت بدنيا نداشته باشد و زاهد باشد حرص نزند دنيادار و دنيادوست نباشد آرزوهاي دور و دراز نداشته باشد قناعت داشته باشد عفيف باشد خود را باسيري شهوات و طبايع حيواني ندهد زهد حضرت پيغمبر (ص) و ائمه طاهرين و اهل آخرت را سرمشق خود قرار دهد در اطاعت امر خداوند تنبلي نداشته باشد بدخلق نباشد ظلم بخود و ديگران نكند حسد نورزد فخر نكند تكبر نكند تعصب بر باطل نداشته باشد رياست‌طلب نباشد غضب بيجا نكند و در مراتب ذكر و فكر و علم و حلم از آنچه منع فرموده‌اند خودداري داشته باشد مثلاً آنچه مربوط بذكر است و منع فرموده‌اند نكند دروغ نگويد افترا نبندد مخاصمه و مجادله نكند فحش نگويد بدزباني نكند غيبت برادر مؤمن را نكند مدح دشمنان آل‌محمد (ع) را نكند اذكار مخترعه اهل باطل را نخواند پرحرفي نكند غفلت از ذكر خداوند و اولياء نكند فكر كارهاي بد و معصيتها را نكند پي علوم باطله محرمه و مكروهه نرود پيروي علماي سوء و آنها كه دشمن محمد و آل‌محمدند عليهم السلام نكند علم خود را از غير [ص 180] آل‌محمد (ع) نگيرد ، و اما آنچه مربوط بحلم است اين است كه از لهو و لغو و اتلاف و اسراف پرهيز بكند سخن بيهوده نگويد عمل بغير يقين نكند بظن و شك و وهم عمل نكند چيزي كه جاهل بآن است نگويد در علمي كه فوق مدارك او است سخن نگويد بي‌صبري در بلايا و حوادث نداشته باشد بخل نكند هر جا كه محل تقيه است تقيه كند اذاعه اسرار را نكند بر هر كسي بيش از آنچه تحمل دارد تحميل نكند و همچنين ترك طلب معرفت را در مراتب اربعه نكند بغض اولياء الله را نداشته باشد و خلاصه آنكه ترك همه معاصي را بنمايد از گناهان كبيره خودداري داشته باشد اصرار بر گناهان صغيره نداشته باشد و در همه امور علماي كاملين يعني آنها كه خود را متخلق باخلاق ائمه طاهرين نموده‌اند سرمشق او باشند . و اين كارها تا وقتي بر شخص دشوار هستند كه روح انسانيت پيدا نكرده ولي اگر آن روح پيدا شد همه اين كارها بي تكلف از او سر ميزند مثلاً براي اينكه ديوار را روشن نگاه داريم بايد هميشه رو بچراغ نگاه داريم ولي اگر اين ديوار را با رياضات و تدابير مناسب لطيف كرديم كه بلطافت شعله شد و بآتش شعله آنرا يك مرتبه نزديك كرديم خود مشتعل ميشود و ديگر خودش روشن خواهد بود و از همانجا كه شعله ميگرفت ميگيرد و حاجت نيست كه آنرا براي اينكه روشن باشد رو بچراغ نگهداريم كه ظلماني نشود و روايت ميكنند كه حضرت سلمان چهارصد سال عمر فرمود و يك صغيره از ايشان سر نزد ولي امثال ما [ص 181] تا روح انسانيت و روح ايمان حقيقي در ما پيدا نشده بايد با مجاهده خود را رو بمبدء خير و چراغ روشن‌كننده نگاهداريم كه پشتمان بظلمات معاصي بشود و منزه از آنها باشيم و اين است معني آنچه در حديث شريف وارد شده كه زاني در وقتيكه زنا ميكند روح الايمان از او مفارقت ميكند ، يعني پشت بمبدء خير و نور كرده و رو بظلمت معاصي و مبدء آنها كرده و روح الايمان همان نور مبدء خير است ، و اين است معني آنكه در حديث فرموده‌اند كه گريه بر حضرت سيدالشهداء عليه السلام باعث ريختن گناهان ميشود چون در وقت گريه انسان متوجه ايشان است و بنور محبت ايشان روشن است و همه تاريكيهاي او از بين رفته و اگر بعد از آن گناه نكند و رو بظلمت نكند نوراني ميماند و گناهان گذشته او برطرف‌شده ميماند مثل سنگي كه هزار سال در تاريكي بوده همينكه آنرا برابر آفتاب بياوريد تمام تاريكي‌هاي هزار ساله او از بين ميرود . و بهر حال استاد و معلم در اين مرحله آن است كه روح انسانيت در او پيدا شده باشد و خاصيت آن كه نزاهت از جميع معاصي است در او ظاهر باشد .

