باري قصدم از روايت اين سخنان آن بود كه بنوع فرمايشات اين قبيل علماي اهل قريه چهارم كه شنيدهام و از غايت قصور و تقصير خود بآن عمل نكردهام آشنا شويد ، باشد كه از باب روايت آنها خداوند بدعاي پيغمبر خود كه فرمود نضّر الله عبدا سمع مقالتي فوعاها و بلغها من لميسمعها فرب حامل [ص 190] علم و ليس بفقيه و رب حامل فقه الي من هو افقه منه اجر و مزدي باين ناچيز هم عطا فرمايد و غرض از ذكر علماي اين قريه جواب سؤال شما بود كه از علامات و نشانهاي علما پرسيده بوديد و همانطور كه عرض كردم چون ما در مرتبه اين بزرگواران نيستيم از قيافه و شكل آنها نميتوانيم آنها را بشناسيم ، علامات علماي قراي سابقه هم اگر چه لازم است كه در آنها باشد ولي كافي نيست ، مثلاً انسان را بعلامت راه رفتن نميشود شناخت چون بسياري جنبندگان ديگر هم راه ميروند و انسان نيستند و بايد بعلامات مخصوص انسان او را شناخت آن هم شأن انساني مثل خود آنها است مگر اينكه خود ادعاي چنين مقامي را بفرمايند و علاماتي از جنس محسوسات و معلومات ما بياورند كه همينقدر ما (ظ) را قانع كنند كه داراي شأن بالاتري هستند مثل همان نحو استدلالي كه در تمثيل كور و بينا زدم كه بينا با محسوسات خودِ كور او را قانع كرد كه مشعري دارد كه كور ندارد يا آنكه نصي از جانب انسان يا فوق انساني كه شك در سخن او نباشد چنين كسي را بشناسيم . حال از بعد از غيبت كبري و انقطاع نص تا كنون كسي باين ادعا نيامده و مدعي اين مقام نشده جز باب ملعون كه ادعاي اين مقام و فوق اين مقام را داشت و بطلانش اظهر من الشمس است و خداوند بر دست عدولي كه در هر زمان براي نفي تحريف غلوكنندگان و باطل باطلگويان و تأويل جاهلان دارد امر او را ابطال فرمود همانطور كه امر مدعيان علم حقيقت يعني قائلين بوحدت وجود و وحدت موجود و مدعيان علم طريقت يعني آن صوفياني كه خود را منقطع از محمد و آلمحمد [ص 191] عليهم السلام كردهاند و سير و سلوكها و اذكار و افكار مبتدعه جوكيان و مهاباديان را در ميانه مسلمين گذاردند و مدعيان علم شريعت كه عامل بظن مطلق شدند باطل فرمودند ولي كسي بادعاي مقام نجابت از اهل حق ظاهر نشده است كه او را بشناسيم اگر هم بوده و اظهار آنرا نكرده و بصورت علماي ظاهره بوده و ادعاي اين مقام را نداشته مكلف بشناختن او نبودهايم ولي از آنجا كه ملك در ترقي است و ميرسد روزي كه مردم استعداد تعلم از چنين علمائي را پيدا كنند و امثال ايشان امر خود را اظهار ميفرمايند و ادعاي اين مقام را ميفرمايند و لابد علاماتي كه محسوس و مدرك ما كوران باشد براي اثبات ادعاي خود نشان ميدهند از باب توطئه ذهن و فريب نخوردن ما بادعاي مدعيان باطل بعضي نشانههاي آنها را فرمودهاند كه بدانيم و گول باطلگويان را نخوريم و تفصيل آن علامات در كتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم مذكور است اگر بخواهيد در عربي بكتاب مبارك فطرة السليمه و كتاب ازهاق الباطل در رد باب مرتاب تصنيف مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه و بكتاب ينابيع الحكمة و كتاب رد باب تصنيف مرحوم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه و در فارسي بكتاب مبارك ارشاد العوام رجوع نمائيد و براي اينكه سؤال شما در علامات اين علما بكلي بيجواب نمانده باشد بعض از آنچه در فرمايشات ايشان ديدهام براي شما مينويسم .
