چه غم ديوار امت را كه باشد چون تو پشتيبان چه باك از موج بحر آنرا كه باشد نوح كشتيبان
ولي آنكه معرفتش كامل نيست هيچيك اين امور را باور نميكند و دلش آرام نميگيرد و بقول صاحب رجال كه اي بسا زيدي يا فطحي است بيشتر مطمئن ميشود اما مؤمنين بعد از آنكه آنها را متذكر كردند متذكر ميشوند و بذكر خداوند كه پيغمبر او و خلفاي اويند مطمئن ميشوند الا بذكر الله تطمئن القلوب باري هر چه ميخواهم مختصر بنويسم طولانيتر ميشود ،
هر چه ميخواهم سخن كوته كنم سينه ميگويد كه من تنگ آمدم فرياد كن
برگرديم بمطلبي كه داشتيم و عرض كردم كه دليل اهل قريه دوم موعظه حسنه است و بر پايه معرفت خدا و رسول ادله خود را از صفات و اسماء [ص 126] خداوند و فضائلي كه اهل بيت اطهار براي خود ذكر فرمودهاند استخراج ميكنند و عملشان علاوه بر عمل بجميع شريعت ظاهره ذكر كردن و فكر كردن و علم آموختن و حلم ورزيدن و نباهت است و صفتشان نزاهت و حكمت و اصل اين افعال از نفس قدسيه است و ظل آنها در اينها كه انسانيت ظليه پيدا كردهاند ظاهر شده و باقدام امتثال در اين اعمال در اين قريه سير ميكنند و مشاعر باطنه خود را اصلاح و تعديل ميكنند تا صفاي قابليتشان بآنجا برسد كه نفس قدسيه در آنها پيدا شود ، ولي راه اصلاح در اين مرحله تا اندازهٔ با مرحله سابق فرق دارد در اينجا صحبت تعديل روح است و در آنجا صحبت تعديل بدن و جسم از جسم متأثر ميشود و روح از روح ، جسم اگر نجس شود ميتوان آن را با آب شست ولي روح اگر ناپاك شود با آب نميتوان آنرا پاك كرد و براي تطهير او بايد بمطهري روحاني توسل جست ، در امور شرعي ظاهري ميشد كه بالفاظ صحيحهٔ كه از امام (ع) توسط فقيه روايت شده اكتفا كرد و بآن عمل نمود ولي در اينجا لفظ تنها كفايت نميكند و حاجت بكاملي است كه بفضل كمال خود كه خود روايتي روحاني است نقصان ارواح ناقصه را تكميل كند و آنها را كامل كند و اين تكميل و تكمل با معاشرت و محبت شخص كامل و توجه باو ميسر است ، نميبينيد براي اينكه ديوار روشن شود و نقصان ظلمت او بنور منير برطرف شود و روشن شود بايد چراغي باشد و روي ديوار بسمت چراغ باشد و نور چراغ بر آن بتابد تا ديوار روشن و نوراني بشود و ديگر به پيغامهاي لفظي نميگذرد كه از قول چراغ بديوار بگوئي روشن بشو او هم روشن بشود و بايد [ص 127] خود چراغ باشد و اين تكميل را بنمايد ، حال شخصي كه قصد سلوك در قريه دوم را دارد چون در اين قريه بايد روح او تطهير و پاكيزه و معتدل شود حاجت او بروحي است كه خودش در اثر اطاعت اوامر شارع پاكيزه و معتدل شده باشد و بحد كمال هم رسيده باشد تا بتواند روح ديگري را تكميل كند ، مثلاً ذغال افروخته خودش روشن است و در تاريكي ديده ميشود ولي جائي را روشن نميتواند بكند و اين اگر چه در حد خودش تام است ولي كامل نيست و كامل آن است كه مثل چراغ هم خود روشن باشد هم ديگري را روشن بتواند بكند و كسي كه اسوه و مقتداي اهل اين قريه است بايد در تخلق باخلاق و اوصاف روحاني بحد كمال رسيده باشد و باوامر شارع عمل كرده باشد تا آنجا كه روحش راوي از پيغمبر و امام عليه السلام باشد و اهل ظاهر كه ميبيني دعوت بانواع خيرات و اخلاق حسنه ميكنند و اثري در شنونده نميكند باين جهت است كه متخلق باخلاق حسنه نشدهاند و روحشان راوي از آلمحمد نيست و راوي از ديگران است و شيخ اين طريق آن است كه روحا متخلق باخلاق شارع شده باشد تا بتواند ديگران را هدايت و تكميل نمايد و او معلم و هادي اهل اين قريه است و هر كس بخواهد تكميل شود اول بايد شيخ اين طريق را بشناسد تا بدام شيطان نيفتد ،
قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهي
اما علامات و نشانههاي چنين كسي بتفصيل در عربي در كتاب مبارك [ص 128] طريق النجاة و در فارسي در كتاب مبارك مصباح السالكين مذكور شده و آنچه در بيان ذكر و فكر و علم و حلم و نباهت و نزاهت و حكمت در آن كتب مرقوم فرمودهاند بايد عامل بآنها باشد و تسديد و تأييد خداوند هم با او باشد تا مطمئن باشيم كه بر حق است و اين مسأله تسديد خداوند عصاي دست سالكين در اين طريق است و نبوت انبيا و امامت ائمه و فقاهت فقها و صلاح صلحا را باين ميشناسند و يقين ميكنند و شما اگر بآن كتب مراجعه كنيد جواب خود را مييابيد ولي براي اينكه اين مختصر هم خالي از ذكر علامات ايشان نباشد مختصري عرض ميكنم كه آن شخص كه در اين مرحله حاجت باو داريم بايد در آنچه ما از او ميخواهيم كاملتر از ما باشد و اگر كاملتر نباشد مكمل ما نميتواند باشد ، مثلاً اگر آبي داشته باشيم كه حرارت آن سي درجه باشد و طالب حرارت بيشتري باشيم آنرا بايد بمنبع حرارتي كه از سي درجه بالاتر باشد نزديك كنيم و اگر آن منبع درجه حرارتش بيست و پنج درجه باشد نميتواند آب سي درجه ما را چهل درجه كند ، حال ميخواهيم ببينيم در پي چه هستيم و چه صفاتي را طالبيم كاملتر از خودمان را در آن صفات پيدا كنيم كه مكمل و مرشد و هادي ما باشد ، حال ما طالب صفات انسانيتيم و هر كس بيشتر از ما متصف بآن صفات است بايد پي او برويم تا با تحصيل صفات انسانيت استعداد ظهور روح انسانيت واقعي را پيدا كنيم ، حال اگر دسترسي بكسي پيدا كنيم كه آنقدر در اين راه پيش رفته و شعله وجودش مشتعل بآتش انسانيت شده كه چه بهتر و بكعبه مقصود خود رسيدهايم و با رو كردن باو و اطاعت از او [ص 129] و اتصاف بصفات او ممكن است كه اگر روغن قابليت بااستعدادي داشته باشيم بآتش انسانيت دربگيريم و انساني بشويم و اگر آن استعداد را نداشته باشيم يا موفق بر اتصاف بآن صفات كما ينبغي نشويم لااقل بنور او روشن بشويم و خود اين بسيار از ظلماني بودن بهتر است مثل ديواري كه آن استعداد را نداشته كه در مجاورت شعله آتش خود مشتعل شود ولي