و در قريه ثالثه بايد علم بحقايق اشياء پيدا كند و اصول عقايد خود را صحيح و محكم كند و بمقتضاي آنها عمل كند تا محبوب خداوند عالم شود چنانچه خداوند فرموده قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و كتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم پر از دستور سير و سلوك در اين قريه‌ها است مثل كتاب مبارك شرح الزياره از شيخ مرحوم اعني مرحوم مبرور شيخ احمد بن زين‌الدين احسائي اعلي الله مقامه كه حقيقتا دون فرمايش معصومين (ع) و فوق كلام سايرين است ، و اغلب [ص 63] كتب سيد مرحوم اعلي الله مقامه . اما كتبي كه با نظم خاصي اصول عقايد را در آنها مرقوم فرموده‌اند يكي كتاب مبارك فطرة السليمه است در عربي و كتاب مبارك ارشاد العوام و كتاب هداية الصبيان در فارسي است كه همه از تصنيفات مرحوم آقاي اول اعلي الله مقامه ميباشند ، و از تصنيفات مرحوم آقاي ثاني اعلي الله مقامه يكي كتاب مبارك ينابيع الحكمة در عربي و ديگر كتاب وسيلة النجاة در فارسي است ، و خواندن مواعظ و دروس اين بزرگواران كه خوشبختانه مقدار زيادي از آنها نوشته شده و در دست است كمك بزرگي براي فهم مطالب اين كتب است . و از همه بالاتر اخلاص و تقوي است و خداوند فرموده است اتقوا الله و يعلمكم الله و در حديث است من اخلص لله اربعين صباحا اجري الله من قلبه علي لسانه ينابيع الحكمة يعني هر كس چهل صباح خالص براي خداوند شود خداوند از قلبش بر زبانش چشمه‌هاي حكمت را جاري ميفرمايد . و از معاني چهل صباح اين است كه انسان در همه مراتب چهل‌گانه‌اش خالص براي خداوند شود و اخلاص براي خداوند مثل همه معاملات ديگر اخلاص براي محمد و آل‌محمد عليهم السلام و شيعيان كاملين است و تمام علم معرفت ايشان است و تمام عمل محبت ايشان .

و اگر توفيق طي اين قريه‌ها را پيدا نموديد و قصد سلوك قريه‌هاي بالاتر را داشته باشيد خداوند راهنمايان اين راه را بشما نشان خواهد داد و وعده فرموده است و فرموده الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا يعني آنها كه مجاهده در راه ما [ص 64] بنمايند البته البته آنها را براه‌هاي خودمان راهنمائي ميكنيم . و خداوند خلف وعده نميفرمايد و راه‌هاي خداوند براي ما رعايا شيعيان آل‌محمد عليهم السلام هستند و فرموده‌اند سبيل الله شيعتنا .

سؤال پنجم - و اگر قابليت پيدا كرد نشان آن بزرگوار چيست بر اينكه حجت زمان است .

جواب - همان طور كه عرض كردم علماي آل‌محمد عليهم السلام كه معلمين ما بندگان هستند همه در يك درجه نيستند و آنچه در حكمت واجب است اين است كه مكلف در هر درجه باشد معلمي را كه براي آن درجه است خداوند باو بشناساند ، حال اگر گاهي در بعض اوقات معلمين بالاتر را هم بنا بمصالحي بشناساند آن تفضل ديگري است و بهر حال چون درجات و مقامات ايشان متفاوت است نشانه‌ها و علامات آنها هم متفاوت است و شناختن همه آن علامات براي همه اهل درجات مختلفه ميسر نيست ولي شناختن علامت عالم در هر درجه براي اهل آن درجه ميسر است و حجت خداوند هميشه بالغه است و بعالم و جاهل ميرساند و حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام مكرر اين اشعار را ميخواندند :

علم المحجة واضح لمريده و اري القلوب عن المحجة في عمي

و لقد عجبت لهالك و نجاته موجودة و لقد عجبت لمن نجا

و چون اين مسأله مورد حاجت و عمل همه است براي مزيد توضيح علامات علماي هر يك از قري را در ضمن فصلي شرح ميدهم .

فصل - اهل قريه اول كه قريه شريعت ظاهره باشند حاجت آنها بفقيهي [ص 65] است از شيعيان كه فرمايش امام ايشان را بفهمد و عمل كند و بي كم و زياد بآنها برساند و برأي و گمان خود چيزي نگويد و مثل ايشان را اگر بخواهيد مثل شيشه‌اي است كه بين ما و چراغ باشد و از پشت اين شيشه بخواهيم رو بچراغ بكنيم و طلب نور او را بكنيم ، حال ببينيم اين شيشه چه وضع و صفتي بايد داشته باشد .

اولاً بايد يك رويش رو بچراغ باشد يك رويش بطرف ما ، اگر آن رويش رو بچراغ نباشد نور چراغ بر او نميتابد و نور آنرا بما نميرساند ، حال فقيه هم بايد رويش بامام عليه السلام باشد و هر چه كه ميگويد از او گرفته باشد چنانچه حضرت صادق عليه السلام فرمودند حلال نيست فتوي براي كسي كه استفتا نميكند از خداوند بصفاي سرّش و اخلاص عملش و علانيه‌اش و برهاني از پروردگارش در هر حال چرا كه هر كه فتوي داد پس حكم داده است و حكم صحيح نيست مگر باذني از خدا و برهان او و هر كه حكم كند بخبر بدون معاينه جاهل است و مؤاخذه ميشود بسبب جهلش و گناهكار است بسبب حكمش . تمام شد حديث شريف .

