تا چون كند به پاداش ، گوينده فَحَيُّوا
بخشود ايزدش نيز ، بر ممكناتْ شاهي با قدرت خدائي ، با حشمت اِلٰهي
مرهون رحمت او ، از ماه تا به ماهي شويد ز صفحه دل ، اشك غمش سياهي
بحري بود ولايش ، زين گونه پر ز لؤلو
[ص 538]هر درد راست درمان ، گَردي ز خاك كويش سرگشته همچو پرگار ، دلها به جستجويش
چشم اميد عالم ، از هر طرف به سويش جانهاي آرزومند ، در اشتياق رويش
گو كيست آنكه او نيست ، در آرزوي مينو
زيبا نهال توحيد ، از دوحه پيمبر مهر منير زهرا ، از آسمان حيدر
در اين افق كسش نيست ، جز مجتبٰي هماختر نور امامت از او ، تابنده تا بمحشر
وز او به دهرْ جاويد ، آثار وحدتِ هو
زَ ابناء طاهرينش ، بزم اميد پرنور آثار كفرْ معدوم ، بنياد شرعْ معمور
گشتند اگر يكايك ، از جور خصمْ مقهور مانْد آن ذخيره حق ، يعني امام منصور
كز تيغ او خداوند ، دين را كشيده بارو
توحيد را بقايش ، روشنترين علائم اسلام را ولايش ، محكمترين قوائم
بر تاركش ز يزدان ، ديهيم ملك دائم سبط رسول مختار ، سلطان عصرْ قائم
كز امر اوست گردان ، گردنده چرخ نُه تو
يا رب وجود پاكش ، پيوسته در امان دار وز چهر تابناكش ، روشن دل جهان دار
در ظل لطف او شاد ، همواره دوستان دار وز سيف عدل او محو ، آثار دشمنان دار
بازوي او قوي دار ، چون او تُراست بازو
بنگر بسوي « راضي »، با ديده عنايت كآورده روي امّيد ، بر درگه عطايت
ميدار كامگارش ، با نعمت ولايت فرما مهمّ او را ، از مرحمت كفايت
در مدح آل طٰهٰ ، دارش بجان سخنگو
* * * *
بجهان بتافت فروغ حق ، همه از جمال محمدي جلوات قدرت ايزدي ، نگر از جلال محمدي [ص 540]
احدي نيافت بجز خدا ، خبر از كمال محمدي ز ازل چو خلقت ماسوي ، شده از ظلال محمدي
نبرند ره بصفات او ، مگر از مقال محمدي
ز وجود خلق بُد اين غرض ، كه كنند رو بخداي او نگرند نعمت بيكران ، سپرند راه ثناي او
چو نبي است قبله عالمي ، كه عيان نموده لقاي او بود او حقيقت معرفت ، شده خلقِ خلق براي او
كه خبر ز مبدء كاينات دهد مآل محمدي
بگرفته نور مقدسش ، باحاطه ملكِ وجود را ز فروغ چهره خود صفا ، بفزوده غيب و شهود را
بسپرده است بامر حق ، درجات قوس صعود را چه كند مجرد بي جهت ، بنهد جهات و حدود را
كه بغير عرصه لامكان ، نبود مجال محمدي
پي نشر وحدت كبريا ، بجهان چو خواست نهد قدم بزدود بعثت انبيا ، به رهش ز روي زمين ظُلَم
كه نزول موكب شاه را ، همه جا دليل بوَد حشم ز طلوع مهر دهد خبر ، اثر طليعه صبحدم
مثلي بلاغ پيمبران ، ز بيان حال محمدي
برسيد پيك اِلٰهيش ، چو بماند عُشر مه رجب كه ز جاي خيز بامر ما ، هله اي پيمبر منتجب
چو خود آفتاب هدايتي ، نسزد جمال تو محتجب ز قيام تُست قيام حق ، بجهان و اين نبوَد عجب
كه ظهور وحدت كردگار بود خصال محمدي
[ص 541]چو تمام گشت ز انبيا ، درجات ستّه طفل دين نفخات شرع مبين او ، بدميد روح در اين جنين
پي زندگاني جاودان ، بنهاد پاي در اين زمين نبوَد زوال و فنا دگر ، ز براي خلقتي اينچنين
كه وجود او همه معتدل ، شده ز اعتدال محمدي
بدن شريعت پاك او ، اگر از عوارض اين جهان بشود ضعيف و بر او رسد ، همه گونه صدمه ز دشمنان
بدهند دست بدستِ هم ، پي محو آن اگر انس و جان بوَد او بحفظ خدا مصون ، نرود بهيچگه از ميان
چو مراقب است بهر زمان ، يكي از رجال محمدي
به نگاهداري دين او ، بگشوده دست خدا نگر همه صيت عزّ و جلالتش ، بگرفته ارض و سما نگر
ز خدا چو نسخ شد آيتي ، دگر آيتيش بجا نگر بجمال شرع ز اوصيا ، بفزوده زيب و صفا نگر
بشنو روايح مسك حق ، ز ختام آل محمدي
