[ص 33] حال كه اين مطالب را دانستيد برميگرديم بمطلب سؤال شما كه پرسيدهايد اين محبت كه دين بغير از آن نيست چيست ، و از آنچه عرض كردم معلوم شد كه آن محبت خداوند است و محبت خداوند در اطاعت رسول و محبت او است خداوند به پيغمبر خود ميفرمايد بگو ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله ● ، و از حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه فرمود براي هر چيزي اساسي است و اساس اسلام دوستي ما اهل بيت است و از حضرت باقر است عليه السلام كه دوستي ما ايمان است و دشمني ما كفر و از حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه فرمود بنده مؤمن نيست تا آنكه من محبوبتر باشم نزد او از خودش و اولادش و مالش . و اخبار باين معاني از حد تواتر خارج است و حاصل همه همين است كه آن محبتي كه دين بغير از آن نيست محبت محمد و آلمحمد است عليهم السلام و همان محبت خداوند عالم است ولي با آن مقدماتي كه در معني محبت گفتيم محبت بين دو همجنس و مماثل پيدا ميشود و بغير اين محبت ممكن نيست حاصل شود و بهمين دليل گفتيم كه محبت ذات باري تعالي محال و ممتنع است و قولي است بيمعني و گفتيم محبت او محبت محمد و آلمحمد است عليهم السلام كه خداوند چون قابل درك و احساس خلق نبود ايشان را قائم مقام خود در ميانه خلق قرار داده كه از جانب او ادا و تبليغ نمايند يا هر چه خلق [ص 34] از مراتب بندگي بايد ادا كنند نسبت بايشان انجام دهند چنانچه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در صفت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود اقامه مقامه في ساير عوالمه في الاداء اذ كان لاتدركه الابصار و لاتحويه خواطر الافكار ● حال با آنچه از مقامات و درجات آن بزرگواران ميدانيم و بيان فرمودهاند كه مقام ايشان در اعلاي خلق است و اول ما خلق اللهاند و قبل از خلقت آسمان و زمين و عالم و آدم خداوند آن بزرگواران را خلقت فرموده و جاي حقيقي ايشان در آنجا است و از طرفي خود را ميبينيم كه در اداني خلق افتادهايم و در همين حدود محسوسات و مشهودات خودمان كه همه در يك حدودند باز ميبينيم همينكه يك چيزي اندكي بالاتر و رقيقتر و لطيفتر از چيز ديگر باشد ديگر آن لطيف براي آن كثيف قابل درك نيست و كثيف از وجود لطيف خبر نميشود و او را حس نميكند و نسبتي بين آنها پيدا نميشود مگر اينكه واسطهٔ بين آنها پيدا شود ، مثلاً آتش كه از اجسام لطيفه است همه جا هست و در اندرون همه اجسام هست ولي ظاهر غليظ اجسام از آن خبري ندارد و ميبيني كه با اينكه آتش در اندرون همه چيز هست ظاهر بسياري از اجسام سرد است و بيخبر از آتش اندرون خودند و فقط اجسام معدودي هستند كه بواسطه اينكه قدري غلظت آنها كمتر شده مثل شعله باخبر از آتش دروني خود شدهاند و صفات آتش در آنها پيدا شده و مثل آتش گرم و نوراني شدهاند و ساير اجسام سرد [ص 35] و تاريك بيخبر از آتش را گرم كرده و روشن نمودهاند ، حال وقتي كه ميبينيم ميان دو جسم غليظ و لطيف اين طور تباين است كه غليظ لطيف را حس نميكند ببين بين ما و مقام اول ما خلق الله چقدر تباين زيادتر خواهد بود و ابدا احساس و ادراك آن خلق اول را نميتوانيم بكنيم كه فعلي نسبت باو انجام بدهيم يا ندهيم ، دوست بداريم او را يا دشمن بداريم ، بشناسيم او را يا نشناسيم ، هيچكدام مقدورمان نيست و اينكه ميبيني ما امام و پيغمبر را ميشناسيم اين مقام پائين ايشان است كه لباس بشريت پوشيدهاند و محسوس و ملموس حواس ظاهره و باطنه ما شدهاند و الا مقام اعلاي ايشان كجا بادراك ما درميآيد و اگر بخواهيد شمهٔ از اين مراتب را بدانيد در اين فرمايش حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كه در شأن امام فرموده تأمل كنيد كه ميفرمايد ظاهر او امري است كه مالك آن نميتوان شد و باطن آن غيبي است كه ادراك نميشود ، يگانه روزگارش است و خليفه خداوند در نهي و امر او است ، مثل او پيدا نميشود و بدلي براي او برنميخيزد ، كيست آنكه بمعرفت ما نايل ميشود و درجه ما را ميشناسد و بزرگواري ما را مشاهده ميكند و منزله ما را درك ميكند ، الباب و عقول حيران شدهاند و فهمها در آنچه ميگويم سرگردان شدهاند ، بزرگها كوچك شدهاند و علما تقاصر كردهاند و شعرا زبانگير شدهاند و بلغا گنگ شدهاند و خطبا لكنت پيدا كردهاند و فصحا عاجز شدهاند و زمين و آسمان تواضع كردهاند از وصف شأن اولياء و آيا شناخته ميشود يا وصف كرده ميشود يا دانسته ميشود يا فهميده ميشود يا درك [ص 36] كرده ميشود يا مملوك ميشود كسي كه شعاع جلال كبرياء است و شرف ارض و سماء ؟ مقام آلمحمد از وصف واصفين و نعت ناعتين بالاتر است و بالاترند از اينكه قياس بشود بآنها احدي از عالميان ، تا آخر حديث شريف . و همان حضرت درباره خود ميفرمايد ظاهر من امامت است و وصيت و باطن من غيب است و ممتنع كه ادراك نميشود .
حال كساني كه باين درجه از ادراك ما بالاترند چه طور ميشود كه خداوند عادل تكليفي بما فرموده باشد كه نسبت بآنها انجام دهيم و حال آنكه فرموده است لايكلف الله نفسا الا وسعها و چنين تكليفي هم نفرموده بلكه بآن بزرگواران امر فرموده است كه بنور و شعاع خود بعالم محسوس و ملموس ما تنزل فرمايند و لباسي مثل لباس ما بپوشند تا تكاليف خود را نسبت بآنها انجام دهيم و همه معاملات ما با خداوند كه گفتيم محل آنرا در خلق قرار داده در آن جائي از خلق قرار داده كه ما باشيم نه در آن مراتب بالا كه وجود نداريم و نيستيم و آن مرتبهٔ كه ما در آن هستيم همين مرتبه بشريت است و همه معاملات ما با خداوند فاعل و مفعول و عامل و معمولش در اين مرتبه است و همه معاملات با محمد و آلمحمد عليهم السلام كه گفتيم همانها معامله با خداوند است ، اطاعت ايشان اطاعت خداوند است ، بيعت با ايشان بيعت با خداوند است ، زيارت ايشان زيارت خداوند است ، دوستي ايشان دوستي خداوند است ، دشمني با ايشان دشمني با خداوند است ، همه اين اعمال و افعال در اين مقام ادناي ايشان است كه محسوس و ملموس مايند و همين مقام بشريت ايشان است كه فرمود قل انما انا بشر مثلكم [ص 37] و در اينجا است كه مماثلت و مشابهت و مباينت ممكن است و محبت و عداوت معني پيدا ميكند و محبت ايشان ايمان ميشود و بغض ايشان كفر ميشود جز اينكه ايشان در همين مقام بشريت هم در اعلي درجه اين مرتبه هستند و كسي كه اول ما خلق الله است نور و شعاع او هم در هر مرتبه كه تنزل بكند در اعلي درجه آن مرتبه جا ميگيرد مثل پادشاه كه اگر در شهري برود در خانه حاكم شهر كه محترمترين خانهها است منزل ميكند ، در ده وارد شود در خانه كدخدا منزل ميكند .