و براي اينكه نور چراغ از شيشه بگذرد و بما برسد بايد شيشه شفاف باشد كه نور در او نفوذ بكند بنا بر اين فقيه هم بايد صاحب فهم باشد كه فرمايش امام را بفهمد و اگر نفهميده باشد و فقط روايت الفاظ حديث را بكند اين آنكه ميخواهيم نيست و اگر ثقه و راستگو باشد حكم جعبه ضبط صوت را خواهد داشت كه عيناً هر چه گرفته پس ميدهد و حتي غير شيعه هم ميتوانند چنين وساطت و روايتي داشته باشند و بسياري از اهل سنت بوده‌اند كه در روايت خود وثاقت [ص 66] داشته‌اند و اصحاب ما رضوان الله عليهم روايات ايشان را پذيرفته‌اند مثل سكوني و سماعه و غير آنها و همچنين روايات بعضي از شيعه كه اثناعشري هم نبوده‌اند ولي مورد وثوق بوده‌اند گرفته‌اند مثل روايات بني‌فضّال كه واقفي بوده‌اند و ائمه متأخرين را قبول نداشته‌اند معذلك از امام عليه السلام درباره گرفتن بروايات ايشان سؤال شده و فرموده‌اند خذوا بما رووا و ذروا ما رأوا يعني برواياتشان بگيريد و آراء آنها را ترك كنيد . بهر حال اين قبيل روات حكم همان جعبه ضبط صوت را دارند كه با كمال امانت آنچه گرفته پس ميدهد با اين فرق كه روات گاهي روايت را نقل بمعني ميكنند و مانعي هم از آن نيست و ائمه عليهم السلام اجازه نقل بمعني را هم اگر راوي مراد را فهميده باشد فرموده‌اند و حجيت روايت اين قبيل روات در حدود الفاظ حديث است نه بيشتر و آن فقيهي كه بايد واسطه بين ما و امام عليه السلام باشد و استاد و راهنماي ما در سير در اين قريه باشد بايد علاوه بر وثاقت فهم و قريحه فقاهت را داشته باشد و لحن ايشان را بفهمد و حضرت صادق عليه السلام فرموده‌اند اعرفوا منازل شيعتنا بقدر ما يحسنون من روايتهم عنا فانا لانعدّ الفقيه منهم فقيها حتي يكون محدَّثا فقيل اويكون المؤمن محدَّثا قال يكون مفهَّما و المفهَّم محدَّث يعني بشناسيد منازل شيعيان ما را بقدر آنكه خوب از ما روايت ميكنند پس هراينه ما فقيه از آنها را فقيه نمي‌شمريم تا آنكه محدَّث باشد پس عرض شد آيا ميشود مؤمن محدث باشد فرمودند مفهَّم باشد ( يعني باو فهمانده شده باشد ) و مفهَّم [ص 67] محدث است و در حديث ديگري فرموده يك خبر كه بفهمي آنرا بهتر است از ده خبر كه آنها را روايت كني هراينه براي هر حقي حقيقتي است و براي هر صوابي نوري است ، پس فرمود ما والله مردي از شيعه خود را فقيه نمي‌شمريم تا آنكه اگر سربسته حرفي باو زده شد لحن را بفهمد . و چه بسيارند كساني كه متصدي فقاهت شده‌اند و قريحه آنرا نداشته‌اند يا فهمشان نسبت ببعض موضوعات احكام نارسا بوده مثلاً موضوعات رياضي يا هندسي يا نجومي را درك نكرده و معاني نادرستي براي احاديث كرده‌اند و از يكي از متفقهين نقل ميكنند كه در باب حرمت تصرف در مال مغصوب بآن اندازه لحن اخبار را نفهميده كه براي خود صاحب مال هم فتوي داده كه تصرف در مالش كه غصب شده است نكند ، و در يكي از كتب فقهيه ديدم كه باين مضمونها تحقيقي كرده و نوشته زمين كروي نيست و مسطح است و همه جا در يك ساعت ظهر يا غروب ميشود و اگر غير اين باشد لازم ميآيد كه ساعات استجابت دعا كه مثلا فرموده‌اند نزديك غروب ساعت استجابت دعا است همه با هم يكي نباشند و اگر زمين كروي باشد در هر ساعتي آفتاب در يك نقطهٔ در حال غروب است و لازمه آن اين ميشود كه همه ساعات ساعت استجابت دعا باشد ، و در كتاب فقهي ديگري ديدم كه تدبيري انديشيده و حيله شرعي بخيال خودش ياد داده كه اگر زني بخواهد از شوهرش طلاق بگيرد و شوهر طلاق ندهد اين زن كلمه كفري نعوذ بالله بگويد خود بخود مطلقه ميشود در صورتي كه اولاً زن اگر مرتد شود مطلقه نميشود و عقد نكاح خود بخود [ص 68] فسخ نمي‌شود ، ثانياً كلمه كفر بي انعقاد قلب باعث ارتداد نمي‌شود ، ثالثاً براي اينكه بخيال خودش فسخ نكاح بر طبق دين پيغمبر (ص) باشد دستور خروج از دين پيغمبر (ص) را ميدهد . حال چنين كساني با اين فهم‌هاي نارسا و سليقه‌هاي كج فقيه شمرده نمي‌شوند و بكار وساطت بين ما و امام ما نمي‌آيند و شرط فقاهت فهم و ملكه قدسيه است تا بتواند حكم را بفهمد و بما برساند و خودش هم منور بنور ايشان شده باشد تا بتواند ديگري را نوراني كند مثل همان شيشه كه مثل زديم بايد نور چراغ در او نفوذ كرده باشد و خود شيشه را روشن كرده باشد تا آنكه از شيشه عبور كند و بما برسد ، و از علامات منور شدن اين است كه خود فقيه هم اولا يقين برايش حاصل شده باشد كه حديثي كه روايت ميكند فرمايش امام است تا مجاز باشد كه آنرا روايت كند و نسبت بامام بدهد و اگر خودش يقين بآن نداشته باشد نه خودش ميتواند عمل كند و نه ديگري را ميتواند امر بآن بكند و خداوند فرموده است و لاتقف ما ليس لك به علم يعني پيروي مكن آنچه را كه بآن علم نداري . و در آيات بسيار نهي از عمل بظن فرموده و فرموده است و ان تطع اكثر من في الارض يضلوك عن سبيل الله ان‌يتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون يعني اگر بيشتر از اهل زمين را اطاعت كني ترا از راه خدا گمراه ميكنند آنها پيروي نميكنند مگر ظن را و بتخمين چيزي ميگويند . و فرموده است مايتبع اكثرهم الا ظنا و ان الظن لايغني من الحق شيئا و فرموده است و لاتتبعوا خطوات الشيطان انه لكم عدو مبين انما يأمركم بالسوء [ص 69] و الفحشاء و ان تقولوا علي الله ما لاتعلمون يعني پيروي مكنيد گامهاي شيطان را او دشمن آشكاري است براي شما اين است و جز اين نيست كه امر ميكند شما را ببدي و فحشاء و اينكه بگوئيد بر خدا چيزي را كه نميدانيد . و كلمه ما لاتعلمون شامل ظن و شك و جهل هر سه هست . و آيات در امر بعمل بعلم و نهي از عمل بآنچه كه انسان علم بآن ندارد بسيار است و بعضي تا هفتاد آيه در اين باب شمرده‌اند و براي مؤمن متقي يك آيه كافي است و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند اياكم و الظن فان الظن اكذب الكذب يعني از گمان بپرهيزيد پس هراينه گمان از هر دروغي دروغ‌تر است . و حضرت صادق عليه السلام فرمودند من شك او ظن فاقام علي احدهما فقد حبط عمله ان حجة الله هي الحجة الواضحة يعني هر كه شك كند يا گمان كند و بنا بر يكي از آن دو بگذارد پس بتحقيق عملش باطل شده است هراينه حجت خداوند حجت واضحه است . و حضرت باقر (ع) فرمودند من افتي الناس بغير علم و لا هدي من الله لعنته ملائكة الرحمة و ملائكة العذاب و لحقه وزر من عمل بفتياه ● و اخبار در اين معني زياد وارد شده و بعض از محدثين تا هزار و دويست حديث در اين باب شمرده‌اند و براي اهل تسليم يك حديث كه از شخص ثقه گرفته باشد كافي است چنانچه حضرت باقر عليه السلام [ص 70] فرمودند لحديث واحد تأخذه عن صادق خير لك من الدنيا و ما فيها يعني يك حديث كه آنرا از شخص راستگوئي گرفته باشي بهتر است براي تو از دنيا و آنچه در آن است . و علاوه بر آيات و اخبار ، اجماع شيعه هم بر مضمون آنها هست كه اصل اولي حرمت عمل بمظنه است منتهي بعضي گفته‌اند كه آن اصل منقلب شده است و اين اوقات عمل بمظنه جايز است ولي دليلي بر قول خود از كتاب و سنت و اجماع ندارند و عقل هم بمضمون همين آيات و اخبار حكم ميكند زيرا شخصي كه يقين باين ندارد كه آنچه روايت ميكند قول امام باشد و فقط گمان برده كه قول امام است خلاف احتياط است كه آنرا نسبت بامام بدهد چه اين احتمال هست كه قول غير امام و از جمله قول شيطان باشد و او ناشر قول شيطان شده باشد و عاقل غذائي كه احتمالا آلوده بزهر است نه خودش ميخورد نه بديگري ميخوراند و وقتي كه كسي خودش اقرار داشته باشد كه علم براي من حاصل نشده و ميگويد گمان ميكنم كه فرمايش او باشد جا دارد كه شنونده هم باور نكند و بشك بيافتد و عمل نكند . و اما اينكه بعضي متعذر شده‌اند باينكه باب علم امروز مسدود است تا آنجا كه از نفس خود خبر ميدهند از آنها ميپذيريم و اقرار العقلاء علي انفسهم جائز و اما ادعاي اينكه بر ديگران هم مسدود است ادعاي بي‌دليل و اخبار بغيب است و علت اينكه باب علم بر آنها سد شده اين است كه از راه آن داخل نشده‌اند چنانچه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه خود خطاب بامت ميفرمايد و آنها را سرزنش ميفرمايد تا آنكه ميفرمايد و لكن سلكتم [ص 71] سبيل الظلام فاظّلمت عليكم دنياكم برحبها فسدّت عليكم ابواب العلم فقلتم باهوائكم و اختلفتم في دينكم فافتيتم في دين الله بغير علم و اتبعتم الغواة فاغوتكم و تركتم الائمة و تركوكم فاصبحتم تحكمون باهوائكم يعني و لكن پيموديد راه تاريكي را پس دنيا با گشاديش بر شما تاريك شد پس درهاي علم براي شما بسته شد پس باهواء خودتان سخن گفتيد و در دينتان اختلاف كرديد و در دين خدا بدون علم فتوي داديد و پيروي گمراهان را كرديد و شما را گمراه كردند و ترك كرديد ائمه خود را و آنها هم شما را ترك كردند و صبح كرديد در حالي كه حكم باهواء خود ميكنيد . و اما وجه انفتاح باب علم و جواب شبهاتي كه در مسدود بودن باب علم ذكر كرده‌اند بتفصيل در كتب اصوليه مشايخ ما اعلي الله مقامهم كه ذكر اسامي آنها گذشت مذكور است و شايد توضيح بيشتري در ذكر قريه‌هاي بعد بعرض برسانم . باري برگرديم بهمان مثلي كه زديم كه شيشهٔ كه ميخواهيم واسطه بين ما و چراغ باشد بايد رو بچراغ باشد و شفاف باشد كه نور چراغ در آن نفوذ كند و آنرا روشن نمايد و از آن عبور نمايد و بما برسد .

