دوستي دوستان
از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني
مولاي شهيد مرحوم آقاي حاج عبدالرضا خان ابراهيمي اعلي الله مقامه
الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
و بعد چنين گويد بنده مسكين مستكين عبدالرضا بن ابيالقاسم بن زينالعابدين كه مراسلهاي رسيد از يكي از جوانان اهل ايمان و در آن از معني دين و علامات علماي متقين سؤالاتي نموده بودند و از اين ناچيز جواب آنها را خواسته بودند و در ابتدا خواستم جواب مختصري عرض كنم و تفصيل را حواله بكتب مشايخ عظام اعلي الله مقامهم بنمايم كه از بيان هيچ مطلبي فروگذار نفرمودهاند جزاهم الله عن الاسلام و المسلمين خير جزاء المحسنين ولي چون ديدم كه اغلب كتب ايشان عربي است و بزبان علمي مرقوم فرمودهاند و سائل آشنا بزبان عربي و عبارات علمي نيستند بهتر آن است كه خلاصهاي از فرمايشات ايشان را كه در كتب مختلفه مرقوم فرمودهاند در يك جا بزبان فارسي جمع كنم كه مورد استفاده ايشان و ساير برادران مؤمنين قرار گيرد و اميدوارم كه خداوند ببركت سؤال ايشان كه در پي اصلاح دين خود هستند جواب سؤالات [ص 3] ايشان را بهمان طور كه موافق رضاي او است بر قلم اين ناچيز جاري فرمايد سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا و اينك شروع ميكنم بجواب سؤالات و لا حول و لا قوة الا بالله .
جواب - دين در لغت بمعني تعبّد و شأن و وضع الهي و اسلام و عبادت و طاعت و ذلّ و قهر و غلبه و استعلاء و سلطان و ملك و حكم و قضاء و حال و سيرت و عادت و تدبير و توحيد آمده و اسم جميع كارهائي كه بآن عبادت خداوند را ميكنند نيز هست و همچنين بمعني ملت و ورع هم آمده است و خداوند ميفرمايد ان الدين عند الله الاسلام و ظاهر از سؤالات اين است كه مقصود شما دين حق است كه اسلام باشد و در آيات و اخبار دين و اسلام باغلب معاني فوق آمده .
اما تعبّد معني آن عمل بمقتضاي بندگي كردن است و تسليم براي مولي چنانچه حضرت امير عليه السلام ميفرمايند الاسلام هو التسليم و عمل بمقتضاي بندگي كردن اين است كه انسان با هر مرتبهٔ از مراتبش همان كاري كه از آن مرتبه برميآيد انجام دهد ، بندگي چشم اين است كه بآنچه خداوند دوست ميدارد نظر كند ، نظر بقرآن كند ، نظر بصورت عالم كند ، نظر بصورت برادر ديني بكند و هكذا ، و عبادت گوش گوش دادن بآنچيزي است كه خداوند دوست ميدارد ، عبادت زبان آن است كه همان سخنان كه خداوند دوست ميدارد بگويد تا برسد ببالا مرتبه انسان كه فؤاد باشد كه عبادت آن معرفت خداوند و محبت اولياء الله و برائت از اعداء الله است [ص 4] و در حقيقت عبادت همه مراتب همان معرفت است كه در هر درجهٔ بآنچه مناسب آن مرتبه است جلوه ميكند .
و اما شأن معني آن قصد است و منظور آن است كه قصد بندگي خداوند را داشته باشد چنانچه خداوند ميفرمايد و اعبدوا الله مخلصين له الدين .
و اما وضع الهي همان فطرت الهي است كه خداوند مردم را بر آن فطرت خلق فرموده و همان دين خداست و نبايد آنرا تغيير داد چنانچه خداوند ميفرمايد فطرة الله التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم .
و اما اسلام در آيهٔ كه در اول ذكر كرديم گذشت كه دين نزد خداوند اسلام است .
و اما عبادت و طاعت هم همان تعبّد است كه ذكرش گذشت .
و اما ذلّ هم اين است كه انسان از خود هيچ نمايندگي نداشته باشد و همهاش مولاي خودش را بنمايد و آنچه محبوب او است از او سر زند و عزت مولي از او ظاهر شود چنانچه در صفت نفس كليه الهيه ميفرمايند از قواي آن عزت در ذلت است و اين ذلت كه عرض كردم حقيقت بندگي است كه فرمودهاند العبودية جوهرة كنهها الربوبية .
و اما قهر و غلبه و استعلاء همه متفرع بر ذلّ و بندگي است كه انسان وقتي كه هيچ خود را ننماياند و همهاش مولي را بنماياند صفات مولي از او ظاهر ميشود مثل اين شعله چراغ كه خود را ننمايانده و آتش را نمايانده آتش هم صفات خود را در او گذارده ،
چونكه داد اندر ره نار آنچه داشت نار هم اوصاف خود در او گذاشت
مؤمن هم وقتي كه مطيع و مخلص شد خداوند قهر و غلبه و استيلاي [ص 5] خود را از او ظاهر ميفرمايد و در حديث است كه هر گاه مؤمن مخلص براي خداوند باشد همه چيز را خداوند از او ميترساند حتي حشرات زمين و سباع آن و مرغهاي آسمان و ماهيهاي درياها را .
و اما حكم و قضاء هم معلوم است كه اين دين حكمي است كه خداوند بندگان خود را بآن حكم فرموده و غير آنرا از بنده نميپذيرد و فرموده و من يبتغ غير الاسلام دينا فلنيقبل منه .
و اما سيرت يعني سنت و طريقت و عادت يعني همين رويه و ترتيبي كه خداوند در كل خلق دارد كه بيك ترتيب است و در آن تفاوتي نيست و فرموده ماتري في خلق الرحمن من تفاوت و سنت خداوند در شرع كوني و كون شرعي دين خداوند است كه بايد بآن متدين بود .
و اما تدبير پس اين دين تدبيري است كه خداوند براي رساندن خلق بغايت ايجاد نموده است .
و اما توحيد اصل دين است و جميع اديان حقه شرح توحيد است .
و اما ورع يعني از ما سوي الله اعراض نمودن و توجه بخداوند عالم نمودن با خلوص و بدون شائبه شرك .
و از مجموع آنچه از جهات و معاني لغوي دين عرض شد معلوم ميشود كه جامعترين معاني براي دين و اسلام فرمايش حضرت اميرالمؤمنين است عليه السلام كه فرمود لانسبنّ الاسلام نسبة لمينسبه احد قبلي و لاينسبه احد بعدي الا بمثل ذلك ان الاسلام هو التسليم و التسليم هو اليقين و اليقين هو التصديق و التصديق هو الاقرار و الاقرار هو العمل و العمل هو الاداء ان المؤمن لميأخذ دينه علي رأيه و لكن اتاه من ربه فاخذه ان المؤمن يري يقينه في عمله فو الذي نفسي بيده ماعرفوا امرهم فاعتبروا انكار الكافرين [ص 6] و المنافقين باعمالهم الخبيثة يعني هراينه نسبتي براي اسلام بيان ميكنم كه هيچ كس قبل از من بيان نكرده و بعد از من هم جز بمثل آن كسي بيان نميكند هراينه اسلام تسليم است و تسليم يقين است و يقين تصديق است و تصديق اقرار است و اقرار عمل است و عمل ادا كردن است هراينه مؤمن دينش را برأيش نگرفته و لكن از جانب خداوندش باو رسيده هراينه مؤمن يقين او در عملش ديده ميشود پس قسم بكسي كه جان من در دست او است امر خود را نشناختند پس انكار كافرين و منافقين را باعمال خبيثه آنها بفهميد . تمام شد حديث شريف و اگر فقرات همين حديث شريف را بقدري كه خداوند عالم بخواهد شرحي عرض كنم جواب سؤال شما از آن ان شاء الله بيرون خواهد آمد .
