بود ز جدّش رسول ، دانش او مكتسب رضا شهنشاه دين ، عليّ عالي نسب
سلطنت داوري ، بس است او را حسب بقيه اصفيا ، بدو بود منتسب
هم اوست غوث زمان ، هم اوست غيث زمين
آنكه ز روز ازل ، خاص شهنشاهي است بنده فرمان او ، ز ماه تا ماهي است
هَماره روح القدس ، ورا بهمراهي است ذخيره كردگار ، براي كينخواهي است
بركند از سطح ملك ، ريشه اعداء دين
سميّ ختم رسل ، خسرو والامقام كه ملك و دين را خداي ، داده بدستش زمام
آنكه وصايت بدو ، يافته حُسن ختام مهدي قائم (ع) كه روي ، نهفته اندر غمام
كند ز پشت سحاب ، تربيت مؤمنين
بغيبتش شيعيان ، رُوات اخبار او بلكه بعلم و عمل ، حُكات انوار او
هركه از ايشان نجُست ، گفته و رفتار او خِزْي دو گيتي بود ، عاقبت كار او
وآنكه پذيرفت گشت ، زنده ز ماء معين
[ص 508]يا رب فرماي اذن ، پاي نهد در ركاب شويد با آب تيغ ، زمين ز رجس كلاب
ز صارم او فرست ، بهره اعدا عذاب جمع محبّان بدار ، برحمتش كامياب
دين مبين ده رواج ، بشيعه راستين
« راضي » خواهد بدو ، روي عنايت كني در دل او جلوهگر ، نور ولايت كني
بجانب شيعيان ، تواش هدايت كني ز عذب اخلاصشان ، ورا سقايت كني
ز بندگيشان دهي ، در دو جهانش نگين
* * * *
باز جهان از بهار ، سبز و مصفّٰي نگر در نفَس فرودين ، دم مسيحا نگر
دميده روحي نوين ، در تن دنيا نگر كتاب بر هم گذار ، صفحه صحرا نگر
حكمت يزدان بخوان ، از اين كتاب مبين
دفتر توحيد حق ، دامن هامون بوَد به هر ورق آشكار ، قدرت بيچون بود
دشت ز فيض سحاب ، قُلزم مشحون بود قطره باران در آن ، لؤلؤ مكنون بود
زيور گوش خرد ، از اوست دُرّي ثمين
يوسف بستانْ نقاب ، ز چهر زيبا گرفت هزاردستان ز وجد ، شور زليخا گرفت
ز بوي او پير باغ ، عشرت بُرنا گرفت نرگسْ يعقوبوار ، ديده بينا گرفت
تا نگرد روز و شب ، بچهر آن نازنين
موسي نوروز را ، با يَدِ بيضا ببين سِبْطي گُل را از او ، آب گوارا ببين
قِبطي دي را ز خون ، پر شده صهبا ببين بهمن فرعونكيش ، غرقه دريا ببين
گرفته ملك جهان ، رحمت جانآفرين
خيز در اين نوبهار ، جانب بستان شويم بشكر پروردگار ، همدم دستان شويم
ز چهر زيباي گل ، خرّم و خندان شويم بشادماني قرين ، هزار چندان شويم
كه ماه شعبان فزود ، رونق روي زمين
[ص 510]مه به نخستين شب است ، عيان به گردون هلال چهارده شب تمام ، هلال يابد كمال
هلال شعبان نگر ، كه از كمال و جمال در شب سوّم گذشت ، ز بدر فرخندهفال
كه جلوهگر شد در او ، نور شهنشاه دين
از افق فاطمي ، ماه ولايت بتافت پرده اوهام خلق ، جلوه وحدت شكافت
آنچه كه موسي بجُست ، حيدر كرار يافت به ديدن چهر حق ، جانب زهرا شتافت
ز آسمان بتول ، تافت خدايش جبين
بامر پروردگار ، سوي رسول جليل همره خيل مَلَك ، فرود شد جبرئيل