حال آن بزرگواران هم كه براي تبليغ امر توحيد خداوند بعالم ما تنزل فرمودهاند و لباس بشريت پوشيدهاند مقام ايشان در اعلي درجه اين مرتبه است و اگر مثل اين عالم اجسام براي عالم اناسي هم بخواهيم درجاتي بشمريم و براي آنجا هم زمين و آسمانها و كرسي و عرشي بگوئيم مقام آن بزرگواران در عرش عالم اناسي است و ديگران همه دون مرتبه ايشانند و كساني از اناسي بالاترين ادراك را از ايشان ميتوانند داشته باشند كه نزديكتر بايشان باشند و في المثل مقام آنها در عالم بشريت مقام كرسي باشد و چنين كساني ميتوانند كه از ايشان از همه زودتر مستفيض شوند و بديگران برسانند و آنها كه پستتر از آنهايند نميشود كه قبل از آنها از آن بزرگواران مستفيض شوند ، مثلاً زمين نميتواند قبل از كرسي از نور عرش مستفيض شود اول بايد نور عرش بكرسي برسد بعد بافلاك بعد بزمين ، افلاك هر چه از انوار عرش بفهمند همانها است كه از كرسي گذشته و بآنها رسيده است زمين هر چه از انوار عرش بفهمد همانها است كه اول [ص 38] در كرسي ظاهر شده بعد از آن بر افلاك تابيده بعد از آنها بر زمين تابيده است ، زمينيها نور جمال عرش را در پيشاني افلاك ميبينند و افلاكيان آنرا در پيشاني كرسي ميبينند و كرسي است كه بي واسطه ميبيند و واسطه و باب و راه بين عرش و اداني است ولي خود عرش ديگر از جائي نميگيرد و هر چه بيرون ميآيد از اندرون خود اوست نه از اطراف ، مثل چراغي كه در وسط گذارده باشند روي آن حباب شيشه روي آن حباب حباب شيشه ديگر اطراف آن حباب هوا است اطراف هوا ديوارهاي اطاق است شعله چراغ كه روشن است روشني خود را از اطراف كسب نكرده و آتش غيبي روشني را بقلب او وحي كرده بعد كه نور از شعله بيرون آمد همه آنها بحباب اول ميرسد آنها كه بيرون حباب اولند بدون وساطت حباب اول دسترسي بشعله ندارند و همه نور را بايد از راه حباب اول بگيرند و همچنين هواها كه بيرون حباب دويمند همه انوار بوساطت حباب اول و حباب دويم بآنها ميرسد ديوارها بواسطه نوري كه از راه هواها بآنها رسيده نوراني ميشوند و راه ديگري جز همين هواها و حباب دوم و حباب اول بچراغ ندارند و هر چه بآنها رسيده و معرفت بحال چراغ و صفت چراغ پيدا كردهاند از اين راهها بوده صفت چراغ كه نورانيت او باشد اول در حباب اول ظاهر شده بعد حباب دوم بعد هوا بعد بديوار رسيده و ديوار هر چه از چراغ ميداند همين صفت او است كه در هوا بوده و باو رسيده و اگر اشاره بچراغ بكند بهمين كه ديده و باو رسيده اشاره ميكند و از اول هم اسم همين صفت را كه مدرَك او بوده چراغ گذارده و خبر ديگري از چراغ ندارد ، اين من [ص 39] و تو هستيم كه بالاتر از چراغ و نور چراغ و هوا و ديوار هستيم و اين سخنها را ميگوئيم كه اين ديوار اصل چراغ را درك نكرده و بين او و چراغ واسطهها است و اينكه بديوار رسيده نور چراغ است نه خود چراغ و او اسم همين نور را چراغ گذارده ولي خود ديوار بفرض اينكه صاحب احساس باشد خيال ميكند چراغ را ديده و شناخته و شكي بخود راه نميدهد .