اما فرمايش ايشان كه اسلام تسليم است . از تتمه فرمايششان معلوم ميشود كه در اينجا اراده اسلام ظاهري و باطني هر دو را فرمودهاند چون ظاهر اسلام همين اقرار زباني و تسليم ظاهري براي مقررات اسلام است كه بآن خون شخص مسلم حرام ميشود و ازدواج با او جايز ميشود و ارث ميبرد و ساير احكام اسلام بر او جاري ميشود ولي اسلام باطني ايمان است كه همان طور كه بظاهر تسليم شده قلبا هم تسليم شده باشد و اعتقاد ورزيده باشد چنانچه خداوند عالم ميفرمايد قالت الاعراب آمنا قل لمتؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لمايدخل الايمان في قلوبكم يعني اعراب گفتند ايمان آورديم بگو ايمان نياوردهايد و لكن بگوئيد اسلام آورديم و هنوز ايمان در دلهاي شما داخل نشده است . و ايمان معرفت امر ائمه [ص 7] است عليهم السلام و در حديث است كه شخصي از حضرت صادق عليه السلام از فرق بين اسلام و ايمان سؤال نمود فرمودند اسلام همين ظاهري است كه مردم بر آنند شهادت به لا اله الا الله و اينكه محمد (ص) رسول خداست و برپا داشتن نماز و دادن زكوة و حج خانه و روزه ماه رمضان پس اين اسلام است و فرمود ايمان معرفت اين امر است با اين ، پس اگر بآنها اقرار كرد و اين امر را نشناخت مسلم است و ضالّ است . تمام شد حديث . ولي معرفت اين امر را هم كه فرمودند بايد ظاهري و باطني باشد تا نام آن ايمان شود و فرمودهاند ليس كل من يقول بولايتنا مؤمنا . و در حديث است كه ايمان اقرار بزبان است و عقد بقلب و عمل باركان . و از فرمايش حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام هم كه يقين و تصديق و اقرار و عمل را در صفت اسلام بيان فرمودهاند معلوم ميشود كه قصد تعريف اسلام ظاهري و باطني كه ايمان باشد هر دو را داشتهاند و در حقيقت اسلام مثل بدن است و ايمان مثل روح ، بدن بي روح ميشود باشد ولي روح بي بدن نميشود و غرض از خلقت تن پيدايش روح ايمان است كه معرفت باشد و آن علت غائي خلقت است و در حديث قدسي است كه خداوند ميفرمايد كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف يعني من گنج پنهاني بودم پس دوست داشتم كه شناخته شوم پس خلق را خلقت كردم كه شناخته شوم . و چون شناخته شدن خداوند در مقام آيات است و فعل بنده كه شناختن باشد بر ذات غيب الغيوب وارد نميشود ناچار بايد بر آيتي كه در عرصه خلق است وارد [ص 8] آيد و بهمين جهت براي اينكه خلق بعلت غائي برسند خداوند آيات خود را در همه ملك و در نفوس خلايق قرار داده كه شناخته شود چنانچه فرموده است سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق و اگر آيت خود را در نفوس خلق قرار نداده بود حق براي آنها آشكار نميشد و چون خلق صاحب مراتب مختلفند و همه در اول استعداد نمايندگي نور و آيت پروردگار را ندارند خداوند اول و اشرف خلق خود را آيت خود قرار داده كه از هر جهت و از هر حيث نماينده نور و صفات توحيد خداوند باشد و ساير خلق را امر بمتابعت او كرده تا بر اثر اتصاف بصفات او نفس خود آنها در مقام خود آيت پروردگار شود و معرفت او معرفت خداوند شود و در حديث است كه من عرف نفسه فقد عرف ربه و تا نفس انسان متابعت آيت اعظم را نكند آيت خداوند نميشود و عارف بخداوند نميشود و در آيه شريفه هم فرموده است سنريهم يعني بعد از اين خواهيم نماياند و در همه كس آيت خدا ظاهر نيست بلكه از او مخفي است كه فرمود كنت كنزا مخفيا و بعد در اثر متابعت نور خداوند بايد بر او ظاهر بشود تا خداي خود را بشناسد و همين متابعت اسم آن دين است و اسلام است و همين تسليم است براي آيت اعظم و هر قدر كه انسان به رأي و هواي خود عمل كند يا متابعت غير آن آيت اعظم را بكند از تسليم بودن كوتاه آمده و آيت خداوند در او كمتر ظاهر ميشود و دين و اسلام او ناقص ميشود .
