حال حال اين امت مرحومه هم همين طور است هنوز بتمام تكاليف گرفته نشدهاند و پدرانشان كه ائمه اطهارند عليهم السلام هنوز آنها را بجدّ نگرفتهاند و از آنها در هر عصري همان را خواستهاند كه مقدورشان بوده و ادراك آن ميسرشان بوده است و خداوند كسي را به بيش از وسعش تكليف نميفرمايد و فرموده لايكلف الله نفسا الا وسعها و از آن زمان جاهليت كه در منتهاي ناداني بودند در اثر فرمايشات حضرت پيغمبر (ص) و تربيت ائمه اطهار عليهم السلام شروع بترقي كردهاند و روز بروز فهمشان بالاتر رفته و ميرود و در اول فهمشان باندازه امروز نبوده و اگر بخواهيد نمونهاي از ميزان فهم سابقين بدست بياوريد بروايات گذشتگان مراجعه نمائيد مثلاً ببينيد حضرت سيد شهدا عليه السلام در روز عاشورا بچه دليلهاي ساده و اوليهاي بر آنها احتجاج ميفرمود و ميفرمود آيا اين عمامه من عمامه پيغمبر نيست آيا اين اسب من اسب پيغمبر نيست زره من زره پيغمبر نيست آيا فرزند پيغمبري جز من در ميانه شما هست و از اين قبيل و اگر اينها شعور داشتند مسلما ادله [ص 96] بالاتري بر حقانيت خود بيان ميفرمودند ، در آخر هم بعد از آن همه جنايات نفرين بر آنها نفرمود ، يا حضرت سجاد عليه السلام در مجلس يزيد كلام و استدلالشان اين بود كه منم پسر مكه و مني و پسر زمزم و صفا و هكذا و درجه فهم شنوندگان از اين قبيل استدلالها ظاهر ميشود و معلوم ميشود كه لايق دليل بالاتري نبودند و الا فرمايشات عاليه ايشان كه باشخاص صاحب بصيرت و معرفت فرمودهاند حاضر است هيچكدام از آنها را براي جماعت نفرمودند و از همه دليلها كه براي آنها فرمودند قصد اثبات انتساب خود را به حضرت پيغمبر (ص) داشتند ، و همچنين در اخبار ايشان كه ملاحظه نمائيد ميبينيد اغلب سؤالات از همين احكام ظاهر شرع پاكي نجسي غذاي حلال و حرام معاملات مواريث و امثال اينها است و عامه سائلين هنوز از اين درجهها بالاتر نرفته بودند و احاديث فضايل و بيان مقامات خود و اوصاف شيعيان و تكاليف عاليه را بيشتر براي معدودي از بزرگان اصحاب خود مثل حضرت سلمان حضرت ابوذر حضرت جابر بن يزيد حضرت مفضل بن عمر حضرت يونس بن عبدالرحمن و امثال آنها ميفرمودند و با هر كسي بزبان خودش و بقدر عقلش صحبت ميفرمودند و فرمايش حضرت پيغمبر است (ص) انا معاشر الانبياء امرنا ان نكلم الناس علي قدر عقولهم يعني ما جماعت انبيا با مردم بقدر عقلشان صحبت ميكنيم .
و بهر حال جميع تكاليف مردم را تا آنوقت كه عقولشان بحدي بالا ميرود كه لايق ظهور امام عليه السلام ميشوند در اخبار و احاديث خودشان بميراث براي اين امت گذاردهاند و الفاظ آنها در كتب و معاني آنها در [ص 97] سينه علماي امت محفوظ است و روز بروز كه مردم ترقي ميكنند و استعدادشان بالا ميرود و قوابلشان نضج پيدا ميكند از علوم خود و تكاليف مردم بر زبان علما جاري ميفرمايند و خداوند مردم را بسير در اين قري يعني اخذ از علما امر فرموده است و بتدريج كه فهمها بالا ميرود علماي درجه بالاتري را مأمور هدايت ايشان ميفرمايد مثل پدر مهرباني كه بهر اندازه فرزندش باشعورتر ميشود و استعداد تحصيلات بالاتري پيدا ميكند او را بمعلم داناتري ميسپارد ، و بعد از غيبت امام عليه السلام تا سالهاي سال مردم در قريه ظاهره شريعت يعني قريه اول سير ميكردند و پيشواياني كه كافي براي تعليم علوم لازمه براي اهل اين قريه باشند هميشه در ميانه اين فرقه محقه بودند و هستند و الحق كمال سعي و جديت را در تنقيح ظاهر شريعت و جمع الفاظ اخبار و آثار ائمه اطهار عليهم السلام و كتب درسي اين كلاس نمودند و اين صنعت را در طي قرون و اعوام باوج ترقي رسانيدند شكر الله مساعيهم الجميلة و همه مورد لطف خداوند و تسديد و تأييد ائمه اطهار عليهم السلام بودهاند و خداوند سنت خود را كه ميفرمايد سنة الله التي قد خلت من قبل و لنتجد لسنة الله تبديلا و ميفرمايد ماتري في خلق الرحمن من تفاوت درباره آنها هم جاري فرمود و هر چه در وسعشان بود تكليف آنها قرار داد و هر چه در وسعشان نبود خود تكفل آنرا فرمود همان طور كه در همه امور ملك حكمت خداوند بر آن جاري شده ، مثلاً اين گندم را كه مورد حاجت خلق است آنچه در وسع آنها بوده مثل كندن زمين و افشاندن بذر و در [ص 98] بعض موارد آبياري آن را با آنها قرار داده ولي بقيه امور را مثل گرداندن آفتاب و ماه و ستارگان و تاباندن اشعه آنها بر اين گياه و باراندن باران و وزاندن باد و ساير امور كه لازمه رشد گياه و محصول دادن آن است چون در وسع خلق نبوده خود متكفل آن شده و با ايادي ديگرش كفايت اين امر را فرموده ، يا مثل بچه شيرخوار كه از تمام امور جز مكيدن پستان كاري در وسع او نبوده خداوند همه حاجات او را تكفل فرموده و با ايادي ديگرش حتي پيش از تولد اين طفل شير در پستان مادرش آفريده و محبت او را بدل مادر انداخته كه قبلا براي او لباس تهيه كند و متكفل تغذيه و حفظ او از سرما و گرما و آفات شود تا آنكه اين بچه بزرگ شود و همان طور كه كمكم قوت ميگيرد و شعور پيدا ميكند رفع حاجاتش بخودش محول ميشود ديگر كسي شير بدهنش نميكند لقمه بدهانش نميگذارد لباسش را نميپوشاند و خودش بتدريج متكفل امورش ميشود ديگر اگر روزي خودش غذا نخورد گرسنه ميماند لباس نپوشيد برهنه ميماند پي كسب و كار نرفت بيروزي ميماند ديگر واجب النفقه ديگران نيست و وظايف گذشته كه ديگران متكفلش ميشدند بعهده خودش ميافتد .