در اثر نزديكي بآن و روبرو بودن با شعله و توجه بآن روشن شده و فيضي از آتش غيبي باو رسيده ، ولي اگر دسترسي بچنان كسي نداشته باشيم اقلا رو بكسي كنيم كه او بنور آن چراغ روشن شده باشد و از فضل نور او بما برسد مثل ديوارهاي داخلي اطاق اگر چه برابر خورشيد عالمتاب نيستند ولي مقابل ديوارهاي صحن حياط كه هستند از روشني صحن خانه بآنها هم ميرسد و روشن ميشوند ، و شايد از اين تمثيل پي باصل مطلب برده باشيد كه در اين عالمي كه هستيم و از حيوانيت بالا آمدهايم و بانسانيت واقعي نرسيدهايم و نفس قدسيه در ما ظاهر نشده و باصطلاح در مقام انسانيت ظليه هستيم نفوس ما بواسطه غلظت و كدورتي كه دارند حاجب انوار نفس قدسيه و آنچه مافوق نفس قدسيه است ميباشند و نور خداوند كه از مصباح وجود مبارك حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه در مقام اول خلق هستند ساطع است از غايت لطافت محسوس ما نميشود و دلهاي ما را بنور ايمان روشن نميكند مگر آنكه در ميانه ما چراغي باشد كه بصفاي قابليت و زايل كردن كدورات خود حكايت آن انوار را بكند و از او بر ديوارهاي نفوس ما نور ايمان بتابد مثل شعله چراغ [ص 130] كه اصل خودش دودي تاريك و ظلماني است مثل در و ديوار ولي بواسطه لطافت و شفافيتي كه پيدا كرده آتش غيبي را كه در همه جا هست از خود عبور داده و روزنهٔ بسوي آتش شده است و از راه او آتش قدم در عرصه اجسام ظلماني گذارده و همه را بنور خود منور فرموده و علامت اينكه شعله در ميان است روشني در و ديوارها است و علامت آنكه چنان كسي در عالم ما هست كه حاكي انوار توحيد و نبوت و ولايت است همين ايمانها است و همين دوستي ايشان است كه در دلها است و هيچ دليلي بر طالع بودن آفتاب قويتر از وجود روشني در عالم نيست و اگر ما در اطاق باشيم و آفتاب را نبينيم روشني او كه بما رسيده كافي است كه يقين كنيم آفتاب طالع است و گمان نكنيد كه آنچه عرض ميكنم محض درست آوردن سخن است و همه آن بحمد الله مأخوذ از فرمايشات ائمه اطهار عليهم السلام و بزرگان دين است و براي نمونه چند حديثي در اينجا روايت ميكنم .
از ابيخالد كابلي است كه گفت سؤال كردم از حضرت ابيجعفر عليه السلام از قول خداي عزوجل فآمنوا بالله و رسله و النور الذي انزلنا پس فرمود اي اباخالد نور قسم بخدا ائمه از آلمحمدند عليهم السلام تا روز قيامت و آنهايند قسم بخدا نور خدا كه آنرا نازل فرموده و آنهايند قسم بخدا نور خدا در آسمان و در زمين ، قسم بخدا اي اباخالد هراينه نور امام در دلهاي مؤمنين نورانيتر است از آفتاب درخشان در روز و آنها قسم بخدا نوراني ميكنند دلهاي مؤمنين را و خداوند ميپوشاند نور ايشان را از هر كس كه بخواهد پس ظلماني ميشود [ص 131] دلهاي ايشان ، تا آخر حديث . و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند پرسيدم از جبرئيل از صاحب علم گفت آنها چراغ امت تو هستند در دنيا و آخرت . و از اين دو حديث معلوم ميشود كه مثل عالم مثل چراغ است و نور امام در دل او افتاده و روشنتر از آفتاب است . و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند بپرهيزيد از فراست مؤمن پس هراينه او نظر ميكند بنور خدا ، فرمود براي اينكه ما از نور خداوند خلق شدهايم و شيعه ما از شعاع نور ما خلق شدهاند پس آنهايند برگزيدگان نيكوكار ، اهل توسمند ، نور آنها روشني ميدهد بر غير آنها مثل بدر در شب ظلماني . و از اين حديث معلوم ميشود كه علما مثل چراغ دلهاشان بنور امام منور شده و آن نور را بر ديگران ميتابانند و مقصود از علما برگزيدگان مؤمنينند كه نور امام يعني ايمان از سراج وجود ايشان بر ساير ضعفاي مؤمنين ميتابد و اگر ايشان در ميانه نباشند چراغي نميماند و نور امام از ديدهها پنهان ميشود چنانچه در حديث است از حضرت صادق عليه السلام اگر نباشند در زمين مؤمنين كاملين خداوند ما را بسوي خودش بالا ميبرد و از حضرت عسكري است اگر نبودند كسانيكه باقي ميمانند بعد از غيبت قائم شما عليه السلام از علماي دعوتكنندگان بسوي او و دلالتكنندگان بر او و دفعكنندگان از دين او به حجتهاي خداوند و نجاتدهندگان ضعفاي شيعه از دامهاي ابليس و مرده او و از تلههاي ناصبيان هراينه باقي نميماند احدي مگر آنكه از دين خداوند مرتد ميشد ولي آنهايند كه زمامهاي دلهاي ضعفاي شيعه را نگاه [ص 132] ميدارند همانطور كه صاحب كشتي سكان آن را نگهميدارد آنهايند افضلون نزد خداوند . و اينكه عرض كردم نور امام ايمان است اين همان است كه خداوند در آيه شريفه ميفرمايد فآمنوا بالله و رسله و النور الذي انزلنا و ايمان مؤمنين همان استناره بآن نور است و اگر چراغ وجود كاملين در ميانه نباشد نور ايمان از دل ضعفاي مؤمنين ميرود و همينكه ميبينيد ايمانها هست بدانيد كه چراغ روشن است و بزرگان مؤمنين در ميانه هستند ، حال اگر ما هنوز آن قابليت را پيدا نكردهايم كه خدمت آن چنان مؤمنيني برسيم كه بلا واسطه از امام ميگيرند دستمان از دامن مؤمنيني كه از آنها ميگيرند كوتاه نخواهد ماند ان شاء الله و اگر در اطاق باشيم و دسترسي بآفتاب نداشته باشيم دسترسي بديوار اطاق كه سفيد است و رو بدر اطاق است و نور آفتاب از صحن خانه آن را منور ميكند و ديوار روايت نور آفتاب را براي ما ميكند خواهيم داشت ان شاء الله و اينها همه امثالي است كه براي نزديك كردن ذهن شما ميزنم و قصدم از آفتاب شخص اول مؤمنين است در هر عصر كه قابليت وجود شريفش مثل شعله كه مشتعل بآتش شده مشتعل بنور امام عليه السلام شده است و نايب خاص او است و باب او است و همه انوار علوم و فيوض و ايمان را كه امام عليه السلام بما ميخواهد برساند از راه آن شعله است و آن شعله متصل بنور امام عليه السلام است و جدائي از آن ندارد و