اي يادگار حيدرم جان برادر
* * * *
[ص 586]مسجود ارباب حقايق كوي عبّاس دلهاي پاكان مقرّب سوي عبّاس
شمع ولايت پرتوي از روي عبّاس جان دو عالم زنده نيروي عبّاس
يا رب نگهدار از بلا بازوي عبّاس
در كربلا برزد چو شاه عشق خرگاه وز هاله كفّار شد محصور چون ماه
شد اين فغان زَ اهل حرم بر چرخ ناگاه : جان دو عالم زنده نيروي عبّاس
يا رب نگهدار از بلا بازوي عبّاس
تا بازوان حيدري آزاد باشد باغ ولايت خرّم و آباد باشد
گلهاي آن از آب تيغش شاد باشد جان دو عالم زنده نيروي عبّاس
يا رب نگهدار از بلا بازوي عبّاس
سرهاي اطفال شهنشاه شهيدان بر بالِشِ راحت همه ايمن ز عدوان
در سايه لطفش همه مسرور و شادان جان دو عالم زنده نيروي عبّاس
يا رب نگهدار از بلا بازوي عبّاس
هرگه عطش بر كودكان گرديد غالب آب روان از عمّ خود گشتند طالب [ص 588]
او از وفا ره دادشان سوي مطالب جان دو عالم زنده نيروي عبّاس
يا رب نگهدار از بلا بازوي عبّاس
نايد دمي كاين دست و بازو خسته باشد دشمن ز قيد بيم و وحشت رسته باشد
راه امان بر آل طٰهٰ بسته باشد جان دو عالم زنده نيروي عبّاس
يا رب نگهدار از بلا بازوي عبّاس
دست همايونش اگر از كار افتد ناموس حق را زندگي دشوار افتد
در چنگ ظلم فرقه اشرار افتد جان دو عالم زنده نيروي عبّاس
يا رب نگهدار از بلا بازوي عبّاس
زينب كه با اجلالْ هنگام سواري عبّاس از مهرش نشاند در عماري
بر اشتر عريان سوار آيد به زاري جان دو عالم زنده نيروي عبّاس
يا رب نگهدار از بلا بازوي عبّاس
دشمن اگر سوي خيام آرد تكاپو كس نيست بر حفظ حريم از خصم بدخو
گردد فراري هر يكي زآتش بيك سو جان دو عالم زنده نيروي عبّاس
يا رب نگهدار از بلا بازوي عبّاس
[ص 589]كس را نباشد آگهي از حال بيمار چون در كف قوم دغا آيد گرفتار
مانَد بزنجير گران با پيكر زار جان دو عالم زنده نيروي عبّاس
يا رب نگهدار از بلا بازوي عبّاس
« رضوي » كه شد رويش سيه از فرط عصيان ... ... ...
دست وي و دامان آن سلطان ايمان جان دو عالم زنده نيروي عبّاس
يا رب نگهدار از بلا بازوي عبّاس
* * * *
از جور دشمن كار شد چون بر شه دين تنگ وز خون پاك ياورانش شد زمين گلرنگ
اكبر بشد نزد پدر تا گيرد اذن جنگ شه اين سخن فرمود و بگرفتش چو جان در بر
اي شبه پيغمبر ، اي نوجوان اكبر
داغ توام افروخت ، بر جان و دل آذر
اي نور چشم نازنين اي ميوه جانم چشم از تو پوشيدن نباشد كاري آسانم
بعد از تو من هم در جهان ديري نميمانم ليكن چه سازد با فراقت ناتوان مادر
اي شبه پيغمبر ، اي نوجوان اكبر
داغ توام افروخت ، بر جان و دل آذر
درع نبي پوشاند بر قد دلآرايش او را بياد مصطفي آورد سيمايش
سوي حرم شد تا ببيند باز ليلايش ليلا بگفتش اين سخن وز غم بزد بر سر
اي شبه پيغمبر ، اي نوجوان اكبر
داغ توام افروخت ، بر جان و دل آذر
[ص 591]روي تو بوْد اي نوجوان گلزار امّيدم اي كاش ميمردم من و داغت نميديدم
آيد چه كار از بعد مرگت عمر جاويدم بالله نخواهم زندگاني بعد از اين ديگر
اي شبه پيغمبر ، اي نوجوان اكبر
داغ توام افروخت ، بر جان و دل آذر
گفتا بدار اي مام لختي دستم از دامان در راه شاه تشنهلب من را چه باشد جان
چند از عطش آيد بگوشم زاري طفلان گفت اي پسر بر حال زار مادرت بنگر
اي شبه پيغمبر ، اي نوجوان اكبر
داغ توام افروخت ، بر جان و دل آذر
شور حسيني كرده بُد مجذوب اكبر را سنگين بدوش خويشتن ميديد او سر را
كي سدّ راه خود نمودي مهر مادر را ميرفت و ميگفت از قفايش مام نيكاختر
اي شبه پيغمبر ، اي نوجوان اكبر
داغ توام افروخت ، بر جان و دل آذر
شد جانب ميدان روان با تيغ آتشبار آتش بزد چون جدّ خود در خرمن اشرار
برگشت سوي شاه دين لبتشنه ديگربار ميگفت و آب افشاند بر او از دو چشم تر
اي شبه پيغمبر ، اي نوجوان اكبر
داغ توام افروخت ، بر جان و دل آذر
دانم توئي اي نورچشم از تشنگي بيتاب از قحط آب اي نوجوان شرم از تو دارد باب
برگرد تا جدت پيمبر سازدت سيراب در انتظارت ايستاده ساقي كوثر
اي شبه پيغمبر ، اي نوجوان اكبر
داغ توام افروخت ، بر جان و دل آذر
بار دگر شد سوي ميدان چابك و چالاك كوشيد تا شد فرق او از تيغ دشمن چاك
شه را به ياري خواند چون افتاد روي خاك آمد ببالينش بگفتا زاده حيدر
اي شبه پيغمبر ، اي نوجوان اكبر
داغ توام افروخت ، بر جان و دل آذر
[ص 592]آسوده گشتي اي پسر از محنت دوران از داغ ياران ديدن و بيتابي طفلان
ليكن بجا مانْدت پدر بي يار و سرگردان من نيز آيم از قفا با شيرخوار اصغر
اي شبه پيغمبر ، اي نوجوان اكبر
داغ توام افروخت ، بر جان و دل آذر
* * * *