پس عرض ميكنم كه صاحب اين مقام چون واقف بر نقطه علم و روح همه علوم شده بايد هر علمي را بخواهد داشته باشد و اگر هم سابقه در [ص 192] آن نداشته با تفكر و تأمل آنرا بيابد و چون خداوند ملك خود را بر يك نسق آفريده و فرموده ماتري في خلق الرحمن من تفاوت بايد علمي را كه اظهار ميكند ١ - مطابقت آنرا با همه عالم نشان دهد و از آياتي كه خداوند در آفاق عالم نشان داده شاهد بياورد ، ٢ - مطابقت آنرا با نفوس نشان دهد و از آياتي كه خداوند در نفوس خلايق گذارده شاهد بياورد ، سخن او بايد مطابق ٣ كتاب خدا و ٤ سنت رسول و اخبار ائمه اطهار و ٥ اجماع اهل حق باشد چون ايشان از واقع خبر دادهاند علم اين شخص هم اگر واقعيت دارد بايد مطابق آنها باشد اگر معارضاتي در آنها هست بايد جاي آنها را معين كند بطوريكه معارض علم او نباشد ، ٦ - بايد عالم بعلم عالم وسيط يعني صنعت اكسير باشد و شواهد علمش را از آن علم بياورد ، ٧ - از هر علم ديگري هم شاهدي براي علمش بياورد ، ٨ - اگر در عبوديت سخن ميگويد از ادله ربوبيت و غيب بر آن شاهد بياورد اگر در ربوبيت سخن ميگويد از ادله عبوديت و شهاده بر آن شاهد بياورد ، ٩ - علمش را از اسماء و صفات خداوند استخراج كند ، و هر يك از اين نه دليل را بسه قسم بيان كند به مجادله و موعظه و حكمت كه هر قسم مناسب قريهاي از قريههاي سهگانه باشد پس بنا بر اين بايد مطلب خود را عند اللزوم به بيست و هفت دليل فوق اثبات كند بطوري كه هيچ تعارضي بين ادله او نباشد ، و بهر حال شخصي كه از نجباي جزئيه است بايد هر علمي كه دارد بتواند باين ادله علم خود را اثبات نمايد و علومي را هم كه حاضر ندارد و پي آنها نرفته با تدبر بتواند واقف بر آنها شود ولي [ص 193] شرط نيست كه همه علوم را حاضر داشته باشد ، مثل كسي كه بينا است و قوه بينائي دارد ولي شرط نيست كه هر چه ديدني است ديده باشد مثل ما كه مثلا بينا هستيم ولي هند را هم نديدهايم اين منافاتي با بينائي ندارد ولي اگر قصد ديدن هند را داشته باشيم ميرويم و ميبينيم ولي كور نه اينجا را ميبيند نه اگر هند برود هند را ميبيند ولي بينا اگر رفت ميبيند و درست و بدون نقص ميبيند ، حال نجيب هم كسي است كه هر علمي را اظهار كند علمش بآن بينقص باشد و اگر بخواهد بهر بيست و هفت دليل علم خود را براي اهل قريههاي ثلثه اثبات كند بطوريكه اهل هر يك از علوم اگر بنظر انصاف نظر كنند او را عالمتر از خود بيابند و آنها كه جاهلند بتصديق و اعتراف اهل آن علوم اعلميت او را بپذيرند همانطور كه عوام بتصديق اهل خبره فقاهت فقها را ميفهمند و شناختن نجيب بعلاماتش شأن حكماي بالغين است و بتصديق ايشان ديگران كه در حكمت دست ندارند ولي حكيم را ميشناسند تصديق اعلميت نجيب را در حكمت ميكنند و همينطور تا برسد بعوام و بهر حال نجيب بايد در هر علمي از صاحبان آن علوم داناتر باشد و بادله مذكوره بتواند بر علمش استدلال كند ولي اگر كسي در يك يا دو يا سه علم مثلاً اين ادله را بداند و بگويد دليل ادعايش نميتواند باشد چه محتمل است كه آنها را از چنين عالمي شنيده يا در كتابش خوانده و حفظ كرده و بازگو ميكند مثل كوري كه در يك موردي حرفهاي بينائي را شنيده و بازگو كند اين دليل بينائي [ص 194] نميشود باشد بينا آن است بهر چه نظر ميكند ببيند و بهر حال بعد از اظهار همه اين علوم بايد تقرير و تسديد خداوند هم با او باشد و خداوند امر او را باطل نفرمايد و همه اعتماد بر تقرير و تسديد او است و يقين بحقيت هر حقي از اين راه حاصل ميشود و اعلميت چنين عالمي هم بايد باين دليل ثابت بشود و اگر ثابت شد بايد علماي قراي ثلثه همگي از او تبعيت كنند و از او بگيرند چه او اعلم از همه است و علمي دارد كه هيچكدام ندارند و نبايد كه بعد از ادعاي او دعوت بخود بكنند و اگر از متابعت او امتناع كنند خداوند در قيامت بآنها نظر نميفرمايد و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله من دعا الناس الي نفسه و فيهم من هو اعلم منه لمينظر الله اليه يوم القيامة و اگر نمونه مشروح و مفصلي از استدلال باين بيست و هفت دليل بخواهيد ببينيد بكتاب مبارك برهان قاطع تصنيف مرحوم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه رجوع كنيد كه فارسي است و آنرا در اثبات وجوب عالمي كامل و ظاهر در هر زمان مرقوم فرمودهاند و بهمه ادله فوق مطلب خود را اثبات فرمودهاند ولي چاپ نشده و ان شاء الله در صدد طبع آن برميآئيم . باري نجباي جزئيه هم همه در يك درجه نيستند و درجات آنها بر حسب قلت و كثرت علومي كه دارند متفاوت است .