باري مقام محمد و آلمحمد عليهم السلام در كل عالم و مقام بشريتشان در عالم بشريت مثل چراغ توحيدنما است كه نور توحيد از غيب باو وحي ميشود و نورش را از اطراف و جوانب و مشرق و مغرب نميگيرد و خداوند به پيغمبر ميفرمايد بگو من بشري هستم مثل شما وحي ميشود بمن كه خداي شما خداي واحد است . و هر چه از انوار توحيد در عالم منتشر است از شعله اين چراغ توحيدنما بر ما تابيده و هر توحيدي كه ما ميكنيم و باعلي مشاعر خود احساس يگانگي پروردگار را ميكنيم همه آنها صداي قراءت حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه خداوند باو فرموده قل هو الله احد و او اطاعت نموده و اين صدا هميشه بوده و هست و آن دهان همواره مشغول باين ذكر بوده و هست ، ببين چه دهاني كه بوسعت كل عوالم است و چه مصباحي است كه بوجود خود همه عوالم را پر كرده و انوار توحيد خداوند عالم را بر زجاجه اوصيا تابانيده و از شبكههاي مشكوة اوليا بما خاكيان رسانيده است و اين مثلي است كه خداوند عالم براي ما زده تا شايد تعقل مطلب را بكنيم در آنجا كه [ص 40] ميفرمايد الله نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب دري يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يكاد زيتها يضيء و لو لمتمسسه نار نور علي نور يهدي الله لنوره من يشاء و يضرب الله الامثال للناس و الله بكل شئ عليم و مصباح مقام حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه از شرق و غرب نور خود را نگرفته است و مراد از زجاجه و مشكوة درجات آلمحمد است عليهم السلام كه نور توحيد اول بآنها رسيده است و از ايشان بخانههاي علم ايشان تابيده چنانچه در آيه بعدي ميفرمايد في بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو و الآصال و آن بيوت شيعيان بزرگ ايشانند كه نور علم آلمحمد عليهم السلام اول بايشان ميرسد و باعث رفعت و سربلندي ايشان ميشود چنانچه در آيه ديگر فرموده يرفع الله الذين آمنوا منكم و الذين اوتوا العلم درجات و ذكر آلمحمد عليهم السلام كه اسماء حسناي خداوندند در دلهاي آنها ميشود ، و در خبر است از حضرت صادق عليه السلام كه خداوند خبر داده بشما كه آن خانهها رجالي هستند و اشاره بآيه بعد ميفرمايد رجال لاتلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله . و ذكر خداوند و تسبيح خداوند همان نور خداوند است كه از مصباح نبوت و زجاجه ولايت بر دل آنها تابيده است و همان دين خداوند عالم است كه همه را دعوت به استناره بنور پروردگار و تسليم دعوت پروردگار و اطاعت زبان گوياي پروردگار ميكند و هر كس كه مستنير بنور ايشان شود و تبعيت ايشان را بكند محبوب [ص 41] پروردگار ميشود قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و چون انوار توحيد را پذيرفته و خود را بر صفت نور خداوند كه دين او است نموده و متدين بدين او شده و شبيه و نظير آن نور شده و با آن مجانست و مماثلت پيدا كرده و حب و دوستي در ميانه پيدا شده حبيب خداوند شده و بتمام دين خداوند متدين شده است و تمام آنچه خداوند از او خواسته همين است كه خود را بصفت نور خداوند كه باو رسيده و در عرصه او است بنمايد و بيش از اين نه در وسع او است و نه خداوند از او خواسته و لايكلف الله نفسا الا وسعها و اين نور كه باو رسيده و محسوس و ملموس او شده نور محمد و آلمحمد عليهم السلام و شعاع ايشان است و براي اداني دسترسي بخود ايشان كه در اعلي درجه عالم اناسي هستند ميسر و مقدور نيست و دسترس ايشان شيعيان بزرگ محمد و آلمحمد عليهم السلام هستند كه خداوند آنها را واسطه بين آن بزرگواران و ساير رعيت قرار داده و براي رسيدن بآن قريههاي مباركه امر به سير در اين قري فرموده است آنجا كه ميفرمايد و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قري ظاهرة و قدرنا فيها السير سيروا فيها ليالي و اياما آمنين يعني بين مردم و بين قريههائي كه آنها را مبارك گردانيدهايم قريههاي ظاهري قرار داديم و مقدر كرديم در آنها سير را سير كنيد در آنها شبها و روزها در حالي كه ايمن هستيد . پس محل سير ما در اين قريهها است و هر كاري كه خداوند از ما خواسته در اين خط سير بايد انجام شود و هر چه كه بايد كار ما بر آن واقع شود در اينجا بايد باشد چون فعل و فاعل [ص 42] و مفعول هر سه در يك جا بايد باشند ، كسي كه در هند است اينجا بخواهي او را بزني زدن تو بر او واقع نميشود مگر اينكه يا او اينجا باشد يا تو آنجا باشي ، حال ما در مقام محمد و آلمحمد عليهم السلام نيستيم و بآنجا نخواهيم رسيد چنانچه حضرت اميرالمؤمنين درباره حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد لايسبقه سابق و لايلحقه لاحق و لايطمع في ادراك مقامه طامع ● و حقارت و تنگي عرصه ما گنجايش آن بزرگواران را ندارد كه بنفس نفيس خود پيش ما بيايند و فرضش هم محال است هر وقت آسمان با عظمتش در سوراخ سوزن جا گرفت فرض حضور ايشان هم بحقيقت خود نزد ما ممكن ميشود پس آنچه كه از ايشان در نزد ما است و محسوس و مدرك ما است نور ايشان و شعاع ايشان يعني شيعيان ايشان است و همان طور كه جميع معاملات ما با آن بزرگواران معامله با خداوند است همه معاملات ما با شيعيان ايشان معامله با ايشان است و همان معامله با خداوند است چون ايشان نور آلمحمدند عليهم السلام و آن بزرگواران نور خداوند هر كس نور ايشان را دوست بدارد ايشان را دوست داشته هر كس ايشان را دوست بدارد خداوند را دوست داشته و همچنين هر كس نور ايشان را دشمن بدارد ايشان را دشمن داشته و خداوند را دشمن داشته و هكذا جميع معاملات .
و گمان مكن كه يك كلمه از اين مطالب را از نزد خودم ميگويم ، همه اينها مأخوذ از احاديث آلمحمد است عليهم السلام و بعض [ص 43] از آنها را در اين جا روايت ميكنم كه بر بصيرت باشيد از حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه فرمود تكذيب نكنيد عالمي را و رد بر او نكنيد و او را دشمن نداريد و او را دوست بداريد پس بدرستيكه حب آنها اخلاص است و بغض آنها نفاق ، آگاه باشيد هر كس بعالمي اهانت كند پس بتحقيق بمن اهانت كرده و هر كس بمن اهانت كند پس بتحقيق بخداوند اهانت كرده و هر كه بخداوند اهانت كند بجهنم ميرود ، آگاه باشيد هر كس عالمي را اكرام كند پس بتحقيق مرا اكرام كرده و هر كه مرا اكرام كند پس بتحقيق خدا را اكرام كرده و هر كس خدا را اكرام كند به بهشت ميرود و حضرت صادق عليه السلام فرمود هر كس بمؤمني استخفاف كند پس بما استخفاف كرده و حرمت خداوند را ضايع نموده و از آن حضرت است هر كه دشنام دهد بدوست خدا پس بتحقيق بخدا دشنام داده است و فرمود خداي تبارك و تعالي مؤمن را از نور عظمت و جلال كبرياء خود خلقت فرموده پس هر كه طعن بر مؤمن بزند يا رد بر او بكند پس بتحقيق رد بر خداوند كرده در عرشش و حضرت ابوالحسن عليه السلام فرمود هر كه دشمني بورزد با شيعه ما پس بتحقيق با ما دشمني كرده و هر كه آنها را دوست بدارد پس بتحقيق ما را دوست داشته زيرا كه آنها از ما هستند از طينت ما خلقت شدهاند هر كه آنها را دوست بدارد پس او از ما است و هر كه آنها را دشمن بدارد پس از ما نيست ، تا اينكه فرمود هر كه رد بر آنها بكند پس بتحقيق رد بر خداوند كرده است و هر كس طعن بر آنها بنمايد پس [ص 44] بتحقيق طعن بر خداوند كرده چرا كه آنهايند بندگان خدا حقا و دوستان او از راه راستي ، قسم بخدا يكي از آنها در مثل ربيعه و مضر شفاعت ميكند پس خداوند شفاعت او را ميپذيرد از جهت كرامتي كه بر خداوند دارند و حضرت صادق عليه السلام فرمود هر كس برادر خود را براي خدا زيارت كند خداوند فرموده مرا زيارت كردي و ثوابت بر من است و از آن حضرت است كه چون روز قيامت شود ميخواند بنده را بسوي خدا پس با او حساب آساني ميكند پس ميفرمايد اي مؤمن چه منع كرد ترا از اينكه وقتي كه مريض شدم عيادت كني مرا پس مؤمن ميگويد تو پروردگار مني و من بنده تو ، تو حي قيومي هستي كه درد و خستگي بتو نميرسد پس خداوند تعالي ميفرمايد هر كس عيادت كند مؤمني را پس بتحقيق مرا عيادت كرده ، تا آخر حديث و از حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله هر كس مؤمني را مسرور كند پس بتحقيق مرا مسرور كرده و هر كس مرا مسرور كند پس بتحقيق خداي عزوجل را مسرور كرده است .