اكبرم اي اكبرم ، شبه جدّ اطهرم بي تو اي رعنا جوان ، چون شوَم سوي حرم
اكبرم اي اكبرم
نوجوانم اي پسر ، خيز و بر حالم نگر قامتم از غم خميد ، عمر من آمد بسر
اكبرم اي اكبرم
مادرت در انتظار ، از فراقت بيقرار خيز و يك بار دگر ، سوي مادر كن گذر
اكبرم اي اكبرم
تشنه باشد كام تو ، بر زمين اندام تو سلب شد آرام تو ، اي رُخَت رشك قمر
اكبرم اي اكبرم
از عمود آهنين ، خَست فرقت اينچنين نقش گشتي بر زمين ، اي بقربانت پدر
اكبرم اي اكبرم
بوْد اميدم بعد من ، تو بماني در زمن باز آري در وطن ، جمع نسوان سربسر
اكبرم اي اكبرم
[ص 594]اي جوان تشنهكام ، در جنان كردي مقام جدّ من را گو سلام ، از من اي والاگهر
اكبرم اي اكبرم
اي عزيز باوفا ، ديدي از دشمن جفا آيمت من از قفا ، نيستم كاري دگر
اكبرم اي اكبرم
تا كنم تقديم دوست ، اصغرم باري نكوست چشم اميدم بدوست ، او كند با من سفر
اكبرم اي اكبرم
گرچه از جور لئام ، روز اميد است شام جويد از خصم انتقام ، حجّت ثانيعشر
اكبرم اي اكبرم
* * * *
[ص 595] برخيز اي برادر ، رو سوي خيمهها كن
دِه آب كودكان را ، وز قيد غم رها كن
عبّاس نامدارم ، غير از تو كس ندارم من بي تو با چنين حال ، چون رو بخيمه آرم
برخيز اي برادر ، رو سوي خيمهها كن
ده آب كودكان را ، وز قيد غم رها كن
از تشنگي سكينه ، در سوز و التهاب است با كودكان عطشان ، در انتظار آب است
برخيز اي برادر ، رو سوي خيمهها كن
ده آب كودكان را ، وز قيد غم رها كن
دستت ز تن جدا شد ، جسم تو غرق خون است داند خدا كه بي تو ، حال حسين چون است
برخيز اي برادر ، رو سوي خيمهها كن
ده آب كودكان را ، وز قيد غم رها كن
[ص 596]ملحق شدي به حيدر ، وز رنج و غم برَستي ليكن ز بار اندوه ، پشت مرا شكستي
برخيز اي برادر ، رو سوي خيمهها كن
ده آب كودكان را ، وز قيد غم رها كن
دستت چه شد كه گيري ، تير از گلوي اصغر يا مرهمي گذاري ، بر زخم فرق اكبر
برخيز اي برادر ، رو سوي خيمهها كن
ده آب كودكان را ، وز قيد غم رها كن
بربستي از جهان رخت ، در اوّل جواني ديگر حسين نخواهد ، بعد از تو زندگاني
برخيز اي برادر ، رو سوي خيمهها كن
ده آب كودكان را ، وز قيد غم رها كن
* * * *
[ص 597] تشنهلب كرب بلا يا حسين
كشته شمشير جفا يا حسين
اكبرت آن شبه پيمبر چه شد دست علمدار دلاور چه شد
كودك ششماههات اصغر چه شد عاقبت زينب مضطر چه شد
تشنهلب كرب بلا يا حسين
كشته شمشير جفا يا حسين
گرچه نبوديم بدشت بلا تا كه شويمت همه از جان فدا
بعد تو عالم شده ماتمسرا آتش غم سوخته جانهاي ما
تشنهلب كرب بلا يا حسين
كشته شمشير جفا يا حسين
جام تو لبريز ، حق از غم نمود پايه تسليم تو محكم نمود
رو به تو اندوه ، دمادم نمود داغ برادر كمرت خم نمود
تشنهلب كرب بلا يا حسين
كشته شمشير جفا يا حسين
[ص 598]اي لب تو چشمه آب حيات تشنه شدي كشته كنار فرات
شد ز فداكاري تو عقلْ مات اي همه جانهاي محبّان فدات
تشنهلب كرب بلا يا حسين
كشته شمشير جفا يا حسين
جسم تو از تيغ عدو چاك چاك پيكر مجروح تو بر روي خاك
بر سر ني رفته تُرا رأس پاك كيست كزين غصه نگردد هلاك
تشنهلب كرب بلا يا حسين
كشته شمشير جفا يا حسين
كي رود از خاطر ما ياد تو خاطره محنت سجّاد تو
وآن سفر شام غمآباد تو چشم اميد است به اِمداد تو
تشنهلب كرب بلا يا حسين
كشته شمشير جفا يا حسين
* * * *
چراغ محفل طٰهٰ كجائي نهال گلشن زهرا كجائي
سرور سينه ليلا كجائي
جوانمرگ اكبرم بابا كجائي
دريغا در جواني رفتي از دست نه تنها پشت من داغ تو بشكست
كه در جنّت دل زهرا ز غم خَست
جوانمرگ اكبرم بابا كجائي
تواَم بودي فروغ كامراني ز گيتي درگذشتي ناگهاني [ص 600]
نخواهم بي تو ديگر زندگاني
جوانمرگ اكبرم بابا كجائي
بهر محنت مرا بودي تو غمخوار چه شد ترك پدر گفتي بيكبار
تو رَستي ليك من ماندم گرفتار
جوانمرگ اكبرم بابا كجائي
منم اينك پدر جان بر سر تو بخون آغشته بينم پيكر تو
چه خواهد بود حال مادر تو
جوانمرگ اكبرم بابا كجائي
* * * * [ص 601]
[ص 602][ص 604] بسم الله تعالي
مرحوم آقاي حاج ابوالقاسم خان ابراهيمي كرماني اعلي الله مقامه
٨ شوال ١٣٨٩
جهان جان شد و جان جهان رفت فروغ ايزد از اين خاكدان رفت
همايون طاير قدسي بناگاه سبكبال از قفس تا آشيان رفت
مكان بر لامكان آري بود تنگ خود از اين تنگنا دامنكشان رفت
امام هشتمين را بنده خاص بجان تا سر نهد بر آستان رفت
بعرض تسليت در ليله قدر بديدار امير مؤمنان رفت
چو او نوري از آن شمس شموس است بسوي مشرق خود ناگهان رفت
جهان تاريك شد از ظلمتِ حزن چو اين شمع هدايت از ميان رفت
شه دين را چو بُد مهمان و زائر بنزد ميزبانش ميهمان رفت