بگزيده دُرّ ولايتي ، كه بود ذخيره كبريا بشرفْ بقيه اصفيا ، بجلالْ خاتم اوصيا
ز فروغ چهر منير او ، بوَد آنكه مهر دهد ضيا بخدا اگر كه نخواهد او ، ز زمين برون نشود گيا
دهد اين هويت بيقرين ، خبر از مثال محمدي
هله اي مهيمن منتظر ، كه امام سرّ و عيان توئي هله اي شهنشه دادگر ، كه مليك دور زمان توئي
همه انبيا بتو ملتجي ، كه حصار امن و امان توئي بستوده مهدي قائمي (ع)، كه كند ظهور همان توئي
كه به بوستان رسالتي ، ثمر نهال محمدي
[ص 542]چو به دست شيعه سپردهاي ، ز كمال لطفْ زمام دين به جلال و شوكتشان فزا ، كه بود مناط قوام دين
به جهان به كوري دشمنان ، بدهند نشر مرام دين برسان ز رفعت نامشان ، به سپهر رفعت نام دين
ز اياديت چو بود عيان ، اثر فعال محمدي
نظري به « راضي » خستهدل ، كه حوائجش تو قضا كني ز قبول چامه مشرّفش ، بسعادتِ دو سرا كني
همه دم فضائل شيعيان ، ز لسان او تو ادا كني بگرفته دامن شيعه را ، كه شفاعتش به جزا كني
بحيات سرمد و جاودان ، رسد از زلال محمدي
* * * *
هان اي دل گمگشته به بيداي ملاهي غافل ز اوامر همه پابست نواهي
تا چند به نوميديت انديشهٔ واهي باز آي كه بزدايدت از چهره سياهي
روشن كندت تابش انوار اِلٰهي
آن سان كه در آئينه دمد مهر درخشان
از امر خدا گشتي از آنگاه كه موجود حق را غرض آن بود كه از خويش بري سود
يعني كه شوي مفتخر از طاعت معبود وز بندگيش كسب كني جنت موعود
بگذشت به بيهودگيت مدت معدود
بر جاي نيايد ز كمان جَست چو پيكان
بنمود خداوندِ جهانت ز كرم ، راه كز نيك و بد دهر به نيكي شوي آگاه
آن را بگزيني كه فزايد شرف و جاه تا بر فلك قرب زني خيمه و خرگاه
چون بود تُرا در طلب خير خود اكراه
آن گونه كه بايد نشدي بنده فرمان
[ص 544]با آنكه تُرا داده بسي قوه و حالت در بندگيش ميسپري راه كسالت
شد عمر گرانمايه تُرا صرف بطالت آنگاه شوي منحرف از راه جهالت
كز فعل بد خويش بري شرم و خجالت
شرمنده و ترسان شوي از كرده پشيمان
حق را نه به طاعات تو و غيرْ نياز است سرپيچي از امرش همه را سوز و گداز است
رو جانب او آر كه داننده راز است منشين ز طلب باز خدا بندهنواز است
ابواب عطايش بعوالم همه باز است
او قابل تَوب است و هم او غافر عصيان
باز آي باخلاص كه ماه رمضان شد الطاف نهاني همه بر خلق عيان شد
مشمول عنايات خدا كون و مكان شد ابر كرم و رحمت او در فيضان شد
هر مردهدلي زنده و هر پير جوان شد
چونان كه جهان زنده كند ريزش نيسان
ماه رمضان است كه از حق شده تعبير در هيأت او رحمت حق يافته تصوير
در اوست قبول عمل و بخشش تقصير او آيت تهليل و نماينده تكبير
در او رقمِ حكم زند خامه تقدير
ماهي است كه بگزيده ورا ايزد منّان
از حكمت خود مفترض آورده صيامش تا شامل مخلوق شود رحمت عامش
طغراي سعادت بنوشته است بنامش بخشوده بتعظيم شب قدر قوامش
فرموده سرافرازْ به تنزيل كلامش
يعني كه در او نازل و كامل شده قرآن
شد منشأ فيض ازلي صادر اول كش چهر فروزنده خدا راست سجنجل
وز او مدد فيض برَد جلوه اكمل زين هر دو كه هستند يكي روح ممثّل
يكمرتبه ظاهر شده قرآن مفصّل
قرآن كه ز هر چيز در او آمده تبيان
[ص 545]يعني به شب نيمه اين ماه همايون آن شب كه ز قدر است همي مخفي و مكنون
از بحر ولايت كه بود قُلزم مشحون دامان نبوت گهري يافته مخزون
كز اوست عيان جلوه يكتائي بيچون
وز اوست نمايان اثر قدرت يزدان
ذاتي كه بود عين توانائي دادار شخصي كه بود سلطنت مطلق جبار
فردي كه در ايجاد بود نقطه پرگار مردي به شهامت خلف حيدر كرّار
نورُسته گلي از چمن احمد مختار
كز عارض او يافت صفا گلشن ايمان