حال اين سنت جاريه در ملك در تربيت نوع بندگان و اين امت مرحومه هم جاري است مثلا تا زماني كه هنوز در درجات اول فهم و ادراك بودند و بهمان سادگي طفلانه غافل از شكوك و شبهات و حوادث روزگار راه ميرفتند و اخبار و احاديث را بالفطره از روات ميگرفتند و يقين بآنها پيدا ميكردند ائمه عليهم السلام در ازمنه ظهور و حضرت حجت [ص 99] عجل الله فرجه در زمان غيبت كه مأمور هدايت و رعايت امت بوده و هستند چون ميديدند كه ظاهر امرشان بر وفق فطرت و امر خداوند است اگر چه خود فقها نميفهميدند چه ميكنند آنها را تقرير و تأييد ميفرمودند و امر بر همين منوال بود تا كمكم شعورها بالا رفت و جماعتي بصيرت بيشتري پيدا كردند و اوضاع روزگار و زير و روها و حوادث آن را ديدند و كمكم در يقين خودشان متزلزل شدند و گفتند از كجا بفهميم اين اخبار درست بدست ما رسيده شايد آن راوي كه از امام عليه السلام شنيده درست معني فرمايش ايشان را نفهميده شايد اصلا دروغي ساخته و نسبت بامام (ع) داده شايد در وقت نسخه كردن كتابها نسخهكنندهها سهوا غلط نسخه كرده باشند يا عمدا دست در حديث برده باشند و شايد اين معني كه از لفظ حديث ميفهميم درست نفهميده باشيم و از اين قبيل خيالات در سرشان قوت گرفت و شواهدي هم از اخبار بر اين خيالات خودشان پيدا كردند مثل فرمايش حضرت پيغمبر (ص) كه فرمودند دروغگويان بر من زياد شدند و زياد خواهند شد . يا فرمايش ائمه عليهم السلام كه فرمودند براي هر يك از ما كذابي است . و روز بروز هر چه كه بعد زمانشان از زمان ائمه طولانيتر ميشد و قراين و امارات كم ميشد اين خيالات در سر آنها قوت ميگرفت تا آنكه بخود جرئت دادند و نميدانم اولي آنها كه بود كه گفت باب علم باخبار و احاديث در بسياري موارد بسته است و تكليف هم كه از امت برداشته نشده و ما بايد بآنچه گمان ميكنيم فرمايش ايشان است عمل كنيم و كمكم كتابها در اين باب نوشتند و قواعد [ص 100] و قوانيني براي تحصيل ظن وضع كردند و هفتاد آيه كتاب خدا و هزار و دويست حديث در حرمت عمل بمظنه را از نظر انداختند و بدليل عقل ناقص خود حكم بانقلاب اصل حرمت مجمع عليه كردند ولي همه علما پيروي آنها را نكردند و جماعتي بر همان رويه سابق ماندند و احتمالاتي كه اين دسته ميدادند از غايت سادهدلي ناديده گرفتند يا بادلهٔ كه اين دسته را نميتوانست قانع كند رد كردند ، و بهر حال دو دسته شدند دسته اول را اصولي گفتند و آن دسته كه بر رويه سابق باقي ماندند اخباري ناميده شدند و روز بروز كه شعورها بالاتر ميرفت و شبهات وارده در دل فقها قوت ميگرفت از اخباريين كم و بر اصوليين افزوده ميشد ولي با همه اين احوال اين بحث و جدالها در اول از كتب اصول تجاوز نميكرد و بكتب فقه كمتر سرايت كرده بود و در عمل اخباري و اصولي بر يك رويه تفقه ميكردند و كأنه وقتي كه داخل فقه ميشدند همه آن گفتگوها و شكوك و شبهات را فراموش ميكردند و كتب موجود كه از آنها باقي مانده شاهد اين معني است و چون در عمل باز بهمان رويه كه پسنديده بود تفقه ميكردند و عوام هم غافل از آن گفتگوها بخيال آنكه احكام را از كسي ميگيرند كه عالم باحكام آلمحمد (ع) است بآنها رجوع ميكردند و به تنها راهي كه ميسر و در وسعشان بود در اخذ احكام عمل ميكردند و از طرفي هم هنوز فقها بآن رشد فكري نرسيده بودند كه جواب قاطعي در بطلان توهمات و شكوك وارده از اخبار بيابند و بيشتر سخنان آنها از باب قصور بود نه تقصير ، امام عليه السلام با تصرفي كه در [ص 101] ملك دارند دلها و قلمها را بهمان طور كه ميخواست و محبوب خداوند بود جاري ميفرمود و وقت تفقه همان طور كه كتب موجود شهادت ميدهد آن شبهات و خيالات و اصول غير متأصله را از ياد آنها ميبرد و احكام خود را بامت ميرساند ولي كمكم هي شعورها بالاتر ميرفت و هي شكوك و شبهات قوت ميگرفت اگر در اول بزعم خودشان بظن حاصل از كتاب و سنت عمل ميكردند در آخر بجائي رسيدند كه قائل بظن مطلق شدند و گفتند مناط حصول ظن است خواه از كتاب و سنت باشد و خواه از جاي ديگر و بعقل خود قواعد و اصولي ساختند و ظنون حاصل از عقول ناقصه خود را هم حكم خدا دانستند تا بآنجا كه گفتند علي الظن بناء العالم و اساس عيش بني آدم و عقل خود را نظير الهام در انبيا فرض كردند و مصرحاً در كتب خود نوشتند و از طرفي شعورها هم بحدي بالا رفته بود كه ميتوانستند ادله بطلان آن توهمات را ادراك نمايند و راه علاج آنها را بفهمند ولي كسي از معلمين قريه اول نبود كه آن ادله را بداند و خود همان معلمين مبتلايان اوليه آن شكوك و شبهات بودند و بدام شيطان افتاده بودند و بمقتضاي اذا فسد العالم فسد العالم اگر امام عليه السلام صبر بر اين فساد ميفرمود عالم فاسد ميشد و سستي يقين بعامه مقلدين سرايت ميكرد اين بود كه ديگر صبر نفرمود و معلمين بالاتري را برانگيخت كه علوم بالاتري را تعليم فرمايند كه بفضل آن علوم ريشه اين شبهات و شبهات ديگر كه در همه رشتهها پيدا شده بود كنده شود و انفتاح باب علم و يقين بر همه آشكار شود و اين علما ابتدا شروع بمحكم كردن پايه كردند و بناي علوم جديده [ص 102] را بر آن پايه گذاردند تا باد آن شكوك و شبهات آنرا نلرزاند و بمرور دهور پاينده و استوار بماند و آن پايه اصلاح اصول عقايد ايشان بود كه خداي خود را بشناسند و پيغمبر و ائمه خود را بشناسند و بدانند خداي آنها ظالم نيست كه عمل بغير علم را در كتاب خود و بر زبان پيغمبر خود و اوصياي او حرام بفرمايد و باب علم را مسدود كند و تكليف را باقي بگذارد و بآنچه كه در وسع مردم نيست آنها را تكليف نمايد و حال آنكه خود او فرموده لايكلف الله نفسا الا وسعها و به پيغمبر خود فرموده بگو ما انا من المتكلفين . و بدانند خداي آنها عاجز نيست كه بخواهد خلق را هدايت فرمايد ولي شيطان و حزب او در صدد تخريب دين او برآيند و دروغ بر او ببندند و حمله و نقله را بسهو و خطا بياندازند تا آنجا كه راه علم بحق بسته شود و خداوند نتواند از آنها جلوگيري كند يا اقلا نتواند كه فرمان خود را بخلق خود برساند بطوريكه يقين بآن بكنند با آنكه در كتابش فرموده بل نقذف بالحق علي الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق و لكم الويل مما تصفون . و بدانند كه خداوند حكيم پيغمبر خود را براي هدايت همه خلق فرستاده و دين او را آخري اديان و امت او را آخري امم و حلال او را تا روز قيامت حلال و حرام او را تا روز قيامت حرام قرار داده و حكيم هرگز كسي را كه عاجز از