مهين فرزند زينالعابدين بود ابوالقاسم چراغ دودمان رفت
بجا نگذاشت از غمْ خانداني كه گوئيم آن بزرگ خاندان رفت
بهين غمخوار ايتام و ارامل فراغ خاطر درماندگان رفت
جهاني را بسر خاك غم افشاند ولي خود سوي رضوان شادمان رفت
به راه نشر امر آل طٰهٰ بتن چندانكه جان بودش بجان رفت
خدايش داده فرزندي برومند كه مانند پدر اين ره توان رفت [ص 606]
مداوم سايه عبدالرضا باد خدا پاينده دارد اين ، گر آن رفت
بهر دوري فروغي هست تابان نخواهد نور حق از ديدگان رفت
تُرا ، مولاي ما ، يزدان دهد صبر در اين ماتم شكيب از بندگان رفت
خدا آگه بود از حال « راضي » كه در اين اندُهش تاب و توان رفت
غم مرگ برادر ● برد از ياد كه زين سان سرور آزادگان رفت
كجا از قطره ديگر مانْد نامي چو كس بيند كه بحر بيكران رفت
رواق شاه دينش گشت مثوٰي كز آنجا بود و هم در آن مكان رفت
نشان ارتحالش جُستم از طبع كه در تاريخ بايد با نشان رفت
برآورد او سر از « اندوه » و گفتا : « ببين آئين تقوي از جهان رفت »
«١٣٨٩=١ - ١٣٩٠»
* * * *
مرحوم مبرور سركار آقاي حاج عبدالرضا خان ابراهيمي اعلي الله مقامه
ربيع الاول ١٤٠٠
محتجب آمد ز گيتي آفتاب برج دين روز روشن شام شد در ديده اهل يقين
كاش ميشد جان من مسمومِ ثعبان اجل تا نبينم خفته اين گنج حقيقت در زمين
من چه باشم كاش ميگرديد گيتي واژگون تا نباشد بعد فقدان وجودي اينچنين
نص قرآن است كآيد نقص بر اطراف ارض چون كند رحلت ز گيتي عالمي از متّقين [ص 608]
تا چه خواهد بود اگر ناگه ز جور دشمنان كشته گردد شيعه خاصِ اميرالمؤمنين
عالمي ربّاني آن فردي كه مثلش بُد عديم كس بعلم و حكمت و تقوٰي نبود او را قرين
عمر خود در نشر فضل آل طٰهٰ كرد صرف چون نبودش از دوام زندگي قصدي جز اين
رسمش از اخلاص چونان اسم او عبدالرضا بنده مخصوص درگاه امام هشتمين
در شب آدينه هشتم بود از ماه صفر يكهزار و چارصد بگذشته از هجرت همين
گشته فارغ از نماز فرض و بر كسب ثواب ساعتي در مجلس ذكر مصيبت شد مكين
بعد از آن كز مسجد خود كرد آهنگ سراي با برادر بود و فرزند و تني از خادمين
دهر خونآشام با دست پليدي حيلهگر چون حسينش زد بجاي سنگ تيري بر جبين
شد شهيد جور دشمن همچو مولايش حسين گريه چون سجّاد بر او كرد زينالعابدين
قاتل او را دهد كيفر خداي منتقم باش تا آرد برون دست سخط از آستين
نور حق هرگز نگرديد و نگردد منطفي كيد اهريمن ضعيف و قوّت يزدان متين
پيكرش در كربلا شد دفن و از هاتف شنيد هٰذه جناتُ عدنٍ فَادخلوها خالدين [ص 609]
اينك از اين وقعه جانسوز روزي چل گذشت بهر ياران حسيني شد مجدّد اربعين
گرچه در درياي ماتم جملگي گشتيم غرق شكر يزدان را كز او برجا بوَد دُرّي ثمين
گوهر رخشندهاي از بحر علم و معرفت وارث آباء و اجداد عظام راستين
آنكه شد همنام مولاي جهان زين عباد تاجش از تقوٰي بسر ، در دستش از عرفان نگين
بار اِلٰها ديده ما را بدو روشن بدار عمر جاويدش ده و صبر و مَدار او را حزين
هم بتوفيقش فزا در نشر امر اهل بيت هست او را بندگيْشان آرزوي برترين
خاندان پاكش از اعمام و ديگر اقربا دوستان و بندگانش دار در حصني حصين
كشته راه وفا اسحٰق كيوان را ببخش با موالي حشر او فرماي در روز پسين
خواست « راضي » تسليت معروض دارد با ادب پيشگاه سرور خود را بقلبي بس غمين
ديد چون برگشتِ مولي را بخاك كربلا جُست تاريخ وفات از خاطر اندوهگين
بهر سالش در ميان آورد سر از « حزن » و گفت : « بين زمين كربلا با طينتش كآمد عجين »
«١٤٠٠=٨+١٣٩٢»
* * * *
[ص 610]مرحوم آقاي حاج عبدالرضا خان ابراهيمي اعلي الله مقامه
سال ١٤٠٠ هجري قمري
اي دل بيا دمي بسوي كربلا رويم تنها ميا بخدمت عبدالرضا رويم
گر عاشر محرّمْ حاضر نبودهايم اكنون براي ديدن اين ماجرا رويم
تشييع اين شهيد ره حق بجان كنيم با قامت خميده و رخت عزا رويم
مولاي ما ، كه سايه خود برگرفتهاي برگو پس از تو جمع غلامان كجا رويم
يا رب تو بازمانده او را مصون بدار مگذار ناسپاس ز ماتمسرا رويم
جانهاي ماست بدرقه راه اين شهيد ما پيكريم و در پي جان يكصدا رويم
يا رب علوّ رتبه او را فزا بخلد چون چاره نيست جمله براه دعا رويم
اي كربلا شهيد خدا را پذيره باش ما نيز جمله راه شهيد خدا رويم
« راضي » خموش گرد و ز جان باش شرمسار تا كي بسوي زندگي بيبها رويم
* * * *
مرحوم آقاي حاج عبدالرضا خان ابراهيمي اعلي الله مقامه
( بمناسبت سالروز شهادت آن بزرگوار )
پنجشنبه ٢٠ آذرماه ١٣٥٩ مطابق با سوم صفر ١٤٠١ در مشهد مقدّس
يك سال از شهادت مولاي ما گذشت يعني ز روز رحلت عبدالرضا گذشت
بر خاندان و جمله ياران و بندگان دانا خدا بود چه در اين ماجرا گذشت