خود دين قويم آمد و ايمانِ محقَّق او در ره حق فاني و باقي است از او حق
سر تا به قدم آينه وحدت مطلق آئين نبوت هم از او يافته رونق
از نام خدا نام گرامش شده مشتق
مشتق شده از محسن و خود مصدر احسان
هم علّت غائي است ز پيدايش آدم هم قصد نهائي بود از دعوت خاتم
ديهيم ولايت ز سر اوست مكرّم ذات علوي را بود او جلوه اعظم
با حشمت او تنگ چو بُد عرصه عالم
زد خيمه جاه و عظمت برتر از امكان
تابنده در امكان چو رخ ذوالمنن آمد ظاهر همه انوار وي از پنج تن آمد
چون نوبت تسليم بلا و محن آمد زين خمسه هم او زبده شد و ممتحن آمد
از حُسن قبول است كه نامش حسن آمد
يعني به نكوئي برد اين عهد به پايان
با هستي خود امر خدا را شده تسليم تا پايه اسلام بدو جويدْ تحكيم
جز بندگي او نبود معني تعظيم او خلقت كامل غرض از احسن تقويم
مهرش به محبّان همه سرچشمه تسنيم
قهرش به عدو آتش سوزنده نيران
[ص 546]يا رب بحق او كه بود مرجع طاعت از حُبّ وي افزاي مرا سود و بضاعت
كاين راه نشايست سپردن به قناعت روزي كه بپا آيد از امر تو ساعت
دستم برسانيْش به دامان شفاعت
بشمرده شوم نيز منش هم ز محبّان
با آنكه زبان را نبوَد راه بسويش دل طوف نمايد همه دم كعبه كويش
جز ديده حقبين نتوان ديدنْ رويش پنداشت خرد يارا ، بسْتودن اويش
غافل كه مر اين بحر نگنجد به سبويش
برگشت و نشد بيش يكي قطره ز عمّان
اي حجت حق پادشه كشور توحيد وي فاطمه طاهره را پرتو امّيد
روشن شودش ديده كه رخسار تُرا ديد يزدان به چنين موهبتش خاصْ پسنديد
از ناصيه زاهرهاش نور تو تابيد
كس را نه جز او بوْد چنين مرتبه شايان
قرآن به مديح تو ز دادار كفايت جان را نبود جز بعطاي تو هدايت
بنگر « رضوي » را ز ره لطف و عنايت كآمد همه درگاه تواش قصد و نهايت
با روي سيه آمده سوي تو گدايت
حاشا كه تهيدست برانيش ز سامان
خواهد كه عطايش كني از مرحمت عام توفيق ره بندگي داور علام
با مهر تو در ظل پدر بسْپرد ايّام كاو شد بدل و جان همه در خدمت اسلام
هم حرمت مامت كه ببخشاي ورا مام
تا در كنف لطف تو آرامد شادان
* * * *
[ص 547][ص 549] بسم الله تعالٰي
آن نيمهشب به شدّت اندوه ، بوتراب بنهفت جسم اطهر زهرا چو در تراب
با آه آتشين كه اميدش بشد به باد از ديدگان فشانْد بر آن خاك پاك ، آب
گفت اي زمين كه حامل سرّ خدا شدي حق را سپاس گوي كه فرمودت انتخاب
خواهي اگر بپاي بري شكر ذوالمنن تعليم ميدهم به تو بنيوش و رخ متاب
... ... ... ... ... ...
پرداخت چون ز شرح غم خويش با رسول بار دگر گريست ز بس بودش التهاب
گفتا چه ميشود كه بقبر حبيب خويش گويم سلام و باز نيايد مرا جواب
هان اي حبيب از چه جوابم نميدهي آيا دو چشم دوستيت را گرفته خواب
گويد حبيب چون دهمت پاسخ اي عزيز ؟ چون شد رهين خاك و گِلم جسمِ مستطاب
يا رب ببخش بر « رضوي » حرمت بتول اكنون كه دادهايش بدو عزّ انتساب
* * * *
[ص 551]بعد از حسين زندگي جاودان بهيچ با ذكر ماتمش غم دور زمان بهيچ
سرچشمه حيات ابد تشنه جان سپرد عالم اگر بوَد همه آب روان بهيچ
دارم عجب كه جان ز چه در تن گرفته جاي جان بعد درگذشتن جان جهان بهيچ
بيم از گنه مدار كه با اشك ماتمش در پيشگاه حق گنه انس و جان بهيچ
با نعش اكبرش بنمود اين چنين خطاب دنيا پس از گذشت تو اي نوجوان بهيچ
از تن چو گشت دست علمدار حق جدا بازوي چرخ گرچه بود پرتوان بهيچ
از جور خصم شد تن قاسم چو پايمال گيتي گرفتم آنكه شود گلْستان بهيچ
ناوك شكافت حنجر آن طفل شيرخوار گيرم هزار غنچه گشايد دهان بهيچ
در راه شام زينب كبرٰي اسير رفت آزاده گر هزار رود كاروان بهيچ
زنجير غم چو گردن سجّاد را بخَست نظم سلاسل همه كون و مكان بهيچ