تا دهدش تهنيت ، بدين همايون سليل رانده خشم خداي ، فطرس زار و ذليل
همره او شد روان ، سوي رسول امين
پيمبرش ره نمود ، تا بمقام حسين مغفرتش را ز حق ، خواست بنام حسين
گذشت يزدان از او ، باحترام حسين شفاعت عاصيان ، گشت مرام حسين
ز آنِ ميلاد پاك ، تا كه بروز پسين
در همه ملك وجود ، ظهور طاعت از اوست برسته بندگي ، اصل بضاعت از اوست
امر خدا را نمود ، هركه اطاعت از اوست تافته بر مجرمين ، نور شفاعت از اوست
ز آنكه بود مهر او ، معني خلد برين
نور سماوات و ارض ، بوَد خداي حكيم آمده مشكوة آن ، شخص رسول كريم
تافته مصباح او ، بوَد عليّ عظيم زجاجهاش مجتبٰي است ، مظهر حيّ قديم
بعد حسن شد حسين ، زجاجه دوّمين
زجاجهاي اينچنين ، خود ننمايد همي بغير پروردگار ، كس نستايد همي
جز جلوات خدا ، از او نيايد همي بانگ اَنَا الحق جز او ، كس نسرايد همي
كه نيست حق را بملك ، جلوه ديگر جز اين
اوست كه از خود گذشت ، براه پروردگار تا كه بماند بدهر ، نام خدا پايدار
وز پسرانش بماند ، اساس دين استوار بويژه شبل نهم ، كه مانْد از او يادگار
تا كه ز دشمن كند ، گلشن دين را وجين
[ص 511]آنكه هويدا از اوست ، هيمنه داوري وآنكه بود دعوتش ، دعوت پيغمبري
بصولت و اقتدار ، آينه حيدري نوگل نرجس بود ، ز گلشن عسكري
مهدي قائم (ع) كه اوست ، شهنشه عالمين
بار خدايا فكن ، ز چهر پاكش نقاب تا كه بتابد بملك ، جمال چون آفتاب
قطع مكن جلوهاش ، بما ز پشت سحاب كه فيض او ميدهند ، شيعه عاليجناب
بحق ايشان فزاي ، ز لطفْ ما را يقين
عزّت ايشان بدار ، روزْفزون مستدام به تيغ شه بازگير ، ز خصمشان انتقام
خاطر احبابشان ، خرّم و شادان مدام نصيب « راضي » نماي ، حُسن مآل و ختام
بحق آل رسول ، بشيعه طيبين
* * * *
خيز و بطرف جهان ، بچشم بينا نگر ساحت گلزار را ، دامن سينا نگر
هر شجري را به باغ ، نخله موسي نگر جلوه توحيد حق ، از همه پيدا نگر
بهر طرف بنگري ، هيچ نبيني جز اين
جهان ز فيض بهار ، زندگي از سر گرفت شاهد زيباي باغ ، پرده ز رخ برگرفت
خواب خوش بامداد ، ز چشم عبهر گرفت بلبل شوريدهدل ، نغمه ديگر گرفت
هزاردستان نواخت ، به شكرِ جانآفرين
گفت صبا تهنيت ، مقدم نوروز را كه باز كرد آشكار ، طالع پيروز را
لاله به بستان فروخت ، چهر دلافروز را راه ترنم نمود ، مرغ نوآموز را
بنغمه پرداخت شور ، ز صبحگه تا پسين
بغيب اين نوبهار ، بود بهاري دگر گلي دگر بردميد ، ز شاخساري دگر
كه دل بدو باخته ، دوصد هزاري دگر در اين جهان جلوهگر ، گشت عِذاري دگر
كه نقشي اينسان نكرد ، خداي از ماء و طين
[ص 513]رو بسوي كعبه آر ، ساحت مينو نگر ز خيل كرّوبيان ، شور و هياهو نگر
بنت اسد را ز ركن ، نهفته آن سو نگر رُفته ز راهش غبار ، حور به گيسو نگر
بين ز شرافت حرم ، مطاف عرش برين