كاري است يا جاهل بمأموريت خود است يا نافرماني او را ميكند پي كاري نميفرستد . و بدانند خداوند پيغمبر خود را علم داده و او را بر احوال امتش تا روز قيامت مطلع گردانيده و باو قدرت تبليغ اوامر خود را داده و همه [ص 103] اسباب ملك را در اختيار او گذارده و او را معصوم و مطهر از ذنوب قرار داده و نافرماني او را نميكند و بي سهو و خطا مأموريت خود را انجام ميدهد . و بدانند كه پيغمبر او با آن علم و قدرت و عصمت همه اين اوضاع و پيشآمدها را كه در طول زمان در امت او پيش ميآمده ميدانسته و بر كذب كاذبين و دسّ داسّين و تحريف محرفين آگاه بوده و معذلك نهي از عمل بغير علم فرموده و اگر ميدانست كه باب علم بفرمايشاتش مسدود خواهد شد لااقل دستور علاجي ميفرمود و اقلا در يك حديث اجازه عمل بغير علم را در احكام خود ميفرمود و مسلم با عصمتي كه دارد غفلت از اين امر نميفرمود كه بعد از چندين سال جماعتي از امت او بيايند و بي آنكه وحيي بآنها رسيده باشد يا كتابي بر آنها نازل شده باشد يا معجزي خداوند بر دست آنها ظاهر كرده باشد بعقول ناقصه خود تكميل نقصان كار پيغمبر را بكنند و غفلتهاي او را جبران كنند و عمل بمظنه را كه حرام فرموده حلال كنند و با خداوند در بيان احكام خود را شريك بنمايند و حال آنكه خداوند ميفرمايد و لايشرك في حكمه احدا يعني هيچكس را در حكمش با خود شريك قرار نميدهد . و پيغمبر او ميفرمايد لا رأي في الدين انما الدين من الرب امره و نهيه يعني رأي در دين نيست و اين است و جز اين نيست كه امر و نهي دين از جانب پروردگار است . و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در مقام توبيخ و سرزنش اهل سنت كه اول آنها بدستور عمر شروع بعمل برأي و مظنه نمودند ميفرمايد ترد علي احدهم القضية في حكم من الاحكام فيحكم فيها برأيه ثم ترد تلك [ص 104] القضية بعينها علي غيره فيحكم فيها بخلاف قوله ثم تجتمع بذلك القضاة عند الامام الذي استقضاهم فيصوب آراءهم جميعا و الههم واحد و نبيهم واحد و كتابهم واحد أفامرهم الله سبحانه بالاختلاف فاطاعوه ام نهاهم عنه فعصوه ام انزل الله دينا ناقصا فاستعان بهم علي اتمامه ام كانوا شركاء له فلهم ان يقولوا و عليه ان يرضي ام انزل الله دينا تاما فقصر الرسول صلي الله عليه و آله عن تبليغه و ادائه و الله سبحانه يقول مافرطنا في الكتاب من شئ يعني بر يكي از آنها وارد ميشد قضيه در حكمي از احكام پس حكم ميكرد در آن برأيش پس وارد ميشد عين آن قضيه بر غيرش پس حكم ميكرد در آن بخلاف قول او پس قضاة با آن احكام اجتماع ميكردند نزد آن امامي كه آنها را قاضي قرار داده بود پس او آراء همه را تصويب ميكرد و حال آنكه خداي آنها يكي است و پيغمبرشان يكي و كتابشان يكي ، آيا خداوند آنها را امر باختلاف كرده و اطاعت او را كردهاند يا آنها را از آن نهي فرموده پس معصيت او را كردند يا خدا دين ناقصي نازل كرده و از آنها بر تمام كردن آن استعانت جسته يا شركاء اويند و بر آنها است كه بگويند و بر خداوند است كه راضي باشد يا آنكه خداوند دين كاملي فرستاده و پيغمبر صلي الله عليه و آله در تبليغ و اداي آن كوتاهي كرده و حال آنكه خداوند ميفرمايد در كتاب از هيچ چيز فروگذار نكرديم . و بدانند كه پيغمبر معصوم و جانشينان معصومين او در تبليغ احكام خدا و جلوگيري از كذب كاذبين و افتراي مفترين و سهو ساهين كوتاهي نداشته و ندارند و هميشه مراقب احوال امت و مجري [ص 105] اوامر خداوند در تبليغ امر دين هستند و قصوري در وظيفه خود نميورزند چنانچه حضرت حجت در توقيع رفيع بشيخ مفيد عليه الرحمة مرقوم فرمودند انا غير مهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم يعني ما در مراعات شما اهمال نميكنيم و ذكر شما را فراموش نميكنيم . و در اداي وظيفه خود بر همان سنت خداوند كه در همه ملكش جاري است آنچه در وسع امت در اداي اوامر خداوند بوده تكليف آنها قرار دادند و آنچه در وسع آنها نبوده بقدرت خداداده خود باسبابي كه در ملك قرار داده شده متكفل آن شدند و رجوع بروات ثقات را كه در هر زمان براي امت ميسر بوده تكليف آنها قرار دادند و عذر آنها را در اين كاري كه ميسرشان بود نپذيرفتند و فرمودند لا عذر لاحد من موالينا في التشكيك فيما يرويه عنا ثقاتنا قد عرفوا بانا نفاوضهم سرّنا و نحملهم اياه اليهم يعني عذري نيست براي هيچيك از دوستان ما در اينكه خود و ديگران را بشك بياندازند در آنچه ثقات ما از ما روايت ميكنند بتحقيق دانستهاند كه ما آنها را شريك سرّ خود قرار دادهايم و آنها را حامل سرّ خود بسوي آنها قرار دادهايم . و بعد از اين تكليف كه ميسر خلق بود بقيه را خود بعهده گرفتند و آنها را مطمئن نمودند كه هميشه عالمي در زمين خواهد بود كه اين دين را از شر ابليس و ايادي او محفوظ ميدارد چنانچه در حديث قدسي است كه خداوند ميفرمايد يا محمد لماترك الارض الا و فيها عالم يعرف طاعتي و هداي و يكون نجاة فيما بين قبض النبي الي خروج النبي الآخر و لماكن [ص 106] اترك ابليس يضلّ الناس و ليس في الارض حجة و داع اليّ و هاد الي سبيلي و عارف بامري و اني قد قضيت لكل قوم هاديا اهدي به السعداء و يكون حجة علي الاشقياء يعني اي محمد ترك نكردم زمين را مگر اينكه در آن عالمي است كه طاعت و هدايت مرا ميداند و نجاتي است ما بين قبض پيغمبر تا پيغمبر ديگر و من ابليس را وانگذاردهام كه مردم را گمراه كند و نباشد در زمين حجتي و دعوتكنندهاي بسوي من و هدايتكنندهاي براه من و عارفي بامر من و من قرار دادم براي هر قومي هدايتكنندهاي را بآن خوبان را هدايت ميكنم و حجتي است بر اشقيا . و از حضرت باقر است عليه السلام كه فرمود خداوند نميگذارد زمين را مگر اينكه در آن عالمي است كه زياده و نقصان را از دين خداي عزوجل ميداند پس هر گاه مؤمنون چيزي زياد كردند برميگرداند آنها را و اگر كم كردند كامل ميكند براي آنها و اگر اين نباشد امور مسلمين بر آنها مشتبه ميماند . و از حضرت صادق است عليه السلام كه زمين خالي نميماند مگر اينكه در او عالمي است كه هر چه مؤمنين زياد كنند آنها را برگرداند و هر چه كم كنند كامل كند بر آنها پس فرمود اين را كاملاً بگيريد و اگر اين نبود امور مؤمنين بر آنها مشتبه ميشد و فرق بين حق و باطل نميگذاردند . و اخبار در اين معني از حد تواتر خارج است و اينكه باحاديث متواتره استدلال ميكنم بآن جهت است كه قائلين بحجيت مظنه هم انكار حصول علم بمتواترات مخصوصا متواترات معنوي را نكردهاند .