و اما فرمايش ايشان و تسليم يقين است . همان طور كه عرض كردم تسليم [ص 9] دو قسم است ظاهري و باطني ، تسليم ظاهري آن است كه اثر آن از جوارح و اعضاي ظاهر سر ميزند و ممكن است باطن نداشته باشد مثل بسياري كه ظاهرا مسلمند ولي مؤمن نيستند . تسليم باطني هم مراتبي دارد ، مرتبه پائين آن در مقام نفس است كه تسليم او از باب عادات و تأثر از عوامل خارجي باشد نه از باب فرمانبرداري عقل و بالاتر از آن تسليمي است كه در مقام عقل پيدا شده باشد كه عقل انسان زنگ اعراض عادات و طبايع و شهوات و غضب و الحاد و شقاوت را از خود زدوده باشد و خودنمائي و خودخواهي خود را ترك كرده باشد و بتمام خود متوجه بآيات خداوند شده باشد و نور خداوند در او ظاهر شده باشد و بصورت و صفت محبوب خداوند كه همان فطرة الله و صبغة الله است درآمده باشد و هر چه كه از ادله حق از راه حواس ظاهره و باطنه مادون آن بآن برسد منطبق بر هيكل او كه هيكل توحيد است باشد و بآن يقين حاصل كند و هر مطلب باطلي كه باو برسد چون منطبق بر فطرت و صبغ او كه فطرة الله و صبغة الله است نيست بآن يقين حاصل نميكند و از حضرت صادق عليه السلام در تفسير و اعلموا ان الله يحول بين المرء و قلبه وارد شده است كه فرمود خداوند حايل ميشود بين اينكه باطل را حق بداند . و بهر حال عقل اگر تسليم براي خداوند نمايد نور خداوند در او ظاهر ميشود و حالت يقين بحق پيدا ميكند و هر حقي كه باو برسد چون آن حق هم بر صفت نور خداوند است با صفت اين عقل كه صفت نور خداوند است تطبيق ميكند و عقل بآن يقين ميكند اين است كه آن حضرت ميفرمايد تسليم يقين [ص 10] است ، و اما اگر عقل تسليم نشده باشد و خودنمائي را كنار نگذارده باشد هر چه كه از ادله باو برسد اگر چه يقين هم حاصل بكند ولي يقينش در اثر ادله است و همينكه از دليل غفلت كرد يقينش هم زايل ميشود مثل ديواري كه روشني آن از باب مقابلي آن با چراغ است و بمحض آنكه چراغ را از مقابل آن بردند تاريك ميشود ولي يقين واقعي كه در اثر تسليم پيدا ميشود مثل شعله چراغ است كه روشني آن از اندرون خودش بيرون ميآيد و محتاج بخارج نيست ، اگر همه چراغها و نوردهندههاي دنيا را خاموش كنند اين چراغ تا هست روشن خواهد بود و تاريكي ديگران باين ضرر نميرساند . حال يقين واقعي و يقين جوّاني اين طور است كه مؤمن اگر همه دنيا از دين برگردند او برنميگردد اين است كه فرمودهاند المؤمن كالجبل لاتحركه العواصف و لاتزيله القواصف مؤمن مثل كوه است و بادهاي سخت او را از جا نميكنند و رعدهاي خروشان او را زايل نميكنند . ولي آنها كه يقين عميق و جوّاني ندارند و يقينشان برّاني و ظاهري است مثل روشن بودن ديوار وقتي كه موجب يقينشان از بين رفت يقينشان هم از بين ميرود و اگر بخواهيد عبرت بگيريد بحال اصحاب حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله نظر كنيد كه صاحب چه خصال حميده و صفات پسنديده شده بودند و محبت و برادري بين آنها طوري بود كه در يكي از جنگها كه براي يكي در دم مرگ آب بردند نخورد و گفت بديگري بدهند كه از او تشنهتر است دومي هم نخورد بسومي حواله كرد تا به دهمي رسيد كه از دنيا رفته بود برگشتند ديدند نهمي هم از دنيا رفته و همين [ص 11] طور تا اولي ، اين نبود مگر اينكه نور حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بر دلهاي آنها تابيده بود و از بركت آن اينطور يقين حاصل كرده بودند ، ولي همين جماعت همينكه پيغمبر از ميان تشريف برد هنوز كفن آن حضرت از آب غسل تر بود حق محبوبترين خلق را نزد او غصب كردند اموال دخترش را غصب كردند در خانه او را سوختند فرزندش را سقط كردند و هر چه از دستشان برميآمد انجام دادند . آن رحمها و آن تعاطفها و آن محبتها كجا رفت ؟ همانجا كه روشني ديوار بعد از بردن چراغ ميرود ، ولي امثال حضرت سلمان و ابوذر و مقداد بودند كه يقينشان واقعي بود و پابرجا بود و نور يقين از اندرون خودشان بر ظاهر بدنشان جاري بود كه تأمل در ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نكردند و بر همان حال ماندند كه در زمان حضرت پيغمبر (ص) بودند .
و اما فرمايش ايشان و يقين تصديق است . يعني يقين واقعي آن است كه با تصديق همراه باشد و چه بسا يقينها كه تصديق با آنها نيست چنانچه خداوند ميفرمايد و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم و آن يقيني كه ميشود با تصديق همراه نباشد همان يقين برّاني و عاريتي است ولي اگر يقين جوّاني باشد صورت يقين صورت خود عقل است و بادهاي شكوك و شبهات آنرا از جا نميكند .
و اما فرمايش ايشان و تصديق اقرار است . اقرار مراتبي دارد بعده مرتبههائي كه خداوند در انسان قرار داده و بالاترين آنها مرتبه فؤاد است كه از عقل هم بالاتر است اقرار فؤاد نسبت بهمان چيزهائي است كه [ص 12] شأن فؤاد است مثل معرفت خدا و رسول و عقد قلب و آن وقتي است كه رضا و تسليم حقيقي پيدا شده باشد و حضرت صادق عليه السلام در حديثي ميفرمايند و اما آنچه خداوند بر قلب واجب فرموده از ايمان پس اقرار است و معرفت و عقد و رضا و تسليم باينكه خدائي جز خدا نيست وحده لا شريك له و خداي واحدي است كه زوجه و فرزند نگرفته و اينكه محمد بنده او و پيغمبر او است صلي الله عليه و آله و اقرار بآنچه از نزد خداوند آمده از پيغمبري يا كتابي ، تا اينكه ميفرمايد پس اين چيزي است كه خداوند واجب فرموده است بر قلب از اقرار و معرفت و آن عمل او است و آن رأس ايمان است . و از اين فرمايش معلوم ميشود كه اقرار فؤاد عمل او است و بالاترين مرتبه ايمان است همان طور كه اقرار عقل همان تصديق او است بامور يقينيه و اقرار نفس تسليم او است و اقرار زبان اعتراف او است و اصل اقرار همان است كه در قلب است و اقرار بزبان تعبيري از آن است چنانچه در همان حديث است كه خداوند فرض فرموده است بر زبان سخن و تعبير از آنچه قلب بآن اعتقاد ورزيده و اقرار بآن كرده ، تا آخر حديث . و اقرار بزبان بي اقرار قلبي فايده ندارد و در حديث است كه ايمان اقرار است و عمل و اسلام اقراري است بدون عمل و در حديث ديگر ميفرمايند ايمان اقرار بزبان است و اعتقاد بقلب و عمل با اعضاء . و خلاصه آنكه اقراري كه در معني اسلام فرمودهاند اقرار با تمام مراتب است از قلب تا ظاهر اعضاء .