فصل - در ذكر قريه پنجم است و آن قريه نقباي جزئيه است و آن بزرگواران از نجباي جزئيه بالاترند و در ايشان نور عقل كلي ظاهر شده است و صاحب حكم شدهاند و در نجباي جزئيه نور نفس كليه ظاهر شده و صاحب علم شدهاند و عقل كلي از نفس كليه بالاتر است و نور آن هم از نور نفس [ص 195] بالاتر است و در تمثيل عقل كلي در عرش ظاهر شده و نفس كليه در كرسي و مقام نقباي جزئيه مقام آفتاب است كه نور غيبي عرش در آنها ظاهر شده و مقام نجباي جزئيه سياراتند و نور كرسي در آنها ظاهر است و همانطور كه عرش دست خداوند در تصرفات در مادون او است و خداوند مشيت خود را از راه عرش در زمين و آسمان جاري ميفرمايد آفتاب هم كه حاكي نور عرش است در چيزهائي كه مادون او است دست عرش است و باين دست همه چيز را در زمين و سيارات جاري ميكند و تربيت معادن و نباتات و حيوانات و سيارات را از اين راه مينمايد . حال نقبا هم بواسطه صفاي قابليت حاكي امر و فرمان خداوند شدهاند و ميتوانند تصرفاتي در ملك بفرمايند و علامتي از ايشان كه محسوس ما نابينايان ميشود باشد اين است كه علاوه بر علوم نجبا بايد صاحب تصرف و تأثير هم باشند و قوابل ناقصه را بتوانند تكميل نمايند و صاحب علم و حكم باشند . و از اينكه عرض ميكنم صاحب تصرف و تأثير باشند تعجب نكنيد ، جائي كه هر چيزي حتي جمادات وقتي كه در صفتي كامل شدند در اشياء ديگر تأثير ميكنند مثلاً آتش ميسوزاند چراغ همه جا را روشن ميكند آهنربا آهن را ميربايد برق تأثيرات گوناگون در اشياء ميكند نباتات جذب باران ميكنند بوي گلها از راه دور روي اعصاب ما اثر ميكند و آنها كه حساسيت دارند از آن متأثر و مريض ميشوند حيوانات به نگاه كردن بشكار خود آنرا فلج ميكنند در انسانها پادشاهان بسطوت خود رعاياي ضعيف را اي بسا گنگ ميكنند و اي بسا رعيتي كه از ترس بميرد [ص 196] آنها كه قوه هيپنوتيزم دارند در اشخاص مستعد تأثير ميكنند و آنها را بفرمان خود ميآورند چه مانعي دارد مؤمني كه خود را مطيع پروردگار كرده و در حد خود مظهر نور مشيت پروردگار شده بتواند در مادون خود اثر بگذارد و از راه دور يا نزديك تصرف نمايد ، ولي بهر حال تصرف آنها بقدرت خود آنها نيست بلكه بقدرت امام عليه السلام است كه هر وقت امام عليه السلام بخواهد بر دست ايشان تصرفاتي ميفرمايد و ايشان دست امامند و امام هم دست خداوند و امام هم بقدرت خداوند و مشيت او هر چه ميخواهد ميفرمايد و همان كه خداوند ميخواهد او هم ميخواهد و مايشاؤون الا ان يشاء الله و اگر بخواهيد بهتر بفهميد چه عرض ميكنم عرض ميكنم ايشان مستجاب الدعوه هستند و خداوند دعاي ايشان را مستجاب ميفرمايد و بعض استجابتها را درباره زيردستان ايشان بر دست خود ايشان اجابت ميفرمايد مثل صندوقداري كه از پادشاه استدعاي انعامي بر يكي از زيردستان ميكند شاه بخود او امر ميفرمايد كه فلان مبلغ باو بده و او ميدهد و پول و فرمان از شاه است و ايشان مجري امر شاه و بنا بر اين در علامات ايشان بعد از آنكه خود ايشان ادعا كنند مجموع علامات علماي قراي سابقه است و علاوه بر آنها مستجاب الدعوه بودن و از همه ادله محكمتر تقرير خداوند است كه علم ايشان را باطل نفرمايد و دعاي ايشان را رد نفرمايد .
[ص 197] فصل - در ذكر قريه ششم يعني قريه نجباي كليه است و فرق آنها با نجباي جزئيه اين است كه همه علوم در نزد نفس آنها حاضر است و مثل نجباي جزئيه محتاج بنظر و تدبر نيستند و همينكه سؤال از آنها بشود اگر بخواهند فوري آنرا بذهن خود ميآورند و جواب ميدهند مثل عالم نحوي كه همه مسائل نحو را در نفس خود ميداند اگر هم در ذهنش نيست تا از او بپرسند بذهنش ميآورد و جواب ميدهد و اينكه عرض كردم كه عالم بهمه علومند يعني علومي كه در رتبه آنها و دون درجه آنها است و عالم بعلوم خاصه نقباي كليه و علوم خاصه انبيا و علوم خاصه ائمه اطهار عليهم السلام نيستند و همانها را هم كه ميدانند لازم نيست كه باقتراح هر سائلي آنرا بذهن خود بياورند و اظهار آنرا بفرمايند اگر خداوند خواست و اذن داد توجه ميفرمايند و بيان ميفرمايند و در هر حالي توجه بآن علمي دارند كه مأموريت توجه بآن را دارند و هر كدام مأمور بتوجه بجهتي از جهات بندگي هستند و آنكه واقف بر همه علوم عالم است آلمحمدند عليهم السلام و بس آن هم در مقام كليت خود ولي در مقام جزئيت و بشريت بنيه بشري تحمل همه علوم را در يك آن ندارد و بايد آني بعد از آني جبرئيل از مقام اعلاي حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و آن درياي بيكران علم غرفه غرفه بردارد و بصورت وحي بمقام بشريت ايشان برساند و غرضم از اين توضيحات كه ظاهرا خارج از موضوع سؤال است اين است كه توجه داشته باشيد و بنده را بنده بدانيد و آقا را آقا و مثل غلاة سخن بگزاف نگوئيد . اما علامت نجباي كلي علامتي نيست كه بر ما روشن باشد و اگر روزي كسي ادعاي اين مقام را بكند بتصديق نجباي جزئيه و تمكين آنها از [ص 198] آن شخص ادعاي آن بزرگوار را ميپذيريم و جز اين راهي نداريم چون هر دو عالمند و علم دارند و علمشان از ما افزون مگر اينكه از خودشان بشنويم همانطور كه تفاضل بين انبيا و تفاضل بين ائمه اطهار عليهم السلام را بنص خود آن بزرگواران دانستهايم نه بفهم خودمان .