و چنين شيشهٔ بايد از همه كدورتهاي ظاهره از قبيل لكه‌ها و آلودگي‌هاي خارجي و كدورتهاي باطنه و اعوجاجات خالي باشد تا نور چراغ را چنانچه هست بما برساند ، فقيهي هم كه ميخواهيم نور فرمايش امام عليه السلام را بما برساند بايد همينطور باشد و از همه آلودگي‌هاي اراضي هفت‌گانه كه ارض غفلت و ارض عادت و ارض طبيعت و ارض شهوت و ارض غضب و ارض الحاد و ارض شقاوت است مبرا باشد و نباشد از آنها [ص 72] كه خداوند درباره آنها فرموده و لو شئنا لرفعناه بها و لكنه اخلد الي الارض و اتبع هواه و چون اغلب مردم باين آلودگي‌ها آلوده‌اند و كمتر توجه بآلودگي خود دارند شرح مختصري از آنها مينويسم كه بر بصيرت باشيد و تفصيل آنها را در كتاب مبارك رجوم الشياطين بخوانيد .

اما ارض غفلت مبتلايان بآن كساني هستند كه اسير جماديت و نباتيت خود هستند و بي‌شعور و نفهم هستند و درباره آنها خداوند فرموده ثم قست قلوبكم فهي كالحجارة او اشد قسوة يعني دلهاي آنها سخت شده مثل سنگ يا سخت‌تر . و همّ و غمّشان مثل نباتات و حيوانات خوردن و خفتن است و خداوند آنها را بچوب تشبيه فرموده و فرموده كأنهم خشب مسنّدة يا بحيوانات تشبيه فرموده و فرموده ان هم الا كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون يعني نيستند آنها مگر مثل حيوانات بلكه آنها گمراه‌ترند آن جماعت ايشانند غافلان . و اكثر اهل دنيا از اين قبيلند و همينطور كه مي‌بينيد همه زحمتها و علوم و قوانين و هدفهايشان منتهي ميشود بجمع مال و خوردن و نوشيدن و آسايش تن و بكلي از آخرت غافلند .

و اما ارض عادت مبتلايان بآن كساني هستند كه اسير حيوانيت خود هستند و عادت كردن از خواص حيوانيت است و اين تعليم و تربيتي كه بحيوانات ميدهند عادتي است كه بآنها ميدهند و عادت خوب كمك بزرگي است براي انسان براي عبادات مثلاً خود را عادت دهد كه اول وقت نماز بخواند همين كه وقت برسد خود طبيعت انسان در اثر اين عادت مثل ساعت شماطه [ص 73] كه بموقع زنگ ميزند وقت نماز را بانسان يادآوري ميكند ، ولي سخن در اين است كه همه عادات عادات خوبي نيستند و همان عبادات را هم انسان بدون تفكر و تأمل و فقط بصرف عادت بجا بياورد نفعي ندارد و دين اغلب اين مردم را كه مي‌بينيد عادت است نه دين واقعي ، چون در بلاد اسلام متولد شده‌اند و بزرگ شده‌اند عادتي باين اقوال و افعال كرده‌اند ، نمي‌بيني اغلب چند صباحي كه بممالك خارجه كه آنجا اين عادات مسلماني مرسوم نيست ميروند دين و ايمان و نماز و روزه و همه آنها را فراموش ميكنند و از دين برميگردند و در حقيقت از عادت خود برگشته‌اند و در اول هم ديني كه از روي فهم و شعور باشد نداشته‌اند ، منحصر بمسلمانان هم نيست اغلب يهودي‌ها كه يهودي هستند يا نصراني‌ها كه نصراني هستند يا بت‌پرستان كه بت ميپرستند اينها بعادتي كه در بلاد خودشان عادت مردم بوده عادت كرده‌اند و دين واقعي آن است كه از روي تفكر و دليل و برهان باشد ، نمي‌بيني كه خداوند قول كفار را در جواب پيغمبر (ص) در مقام مذمت از آنها ذكر ميفرمايد كه ميگويند انا وجدنا آباءنا علي امة و انا علي آثارهم مقتدون يعني ما يافتيم پدرانمان را بر طريقي و ما هم آثار آنها را پيروي ميكنيم . و تمام استدلالشان بعادتي است كه كرده‌اند و انسان اگر اسير عادت خود شد همه چيز را از پشت عينك عادت مي‌بيند مثل كسي كه عينك قرمز زده همه چيزهاي سفيد را هم قرمز مي‌بيند . حال فقيه هم اگر اسير عادت خود باشد تشخيصش غلط ميشود و وقتي كه مثلا دو حديث مختلف باو ميرسد آن حديثي كه مضمونش موافق عادت او [ص 74] است آنرا ترجيح ميدهد در حالي كه فقيه ديگري كه آن عادت را ندارد تشخيصش طور ديگر ميشود ، مثلاً كسي كه در دستگاه ظلمه بزرگ شده و عادت بزورگوئي و تسلط بر زيردستان كرده حديثي مي‌بيند مثلاً كه سؤال ميكند از حد عقوبت مملوك ميفرمايند بقدر گناهش و حديث ديگر مي‌بيند كه سؤال شده از مملوكي كه عصيان صاحبش را كرده آيا زدن او جايز است ميفرمايند حلال نيست كه آنرا بزند ، اين شخص بمقتضاي عادت خودش حديث اول را ترجيح ميدهد و دويمي را ناديده ميگيرد شايد اگر در خانواده ضعيف و كم‌قدرتي بزرگ شده بود حديث دوم را ترجيح ميداد و ترجيح هر دو اگر بمقتضاي عادتشان باشد غلط است و فقيه آن است كه كارش از روي فكر باشد و اگر عادتي هم داشته آنقدر زيركي و فطانت داشته باشد كه بفهمد اين عادتي است و از اسباب ترجيح نيست و رفع تعارض بين دو حديث را بهمان دستوراتي كه در خود احاديث دستور فرموده‌اند بنمايد .

و اما ارض طبيعت مبتلايان بآن كساني هستند كه اسير طبيعت حيواني خود هستند و اين طبيعت مثل عينك رنگيني است كه چشم عقل آنها از پشت آن نظر ميكند و بر حسب رنگ طبيعت در امور قضاوت ميكنند و تا وقتي كه طبيعت رنگين و نامعتدل است احكام عقل آنها مطابق واقع نيست ولي اگر طبيعت را با عمل باوامر شارع كه طبيب نفوس و مقوم اعوجاجات انسان در هر مرتبهٔ از مراتب او است اصلاح كرده باشد مثل شيشه عينك صافي و بي‌رنگي ميشود كه هر چه در خارج است همانطور [ص 75] كه هست بچشم عقل ميرساند و تشخيص عقل مطابق واقع ميشود .