و اخبار در اينكه معاملات با مؤمن معامله با خداوند است از حد تواتر افزون است و از جمله معاملات يكي مسأله محبت است كه هر كس شيعيان ايشان را دوست بدارد ايشان را دوست داشته و خداوند را دوست داشته و علامت صحت دوستي ايشان دوستي دوستان ايشان است چنانچه در حديث است كه دوست تو كسي است كه تو را دوست بدارد و كسي كه تو را دوست ميدارد دوست بدارد . و شايد از مقدمات گذشته توجه پيدا كرده باشيد كه [ص 45] حقيقت آن بزرگواران چون از مشاعر ما بالاتر است قابل ادراك ما نيست كه نسبت بآن مماثلت داشته باشيم يا مخالفت و محبت داشته باشيم يا عداوت و همه دوستيها و دشمنيها و اطاعتها و معصيتها نسبت بهمان مقاماتي است كه قابل درك ما است و اشاره بهمين مطلب است در آن حديث كه ميفرمايند ليس الناصب من نصب لنا اهل البيت لانك لنتجد احدا يقول اني ابغض محمدا و آلمحمد و انما الناصب من نصب لكم و هو يعلم انكم تتولونا و انكم من شيعتنا ● و چون ايشان تا بدن جسماني عنصري هم براي خود گرفتهاند تمام آنچه كه راجع بايشان ميگوئيم و معاملاتي كه كرديم و ميكنيم نسبت بمقاماتي بوده كه در درجه ما بوده است يعني در درجه شيعيان بوده است و معاملات ما با نور و شعاعي است كه از حقيقت ايشان تابيده و در درجه ما است خواه اين نور را در جمال بدن ظاهري خود ايشان ببينيم و مستنير بشويم يا در جمال شيعيانشان و آنچه مسلم است اين است كه ما يك قدم از حد و مقام خودمان بالاتر و فراتر نميتوانيم بگذاريم چنانچه جبرئيل كه در شب معراج با حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله باعلي مقامات خودش كه رسيد ديگر نتوانست از آن تجاوز كند و عرض كرد لو دنوت انملة لاحترقت يعني اگر يك انگشت [ص 46] نزديك شوم هراينه خواهم سوخت ، ما هم همين طور از حد و مقام خودمان پا بالاتر نميتوانيم بگذاريم و مشاعر و ادراكات و احساساتمان هم فرع وجودمان است و از خود ما بالاتر نميروند و هيچ دسترسي ببالا نداريم مگر آنكه نور بالا بيايد پائين پيش ما همان طور كه در بهشت هم فرمودهاند اين طور است و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله است يا علي شيعه تو اذن داده ميشوند كه بر شما در هر جمعه داخل شوند و بدرستيكه آنها نظر ميكنند بشما از منزلهايشان در روز جمعه همان طور كه نظر ميكنند اهل دنيا بستاره در آسمان و بدرستي كه شما در اعلي عليين هستيد در غرفهٔ كه درجهٔ از آن بالاتر نيست . تمام شد حديث شريف . ببين چگونه مطلب را توضيح فرمودهاند ، ما كه به ستارهها نگاه ميكنيم نفس ستاره كه در چشم ما نميآيد كه او را احساس و ادراك كنيم اين نور و شعاع او است كه بچشم ما ميرسد و محسوس ما نور و شعاع است نه نفس ستاره ، حال محسوس ما از ائمه اطهار عليهم السلام همان مقامي از ايشان است كه در عرصه شيعيان است و آن نوري كه از ايشان بدرجه ما تنزل كرده محسوس ما است نه بالاتر از آن و مورد تكليف ما همين است ، دوستي همين نور عبادت ما است و دشمني همين نور معصيت ما ، حال اين نور كجاست جز در جبين شيعيان و دوستانشان ؟ جاي ديگر نيست منتهي از جبين همه شيعيان بيك اندازه ظاهر نيست ، بزرگان ايشان كه كمال مناسبت تامه در ذات و صفات و افعال و اقوال با موالي خود [ص 47] پيدا كردهاند و از هر جهت شبيه بايشان شدهاند و هيچ براي خود نمايندگي نگذاشتهاند و همهاش موالي خود را مينمايند در همه چيز قائم مقام موالي خود ميشوند مثل اين هوا كه بين ما و آفتاب است اگر چه از جمله عناصر است و آسماني نيست ولي چنان بيرنگ و شفاف شده و كدورتها را از خود دور كرده كه همهاش آفتاب را مينمايد و مطلقا خودش را نمينمايد و رو بآفتاب كه ميخواهيم بكنيم رو بهمين هوا ميكنيم و شرعاً و عرفاً رو بآفتاب كردهايم ، هر چه از آفتاب از نور و گرمي بما ميرسد از راه همين هوا بما ميرسد ، ديدار او ديدار آفتاب است و رو گرداندن از او رو گرداندن از آفتاب ، توجه باو توجه بآفتاب است ، حال اگر شيعه در مراتب بندگي نسبت بموالي خود باين حد رسيده باشد دوستي او ايمان ميشود و بغض او كفر مثل حضرت سلمان كه درباره او فرمودند سلمان حبه ايمان و بغضه كفر همان طور كه درباره خودشان فرمودند حبنا ايمان و بغضنا كفر و در حقيقت فرقي بين نور و منير نيست جز اينكه اين نور او است و بنده و مطيع او و او آقاي او همان طور كه در دعا هم درباره آلمحمد عليهم السلام ميخوانيم لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك فتقها و رتقها بيدك بدؤها منك و عودها اليك ● و فرمايش خود ايشان است شيعتنا منا كشعاع الشمس من الشمس ● حال ببين [ص 48] از شمس آسمان از روز اول و الآن و تا هميشه جز شعاع او را ديده و خواهي ديد يا نه ؟ البته جز شعاع نديدهاي و نخواهي ديد ، هر معاملهٔ كه با آفتاب داري با همين شعاع ميكني ، ميخواهي گرم بشوي ميروي زير شعاع او مينشيني ، ميخواهي رو بآفتاب كني رو بشعاع او ميكني ، اسم آفتاب را ميبري همين شعاع او بذهنت ميرسد چون از آفتاب جز همين چيزي نميداني و بتو نرسيده است و به بيش از همين هم مكلف نيستي و لايكلف الله نفسا الا ما آتاها يعني خدا تكليف نميفرمايد بكسي مگر آنچه را كه باو رسانده .