بعد از هزار و سيصد و كسري ز جور دهر ديديم بر حسين چه در كربلا گذشت
آن عالمي كه صيت علوم و مكارمش از شرق و غرب دور زد و بر سما گذشت
تجديد كرد عهد نياكان بنشر علم هر چند عمر او به غم و ابتلا گذشت
او ميوه فؤاد ابوالقاسم سعيد همچون پدر ز خويش براه خدا گذشت
زين عباد جدّ گراميش كز خلوص از هرچه داشت در ره حق برملا گذشت [ص 613]
عمّش محمد بن كريم آنكه از جلال بنيان حكمتش ز سپهر عُلٰي گذشت
يكتايِ دهر حاج محمدكريم خان كش وصف علم و حكمت از ادراك ما گذشت
او شمع بزم كاظم قاسم كه در ضياء از مهر و مه به فرّ و سنا و بها گذشت
پروردگان احمد احسائي جليل كز عرشْ نام ناميش از اعتلا گذشت
مولاي ما كه گشت ز جور فلك شهيد از خاندان حكمت اين اصفيا گذشت
در نشر علم و فضل احاديث اهل بيت ساعات عمر او بصباح و مسا گذشت
از خود بسي كتاب فضايل بجا گذاشت گاهي كز اين سراي بحكم قضا گذشت
از تربت حسين چو بودش سرشتِ پاك بر مبدأ سعادتْ در منتهٰي گذشت
او شيعه بود و شيعه شعاعي است از امام همچون منير خويش ز دار فنا گذشت
هفتِ صفر بسال هزار و چهارصد كز هجرت رسول خدا مصطفٰي گذشت
در مسجدش نماز ، شب جمعه شد ادا لختي بذكر خامس آل عبا گذشت
وارد بخانه ناشده كز جور روزگار خاكم بسر بحالت جوع و ظما گذشت
تنها نشد شهيد چو مولاي خود حسين با فرق سر شكافته چون مرتضٰي گذشت
يا رب بحق حضرت سجّاد و محنتش كز اين جهان بداغ پدر مبتلا گذشت
محروس دار زاده او زين عابدين كاين ابتلاي سخت بر او جانگزا گذشت
اسحٰق نوجوان بجوان حسين بخش كز جان خويشتن به ره اوليا گذشت
هر دوره مرجعي است بجا بهر حفظ دين اسلام را چو حكم خدا بر بقا گذشت
يا رب بلطفْ مرجع ما را مصون بدار بر او هموم دهر بسلم و رضا گذشت
نور خدا نگردد از خصم منطفي ظلمت كجا به تيرگيش از ضيا گذشت
علمي كه نازل آمده همراه بوالبشر باقي بوَد ، كه گفت كه از اين سرا گذشت ؟
آن علم نزد قائم آلمحمد است منكر كجا تواند از اين مدّعٰي گذشت
« راضي » خموش شو كه مجال مقال نيست زين محنت عظيم كه بر ازكيا گذشت
ايزد علوّ رتبه فزايد شهيد را كز خانمان براه شه كربلا گذشت
ده عرض تسليت بخداوندگار خويش سالي بر او به محنت بيانتها گذشت [ص 614]
عمرش فزوده باد ز دادار ذوالجلال رو شكر كن تُرا بزبان اين دعا گذشت
* * * *
[ص 615] ظاهراً بمناسبت حمل جنازه مرحوم آقاي ثالث اعلي الله مقامه به كربلا سروده شده
جمع اين پروانگان بنگر كه هر يك سوخته در بر شمع حسيني تا روان افروخته
كاظم بن قاسم آن سَرْخيلِ سربازان دوست كز عنايت عالمي را رسم عشق آموخته
پور ابراهيم و همنام رسول حق كريم آنكه جانان را بدست آورده جان بفروخته
راد فرزندش محمّد آنكه خيّاط ازل خلعت خُلّت بر اندام رسايش دوخته
گوهر پاك دگر زين ورطه زينالعابدين كز جهان گنج ولاي مرتضٰي اندوخته
همچو « رضوي » ايمن از انديشه فرداست آنك مهرشان ورزيده و با خصمشان كين توخته
* * * *
[ص 616][ص 618] بسم الله تعالٰي
از موكب فرودين دگر بار آراسته شد جهان چو گلزار
زد تكيه بهار ، باز بر تخت بربست خزان ز بوستان رخت
زآن پس كه چمن ز رونق افتاد خاكش همه گشت طعمه باد
وز جور دي و جفاي بهمن باقي نه ز گل نشان نه گلشن
گل پردهنشين ز بيم ميزيست آنسان كه بر او سحاب بگْريست
دي نيز چنانكه داشت منظور بنمود طراوت از چمن دور
زآنجا كه هرآنكه كرد طغيان فرجام شود دچار خسران
ناگاه بهار از كمينگاه بيرون شد و برفراشت خرگاه
تا رايت نصر فرودين زد دي افسر خويش بر زمين زد
بنمود چنان فرار از پيش كز شير و ز گرگ ، روبه و ميش
او نيز چنان كه بود شايان آورد طريق عدل پايان
برچيد بساط مسكنت را افراخت لواي سلطنت را
شد مهد امان از او گلستان در زمزمه شد هزاردستان
جاني كه خزان ز بوستان برد بازش به بدن بهار بسپرد
تا دهر دهد نشان ز نوروز چونان سنهاي نبود فيروز
زيرا كه بعهد او زماني بشكفت گلي ز بوستاني
هان زين گل و بوستان چه گويم لكنت خورَدم زبان ، چه گويم [ص 620]
پرورده گُلي به آب رحمت كز اوست گشوده باب رحمت
خرّم چمني كه حيّ داور آراست بهفت غنچه ديگر
نورُسته گلي كه هشتمين است زينتده بوستان دين است
يعني خلف رسول مختار گنجينه فيض و لطف دادار
مقصود خدا ز آفرينش مصباح هُدٰي چراغ بينش
سلطان مهيمني كز آغاز چون ذات حقش نبود انباز
نوباوه خاتم النبيين طٰهٰصفتي ز آل ياسين
در بحر بلا سفينه نوح در پيكر دين احمدي روح
شاهي كه سميّ مرتضٰي شد آئينه حقنما رضا شد
در نزد رضاي او قضا نيست طغراي قضا بجز رضا نيست
ذرّاتْ رهين منّت او مرزوق عطا و نعمت او
..