مثلاً اشخاصي كه طبيعت صفرا بر آنها غالب است غضب و استيلا و كبر و رياست و تهور و رياء و امور بزرگ خوشايند آنها است و همانها را خوب ميشمارند و قول مخالف خود را در اين امور نمي‌پذيرند . حال اگر فقيهي صفرائي مزاج باشد و اخبار مختلفه حدود و مجازاتها را كه گاه احاديث آنها هم مختلف است ملاحظه نمايد بالطبيعه مجازات اشد را انتخاب ميكند و ميزان ترجيح بين دو حديث را طبيعت خود قرار ميدهد يا بواسطه كبر طبيعي اخباري كه در آداب بندگي و تسليم براي خدا و رسول و خضوع و خشوع نسبت بمؤمنين است همه را ناديده ميگيرد و اي بسا از كبري كه دارد راضي نميشود كه اقرار كند از او بالاتري هم هست و وساطت پيغمبر و ائمه اطهار و سابقين از مؤمنين را نمي‌پذيرد و ميگويد محتاج بوسيله نيست و هر كس بخداي خود راهي دارد يا آنكه چون مي‌بيند فضائلي كه براي ائمه عليهم السلام و شيعيان بزرگ ايشان نقل شده در خود او نيست از غايت كبر منكر آنها ميشود كه آنها را پائين بياورد و بخود برساند و اي بسا از شدت كبر حتي پيش خداوند هم دعا نكند و متعذر شود كه خدا ميداند چه ميخواهم ديگر گفتن ندارد ، و درباره همين مزاجها است كه خداوند ميفرمايد ادعوني استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتي سيدخلون جهنم داخرين يعني مرا بخوانيد استجابت ميكنم براي شما و كساني كه كبر از عبادت من دارند داخل جهنم ميشوند . و اي بسا چنين شخصي از اخبار و احاديثي هم كه خلاف طبيعت او است بر او بخوانند [ص 76] براي بكرسي نشاندن حرف خود و راضي كردن طبيعت خود بهر عذر غير موجهي در دلالت الفاظ حديث خدشه ميكند يا اگر نتوانست در سند آن اشكال ميكند و رواة آنرا بي‌دليل نسبت بغلو ميدهد يا بدون هيچ دليلي ادعاي مجعول بودن حديث را ميكند و هكذا و يا بواسطه حب رياستي كه دارد براي اسباب كار خود هميشه احاديثي را ميخواند و بآب و تاب نقل ميكند كه در آن از تعظيم و تكريم علماء فرموده‌اند و نسبت بفقيه يا عالمي كه احتمال ميدهد جمعي رو باو بكنند انواع نسبتها ميدهد و بهتانها ميزند و همه را بخود دعوت ميكند و با حكّام و امرا اگر رياست او را تنفيذ نكنند درميافتد و حكم بجهاد ميكند و مال و خون مخالفين خود را اگر چه از مسلمانان باشند مباح ميكند و فرمايش حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله را فراموش ميكند كه فرمودند لعن الله من يترأس لعن الله من يجد في قلبه حب الرياسة ● و همچنين بواسطه تهور و بي‌باكي كه دارد ترك تقيه در موقع تقيه مي‌نمايد و اخبار وجوب تقيه را فراموش ميكند مثلا ميگويد من تابع حضرت سيدالشهدايم صبر بر ظلم نميكنم بايد جنگ كنيم جهاد كنيم ظلم را از زمين بركنيم و فراموش ميكند كه حضرت امام حسن عليه السلام هم امام بودند و از حيث درجه و مقام هم بالاتر از حضرت سيدالشهداء بودند در آن زمان كه بودند مصلحت مسلمين را در صلح ديدند و حتي از خلافت موجود كناره‌گيري فرمودند [ص 77] و عمل به تقيه فرمودند همان حضرت سيدالشهداء هم تبعيت ايشان را فرمودند . باري اگر بخواهم شرح جزئيات را بنويسم مثنوي هفتاد من كاغذ شود ، و قصدم اين بود كه سررشتهٔ دست بيايد كه چگونه انسان اسير طبيعت خود ميشود و از راه راست منحرف ميشود و ديگران را منحرف ميكند .

و همچنين كسيكه خون بر مزاج و طبيعت او غلبه دارد بالطبع طالب استيناس و ملايمت با كبر نفساني و اخوت ولي با دست بالا و بزرگتري و شهوت است و مايل بزنها و الفت و دوستي و مباشرت امور بزرگ است و زود غضب ميكند و زود عفو ميكند و صاحب شجاعت و بخشش و گذشت و امثال اينها ميشود و اي بسا خيال كنيد كه اغلب اينها صفات پسنديده‌اي است ولي حقيقت اين است كه همه صفات در جاي خود كه شارع آنرا معين فرموده پسنديده است و در غير محل خود ناپسند است و اگر منشأ اين صفات طبيعت باشد در جا و بيجا آنها را استعمال ميكند و عمل بآنها بندگي طبيعت است نه بندگي خداوند ، مثلاً فقيهي كه اين مزاج بر او غلبه داشته باشد ميخواهد با همه انس بگيرد و دوستي داشته باشد خواه دوست خداوند و اولياي او باشد خواه دشمن و فراموش ميكند قول خداوند عالم را كه فرموده است لاتجد قوماً يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادّون من حادّ الله و رسوله و دعوت باتحاد ميكند اگر چه معني آن ترك قول خدا و رسول و ترك دين او باشد مثل جماعتي كه دعوت بكلمه فريبنده و بي‌معني اتحاد اسلام ميكنند و بكنه مزخرف بودن اين حرف پي نميبرند ، آيا ميگويند فرقه محقه شيعه دست از حقيقت دين [ص 78] خداوند كه دوستي ائمه اطهار عليهم السلام است بردارند و دشمنان ايشان را هم دشمن ندارند ديگران هم از دوستي پيشوايان خود دست بكشند و طرفين باقرار بتوحيد و نبوت لفظي اكتفا كنند و اصل دين كه امر ولايت است كه خداوند به پيغمبر خود ميفرمايد اگر آن را ابلاغ نكردي رسالت خود را نرساندهٔ و فرموده بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم‌تفعل فمابلغت رسالته اين را ترك كنند ؟ آيا ميگويند عمل بفرمايشات ائمه اطهار عليهم السلام كه اصلاح دنيا و آخرت ما است نكنيم آنها هم عمل باجتهادهاي مجتهدين خود نكنند و بنشينيم دين جديد و مقررات جديدي از پيش خود بي آنكه كتابي بر ما نازل شده باشد يا وحيي رسيده باشد وضع كنيم و بآن عمل كنيم يا ميگويند مثلا از دوستي كه نسبت بائمه عليهم السلام داريم نصف آنرا كم كنيم و بقدر آن نصف دوستي خلفاي جور را داشته باشيم يا آنكه ميگويند خير در دل عقايد خود را داشته باشيم خلفاي جور را بد بدانيم و ائمه خود را خوب ولي در ظاهر نفاق كنيم و بي ضرورتي اظهار دوستي دشمنان خدا را بكنيم ؟ و گويا خيال كرده‌اند كه غرض از اسلام همين اصلاح امور خوردن و آشاميدن و آباد كردن دنيا است و تسلط بر ديگران كه دعوت باتحاد بر ظاهر اسم اسلام و ترك حقيقت آن ميكنند ولي من عرض ميكنم كه صاحبان اين دعوت رياست ميخواهند و ميخواهند بمقتضاي طبع خود با همه الفت داشته باشند و از دسته مخالف هم مريداني داشته باشند يا آنكه واقعا در حقيت دين شيعه ترديدي دارند و الا چه داعي دارد كه راه [ص 79] صحيح پيموده شده را ترك كنيم و بقهقري برگرديم . باري غرضم تفصيل نبود همين قدر خواستم كه بدانيد آن صفاتي هم كه گفته ميشود خوب است وقتي خوب است كه بامر شارع و از باب اطاعت در محل خود باشد نه از باب حكم طبيعت و جماعتي كه بحكم طبيعت دوستي ميكنند بخشش ميكنند و عفو ميكنند اينها ديگر برائت از اعداي آل‌محمد (ع) ندارند و با دوست و دشمن ملايمت و دوستي ميكنند و بندگي طبيعت خود را ميكنند نه بندگي خدا و چون اسير طبيعتند در احكام خداوند نظر كنند هر چه اقتضاي طبيعتشان باشد آن را ترجيح ميدهند و حكم واقعي خداوند را درك نميكنند و شايستگي فقاهت و راهنمائي ديگران را ندارند .