[ص 13] و اما فرمايش ايشان اقرار عمل است و عمل اداء است . يعني اقرار صحيح آن است كه جامع جميع مراتب باشد در مرتبه فؤاد معرفت حاصل كرده باشد و در مرتبه عقل تصديق و يقين بآيات پروردگار كرده باشد و خاضع و مطيع براي آنها شده باشد چنانچه فرمودهاند العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان و در مقام نفس متخلق باخلاق محمد و آلمحمد عليهم السلام در جميع مراتب نفس شده باشد و در مقام ظاهر هم عمل بجميع شرايع كرده باشد و هر يك از اعضا و جوارح را بهمانچه از آن برميآيد و تكليف آن قرار دادهاند وادارد و عمل كند و فرايض خداوند را ادا كند اين ميشود اقرار كامل و عمل ظاهر علامت اقرار باطن است چنانچه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند يقين المرء يري في عمله و اقرار بزبان هم عمل زبان است و وقتي پذيرفته است كه با عمل ساير اعضا و مراتب انسان همراه باشد و هر يك از مراتب انسان علمي دارند و عملي و علامت صحت علم آن است كه يقين و تصديق و اقرار بآن داشته باشد و علامت يقين و اقرار هم آن است كه مقرون با عمل باشد همان طور كه علامت چراغ آن است كه نور داشته باشد و اگر نداشته باشد بيجهت اسمش را چراغ گذاردهاند و علامت علم واقعي عمل است و هميشه با هم همراهند و آن علمي كه با عمل نيست واقعيت و عمقي ندارد و زايل ميشود و در حديث است كه العلم يهتف بالعمل فان اجابه و الا ارتحل يعني علم عمل را صدا ميزند اگر جوابش داد ميماند و الا ميرود . حال در همه مراتب همين طور است علم مرتبه فؤاد معرفت است و عمل آن محبت ، [ص 14] علم مرتبه عقل يقين است و عمل آن تصديق ، علم مرتبه نفس علم باحكام طريقت و سير و سلوك و شريعت است و عمل آن تخلق باخلاق حسنه است و تقوي و ورع از محارم در باطن و ادا كردن واجبات و مستحبات شرايع است و اجتناب از محرمات و مكروهات در ظاهر ، و در حديث است كه شخصي خدمت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله عرض ميكند خبر بده مرا از علامت اسلام ، فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله ايمان و علم و عمل ، عرض كرد علامت ايمان چيست علامت علم چيست علامت عمل چيست ، فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله اما علامت ايمان چهار چيز است اقرار بتوحيد خدا و ايمان باو و ايمان بكتب او و ايمان به پيغمبران او اما علامت علم پس چهار است علم بخدا و علم بمحبت او و علم بمكاره او و حفظ آن علوم تا اينكه آنها را ادا كند و اما عمل پس نماز است و روزه و زكوة و اخلاص .
اما فرمايش ايشان مؤمن دين خود را برأيش نگرفته و لكن از جانب پروردگارش باو رسيده و آنرا گرفته . از اين فرمايش معلوم ميشود كه عمل برأي و گمان و مظنه و هوي و هوس از دين مؤمن نيست و كسي كه اينها را دين خود قرار دهد مؤمن نيست و مؤمن كسي است كه دينش باو از جانب پروردگارش رسيده باشد و اين رسيدن هم از دو راه است يكي راه ظاهر بهمين ترتيب ظاهر از راه سمع و نطق و وسائط قابل اطمينان و وثوق كه بهمان ابوابي كه خداوند براي اظهار دين خودش تعيين نموده و بما شناسانده رجوع كنيم و آنچه در اين موقع بما برسد [ص 15] از خداوند بما رسيده است و اعظم ابواب وجود مبارك حضرت خاتم انبيا است صلي الله عليه و آله كه خداوند ايشان را در همه عوالم قائم مقام خود قرار داده كه توحيد و احكام خداوند را بهمه برساند و ادا كند و بعد از آن بزرگوار ائمه اطهار عليهم السلام كه جانشينان آن حضرتند و باب آن بزرگوارند و بعد از آن روات ثقات كه از ايشان روايت ميكنند و بما ميرسانند و آنچه از ايشان بگيريم از جانب خداوند بما رسيده است و دين خداست ولي راه ديگر هم هست كه آن راه باطن است و دين واقعي و پابرجا آن است كه از آن راه برسد و در پي گشودن آن راه بايد بود و وسيله گشوده شدن آن راه عمل كردن بچيزهائي است كه از راه ظاهر رسيده و اگر مثل آنرا بخواهيد بدانيد فرض كنيد چراغي در وسط اطاق گذارده كه در و ديوار را روشن كرده و روشني آنها همه از راه چراغ و وسائط بين چراغ و آنها رسيده ولي روشني آنها ظاهري است و عمق ندارد چراغ را ببرند روشنيها هم ميرود در و ديوار تاريك ميمانند ولي اگر چراغ خاموشي را كه استعداد روشن شدن دارد نزديك شعله اين چراغ بياوريم و فتيله آنرا بشعله نزديك كنيم گرم و روشن ميشود و نفت خودش هم بخار ميكند و مشتعل ميشود بعد از اين ديگر نور از اندرون خود او بيرون ميآيد چراغ اول را هم ببرند او روشن ميماند ، حال وجود مبارك حجتهاي خداوند در لباس بشريت در ميانه ما مثل چراغ است كه انوار توحيد خداوند كه همين شريعت و اخلاق و سلوك ايشان است از وجود مبارك ايشان ساطع است همين فرمايشات ايشان كه نماز كن ، روزه [ص 16] بگير ، زكوة بده ، حج كن ، نيكي كن ، دوستي كن و خلاصه همه شرايع ايشان انوار ايشان است ما حكم در و ديوار را داريم اين انوار كه بما رسيده ظاهرا روشن شدهايم و تسليم شدهايم و اسلام آوردهايم ولي همه اينها مثل نوري كه بديوار افتاده قابل زوال است ولي قوابل مستعده در ميان همين مسلمين هست كه با آن چراغ جنسيت دارند منتهي چراغ خاموشيند كه بايد روشن شوند همان طور كه در مثلي كه زديم فتيله چراغ دوم در اثر نزديك كردن خود بشعله چراغ اول و شنيدن و اطاعت كردن سخن او كه ميگفت گرم بشو روشن بشو گرم و روشن بطور كامل شد و بجائي رسيد كه مشتعل شد و ديگر نور و گرمي از همان جا كه بچراغ اول ميرسيد باين هم ميرسد و مشتعل ميماند شخص مسلمان هم كه خود را به پيغمبر صلي الله عليه و آله يا حجج و قائم مقامان ايشان كه مشتعل بنور ايمان شدهاند نزديك كند و فرمايشات و اوامر و نواهي ايشان را بجان و دل بشنود و اطاعت كند او هم مثل آنها بر حسب استعداد خودش مشتعل بنور ايمان ميشود منتهي يكي قابليتش مثل قابليت چراغ موشي است چراغ كوچكي ميشود يكي مثل چراغ توري است چراغ بزرگتري ميشود و بهر حال بعد از آنكه مشتعل شد ديگر آن كارها كه همه براي او تكلف بود طبيعي خودش ميشود و بي تكلف از او سر ميزند ديگر اقتضاي روح آتش ايمان كه در شعله وجودش درگرفته او را خود بخود واميدارد بآنچه شعله اول بر آن بود و ديگران را بآن امر ميكرد و مشتاق بآنها ميشود و ديگر اعتقادش ظاهري نيست و اسلامش تبديل بايمان ميشود و خداوند نور ايمان را [ص 17] از راه باطن باو ميرساند و خودش نماينده نور پروردگار ميشود و آيت پروردگار در او ظاهر ميشود و از آنها ميشود كه خداوند ميفرمايد اولئك كتب في قلوبهم الايمان ● و اين همان سكينهاي است كه خداوند ميفرمايد هو الذي انزل السكينة في قلوب المؤمنين ليزدادوا ايمانا ● و اين همان ديني است كه فرمودند از جانب پروردگارش باو رسيده .