فصل - در ذكر قريه هفتم يعني قريه نقباي كلي است و شأن ايشان اجل از اين حرفها است و قابل توصيف ما نيستند و در حديث است كه المؤمن لايوصف جز همينكه ميگوئيم ايشان عالمتر و متصرفتر و مستجاب الدعوهترند و بتصديق نجبا و نقباي جزئيه اعتراف به برتري آن بزرگواران ميكنيم و ميدانيم كه معرفت ايشان از اركان معرفت است و قطب و مركز ايشان كه از همه بالاتر است در هر زمان نايب خاص امام عصر است عجل الله فرجه و اگر چه آنها را نشناسيم معرفت نوعي آنها و اقرار بوجود ايشان و بعد از ايشان اقرار و اعتراف بوجود نجبا از امور لازمه و شرط كمال معرفت است و در حديث است از حضرت سجاد عليه السلام كه جابر خدمت آن حضرت عرض ميكند حمد ميكنم خدائي را كه منت گذارد بر من بمعرفت شما و الهام كرد بمن فضل شما را و موفق داشت مرا بر طاعت شما و دوستي دوستان شما و دشمني دشمنان شما ، آن حضرت فرمودند اي جابر آيا ميداني معرفت چيست معرفت اثبات توحيد است اولا پس معرفت معاني است ثانيا پس معرفت ابواب است ثالثا پس معرفت امام است رابعا پس معرفت اركان است خامسا پس معرفت نقبا است سادسا پس معرفت نجبا است سابعا و آن [ص 199] قول خداي تعالي است قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا تا آخر حديث . و عدد آن بزرگواران چنانچه در حديث فرمودهاند با هر امامي دوازده نقيب است و ظاهر اين است كه اين عدد در موقعي است كه ملك بكمال خود برسد و حتم نيست كه در همه زمانها باين عدد باشند و قرينه اين احتمال اين است كه مثلا بعد از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در اول بيش از سه نفر بر ايمان باقي نماندند و خداوند دانا است و چون معرفت شخصيه آن بزرگواران در اين اوقات بر ما واجب نيست عدد آنها را هم ندانيم اشكالي ندارد و ايمان و اعتراف بوجود ايشان كافي است ان شاء الله و تفصيل اين مقامات معرفت را اگر طالب باشيد مولاي من اعلي الله مقامه در رساله فوائد سبع مرقوم فرمودهاند و بسيار رساله مشكلي است و بيان آنها بالفاظ سهل و آسان در كتاب مبارك ارشاد العوام شده است ولي فهم معاني آنها در عهده همه كس نيست و مقام بيان و معاني و ابواب و امامت مخصوص آلمحمد است عليهم السلام و ظهور آنها در مقام شيعه بظل و شعاع است و همانطور كه خود شيعه شعاع ايشانند صفاتشان هم شعاع صفات ايشان است حتي مقام نقابت و نجابت هم اصل و حقيقتش مخصوص آلمحمد است عليهم السلام و اينكه در شيعه هست شعاع آن مقامات است .
فصل - در ذكر قريه هشتم يعني قريه اركان است و مقصود از اركان چهار پيغمبرند كه حيوة دارند يعني حضرت ادريس و حضرت خضر و حضرت الياس و حضرت عيسي علي نبينا و آله و عليهم السلام و اين [ص 200] چهار بزرگوار هر يك مأمور بركني از اركانند و بترتيب موكل بر حيوة و موت و رزق و خلقند و آنچه از اخبار ظاهر است اين است كه حضرت عيسي (ع) وقت ظهور حضرت حجت عجل الله فرجه نزول ميفرمايند و پشت سر آن حضرت نماز ميكنند ولي نسبت به ظهور ساير اركان چيزي نديدهام و بهر حال علامات ايشان علامات پيغمبران است و حاجت بتفصيل نيست .
سؤال ششم - آيا براي هر كسي بطريقي اثبات حقانيت خود مينمايد يا يك دليل روشن و واضح دارد كه عالم و عامي را قانع ميكند .
جواب - شايد از جوابهاي گذشته بجواب اين سؤال پي برده باشيد ولي براي مزيد توضيح عرض ميكنم همانطور كه دانستيد علما و متعلمين در درجات مختلفه هستند و شناختن عالم و پيشواي مخصوص هر قريه بر اهل آن قريه لازم است مثلاً اهل قريه اول ناچار از شناختن فقيهي جامع الشرايط براي اخذ احكام شريعت هستند ولي حتم نيست كه حكماً حكيمي را هم كه معلم قريه سوم است بشناسند و اصل شناختن اشخاص و حجج خداوند چيزي نيست كه در وسع مكلفين باشد و از اين جهت خداوند خود متكفل شناساندن حجج خود با ايادي كه در ملك دارد شده است و در حديث است از حضرت باقر عليه السلام ليس علي الناس ان يعلموا حتي يكون الله هو المعلم لهم فاذا علّمهم فعليهم ان يعلموا و از آن حضرت است ليس لله علي خلقه ان يعرفوا و للخلق علي الله ان يعرّفهم و لله علي الخلق اذا عرّفهم ان يقبلوا . و عرض شد خدمت حضرت صادق [ص 201] عليه السلام آيا در مردم آلتي كه بآن بمعرفت برسند گذارده شده ؟ فرمودند نه ، عرض شد آيا تكليف به معرفت شدهاند ؟ فرمود نه ، بر خداوند است بيان ، خداوند تكليف نميفرمايد كسي را مگر بقدر وسعش و تكليف نميفرمايد كسي را مگر آنچه باو رسانده . و بنا بر اين معرفي و اثبات حقانيت حجج خداوند با خداوند است و از بندگان خواسته است كه بعد از آنكه شناختند قبول كنند و انكار آنرا نكنند و اينكه شنيدهايد يا ديدهايد كه جمعي از دراويش قلندري پيشه ميگيرند و شهر بشهر پي حق بقول خودشان ميگردند اين از دين اسلام نيست و در عمل توفيقي هم پيدا نميكنند اي بسا آن عالم حقي كه در پي او است مثلا در مشهد باشد همان روزي كه اين بنده خدا وارد مشهد ميشود آن عالم در همان روز به يزد رفته باشد و وقتيكه اين قلندر به يزد ميرود او برگشته باشد و باين ترتيب ممكن است بسياري از شهرها را بگردد و او را نبيند و عمرش هم تمام شود و درست تصور اين مطلب را بكنيد كه اگر همه مردم بخواهند باين تكلف عمل كنند بايد همه كار و زندگيشان را بگذارند و سر به بيابانها بگيرند و تمام امور معاش و نظام آنها بهم بخورد و چنين كاري در وسع و طاقت خلق نيست و خداوند حكيم تكليف ما لايطاق نميفرمايد . بنا بر اين از اين راه نبايد در پي شناسائي عالم باشيد و بايد ببينيد كه خداوند كه را معرفي ميفرمايد و او خود علما را مكلف ببيان علم خود كرده است ، اين همه رواياتي كه در آن امر بروايت احاديث خودشان فرمودهاند [ص 202] و علما را مأمور باظهار علم خودشان كردهاند از همين باب است و علما و راويان احاديث بنا به تكليفي كه خداوند بآنها فرموده عمل ميكنند و اظهار علم خود را ميفرمايند و خبر آن بشما و ساير مكلفين اگر در پي آن و در انتظار آن باشند ميرسد همانطور كه پيغمبران او اظهار نبوت خود را فرمودند و خبرش بهمه رسيد . حال كسيكه در صدد شناختن فقيهي است حرف فقها و دعوي آنها بگوش او ميرسد لزومي ندارد مثلاً در بازار برود از هر دكانداري بپرسد شما فقيه هستيد يا نه ؟ بلي بعد از آنكه شخص مطلع شد كه شخصي يا اشخاصي چنين ادعائي دارند بهمان علامات كه در ذكر قريه اول براي فقها عرض كردم آنها را ميسنجد و اي بسا بطلان امر بسياري از آنها را بفهمد آنها را ترك ميكند و از همانها كه جامع همه شرايط تفقه هستند ميگيرد و چون خداوند را حافظ و ناظر و مطلع ميداند و بوعده خداوند مطمئن است كه احقاق حق را خواهد فرمود و احيانا اگر كسي به ريا و تزوير خود را بصورت فقهاي حقه درآورده باشد امر او را باطل و بطلان او را ظاهر خواهد فرمود . هر كس را كه متصف بصفات فقاهت ديد و خلاف آنرا از او مشاهده نكرد و خداوند بطلان امر او را از هيچ راه باو نرساند يقين ميكند كه اين فقيه حق است و با كمال اطمينان معالم دين خود را از او ميگيرد ولي بشرط آنكه فقيه را بهمان صفت فقاهت بخواهد بشناسد ولي اگر مثل عوام الناس از غير راه خودش بخواهد داخل شود معلوم نيست كه موفق شود ، مثلاً اگر فقيهي را ميشناخته و از دنيا رفته و پسرش هم اين ادعا را داشته باشد مثلاً باين دليل كه اين همان قباي پدرش را ميپوشد عمامه او را بر سر [ص 203] ميگذارد بر مركب او سوار ميشود در مسجد او نماز ميخواند جماعت زياد دورش جمع ميشوند منبر ميرود درس ميدهد شاگردان زياد دارد و بامثال اين امور معتقد بفقاهت او بخواهد بشود اين از سفاهت است عالم را بعلم و عمل بايد شناخت نه باين چيزها و هر چيزي را بصفتش بايد شناخت چراغ آن است كه نور بدهد نه اينكه سر جاي چراغ او را گذارده باشند و بآن دليل بگوئيد كه چراغ است شايد روزي سنگي را در جاي چراغي گذارده باشند نميشود گفت كه سنگ چراغ است چون چراغ آن است كه نور بدهد ميخواهد در طاقچهاي كه چراغ پيشتري آنجا بوده باشد ميخواهد جاي ديگر ، مشك آنست كه خود ببويد نه كه عطار بگويد ، و بهر حال فقيه را بفقهش بايد شناخت عالم را بعلمش و حكيم را بحكمتش و خداوند هر صفتي را ملازم موصوف خودش قرار داده هر جا صفت را ديديد پي بموصوف ميبريد تا در پي چه صفت و موصوفي باشيد ، اگر در پي عالمي از علماي آلمحمد عليهم السلام باشيد بايد صفات آنها را در او ببينيد روايتش بايد فقط از آنها باشد از عقل و رأي خودش روايتي نداشته باشد عملش عمل آنها باشد خود را شريك آنها نداند و گمانهاي خود را شريك قول آنها نكند دوست آنها و دوست دوستان آنها باشد دشمن دشمنان آنها باشد علم و روايتش از دشمنان ايشان نباشد مثل نور چراغ كه تمام رواياتش از چراغ است سخنش بيان صفات چراغ است هر رنگي چراغ دارد او هم دارد از همه جهت تابع چراغ است اگر چراغ را بردند همراهش ميرود اگر آوردند همراهش ميآيد ، حال عالم آلمحمد چنين [ص 204] كسي است و امر چنين كسي مشتبه نميشود .