و همچنين آنها كه بلغم بر مزاج آنها مستولي است بالطبع تزيّن و رقت قلب و ملايمت و خدعه و مكر و تنبلي و ضعف و حيا و دوستي اولاد و لغوكاري و مماطله و اطاعت از ديگران را دوست ميدارند و در احكام خدا هم كه نظر كنند آنچه مطابق طبعشان باشد مي‌پسندند و ميگيرند و آنچه خلاف آن باشد ترك ميكنند ، مثلاً از باب رقت قلب حامي فقرا ميشود و ميگويد اين پولي كه برميداري و بحج ميروي و ميدهي بعربهاي آنجا اگر در شهر خود بفقرا بدهي ثوابش بيشتر است و اي بسا از اخباري هم كه در آنها امر بصدقات و مبرات است چون موافق مزاجش است ميخواند و استدلال ميكند و حال آنكه همان خداي مهرباني كه بر زبان پيغمبر خود امر بصدقه بر فقرا كرده بر زبان همان پيغمبر امر بحج هم فرموده حتي در آن زمان فقرا هم [ص 80] بيشتر از اين زمان بوده‌اند معذلك نفرموده حج را ترك نمائيد و بفقرا بدهيد ، حال اگر كسي امت پيغمبر است حج ميكند بفقرا هم بقدر مقدور ميدهد ولي اگر بنده طبيعتش است بمقتضاي طبعش امر بدادن بفقرا و ترك يكي از فرايض بزرگ خداوند ميكند ، يا بواسطه تنبلي نماز نميخواند و عرفان ميبافد و ميگويد نماز آن بود كه مولا علي كرد ، يا از شدت ضعف روحي مكر و نفاق ميكند و با هر كه نشست تابع او ميشود و عقيده خود را دم بدم عوض ميكند و بمزاج مخاطب سخن ميگويد كه او را رو بخود كند و درباره چنين كسان پيغمبر بابوذر فرموده‌اند هر كه طلب علم كند كه مردم را رو بخود كند بوي بهشت را نمييابد اي ابوذر هر كه پي علم برود كه با آن خدعه با مردم كند بوي بهشت را نمييابد . باري كسي كه اسير طبيعتش است بمزاجش راه ميرود نه بدستور پيغمبر خدا ، اگر اسمي هم از فرمايشات او ميبرد همانها كه موافق مزاجش است توكش ميكند و باقي را ترك ميكند .

و همچنين كسيكه سودا بر مزاج او غلبه دارد بالطبع طالب تنهائي و وحشت از مردم و فقر و تاريكي و حزن و گريه است و بر هر چه تشخيص بدهد پافشاري دارد و چنين كسي هم شايسته فقاهت نيست و بمقتضاي طبع خود معاشرت با اخوان ديني كه از اعظم مثوبات است ترك ميكند و از رحمت خدا مأيوس است و بيجا تقيه ميكند و آنجا كه بايد بيان حق را بكند ترك ميكند و هكذا .

و بهر حال كسي كه اسير اين طبايع است و از پشت اين عينكها نظر ميكند تشخيصش غلط است و هميشه پيروي هواي نفس خود را ميكند [ص 81] و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در حديثي فرمودند كه آنچه كه بيشتر از آن بر شما ميترسم دو خصلت است پيروي هوي و طول آرزو اما پيروي هوي پس منع از حق ميكند و طول آرزو آخرت را از ياد ميبرد . و كسي كه مبتلي بهواي نفس است بايد سعي در اصلاح طبيعت خود بكند و آنرا تسليم امر عقل نمايد و خودنمائي براي طبيعت خود نگذارد و هر طبعي كه بر او غلبه دارد دايما در خيال ضد آن باشد تا كم‌كم بحد اعتدال برسد و تا گرفتار طبيعتش است متصدي استنباط احكام از فرمايشات خدا و رسول نشود و خود و ديگران را گمراه نكند .

و اما ارض شهوت مبتلايان بآن آنها هستند كه دوستي بعض امور چشم بصيرت ايشان را كور ميكند و مصداق مثل معروف الحب يعمي و يصم ميشوند و چشمشان عيوب محبوبشان را نمي‌بيند بلكه همه بنظرشان حسن مينمايد مثل كساني كه ببعض علوم و آداب و قواعد و مسلّمات و مشهورات و اجماعات و علما انس گرفته‌اند و التزام بآنها و دوستي آنها را بر خود حتم كرده‌اند و ديگر گوش بسخن مخالف نميدهند چه برسد بآنكه آنرا بفهمند و همينكه مثلاً فلان عالم كه در نزد او عزيز و محترم است سخني گفته باشد نفس گفته او را حجت ميگيرد و حديثي يا آيهٔ اگر مخالف قول او بشنود تأويل ميكند يا رد ميكند اگر چه حق باشد و چه بسيارند آنها كه اي بسا از دام عادت و طبيعت جسته‌اند و در اين دام افتاده‌اند و مسلم است كه چنين كسي نميتواند بدون غرض و ميل شخصي نظر باقوال خدا و رسول كند و حق مطلب را بفهمد و اينها مثل [ص 82] آئينه منقش و رنگيني هستند كه اشياء را چنانكه خودش هست مينمايد نه آن طور كه آنها هستند و اگر در حال آنها كه عاشق ميشوند بنظر عبرت نظر بكنيد بالمعاينه آنچه گفتم مي‌بينيد و از مجنون حكايت ميكنند كه از او پرسيدند حق با علي بود يا عمر گفت با ليلي ، و اگر چه اين شايد افسانه باشد ولي حالت عاشق همين است منتهي يكي عاشق زني است يكي عاشق مردي يكي عاشق قاعده و قانوني و هميشه دوست ميدارد كه آن قاعده كه او مسلم دانسته و دوست داشته صحيح و حق باشد و براي رسيدن بمقصود پا روي حق و حقيقت ميگذارد و چنين كسي شايسته فقاهت نيست .

و اما ارض طغيان و غضب مبتلايان بآن آنان هستند كه عداوت كسي يا مطلبي را در دل گرفته‌اند و جميع محاسن دشمن آنها بچشم آنها زشت ميآيد و ابدا راضي بآنها نميشوند مثل آن ملعوني كه آيه در مدح حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شد از شدت خشم و غضب گفت اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجارة من السماء او ائتنا بعذاب اليم يعني خدايا اگر اين حق است و از نزد تو است سنگ از آسمان بر ما بباران . و دعايش هم مستجاب شد و سنگي از آسمان آمد و او را بدرك فرستاد و بديهي است كه چنين كسي هم شايسته فقاهت نيست .