باري ساير شيعيان كه از اين درجه پائينترند و كمال حكايت و نمايندگي نور آفتاب وجود آلمحمد عليهم السلام را ندارند در درجات مختلفه قرار دارند و محبت همه آنها بقدر ظهور نور محمد و آلمحمد عليهم السلام در آنها واجب است و از دين است و همه دين همين است كه تسليم محمد و آلمحمد عليهم السلام شده باشي و نور توحيد خداوند كه از جبين ايشان تابيده است بر دل تو تابيده باشد و مستنير شده باشي و اطاعت كرده باشي و متصف بصفت آن نور شده باشي بلكه بآنجا برسي كه خود نور ايشان شده باشي و حبيب و محبوب خداوند شده باشي و هر كس را كه ببيني نور و شعاع ايشان از او ظاهر است و مماثل و مجانس تو است بياختيار دوست بداري و هر كس را كه متصف بخلاف صفات ايشان ببيني بياختيار از او متنفر شوي متدين بتمام دين خداوند شدهٔ همان ديني كه فرمودند چيزي جز حب و بغض نيست و اگر چنين حب و بغضي در دل كسي نباشد علامت آن است [ص 49] كه نور خداوند بر دل او نتابيده و ديني ندارد و از اين جهت است كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم شناختن شيعيان و دوستي آنان را از اركان دين شمردهاند چون جاي همه معاملات ما با خدا و رسول و ائمه اطهار عليهم السلام همين جاست كه هستيم و ذكري داريم و فوق آن ذكري نداريم و جاي عمل كردن ما و نشان دادن اعتقادات خود درباره خدا و رسول و ائمه اطهار اين جا است و عمل ما بر امثال ما واقع ميشود جاي محبتهاي ما شيعيان و دوستان آلمحمدند عليهم السلام كه در عرصه مايند جاي دشمنيهاي ما دشمنان ايشانند كه در عرصه مايند و جز همين نوع حب و بغضها كه نسبت بهمطبقات خود داريم حب و بغض ديگري مقدور و ميسرمان نيست و آن ديني كه خداوند از ما خواسته جز دوستي دوستان خدا و دشمني دشمنان خدا نيست و اين دوستي و دشمني و معرفت اين دوستان و دشمنان از تمام دين و كمال دين است .
و اما اينكه سؤال نمودهايد راه تحصيل آن محبت چگونه است . از آنچه سابقا عرض كردم معلوم شد كه محبت همان ايمان است كه بايد از جانب خداوند عالم برسد و در وسع خلق نيست كه از خود بآن برسند چنانچه حضرت ابراهيم علي نبينا و آله و عليه السلام ميفرمايد لان لميهدني ربي لاكونن من القوم الضالين يعني اگر خداوند مرا هدايت نكند از قوم گمراهان خواهم بود . و خداوند ميفرمايد هو الذي انزل السكينة في قلوب المؤمنين و ايدهم بروح منه يعني او است كه سكينه را در قلوب مؤمنين نازل فرموده و آنها را بروحي از خودش مؤيد فرموده . و در حديث [ص 50] سكينه و روح را بايمان تفسير فرمودهاند . ولي خداوند از رحمت واسعه خود همه عوالم وجود را بروح الايمان كه نور وجود مبارك حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله است پر فرموده و آيات توحيد خود را بهمه جا رسانده است چنانچه در دعاي رجبيه ميخوانيم بهم ملأت سماءك و ارضك حتي ظهر ان لا اله الا انت يعني بآنها ( يعني بمحمد و آلمحمد ع ) پر كردي آسمان و زمينت را تا اينكه ظاهر شد كه خدائي جز تو نيست . و چون اين در وسع ما نبوده خداوند خود متكفل شده و آنرا بما رسانده است و آنچه در وسع ما بوده و از ما خواسته است پذيرفتن آن بوده است و فطرتي بما عنايت فرموده كه اگر آنرا تغيير نداده باشيم و تبديل نكرده باشيم آنرا ميپذيريم چنانچه فرموده است فطرة الله التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله يعني فطرت خدا كه بر آن مردم را خلق كرده آنرا تبديل نكنيد . ولي اگر كسي آنرا تغيير داده باشد آنچه باو از روح الايمان ميرسد نميپذيرد و محبت پيدا نميكند پس راه تحصيل محبت اين است كه اگر تبديل و تغييري در فطرت پيدا شده است آنرا برطرف كنيم و توجه بمحمد و آلمحمد عليهم السلام كه السنه دعوت خداوند و چراغهاي توحيدنماي او در همه عوالم وجود هستند بنمائيم تا قلب ما بنور خداوند منور شود و نور محبت ايشان دلهاي تاريك ما را روشن نمايد و ارسال رسل و انزال كتب همه براي اين دو مطلب بوده است كه ما را از جهاتي كه باعث تغيير فطرت است روگردان نمايند و متوجه بخداوند عالم نمايند و همين است معني برائت و ولايت كه از اركان دينند و محكمترين دستگيرههاي ايمان [ص 51] و در حديث است از حضرت صادق عليه السلام كه رسول خدا صلي الله عليه و آله باصحابش فرمود كدام يك از دستگيرههاي ايمان محكمتر است عرض كردند خدا و رسول او داناترند و بعضشان گفتند نماز و بعضشان گفتند زكوة و بعضشان گفتند روزه و بعضشان گفتند حج و عمره و بعضشان گفتند جهاد پس رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود براي همه آنچه گفتيد فضلي است و آن نيست و لكن محكمترين دستگيرههاي ايمان دوستي در راه خداست و دشمني در راه خدا و دوستي دوستان خدا و تبري از دشمنان خدا . تمام شد حديث شريف . پس همه سعي بايد در تحصيل اين دو امر باشد و تحصيل هر چيزي با ايجاد مقتضيات و رفع موانع آن ميسر است اما مقتضي موجود است كه دعوت پيغمبران باشد و فطرتي كه بتوانيم با آن اجابت دعوت ايشان را بكنيم و هر دو را خداوند بنعمت ابتدائي خود عطا فرموده است و مانع كار اعوجاجاتي است كه در فطرتها از توجه بمراتب دانيه و پشت كردن بمبادي عاليه پيدا شده و در صدد رفع آن بايد برآئيم و خود را از خصال مراتب دانيه كه جماديت و نباتيت و حيوانيت است برهانيم و قسمت عمده شرايع و تكاليف براي همين مطلب است ، و بزرگترين مانع دوستي دنيا است كه باين مراتب دانيه مأنوس شدهايم چون از ميان همين آب و گل بيرون آمدهايم و بايد خود را از آلودگيهاي آن خلاص كنيم و دعوت خداوند را كه فرموده استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم اجابت كنيم و پشت پا بدنيا و ما فيها بزنيم و رو بخداوند بكنيم