مريم عمران كه بود ، بعهد خود پارسا راه به معبد نداشت ، مگر براي دعا
بين بدرون حرم ، فاطمه بنمود جا نه هر زني پارساست ، مادر شير خدا
كه اين شرف خاص اوست ، از همه عالمين
چهره خورشيد غيب ، تافت به برج شهود پرتو توحيد حق ، صفاي گيتي فزود
كعبه از آن روي گشت ، وجهه خاص سجود كه وجه پروردگار ، در او تجلّي نمود
ديده باطن گشاي ، ظاهر يزدان ببين
قصد حق از خلقِ خلق ، جلوه روي علي است راه بسوي خدا ، راه بسوي علي است
وجه خداي جميل ، چهر نكوي علي است ملك پر از ذكر حق ، ز گفتگوي علي است
هو العليُّ العظيم ، هو الامام المبين
نيست كسي را خبر ، ز وحدت داوري فراتر از اسم و رسم ، حشمت پيغمبري
اول خلق خداست ، مرتبه حيدري بر همه ممكنات ، ز ايزدش سروري
كشور هستي ورا ، يكسره زير نگين
مهر دلافروز او ، معني رضوان بود قهر جهانسوز او ، صورت نيران بود
اوست كه هست آشكار ، اوست كه پنهان بود آنكه نيايد بوهم ، معرفتش ، آن بود
آينه طا و ها ، جلوهگه يا و سين
آنچه كمال شرف ، بدان پذيرد حصول ز ذوالمنن خاص اوست ، هم از فروع و اصول
آيت حيّ قديم ، نفس عظيم رسول هم از خداوندگار ، همسر پاكش بتول
همش امامان پاك ، ز نسل خود جانشين
خاتم اين اوصيا ، شمع شبآراي او در ره تحكيم دين ، دست تواناي او
بقدرت بيكران ، آمده همتاي او مهدي قائم (ع) كه اوست ، آخر ابناي او
خلاصه طيبين ، نتيجه طاهرين
[ص 514]زنگ مراياي خلق ، چهره او را حجاب ز غيبت از اين سبب ، كشيده بر رخ نقاب
شعاع او آشكار ، ليك ز پشت سحاب بتابد ار ناگهان ، چهره اين آفتاب
جان گياه ضعيف ، بسوزد اندر زمين
به غيبتش شيعيان ، از او روايت كنند به تربيت روز و شب ، جمله عنايت كنند
جانب انوار او ، خلق هدايت كنند بلكه ز اوصاف او ، جمله حكايت كنند
تا بشناسند خلق ، طريق حق اليقين
چون همه دلها بدو ، واله و شيدا شود شور تمناي او ، در همه پيدا شود
چهر همايون او ، پاك هويدا شود بر همگان آشكار ، سرّ سويدا شود
دست خداوندگار ، برون شود زآستين
بار خدايا بدار ، سايه او مستدام شيعه او را فزاي ، جلالت و احتشام
شام هواخواهْ روز ، روز بدانديشْ شام بدرگهت « راضي » است ، داعي حُسن ختام
ولايت اولياش ، ذخيرهٔ واپسين
* * * *
خيز و بطرْف جهان ، اي دل واهي نگر ديده چو ... ... گشاي ، فيض اِلٰهي نگر
رحمت پروردگار ، نامتناهي نگر تارك بهمن ... ، افسر شاهي نگر
فرّهي فرودين ، ز چهرهاش آشكار
گرچه به بهمن قرين ، نام زمستان كنند ز موكب او همه ، خو به شبستان كنند
گر او نباشد هزار ، هواي بستان كنند گو كه ميسّر كجاست ، رو بگلستان كنند
سپيدي بهمن است ، سبزي روي بهار
خزان در آغاز اگر ، برد طراوت ز باغ ز خاطر آدمي ، سلب نمايد فراغ
نيست در اين چند روز ، باك ز جولان زاغ كآرد پايان كار ، طراوت اندر دماغ