و اما ارض الحاد مبتلايان بآن آنها هستند كه جدال و مراء و خصومات و الحاد را دوست ميدارند و سفسطه ميكنند و حق را جاي باطل [ص 83] ميگذارند و باطل را جاي حق و آنها هستند كه خداوند درباره آنها فرموده و اذا ذكر الله وحده اشمأزت قلوب الذين لايؤمنون بالآخرة و اذا ذكر الذين من دونه اذا هم يستبشرون ، و حضرت صادق عليه السلام فرمودند مراء ( يعني جدال و لجبازي ) درد بدي است و نيست در انسان خصلتي بدتر از آن و آن خلق ابليس است و نسب او پس ممارات نميكند در هر حالي كه باشد مگر كسي كه جاهل بنفسش و بغيرش باشد و محروم از حقايق دين باشد ، تا اينكه فرمودند شيطان وسوسه ميكند براي مرد و با او نجوي ميكند و ميگويد مناظره كن با مردم در دين كه گمان نكنند تو عاجز يا جاهلي . تا آخر حديث شريف . و اغلب مبتلايان باين درد طلبه علومند اعاذنا الله من شرور انفسنا و بهر حال مبتلاي باين مرض هم شايسته فقاهت نيست و بايد سعي كند اول اين مرض را رفع كند و در امور بعلم و انصاف و بصيرت جاري شود .

و اما ارض شقاوت مبتلايان بآن كساني هستند كه با حق و اهل آن منافرت قلبي دارند و از راه مكر و حيله خود را بصورت مؤمنين ميكنند و در صفت همين‌ها است كه امام عليه السلام ميفرمايد و از آنهايند جماعتي كه نصّاب هستند و قادر بر قدح در ما نيستند بعض علوم صحيحه ما را ياد ميگيرند و بآن جهت نزد شيعيان ما موجه ميشوند و نزد نصّاب ما نقص پيدا ميكنند پس ميفزايند بآن اضعافش را و اضعاف اضعافش بر ما از دروغهائي كه ما از آنها بيزاريم پس ميپذيرند آنها را اهل تسليم از شيعيان ما كه آن از علوم ما است پس گمراه شدند و گمراه كردند آنها [ص 84] را و آنها ضررشان بر ضعفاي شيعه ما بيشتر است از لشكر يزيد بر حسين بن علي عليهما السلام و اصحابش چرا كه آنها ارواح و اموال آنها را سلب ميكردند و براي آن مسلوبين نزد خداوند بواسطه آنچه كه از دشمنانشان بآنها رسيده بهترين احوال است و آن جماعت علماء سوء ناصب كه اشتباه‌كاري كردند كه دوستان مايند و دشمن دشمنان ما بر ضعفاي شيعه ما شك و شبهه وارد ميآورند و آنها را گمراه ميكنند و از قصد حق مصيب منع مينمايند لاجرم كسي را از آن عوام كه خداوند بداند از قلبش كه جز حفظ دين و تعظيم وليّش را نميخواهد او را در دست اين تلبيس‌كننده كافر وانميگذارد ولي برميانگيزاند براي او مؤمني را كه او را واقف بر صواب كند پس موفق ميدارد او را كه قبول از او كند و باين جمع ميفرمايد براي او خير دنيا و آخرت را و جمع ميفرمايد بر آنكه او را گمراه كرده لعن دنيا و عذاب آخرت را . تمام شد حديث شريف .

و حاصل همه اين عرايض اين شد كه فقيه بايد علم بكتاب و سنت و معاني فرمايشات ائمه اطهار عليهم السلام داشته باشد و از كدورتهاي ظاهري و باطني مبرا باشد و در دل مستفتي از ايشان باشد تا آنكه فرمايشات ايشان را همان طور كه اراده فرموده‌اند بفهمد و اعتقاد ورزد و با اخلاص بآنها عمل نمايد و بر ما و شما روايت كند كه بآنها بگيريم و عمل كنيم ان شاء الله چنانچه حضرت عسكري عليه السلام فرمودند فاما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا علي هواه مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه و ذلك لايكون الا بعض فقهاء الشيعة لا جميعهم يعني اما [ص 85] هر كدام از فقهاء كه نفس خود را نگاه داشته باشد و حافظ دينش باشد و مخالف خواهش نفسش باشد و مطيع امر مولايش باشد پس بر عوام است كه تقليد او را بكنند و اينطور نيست مگر بعض فقهاي شيعه نه همه آنها . و البته در هر عصر و زماني چنين فقهائي يافت ميشوند و اگر نبودند حق از باطل شناخته نميشد و حجت خداوند بر خلق تمام نميشد و در حديث است كه خداوند زمين را بدون عالمي نگذارده است و اگر اين نبود حق از باطل شناخته نميشد . و شنيده شد كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمود زمين از حجت عالمي خالي نميماند زنده ميكند در آن آنچه را از حق كه ميميرانند و اين آيه را تلاوت فرمود يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو كره الكافرون . و ميفرمود كه زمين ترك كرده نمي‌شود مگر بعالمي كه حلال و حرام را بداند و مردم باو محتاج باشند و او محتاج بمردم نباشد .

و اخبار باين معني از حد احصا خارج است و شناختن چنين عالمي براي كسي كه در طلب آن باشد دشوار نيست و خداوند وعده فرموده كه او را هدايت كند و فرموده الذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا و قدري از راه مجاهده در اين را عرض ميكنم كه بر بصيرت باشيد . اول فكر كنيد چنين كسي در ميانه مشركين و يهود و نصاري و ملل خارج از اسلام كه نيست لابد در ميانه مسلمانان است ، از اهل سنت يا فرق باطله شيعه هم كه بامامت همه ائمه اثناعشر عليهم السلام ايمان ندارند نيست پس بايد در ميانه همين فرقه اثني‌عشريه باشند ، از اين جماعت هم آنها كه پي كسب و كار و تجارات و زراعات و ساير [ص 86] حرفه‌ها هستند كه اهل اين مطلب نيستند خودشان هم ادعائي ندارند باقي ميمانند اهل علمشان پس بايد در ميانه اهل علم در جستجوي چنين فقهائي بود و چون دائره تنگ شد ديگر كار آسان ميشود و آسان ميتوانيد مطلوب خود را بيابيد همان طور كه مثلا اگر بخواهيد نجار خوب يا صنعتگر خوب يا تاجر امين را در شهر پيدا بكنيد باندك تحقيقي ميتوانيد او را بشناسيد و اگر بگوئيد ميخواهم بدانم علم دارد يا ندارد و خودم جاهلم و جاهل چطور عالم را ميشناسد عرض ميكنم از اهل خبره سؤال بكنيد همان طور كه نجاري هم نميدانيد و از آنها كه تا اندازهٔ بصيرت دارند ميپرسيد و نجار خوب را ميشناسيد از آنها هم كه تا اندازهٔ اهل علمند ميپرسيد و همچنين از ساير صفاتشان از زهد و تقوي و دوستي محمد و آل‌محمد عليهم السلام و عدم آلودگي بآلودگي‌هائي كه عرض كردم از دنياداري و رياست‌دوستي و كبر و بدخوئي و غير اينها باندك تحقيقي ميتوانيد مطلع شويد و بهمين تحقيق بسياري خارج ميشوند و ميمانند عده بسيار كمي ، و بعد در ميانه خود آنها نظر ميكنيد كه نسبت بيكديگر چطورند آيا همه‌شان تصديق يكديگر را دارند يا ندارند اگر ندارند تحقيق بيشتري بكنيد و يقين بدانيد كه درباره بعضشان اشتباه كرده‌ايد چون اگر كسي عالم و متقي و دوست آل‌محمد عليهم السلام باشد يقينا از ديگران امثال خود را بهتر ميشناسد و اينها كه رجوع بآن يكي را جايز نميدانند يا عيب‌گيري و ايراد بر يكديگر دارند لابد يا عيب‌گيرنده يا عيب‌گرفته‌شده بر او يكيشان عيب دارند و چون تفحص كنيد [ص 87] و در اخلاق و صفات آنها تأمل كنيد با توسل بخداوند و محمد و آل‌محمد عليهم السلام براي شناساندن حق ، مدعي بباطل را زود ميشناسيد ولي اگر همه مصدق يكديگرند و اختلافي ندارند و بهمه صفاتي كه گفتيم متصفند و از همه آن آلودگي‌ها بر كنار هر يك از آنها ميتوانند استاد و راهنماي شما در مسائل فقهيه باشند و همه از اصحاب پيغمبرند و مشمول فرمايش ايشان كه فرمودند مثل اصحابي كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم ● و خداوند فرموده اولئك الذين هدي الله فبهداهم اقتده و گاه باشد كه در اين بين بيش از يك نفر نماند و گاه بيشتر بماند آنها هم با علم و فضيلت و تقوائي كه دارند داناتر را در ميانه خود ميشناسند و در حل مشكلات باو رجوع ميكنند و از اقرار و اعتراف بفضل او استكبار و كتماني ندارند او هم در علم و ورع و فضيلت ايشان اشكالي ندارد و همه مصدق يكديگرند و همه راوي فرمايش امام و همه بسوي او دعوت ميكنند و فرمايش او را روايت ميكنند .