در حديث است از حضرت صادق عليه السلام اگر پرده برداشته شود از ( چشم ) مردم و نظر كنند بوصل مابين خداي عزوجل و [ص 133] مابين مؤمن گردنها براي مؤمن خاضع ميشود ، تا آخر حديث . و بنا بر اين تا امام عليه السلام غايبند ساير مؤمنين دسترسي بنايب خاص امام هم نخواهند داشت چنانچه حضرت صادق عليه السلام فرمودند غايب ميشود باب امام ثانيعشر بغيبت امام ثانيعشر . و بنا بر اين در ايام غيبت ضعفاي مؤمنين دسترسي بآن آفتاب عالمتاب ندارند و طاقت ديدن نور او و تحمل شنيدن روايت او را هم از امام ندارند و فرمايش اميرالمؤمنين است عليه السلام ان حديثنا اهل البيت صعب مستصعب لايحتمله الا ملك مقرب او نبي مرسل او عبد امتحن الله قلبه للايمان يعني حديث ما اهل بيت مشكل است و متحمل آن نيست مگر ملكي مقرب يا پيغمبري مرسل يا بندهٔ كه خدا قلب او را بايمان امتحان فرموده باشد . و براي اينكه چشمهاي ضعيف كه طاقت نور آفتاب را ندارند بتوانند رو باو كنند و نوري بآنها برسد بايد حائلي و ابري بين آنها و آفتاب باشد تا تحمل آن را داشته باشند و در حديث است از حضرت صادق عليه السلام كه راوي ميپرسد چگونه مردم منتفع ميشوند به حجت غايب مستور فرمود همانطور كه منتفع ميشوند بآفتاب وقتيكه ابرها آن را بپوشانند . و مثل مردم و درجات آنها و قريههائي كه بايد در آنها سير كنند تا بآفتاب برسند مثل كساني است كه در اطاقهاي تو در توئي هستند مثلا هفت اطاق پشت سر هم كه هر اطاق دري باطاق جلو دارد و روشني آن از اطاق جلوئي ميرسد و نور هر اطاق كه جلوتر است از نور اطاق عقبتر بيشتر است و چشم ساكن هر اطاق تحمل بيش از نور آن اطاق را كه در او است [ص 134] ندارد مگر آنكه چشمش معالجه شود و قويتر شود و بتواند باطاق جلوتر برود چنانچه حضرت باقر عليه السلام فرمودند هراينه مؤمنين بر منزلهائي هستند بعضي بر يكي و بعضي بر دو تا و بعضي بر سه تا و بعضي بر چهار تا و بعضي بر پنج تا و بعضي بر شش تا و بعضي بر هفت تا پس اگر بر آنكه صاحب يكي است دو تا حمل كني قوت آنرا ندارد و بر آنكه صاحب دو تا است سه تا حمل كني قوت آنرا ندارد ، تا اينكه فرمودند اگر بر صاحب شش تا بخواهي هفت تا حمل كني قوت آنرا ندارد و بر اين ترتيبند درجات . حال اين اطاقها مثل همان قريهها هستند و قريه اول اطاق آخري است كه اهل ظاهر شريعت سكنه آن هستند و از نور خورشيد بسيار كم بآنها رسيده و معرفتشان به امامشان از اهل ساير قري كمتر است و بسياري از فضايل امام را نميبينند و معترف بآن نيستند و راهشان بنور امام از راه همان درگاهي است كه باطاق جلو متصل است و آن درگاه باب و سبيل آنها و عالم حي و فقيه و معلم كلاس آنها است كه اگر رو باو بكنند و از او بگيرند مثل ديواري كه در مقابل درگاه است در حد خود مستنير بنور امام عليه السلام ميشوند و فرمايش او را ميفهمند و آنها كه ميگويند يقين بدلالت الفاظ احاديث نميكنند و احاديث را ظني الدلاله ميدانند عيب كارشان در اين است كه رو بباب علم و آن درگاه نكردهاند زنگ كدورت عادات و طبايع و شهوات و ساير كدورتها را از خود نزدودهاند و با قلب خود توجه بامام عليه السلام و نور او نكردهاند و كمفهم ماندهاند و اگر عقايد خود را اصلاح نمايند و معتقد شوند [ص 135] كه ائمه عليهم السلام اصل هر خيري در عالم هستند و همه خيرها فرع وجود آنها است و نور آنها و از جمله خيرات فهم و عقل است كه از نور ايشانند چنانچه در حديثي فرمودند اول ما خلق الله العقل و در حديثي حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند اول ما خلق الله نور نبيك يا جابر و بفهمند كه عقل نور پيغمبر است و از آن حضرت بائمه اطهار عليهم السلام رسيده و از ايشان بمؤمنين ميرسد و در وقتي كه ميخواهند معني احاديث را بفهمند خود را خالي الذهن از هوي و هوس خود بگيرند و بقلب خود مستفتي از امام عليه السلام بشوند نور امام عليه السلام كه همه عالم را پر كرده بر دل آنها ميافتد و صاحب فهم ميشوند و معني حديث را همانطور كه امام عليه السلام اراده فرموده ميفهمند و براي ديگران هم ميتوانند فتوي دهند و باب نور علم امام عليه السلام براي ديگران باشند و اگر نه رجوع بعالم كنند و نه باين ترتيب مستفتي از امام عليه السلام باشند در ظن و شك باقي ميمانند و فتوي دادن بر آنها حرام ميشود چون عمل بغير علم و دعوت كردن ديگران بآن جايز نيست و حضرت صادق عليه السلام فرمودند لاتحل الفتيي لمن لايستفتي من الله بصفاء سرّه و اخلاص عمله و علانيته و برهان من ربه في كل حال لان من افتي فقد حكم و الحكم لايصح الا باذن من الله و برهانه و من حكم بالخبر بلا معاينة فهو جاهل مأخوذ بجهله و مأثوم بحكمه يعني حلال نيست فتوي براي كسي كه استفتا نميكند از خداوند بصفاي سرّش و اخلاص عملش و علانيهاش و دليلي از پروردگارش در هر حال زيرا هر كس فتوي [ص 136] دهد بتحقيق حكم داده و حكم دادن صحيح نيست مگر باذني از خداوند و برهان او و كسي كه حكم بكند به خبر بدون معاينه پس او جاهل است و گرفته ميشود بجهلش و گناهكار است بسبب حكم دادنش . و حضرت باقر عليه السلام فرمودند هر كه فتوي بدهد براي مردم بدون علمي و نه هدايتي از خداوند لعنت ميكنند او را ملئكه رحمت و ملئكه عذاب و ميرسد باو گناه هر كس كه بفتواي او عمل كرده . تمام شد حديث شريف . و عجب است از اين جماعت كه با اعتراف بعدم فهم معاني اخبار و انسداد باب علم بر آنها تقليد عوام را كه از خود پائينتر ميدانند ميكنند و فهم عوام را در غوامض علوم آلمحمد عليهم السلام مثل امر مبدء و معاد حجت ميدانند و بآن بر علماي رباني رد و بحث ميكنند و عمل بروايت مروي از طرق سنيان عليكم بدين العجائز ميكنند نعوذ بالله من بوار العقل و قبح الزلل .