( ناتمام )
* * * *
بر جمله كاينات مالك او باقي و كلّ شيء هالك
بر درگه حشمتش سليمان خود را شمرَد ز خيل موران
از بهر وفاي عهد داور جان كرده فدائي برادر
چون بر در دوست رَست از جان نوشيد اياغ وصل جانان
دربار حسين را وزير است بر جيش و عساكرش امير است
اندر همه جا معين و يارش بل موجب عزّ و افتخارش
اي مظهر قهر و لطف دادار اركان شريعت از تو سُتْوار
تو معني سوره تبارك تاج شرفت ز حق به تارك
بنما نظري بذاكرانت كز جان شده جمله چاكرانت [ص 622]
در حزن و مصيبتت حزينند با وجد بعيش تو قرينند
حُبّ تو بجان تمامْ طالب قهرت بنفوسِ جمله غالب
گرديده قرينشان سعادت جشنت بگرفته در ولادت
فتّاح رئيس چاكرانت در جشن سعادتاقترانت
بيحد بنموده جانفشاني تا باشد از او همين نشاني
خواهد كه ز لطف ، روز محشر شافع شويَش بنزد داور
باشد « رضوي » غلام ايشان خواهد ز شما دوام ايشان
* * * *
وه از اين روز همايون جليل كه شكوهش به بزرگيش دليل
اندر اين روز حق از لطف عميم منّتي بر همه بنهاده عظيم
خاصه آنان كه در اين درگاهند پردهداران حريم شاهند
چاكران يكسره با وجد قرين مُحرم كعبه شاهنشه دين
سبط پيغمبر مرسل كه ز جاه آدمش سجده برَد بر درگاه
مينجوشيد گرش قُلزم جود كي شدي طينت آدم موجود
آمر جيش قضا و قدر است امر و نهيش غرض از خير و شر است
كنز مقصود رضا خسرو طوس كه فلك داده بدرگاهش بوس
تا بروبند به مژگانِ بصر چو ملَك گرد و غبار از اين در
كه از اين رفتن گَرد از درگاه پاك گردند ز خاشاك گناه
... ... ... ... ... ...
مور در حدّ خود از روي سُرور داشت خدمت بسليمان منظور
هم منم مور و سليمان خواهم من تهي كالبدم جان خواهم
خدمت دفتري و دربارم نبوَد هيچ يكش (ظ) دشوارم [ص 624]
دارم امّيد ز لطف تو چنين حق بمركز بشود جايگزين
« رضوي » هست همي چشم براه كه كند چاكري اين درگاه
* * * *
و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين
* * * *
[ص 625][ص 626] مطلع /صفحه /نوع شعر /تاريخ قمري و محل ( تاريخ شمسي با رمز «ش» ذكر شده )
* عيد مولود حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله :
مژده كه شد رايت نصر آشكار /٢٤٤ /تركيببند /١٣٥٥ مشهد
مژده كه يكباره دست قدرت دادار /٣٣٧ /مسمّط /١٣٥٥ مشهد
يزدان بخلق خواست كند حسن ابتدا /٤٥ /قصيده /١٣٦٥ كرمان
آهنگ خلق خلق چو پروردگار كرد /٩٤ /قصيده /١٣٦٧ كرمان
ماه ربيع از بر گردون شد آشكار /١٢٤ /قصيده /١٣٦٨ كرمان
خرم آفاق جهان است امروز /٢٦٠ /تركيببند /١٣٦٩ كرمان
خسرو آبان بقهر چو ملك بستان گرفت /٣١٤ /مسمّط /١٣٧٤ كرمان
فصل خزان است و رفته رونق بستان /٣٥٩ /مسمّط /١٣٧٦ كرمان
فكند پرده ز رخساره پردهدار امروز /١٤٨ /قصيده /١٣٨٠ كرمان
تابش خورشيد در مرداد آتشزا نگر /١٣٧ /قصيده /١٣٨٢ كرمان
ماه تير است و بوَد گرماخيز /٢٧٦ /تركيببند /١٣٨٥ كرمان
خور چو به برج سرطان جا گرفت /٢١٧ /تركيببند /١٣٨٦ كرمان
احسن القول حمد ذي الاۤلاء /١٩٤ /قصيده /١٣٩٨ كرمان
گل جان بشكفد از بوي حجاز /٢٥٧ /تركيببند /١٣٩٩ كرمان
تا خسرو خريف بر اورنگ جا گرفت /٧٨ /قصيده /١٤٠٤ كرمان
باز از جفاي گيتي و از جور روزگار /١٠٧ /قصيده /١٤٠٦
رحمت پروردگار عالم امكان گرفت /٣١٧ /مسمّط /١٤٠٧ كرمان
چو بهمن خيمه سيمين بزد بر دامن صحرا /٢٣ /قصيده /-
[ص 627] * عيد ولادت حضرت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام :
از هلال رجب آثار جلالت پيداست /٦٩ /قصيده /حدود ١٣٤٩ مشهد
در قلزم عرفان شده يك شورش ديگر /٣٣٥ /مسمّط /حدود ١٣٥٠ مشهد