باري بعد از تعليم اين علوم و معارف كه معلمين جديد [ص 107] آوردند و براي آن الفاظي كه اهل قريه اول از صفات خداوند ميگفتند و اراده معني نميكردند مثل عدل و حكمت و علم و قدرت و غير آنها معاني و موارد استعمال و طرز استدلال بآنها را بيان كردند و پيغمبر و ائمه اطهار را تا اندازهٔ شناساندند و علم و قدرت و عصمت و ساير صفات آن بزرگواران را كه خداوند بايشان عطا فرموده شرح دادند و عصمت و قدرت و تصرفشان را در ملك باثبات رساندند و معلوم شد كه خداوند عالم عبثكار يا عاجز نيست كه خلقي بيافريند و بر آنها عبادت خود را واجب كند و پيغمبري براي آنها بفرستد كه احكام او را بخلق برساند و او عاجز از انجام مأموريت خود باشد و حكمي را كه بخلق نرسانده از آنها بخواهد و قرار دهد هر طور خودتان گمان كرديد من گفتهام عمل كنيد و امام و جانشين او با كمال عجز و ناتواني بگوشه اطاقي از ترس دشمنان پناه برده باشد و از هيچ جا مطلع نباشد و نداند چه بسر دين خدا آمده يا اگر بداند نتواند دفع شر شياطين را بنمايد و مغلوب و مقهور شيطان باشد و شيطان يكهتاز عرصه ملك باشد كه هر چه ميخواهد بكند و ايادي او هر دروغي كه بخواهند بر دين خدا ببندند هر تحريفي كه بخواهند بكنند و شيطان رجيم بتواند كه هر قول منكر و زوري را باولياي خود وحي نمايد و آنها عمل نمايند و امام كه خليفه خداوند در زمين است عاجز از تصرف در ملك و شناساندن حق باشد ، خلاصه قبح سخنان آنها را كه لازمهاش اثبات نقص بر خدا و رسول بود بر همه آشكار نمودند و بنيان آن شكوك و شبهات را كه بر پايه توحيد ناقص و معرفت ناقص بمحمد و [ص 108] آلمحمد عليهم السلام بود از پايه بركندند و حجت خداوند را بر همه تمام فرمودند و بحول و قوه خداوند و تأييد و تسديد ائمه اطهار عليهم السلام نگذاردند كه شيطان مردم را گمراه كند و يقين ممكن و ميسر را ترك كنند و پي ظن مطلق بروند مگر آنها كه خود متابعت شيطان را بر خود اختيار كردند و ديگر بعد از تمام شدن حجت و ارائه طريق تحصيل يقين پيروي عاملين بظن خلاف فرمايش خدا و رسول است و اگر تا حجت تمام نشده بود آنها را كه از روي غفلت و قصور معرفت عمل بظن را اختيار كرده بودند امام از باب تكفل آنچه در وسع امت نيست تأييد و تسديد ميفرمود و من حيث لايشعرون بر قلم و زبان آنها احكام خدا را جاري ميفرمود چون حجت تمام شد و راه تحصيل يقين نمودار شد و غبار آن شكوك و شبهات برطرف شد و آشكار شد كه بايد از عمل بظن پرهيز نمايند تعهدي براي حفظ آنها از خطا باقي نماند چنانچه خداوند ميفرمايد و ماكان الله ليضل قوما بعد اذ هديهم حتي يبين لهم ما يتقون يعني خداوند قومي را بعد از آنكه هدايت فرموده گمراه نكرده تا آنكه آشكار كند براي آنها آنچه را كه بايد پرهيز از آن بكنند . و بنا بر اين اگر كسي بعد از اتمام حجت تقوي پيشه نكند و از عمل بظن كه خلاف رضاي خدا و رسول است پرهيز نكند بيم آن است كه گمراه شده باشد و كسيكه بر دين خود بترسد پيروي چنين كسي را نميكند .
باري سخن بطول انجاميد و آنچه عرض كردم از باب تمثيل بود و خرابي كار منحصر بهمين يك رشته نبود و شيطان سواره و پياده خود را تجهيز [ص 109] كرده بود كه با لشكر شكوك و شبهات پايه دين را متزلزل نمايد و در همه امور دين از امر توحيد گرفته تا شريعت ظاهره شروع بدستاندازي كرده بود و بر زبان اولياء و ايادي خود امثال محييالدين عربي سني شبهات و مزخرفات و كفرهاي حكماي يونان را در اسلام وارد كرده بود كه همه خلق را شريك خداوند در وجود ميدانستند و ميگفتند كه نعوذ بالله اين خداست كه بهمه صورتها درآمده است و چون صورتها برطرف شوند همه يكي ميشوند و نعوذ بالله پيغمبر و خلفاي جور يا موسي و فرعون آشتي خواهند داشت و نثرها و نظمها در اين باره گفتند و گفتند :
چونكه بيرنگي اسير رنگ شد موسئي با موسئي در جنگ شد
چون به بيرنگي رسي كان داشتي موسي و فرعون دارند آشتي
و لازمه اين سخن بطلان جنت و نار و ثواب و عقاب و عبث بودن ارسال رسل و انزال كتب بود و جمعي از شيعه را اغوا كرده بود كه پيروي آن خبيثان را بكنند و از راه آنها شروع برخنه در دل عوام نموده بود و همه اينها نبود جز اينكه شعورها بالاتر رفته بود و اين شبهات دقيق و باريك ميتوانست فهم آنها را متأثر كند و از راه ببرد ولي تا قبل از آنكه شعورها بالا رود ادراك معني اين شبهات را هم نميكردند كه شبهه بر آنها وارد شود ولي چون فهمها بالا رفته بود و اين شبهات در دل آنها رسوخ كرده بود و فقها هم كه پيشوايان عوام بودند با سلاح اصل عدم و اصل برائت و حجيت مظنه از عهده جواب شبهات آنها برنميآمدند و بيش از اين هم علمي نداشتند و بقول ملعون است و كافر است اكتفا ميكردند ديگر در [ص 110] حكمت تأمل جايز نبود و واجب بود كه امام عليه السلام در پي دواي اين دردها كه درد بيعلمي و ناداني بود برآيد و بدواي علم بر دست طبيب مداوي اين دردها را از پيكر دين اسلام برطرف فرمايد اين بود كه دست تواناي خود را از آستين قدرت بيرون آورد و بر سينه نامحرمان زد و كيد شيطان را باطل فرمود و بنياد آن شكوك و شبهات را از ريشه بركند ،
مدعي خواست كه آيد بتماشاگه راز دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد
و آن دست توانا عالم بزرگوار شيخ اجل اوحد مرحوم شيخ احمد بن زينالدين احسائي اعلي الله مقامه بود كه خورشيد جمالش در آن تاريكي شبهات از گوشه عربستان طلوع نمود و بنور علم آلمحمد عليهم السلام عالم را روشن كرد و با كوشش خستگيناپذيري از ابتدا شروع باصلاح آنچه اهم بود و خرابي آن باعث همه خرابيها شده بود فرمود و آن مسئله توحيد بود و در دروس و مواعظ و كتب خود از اخبار آلمحمد عليهم السلام كه خزينه همه علوم است بعض معاني و بواطن اين مسئله را كه در حد فهم اهل آن زمان بود استخراج و بيان فرمود و سخافت شبهات قائلين بوحدت وجود و وحدت موجود را بر همه روشن نمود و بساط بسيط الحقيقة ببساطته كل الاشياء را بدلايل محكمه و براهين متقنه مأخوذه از كتاب و سنت برچيد و آرزوي فقها و علماي ظاهره را كه در شبهات آن ملحدين درمانده بودند و عاجز از جواب دادن آنها بودند [ص 111] برآورد و مورد تكريم و تعظيم علماي بزرگ آن عصر واقع شد و كار آن بزرگوار بالا گرفت تا آنجا كه جمعي كه بطمع رياست و جيفه دنياي دون خود را بصورت علما درآورده بودند بر رياست خود ترسيدند و بناي عناد و بدگوئي و احيانا تكفير آن جناب را گذاردند و كردند آنچه كردند غافل از آنكه اين دست خداست كه از آستين درآمده و نداي او است كه از آسمان رسيده و نور او است كه بر دلها تابيده و ديگر خاموششدني نيست يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و دوره قريه اول سپري شده و نوبت نشر علوم قريه دوم فرا رسيده و پدر مهربان امت معلم بالاتر فرستاده و خواه طفلان راضي باشند يا ناراضي بايد تمكين او را نمايند و سر تسليم در برابر او فرود آرند و او بيدي نيست كه باين بادها بلرزد و از ميدان اين هياهوها بيرون رود و بمصداق آيه شريفه و لايلتفت منكم احد و امضوا حيث تؤمرون بهمان راهي كه خداوند امر فرموده ميرود .
باري غرضم ذكر اين امور نبود و بمناسبت پيش آمد و غرضم بيان ترتيب تعليم آن بزرگوار بود كه همهاش بر وجه حكمت بود و ابتدا بتعليم معارف و شناساندن خدا و رسول و ائمه اطهار عليهم السلام و مقامات شيعيان و قراي ظاهره فرمود و روز بروز كه هوش مردم بالاتر ميرفت و بآن فرمايشات مأنوستر ميشدند چه خود آن بزرگوار و چه جانشينانشان مطالب بالاتر و تازهتري را بيان ميفرمودند و غبار يك يك شبهات را از چهره دين مبين ميزدودند تا اندازهٔ از اصول دين فراغت يافتند و نوبت [ص 112] اصلاح كار فقها رسيد و بوظيفه عالم كه امام عليه السلام فرمود اذا زاد المؤمنون شيئا ردهم و اذا نقصوا اتمه لهم عمل نمودند و آنها را از راه كجي كه در پيش گرفته بودند و پيروي گمان را ميكردند بازگرداندند و اهل تسليم از ايشان پذيرفتند و ديگران بهمان راه كج خود رفتند و كفران نعمت فرمايشات آن بزرگواران را نمودند و ماظلمونا و لكن ظلموا انفسهم .
باري سؤال شما از علامات علما بود و سخن ما در ذكر قريه دوم بود و اگر تفصيل آن علامات را بخواهيد بايد بكتب مفصله مشايخ ما اعلي الله مقامهم رجوع كنيد و اگر بطور اجمال بخواهيد عرض ميكنم كه علاوه بر آنچه در ذكر علامات علماي قريه اول عرض كردم بهترين نمونه آن مشايخ ما هستند اعلي الله مقامهم كه از معلمين قريه دوم بودند و هر معلمي در اين دوره بايد بر سيرت و صفت ايشان باشد و سخنانشان موافق سخنان ايشان چرا كه ايشان بر سيرت و صفت محمد و آلمحمد عليهم السلام بودهاند و يك كلمه از رأي خود نگفتهاند و در جزئي و كلي تابع آلمحمد عليهم السلام و راوي از ايشان بودهاند و آنچه عرض ميكنم از همه كتب و فرمايشاتشان پيداست ولي براي اينكه تا اندازهٔ سررشته بدستتان بيايد بطور اختصار قدري از اهل قريه دوم و صفت علماي اين قريه مينويسم و تفصيل موكول بكتب مفصله مشايخ ما است اعلي الله مقامهم .
پس از باب مقدمه عرض ميكنم كه اين اناسي را كه ميبينيد نمونهٔ از كل عالم هستند چنانچه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايند :
اتزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر [ص 113]
يعني آيا گمان ميكني كه تو جثه كوچكي هستي و حال آنكه در تو عالم اكبر پيچيده شده است . و همانطور كه عالم بزرگ داراي سه مرتبه است دنيا و برزخ و آخرت انسان هم صاحب سه مرتبه است ظاهر او كه مرتبه جماديت و نباتيت و حيوانيت او است و بآن اعمال اين سه نوع را انجام ميدهد از دنيا است و آن مرتبه از او كه با آن خيال ميكند فكر ميكند علومي پيدا ميكند و معاني جزئيه را تعقل ميكند از برزخ است و در اين مرتبه همرتبه جن است و باصطلاح مشايخ ما اعلي الله مقامهم اسم اين مرتبه انسانيت ظليه است و مرتبه اعلاي او كه بآن دوستي ميكند و دشمني ميكند و مرتبه حقيقت و نفس او است از عالم آخرت است و اگر با اين نفس بمبادي خير يعني محمد و آلمحمد عليهم السلام متوجه شود و نور ايشان در دل او بيفتد و دل او منور بنور ايشان و متصف بصفت ايشان شود و متابعت ايشان را بكند محبت ايشان را پيدا ميكند و محبت خداوند را پيدا ميكند و محبوب ايشان ميشود و محبوب خداوند ميشود قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و نفس او نفس قدسيه ميشود و اگر با اين نفس رو بمبادي شر يعني اعداي آلمحمد عليهم السلام بكند ظلمت آنها در دلش ميافتد و بمقتضاي آن عداوت آن بزرگواران و دوستي دشمنان ايشان را پيدا ميكند و چون نور خداوند و نور آلمحمد عليهم السلام در دل او نيست و با پشت كردن بايشان نور ايشان را پوشانده است كافر ميشود يعني پوشاننده حق و در اين حالت اسم اين نفس نفس امّاره بالسوء ميشود يعني نفس امركننده ببدي و همانطور كه در جواب سؤالات پيش [ص 114] گذشت و دانستيد علت غائي خلقت خلق اين بوده كه معرفت خداوند را پيدا كنند چنانچه در حديث قدسي است كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف و معرفت وقتي حاصل است كه معروف نزد عارف باشد و عارف نزد معروف و خلق بخدا نميرسند كه او را بشناسند و خداوند عادل هم خلق را بچيزي كه در وسعشان نيست تكليف نميفرمايد و براي شناسائي خود محلهاي معرفتي قرار داده و شناختن آنها را شناختن خود قرار داده و آن محلها محمد و آلمحمدند عليهم السلام چنانچه در زيارت ميخوانيم السلام علي محالّ معرفة الله و همچنين ميخوانيم من عرفهم فقد عرف الله و شناختن ايشان هم چون ديگران بدرجه ايشان كه در اول ما خلق اللهند نميرسند باين است كه نور ايشان تنزل كند و بساير خلق برسد تا منور بنور ايشان و متصف بصفت ايشان شوند و معرفت و محبت ايشان را حاصل كنند و دين خداوند و علتي كه خلق را بآن علت خلق كرده همين است ، پس اگر نفسي متوجه بمحمد و آلمحمد عليهم السلام شود و نور محبت ايشان در دل او بيفتد متدين بدين خداوند شده و همه ارسال رسل و انزال كتب براي اين بوده كه باين غايت كه محبت و معرفت است برسند و قصد انبيا همه اين بوده كه موانع اين امر را برطرف و مقتضيات آنرا موجود كنند تا اين امر انجام گيرد .