باري سخن در اين بود كه اهل قريه اول و كلاس اول احكام ظاهر شريعت را از علماي عاملين ميگيرند و عمل ميكنند و باين دوا درد جهل خود را شفا ميدهند و ظاهر خود را با عمل بشرايع تعديل ميكنند و در نتيجه روح آنها صفا پيدا ميكند و فهم آنها زياد ميشود و قابليت دروس بالاتري پيدا ميكنند و بكلاس دوم و قريه دوم داخل ميشوند و در اين قريه نوع دروس و تا اندازهٔ نوع تدريس و نوع ادله و نوع اعمال با اين امور در قريه اول فرق ميكند و اساتيد اين قريه از اساتيد قريه اول بالاترند ، علم و عمل آنها را دارند و علم و عمل بالاتر از آنها را هم دارند ، دليل اهل قريه اول دليل مجادله [ص 137] است و بآن آرام ميگيرند و دليل اهل قريه دوم موعظه حسنه است و دليل مجادله آنها را قانع نميكند ، دروس قريه اول ظاهر شريعت است كه با مشاعر ظاهره آنها را ادراك مينمايند و با جوارح ظاهره بآن عمل مينمايند دروس اين قريه از باطن شريعت است كه با مشاعر باطنه يعني متخيله و متفكره و عالمه و عاقله آنها را ادراك مينمايند و تكاليف را با مشاعر ظاهره و باطنه با هر كدام آنچه مناسب آن است انجام ميدهند ، ياد گرفتن در قريه اول بتعلم كلمه كلمه است و در اين قريه هم بآن نحو تعلم است و هم بنوعي بالاتر و آن معاشرت با شيخ و استاد و رفيق و بنحو تكميل و تكمّل و اشراق و استشراق است ، موضوع درس قريه اول ظواهر كتاب و سنت است و موضوع درس قريه دوم ظواهر آن دو و بواطني كه در عرصه مشاعر برزخي آنها است ميباشد و استاد كل در اين قريه و همه قريهها فرد اول شيعه و نايب خاص امام است عليه السلام و او است چراغي كه بنور علم امام عليه السلام مشتعل شده است و فيوض ظاهره و باطنه را بهمه شيعيان ميرساند و تا دسترسي باو نيست اساتيد ديوارهائي هستند كه بنور آن چراغ مستنير شدهاند و هر يك فراخور استعداد و قابليت خود نور او را منعكس ميكنند بعضي مثل آئينهاند بعضي مثل ديوار سفيد و بهر حال آنچه مسلم است استاد ملاصق بايد از شاگرد كاملتر و عالمتر و عاملتر بمواد دروس باشد و شايد در شرح قريه سوم توضيحات بيشتري عرض بكنم و در اين جا مواد درسي اين قريه را كه عرض كنم از آنها علامات اين [ص 138] اساتيد و نشانههاي آنها معلوم ميشود كه در اين دروس بايد كاملتر باشند .
پس عرض ميكنم كه مواد درس اين قريه ظواهر اعمال انسانيت است و توضيح بيشتري از مراد از كلمه ظواهر در قريه چهارم ان شاء الله عرض ميكنم و قواي انسانيت ذكر است و فكر است و علم است و حلم است و نباهت و دو خاصيت آن نزاهت است و حكمت و آنچه از فرمايشات مشايخ اعلي الله مقامهم مستفاد ميشود اين است كه اينها دروس قريه دوم و سوم هستند و تقسيمي مصرحاً از ايشان نديدهام كه بعضي را بقريه دوم و بعضي را بقريه سوم اختصاص داده باشند ولي از بعض قراين در فرمايشات ايشان چنين مستفاد ميشود كه ذكر و فكر و علم و حلم مربوط باهل قريه دوم است و نباهت مربوط بقريه سوم و كمال ظهور نزاهت و حكمت هم در اين قريه پيدا ميشود ، بنا بر اين مختصري از معاني ذكر و فكر و علم و حلم را در اين جا عرض ميكنم و بقيه را در ذكر قريه سوم ان شاء الله بعرض ميرسانم و تفصيل موكول بكتب مفصله ايشان است در عربي بكتاب مبارك طريق النجاة و در فارسي ترجمه كتاب رجوم الشياطين تأليف مولاي بزرگوار مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه و كتاب مصباح السالكين تأليف مرحوم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه رجوع نمائيد . اما آنچه در اين جا عرض ميكنم
اول ذكر است و اصل ذكر حضرت پيغمبرند صلي الله عليه و آله كه يادگار خداوند در ميانه خلق هستند و همه را بياد خدا ميآورند و خداوند فرموده و انزلنا اليكم ذكرا رسولا و در همه عوالم ايشان را قائم مقام خود قرار داده است و پس از آن بزرگوار ائمه اطهارند [ص 139] عليهم السلام كه خلفا و جانشينان آن بزرگوارند كه بنور خود در همه عوالم بلباس اهل آن عالم تنزل فرمودهاند تا در اين عالم ما بلباس بشريت ظاهر شدهاند و جميع مراتب ايشان از فؤاد و عقل و روح و نفس و مراتب برزخيه و جسم ايشان مشتعل بنور ذكر خداوند عالم است و ايشان خانههاي نور و پيراهنهاي ظهور پروردگارند كه امام عليه السلام ميفرمايد تلك بيوت النور و قمص الظهور و از هر مرتبه ايشان نوري از جنس آن مرتبه ساطع است و همه فضاي آن مرتبه را پر كرده است و مربي آن مرتبه است و هر انساني كه صاحب اين مرتبهها است وقتيكه با هر مرتبه توجه بآن مرتبه از آن بزرگواران بكند بآن نوري كه از آن مرتبه ايشان ساطع است مستنير و روشن ميشود و اين روشن شدن ذكر كردن او است در آن مرتبه و آن نور كه باو رسيده مذكور او است و آيت پروردگار است كه از طريق وجود مبارك ايشان باو رسيده و آن روشن كردن دعوت او و دين او است و بشارت و انذار او است و اين روشن شدن تدين بدين او است و ايمان باو است انا ارسلناك بالحق شاهدا و مبشرا و نذيرا و داعيا الي الله باذنه و سراجا منيرا و باين دعوت آنها را از ظلمت بيرون ميآورد و نوراني ميفرمايد يخرجهم من الظلمات الي النور و پيشوا و امام ايشانند كه دعوت به بهشت ميفرمايند ائمة يدعون الي الجنة و اين نور نعمت بهشت است كه احاطه بمؤمنين دارد يعني آنها كه رو باو كردهاند و امام ميفرمايد آنچه مضمون اين است كه شما در بهشتيد دعا كنيد كه از آن بيرون نرويد . و اين نور شفاعت ايشان است كه با آنها جفت شده [ص 140] و بآن نوراني شدهاند و اين نور قرآن است انه لذكر لك و لقومك و اين انوار آيات قرآنند و اخبار آلمحمدند عليهم السلام كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله آنها را خوانده و ائمه در اخبار خود تفسير فرمودهاند و بر دلها و عقول و نفوس و ظواهر مؤمنين تابانده شدهاند كه خداوند فرموده ان في ذلك لآيات للمتوسمين و فرموده ان في ذلك لآيات لاولي الالباب و فرموده بل هو آيات بينات في صدور الذين اوتوا العلم و امام عليه السلام ميفرمايد العلم نور يقذفه الله في قلب من يحب و خداوند فرموده ان في ذلك لآيات لقوم يتفكرون و معرفت استناره باين انوار است كه آيات خداوندند و زمين و آسمان را بآنها پر و نوراني فرموده و در زيارت است اشهد ان من عرفكم فقد عرف الله و در دعا ميخوانيم بهم ملأت سمائك و ارضك حتي ظهر ان لا اله الا انت و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايد ان معرفتي بالنورانية هي معرفة الله و اين نور محبت او است كه بر دلها ميافتد و اطاعت ميكنند و نوراني ميشوند و مشابهت با آن پيدا ميكنند و دوستي خداوند و پيغمبر و ائمه اطهار عليهم السلام را پيدا ميكنند و متدين بدين خداوند كه چيزي جز حب و بغض نيست ميشوند ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و در زيارت است من احبكم فقد احب الله و اين نور عقل است كه باستناره بآن بندگي خداوند شده است و امام عليه السلام ميفرمايد العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان و ميفرمايد بنا عبد الله و نحن الادلاء علي الله و لولانا ماعبد الله و اين نور علم حق است كه بر نفوس تابيده [ص 141] و امام عليه السلام بسلمة بن كهيل و حكم بن عتيبه ميفرمايد شرقا و غربا لنتجدا علما صحيحا الا شيئا يخرج من عندنا اهل البيت و اين نور دعوت ظاهره حضرت پيغمبر است كه از قلب بر زبان آن حضرت جاري شده و قرآن شنيدني است و كتاب خداست كه بر صفحات نوشته شده و مؤمنين با شنيدن و خواندن آن و ايمان بآن متعلم از آن علم و نوراني بآن نور شدهاند و تنزل همه آن انوار در عالم ظاهر است و چون محمد و آلمحمد عليهم السلام در همه مراتب معصوم و مطهر از جميع كثافات و كدورات و ارجاس هستند چنانچه خداوند فرموده انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا آن انوار بدون تغيير و بدون شائبه ارجاس و آنچه خلاف آن نور است در مراتب ايشان تنزل نموده و بصورت قرآن موجود و اخبار اهل بيت عليهم السلام كه تفسير آن است در عالم ظاهر بيرون آمده و اين كتاب و سنت ميزان حق و باطل شدهاند و خلفاي حضرت پيغمبر صاحبان اين علم و در هر زمان منير اين انوارند اين است كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود اني تارك فيكم الثقلين ما ان تمسكتم بهما لنتضلوا كتاب الله و عترتي اهل بيتي لنيفترقا حتي يردا عليّ الحوض و مؤمنين كه مكلف باستناره باين انوارند بر حسب درجاتشان باين انوار نوراني و از اين علوم متعلم ميشوند در ظاهر باستفاضه ظاهري از راه سمع و نطق و خواندن قرآن و اخبار و در باطن باستشراق باشراقات باطنه ايشان و چه بسيار است علومي كه از اين راه بدست ميآورند ولي از آنجا كه [ص 142] مؤمنين تا بحد كمال نرسيدهاند مراتب باطنه آنها آلوده برجس كثرات و ظلمات است علامت صحت علومي كه از راههاي باطني بدست ميآورند اين است كه چون آنها را تنزل دهند و بعالم الفاظ دربياورند مطابق همين كتاب و سنت باشد و اين ميزان حقي است در عالم الفاظ كه همه آن علوم بايد با آن سنجيده شود ولي اين ميزان حاملي هم ميخواهد كه آن امام عليه السلام است و اگر دسترسي بخود امام عليه السلام داشته باشند خود آن حضرت ميزان حقند كه حامل كتابند و از آن جدا نيستند چنانچه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند لنيفترقا حتي يردا عليّ الحوض .
ولي در اين ايام كه ايام غيبت است و دسترسي بآن بزرگوار نداريم امام عليه السلام ما را امر برجوع بروات اخبار خودشان فرمودهاند كه حامل علوم و اسرار ايشانند و در توقيع شريف است اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله و ما را نهي از بشك انداختن خود و ديگران در روايات ايشان فرموده و فرموده لا عذر لاحد من موالينا في التشكيك فيما يرويه عنا ثقاتنا قد عرفوا بانا نفاوضهم سرّنا و نحملهم اياه اليهم و در اصطلاح اخبار آلمحمد عليهم السلام شيعه اسم مؤمنيني است كه واقعا شعاع ايشان باشند و از هر جهت و در تمام مراتب متابعت ايشان را كرده باشند و مورد وثوق ايشان باشند و بتمام مراتب مشتعل بنور ايشان شده باشند و شيعه ايشان كاملين مؤمنين هستند و ساير مؤمنين را موالي نام نهادهاند و مواليان بايد از كاملين كه ثقات ايشانند و حامل سرّ ايشانند [ص 143] و مشتعل بنور ايشانند بگيرند و عذري در شك كردن درباره آنها ندارند ولي همان كاملين هم درجاتي دارند و فرد اكمل آنها در هر زمان آن مؤمني است كه مشتعل بنور امام عليه السلام شده است و تا آن درجه از نور امام عليه السلام كه در رتبه مؤمنين ممكن است و ميسر است در او ظاهر شده باشد و او در هر زمان كسي جز نايب خاص امام عليه السلام نيست و در تمثيل امام عليه السلام چون آتش غيبي است كه با اينكه جسم است و همه جا هست از همه در و ديوار غايب است و مثل نايب خاص او مثل شعله است كه در ميانه درها و ديوارها يعني ساير مؤمنين هست و بصفاي باطن روزنهٔ بسوي آتش غيبي شده است و انوار آتش غيبي از اين در و از اين باب بر در و ديوار مراتب باطنيه و ظاهريه وجود مؤمنين ميتابد و حامل سرّ امام است و امام عليه السلام او را در اين سرّ شريك خود قرار داده و همه انوار خود را يعني آن انوار كه مناسب عرصه مؤمنين است و علي اختلاف درجاتهم قابليت درك آن انوار و چشم رؤيت آن انوار را دارند در او قرار داده و در زمان غيبت از اين باب و از اين درگاه انوار ايمان را بر دلها ميتاباند و علامت وجود او همين ايمانها است كه در دلهاي مؤمنين است و همانطور كه اگر چراغ را ببرند انوار او از در و ديوارها محو ميشود اگر اين باب كه نور امام و نور ايمان از او بر دلها ميتابد نباشد ايمانها از دلها ميرود و خداوند عبادت كرده نميشود و در حديث است لمتخل الارض منذ كانت من حجة عالم يحيي فيها ما يميتون من الحق ثم تلا هذه الآية يريدون ليطفئوا نور الله الآية ، و بقيه آيه [ص 144] اين است و الله متم نوره و لو كره الكافرون . و از يعقوب سراج است قال قلت لابيعبدالله عليه السلام تبقي الارض بلا عالم حي ظاهر يفزع اليه الناس في حلالهم و حرامهم فقال لي اذن لايعبد الله يا ابايوسف يعني خدمت حضرت صادق عليه السلام عرض كردم آيا باقي ميماند زمين بدون عالم زنده ظاهري كه پناه ببرند مردم باو در حلال و حرامشان پس فرمود بمن در اين هنگام خداوند عبادت كرده نميشود اي ابايوسف . و اينكه سابقا عرض كردم باب امام ثانيعشر با غيبت امام ثانيعشر غايب ميشود معني آن اين نيست كه غيبت او مثل غيبت امام عليه السلام است و از همان مثلي كه عرض كردم اين مطلب معلوم ميشود كه غيبت امام عليه السلام مثل غيبت آتش غيبي است و غيبت باب امام مثل غيبت چراغ است كه در اطاق ما نيست و روي صحن خانه است اگر مستقيما مقابل او نيستيم و از ما غايب است نور او صحن خانه را روشن كرده و روشني از صحن خانه بر اطاق ما هم تابيده و اطاق را هم تا اندازهٔ روشن كرده و اگر از اطاق بيرون برويم آنرا ميبينيم و اين غير از آن است كه اگر چراغ اصلا نباشد چه در اطاق باشيم چه بصحن خانه برويم تا خود مشتعل بنور آتش غيبي نشويم ادراك آتش غيبي را نميكنيم و اين معني از فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام پيداست كه ميفرمايد اللهم لا بد لك من حجج في ارضك حجة بعد حجة علي خلقك يهدونهم الي دينك و يعلمونهم علمك لئلايتفرق اتباع اوليائك ظاهر غير مطاع او مكتتم خائف يترقب ان غاب عن الناس شخصهم في حال هدنتهم في دولة الباطل فلنيغيب [ص 145] عنهم مبثوث علمهم و آدابهم في قلوب المؤمنين مثبتة و هم بها عاملون و از اين حديث معلوم ميشود كه در هر زمان يك حجتي براي تعليم علوم خداوند هست و اگر شخصش بجهاتي غايب باشد نور علمش منتشر و در دلها ثابت است و از دنباله خطبه كه اختصارا روايت نكردم پيداست كه قصد از اين حجتها غير امام است عليه السلام چون در صفت آنها ميفرمايد المتبعون لقادة الدين الائمة الهادين الذين يتأدبون بآدابهم و ينهجون نهجهم .