و اما حكمت خاصيت ديگر نفس قدسيه است كه با تنزه از آنچه عرض شد حاصل ميشود و نزاهت و حكمت دو طرف يك مطلب است مثل رو كردن بچراغ كه تعبير ديگر آن پشت كردن بتاريكي‌ها است و حكمت معرفت است و اطاعت و تفقه و در حديث است از حضرت باقر عليه السلام در تفسير قول خداوند و من يؤت الحكمة فقد [ص 182] اوتي خيرا كثيرا فرمود معرفت امام و اجتناب از كبايري كه خداوند بر آنها آتش را واجب فرموده و حضرت صادق عليه السلام در تفسير همين آيه ميفرمايند حكمت معرفت و تفقه در دين است و هر كه از شما فقيه شود حكيم است ، تا آخر حديث . و فقه اعم از فقه اصطلاحي است كه دانستن احكام شرع ظاهر باشد و شامل علم همه احكام ظاهره و باطنه ميشود و در حديث ديگر فرمود كه آن طاعت خدا است و معرفت امام . و احاديث بسيار در فضل حكمت وارد شده و مقصود از آن اين حكمت يونان كه متداول در نزد اهل اين زمان است نيست و خودشان هم در تعريف حكمت خودشان ميگويند ميخواهد مطابق شرع باشد ميخواهد نباشد و چنين حكمتي حكمت نيست بلكه سفاهت است و لازمه گرفتن بآن تكذيب خدا و رسول است و حكمت حق مثل حكمت مشايخ ما است اعلي الله مقامهم كه آنرا از اخبار آل‌محمد عليهم السلام گرفته‌اند و معني آن معرفت و بندگي است و از خاصيت روح انسانيت است كه در همه مراتب خود آنرا بكار مي‌برد و تمام شرع مقدس تفسير حكمت است و اين است آن حكمتي كه پيغمبر خدا تعليم فرموده كه در آيه شريفه است و يعلمهم الكتاب و الحكمة و فرموده و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا و اين است حكمتي كه اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايد قرنت الحكمة بالعصمة و حكيمي كه صاحب اين حكمت است استاد و معلم اين قريه‌ها است .

[ص 183] فصل - قريه چهارم قريه نجباي جزئيه است و ايشان همه مراتب را در قراي سابقه سير نموده‌اند و بدن انسانيت آنها ظاهرا و باطنا آماده شده و روح انسانيت كه همان نفس ناطقه قدسيه است بايشان تعلق گرفته و اين روح از روح انسانيت ظليه بالاتر است همانطور كه روح انسانيت ظليه از روح حيوانيت بالاتر است و روح حيوانيت از روح نباتيت بالاتر است و آن بزرگواران با اين روح صاحب مرتبه بالاتري شده‌اند و صاحب اثر شده‌اند و علامت آنها همان ذكر و فكر و علم و حلم و نباهت است و دو خاصيت انسانيت يعني نزاهت و حكمت و ايشان صاحب علم و عملند و علمشان مثل اهل قراي ثلثه علم استدلالي و علمي كه بتعلم باشد نيست بلكه علم ايشان به مشاهده و عيان است هر چه ميفرمايند مي‌بينند و حقايق چيزها براي ايشان مكشوف است و واقف بر نقطه علم شده‌اند و فرق علم ايشان با علم اهل قراي ثلثه مثل علم شخص بينا است بانوار