تا دلهاي ما بروح الايمان و محبت اولياء الله زنده شود و بفضل وجود [ص 52] ايشان نعمت بقاء ابدي براي ما حاصل شود و شنيده شد كه حضرت ابيعبدالله عليه السلام ميفرمود هر گاه مؤمن دنيا را ترك كند بالا ميرود و حلاوت دوستي خداوند را درمييابد و نزد اهل دنيا مثل اين است كه اختلال حواسي پيدا كرده و حال آنكه دوستي خداوند بر آنها داخل شده . تمام شد حديث شريف . و رو كردن بخداوند رو كردن بدوستان او است كه كمال محبت در آنها پيدا شده و هر فاقد كمالي براي تحصيل آن كمال بايد رو بصاحب آن كمال كند ، كسي كه سرد است و ظلماني اگر طالب گرمي و نور است بايد رو بچراغ بكند كه در گرمي و روشنائي كامل است و او را گرم و روشن خواهد كرد و كسي كه محبت او كم است با آنها كه اهل محبتند اگر بنشيند مثل آنها صاحب محبت ميشود ، اين است كه در علم سير و سلوك اين همه تأكيد براي حضور در مجالس علما و بزرگان و معاشرت برادران و دوستان با هم كردهاند چه دوستي آنها باين وسيله زياد ميشود و ذكر نعمتهاي خداوند و فضايل آلمحمد عليهم السلام را كه براي يكديگر ميكنند دوستي خدا و رسول در دلهاشان زياد ميشود و روايت شده است از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود خداوند عزوجل بداود فرمود مرا دوست بدار و مرا در نزد خلق من محبوب كن عرض كرد اي پروردگار بلي من ترا دوست ميدارم ولي چگونه ترا نزد خلقت محبوب كنم فرمود نعمتهاي مرا نزد آنها ذكر كن پس هر گاه ذكر كردي آنرا براي آنها مرا دوست خواهند داشت . و از اسباب پشت كردن بدنيا تفكر در زوال و فناي نعمتهاي [ص 53] آن است و عبرت گرفتن بحال گذشتگان و تذكر مرگ و ياد مرگ بهترين موعظهها است كه باعث اين ميشود كه انسان دل از دنيا و زخارف آن بكند و از آلودگيهاي آن برهد و رو بخداوند عالم كند و نور محبت او در دلش بيفتد و معاشرت خود را با اولياء الله قرار دهد كه در محبت كاملند و بفضل محبت ايشان محبت او روز بروز زياد شود و اگر چنانچه دسترسي بآنها ندارد بياد آنها باشد و توجه بآنها داشته باشد و در اخلاق حسنه و سيرت و سلوك ايشان تفكر كند و شرح احوال ائمه اطهار عليهم السلام و بزرگان دين را بخواند تا روز بروز مشتاقتر شود و همان طور كه جرقه آتش در پنبه خانه ميكند تا بالاخره آنرا آتش ميزند ذكر ايشان و تفكر در احوال و اخلاق ايشان و معاشرت دوستان ايشان هم اگر دوام پيدا كند دل انسان را بنور ولايت ايشان مشتعل ميكند و از محبين ايشان خواهد شد ان شاء الله جعلنا الله و اياكم من المتمسكين بحبل ولايتهم آمين رب العالمين .
سؤال سوم - اصلاً براي اينكه فردي بخواهد عالم آلمحمد عليهم السلام را بشناسد ( از نظر قابليت بدرجهٔ رسيده باشد كه قدرت درك آن بزرگوار را داشته باشد بقدر ظرفيت خودش ) چگونه بايد قابليت تحصيل نمايد .
جواب - علماي آلمحمد عليهم السلام كه واسطگان بين ما و ايشانند همه در يك درجه نيستند و ادناي آنها كسي است كه يك مسئله از ما بيشتر ميداند و اعلاي ايشان كسي است كه از خود هيچ خودي باقي [ص 54] نگذاشته و بتمام مراتب وجود خود نماينده نور مبارك امام عليه السلام شده است و باب ايشان بلكه باب خداوند عالم شده است امثال حضرت سلمان كه درباره ايشان فرمودند سلمان باب الله في الارض و اين علما و واسطگان قريههائي هستند كه خداوند عالم ما را امر بسير در آنها فرموده است آنجا كه ميفرمايد و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قري ظاهرة و قدرنا فيها السير سيروا فيها ليالي و اياما آمنين يعني قرار داديم بين آنها و قريههائي كه در آنها بركت قرار داديم قريههاي ظاهرهٔ و مقدر كرديم در آنها سير را سير بكنيد در آنها شبها و روزها در حالي كه ايمن هستيد . و در حديث اين قريههاي ظاهره را بفقها و علما از شيعيان خودشان تفسير فرمودهاند ، و لازمه سير در اين قريهها معرفت آنها است و از اسباب معرفت حصول قابليت است و اول درجه قابليت پيدايش عقل است در انسان كه در اول راستگو و دروغگو و نيك و بد را بشناسد و تا عقل در اشخاص پيدا نشود اين قابليت را ندارند و مكلف نيستند ، اين است كه در شرع شرط وجوب تكليف را حصول عقل فرمودهاند و بچهٔ كه عقل پيدا نكرده و مجنون كه عقل ندارد قلم از آنها برداشته شده است و كسي كه ادني درجه عقل كه همين معرفت نيك و بد است در او پيدا شده باشد و راستگو و دروغگو را بشناسد اين قابليت تكليف را پيدا كرده و اولين راهنمايان خود را در سير در اين راه ميتواند بشناسد بعد بتدريج هر قدر پيروي ايشان را بكند و بفرمايشات آلمحمد عليهم السلام كه از طريق آنها باو رسيده عمل كند روز بروز ترقي ميكند [ص 55] و عقلش زيادتر ميشود و در اين راه پيش ميرود و قابليت تكاليف بالاتري را پيدا ميكند و خداوند راهنماي بالاتري را باو ميشناساند و احكام و اوامر خود را باو ميرساند و اصل رساندن تكاليف ببندگان از اموري است كه خداوند متكفل آن شده چون ميدانسته است كه در وسع ايشان نيست و از حضرت باقر عليه السلام روايت شده است كه بر مردم نيست كه بدانند تا اينكه خداوند تعليم آنها بفرمايد و چون تعليم فرمود بر آنها است كه ياد بگيرند و عرض شد خدمت حضرت ابيعبدالله عليه السلام آيا در مردم آلتي كه با آن بمعرفت برسند قرار داده شده فرمود نه ، عرض شد آيا تكليف بمعرفت شدهاند فرمود نه ، بر خداست بيان ، خداوند تكليف نميفرمايد بكسي مگر بقدر وسعش و تكليف نميفرمايد بكسي مگر آنچه را كه باو رسانده است . و از جمله تكاليف معرفت علماي آلمحمد عليهم السلام و واسطگان بين ما و ايشانند كه خداوند بايد آنها را بما بشناساند و براي آنها علاماتي قرار داده است كه در جواب سؤالات بعد ذكر آنها ان شاء الله خواهد آمد .