« راضي » زبان بكام فرو بر از اين مقال خلق ار شوند در غم او همزبان بهيچ
* * * *
خديو كرب بلا شهريار ملك وجود گرفت چون شب عاشور مهلتي ز جنود
درون خيمه اجلال خود وحيد و فريد گزيد خلوت راز و نياز با معبود
چو ديد وحدت مولاي خويشتن زينب كه پاس او ندهد كس بحيرتش افزود
بگفت جويم اينك نكوهش اخوان كه حفظ شاه نيارند از سپاه عنود
چو گشت سوي خيام برادران نزديك شنيد گفته عباس را كه ميفرمود
بما تمامي اصحاب ميهمانانند بوَد شهادتشان در طريق حق مقصود
شما جوانان چون ميزبان ايشانيد بَريد پيشي بر رزم دشمن مطرود [ص 554]
گرفت چون دل زينب از اين سخن آرام بسوي خيمه اصحاب راه خويش گشود
شنيد پور مُظاهر حبيب با ياران خطاب داشت كه ما را چو بخت شد مسعود
مباد آنكه جوانان هاشمي در رزم شوند سابق و جوئيد از قتال قعود
ز پايمردي ياران و همّت اخوان بروي زينب گرديد باب غم مسدود
روانه گشت تبسّمكنان بخيمه شاه بگفت شه ز چه رو بينمت همي خشنود
بداشت قصّه ايثار جمله را معروض سپس بخيمه خود با فراغ بال آسود
فدايشان كه به پيمان خود وفا كردند خدايشان به وفاداري و ثبات ستود
سلام بر دل زينب كه عصر عاشورا بديد پيكر شه بي سر است و خونآلود
عجب نمود و بگفتا توئي برادر من توئي سليل علي آن وليّ حيّ ودود
فداي آنكه به اندوه كشته شد ، پدرم شهيد گشته و كامي ز آب تر ننمود
نه آنچنان سفري رفتهاي كه باز آئي فدايت اي شه خوبان كه گشتهاي مفقود
فداي پيكر مجروحت اي شهيد غريب كه التيام نجويد نه باشدش بهبود
سپس بجانب يثرب نمود روي و بگفت درود حق بتو جدّ من احمد محمود
بود حسين تو اين جسم اوفتاده بخاك ز هم گسيخته اعضا نگردد او ملحود
نموده سلب عبا و عمامهاش دشمن نگر كه خصم زبون آنچه را بيافت ربود
سلام دائم دادار بيقرين به حسين به دشمنانْش ز يزدان عذاب نامحدود
اميد « راضي » توفيق بندگيْش از حق جز اين نخواهد در اين دو روزه معدود
* * * *
كاش ميبرد يكي جانب بيمار خبر شود او نيز ز قتل شه ابرار خبر
كاش ميگفت يكي تسليتش در غم باب دادش از صيحه چو آن اسب وفادار خبر
* * * *
[ص 556]گفت سجاد بدان كشته كه اي جان پدر جان افسرده من باد بقربان پدر
كاش چون موي همي گشت مرا ديده سپيد تا نيفتد نظرم بر تن عريان پدر
ميزند موج دو چشمم چو يكي لُجّه خون صبح تا شام بيادِ لب عطشان پدر
طعنه خصم كه دشوارترين رنج مراست سهلتر در نظرم از غم هجران پدر
اي مرا جبهه نوراني تو صبح اميد ميروم شام ، خدا يار و نگهبان پدر
خاطرم را نه تسلّي و نهام صبر و شكيب دست من بسته و كوتاه ز دامان پدر
* * * *
ماه محرم آمد و شد تيره روزگار زين مه عجب كه روز جهان كرد شام تار
از سيل فتنه خانه دلها كند خراب وز جور و كينه پايه غم آرد استوار
ماهي است اين كه قلب رسول خدا شكست يعني بلرزه آمد از او عرش كردگار
چشمان حيدر و دل ناموس حق بتول آن خون فشاند از غم و اين گشت داغدار
آرام جان و تاب تن مجتبٰي ببُرد داغي كه هست گفتن آن نيز ناگوار
آدم ز ياد برد در اين ماجرا بهشت باز آب و گِل شدي اگرش بودي اختيار
نوح آرزوي غرقه شدن داشت زين الم وآخر نبرد كشتي مقصود بر كنار
دانست اين مصيبت جانسوز چون خليل پروانهوار خويشتن افكند در شرار
موسي شنيد و راه بيابان گرفت پيش عيسي گزيد جاي تسلّي به پاي دار
آري اگر نه حفظ خدا بود حكمران بودي بسوي نيستي ايجاد رهسپار
بنهفت رخْ چو مهر درخشان ز آسمان زآئينه شكسته تو چشم صفا مدار
رخت آفتاب بست كه شد تيره عالمين
مغرب زمين ماريه خورشيد آن حسين