و الوان و علم شخص نابينا بالفاظ آنها ، نابينا ميگويد قرمز بينا هم ميگويد قرمز ولي بينا قرمزي را مي‌بيند و نابينا نمي‌بيند و معني واقعي براي لفظ قرمز كه ادا ميكند ادراك نميكند و اي بسا نابينائي با پرسيدن و ياد گرفتن اسم هزاران رنگ و نيم‌رنگ را ياد گرفته باشد و درباره آنها صحبت كند مثلا شنيده رنگ عنابي از رنگ قرمز پررنگ‌تر است و شنيده رنگ قرمز از رنگ چهره‌اي پررنگ‌تر است بقوه منطق اين دو مقدمه را ميگويد و نتيجه ميگيرد پس عنابي از چهره‌اي پررنگ‌تر است بينائي هم اين استدلال را بشنود تصديق ميكند ولي اين را هم [ص 184] ميفهمد كه اين بيچاره نابينا نه معني رنگ عنابي را فهميده نه رنگ قرمز نه چهره‌اي نه معني مقدمات را فهميده نه معني نتيجه را فهميده و معذلك خود را عالم بالوان ميداند و درباره الوان بحث ميكند ، حال اهل آن قريه‌ها هم كه صاحب چشم انسانيت هنوز نشده‌اند و شايد هيچ وقت از جهت عدم قابليت نشوند از علوم ظاهر آنها و الفاظ آنها را ميدانند و قصدم از الفاظ الفاظ ظاهري و معنوي هر دو است و هر دو قسم نسبت بآن معني كه نزد نجيب است لفظ و ظاهر شمرده ميشوند و اينكه در اوراق گذشته در صفت اهل آن قريه‌ها عرض كردم اهل شريعت ظاهره و طريقت ظاهره و حقيقت ظاهره قصدم اشاره باين مطلب بود كه فقها و علما و حكماي ظاهره هر چه ميگويند ظاهر فقه و علم و حكمت است و واقف بر معني آنها نيستند و باين جهت اهل اين سه قريه را اهل ظاهر ميگويند و علم آنها بي عمل است و بدن بي‌روح است و حقيقت عمل همان روح علم است و اعمال ظاهره علامت آن است و مثل آنرا اگر بخواهيد بدانيد شعله چراغ مثل بدن است و اين صفت روشني كه دارد علم او است و روح آن ظهور آتش غيبي است كه در آن پيدا شده و حقيقت عمل آن است و علامت آن انواري است كه بالطبع از شعله بيرون ميآيد و اينها ظاهر آن عمل است ولي ديواري كه در مقابل چراغ است و روشن شده بر صفت شعله روشن شده روشني او علم است ولي علم ظاهري و بي عمل چون آتش غيبي در او ظاهر نشده روشن بودنش به تكلف است و روشني او از خودش نيست و از [ص 185] اندرونش بيرون نيامده و اگر چراغ را ببرند ديوار تاريك ميشود و اين علم او را ترك ميكند و اين است معني حديث شريف العلم يهتف بالعمل فان اجابه و الا ارتحل يعني اگر آن روح را پيدا نكند اين علم ظاهريش ماندني نيست و ميرود مگر آنكه خود را متوجه و مراقب صاحب روحي نگه دارد . حال علوم اهل ظاهر و اعمال ظاهره مترتبه بر آنها همه بتكلف است همانطور كه در خود مي‌بينيم كه بايد خود را وادار بعبادات كنيم وادار بترك معاصي بكنيم ولي آنكه علمش با عمل واقعي است و صاحب روح است بي تكلف اعمال و عبادات ظاهره