حال ميخواهيم ببينيم در اول چه موانعي در سر راه رسيدن باين مقصود است و براي اين همان مثلي را كه سابقا هم عرض كردهام تكرار ميكنم كه آتش در همه جا هست ولي غيب و پنهان است [ص 115] و اين شعله كه آتش را مينمايد باين علت است كه رقيق و شفاف شده و آتش را حكايت ميكند و هر چه كه رقيقتر و شفافتر شود آتش و گرمي آنرا بيشتر حكايت ميكند و هر چه غليظتر و كدرتر شود كمتر حكايت آتش را ميكند ، حال در انسان هم همينطور است بدن جمادي او از ساير جمادات لطيفتر و شفافتر شده و روح نباتي را كه در غيب و باطن او است حكايت ميكند و كارهاي روح نباتي يعني جذب و دفع و هضم و امساك از آن ظاهر شده است ، روح نباتي او هم اگر چه در رديف روح نباتي ساير نباتات است ولي از آنها لطيفتر و معتدلتر شده و روح حيواني را كه در غيب و باطن او است حكايت ميكند و كارهاي روح حيواني كه ديدن و شنيدن و بوئيدن و چشيدن است از او سر ميزند ، روح حيواني او هم اگر چه در رديف روح ساير حيوانات است ولي از آنها لطيفتر و معتدلتر است و روح انسانيت ظليه را حكايت ميكند و كارهاي اين روح مثل فكر خيال توهم تعقل از او سر ميزند ، روح انسانيت ظليه او هم اگر چه در رديف روح جنها است ولي از آنها لطيفتر و معتدلتر است و حكايت نفس انسانيه كونيه را ميكند و اين نفس اگر متوجه عليين باشد نور آلمحمد عليهم السلام و نور خداوند در او ميافتد و مؤمن ميشود و اگر متوجه سجين باشد و پشت بعليين كافر ميشود .
حال اگر مراتب او يعني اين شعلههاي تو در تو از پائين تا بالا يعني از ظاهر تا باطن همه صاف و بيرنگ باشند نفس همان طور كه هست خوب يا بد فعل خود و نور خود را از اين مراتب ظاهر ميكند [ص 116] اگر نفس نفس قدسيه است و منور بنور آلمحمد عليهم السلام ميبيني از ظاهر تا باطن در جميع مراتب افعال و كردارش بر صفت آنها ميشود همان طور كه از بدن مبارك و مراتب مختلفه خودشان كه از هر جهت صافي و بيرنگ و حاكي نفس غيبيشان ميباشند در هر درجه افعال و كرداري از جنس آن درجه و موافق نفسشان سر ميزند و بنا بر اين اولين قدم براي اينكه فعل نفس همان طور كه نفس هست در همه مراتب از بالا تا پائين ظاهر شود بايد اين شعلههاي تو در تو را يك يك صاف و بيرنگ نمود كه نور و فعل نفس را همان طور كه هست بنمايد و كدورتي در ميان نباشد كه برنگ آن كدورت درآيد و بيشتر احكام فروع براي زدودن زنگ اين كدورتها و معتدل كردن جماديت و نباتيت و حيوانيت و انسانيت ظليه است ، مثلاً از پيش از پيدايش طفل احكامي را شارع مقدس براي نكاح پدر و مادر او معين فرموده است نكاحهائي كه باعث نقص مولود و عدم اعتدال او است مثل نكاح اقارب خيلي نزديك يا نكاح همشيرها و امثال اينها را منع فرموده ، از زنا كه در حالي انجام ميگيرد كه انسان پشت بخداوند است و نور ايمان از قلبش رخت بربسته و ظلمت معصيت در تمام بدنش تأثير كرده و نطفه را نامعتدل كرده منع فرموده ، در همان نكاح حلال هم در حالاتي كه باز باعث عدم اعتدال نطفه است از نزديكي مرد و زن منع فرموده مثل حالت حيض و نفاس يا اوقات مكروهه مثل وقتي كه قمر در برج عقرب باشد و در اول ماه و وسط ماه و آخر ماه و وقت محاق و شب چهارشنبه و امثال اينها و همه اينها براي [ص 117] معتدل شدن مولود است ، نميبيني كه فرمودهاند ولد الزنا و ولد حيض دوست اميرالمؤمنين نميشوند ، يا نزديكي كردن در اول و وسط و آخر ماه باعث جنون ادواري در طفل ميشود ، و آنها را هم كه نفرمودهاند يا بما نرسيده بجهت امثال همين علتها است ، يا فرمودهاند پس از تولد طفل نبايد دايه رذل و نانجيب بگيرند چون اخلاق او به بچه سرايت ميكند ، همچنين آدابي كه براي تربيت طفل فرمودهاند همه براي معتدل كردن طفل است كه آماده براي نماياندن نور خداوند كه علت غائي است بشود ، اين دستوراتي كه براي تطهير و تنظيف و احتراز از نجاسات دادهاند كه بدن انسان معتدل شود و منزل شيطان نشود ، يا محرماتي كه در اكل و شرب قرار دادهاند باين جهت است كه روح نباتي و روح حيواني را نامعتدل ميكنند و انسانيت را يا بكلي حكايت نميكند يا اگر ميكند مثل آئينه تابدار عكس را كج و معوج ميكند مثلاً شراب را كه حرام فرموده طوري روح حيواني را غليظ و كدر ميكند كه ديگر ابدا حكايت روح انساني را در خود نميكند و چون نور انسانيت از روح حيواني او رخت بربسته امر و حكمي هم بر او ندارد و حيوانيت او بر همان طبع حيواني كه دارد بيدغدغه جاري ميشود منتهي اگر بر طبيعت او صفرا غلبه دارد عربده ميكشد خون غلبه داشته باشد ميخندد بلغم غلبه داشته باشد شهوتراني ميكند سودا غلبه داشته باشد گريه ميكند و بقول شاعر :
باده ني در هر سري شر ميكند آنچنان را آنچنانتر ميكند
حال ساير محرمات هم تأثيرشان بدرجه زوال عقل نباشد كم و بيش [ص 118] تأثير سوئي باقي ميگذارند و روح حيوانيت را از اعتدال خارج ميكنند و شارع مقدس بر حسب درجات تأثير سوء آنها آنها را حرام يا مكروه قرار داده و برعكس آنچه باعث بقاء روح حيوانيت انسان يا اعتدال آن است واجب يا مستحب قرار داده است .