باري در هر زمان نايبي از امام عليه السلام در ميانه مؤمنين حي و موجود است و او باب فيوض و انوار امام عليه السلام است و از هر جهت متصف بصفات او و متأدب بآداب او و متخلق باخلاق او است و شعله فروزان در ميانه مؤمنين است و قطب و مركز آنها است و يگانه زمان است و همانطور كه همه صفات امام عليه السلام كه در عرصه شيعه ممكن است در او ظاهر است متصف بصفت واحديت امام عليه السلام هم هست و همانطور كه در يك زمان دو امام نيست يا اگر هست يكي ناطق است و ديگري صامت ، نايب ناطق از طرف امام هم يكي است و واحد است و در حديث است كه عرض شد خدمت حضرت صادق عليه السلام آيا ميشود دو امام در يك وقت باشند فرمود نه مگر اينكه يكي از ايشان صامت باشد و مأموم براي صاحبش باشد و ديگري ناطق باشد و امام براي صاحبش اما اينكه دو امام ناطق در يك وقت باشند پس نه . تمام شد حديث شريف . و همانطور كه براي يك كارخانه دو رئيس نميگذارند و براي يك مدرسه دو مدير نميگذارند و براي يك كلاس در يك ساعت دو معلم [ص 146] نميگذارند و براي يك شهر دو حاكم نميگذارند و شاه براي مملكت دو رئيس الوزرا نميگذارد و خداوند در بدن ما دو قلب قرار نداده امام عليه السلام هم دو نايب ناطق براي خود در مملكت شيعه نگذارده است و نايب ناطق او واحد است و اين نطقي كه عرض ميكنم قصدم بيان و اشاعه فيوضات و علوم ظاهره و باطنه است و نطق بزبان يكي از افراد آن است و اينكه فقهاي ظاهر متعددند اشكالي ندارد چون آنها نايب خاص نيستند و از نواب عامه هستند و مثل عمال حكومتند كه مستقيم و غير مستقيم امر رئيس الوزرا را اجرا ميكنند يا مثل معلمان مدرسهاند كه بدستور مدير درس ميدهند يا مثل اعضاي بدنند كه بفرمان مغز متحركند و از راه مغز از اوامر روح باخبر ميشوند و آنها كه جامع الشرايط هستند آن شرطي كه در ذكر قريه اول عرض كردم كه بايد بقلب مستفتي از امام عليه السلام باشند در آنها هست و همينكه توجه بامام عليه السلام ميكنند امام از راه همين سراج مشتعل بنور خودش نور عقل و فهم و ايمان را بر آنها ميتاباند و بآنها ميرساند و فهميدنيها را كه احاديث باطني هستند بآنها ميفهماند چنانچه حضرت صادق عليه السلام در حديثي ميفرمايند فانا لانعد الفقيه منهم فقيها حتي يكون محدَّثا فقيل له اويكون المؤمن محدّثا قال يكون مفهَّما و المفهّم محدّث پس فقهاي حقه هم در واقع راوي از او هستند و او راوي از امام و استاد الكل في الكل و مؤمنين بعد از او شاگرد او هستند و استاد زيردستها تا آنكه بادناي مؤمنين ميرسد [ص 147] و هر بالادستي بقدري كه حكايت نور علم او را ميكند حجت بر زيردست است و بهر حال نور علم او است كه همه دلها را بنور ايمان روشن كرده منتهي بعضي مثل صحن خانهاند كه برابر آفتابند و مستقيما نور او بآنها ميرسد و بعضي مثل اطاقند كه نورش از روشني صحن خانه ميرسد بعضي مثل پستوي اطاقند كه نورش از نور اطاق است و بهر حال بدون وسيله و واسطه محال است كه نور از منير به مستنير برسد اگر فضاي بين ما و آفتاب خاصيت انتقال امواج نور را نداشت نور بما نميرسيد و اگر هوائي بين ما و منبع صوتي كه خاصيت انتقال امواج صوتي را دارد نبود صدا بما نميرسيد همانطور كه اگر زنگ خبري را زير سرپوشي بگذارند و هواي سرپوش را بكشند صداي زنگ بما نميرسد و اگر صدائي بگوش ما رسيد يقين است كه واسطه انتقالدهندهٔ در ميان هست خواه او را ببينيم خواه بواسطه كمال صفا و ترك خودنمائي او او را نبينيم و بهر حال وسيله در همه جا لازم است چه باطن باشد چه ظاهر چه دنيا و چه آخرت يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه الوسيلة و هر كه از غير راه برود گمراه ميشود .
باري سخن بطول انجاميد ولي براي شما خالي از اين فايده نبود كه با نوع دروس كلاس دوم و قريه دوم و نوع استدلالات آنها آشنا شويد و بدانيد از اين نوع سخنان اگر سابقين كمتر گفتهاند از باب اين بوده كه در قريه اول بودهاند و شاگردان و معلمين خاص آن قريه هر دو اهل همان قريه بوده و ساختمان دماغي آنها مناسب درك ادله اين دروس نبوده و اگر [ص 148] بر معلمين اين كلاس انكار يا رد و اعتراضي دارند اغلب از اين جهت است و كمكم مشاعرشان قوت ميگيرد و فهمشان هم بالا ميرود و آنها را هم بكلاس دوم بالا ميبرند و اين مطالب را ان شاء الله ميفهمند .