باز بميدان فضل و دانش و عرفان /٣٥٧ /مسمّط /حدود ١٣٥٠ مشهد
باز از سپهر عالم ظلماني /١٨٨ /قصيده /١٣٥٤ مشهد
از حجاب نيلگون ماه رجب شد آشكار /١٠٤ /قصيده /١٣٥٩
دوشم ميان عقل و دل افتاد ماجرا /٣٢ /قصيده /١٣٦٠ مشهد
بنگر صفاي دامن صحرا را /٥٦ /قصيده /١٣٦٥
عيان شد طلعت خورشيد چون در طالع جوزا /٤٠ /قصيده /١٣٦٦ مشهد
جشن ولادت شه مالكرقاب بين /١٧٩ /قصيده /١٣٦٧ كرمان
خيمه حشمت فراشت خسرو ارديبهشت /٣١٣ /مسمّط /١٣٦٨ كرمان
نواخت كوس صفا خسرو بهار امروز /١٥٥ /قصيده /١٣٧٠ كرمان
خيز و بطرف جهان به چشم بينا نگر /٣٤٧ /مسمّط /١٣٧١
گردد بهار چون رود اسفند آشكار /١٢٣ /قصيده /١٣٧٣ كرمان
ز فروردين جانآرا جهان پير شد برنا /٣٧ /قصيده /١٣٧٣ كرمان
اي دل خو كرده به بوي بهار /٢٤١ /تركيببند /١٣٧٤ كرمان
آمد مه اسفند و جهان يكسره آراست /٣٠٠ /مسمّط /١٣٧٥ كرمان
فرمانرواي دي چو علم زد به كوهسار /١٢١ /قصيده /١٣٨٠
باز از رحمت حق ماه رجب چهرهنماست /٧٠ /قصيده /١٣٨٢ كرمان
از ريزش فيض عام امروز /٢٦٨ /تركيببند /١٣٨٣ كرمان
باز بنياد طرب محكم شد /٢٣٣ /تركيببند /١٣٨٤ كرمان
ماه دلافروز رجب آمده /٢٩٠ /تركيببند /١٣٨٦ مشهد
اي همه جانها فدايت يا اميرالمؤمنين /١٨١ /قصيده /١٣٩٥ مشهد
نشان وحدت حق ظاهر از نشان علي است /٩١ /قصيده /١٣٩٦ كرمان
بگرفت رجب چو پرده از سيما /٢٠ /قصيده /١٤٠٣ كرمان
[ص 628] فكند پرده ز رخ آفريدگار امروز /١٤٦ /قصيده /-
* عيد ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها :
بنگر بساط عيش مهنّا را /٥١ /قصيده /١٣٥٤
* عيد ولادت حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام :
هان اي دل گمگشته به بيداي ملاهي /٣٦٩ /مسمّط /١٣٥٩ مشهد
* عيد ولادت حضرت سيدالشهدا عليه السلام :
تا گشته عيان هلال شعبان /٢٨٦ /تركيببند /١٣٤٩ مشهد
ماه شعبان شد و آفاق جهان را آراست /٧٤ /قصيده /١٣٦٧ كرمان
مژده كه نخل سرور بارور آمد /٣٢٧ /مسمّط /١٣٦٨ كرمان
موكب ارديبهشت تا كه بشد آشكار /٣٤١ /مسمّط /١٣٦٩ كرمان
باز در وجد و طرب ارض و سماست /٢٠٦ /تركيببند /١٣٧١ كرمان
نمود يوسف نوروز چهر زيبا را /٥٨ /قصيده /١٣٧٢ كرمان
باز جهان از بهار سبز و مصفّا نگر /٣٤٥ /مسمّط /١٣٧٤ كرمان
باز جهان با طرب انباز شد /٢٣٦ /تركيببند /١٣٨٠ كرمان
شهر شعبان است و ماه طاعت پروردگار /١١٨ /قصيده /١٣٩٥
بارد ز فلك نشاط امروز /٢٦٥ /تركيببند /١٣٩٦ لنگر
شوري است باز اين دل شيدا را /٦٠ /قصيده /-
طبعم ببحر عشق حسيني شناور است /٧٥ /قصيده /-
علو نام خدائي گرفت نام حسين /١٨١ /قصيده /-
باز پديد آمده شوري دگر /٢٥١ /تركيببند /-
* عيد ولادت حضرت امام رضا عليه السلام :
دو عيد فرخ نگر گشت ز نو آشكار /٣٣٦ /مسمّط /حدود ١٣٤٩ مشهد
از موكب فرودين دگر بار /٤١٠ /مثنوي /حدود ١٣٤٩ مشهد
[ص 629] وه چه فيروز است فروردين چه خوش فصل بهار /١٢٨ /قصيده /حدود ١٣٥٠ مشهد
كاوهسان با رايت فتح و ظفر آمد بهار /٣٣٦ /مسمّط /حدود ١٣٥٠ مشهد
مژده كه نخل اميد بارور آمد /٣٢٤ /مسمّط /١٣٥٢
فراشت خيمه بيداد در جهان آذر /١٣٢ /قصيده /١٣٥٩ مشهد
خورشيد تا به باره جوزا مكان گرفت /٨٩ /قصيده /١٣٧٦ كرمان
يافت ز ارديبهشت جهان صفائي دگر /٣٤٢ /مسمّط /١٣٧٩ كرمان
آورد نسيم ، بوي نوروز /٢٧٣ /تركيببند /١٣٨٤ كرمان
دوشم كشيد رخت ، خرد سوي انزوا /٣٠ /قصيده /١٣٩٧ كرمان
سپاس بيحد مخصوص حي بيهمتاست /٧٢ /قصيده /١٣٩٩
دوشم كشاند شوق ، به سرچشمه بقا /٢٨ /قصيده /١٤٠٢ كرمان