باري ظاهر شريعت براي اصلاح ظاهر انسان و مراتب سهگانه دنيائي او است و نمونه كامل و معتدل آن خود شخص پيغمبر است و حكم اين است كه خود را مثل او كنيم تا همانطور كه ظاهر او حكايت ارواح غيبيه را باعتدال ميكند ظاهر ما هم حكايت ارواح غيبيه مكنونه در خودمان را باعتدال بكند و از اين جهت است كه خداوند فرموده لقد كان لكم في رسول الله اسوة حسنة يعني براي شما است در رسول خدا آن چيز نيكوئي كه بآن تأسي كنيد . و فرموده ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا يعني هر چه پيغمبر براي شما بياورد آنرا بپذيريد و هر چه را كه از آن نهي فرمايد منتهي شويد ، يعني قبول نهي را بكنيد . اين است كه در شرع مقدس اقوال و افعال و تقريرات حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله همه حجت است و باصطلاح فقها بآنها سنت قوليه و سنت فعليه و سنت تقريريه ميگويند و مراد از تقرير اموري است كه معمول بوده و پيغمبر با اطلاع بر آنها از آنها نهي نفرموده و آنها را بر قرار خود گذارده است ، ما هم بخواهيم در صدد دين و ايمان باشيم بايد كسب اطلاع از سنن پيغمبر و جانشينان او كه بر سيرت اويند بنمائيم و بآن عمل نمائيم و اگر خودمان در زمان آن بزرگواران بوديم كار سهل بود ولي ما در زماني هستيم كه دسترسي مستقيم بايشان نداريم [ص 119] و بايد رواتي دست بياوريم كه روايت اقوال و افعال و صفات و تقريرات او را براي ما بنمايند و اين روات در درجات مختلفهاند بعضي فقط روايت ظاهر اقوال و افعال او را مينمايند و خودشان اي بسا مؤتمر بآن اوامر و منتهي از آن نواهي و متصف بآن صفات نشدهاند و در گرفتن از آنها همين قدر كافي است كه بوثاقت آنها اعتماد داشته باشيم و بروايتشان بگيريم و خودشان را ول كنيم و اينها همانها هستند كه در حديث فرمودهاند كه براي ما ظرفهائي است كه آنها را از علم و حكمت پر ميكنيم و خودشان اهل آنها نيستند و ما پر نميكنيم آنها را مگر براي اينكه نقل بشود بسوي شيعه ما پس نظر كنيد بآنچه در ظرفها است و آنرا بگيريد و از كدورت صاف كنيد سفيد و پاكيزه و صافي آنها را اخذ ميكنيد و بپرهيزيد از آن ظرفها كه آنها ظرف بدي هستند پس آنها را واژگون كنيد . و مثل اين روات روات اهل سنت و واقفيه از شيعه و هر عالم بيعملي است . ولي درجه بالاتر اين است كه راوي بهر چه روايت ميكند خودش هم عمل بكند و خودش هم متصف بصفات پيغمبر شده باشد البته اين دسته از روات بالاترند و بر حسب درجات آنها در اتصاف بصفات پيغمبر و عمل بفرمايشاتشان ميتوانند مقتدا و سرمشق ما باشند و در حقيقت راوي حقيقي چنين كسي است و آن دسته اول اگر ثقه باشند حكم ضبط صوت را دارند دسته دوم هم بر حسب درجات علمشان راوي هستند آنها كه از ظواهر هنوز تجاوز نكردهاند بقدر خودشان راوي و حجت ايشان هستند و هر قدر در درجات علم بالاتر روند راوي امور بالاترند و حجيت آنها بيشتر و بهر حال فرمايش [ص 120] حضرت حجت عجل الله فرجه كه فرمود اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله ● در هر يك بقدر روايتشان صادق است منتهي آنها كه اهل ظاهرند نسبت برواياتي كه در علوم بالاتر و باطنتر است حكم همان روات لفظي را دارند و حجيت آنها منحصر بروايت لفظ خبر است و فهم آنها در بيان معني خبر حجت نيست چون اهليت آنرا ندارند ، مثلاً فقهاي ظاهره امور ظاهره را خوب درك ميكنند و خوب روايت ميتوانند بكنند و فهم آنها در بيان معاني حديث بر عوام حجت است و هر كدام كه وثاقت و علم و عمل را با اخلاص جمع كرده باشند جايز التقليد و نافذ الحكمند اما در امور بالاتر كه معاني آنها دقيق و مشعر بالاتري از مشاعر ظاهره لازم دارد مثل مسائل برزخ و معاد و معراج و امثال اينها از مطالب غامضه ديگر شأن آنها نيست كه در معاني آنها اظهار نظري كنند و همينكه الفاظ اين روايات را با دقت و وثاقت روايت كنند كافي است و لفظ خبر را بروايت ايشان ميگيريم و معني آنرا از علماي بالاتر و فوق كل ذي علم عليم و فهم آنها در معاني اين قبيل اخبار حجت نيست خواه يكي باشند خواه جمعي چون جمعي كه فرد فرد آنها مطلبي را نميدانند مجتمعا هم نميدانند مثل جماعتي كه كر باشند يك يكشان نميشنوند دستهجمعي هم چيزي نميشنوند ولي اگر فقيهي باشد كه مشعر مطالب بالاتر را هم داشته باشد او در آن مطالب ميشود صاحب نظر باشد [ص 121] ولي آنهم بايد اول مسلم شود و بصرف ادعا نميگذرد ،
و كل يدعي وصلا بليلي و ليلي لاتقر لهم بذاكا
اذا انبجست دموع من خدود تبين من بكي ممن تباكي
همانطور كه ادعاي فقاهت ظاهره هم بصرف ادعا نميگذرد و المرء عند الامتحان يكرم او يهان .