برگرديم بمطلبي كه داشتيم ، سخن ما در ذكر بود و باين معني عمومي كه عرض كردم شامل همه ادراكات نفساني ميشود ولي معني خاص آن اذكاري است كه بر زبان ميكنيم يا در وهم و خيال خود ميكنيم و ما با خيال صورتهاي جزئيه را درك ميكنيم و با وهم معاني جزئيه را ميفهميم و مؤمن بايد بجميع مراتبش متذكر خداوند باشد در زبان در مواقع خود بهر ذكري از انواع اذكار لفظي كه فرمودهاند از قبيل نمازها ادعيه صلوات قرائت قرآن ذكر خداوند و ذكر فضايل آلمحمد (ع) و ذكر فضايل دوستان و گفتگوي با برادران و گفتگوي با ساير مردم و توبه و استغفار و امثال اينها همه را بدستور شرع عمل نمايد مثلاً نمازش را بقرائت صحيح بخواند دعاها را مغلوط نخواند قرآن را ترتيل كند با برادران بمهرباني حرف بزند با مردم بنيكوئي صحبت كند در بيان فضايل محمد و آلمحمد عليهم السلام و شيعيان ايشان در موقع خود و براي اهلش ساعي باشد و همه اينها كه در شرع ظاهر امر فرمودهاند عمل كند در باطن هم معاني اين كلمات را متذكر باشد و وجه خطاب و استقبال خود را در هر مرتبه بشناسد كه ظاهراً و باطناً متذكر باشد و همان ادعيه و اذكاري كه تعليم فرمودهاند عمل كند و ذكر خاصي بي اذن استاد نكند همانطور كه بي اذن طبيب دوائي از پيش خود نميخورد و چه بسا اذكار [ص 149] باشند كه مناسب حال سالك نيستند و استاد ملاصق آن كسي است كه از شاگرد متذكرتر باشد و ذاكرتر باشد چنانچه حواريون بحضرت عيسي عرض كردند با كه مجالست كنيم فرمودند من يذكركم الله رؤيته و يزيد في علمكم منطقه و يرغبكم في الآخرة عمله يعني مجالست كنيد با كسي كه رؤيتش خدا را بياد شما ميآورد و سخنش علم شما را زياد ميكند و عملش باعث رغبت شما در آخرت ميشود . يعني در ظاهر و باطن ذاكر باشد و باعث متذكر كردن شما بشود و همانطور كه سابقا اشاره كردم از اين حديث شريف هم پيداست كه در اين مرحله قسمتي از تدريس و تعليم با منطق و زبان است و تعلم با گوش و قسمتي هم باشراق است و معاشرت كه همان مشاهده شخص ذاكر در ظاهر و بياد او بودن و متوجه باو بودن در باطن باعث تذكر شاگرد ميشود و قسمت عمده تعليم و تعلم در اين كلاس باين ترتيب است و لازم نيست كه خود معلم هم متوجه باشد كه كي در خانه خودش باو توجه كرده همانطور كه در ظاهر هم كه درس ميدهد نميداند پشت ديوار كي گوش بدرس او ميدهد و حرفهاي او را ياد ميگيرد ولي اگر بين شاگرد و استاد دوستي و تجانس كامل باشد مانعي نيست كه وقتي كه يكي بياد ديگري ميافتد آن يكي هم بياد او بيفتد و بين مادران و فرزندان و آنها كه كمال دوستي بين آنها بوده مكرر امثال اين قبيل ارتباطات ديده شده ولي در اساتيد غير بالغين كليت ندارد و بهر حال مراقبت خداوند و استشعار حضور او در همه حال و مراقبت ائمه اطهار عليهم السلام و استشعار حضور [ص 150] آنها در همه حال و بياد آنها بودن و متذكر آنها بودن و متوجه بودن بآنها از راههائي كه قرار دادهاند از اعظم شروط ذكر و اعظم اسباب ترقي سالك و اصلاح ظاهر و باطن او است و البته مورد توجه آنها قرار ميگيرد چنانچه خداوند فرموده قل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون و اميد آن ميرود كه روزي خودش مشتعل بنور ايشان شود و ذكر فعل خودش بشود و هميشه ذاكر باشد و خستگي نداشته باشد مثل چراغ كه از نور دادن خستگي ندارد و هميشه بياد خداوند باشد و خداوند هم بياد او باشد چنانچه فرموده است اذكروني اذكركم .
و دوم از دروس اين قريه فكر است و مشعر متفكره فوق مشعر متخيله و واهمه است و انسان با متفكره نسبت بين صور و معاني يا نسبت بين خود آنها را ادراك ميكند و نتيجه ميگيرد و نتيجه گاه بالاتر از مقدمات است ، مثلاً گوسفند را ميبيند و دويدن بچه گوسفند را بطرف او ميبيند و اينها را در خيال خودش كنار هم ميگذارد و با مشعر فكر نسبت بين آنها را ادراك ميكند و بياري واهمه معني محبت را ميفهمد ولي آئينه خيال فقط صورتها را ميبيند و معاني را نميفهمد و فكر است كه از تركيب آنها از بين آنها معني را درميآورد و از تركيب معاني با هم از ميان آنها معني بالاتري درميآورد و از اسباب بزرگ ترقي است و از اين جهت است كه خداوند در آيات زيادي امر بتفكر فرموده و امثالي ذكر فرموده كه در آنها تفكر كنيم و فرموده تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون و فرموده ان في ذلك لآيات لقوم يتفكرون و حضرت پيغمبر (ص) [ص 151] فرمودند لا عبادة مثل التفكر و حضرت اميرالمؤمنين (ع) فرمودند ان التفكر يدعو الي البر و العمل به و روايت شده است تفكر ساعة خير من عبادة ستين سنة ، و تفكر انواعي دارد يك نوع تفكر در آيات قرآن و معاني آنها است و خداوند ميفرمايد افلايتدبرون القرآن ام علي قلوب اقفالها و يك نوع تفكر در آيات آفاق است چنانچه حضرت امير (ع) ميفرمايند التفكر في ملكوت السموات و الارض عبادة المخلصين و از انواع آن تفكر در امر پروردگار است و حضرت رضا عليه السلام فرمودند ليس العبادة كثرة الصلوة و الصوم انما العبادة التفكر في امر الله عز و جل و از انواع آن تفكر در علوم است و فرمايش حضرت پيغمبر است (ص) طلب العلم فريضة علي كل مسلم تا اينكه فرمود و الفكر فيه يعدل الصيام و از انواع آن تفكر در فناي دنيا است و تفكر در موت است و فرمايش حضرت پيغمبر است (ص) افضل التفكر ذكر الموت و يك وجه فضيلت آن اين است كه با تفكر در آن انسان از دنيا معرض ميشود و رو بخداوند ميكند ، و از انواع آن اين است كه يك آيتي را كه در جائي ميبيند از آن استدلال بر جاي ديگر ميكند چون در خلق خداوند تفاوتي نيست و فرموده ماتري في خلق الرحمن من تفاوت مثلا در آفاق چيزي ميبيند بر انفس استدلال ميكند ، در انفس چيزي ميبيند بر آفاق استدلال ميكند ، در [ص 152] ظاهر چيزي ميبيند بر باطن استدلال ميكند و فرمايش حضرت رضا است عليه السلام قد علم اولوا الالباب ان الاستدلال علي ما هنالك لايعلم الا بما هيهنا و مثل همين نوع استدلالي كه در چند ورق پيش كردم كه خداوند در مملكت بدن ما يك قلب گذاشته و نتيجه گرفتم كه در مملكت شيعه هم يك قلب و قطب گذاشته ، و از انواع تفكر يكي هم اين است كه انسان در گوشه خلوتي بنشيند و ذهن خود را خالي از هر فكري بگيرد و توجه بمبادي خير كند و خود را مستنير بنور معرفت و توحيد كند هر چه بذهنش انداختند همان را تعقيب كند و اشاره بهمين نوع است فرمايش حضرت پيغمبر (ص) فكرة ساعة خير من عبادة سنة و لاينال منزلة التفكر الا من خصه الله تعالي بنور المعرفة و التوحيد و بهر حال چه اين نوع تفكر كه باشراق مبدء خير باشد چه ساير انواع تفكر نتيجه حاصله را بايد عرضه بر كتاب و سنت و عالم بآن دو نمود اگر موافق آنها است صحيح است و الا مشوب بشائبه اعراض نفساني است و ميزان حق كتاب و سنت است و استاد و راهنماي انسان بايد متفكرتر و عاملتر بنتايج حقه تفكر باشد و تفكر در اعمال و رفتار خود او و توجه باو از اعظم تدبرات و تفكرات است و آن خط از همه خطوط بهتر خوانده ميشود و از همه راهها نزديكتر است .