[ص 559]در كربلا چو گشت ز يثرب مقام او لبريز شد ز محنت ايام ، جام او
فرزند آنكه خيمه ز معراج زد بعرش در شيبِ دشت زيبفزا شد خيام او
فرمود تا كه رحل اقامت بيفكنند كاين قرعه از الست خدا زد بنام او
احرام كعبه داشت كه ذبح عظيم كرد اينك خليل كو كه ببيند منام او
شاهي كه شد ز رحمت او خضر جرعهنوش از جان گذشت تشنه كه اين بود كام او
( ناتمام )
* * * *
انا ابن عليّ الطهر من آل هاشم كفاني بهذا مفخراً حين افخرُ
هان منم شبل علي از آل هاشم در تبار بس بود فخرم بدين گاهي كه جويم افتخار
و جدّي رسول الله اكرم مَن مشٰي و نحنُ سراج الله في الارض نزهرُ
جدّ من پيغمبر حق ، برترين فرد بشر ما چراغ حق درخشانيم اندر روزگار
و فاطمُ امّي مِن سلالةِ احمدٍ و عمّيَ يُدعي ذو الجناحين جعفرُ
دخت احمد مادر بگْزيده من فاطمه عمّ من جعفر دو بال او را ز لطف كردگار
و فينا كتاب الله اُنزل صادقاً و فينا الهدٰي و الوحي بالخير يذكرُ
نزد ما نازل شد از دادار ، قرآن صدوق در بر ما ذكر رشد و وحي دارد اعتبار
و نحنُ امان الله للناس كلّهمْ نسرُّ بهذا في الاَنام و نجهرُ
ما امان ايزدي هستيم بر مجموع ناس گر نهان گوئيم در مردم چنين يا آشكار
و نحن ولاة الحوض نسقي محبّنا بكأس رسول الله ما ليس ينكرُ
والي حوضيم و نوشانيم از آن احباب خويش جمله از جام رسول و نيست آن را استتار
اذا ما اتٰي يوم القيمة ظامئاً الي الحوض يسقيه بكفيه حيدرُ
تشنهلب آرد محب ما چو رو در روز حشر جانب كوثر بياشامانَدش باب كبار [ص 561]
امام مطاع اوجب الله حقّه علي الناس جمعاً و الذي كان ينظرُ
او امام و طاعتش واجب بامر ذوالمنن بر عموم مردمان او را نظارت هست كار
و شيعتنا في الناس اكرم شيعةٍ و مبغضنا يوم القيمة يخسرُ
شيعه ما شيعهاي برتر ز جمع مردمان دشمن ما در قيامت بر زيانكاري دچار
فطوبي لعبدٍ زارنا بعد موتنا بجنّة عدنٍ صفوها لايكدرُ
اي خوش آن عبدي كه بعد از مرگْ ما را زائر است بي كدورت در صفاي جنت عدنش قرار
رحم الله تعالي قائله بالترجمة
* * * *
اي آسمان شگفت نگشتي نگون هنوز كسوتْ بتول راست ز غم نيلگون هنوز
گرديد بحر فيض ازل تشنهلب شهيد در كام ديده آب از اين غصّه خون هنوز
تاراج رفت خيمه اجلال شاه دين اي خيمه فلك نشدي واژگون هنوز
تابنده آفتاب امامت ببرج ني آئي تو آفتاب ز مشرق برون هنوز
سجّاد ايستاده و بر تخت زر يزيد شرمت ز دور خويش نه اي چرخ دون هنوز
* * * *
صبا ببر سوي طَفْ خدمت امام سلام ز بندگان بسوي شاه تشنهكام سلام
بگو اگر كه نبوديم بَهْر جانبازي بماتم تو كنيم اين زمان قيام سلام
اگر ز آب تُرا داشت خصم دون محروم روان بماتم تو اشك ما مدام سلام
بآن شبيه پيمبر به خلق و منطق و خُلق كه شد شهيد بشمشير آن لئام سلام
بهر دو دست علمدار كربلا عبّاس كه شد جدا ز تنِ سرو خوشخرام سلام
بجسم خسته قاسم بزير سمّ ستور كه شد شهيد ز گيتي نديده كام سلام
به شيرخواره عطشان بروي دست پدر بحنجرش ز عدو آب لعلفام سلام [ص 564]
به بانوان پريشان داغدار حزين خصوص زينب كبري به احترام سلام
به غمرسيده ايّوب كربلا سجاد فتاده با تن تبدار در خيام سلام
بآن رؤوس درخشنده بر فراز سنان بكاروان اسيران براه شام سلام
بكودكي كه ز هجران باب جان بسپرد چو در خرابه مر او را بشد مقام سلام
به دختري كه پيام پدر به شيعه رساند بحنجري كه فرستاد اين پيام سلام
كه دوستان ز من تشنهكام ياد كنيد به شرب آب چو بر لب نهيد جام سلام
خموش « راضي »، تسكين دل بجوي و بگو به خسروي كه كِشد تيغ انتقام سلام
* * * *
اي شاميان سليل رسول خدا منم تابندهاختر فلكِ مرتضٰي منم