يزدان فزود خرمي روزگار ما /٦٥ /قصيده /١٤٠٤ مشهد
خيز و بطرف جهان اي دل واهي نگر /٣٤٩ /مسمّط /-
* عيد ولادت حضرت امام محمدتقي عليه السلام :
از پرتو شمع محفل طٰهٰ /١٤ /قصيده /١٣٥٠ مشهد
* عيد ولادت حضرت صاحب الامر عجل الله فرجه :
مژده كز لطف كردگار امروز /١٥٤ /قصيده /حدود ١٣٤٩ مشهد
حمد و سپاس ايزد منان را /٦٢ /قصيده /حدود ١٣٥٠ مشهد
رسيد رائحه باد مهرگان به مشام /١٦٠ /قصيده /حدود ١٣٥٨ مشهد
اين شور و شعف چيست كه در كون و مكان است /٣٠٥ /مسمّط /١٣٦٥ كرمان
جشن ميلاد خداوند زمان است امروز /١٤٣ /قصيده /١٣٦٧ كرمان
از نشاط جشن ميلاد شه مالكرقاب /٦٧ /قصيده /١٣٦٨ كرمان
باز جهان رونق ديگر گرفت /٢١٩ /تركيببند /١٣٦٩ كرمان
مژده ايدل كه جهان رشك جنان خواهد شد /٩٥ /قصيده /١٣٧٠
الحمد لله ربي سابغ النعم /٢٠٠ /قصيده /١٣٧١
[ص 630] موكب فرخنده ارديبهشت /٢١٣ /تركيببند /١٣٧٢ كرمان
تا به سپهر برين هلال شعبان دميد /٣٣٢ /مسمّط /١٣٧٣ كرمان
تافت دگر باره جمال بهار /٢٤٨ /تركيببند /١٣٧٤ كرمان
خيز و جهان پرنشاط ز ماه اسفند بين /٣٦١ /مسمّط /١٣٧٦ كرمان
بهمن چو بر سرير مكانت مكان گرفت /٨٧ /قصيده /١٣٨٠ كرمان
خسرو دي افسر شاهي گرفت /٢٢٤ /تركيببند /١٣٨٢ كرمان
خسرو دي چو برافراشت علم /٢٨١ /تركيببند /١٣٨٣ كرمان
اين انبساط چيست كه ارض و سما گرفت /٧٦ /قصيده /١٣٩٢ كرمان
جهان صفا بخود از مقدم بهار گرفت /٨٢ /قصيده /١٤٠٤ كرمان
صفا ز مقدم ارديبهشت يافت جهان /١٧١ /قصيده /١٤٠٥ كرمان
آمد بهار و نقش زمين كرد پرنگار /١٠٠ /قصيده /١٤٠٦ كرمان
صفا گرفت جهان از طلوع مهر بهار /١١٩ /قصيده /١٤٠٧ كرمان
ز چهره پرده برافكند كردگار امروز /١٤٤ /قصيده /-
مهر جمال مهدوي در آسمان عسكري /١٨٦ /قصيده /-
لطف حق باز مددكارم شد /٢٣٠ /تركيببند /-
مژده كه روي خدا ز پرده درآمد /٣٢٢ /مسمّط /-
* تهنيت عيد سعيد غدير «غديريهها» :
باز جهان رونق ديگر گرفت /٢٢٢ /تركيببند /حدود ١٣٥١ مشهد
موكب مسعود بهار آمده /٢٩٣ /تركيببند /١٣٥١ مشهد
باز بطرف جهان نسيم رحمت وزيد /٣٢٨ /مسمّط /١٣٥٦
جهان را بماه دي شگفت اين سرور چيست /٣٠٨ /مسمّط /حدود ١٣٦٠ ؟
تكيه زد ضحاك دي تا بر سرير اقتدار /١٠٩ /قصيده /١٣٦١
زمام ملك چمن تا بكف گرفت آذر /١٢٩ /قصيده /١٣٦٤
گرفت گلشن دين رونق بهار امروز /١٥٠ /قصيده /١٣٦٦ كرمان
[ص 631] صفا گرفت جهان از صفاي چهر غدير /١٤٢ /قصيده /١٣٦٧ كرمان
شد چهر حق آشكار امروز /٢٦٣ /تركيببند /١٣٦٨ كرمان
مژده كه از ماه مهر صولت گرما شكست /٣٠٢ /مسمّط /١٣٦٩ كرمان
از تابش مهرِ ماه مرداد /٢٢٧ /تركيببند /١٣٧٥ كرج
خورشيد تا ز باره جوزا گذر گرفت /٨٥ /قصيده /١٣٧٦ كرمان
خسرو بيداد تير تكيه بر اورنگ زد /٣١٩ /مسمّط /١٣٧٨ كرمان
ارديبهشت نقش زمين كرد پرنگار /١٠٢ /قصيده /١٣٨٢ كرمان
فروغ وجد و طرب تافت ماه شهريور /١٣٥ /قصيده /١٤٠٦
تا بر سرير سلطنت شاهنشه دي شد مكين /١٧٧ /قصيده /-
* تهنيت عيد سعيد فطر :
بر اوج چرخ نمودار شد مه شوال /١٥٦ /قصيده /١٣٥٩ مشهد
عيد فطر آمد كز او آرايش دلهاستي /١٨٤ /قصيده /١٣٦٥ كرمان
عيد فطر آراست ديگر باره آفاق زمين /١٨٠ /قصيده /١٣٦٧ كرمان
نهفت چهره چو ماه مبارك رمضان /١٧٣ /قصيده /١٣٦٨ كرمان
صباح خرم فطر است و گاه وجد و سرور /١٤١ /قصيده /١٣٦٩ كرمان
خوشا طليعه شوال بعد ماه صيام /١٥٨ /قصيده /١٣٧٠ مشهد
شد عيد فطر جايگزين صيام ما /٦٦ /قصيده /١٣٧١ كرمان
از مقدم عيد فطر روحافزا /١٧ /قصيده /١٣٧٣ كرمان
بر اوج چرخ تا مه شوال زد لوا /١٩ /قصيده /١٣٧٦ كرمان