و چون مردم در درجات مختلفه واقع شدهاند و بعضي از اهل قريه اولند و بعضي دوم و بعضي سوم و هكذا و خداوند بقدر فهم و ادراك و آنچه مشعر فهميدن آنرا دارند آنها را تكليف فرموده در حكمت شناساندن عالمي بيش از آنكه مورد حاجت اهل هر قريه است لازم نيست و اگر هم شخص عالم بالاتري را بجهاتي باو بشناسانند او بيش از آنچه قابل درك او است و چشم معرفتش را دارد از او نميشناسد ، مثلاً اگر پروفسور رياضيات را سر كلاس اول ببرند و بگويند اين آقا پروفسور رياضيات است بچههاي كلاس اول از او بيش از عددنويسي و جمع و تفريق كه در حد فهم آنها است بيشتر ياد نميگيرند معلم معمولي كلاس اول را هم بياورند همانها را ياد ميدهد و ياد ميگيرند ولي وقتيكه بكلاسهاي بالاتري رفتند ديگر معلم كلاس اول كفايتشان نيست و معلم بالاتري لازم دارند و ادراك درسهاي او را هم ميكنند و ميفهمند كه اين معلم علمش بيش از معلم كلاس اول است ولي بچههاي كلاس اول نميتوانند بين اين دو معلم از روي فهم فرق بگذارند مگر هر چه از شنيده بگويند . حال اگر عالمي باشد كه عالم باحكام شريعت و طريقت و حقيقت باشد براي اهل قريه اول و قريه شريعت بصفت فقها شناخته ميشود براي اهل قريه دوم و قريه طريقت بصفت علما شناخته ميشود براي اهل قريه سوم يعني قريه حقيقت بصفت حكما شناخته ميشود و براي هر دسته بصفتي كه قابل درك آنها است خداوند او را ميشناساند و بهر حال تعريف خداوند عمومي است و اختصاصي بكسي دون كسي [ص 205] ندارد و قوم و خويشي و نسبت خاصي با كسي ندارد كه مثلاً آن عالم را مأمور فرمايد كه برو در گوش فلان متعلم بگو من فقيهم يا عالمم يا حكيمم يا نجيبم و هكذا يا مثلاً خداوند بخواب يك كسي بياورد كه فلان بر حق است يا براي ديگري از راه كتاب حافظ بفهماند كه نيتي بكند و فالي بگيرد و غزل مناسبي بيايد ، هيچيك از اين مطالب نيست و اينها خيالات جهال است بخوابي مريد يك كسي ميشوند و بخوابي هم از او برميگردند بفالي بكسي معتقد ميشوند و بفالي بي اعتقاد ، ولي عاقل از همان راه راست ميرود و از راه صفات پي بصاحب صفات ميبرد و اهل حق را بصفات حق ميشناسد و اهل باطل را بصفات باطل ، و محال است كه كسي از اهل باطل باشد و در همه صفات خود را بصفت اهل حق بيارايد ، مثلاً اگر كسي براي دنياداري و جلب مال و رياست خود را بصفت اهل علم حق دربياورد و اين امور از او بروز نكند و اگر واقعا بروز نكرد معلوم ميشود كه طالب آنها نبوده ، بلي ممكن است كه بعضي از تمنيات خود را فداي تمني ديگر بكند از پول كم بگذرد كه بپول زيادتر برسد يا اصلا از پول بگذرد كه رياستش پابرجا باشد ولي اگر بپول زياد رسيد ديگر از آن نميگذرد ، يا اگر امري باشد كه اخلالي بكار رياستش داشته باشد تقواي عاريتي را كنار ميگذارد و رياستش را نگه ميدارد ، بهر حال هر اهل باطلي غرض باطلي دارد و غرض خود را بعمل ميآورد و ظاهر ميكند و بآن شناخته ميشود . باري دليل روشن و واضح هر عالمي صفت او است و عالم بعلم خود و عامي بجهل خود [ص 206] او را ميشناسد منتهي هر كسي بقدري كه در حدود مشعر و مدرك او است او را ميشناسد و به بيش از آن هم تا در آن حالت است مكلف نيست و فرمايش حضرت موسي بن جعفر است عليه السلام در كتابي كه براي هرون الرشيد مرقوم فرمودند در تفسير قول خداوند قل فلله الحجة البالغة فلو شاء لهديكم اجمعين فرمودند يبلغ الحجة البالغة الجاهل فيعلمها بجهله كما يعلم العالم بعلمه لان الله عدل لايجور و يحتج علي خلقه بما يعلمون يدعوهم الي ما يعرفون لا الي ما يجهلون و ينكرون .
سؤال هفتم - چنانچه شناخت تكليفش چيست من جميع جهات .