و اما فرمايش ايشان مؤمن ديده ميشود يقين او در عمل او . اشاره بآن گذشت و توضيح بيشتر آنكه اصل انسان و حقيقت انسان قلب او و نفس او است و همه افعال و اعمال باطنه و ظاهره اثر و نور حقيقت او هستند و همان طور كه از نور بر منير استدلال ميكنيم اگر ديديم نوري قرمز است ميگوئيم منيرش هم قرمز است اگر نور سبز است ميگوئيم منيرش هم سبز است در انسان هم همين طور اگر اعمالش همه خوب است و خير است ميفهميم اصلش هم مؤمن است و يقين بآنچه ميگويد پيدا كرده اگر اعمالش بعضي خوب است بعضي بد ميفهميم كه اين يا مؤمن ضعيف اليقيني است كه در بعض موارد شيطان بر او غلبه كرده يا منافقي است كه كارهاي بد فطري او است و كارهاي خوب را از باب نفاق يا عادت ميكند و از روي اعمال ظاهره او ابتداءً نميشود حكم كرد و ببالاتر بايد نظر كرد اگر ديدي كه دوستي دارد معلوم ميشود اصلش و قلبش مؤمن است چون محبت عمل قلب است ، اگر دوستي ندارد معلوم ميشود منافق [ص 18] است و اگر هم همه اعمالش بد است كه مسلم است كافر است ، اين است كه در آخر حديث شريف ميفرمايد پس قسم بكسي كه جان من در دست او است امر خود را نشناختند پس انكار كافرين و منافقين را باعمال خبيثه آنها بفهميد .
و از آنچه در شرح حديث شريف عرض شد كلياتي دست آمد كه آنها را در اين جا ان شاء الله خلاصه ميكنم و نتيجه ميگيرم و جواب سؤال را بآن ختم ميكنم .
و خلاصه مطلب اين است كه خداوند اين خلق را براي معرفت خلقت فرموده و فرموده كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف ● و چون ذات احدي پروردگار قابل شناخته شدن نيست و اجل از آن است كه فعل خلق بر ذات او وارد آيد بكينونت ازلي خود تجلي فرمود كه خلق او را بآن بشناسند و چون مرتبه خلق همه از مرتبه آن تجلي پائينتر بود و بآن تجلي نميتوانستند برسند كه او را بشناسند و نور او را هم بواسطه ظلمات پردههاي انيت حكايت نميكردند كه بنور او دسترسي پيدا كنند خداوند براي رقيق كردن اين ظلمتها و شفاف نمودن آنها كه نور كينونت او را بنمايند و معرفت حاصل كنند اسباب و ايادي قرار داد كه آن اسبابها هر يك در حد خود نمايندگي از نور كينونت دارند و مثل چراغ نور آتش غيبي كينونت را از خود بروز ميدهند جز اينكه همان طور كه شعلههاي غليظ و كثيف نور صافي و بيرنگ آتش غيبي را برنگ خود ملوّن مينمايند [ص 19] اين اسبابها هم هر يك نور كينونت را ملوّن بلون خود بيرون دادند و از همه صفات كينونت پروردگار جز همان صفت و رنگ خود را از خود بروز ندادند و بقدر همان قدر دعوتكننده بسوي او شدند مثلا آفتاب از كليه صفات صفت گرمي و زردي را از خود بروز ميدهد و دعوت بگرمي و زردي ميكند و ماه فقط صفت سردي و سفيدي را از خود بروز ميدهد و بسردي و سفيدي دعوت ميكند و همه زبان دعوت خدا هستند و آسمانها چون صفات بيشتري را حكايت ميكنند زبانهاي گوياتري هستند و خداوند بزبان آسمانها زمين را دعوت فرموده كه رو بوحدت برود و كدورات اعراض و امراض را از خود دور كند و شفاف شود صفاياي زمين كه دعوت خداوند را از زبان ماه و آفتاب و ستارگان و آسمانها شنيدند اطاعت كردند و پارهٔ با هم تركيب شدند و معادن از آنها بوجود آمد كه نور وحدت و يگانگي و يكدستي را بهتر حكايت كردند و بعد با ادامه دعوت خود صفاياي معادن را بسوي يگانگي خواندند پارهٔ از آنها كه اجابت دعوت را كردند بهم جمع آمدند و يگانه و متحدتر شدند و از تركيب آنها نباتات پيدا شدند كه بيشتر يگانگي خداوند را نماياندند و باز خداوند صفاياي نباتات را كه شنواتر بودند بآن زبانها دعوت بتوحيد فرمود و پارهٔ از آنها اجابت كردند بحدي كه خود مثل آسمانها شدند و بلطافت فلك قمر شدند و روح حيواني در آنها پيدا شد كه از نباتات بيشتر حكايت يگانگي خداوند را ميكردند و بعد خداوند بعنايات خاصه خود حضرت آدم علي نبينا و آله و عليه السلام را خلقت فرمود كه بواسطه اعتدال تركيب [ص 20] و شفافيت زياد نسبت بحكايت نور غيبي كينونت از ساير مركبات عالم كاملتر و نمايندهتر بود و مثل آفتاب و ماه و ساير دعوتكنندگان آسماني شروع بدعوت فرمود منتهي دعوت آنها دعوت جسماني ظاهري و يك جهتي بود يكي فقط بگرمي دعوت ميكرد يكي به سردي ولي وجود مبارك آن حضرت كه خداوند آنرا از قبضات زميني و آسماني خلقت فرموده بود از همه كاملتر و جامعتر و حكايتكنندهتر از نور توحيد خداوند بود دعوت ماه و آفتاب توسط اشعه آنها بود دعوت آن حضرت توسط فرمايشاتش بود نور آن حضرت همان شريعتش بود خود آن حضرت در مقام خود آيت توحيد و حاكي يگانگي پروردگار بود ، شريعت آن حضرت هم دعوت بتوحيد بود و قبول دعوت آن حضرت و تسليم و فرمانبرداري براي او و متخلق شدن باخلاق او هم دين پروردگار بود و هر كس بيشتر اطاعت ميكرد بيشتر نوراني و موحد ميشد تا آنكه مثل حضرت شيث كه كمال اطاعت را نسبت بآن حضرت داشت بآنجا رسيد كه مثل خود حضرت آدم (ع) مشتعل بنور خداوند و روح نبوت شد و بهمين طور روز بروز كه استعدادها بيشتر ميشد خداوند پيغمبران بزرگتري فرستاد تا بآخري آنها پيغمبر ما حضرت محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله رسيد كه از كمال عبوديت و بندگي و تسليم براي خداوند و عدم خودنمائي تمام نور كينونت پروردگار را بقدر آنكه در عالم بشريت ممكن بود حكايت فرمود و شرع آن حضرت خاتم همه شرايع شد چون بحد كمال رسيده بود و بعد از آن هم جانشينان آن حضرت چراغهاي فروزان توحيدنما و نمايندگان نور كينونت پروردگار [ص 21] بودند و آخري و دوازدهمي ايشان حضرت حجة بن الحسن عجل الله فرجه حيوة دارند و مشغول عبادت و اجراي اوامر پروردگار هستند و عالم را بنور توحيد پروردگار عالم پر نمودهاند و بهر حال دين پروردگار يكي است و همان نور كينونت خداوند بوده كه ميتابيده و ميتابد منتهي بتفاوت اوقات و امكنه و استعدادات خلق از روزنه شعلههاي كوچك و بزرگ و شفاف و نيمهشفاف بر آنها تابيده و آنها را بيگانگي و معرفت خود دعوت فرموده بر زبان آفتاب و ماه و آسمانها جمادات و نباتات و حيوانات را دعوت بيگانگي و بالا رفتن و رو بتوحيد رفتن مينمايد و بر زبان انبياء و اوصياء و اوليا علي حسب درجاتهم دعوت بانسانيت و توحيد اعظم خداوند مينموده و مينمايد و دين يعني اطاعت اين دعاة ظاهرا و باطنا و تسليم براي آنها ، پس دين هميشه يكي بوده و هست و آن اسلام است و تسليم و دعوت هم دعوت بتوحيد و معرفت بوده منتهي در هر وقتي از زبان پيغمبري از پيغمبران يا حجتي از حجج و بقدري كه قابليت مردم اقتضا ميكرده است و روز بروز كه استعدادها بالاتر ميرود و قوابل نضج ميگيرد دعوت دائم خداوند را بتوحيد بيشتر ميشنوند و بيشتر متصف بصفت يگانگي ميشوند و بدان غايتي كه خداوند عالم از خلقت خلق داشته خواهند رسيد .