بنگر به هلال ماه شوال /٢٧٨ /تركيببند /١٣٩٩
* تهنيت عيد سعيد اضحي :
عيد قربان شد بيا تا نفس را قربان كنيم /١٦٦ /قصيده /١٣٦٥ كرمان
يكره بطرف گيتي ايدل بچشم جان بين /٣٦٤ /مسمّط /١٣٦٦ كرمان
عيد اضحي شد و عيدي است عظيم /٢٨٤ /تركيببند /١٣٦٨ كرمان
[ص 632] باز خرم همه آفاق ز عيد اضحٰي است /٧١ /قصيده /١٣٦٩ كرمان
شاد باش اي دل كه عيد فرخ اضحاستي /١٨٣ /قصيده /١٣٧٢ مشهد
اضحي فزود خرمي روزگار ما /٦٣ /قصيده /١٣٧٣
عيد قربان است و شكر ايزد يكتا كنيم /١٦٢ /قصيده /١٣٧٨ كرمان
* تهنيت عيد سعيد مبعث :
شور دگر باز مرا در سر است /٢١١ /تركيببند /١٣٥٤
اي دل گشاي ديده عرفان را /٦١ /قصيده /١٣٦٧
بجهان بتافت فروغ حق همه از جمال محمدي /٣٦٦ /مسمّط /١٣٦٨
جشن فرخنده ماه رجب است /٢٠٩ /تركيببند /١٣٦٩ كرمان
حمد و سپاس ايزد يكتا را /٤٩ /قصيده /١٣٧٠
باز از لطف خداوند ودود /٢٣٨ /تركيببند /١٣٧١ كرمان
جاء الربيع و ذاك جدّ مقبل /١٩٧ /قصيده /١٣٧٢ كرمان
پرده چون ماه رجب از مهر عارض برگرفت /٨٤ /قصيده /احتمالا حدود ١٣٧٣
مژده كه آورد رخ بهار دلافروز /٣٥٢ /مسمّط /١٣٧٤
اسفند زد چو خيمه والا را /٥٤ /قصيده /١٣٧٥
دي تا فراشت رايت تمكين و اقتدار /١١٦ /قصيده /١٣٨١ كرمان
در برج قوس گشت چو خورشيد را مكان /١٦٩ /قصيده /١٣٨٣ كرمان
خورشيد را به برج اسد گشت چون مدار /١١٥ /قصيده /١٣٩٥ مشهد
خيز و جهانسوزي مرداد بين /٢٨٨ /تركيببند /١٣٩٦ كرمان
بگرفت جهان صفاي ديگر /٢٥٤ /تركيببند /١٣٩٨ مشهد
از فرودين چمن چو به فرّ و بها رسيد /٩٨ /قصيده /١٤٠٤ كرمان
آمد بهار و يافت صفاي دگر جهان /١٦٨ /قصيده /١٤٠٦ كرمان
* تهنيت نوروز و بهار و منقبت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام :
تا نقاب از چهره نوروز جهانآرا گرفت /٨٠ /قصيده /١٣٢٥ ش كرمان
[ص 633] طالع مسعود نوروز بلنداختر نگر /١٣٨ /قصيده /١٣٢٦ ش
مسعود و خرم آمدي اي موكب بهار /١٢٦ /قصيده /١٣٢٧ ش كرمان
جهان صفاي نوين يافت از جمال بهار /١١٤ /قصيده /١٣٢٨ ش كرمان
نوروز خيمه زد چو بدامان كوهسار /١٢٧ /قصيده /١٣٢٩ ش كرمان
شد بجهان جلوهگر باز جمال ربيع /٣٥٥ /مسمّط /١٣٣٢ ش كرمان
ز فروردين جانآرا جهان پير شد برنا /٣٧ /قصيده /١٣٣٣ ش
مژده كه آورد رخ بهار دلافروز /٣٥٢ /مسمّط /١٣٣٤ ش كرمان
گرفت ملك جهان خسرو بهار امروز /١٥٢ /قصيده /١٣٣٥ ش شيراز
فرمانرواي ملك چمن تا بهار شد /٩٦ /قصيده /١٣٤٦ ش
بارانْ سحاب رحمت پروردگار بين /١٧٦ /قصيده /١٣٦٠ ش كرمان
تا گشت عيان جمال نوروز /٢٧٠ /تركيببند /-
* خير مقدم :
قد آب من حج بيت الله و الحرم /٢٠٢ /قصيده /١٣٧٢ كرمان
بشراكم جاء مولانا من السفر /١٩٥ /قصيده /١٤٠٧ كرمان
* مدايح متفرقه :
وه از اين روز همايون جليل ( غبارروبي حرم ) /٤١٢ /مثنوي /حدود ١٣٠٩ ش مشهد
ماه رجب آمد شده آفاق دگرگون ( ايام ماه رجب ) /١٧٤ /قصيده /١٠ - ١٣٠٩ ش مشهد
غبار درگه برهان كردگار امروز ( غبارروبي حرم ) /١٤٥ /قصيده /١٣١٢ ش مشهد
حمد حق را مهيمن بيچون ( مدح معصومين ) /٢ /تركيببند /١٣١٤ ش مشهد
در نجف گر بچشم جان بيني ( مدح حضرت امير ) /١٩٠ /قصيده /١٣٦١ نجف
برون ز حكم علي نيست گرچه ملك وجود ( ايضاً ) /٩٣ /قصيده /١٣٢٤ ش كرمان
قصد زيارت حرم كبريا كنيم ( سفر حج و مدينه ) /١٦٤ /قصيده /١٣٩٠ مدينه
قصدنا حج مهبط الالهام ( سفر حج و مدينه ) /١٩٨ /قصيده /١٣٩٠ مدينه
بر جمله كاينات مالك ( مدح حضرت عباس ) /٤١١ /مثنوي /-
* * * *
[ص 634] ( جديد شهريور ١٣٩٥ )