سؤال چهارم - نشانههاي قابليت چيست .
جواب - در جواب سؤال سابق گذشت كه اول حصول قابليت پيدايش عقل است و آن مناط تكليف است و هر چه كه عقل بيشتر شود تكليف بالاتر ميرود و علامت حصول قابليت براي معرفت مرتبه بالاتر آن است كه بآنچه پيش دانسته عمل كرده باشد ، مثل شاگرد مدرسه كه وقتي قابليت درس خواندن در كلاس دوم را پيدا ميكند و معلم كلاس دوم [ص 56] باو درس ميدهد كه نزد معلم كلاس اول درس كلاس اول را خوانده باشد ، حال مراتب تكليفات شرع هم متفاوت است و اين طور نيست كه دختر نه ساله و پسر چهارده ساله با عقلا و حكما همه تكاليفشان يكي باشد ، بلي بالاترها تكاليف پائينترها را دارند ولي پائينترها مكلف بتكاليف بالاترها نيستند ، مثلاً شاگرد كلاس ششم بايد تمام علوم و اعمال كلاسهاي پائينتر را داشته باشد ، خط بنويسد ، كتاب بخواند ، چهار عمل اصلي حساب را بداند و عمل كند ولي تكاليف مخصوص كلاس ششم را شاگردان كلاسهاي پائين مكلف نيستند ، حال در مراتب سير الي الله هم كلاسها و درجهها است يا باصطلاح آلمحمد عليهم السلام قريهها است كه بايد در اين قريهها سير كنند و براي سير در هر قريه عالم و راهنمائي هست كه اهل آن قريه همان را بشناسند و بدستور او راه روند كفايت آنها را ميكند و حتم نيست كه حتما معلم قريه بالاتر را بشناسند و اين قريههاي ظاهره بطوري كه مولاي بزرگوارم اعلي الله مقامه در كتاب مبارك ارشاد العوام بيان فرمودهاند قريه شريعت ظاهره و طريقت ظاهره و حقيقت ظاهره و نجباي جزئي و نقباي جزئي و نجباي كلي و نقباي كلي و اركان هستند و قراي مباركه قريه مباركه ولايت و قريه مباركه نبوت است و اين ده منزل فاصله است ما بين مردم و خداوند و در نشانههاي قابليت براي دخول در هر يك از اين قري در همان كتاب بياناتي فرمودهاند كه عين فرمايش ايشان را نقل مينمايم .
فرمودهاند انسان تا قريه ظاهره را طي نكند او را ممكن نشود كه پا بقريه ثانيه گذارد و طي كردن قريه شريعت بعلم بآن بر نحو [ص 57] تحقيق و عمل بآن از روي اخلاص حاصل ميشود پس چون انسان در زمره فقها درآمد و در درجه عابدين و زاهدين داخل شد او لايق آن ميشود كه در قريه اهل طريقت درآيد و از اهل آن سامان شود و الا فلا و علامت كسي كه در آن سامان داخل شده است تزكيه اخلاق و تهذيب نفس است و تخلق باخلاق روحانيين ، پس چون از اهل اين قريه شد و احوالش مانند احوال ساكنان اين قريه شد او را ممكن شود دخول در قريه سيوم كه قريه حقيقت باشد و علامت دخول علم بحقايق اشياء است بر نحو اصحاب علوم ظاهره و هر كس از اهل اين سامان شد محبوب خدا شود و قابل نور علم گردد چرا كه العلم نور يقذفه الله في قلب من يحب و چون اين قريههاي ثلثه را طي كرد آن وقت قابل آن ميشود كه فحص از احوال نجباي جزئي كند و راه قريه ايشان را پويد و ادلاء او را دلالت بسوي ايشان كنند و هيهات اينها كجايند و چه بسيار كمند از صد هزار نفس يك نفس باين مقام نميرسند .
تمام شد نقل فرمايش ايشان و چون ان شاء الله چنانچه از سؤالاتتان پيداست قصد عمل كردن باين دستورات را داريد براي دانستن تفصيل آنها بعض راهنمائيها كه بنظرم ميرسد براي شما مينويسم كه ان شاء الله بر بصيرت باشيد .
اما در قريه اول كه قريه شريعت است بايد علم باحكام عمليه ظاهره پيدا بكنيد و در اين خصوص مشايخ ما اعلي الله مقامهم كتب متعدده مرقوم فرمودهاند كه بعضي بزبان فارسي و بعضي بزبان عربي است و جامعترين آنها كتاب مبارك جامع است تأليف مرحوم جد امجد آقاي حاج [ص 58] محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه كه تقريبا مشتمل بر جميع ابواب فقه كه در اين اوقات مورد حاجت است ميباشد و اين كتاب بزبان عربي است و مرحوم مولاي بزرگوار والد اين بيمقدار آنرا بفارسي ترجمه نموده بودند و جاي خيلي تأسف است كه در همان اوقات آن ترجمه مفقود شد و اميدوارم كه خداوند توفيق دهد كه آنرا ترجمه نمايم ، و ديگر رساله وجيزه است تصنيف مولاي بزرگوار مرحوم آقاي حاج محمد خان كرماني اعلي الله مقامه كه مشتمل بر احكام عبادات است بزبان عربي و آنرا بفارسي هم ترجمه فرمودهاند و فارسي آن چندين سال پيش چاپ و نسخه آن كمياب است ، و ديگر رساله موجز است تصنيف مرحوم آقاي حاج زينالعابدين خان كرماني مشتمل بر احكام عبادات و بزبان عربي است و آنرا به فارسي هم ترجمه فرمودهاند و مكرر چاپ شده ، و بهر يك از اين كتب مراجعه كنيد و عمل كنيد كفايت است چون همه آنها نصوص اخبار آلمحمد است عليهم السلام و چيزي از ظن و گمان و رأي و تخمين در آنها نيست و اگر اختلافي در آنها ببينيد از باب اختلاف اخبار است كه خود ائمه عليهم السلام در مورد اختلاف اخبارشان وقتي كه بترجيحاتي كه خودشان فرمودهاند نتوان بين آنها ترجيح داد فرمودهاند بهر كدام از آنها از باب رشاد بگيريد بر شما وسعت دارد .
و از جمله چيزهائي كه در سير در اين راه حاجت بآن داريد تحصيل زبان عربي است چون قرآن و اخبار آلمحمد عليهم السلام و ادعيه و زيارات [ص 59] و كتب علميه علما همه باين زبان است و تحصيل زبان عربي بقدري كه بتوان آنها را بخوبي فهميد كمال ضرورت را دارد و كاملترين كتاب در صرف و نحو عربي كتاب تبصره و تذكره تأليف مرحوم آقاي اول است اعلي الله مقامه ولي براي مبتدي مشكل است و قبل از آنها بايد صرف و نحو سادهتري را بخواند .