جواب - درباره وظايف ما نسبت باين علما و معلمين كم و بيش در ذكر علامات علما بمناسبت اشاره كردم ولي از باب اينكه جزئيات آنرا هم بدانيد آنچه كه عجالتا بنظرم ميرسد كه در اخبار دستور فرمودهاند عرض ميكنم و از نظر اختصار مفاد آنها را عرض ميكنم كه حق عالم و معلم اين است كه او را معظم و محترم بداريم ، خوب بسخن او گوش بدهيم ، اقبال باو داشته باشيم ، صداي خود را بر او بلند نكنيم ، كسيكه از او سؤالي ميكند ما جواب ندهيم ، غيبت كسي را نزد او نكنيم ، اگر كسي او را ببد ياد كند از او دفاع كنيم ، عيوبش را بپوشيم ، ذكر مناقب او را بكنيم ، با دشمن او همنشيني نكنيم ، با دوست او دشمني نكنيم ، زياد از او سؤال نكنيم ، لباسش را نكشيم ، وقتيكه بر او وارد ميشويم و جماعتي نزد او هستند بر همه سلام كنيم و نسبت باو تحيت مخصوص بگوئيم و جلو او بنشينيم و عقب او ننشينيم ، چشمك نزنيم ، بدست باو اشاره نكنيم ، زياد باو نگوئيم [ص 207] فلان بر خلاف شما چه گفته فلان چه گفته ، از طول صحبت او ملول نشويم و او مثل نخل است و بايد منتظر بمانيم كه كي چيزي پيش ما مياندازد ، از جلوي او برخيزيم و بر اينكه از او چيزي بشنويم حريصتر باشيم تا آنكه خود سخن بگوئيم ، سخن او را قطع نكنيم و وقتيكه خسته شد اصرار و الحاح نسبت باو نكنيم ، كلمه سفاهتي از او سر زد بر او ببخشائيم و لغزشهاي او را پيگيري نكنيم و شكر نعمتي را كه خداوند از راه او بر ما ارزاني داشته بنمائيم و او را دوست بداريم و همين كه باشد همه آنچه را عرض كردم خود انسان بجا ميآورد و چون قصد طلب علم از او داريم بايد كاري بكنيم كه اسباب اقبال و توجه او بما شود و مولاي من اعلي الله مقامه در كتاب مبارك طريق النجاة از آيات شريفه قرآن درباره حضرت موسي و خضر عليهما السلام سي ادب از آداب طلب علم را استخراج فرمودهاند و در اينجا خلاصه آنها را براي شما مينويسم :
اول آنكه در اين سفر بي رفيق نباشد دوم آنكه اگر لازم باشد كه سفر كند تا نزد استاد برسد سفر كند سوم آنكه عزم جازم بر طلب داشته باشد اگر چه مدت طولاني باشد چهارم آنكه نزد استادي برود كه عبادت پروردگار را بكند پنجم آنكه استادي باشد كه بشاگردش مهربان باشد ششم آنكه علمش از نزد خداوند يعني آلمحمد عليهم السلام باشد هفتم آنكه در طلب علم اول با استاد مشورت كند و از او اذن بگيرد هشتم متابعت او را كند و با او سلوك و سير كند و اقتدا باو بكند و در جميع احوال صالحه او باو تأسي كند نهم آنكه طلب همه علم معلم را نكند [ص 208] و علم مخصوصي را معين نكند كه باو ياد بدهد و بخود او وابگذارد دهم آنكه طلب علمش براي هدايت يافتن باشد يازدهم آنكه اگر استاد گفت صلاح تو در اين علم نيست اصرار براي تعليم گرفتن آن نكند دوازدهم آنكه از علمي كه در حد او نيست و بالاتر است سؤال نكند سيزدهم آنكه هيچگاه استنكاف و استكبار از طلب علم نداشته باشد و متواضع باشد چهاردهم اگر استاد گفت تحمل اين علم را نداري تكذيب او را نكند ولو باينكه بگويد ان شاء الله دارم پانزدهم آنكه نافرماني استاد را نكند و اين از اسباب بزرگ جلب توجه استاد است شانزدهم آنكه اگر منكري از استاد ديد صبر بر آن داشته باشد البته در استادي كه يقين بحقيت او دارد هفدهم آنكه زياد سؤال نكند و استاد را بطبع خود واگذارد هيجدهم آنكه مبادرت بردّ بر او نكند نوزدهم آنكه سخن نامناسبي باستاد نگويد بيستم آنكه استاد بايد با شاگرد مدارا كند و از خطاي او بگذرد بيست يكم آنكه اگر شاگرد خطائي از او سر زد از استاد معذرت بخواهد بيست دوم آنكه استاد هم عذر او را بپذيرد و از او عفو كند بيست سوم آنكه شاگرد از باب حيا ترك طلب علم را نكند تا محروم نشود بيست چهارم آنكه بالاتر از هر عالمي عالمتري هست و همه كس تحمل همه علمي را ندارد بيست پنجم آنكه اگر شاگرد تحمل علم استاد را نداشته باشد و بخواهد جدا شود استاد بايد بپذيرد بيست ششم آنكه اگر شبههٔ در دل شاگرد پيدا شد استاد بايد آنرا رفع كند كه آن شبهه اسباب كار شيطان براي گمراهي او نشود بيست هفتم آنكه شاگرد در [ص 209] هر حال ادب استاد را نگهدارد و از خطاي خود معذرت بخواهد و استاد را راضي نگهدارد و جلب محبت او را بكند چون محبت استاد اثر بزرگي در ترقي شاگرد دارد و اعراض اساتيد بزرگ اي بسا باعث تمام شدن فهم و كوتاهي عمر و زوال علم شاگرد بشود بيست هشتم آنكه شاگرد بايد در سفر و حضر ملازم و معاشر استاد باشد و از حركات و سكنات و معاشرات و اخلاق و سلوك او با مردم و رياست او بر آنها درس بگيرد و دوستي بين آن دو زياد شود و اغلب در خاطر يكديگر باشند و ياد يكديگر باشند كه اين بسيار مؤثر است ولي اگر از هم دور باشند ممكن است كمكم ياد يكديگر بروند و كمتر كسي غير از آنها كه ملازم استادند ترقي ميكنند بيست نهم آنكه بهر درجه از علم رسيده باشد اكتفا نكند و هميشه در طلب علم بيشتر باشد سيام آنكه اگر رفيق و همدرس مساوي خود نداشته باشد رفيق كوچكتري براي خود بگيرد كه بي رفيق نباشد .