و اينكه بعضي گفته‌اند بايد تقليد اعلم را نمود ، دليل صريحي از اخبار بر اين مطلب نيافتيم جز اينكه بالفطره انسان تقليد اعلم را دوست ميدارد و اغلب و شايد همه نسبت بفقيهي كه تقليد او را ميكنند چنين اعتقادي دارند ولي سخن در يافتن اعلم مطلق است كه كمتر كسي يافت ميشود كه در همه چيز از ديگري اعلم باشد اي بسا فقيهي كه ذهنش براي حساب بهتر است احكام ارث را بهتر ميفهمد [ص 88] يكي ذهنش براي هندسه بهتر است احكام قبله را بهتر ميفهمد يكي قوه تصور و حضور ذهنش بيشتر است احكام رضاع را بهتر ميفهمد و همه جايز التقليد هستند و همينكه هر يك مسائلي را كه ميفهمند روايت ميكنند و فتوي ميدهند و آنچه را نميدانند فتوي نميدهند در جواز گرفتن از آنها كافي است و چارهٔ هم جز اين نيست ، از كسي كه خودش معترف است كه از مسائل مشكله مواريث مثلاً سر درنمياورد كه نمي‌شود مسأله ارث را پرسيد و از آنكه ميداند بايد بپرسند . بلي اگر فرض كنيم كه فقهائي باشند كه از عهده همه مسائل فقه برميآيند شايد از باب سياست مدن و اختلاف طبايع عوام كه جز بامر واحد مستقيم نمي‌شوند و رفع تشاجر و تنازع آنها نمي‌شود بتوان گفت كه متصدي امر و نهي و فتوي يكي از آنها باشد يا اقلا در بلاد قريبه يكي باشد بهتر است و مؤيد اين احتمال حديثي است كه از حضرت رضا عليه السلام در علل فضل روايت شده است كه فرمود پس اگر گفت پس چرا جايز نيست كه در زمين دو امام باشد در يك وقت يا بيش از آن گفته ميشود بعلتهائي است از آن جمله اينكه واحد فعل و تدبير او مختلف نميشود و دو نفر فعل و تدبير آنها متفق نميشود و آن باين جهت است كه ما نمي‌يابيم دو نفر را مگر اينكه همّ و اراده آنها مختلف است پس اگر دو نفر باشند و همّ و اراده و تدبير آنها مختلف شود و هر دو مفترض الطاعة باشند هيچكدام اولي باطاعت از صاحبش نيست و در اين اختلاف خلق و تشاجر و فساد است و هيچكس مطيع يكي از ايشان نمي‌شود مگر اينكه نسبت بآن يكي عاصي [ص 89] است و معصيت شامل اهل زمين ميشود و راهي باين ترتيب بطاعت و ايمان نخواهند داشت و اين از جانب صانع آنها خواهد بود كه باب اختلاف و تشاجر را براي آنها گذارده چون آنها را امر به پيروي دو نفر مختلف كرده است و از آن جمله است اينكه اگر دو امام باشند هر يك از دو خصم ميتواند بخواند بغير آنكه صاحبش بآن ميخواند كه بين آنها حكومت كند و هيچكدام اولي به پيروي از ديگري نيستند پس حقوق و احكام و حدود باطل ميشود و از آن جمله است كه هيچيك از دو حجت اولي به نطق و حكم و امر و نهي از ديگري نيستند و اگر چنين باشد واجب ميشود بر آنها كه با هم ابتدا بكلام بكنند و هيچكدام نبايد در چيزي بر صاحبش سبقت بگيرد اگر در امامت مساوي باشند پس اگر جايز باشد براي يكي سكوت براي ديگري هم مثل او سكوت جايز ميشود و اگر براي هر دو سكوت جايز باشد حقوق و احكام باطل ميشود و حدود معطل ميماند و مردم مثل اين ميشوند كه امام ندارند . تمام شد حديث شريف و اگر كلمه امام را بمعني لغوي يعني پيشوا معني كنيم چنانچه در بسياري از احاديث هم بمعني مطلق پيشوا و در غير ائمه اطهار (ع) هم استعمال شده حديث صريح در مقصود خواهد بود .

باري اگر فقيهي را بشرايطي كه عرض كردم كه همه مأخوذ از اخبار و احاديث آل‌محمد عليهم السلام بود شناختيد بآنچه كه از امام شما به لفظ يا بمعني روايت ميكند بگيريد و در اين قريه سير نمائيد خواه آن فقيه حيوة داشته باشد يا از دنيا رفته [ص 90] باشد و آنها كه تقليد ميت را جايز نميدانند باين اعتبار است كه او بظن خود عمل ميكرده و معلوم نبوده كه ظنونش مطابق واقع است و ظنونش هم قائم بشخص او بوده و با از ميان رفتنش ظنونش هم بر باد رفته ولي ما كه از فقيهي ميگيريم كه بهر چه گفته علم داشته و عيناً فرمايش امامش را گفته و نوشته چرا بعد از مرگش نبايد بقولش بگيريم و حال آنكه حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام فرمودند فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله ميآيد مرد روز قيامت و براي او است از حسنات مثل ابرهاي متراكم يا مثل كوههاي پابرجا پس عرض ميكند اي پروردگار من از كجا است براي من اين و من آنها را عمل نكرده‌ام پس خداوند ميفرمايد اين علم تو است كه بمردم ياد دادي و بآن بعد از تو عمل ميشود . تمام شد حديث شريف و اگر جايز نبود كه بعلم كسي بعد از او عمل كنند چرا اين حسنات را خداوند باو ميداد . و فرمايش آن حضرت است كه چون مؤمن از دنيا برود منقطع ميشود عمل او مگر از سه چيز صدقه جاريه يا علمي كه نفع برده ميشود از آن يا فرزند صالحي كه براي او دعا ميكند . و بنا بر اين گرفتن بقول فقهاي گذشته اشكالي ندارد الا اينكه معذلك از احياء بي‌نياز نمي‌شويم و چه بسيار مسائل است كه از گذشتگان فتوائي در دست نداريم و مبتلا ميشويم و شناختن فقيهي از احياء ضرورت پيدا ميكند و بعلاوه همان فقيه ميت را هم بايد از طريق احياء شناخته باشيم و باين نميگذرد كه كتابي از او ديده باشيم چه همه چيز كسي از كتابش فهميده نميشود و همه حالات و صفاتش را جز از راه روات ثقات كه اهليت اين [ص 91] نوع روايت را داشته باشند نميتوان فهميد و تنها راه مطمئن اتصال و اطلاع ما بگذشته احيائي هستند كه گذشته را ديده‌اند و مورد اعتماد ما از هر جهت باشند و براي ما روايت كنند تا آنكه از راه آنها گذشتگان را بشناسيم و چون تنها راه ممكن ما همين است و بيش از اين در وسع ما نيست خداوند متكفل آنچه در وسع ما نيست خواهد بود و حق و باطل را بما خواهد شناسانيد و در حقيقت چون در شناختن فقيه حي هم بعد از جستجوها و تفحصاتي كه در وسع ما است باعتماد تأييد و تسديد خداوند يقين بحقيت او ميكنيم فرقي بين راه شناختن فقيه حي و ميت نميماند و اعتماد بر هر دو از باب اطمينان بتأييد و تسديد خداوند عالم است و شايد بعد از اين شرح بيشتري از دليل تسديد كه پايه استدلال مشايخ ما اعلي الله مقامهم بر مفتوح بودن باب علم است بعرض برسانم . باري از آنچه درباره جواز تقليد ميت ذكر شد چنين گمان نبريد كه ممكن است در عصري از اعصار زمين از وجود فقهاي اخيار خالي باشد و جواز تقليد ميت با وجود فقيه حي منافاتي ندارد و زمين از وجود عالمي كه حلال و حرام خداوند را بداند خالي نبوده و نيست و نخواهد بود و بالاتر از اين عرض كنم كه هميشه در زمين علماي بزرگي بوده و هستند كه يكي از شئون علم ايشان علم فقه است و بمراتب درجات آنها از اين حدود كه در شأن فقها ذكر كرديم بالاتر است و ذكر آنها در بيان علامات معلمين قراي بالاتر خواهد آمد ان شاء الله .