و اگر بخواهيد كه در علم شريعت پيشتر برويد بايد تحصيل علم اصول فقه را بكنيد آن اصولي كه خود آلمحمد عليهم السلام فرمودهاند نه اصولي كه غير ايشان اختراع كرده باشد و مشايخ ما اعلي الله مقامهم كتب متعدده در اصول مرقوم فرمودهاند كه همه عربي است جز يك رساله تأليف مولاي بزرگوار والد اين بيمقدار بنام اجتهاد و تقليد كه مسأله اجتهاد و تقليد و بمناسبت بعض مسائل ديگر علم اصول را مرقوم فرمودهاند . اما كتب عربي آنچه كه چاپ شده و آسان در دسترس است دو مجمع الرسائل است از مرحوم آقاي اول يعني مرحوم مبرور آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه مشتمل بر چندين رساله در اصول فقه و اهم آنها كه اسم آنها در نظرم مانده قواعد ، سوانح ، علم اليقين ، فوائد ، حجة القاطعة ، بينه و چند رساله ديگر است و مفصلترين كتابي كه در اين علم مرقوم فرمودهاند شرح كتاب نتايج تأليف سيد ابرهيم قزويني است ولي هنوز توفيق نيافتهايم آنرا چاپ كنيم ، و بهر حال تحصيل اين علم از اين كتب محتاج بدانستن زبان عربي و تعلم نزد استاد دانائي است و بدون استاد خيلي مشكل است كه بر نكات و دقايق مطالب آنها واقف شد حتي همان كتب فتاوي مثل جامع و موجز و وجيزه را هم بايد [ص 60] نزد استادي فرا گيريد و با آنكه سعي فرمودهاند آساننويسي نمايند چون تا اندازهٔ بزبان علمي است براي مبتدي فهم آنها بدون استاد آسان نيست .
و بعد از تحصيل علم اصول بايد كتب فقه استدلالي را خواند كه درست موارد استعمال اصولي كه در علم اصول ذكر ميشود معلوم شود و مشايخ ما اعلي الله مقامهم علاوه بر جواب مسائل فقهيهاي كه در ضمن جواب سؤالات مختلفه بطور استدلال مرقوم فرمودهاند كتب مستقلهٔ هم مرقوم فرمودهاند كه ذكر آنها در فهرست كتب ايشان شده ولي هنوز هيچكدام بچاپ نرسيده است و مطالعه كتب استدلاليه فقه و خواندن آنها نزد استاد فقه براي كسي كه قصد تفقه دارد كمال ضرورت را دارد و شرط حصول ترقي و بالا رفتن قابليت در همه اينها آن است كه بآنها عمل نمائيد ، دانستن وجوب نماز و روزه و حج و خمس و زكوة كافي نيست بلكه بايد بآنها عمل نمود و الا علم بي عمل را يهودي هم ميتواند تحصيل نمايد ، و شرط در عمل هم آن است كه روح داشته باشد چرا كه تن بيجان مرده است و روح همه اعمال محبت و اخلاص است كه اگر آن نباشد بر عمل فايده اخروي مترتب نيست چنانچه در دعا درباره اميرالمؤمنين عليه السلام ميخوانيم من لااثق بالاعمال و ان زكت و لااراها منجية لي و ان صلحت الا بولايته و الايتمام به و الاقرار بفضائله و القبول من حملتها و التسليم لرواتها يعني كسي كه اطمينان ندارم باعمال اگر چه پاكيزه باشند و آنها را نجاتدهنده نميبينم اگر چه صالحه باشند مگر بولايت او و ايتمام باو و اقرار بفضائل او و قبول از حمله آن فضائل و تسليم براي راويان آنها . [ص 61] و در حديث ميفرمايند لايبالي الناصب صلي ام زني يعني اعتنائي به ناصب نميشود خواه نماز كند خواه زنا بكند . و اين اعمال با اخلاص است كه كافر و منافق نميتوانند آنها را بجا بياورند و فقط كار مؤمن مخلص است و در فرمايش مولاي بزرگوار گذشت كه طي كردن قريه شريعت بعلم بآن بر نحو تحقيق و عمل بآن از روي اخلاص حاصل ميشود .
و اما كسي كه بخواهد بعد از طي قريه اول در قريه دوم سير كند بايد تزكيه اخلاق و تهذيب نفس نمايد و در اين راه تحصيل شيخ و رفيق بنمايد ،
قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهي
و معرفت شيخ و پيروي او از اهم اسباب وصول است و در جواب سؤالهاي بعد توضيح بيشتري ان شاء الله عرض ميشود .
اما رسائلي كه از مشايخ مستقلا در اين موضوع نوشته شده يكي رساله سير و سلوك سيد مرحوم اعني مرحوم حاج سيد كاظم رشتي اعلي الله مقامه است ، و ديگر كتاب مبارك طريق النجاة تأليف مرحوم آقاي اول اعلي الله مقامه است كه بعربي است و بتفصيل مسائل سير و سلوك را بيان فرمودهاند و حقيقتا كتابي است كه مثل آن در اسلام نوشته نشده است و تا كسي اهلش نباشد و آنرا بدقت نخواند بكنه عرضي كه كردم نميرسد ولي استفاده از آن بعد از تحصيل كامل عربيت ميسر است و اين ناچيز در چند سال پيش كليات مطالب اين كتاب را بفارسي نوشتهام و بنظر مبارك مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه رساندم و مطلوب طبع ايشان واقع شد [ص 62] و اگر چاپ شود مورد استفاده مبتديان خواهد بود ان شاء الله ، و ديگر كتاب مبارك رجوم الشياطين است تأليف ايشان كه بزبان عربي است و مولاي بزرگوار والد ماجد آنرا بفارسي ترجمه فرمودهاند و خواندن آن بر همه كس لازم است ، و ديگر كتاب مبارك مصباح السالكين تأليف مرحوم آقاي ثاني اعلي الله مقامه است كه بزبان فارسي است و حقيقتا كتاب عجيبي است و شخص بصير از هر كلمه آن هزار معني ميفهمد .
باري شرط عبور از اين قريه و حصول قابليت براي دخول در قريه سوم تخلق باخلاق حسنه و تزكيه نفس است و بايد هميشه متذكر خداوند و پيغمبر و ائمه اطهار عليهم السلام و بزرگان دين باشد و مواظب قرائت قرآن و ادعيه با توجه بمحالّ توجه باشد و تفكر در آيات آفاق و انفس بنمايد و مجاورت علما و تعلم از علوم آنها را پيشه خود قرار دهد و بهر چه علم حاصل كرد عمل كند و بعقل راه رود و از صفات جماديت و نباتيت و حيوانيت و نفس اماره خود را منزه دارد تا كمكم استعداد دخول در قريه ثالثه را پيدا كند .