باري اينها نوع آداب تعليم و تعلم بود كه در كسب همه علوم رعايت آنها را بايد بكنند ولي درباره علمائي كه مورد سؤال شما است خاصة از نجبا ببالاتر كه از اركان معرفتند مطلب فوق اين مراتب است چون خود آنها موضوع علمند و خود آنها حافظ علم شمايند ، اين مثل علم زرگري نيست كه موضوع علم طلا است اگر استادي اين علم را بشما ياد بدهد و برود چه بميرد چه زنده باشد كاري دست او نداريد علم زرگري در سينه شما است موضوع آن هم طلا است و در دست شما است و مشغول زرگري ميشويد كاري بدست او نداريد علمي هم كه از او ياد گرفتهايد [ص 210] مالك آن ميشويد و او نميتواند آنرا پس بگيرد ، يا مثل ظاهر علوم قراي اول و دوم و سوم كه تا اندازهاي همين طورها است و فقيهي كه بشما ياد داده حكم شك ميان سه و چهار اين است بعد از دانستن اين مسأله از آن فقيه بينيازيد از دنيا هم رفته باشد مانعي نيست و علم شما زايل نميشود ، يا سالكي كه براي شما تعريف آداب سلوك را بكند و ياد بگيريد بعد از ياد گرفتن مستغني از او هستيد ، يا حكيمي كه براي شما تعريف وجود و ماهيت يا مسأله ديگر از مسائل حكمت بكند بعد از دانستن آن از او بينياز ميشويد خواه زنده باشد يا از دنيا رفته باشد ، و حقوقي هم كه اين نوع معلمين بر شما پيدا كنند از باب حق تعليم است و اينكه اگر مؤمن باشند و برادر ديني شما باشند بايد آنها را دوست بداريد آن بعلت ديگر و بموجب حكم ديگري است و از جهتي كه موضوع آن حكمند آن حكم بر آنها جاري ميشود معلم شما هم نبودند آنها را ميبايست از باب ايمانشان دوست بداريد ولي علوم بالاتر اينطورها نيست علم شما قائم بوجود عالم است مثل نور كه قائم بچراغ است و اگر چراغ زنده و روشن باشد نور او هم روي ديوار و در آئينه هست اگر خاموش شود يا آئينه روي خود را از چراغ بگرداند نوري در آئينه باقي نميماند و علمي براي متعلم باقي نميماند و اي بسا چراغي باشد كه نور او بنوع ديگري باشد و قوام خود آئينه بآن نور باشد كه همينكه آئينه از او اعراض كند از هم بپاشد و عمرش كوتاه شود و نه آئينه بماند و نه نور در آن و جائي كه در احكام ظاهري اينطور است و هر كس پدرش را بكشد يا قطع رحم كند عمرش كوتاه ميشود [ص 211] يا زيارت حضرت سيدالشهداء عليه السلام را بكند باعث طول عمرش ميشود در باطن بطريق اولي اينطورها خواهد بود ، پدر و مادر مؤمنين حضرت پيغمبر و حضرت اميرند صلوات الله عليهما و فرمايش خودشان است انا و علي ابوا هذه الامة و مؤمنين فرزندان ايشانند و رحم ايشان و قطع از اين رحم باعث كوتاهي عمر و زوال علم ميشود و رو كردن بدوستان ايشان كه نور ايشان در دل آنها است و دلهاي آنها قبور ايشان است چنانچه فرمودهاند و قلوب من والاه قبره و زيارت دوستان كه مثل زيارت ايشان است و فرمودهاند من زار العالم لله و لطلب العلم لوجه الله فكأنه زار الله البته باعث طول عمر و دوام مؤمنين خواهد بود و ببقاي ايشان كه وجه الله باقي هستند باقي ميمانند چه برسد به شيعيان خالص ايشان كه قلبشان منبر امام است و زبانشان بفرمان امام و ذكرشان اسم خداوند است و خانههائي هستند كه خداوند عالم اذن داده است بالا باشند و آنها را بالا برده و اذن داده كه اسم او را در آنها ذكر كنند و بآن تربيت افئده و عقول و نفوس و همه مراتب خلايق را بنمايند و عالم را بنور ذكر او و بيان توحيد او پر نمايند . نميدانم چه مينويسم و چه از آن ميفهميد ولي همينقدر شايد دستگيرتان بشود كه مطلب فوق خيالات و اوهام ما است و حقوق آن معلمين فوق اين مراتب است و چون هنوز عامه خلق بحد آن تكاليف نرسيدهاند بيان آنها هم كمتر شده و آنچه هم كه شده چون مشعر ادراك آن نبوده است احساس [ص 212] آنرا نكردهاند مثل امواج فرستنده راديو كه در همه جا پر است ولي ما مدرك ادراك آنها را نداريم ولي جعبه گيرنده راديو آلت ادراك آنها را دارد و آنها را ميگيرد و بزبان فصيح ترجمه ميكند معذلك اگر كري پهلوي آن نشسته باشد ترجمهشدهها را هم نميفهمد بهر حال بيان مطالب براي اهلش شده است و هر وقت گوشها شنوا شد آنها را خواهند شنيد و تعيها اذن واعية ولي آنچه كه تا اندازهٔ گوش شنوائي آنرا پيدا كردهايم حقوق اخوان است كه مولاي من اعلي الله مقامه بتفصيل در رساله مباركه ابواب الجنان بعربي و بعض از آنها را در كتاب مبارك ارشاد العوام بفارسي مرقوم فرمودهاند اگر عزم بر عمل داريد بآنها رجوع نمائيد و كيست كه از عهده اداي آن حقوق كه حقوق اخوان مساوي و همدرجه است برآمده باشد كه تفصيل حقوق علما و اخوان بزرگتر را كه اضعاف آنها است براي او بگويند .
و خلاصه مجملاتي كه فرمودهاند اين است كه اصل همه علوم معرفت انوار خداوند و ظهورات محمد و آلمحمد عليهم السلام و شيعيان ايشان است و اصل همه اعمال و روح آنها محبت و متابعت ايشان است و همه اعمال فروع آن است و دين جز دوستي چيزي نيست . و چون همه اين اوراق بحمد الله در معني دوستي دوستان است نام آنها را دوستي دوستان گذاردم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و شيعتهم الانجبين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
تمام شد بر دست بنده مسكين مستكين عبدالرضا بن ابيالقاسم بن زينالعابدين اعلي الله مقامهما در صبح جمعه دوازدهم ربيع الاول هزار و سيصد و نود و يك حامدا مصليا مستغفرا .