فرزند آنكه در ره معراج قرب حق زد خيمه جلال بعرش عُلٰي منم
فرزند آنكه جمله ملايك بآسمان جستند در نماز بدو اقتدا منم
فرزند آنكه كوفت خراطيم خلق را تا آنكه شد بحق دلشان آشنا منم
فرزند آنكه شرك نورزيد هيچگاه سر برد شرط بندگي كبريا منم
فرزند آنكه خصم از او خُرد شد بجنگ چونانكه دانه خُرد شود از رحا منم
جدّم بود عليّ ولي ، جدهام بتول فرزندِ كشته ستم اشقيا منم
فرزند آنكه تشنه ، لب آب شد شهيد دشمن سرش بريد به تيغ از قفا منم
فرزند آنكه از ستم خصم كينهتوز مسلوب شد عمامه او با ردا منم
فرزند آنكه با تن عريان ز بَعد قتل مطروح شد به باديه كربلا منم
فرزند آنكه يكسره از جان گريستند در ماتمش فريشتگان سما ، منم
فرزند آنكه شد سر او بر فراز ني تا هديهاش برند به خصمِ دغا ، منم
* * * *
چون شاه تشنهكام ز بيداد خصم دون افتاد از تكاور و آغشته شد بخون [ص 567]
شد ذوالجناح و يال بخونش نمود رنگ سوي حرم شتافت ابا زين واژگون
شرمنده ز آنكه داده ز كف صاحبي چنان اعلام اين خبر به چه حالت كند كنون
زد شيههاي كه پردگيان را ربود صبر بياختيار جمله شدند از حرم برون
دورش زدند حلقه ماتم به اضطراب هر يك بيان نمود بقسمي غم درون
پرسيد آن يكي كه كجا شد مرا پدر گفت آن دگر چگونه شد از پشت زين نگون
آيا به كام تشنه او رحم كرد خصم يا شد ز آب تيغ مر او را عطش فزون
گفتا سكينه دارمت از مهر انتظار آئي مرا به مصرع آن شاه رهنمون
تا سازمش ز موي پريشان خود كفن بفشانمش به روي نكو آبي از عيون
گويم شدي شهيد تو اي باب تاجدار قتلت شكست خيمه اسلام را ستون
از مرحمت بجاي يتيمان بُدي پدر بين كودكان خويش يتيم آمدند چون
بنگر برادرم را رنجور و ناتوان مانند خويش باخته است از غمت سكون
بر حال عمهام ز ترحّم نما نظر كز داغ كشتن تو بشد قامتش چو نون
لختي به خيمه آي و بياسا ز آفتاب ماند مگر ز صدمه دشمن تنت مصون
اي كاش پيش از آنكه تو گردي شهيد كين گشتي سكينه طعمه شمشير آبگون
اين آرزو نگشت ميسر مرا اگر اكنون به كعب ني زندم دشمن زبون
گيتي بود هَماره ز اخيار كينهخواه نبود جز اين هر آنچه نموديمش آزمون
شاها به بندهات « رضوي » كن نگاه لطف تا آيدش زبان به رثاء تو ذو فنون
او را شفيع باش به درگاه ذوالجلال روزي كه نفع ميندهد مال و نه بنون
* * * *
اندر آن دشت بلا ماند چو تنها شه دين نظر افكند ز حسرت به يسار و به يمين
ديد آغشته بخون پيكر ياران به زمين نيست بر جاي از آنان احدي يار و معين
گفت لا حول و لا قوة الا بالله
گشت نزديك به سرمنزل مقصودم راه
[ص 569]بست بر عزم شهادت كمر همّت تنگ با لب تشنه دمي تافت رخ از صحنه جنگ
خستهدل از غم ياران و تن از نوك خدنگ جانب خيمه بيمار بفرمود آهنگ
تا به فرزند دهد سلطنت ملك عظيم
نهدش بر سر پاك افسرِ صبر و تسليم
يافت راحت دل بيمار به ديدار پدر ليكن آثار الم ديد به رخسار پدر
گفت فرجام بدين قوم چه شد كارْ پدر پس از آن گوش فراداد بگفتار پدر
تا دمد جان بتن از لعل روانبخش امام
وآگهي يابد از آغاز كه چون شد انجام
شاه فرمود كه شد چيره بر اين قوم لئيم بغض يزدان اثر طينت شيطان رجيم
برد از خاطرشان ذكر خداوند رحيم بر جنان جمله گزيدند بجان نار جحيم
منتهي گشت سرانجام مرا كار بجنگ
خون ياران من و خصم زمين را زد رنگ
گفت سجّاد مگر نيست عمويم عبّاس كه همي داشت حريم شه ايمان را پاس
خصم را روز و شب از سطوت او بود هراس ريخت اشك غم و اندوه ز مژگان شه ناس
گفت اي جانِ پدر عم تو گرديد شهيد
پشتْ بشكست مرا ، قامت از اين داغْ خميد
باز پرسيد كجايند جوانان غيور كه ببينند تُرا در كف دشمن مقهور