از او سر ميزند مثل شعله چراغ كه بي تكلف انوار از آن ساطع ميشود . حال فرق نجبا با اهل ظاهر همين است كه علوم آنها صاحب روح است و صاحب نقطه علم يعني روح علوم شده‌اند و هر علمي را كه بخواهند داشته باشند ميتوانند داشته باشند بلا تشبيه مثل حيوان كه روح حيوانيت در او پيدا شده و از نباتات بالاتر رفته بي تكلف تا بخواهد مي‌بيند تا بخواهد ميشنود تا بخواهد لمس ميكند و اين امور براي نبات ابدا ميسر نيست و نبات تا روح حيواني پيدا نكرده حيوان را نميتواند بشناسد ، يا كور مثلا نميتواند بينا را بشناسد چون اصلا معني بينائي را ادراك نميكند و اگر بينائي نزد كوري برود و بگويد من صاحب مشعر بينائي هستم كور معني سخن او را نمي‌فهمد و بالطبع تصديق او را هم نميتواند بكند مگر اينكه آيات و علاماتي از جنس محسوسات كور براي او بياورد كه كور همين قدر اذعان بكند كه او صاحب مشعر ديگري غير از مشاعر او هست و اموري براي او [ص 186] محسوس است كه محسوس كور نيست مثلا شخصي حسن نام كه از دور ميآيد و صداي پاي او و صداي خود او بكور نميرسد كور جاهل بحضور حسن در آن دورها و آمدن او است بينا باو ميگويد دليل اينكه من يك مشعري غير از مشاعر تو دارم اين است كه مي‌بينم حسن از دور ميآيد و كمي صبر كن نزديك ميشود صداي پاي او را ميشنوي نزديكتر ميآيد ميتواني مثلا با او حرف بزني پس از مدتي كور صداي پاي حسن را ميشنود نزديكتر ميشود با او حرف ميزند مي‌بيند خودش است آنوقت اعتراف ميكند و باور ميكند كه اين شخص صاحب ادراكي است كه او آن ادراك را ندارد و بعد از اين اگر خود را بدست اين شخص بدهد و براهنمائي او راه رود هنوز بچاه نرسيده اين شخص ميگويد كه چاه جلو تو است براست برو كه در چاه نيفتي و اين كور هم گوش ميكند و در چاه هم نميافتد و با بودن اين شخص همراه او محتاج بعصا هم نيست ، و اي بسا اين شخص بينا طبيب هم باشد و كور با معالجاتي از او در چيزهائي كه محسوس او است اطمينان بطبابت و صداقت او پيدا كند و او آن كور را راهنمائي كند كه اگر فلان سرمه را چهل شب بچشم خود بكشي تو هم مثل من بينا ميشوي اگر اين كور بپذيرد و عمل كند بعد از چهل روز خودش بينا ميشود و معني حرفهاي بينا را ميفهمد و همه الوان را مي‌بيند و علمي كه در حال كوري شايد يك سال طول داشت كه لفظ آنرا ياد بگيرد مثلا براي دانستن الوان يك قالي ميبايست يك سال پهلوي بينائي بنشيند و رنگ يك يك گلهاي قالي را بپرسد و حفظ كند و عاقبت هم معني [ص 187] آنها را نفهمد همينكه بينا شود بيك نظر كردن رنگ همه گلهاي اين قالي را ميفهمد هر قالي ديگر را هم كه بياورند تا بآن نظر كند بدون تعلم از كسي خودش مي‌بيند و مي‌فهمد .

حال ما هم كه اهل ظاهريم تا بدرجه نجابت نرسيم شخص نجيب را نمي‌شناسيم مگر آنكه با ارائه اموري بما از جنس علوم و حكمتهاي ظاهره كه محسوس ما است و بواسطه نقص مشاعر ظاهره ما قادر باحساس و ادراك آنها از راه دور نيستيم ما را قانع كند كه در او احساس و ادراكي فوق مدارك ما هست و بعد از قبول و باور كردن تسليم او بشويم و براهنمائي او گردن بنهيم و در چاه نيفتيم ، مثلاً وقتي كه بگويد عمل بظن و گمان كردن چاهي است كه شيطان در كنار جاده مستقيم شريعت كنده بطرف آن چاه نرويد و من آنرا مي‌بينم و شما كورها از آن غافليد و بگويد راه مظنه راه بسوي حق و مقصد نيست و ان الظن لايغني من الحق شيئا و شيطان در سر اين چاه نشسته و شما را بطرف اين چاه ميخواند كه شما را در آن بياندازد و خداوند فرموده لاتتبعوا خطوات الشيطان انه لكم عدو مبين انما يأمركم بالسوء و الفحشاء و ان تقولوا علي الله ما لاتعلمون و ما لاتعلمون شامل همين گمان است كه وقتيكه علم نداريد بآن عمل ميكنيد و از صراط مستقيم علم خارج ميشويد و بگويد پيروي عاملين بظن را نكنيد كه شما را از راه گمراه نكنند و خداوند فرموده ان تطع اكثر من في الارض يضلوك عن سبيل الله ان يتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون و بگويد حاجتي بعصاهاي استدلالات شما نيست راه مستقيم شما شيعيان اميرالمؤمنين و روات ثقات [ص 188] هستند رو بآنها بكنيد و از آنها بگيريد و امام شما فرموده سبيل الله شيعتنا و اين پرورنده شما است كه از زبان آنها سخن ميگويد و نور علم او است كه از وجود آنها ميتابد لايري فيها نور الا نوره و لايسمع فيها صوت الا صوته و من نور او را مي‌بينم و صداي او را ميشنوم و شما كه نمي‌بينيد كوريد عميت عين لاتراك و لاتزال عليها رقيبا و اين ذكر خداوند است و علم خداوند است كه از اين راه بشما رسانده و اين راه علم مفتوح است متعلم از او بشويد و متذكر بتذكير او بشويد و باو مطمئن شويد و خداي شما فرموده الا بذكر الله تطمئن القلوب و ما نابينايان سخن او را بشنويم مسلما بچاه نميافتيم و اگر بگويد من طبيبم و دواي كوري و درد جهل شما را ميدانم بايد بدستورات و نسخه‌هائي كه از اطباي نفوس دارم عمل كنيد تا چشمتان بينا بنور علم بشود ، بايد از همه معاصي كه روح همه دشمني دوستان و دوستي دشمنان خدا است پرهيز كنيد و خداي شما فرموده ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا و فرموده اتقوا الله و يعلمكم الله و چهل روز يعني در همه مراتب چهل‌گانه خود محبت و اخلاص بورزيد تا چشمتان باز شود و مثل من چشمه‌هاي حكمت از قلبتان بر زبانتان جاري شود و اين نسخه مجرب است و از اطباي بزرگ رسيده من اخلص لله اربعين صباحا اجري الله من قلبه علي لسانه ينابيع الحكمة و از علامات و درجات اخلاص تخلق باخلاق روحانيين است و اعراض از دنيا و اهل آن چنانچه در نسخه ديگر است ليس العلم في السماء فينزل اليكم و لا في الارض فيصعد اليكم بل هو مكنون [ص 189] فيكم مخزون عندكم تخلقوا باخلاق الروحانيين يظهر لكم و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه در علامات توفيق در آن فرموده‌اند التجافي عن دار الغرور و الانابة الي دار الخلود و الاستعداد للموت قبل حلوله اگر عقل داريد سخن مرا بشنويد و در اين دستورات فكر كنيد و عمل كنيد و محبت پيدا كنيد كه آن دواي اصلي است و اگر آن را دست بياوريد هم باعث قوت بر پرهيز ميشود و هم موجب اقبال بمحبوب و حصول اين روح كه در من است و فرمايش حضرت صادق است عليه السلام ان اولي الالباب الذين عملوا بالفكرة حتي ورثوا منه حب الله فان حب الله اذا ورثه القلب استضاء به و اسرع اليه اللطف فاذا نزل منزلة اللطف صار من اهل الفوائد فاذا صار من اهل الفوائد تكلم بالحكمة و فرمايش او است اذا تجلي ضياء المعرفة في الفؤاد هاج ريح المحبة و اذا هاج ريح المحبة استأنس في ظلال المحبة و آثر المحبوب علي ما سواه و باشر اوامره و اجتنب نواهيه و اختارهما علي كل شئ غيرهما و اذا استقام علي بساط الانس بالمحبوب مع اداء اوامره و اجتناب نواهيه وصل الي روح المناجاة و القرب و كسي هم باشد كه گوش شنوائي داشته باشد و حرف او را بشنود و بپذيرد و عمل كند او هم ان شاء الله بينا ميشود .