سؤال ( دوم ) - فرموده باشد امام عليه السلام هل الدين الا الحب . اين محبت كه دين بغير از آن نيست چيست و راه تحصيل آن چگونه است .
جواب - آنچه در حديث ديدهام بلفظ ايمان است و حديث اين است [ص 22] كه فضيل بن يسار ميگويد سؤال كردم از حضرت ابيعبدالله عليه السلام از حب و بغض كه آيا از ايمانند فرمود و هل الايمان الا الحب و البغض ● تا آخر حديث شريف . و شايد سائل حديث ديگري بآن لفظ شنيده باشند و بهر حال مطلب يكي است و دين واقعي همان ايمان است و مقصود از محبتي كه دين بغير از آن نيست حبّ در راه خداست چنانچه حضرت صادق عليه السلام فرموده هر كس دوست بدارد براي خدا و دشمن بدارد براي خدا و عطا كند براي خدا او از آنهائي است كه ايمانش كامل شده است و از همان حضرت است كه از محكمترين دستگيرههاي ايمان اين است كه دوست بدارد در راه خدا و دشمن بدارد در راه خدا و عطا كند در راه خدا و منع بكند در راه خدا و در حديث ديگري فرمود دوستدارنده در راه خدا دوستدار خداست و محبوب در راه خدا حبيب الله است زيرا كه آن دو دوست نميدارند مگر در راه خدا و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در حديثي فرمودند محكمترين دستگيرههاي ايمان حب در راه خدا و بغض در راه خدا و دوستي دوستان خدا و تبري از دشمنان خداست .
و اخبار باين مضامين بسيار است و شكي در آنها نيست ولي بايد چگونگي دوستي خداوند و معني آنرا دانست چون دوستي ميانه دو نفر از جهت مناسبت و همجنسي پيدا ميشود ، مثلاً در حيوانات كه نظر ميكنيم ميبينيم هر جنسي با [ص 23] همجنسش بيشتر جمع ميشود و الفت پيدا ميكند ، كبوترها با هم همراه ميشوند ، آهوها با هم همراه ميشوند و شاعر هم ميگويد :
كبوتر با كبوتر باز با باز كند همجنس با همجنس پرواز
در بنيآدم كه نظر ميكنيم ميبينيم بچها بيشتر با بچها انس ميگيرند ، پيرها با پيرها ، جوانها با جوانها ، زنها با زنها و بهر حال يك همجنسي و شباهتي بايد باشد تا دوستي پيدا شود يا در اصل ذات يا در اخلاق و صفات يا اعتقادات ، مثلاً نوع علما با علما بيشتر مأنوس ميشوند و اهل هر علمي با اهل آن علم بيشتر دوستي پيدا ميكنند ، شعرا با شعرا مينشينند ، ادبا با ادبا ، رياضيدانها با رياضيدانها ، اهل هر عقيده با همعقيدههاي خود دوستي پيدا ميكنند ، مسلمانان با مسلمانان ، نصاري با نصاري ، يهود با يهود ، و بين هر دو نفري كه دوستي باشد اگر دقت كنيد يك وجه تشابه و اشتراكي هست ولو باينكه قيافه آنها شبيه بهم است يا اهل يك ولايتند يا اهل يك دينند يا صاحب يك مزاجند يا صاحب يك حرفهاند و بهر حال بدون مناسبت و مجانست دوستي پيدا نميشود . حال ميخواهيم ببينيم كه آيا ميشود بين ذات احديه خداوند عالم با خلق متكثر شباهت و همجنسي پيدا شود يا نه ؟ شباهتها و مجانستها و مماثلتها همه در مقام صفات است و ذات خداوند از صفات خود بالاتر است چه برسد بصفات خلق و كمال توحيد خداوند اين است كه صفات او را از او نفي كنيم ، فرمايش حضرت اميرالمؤمنين است عليه السلام كمال الاخلاص له نفي الصفات عنه ● [ص 24] و در حديث ديگري است كه كمال التوحيد نفي الصفات عنه ● پس اين سخن كه بين ذات احديه خداوند با خلق شباهتي پيدا شده باشد و در نتيجه دوستي حاصل شده باشد كلامي است بيمعني و اين منحصر بدوستي نيست ، هيچ نسبتي بين خلق و ذات احديه نيست نه دوستي نه دشمني نه رحمت نه غضب و نه غير آنها چون نسبت بين دو چيز كه در يك عرصه باشند پيدا ميشود نه بين دو چيز كه يكي نزد ديگري ممتنع باشد ، مثل ظاهر آنرا بخواهيد بدانيد فرض كنيد بين سنگ و عقل نسبتي نميتوانيد بدهيد مثلاً بگوئيد اين سنگ سنگينتر است يا عقل يا اين سياهتر است يا عقل يا اين بلندتر است يا عقل يا مثلا بگوئي كه سنگ و عقل هموزنند يا همرنگ يا همقد تمام اينها كلماتي است بيمعني با اينكه عقل و سنگ هر دو خلق خدايند و در بعض چيزها مشتركند هر دو موجودند و هر دو مخلوق و هر دو متكثرند ، حال ببين چگونه ممكن است نسبتي بين خلق و خالق باشد و تجانسي پيدا شود و حال آنكه فرمودهاند تنزه عن مجانسة مخلوقاته و نسبت و تجانسي كه ممكن است بين دو خلق است و خداوند هم در خلق بصفات و اسماء خود تجلي فرموده و هر نسبتي هست بين خلق و صفات و اسماء خداست و صفات و اسماء خدا خلق خدايند و چون خلق مطيع و حاكي نور پروردگارند و از خود هيچ نمايندگي ندارند و بتمام خود از آن خدايند هر چه بآنها نسبت داده شود بخدا نسبت داده شده است و جاي نسبت دادن بخداوند صفات و اسماء [ص 25] او است و مرجع همه اشارات و كنايات اسماء و صفاتند چون اشارات هم از خلقند و منتهي درجه اشاره آنها از خلق تجاوز نميكند و بذات غيب الغيوب نميرسد و در آنجا ممتنعند حتي كلمه آنجا را هم كه ميگوئيم از باب تنگي الفاظ است و الا آنجا هم خود اشارهاي است و بآنجا نميرسد و شواهد عرايضم در اخبار بسيار است و كتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم از آنها و استدلال بآنها پر است كه اگر بخواهم در اينجا بقدري كه از بيانات ايشان بفهم ناقص خود فهميدهام عرض كنم بسيار طولاني ميشود و كسي كه بخواهد بفهمد از يك آيه قرآن كه فرموده است لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير ● همه آنچه عرض كردم ميتواند استخراج كند كه آنكه قابل درك نيست هيچ معاملهٔ با او نميشود كرد و همه معاملات با چيزهاي قابل درك است و قابل درك ما جز خلق نيست و فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام است انما تحد الادوات انفسها و تشير الآلات الي نظائرها يعني تمام ادوات تحديد خودشان را ميكنند و به نظائر خودشان اشاره ميكنند و از فرمايش ايشان است كل ما ميزتموه باوهامكم في ادق معانيه فهو مخلوق مثلكم مردود اليكم رجع من الوصف الي الوصف و دام الملك في الملك الطريق مسدود و الطلب مردود يعني هر چه را كه بباريكتر اوهام خود بدقيقترين معاني آن تميز بدهيد مخلوقي است مثل شما و برميگردد [ص 26] بشما ، برگشته از وصف بوصف و دوام دارد ملك در ملك ، راه بسته است و طلب مردود . و خداوند هم چون خلق را بآنچه كه در وسعشان نيست و مقدور براي آنها نيست تكليف نميفرمايد چنانچه فرموده لايكلف الله نفسا الا وسعها ● خلق را مكلف بشناختن ذات احديه و محبت او نفرموده بلكه براي اينكه خلق او را بشناسند و محبت او را داشته باشند براي خلق خود تجلي فرموده باعظم تجليات و تجلي خود را مرجع صفات و اسماء و افعال خود قرار داده و آنرا محل نسبت دادن بخود قرار داده و اين تجلي اعظم كينونت و ذات ظاهره خداوند عالم است و اينكه تعبير آورديم كه خداوند بكينونت خود تجلي فرموده نه اين است كه فعلي واسطه بين ذات غيب الغيوب و كينونت بوده و اين تعبيري است كه از تنگي الفاظ ناچار بآن شديم و كينونت بلا كيف است . بهر حال چون كينونت آيت تعريف و تعرف خداوند و مرجع همه اسماء و صفات او است و هر توحيد و توصيفي كه ميكنيم در كينونت بوده و از آنجا ظاهر شده كينونت هم قابل درك و لمس و احساس ما نيست چون اگر مدرَك ما شود ديگر آيت غير مدرَك بودن خداوند نميشود و اگر مشاعر ما بآن بتوانند احاطه كنند و آنرا درك كنند محاط و محدود خواهد بود و ديگر آيت محيط بودن و غير محدود بودن خداوند نميشود باشد و مرجعيت كينونت هم در مقام تجليات و صفات او است و اول تجلي او مشيت است كه آنرا بنفس خود مشيت ايجاد فرموده است و ساير اشياء را بمشيت خلقت فرموده [ص 27] و در حديث است خلق الله المشية بنفسها ثم خلق الاشياء بالمشية . و اول چيزي كه خداوند بمشيت خود خلقت فرمود هستي و فؤاد عالم است كه برزخ بين مشيت و ساير خلق است و آن مقام محمد و آلمحمد است عليهم السلام و در اين مقام از حيث اضمحلال در نزد پروردگار مشيت پروردگار ميباشند و در حديث در صفت امام ميفرمايد قدرة الرب و مشيته و از حيث استقلال آشيانه و محل مشيت و اراده پروردگارند و در دعاي عرفه است انت الله الذي لا اله الا انت جعلت قلوب اوليائك مسكنا لمشيتك و ممكنا لارادتك ● و بهر حال ايشان در اين مقام قلب كايناتند و بذاتيت خود مشيت كونيه خداوندند و واسطه خلقت ذوات متكثره اشيائند و بصفت خود مشيت شرعيه خداوندند و در اين مقام است كه مجانست و مشابهت پيدا ميشود و همه اشياء از حيث وجود نور مشيت كونيهاند و نور كمال مشابهت و مشاكلت را با منير خود دارد و محبت كونيه حاصل است و همين دين آنها است كه همه متدين بآن هستند و بوجود خود مشغول بعبادت پروردگارند و خداوند ميفرمايد ان من شئ الا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم ● و باين نظر همه مؤمنند و دوستند و عابدند و خداوند هم به پاداش اين عبادت كه انوجاد آنها باشد همه را در بهشت وجود جا داده و اگر اين عبادت و بندگي را نكرده بودند [ص 28] موجود نميشدند و عبارت زيارت را كه ميخوانيم طأطأ كل شريف لشرفكم و بخع كل متكبر لطاعتكم يعني هر شريفي براي شرف شما سر فرود آورده و هر متكبري براي اطاعت شما خاضع است ، اشاره باين معني است كه همه در كون مطيع و منقاد ايشانند و وجودشان بوجود آن بزرگواران بسته است و همه امت واحده هستند و خداوند بعد از آنكه آنها را اول بر زبان مشيت كونيه خود دعوت بوجود فرمود و همه اطاعت كردند در ثاني بر زبان مشيت شرعيه خود آنها را بشرع و دين خود دعوت فرمود چنانچه ميفرمايد كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين ● و كسي اين دعوت را اجابت نموده كه از جهت ذات و صفات و افعال و اقوال مناسبت با دعوتكننده پيدا كرده باشد و در همه اينها متابعت او را كرده باشد و مثل او شده باشد و چون مماثلت و مجانست پيدا شود دوستي پيدا ميشود و بهر درجه كه متابعت و مماثلت بيشتر شود دوستي بيشتر ميشود و متابعت همان تسليم است و همان دين خداست و همان دوستي خداوند است و خداوند به پيغمبر خود ميفرمايد قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله پس ايشانند محل دوستي خداوند و دوستي ايشان دوستي خداوند است و دوستي خداوند دوستي ايشان و براي دوستي خداوند معنائي جز دوستي ايشان نيست و ذات غيب الغيوب با كسي نسبت و مناسبتي ندارد كه دوستي نسبت باو معنائي داشته باشد و اصلا جاي نسبت دادن بخداوند [ص 29] محمد و آلمحمدند عليهم السلام و اين منحصر به نسبت دوستي نيست هر نسبتي ديگر هم باشد جايش اينجا است و اين است كه دوستي ايشان دوستي خداوند است و دشمني ايشان دشمني خداوند و شناختن ايشان شناختن خداوند و نشناختن ايشان نشناختن خداوند است و در زيارت ميخوانيم السلام علي الذين من والاهم فقد والي الله و من عاداهم فقد عادي الله و من عرفهم فقد عرف الله و من جهلهم فقد جهل الله .