باري سخن در ذكر مراتب خلق بود و عرض كردم كه شريعت ظاهره براي اصلاح ظاهر خلق است و عاملين بآن هم اهل ظاهر و قريه اول و روات آن هم ميشود از اهل ظاهر باشند و با اجتماع شرايط فقاهت و فتوي در آنها حكمشان مطاع و امرشان براي عوام متبع است چنانچه امام عليه السلام فرمود فاما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا علي هواه مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه ● ولي كمكم كه خلق در مراتب ترقي سير كردند و ظاهر شريعت بسعي علماي عظام و فقهاي كرام آراسته شد نوبت اصلاح مراتب انسانيت ظليه و تعديل مشاعر باطنه و شروع بسير در قريه دوم رسيده است و موضوع درس اين قريه امور باطنه است و سنخ ادله آن فوق ادله اهل ظاهر است دلايل اهل ظاهر از جنس مجادله است و دلايل اين جماعت از جنس موعظه حسنه و همانطور كه خداوند به پيغمبر خود دستور ميفرمايد ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن با هر [ص 122] طبقهٔ از خلق بايد بزبان خودشان سخن گفت و بدليلي از جنس اموري كه ادراك ميكنند بايد براي ايشان استدلال كرد اگر اهل قريه اول توحيد خود را بدليل تسلسل اثبات ميكنند يا مثل آن عالم اصولي كه از او دليل بر وحدانيت خداوند را پرسيدند گفت يكي كه مجمع عليه است و بيش از آن هم اصل عدم است ميگويند اهل قريه دوم اگر چه حقيقت را هنوز ادراك نكردهاند ولي بعصاي موعظه حسنه راه ميروند و خود را نجات ميدهند مثل كوري كه راه و چاه را نميبيند ولي بكمك عصا از افتادن در چاه خود را حفظ ميكند مثل استدلالي كه امام عليه السلام نقل ميفرمايد كه با شخصي از دهريه فرموده ميفرمايد گفتم خبر ده بمن خداوند را انكار كردي و جحود باو ورزيدي باين جهت كه گمان كردي تو او را با حواسي كه با آنها اشياء را حس ميكني احساس نميكني و من بخداوند اقرار دارم آيا چارهٔ از اين هست كه يكي از ما راستگو باشيم و ديگري دروغگو ؟ گفت نه ، گفتم خبر بده بمن اگر سخن سخن تو باشد آيا بر من ترسيده ميشود بر چيزي از عقابهاي خدا كه تو را بآن ميترسانم ؟ گفت نه ، گفتم خبر بده اگر همانطور كه من ميگويم و حق در دست من باشد آيا از آنچه از عقاب خدا پرهيز ميكردم ايمن نيستم و تو بجحود و انكارت در هلاكت نميافتي ؟ گفت چرا ، گفتم كدام يك اولي بدورانديشي و نزديكتر بنجات هستيم ؟ گفت تو . و اگر اهل قريه اول كه اهل مجادلهاند انبيا را بدليل معجزات آنها فرستاده خدا ميدانند اهل قريه دوم پيغمبري آنها را بدليل شهادت خداوند و تسديد او آنها را [ص 123] فرستاده خدا ميدانند و بدليل عقل ميگويند كه اينها در محضر خداوند ادعاي رسالت از جانب او را كردهاند و خوارق عاداتي آوردند و آنرا دليل حقانيت خود شمردند و اگر دروغگو بودند خداوند عالم قادر امر آنها را باطل ميكرد و نميگذاشت بندگانش را گمراه كنند و چون امر آنها را باطل نكرده و كار ايشان را تسديد و تأييد فرموده معلوم ميشود كه راستگويند و خداوند از ايشان راضي است و در قرآن كه خداوند نقل احتجاجات انبياء را بر امم خود ميفرمايد ميبينيم كه بر اثبات حقيت خود خداوند را شاهد ميگيرند و خلاصه اهل قريه اول بدليل سخن گفتن سوسمار اقرار به پيغمبري پيغمبر ميكنند و اهل قريه دوم بدليل تسديد و تقرير خداوند .
و مثل اين است كه اهل ظاهر صفاتي كه براي خداوند ميشمارند محض لفظ و زينت كلام است نه براي معني و استعمال آنها در موارد استدلال و اين همه مشكلات و شكوك و شبهات كه بر آنها وارد ميشود از اين جهت است و اگر توحيد و معرفت پيغمبر و ائمه عليهم السلام را چنانچه بايد تحصيل نمايند بآن مشكلات كه افتادهاند نميافتند . ببين مثلا ميخواهد بفهمد آيا حديث صحيح است يا نه ، ميرود پي اسناد حديث كه در طول هزار و سيصد سال روات اين كه بودهاند و بتكلف ميخواهد تحقيق كند كه اينها شيعه بودهاند يا نبودهاند ثقه بودهاند يا نبودهاند عادل بودهاند يا نبودهاند در صورتي كه كسي كه در شهر ما و همشهري ما است و معاصر ما است بزودي نميتوانيم اينها را از او بفهميم چه برسد باينكه در شهر ما نباشد و در جاي ديگر باشد چه برسد باينكه مدتها [ص 124] از دنيا رفته باشد و هزار سال هم گذشته باشد ، بهر حال بخيال خود رجوع بكتاب رجال ميكند اولاً اشكال در خود شخص صاحب كتاب رجال است و نميشود فهميد چطور كسي بوده اگر آدم خوبي هم بفرض بوده تشخيصش آيا درست بوده يا نه و بعلاوه او هم كه پانصد سال پيش بوده چگونه از حال رواتي كه اي بسا هفتصد سال پيش از او بودهاند مطلع شده و اينكه مثلا مينويسد محمد بن مسلم خوب يا بد بوده از كجا معلوم است كه محمد بن مسلمي كه در سند حديث ما ذكرش هست همان محمد بن مسلم بوده محمدها بسيارند محمد بن مسلمها بسيارند در يك عصر و يك زمان اي بسا چندين محمد بن مسلم در يك شهر باشند و يك حرفه هم داشته باشند و از همه مشكلتر اينكه اگر بفرض حديث را جعل كرده باشند ممكن است جاعل اسامي روات اسناد حديث را هم جعل كرده باشد و نام اشخاص موثوق بهم را در سند حديث جعلش ذكر كرده باشد . ببين چه راه دور و درازي ميروند كه تازه تحصيل مظنه بكنند و قسم بخدا كه در بسياري موارد شك هم براي شخص فطن از اين راهها حاصل نميشود چه برسد بمظنه . باري نقصان علم كار ايشان را باين جا رسانده كه بچنين ادله سستي متوسل ميشوند و بناي دين و دنيا و آخرت خود و جمعي را بر آن ميگذارند .
ولي اهل قريه دوم چون معرفت خود را بخدا و رسول و ائمه اطهار زياد كردهاند خدا و رسول و ائمه اطهار عليهم السلام را واقعا شاهد و ناظر ميدانند و سخن آنها را باور ميكنند و وقتي كه ميخوانند فرمايش ايشان را كه يحمل هذا الدين في كل قرن عدول ينفون عنه تأويل المبطلين [ص 125] و تحريف الغالين و انتحال الجاهلين يعني حمل ميكنند اين دين را در هر قرني عدولي كه نفي ميكنند از آن تأويل باطلگويان و تحريف غلوكنندگان و انتحال جاهلين را . و احاديث بسيار باين مضمون ميبينند يقين ميكنند كه كساني را امام براي اصلاح اين امور گذاشته و وقتي كه فرمايش حضرت حجت عجل الله فرجه را ميخواند كه فرمودند انا غير مهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم مطمئن ميشوند كه همين طور است و امام واقعا مراقب ما است و همان طور كه امر فرموده بروات ثقات او مراجعه ميكنند و با خيال آرام و مطمئن حديث ايشان را ميگيرند و عمل ميكنند و آسوده ميخوابند و چه خوب گفته است شاعر :