نام هر يك بزبان راند ز نزديك و ز دور شاه دين گفت بر او رحمتي از حيّ غفور
رنگ بيمار ز اندوه دگرگون ميگشت
شدّت تب به تنش از الم افزون ميگشت
گفت اكبر چه شد آن آينه ذات رسول شمع بزم عليّ و نخل گلستان بتول
آنكه در سيرت او آمده مبهوت عقول گفت باقي نبوَد از ستم قوم جهول
بجز از ما دو نفر يك تن ديگر ز رجال
كه بود حامي ناموس خداي متعال
[ص 570]چون بدانست چنين بيكسي باب كبار خواست شمشير و عصا تا كه بدان حال فگار
آورد رزم و كند جان به ره شاه ، نثار شاه گفتا ز سرْ انديشه پيكار بدار
كه توئي حجت حق بعد من و حافظ دين
حرمم جز تو ندارند كسي يار و معين
داشت اسرار مفوّض چو به فرزند گرام زيبْ تشريف ولايت بنمودش اندام
گفت از جانب حق تا به ابد بر تو سلام بعد از اين وعده ديدار تواَم روز قيام
چون شنيد اين سخن از سيّد ابرار گريست
شاه دين نيز از آن حالت بيمار گريست
رفت و سجّاد دگرباره نديدش پس از آن مگر آنگاه كه گرديد سوي كوفه روان
ديد بر روي زمين جسم شريفش عريان پيكرش گشته دوصد پاره ز شمشير و سنان
خصم بيشرم ربوده است ز تن پيرهنش
خار و خاشاك بر او جمع بجاي كفنش
يك طرف كشته ياران و عزيزان نگريست جانبي حال پريشان اسيران نگريست
گاه بر گريه اطفال و يتيمان نگريست با چنين محنت و غم ، شادي عدوان نگريست
گرچه اين داهيهاش پشت به يكباره شكست
گشت تسليم قضا در ره ميثاق الست
زآن مصائب كه بر او مشكل و دشوار نمود بر دل خسته خود يكسره هموار نمود
ليك چون ياد ز قتل شه اخيار نمود عالمي مشتعل از آه شرربار نمود
بود نزديك كه در ماتم او بازد جان
بگسلد رشته ايجاد همه كون و مكان
زينبش ديد چو زينگونه قرين با تشويش گفت از چيست تُرا مينگرم زار و پريش
از نياكان خلفي نيست به گيتي ز تو بيش رحم بر ما كن اگر رحم نياري بر خويش
تار موئي ز وجود تو اگر گردد كم
آفرينش همه يكباره بپاشد از هم
[ص 571]گفت اي عمه چرا جان نشود سلب ز تن كه فتاده پدرم كشته و بي غسل و كفن
اسب بر پيكر او تاخته از كين دشمن كوه بشكافد از اين غصّه چه جاي دل من
با پدر آمده با قاتل او همسفرم
در چنين واقعهاي از چه نسوزد جگرم
آري اندر غم او حضرت سجاد گريست جدّهاش فاطمه در ماتم اولاد گريست
چشم ختم رسل و ساير اجداد گريست داشت هر چيز بتن كسوت ايجاد گريست
خونبها خون خدا را نبوَد جز دادار
كيفر خصم دهد قهرِ خداي قهّار
اي شه ملك ولا مظهر علام غيوب كه بود پايهات از ديده دانش محجوب
خواهم از درگهت اي شاهْ كنون سَتر عيوب خلعت بندگيم بخشي و غفران ذنوب
حرمت جاه و جلال پدرت شاه شهيد
« رضوي » را مكن از درگه احسان نوميد
* * * *
ماه محرّم بوَد ، ماه غم مؤمنين در اوست جانها فگار ، در اوست دلها حزين
صلاي غم از زمين ، رسد بعرش برين ماه محرّم بوَد ، ماه عزاي حسين
* * * *
اي در غم تو ديده عالم گريسته و اي بر تو كاينات به ماتم گريسته
شرح مصيبت تو و آن محنت عظيم يزدان نموده قصّه و آدم گريسته
بر ياد خشكي لبت اي شاه تشنهكام چشم فرات و چشمه زمزم گريسته
بر زخمهاي پيكر مجروحت اي شهيد چشم بتولْ از پي مرهم گريسته
گويم اگر گريسته يزدان روا بود چون در غمت رسول مكرّم گريسته
بر جسم پاره پارهات اي يوسف عزيز يعقوبوار ، باب معظّم گريسته [ص 574]
زآن غم كه اوفتاده تن اطهرت بخاك گردونمسير ، عيسي مريم گريسته
بعد از تو خضر گشته پشيمان ز زندگي در آرزوي مرگ ، دمادم گريسته
بگذشته ز اختلاف صوَر ، جمله ممكنات در سوگواريت همه با هم گريسته
« راضي » اگر بماتم تو همچو روزگار در طول دهر گريه كند كم گريسته
* * * *