فصل - قريه دوم حاجت آنها به عالمي است كه بالاتر از فقهاي ظاهره [ص 92] باشد چون تكاليف آنها علاوه بر تكاليف ظاهره تكاليف بالاتر و روحاني‌تري است و از آنها اكتفاي بظاهر اعمال كه شأن عوام است پذيرفته نيست و گفته‌اند كه حسنات الابرار سيئات المقربين عيناً مثل حالت طفل كه همينكه قدري سنش بالاتر رفت از او اكتفاي بآداب مختصري كه در سنين پيش بجا ميآورد و از او راضي بودند و تعريف و تمجيد او را هم ميكردند ديگر پذيرفته نيست مگر اينكه رعايت آداب بالاتري هم كه مناسب سن بالاتر است بنمايد و حق ندارد كه بگويد چند سال بآن آداب مختصر اكتفا ميكردم و خوب بودم و حالا چرا بايد با اكتفاي بآنها مورد ايراد باشم چون باو جواب ميدهند فرقش اين شده كه شعور شما بيشتر شده و شعور زيادتر تكاليف و آداب زيادتري دارد . حال در نوع بني‌آدم هم همينطور است و روز بروز در اثر تربيت انبيا و عمل بشرايع آنها و گردش آسمانها و ستاره‌ها و تأثير اشعه آنها در مراتب ظاهره و باطنه بني‌آدم شعورها بالاتر ميرود و تكاليف هم بالاتر ميرود تا وقتي كه شعورها كم است و جسمانيت بر مردم غلبه دارد تكاليف بيشتر از نوع تكاليف جسماني ظاهري است مثل همين ظاهر شريعت كه مي‌بيني قسمتي از احكام آن مربوط بجماديت ما است مثلا فرموده‌اند خود را شستشو دهيم تميز كنيم وضو بگيريم غسل بكنيم از نجاسات پرهيز كنيم قسمتي مربوط به نباتيت ما است كه چه بخوريم چه نخوريم چه مقدار بخوريم چقدر بخوابيم چه چيزهائي حرام است چه چيزهائي حلال است و هكذا و اغلب غرض از همه آنها اصلاح نباتيت ما است كه [ص 93] معتدل شود و حكايت روح بالاتر را چنانچه بايد بنمايد و قسمتي مربوط بحيوانيت است مثل احكام نكاح كه كي بر كي حلال است كي بر كي حرام است يا زنا نكنند لواط نكنند نظر بنامحرم ننمايند يا گوش بغنا و سخن باطل ندهند دست ببدن زن نامحرم نزنند تجاوز بمال ديگري نكنند و هكذا و اغلب غرض اصلاح حيوانيت است كه حيوانيت ما معتدل بشود و نور روح انساني را كه در آئينه قلب او بايد بيفتد باعتدال و چنانچه هست حكايت نمايد ، قسمتي از احكام هم از متفرعات اين امور و اصلاح امر معايش و معاملات و جلوگيري از تجاوزاتي كه لازمه خوي حيواني است و سياستهائي است كه براي هر اجتماعي لازم است مثل احكام قضاوت و اجراي حدود و مجازات‌ها و احكام خريد و فروش و معاملات و معاشرات و كمك دارنده‌ها به نادارها و امثال اينها ، قسمتي هم مربوط باحكام مردنشان است كه وقتي كه بميرند چگونه آنها را بشويند بخاك بسپرند مالشان را تقسيم كنند از صغار و ايتام چگونه نگهداري كنند بوصاياي ميت چطور عمل كنند و هكذا . بلي قسمتي از احكام هم كه آنها را بنام عبادات ياد ميكنند اهل ظاهر شريعت به بيش از ظاهر آنها نپرداخته‌اند و اگر بكتب فقهيه رجوع بكنيد همه را پر از شرح ظواهر اين اعمال كه از جنس اعمال جمادي و نباتي و حيواني است مي‌بينيد ، مثلاً در نماز قبلاً جسم خود را بترتيب خاص شسته باشيد جسم جمادي خود را رو بكعبه جمادي بكنيد مستقيم بايستيد دستها را آويزان كنيد چشم بر نقطه سجود بدوزيد در حال ركوع قوز نكنيد پشت شما صاف [ص 94] باشد نظر به پشت پاها بكنيد در سجده دستها را بين زانوها و موضع سجود بگذاريد آرنجها را بزمين نچسپانيد قدري آنها را بخارج متمايل كنيد در حال قعود دو زانو بنشينيد در حال تشهد متورك بنشينيد در حال قيام اين سوره‌ها را بخوانيد الفاظش را تا بشود شبيه بطرز ادا كردن عرب ادا كنيد و هكذا ديگر از روح اين اعمال سخني نيست آنقدر كه در طرز تلفظ صاد الصراط المستقيم صحبت ميشود از ذكر معني صراط در آنها خبري نيست و آنقدر كه در تلفظ هاء اهدنا يا ضاد و لا الضالين گفتگو ميشود صد يك آن در معني هدايت يا معني گمراهان و شناختن آنها سخن نميرود ، و بهر حال اهل شريعت ظاهره تا وقتيكه اهل ظاهرند و اهل قريه اولند و درك تكاليف بالاتر كه لازمه ترقي فهم است نكرده‌اند تكاليفشان همينها است و اساتيدشان هم در همين حدودند و تا نيت سوء نداشته باشند و انكار حقي كه بر آنها مسلم شده باشد نكرده باشند همه مأجورند و همان را كه بطمع آن عمل بشريعت نموده‌اند خداوند از رحمت خود در آخرت بآنها جزا ميدهد و بمقتضاي اعمال جمادي آنها قصور و انهار و زبرجد و ياقوت و امثال آنها و بمقتضاي اعمال نباتي آنها انواع اطعمه و اشربه از نهر شير و عسل و ميوه‌هاي بهشت و گوشت پرندگان و امثال آنها و بمقتضاي اعمال حيواني آنها حور و غلمان و هر چه كه ميخواهند بآنها عطا ميفرمايد و آنها را از آنچه كه ميترسند و از ترس همانها بندگي خداوند را كرده‌اند از انواع آتش‌ها و مس گداخته و درخت زقوم و مارها و عقربها و درندگان محفوظ ميدارد ، عيناً مثل طفلي كه خواسته بچه خوبي [ص 95] باشد صبح كه از خواب برخاسته صورتش را شسته سلام كرده لباسش را كثيف نكرده سر و صدا كم كرده به كلفت و نوكر حرف زشت نزده پدر و مادر هم تعريف و تمجيد او را ميكنند و براي او انواع اسباب بازي ميخرند لباس خوشگلي ميخرند شيريني و آب نبات ميدهند از هر كس هم كه بپرسي او را جزء بچه‌هاي خوب ميشمرند ولي همه اينها تا وقتي است كه بچه است وقتي كه بزرگتر شد تكاليف بالاتر و انعامها يا مجازاتهاي بالاتري خواهد داشت .