و اين معني كه ايشان جهتي هستند كه هر چه بخداوند نسبت بخواهيم بدهيم جاي نسبت دادنش ايشانند مطلب بسيار مشكلي است و مشكلتر از درك آن بيان كردن آن بزبان آسان است و براي اينكه تا اندازهٔ ذهنتان نزديك شود در نظر بياوريد كه شما هر معاملهٔ كه با زيد ميكنيد با مرتبهٔ از مراتب زيد ميكنيد مثلا اگر بخواهيد او را بزنيد چوبي برميداريد و ببدن زيد ميزنيد و زدن زيد معنيش همين است و يك چيز ديگري نيست كه بگوئيد زدن بدن زيد مثل زدن زيد است و سخن صحيح آن است كه بگوئيد زدن بدن زيد زدن زيد است و زدن زيد زدن بدن او است و ديگر فعل زدن از بدن جسماني زيد تجاوز نميكند و همچنين اگر بخواهيد زيد را نوازش كنيد نوازشش باين است كه همين بدن او را نوازش كنيد و ديگر نوازش ديگري براي او نيست و شناختن زيد باين است كه صفات او را بشناسيد و ديگر شناختن ديگري براي او نيست كه بگوئيد شناختن صفات او مثل شناختن او است و سخن صحيح آن است كه بگوئيد شناختن صفات او شناختن او است و شناختن او شناختن صفات [ص 30] او است ، حتي اينكه ميگوئيم شناختن او لفظ او اشارهاي است بصفت جامعه او كه محل مشار اليه بودن است و اشارات از آن تجاوز نميكنند و از مشكلنويسي عذر ميخواهم چون مطلب مشكل لفظش هم مشكل و نامأنوس است . باري بعض مطالب را براي تماميت كلام عرض ميكنم كه ان شاء الله دست اهلش بيفتد و آنقدر اهل اين مطالب كم هستند و اين مطالب كمطالب است كه بشما هم كه مبتدي هستيد و شايد جوابهاي ساده و آسان قانعتان كند شخص راضي ميشود كه مطلب مشكلتر را هم بگويد باشد كه ان شاء الله بتوفيق خداوند روز بروز فهمتان بالا رود و بهتر بفهميد يا بدست اهلش بيفتد و نشر فضيلتي شده باشد .
برگرديم بسر مطلب خودمان كه خداوند از مشابهت و مجانست مخلوقات منزه است و ذات خداوند مفعول افعال خلق نميشود و آنجا كه ذوات خلق ممتنعند صفات و افعالشان بطريق اولي ممتنعند از اين جهت خداوند براي معاملات خلق با او در خود خلق جاهائي قرار داده و آن معاملات را معامله با خود خوانده است و ديگر براي معامله با خداوند جز همين طور معني ديگر متصور نيست ، مثلاً ميخواهيم معرفت حاصل كنيم خداوند در خلق مواقع صفات خود را قرار داده و فرمودهاند من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة ، اگر ميخواهيم خداوند را بندگي و اطاعت كنيم خداوند پيغمبر خود را قرار داده و فرموده من يطع الرسول فقد اطاع الله يعني هر كس اطاعت پيغمبر را بكند اطاعت خدا را كرده است و اصلا معني براي اطاعت خداوند جز اطاعت رسول نيست ، و همچنين بيعت با خداوند جز [ص 31] بيعت با رسول چيزي نيست خداوند ميفرمايد ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله ، و معرفت خداوند در معرفت محمد و آلمحمد است عليهم السلام و شنيده شد كه حضرت ابوجعفر عليه السلام ميفرمودند بنا عبد الله و بنا عرف الله و بنا وحّد الله يعني بما عبادت شد خداوند و بما شناخته شد خداوند و بما توحيد شد خداوند . و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايد ان معرفتي بالنورانية هي معرفة الله عز و جل و معرفة الله عز و جل هي معرفتي بالنورانية يعني معرفت من بنورانيت معرفت خداست و همان طور كه افعال خلق بر خداوند وارد نميآيد و در خلق جاهائي قرار داده كه فعل خلق بر آن وارد آيد بر خلق هم جز افعال خلقي وارد نميآيد و معاملاتي كه خداوند با خلق خود ميفرمايد با افعالي است كه آنها را خلق فرموده و از جنس خلقند و حتي مصدر و منشأ آن افعال هم در خلق است و فاعل و فعل و مفعول هر سه در يك عرصهاند و خداوند فعل خلايق مقرب خود را كه خويشتن را در جنب مشيت و اراده پروردگار فاني كردهاند و عبد واقعي و بتمام معني شدهاند بخود نسبت داده و رضاي خود را در رضاي آنها و سخط خود را در سخط آنها قرار داده و در تفسير آيه شريفه فلما آسفونا انتقمنا منهم يعني پس چون ما را باسف درآوردند از آنها انتقام كشيديم ، حضرت صادق عليه السلام فرمودند خداي عزوجل متأسف نميشود مثل اسف ما و لكن دوستاني براي خودش خلقت فرموده كه متأسف ميشوند و راضي ميشوند و آنها مخلوقند و مربوب پس رضاي آنها را رضاي خودش قرار داده و سخط آنها را [ص 32] سخط خودش قرار داده زيرا كه آنها را دعوتكنندگان بسوي خودش و دلالتكنندگان بر خودش قرار داده و باين جهت چنين شدند و نيست اينطور كه ( اسف ) بخدا ميرسد همان طور كه بخلقش ميرسد و لكن اين معني آن چيزي است كه از اين قبيل ( خداوند ) فرموده و فرموده هر كه اهانت كند بدوستي از من پس بتحقيق مرا براي جنگ بمبارزه طلبيده و مرا بجنگ خوانده و فرموده هر كه اطاعت پيغمبر را بكند اطاعت خداوند را نموده و فرموده آنها كه با تو بيعت ميكنند اين است و جز اين نيست كه با خدا بيعت ميكنند پس همه اين و شبه اين باين طور است كه براي تو گفتم و همچنين رضا و غضب و غير آن دو از چيزها كه مشاكل آن است و اگر اسف و ملالت بخداوند ميرسيد و حال آنكه خداوند آن دو را خلق و ايجاد فرموده براي گوينده جايز بود كه بگويد خالق روزي هلاك ميشود زيرا هر گاه غضب و ملالت بر او وارد شود تغيير بر او داخل ميشود و هر گاه تغيير بر او داخل شد بر او ايمن از هلاكت نميتوان بود و ديگر مكوِّن از مكوَّن و قادر از مقدور و خالق از مخلوق شناخته نميشد و خداوند برتر است از اين قول برتري بزرگي بلكه او است خالق اشياء نه براي حاجتي پس هر گاه براي حاجتي نباشد محال است حد و كيف در او پس بفهم ان شاء الله . تمام شد حديث شريف و تمام آنرا نقل كردم كه بدانيد مشايخ ما اعلي الله مقامهم هر چه فرمودهاند همه مأخوذ از فرمايشات ائمه اطهار است (ع) و از پيش خود چيزي نفرمودهاند .