جز حق كسي نيارد ، وصف جلال زينب بيرون بوَد ز اوهام ، حدّ كمال زينب
جدّش رسول اكرم ، بابش عليّ اعظم مامش بتول عذرا ، بين اتصال زينب
از چشمه ولايت ، عمري شده سقايت وز كوثر هدايت ، باشد زلال زينب
در صبر و استقامت ، بالاترين علامت ايوب مات و مبهوت ، از احتمال زينب
* * * * [ص 576]
[ص 577][ص 579] بسم الله تعالٰي
[ص 580] اي حجّتِ منتظرْ ، صبرِ تو بخشد خدا
امام ثانيعشر ، عمر تو باشد بجا
اي شه دنيا و دين ، شام غريبان ببين پيكر پاك حسين ، جريح و عريان ببين
قلم قلم روي خاك ، جسم شهيدان ببين ذبيح راه خدا ، اصغر عطشان ببين
اي حجّت منتظرْ ، صبرِ تو بخشد خدا
امام ثانيعشر ، عمر تو باشد بجا
اي كه توئي از خدا ، ذخيره انتقام ببين كه در كربلا ، چه كرد خيل لئام
تبار كين سوختند ، خيام با احترام زنان و اطفال را ، شد به بيابان مقام
اي حجّت منتظر ، صبر تو بخشد خدا
امام ثانيعشر ، عمر تو باشد بجا
دو طفل در زير خار ، ز تشنگي داده جان زينب و كلثوم زار ، به جستجوشان دوان
ز كودكان حسين ، شرم نكرد آسمان به سرزمين بلا ، بمانده بيخانمان
اي حجّت منتظر ، صبرِ تو بخشد خدا
امام ثانيعشر ، عمر تو باشد بجا
* * * *
[ص 581]اي شيعيان امشب ، شام غريبان است جسم شه ايمان ، بر خاكْ غلطان است
دوشينه گر اصغر ، بود از عطش بيتاب امشب دگر خاموش ، از نوك پيكان است
ديشب اگر عبّاس ، دادي حرم را پاس امشب دگر زينب ، بيدار طفلان است
دوش از غم اكبر ، ليلٰي نشد در خواب امشب ز داغ او ، در آه و افغان است
دوشينه گر عطشان ، كام شه دين بود نزد پدر امشب ، در خلدْ مهمان است
جسمي كه در رتبت ، برتر بود از عرش در كربلا مسحوق ، از سُم اسبان است
ديشب حريم شاه ، در خيمه و خرگاه امشب به خاكستر ، جاي يتيمان است
جز حق كس آگه نيست ، از حالت سجّاد كاو از كدامين غم ، افزون پريشان است
بوده است تا امروز ، او با پدر همراه فردا براه شام ، با خيل عُدوان است
« راضي » در اين ماتم ، پشتش شكست از غم از درگه يزدان ، خواهان غفران است
* * * *
امروز شاه تشنهلب ، بي يار و ياور ميشود از جور دشمن بي پسر ، هم بي برادر ميشود
از ظلم و جور مشركين ، بر روي دست شاه دين مجروح از پيكان كين ، حلقوم اصغر ميشود
در لرزه عرش كبريا ، افسرده قلب مصطفي آزرده جان مرتضٰي ، از مرگ اكبر ميشود
قاسم سليل ممتحن ، نوباوه باغ حسن از سُم اسبانش بدن ، پامال يكسر ميشود
امروز در دشت بلا ، از ضرب تيغ اشقيا عبّاس نامآور جدا ، دستش ز پيكر ميشود
با زخم از انجم فزون ، از پشت توسن سرنگون غلطان ميان خاك و خون ، سبط پيمبر ميشود [ص 584]
از داغ ياران خونجگر ، با كام خشك و چشم تر او را در آن دشت خطر ، از خاك بستر ميشود
از جور دور آسمان ، از نوك تير دشمنان كام خديو انس و جان ، از خون خود تر ميشود
از كشتنش گردون خجل ، گيتي ز گردش منفعل در ماتم او خستهدل ، زهراي اطهر ميشود
* * * *
[ص 585] عبّاس مير لشكرم جان برادر
اي يادگار حيدرم جان برادر
در خاك و خون چشم از جهان بربستهاي تو پشت مرا از داغ خود بشكستهاي تو
چون بي تو سوي خيمهگه رو آورم من آيا چه گويم در جواب خواهرم من
عبّاس مير لشكرم جان برادر
اي يادگار حيدرم جان برادر
دست تُرا خصم زبون از تن جدا كرد شرمي نه از پيغمبر و ني از خدا كرد
ما را به داغت اي برادر مبتلا كرد گردون دون بنگر بحق ما چها كرد
عبّاس مير لشكرم جان برادر
اي يادگار حيدرم جان برادر
برخيز طفلان از عطش زار و نزارند بر جرعهاي آب روان در انتظارند
برخيز چون غير از تو غمخواري ندارند بعد از تو در هر ورطهاي رو بر كه آرند
عبّاس مير لشكرم جان برادر