و سوم از دروس اين قريه علم است و آن از بهترين عبادات است و فرمايش حضرت پيغمبر است (ص) قليل العلم خير من كثير العبادة و فرمايش حضرت اميرالمؤمنين است (ع) اعلموا ان كمال الدين طلب العلم و العمل به و فرمايش حضرت پيغمبر است (ص) طلب العلم فريضة علي كل مسلم فاطلبوا [ص 153] العلم من مظانه و اقتبسوه من اهله و علم حق را سه تا شمرده و فرموده العلم ثلثة آية محكمة او سنة قائمة او فريضة عادلة و علامت آن ترس از خداوند است چنانچه ميفرمايد انما يخشي الله من عباده العلماء و راه تحصيل آن يك نوع كه متداول است بتعليم و تعلم و قرائت كتب و حضور در مجلس عالم و رجوع بكتاب او است و يك نوع آن از راه اشراق است و فرمايش حضرت پيغمبر است (ص) العلم نور يقذفه الله في قلوب اوليائه و انطق به علي لسانهم و فرمايش حضرت صادق است عليه السلام ليس العلم بالتعلم انما هو نور يقع في قلب من يريد الله تبارك و تعالي ان يهديه و راه تحصيل اين نوع علم بندگي و رياضت نفس و اعراض از دنيا است و فرمايش حضرت صادق است (ع) فان اردت العلم فاطلب اولا في نفسك حقيقة العبودية و فرمايش حضرت پيغمبر است (ص) الجوع سحاب الحكمة فاذا جاع العبد مطر بالحكمة و در حديث قدسي است اني وضعت العلم في الجوع و الغربة و الناس يطلبونه في الشبع و الوطن و خداوند ميفرمايد اتقوا الله و يعلمكم الله و رياضت نفس و اعراض از دنيا از باب رفع موانع و بينا شدن مشاعر است ولي اصل علم رو كردن بعالم و دوستي او و تخلق باخلاق او است كه در علم اكمل از متعلم است و باب فيض علم است و فرمايش حضرت پيغمبر است (ص) النظر الي وجه العالم حبا له عبادة و فرمايش حضرت اميرالمؤمنين است (ع) النظر الي العالم احب الي الله من اعتكاف [ص 154] سنة و فرمايش حضرت صادق است (ع) من زار العالم لله و لطلب العلم لوجه الله فكأنه زار الله و در حديث است ليس العلم في السماء فينزل اليكم و لا في الارض فيصعد اليكم بل هو مكنون فيكم مخزون في قلوبكم تخلقوا باخلاق الروحانيين يظهر لكم و تخلق باخلاق روحانيين اين است كه بفرايض و مستحبات ظاهره و باطنه عمل نمايد و تأسي بايشان بنمايد و طلب علم از هر راه كه باشد همانطور كه سابقا عرض كردم بايد علم حاصله موافق كتاب و سنت باشد و تقرير و تسديد عالم بآن با آن همراه باشد و شرط محفوظ ماندن علم عمل بآن است و فرمودهاند العلم يهتف بالعمل فان اجابه و الا ارتحل و علم بي عمل باعث هلاكت است و علامت عالم حق علم است و عمل و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در حديثي آنرا بيان فرمودند و فرمودند اما علامة العلم فاربعة العلم بالله و العلم بمحبته و العلم بمكارهه و الحفظ لها حتي تؤدي و اما العمل فالصلوة و الصوم و الزكوة و الاخلاص و اين احاديث را كه از باب اختصار بدون شرح يا با شرح كمي عرض ميكنم سرسري نخوانيد و در معاني آنها دقيق شويد كه مطلب را بفهميد ، مثلاً اگر در همين حديث تأمل كنيد اغلب عرايض گذشته از آن استخراج ميشود . علامت اول را كه علم بخدا فرمودند يعني علم باسماء و آيات خدا چون ذات خدا معلوم خلق نميشود و اسمائي در ميانه خلق گذارده كه او را بآن اسمها بخوانند و آن اسماء محمد و آلمحمدند عليهم السلام چنانچه امام عليه السلام ميفرمايد نحن والله الاسماء الحسني ولي ايشان از دسترس ما بالاترند [ص 155] جز آنكه نور ايشان بما برسد و از نور پي بمنير ببريم و نور ايشان شيعيان ايشانند و فرمايش خودشان است شيعتنا منا كشعاع الشمس من الشمس پس بايد كسي كه در صدد تحصيل علم بخداوند است رو بايشان كند و ببيان آنها نور توحيد بر دل او بيفتد و مستنير بنور خداوند و عالم بخداوند باشد ، پس علامة اول عالم اين است كه رو باين مبدء خير كرده باشد و از اين راه عالم شده باشد و چون مستنير باين نور شده و بصفت او درآمده و با او مجانست و مشابهت پيدا كرده دوست او شده و دوستي او دوستي محمد و آلمحمد است عليهم السلام و دوستي ايشان دوستي خداوند است پس علامت دوم عالم علم بمحبت خداست و چون ميبيند كه هر قدر رو از آن مبدء بگرداند رو بظلمات ميشود و ظلماني ميشود و ظلمت را خداوند دوست نداشته و مكروه داشته از رو كردن بديگران خودداري كرده و علم بمكاره او پيدا كرده كه از آنها اجتناب كند و علامت سوم كه علم بمكاره است در او پيدا شده و چون ميبيند كه علم و روشني او از خود او نيست و از آن مبدء نور است هميشه خود را متوجه و مراقب او قرار داده و در اين كار استقامت ورزيده كه اين نور علم از دل او زايل نشود و محفوظ بماند و علامت چهارم كه حفظ آن علوم و انوار است در او پيدا شده و از همه مراتب او اين نور علم بر مراتب دانيه خود و ديگران كه هنوز بآن اندازه نوراني نشدهاند تابانده و نشر آن را كرده است و دين خود را ادا كرده است و همين نور علم كه بر مراتب باطنه و اعضا و جوارح ظاهره [ص 156] او تابيده در ظاهر بصورت نماز كه اقبال بخدا و دوستي او است درآمده ، يا بصورت روزه كه امساك از چيزهائي است كه خداوند مكروه داشته درآمده ، يا بصورت زكوة كه انفاق علم و مال است درآمده ، و روح اين اعمال كه عملي روحاني است از مراتب باطنه او سر زده و آن اخلاص است كه خود را خالص براي مبدء خير كرده و در هر مرتبهٔ از مراتب توجه باو نموده و اين توجه را مغشوش بتوجه بغير او نكرده و آنرا خالص نگاه داشته و صاحب اخلاص شده است ، و چون علامت آن علوم اعمال آنها است و عالم را باعمالش بايد شناخت و يقين المرء يري في عمله شمهٔ از اعمال و صفات مؤمنين براي مزيد توضيح عرض ميكنم و در آن اكتفا بترجمه حديث همام ميكنم كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در آن حديث بيان فرمودهاند و براي تبرك عين ترجمهاي را كه مولاي من اعلي الله مقامه در كتاب مبارك ارشاد العوام فرمودهاند براي شما نقل ميكنم .