چنانكه فرموده است ، حجت پروردگار
[ص 516]خرابي باغ را ، عمارت از بهمن است بچهر ارديبهشت ، نضارت از بهمن است
متاع افسردگي ، بغارت از بهمن است بشادي و خرّمي ، بشارت از بهمن است
سزد كه آيد بدو ، دلْ همه اميدوار
بويژه امري شگفت ، گشت در اين مه پديد كه گوش نشنيده است ، چنو نه خود چشم ديد
طليعه بهمني ، رسيد عيد سعيد گلي ز شاخ جلال ، خرّم و خندان دميد
كه در گلستان قدس ، هزار دارد هزار
گلي كه پرورده است ، بآب عين از يقين بدست خود باغبان ، نمود او را گزين
ز عارضش آشكار ، چهر بهارآفرين بشاخسار وصال ، شكوفه هشتمين
خرّمي بوستان ، مانده بدو پايدار
معني وحدت نگر ، حجاب صورت شكافت ز نجمه برج دين ، پرتو تعظيم تافت
گمشدهْره را بدو ، سالك توحيد يافت گردن آمال را ، رشته اميد بافت
كه از تحيّر بديد ، سلامت اندر كنار
برفعت دين حق ، ظلمت اگر بود چير سبعه سياره را ، نهفته چهر منير
راهزن جن و انس ، گشته به اغوا دلير فتاده در دام ريب ، طاير ايمان اسير
دميد صبح يقين ، رميد از آن شام تار
تباه شد اهرمن ، دور سليماني است تيرگي شب گذشت ، صباح نوراني است
شيطان بربست رخت ، جلوه يزداني است جسم مجازي مجوي ، عالم روحاني است
ديده حقبين گشاي ، بچهره كردگار
رشك مقامات طور ، ساحت بطحا نگر دست يد الله را ، آيت بيضا نگر
مطلع انوار حق ، جبهه موسي نگر زاده عمران هنوز ، خفته به سينا نگر
كه بيخبر از حجاز ، همي برد انتظار
گلشن توحيد را ، گشت نبوت دليل رسالت خاص را ، ولايت آمد دخيل
نمود حالي جمال ، وجود شرط اصيل سبط رسول مجيد ، وصيّ او را سليل
كآمدشان شخص او ، نكوترين يادگار
[ص 517]منبع عقل سليم ، مطلع نور احد مظهر صنع قديم ، ناشر فيض ابد
هست بلطف عميم ، عامّه را معتمد بدرك فوز عظيم ، صفحه مهرش سند (ظ)
بدين طريق آورند ، بهشت در اختيار
لسان شيرين او ، منطق گوياي حق ديده حقبين او ، ديده بيناي حق
دستش در آستين ، دست تواناي حق بچهره بيقرين ، جمال زيباي حق
بدو توان جست راه ، سوي خداوندگار
كشور ايجاد را ، پايه بنيان از او عالم اضداد را ، قوام و نقصان از او
گسستن و ارتباط ، بين تن و جان از او نزد ثواب و عقاب ، جنت و نيران از او
هرآنكه خصمش هلاك ، وآنكه محبّ رستگار
گَه ز عطوفت كند ، سوي غزالي نگاه ز چنگ صياد كين ، ببخشد او را پناه
گاه كه خواهد شدن ، ز دشمنان بازخواه شير كند نقش شير ، بقهر خصم تباه
تا بنمايد عيان ، شمهاي از اقتدار
چنانكه هست از كرم ، مظهر حيّ غفور قهر خداوند نيز ، از او بود در ظهور
دشمنيش اصل غم ، مهرش عين سرور مسرّتي كز خداست ، بر همه عالم ضرور
هركه نجُست اين سرور ، باد بدان غم دچار
بروج توحيد را ، آمده شمس شموس درگه او را ز قدر ، عرش برين خاكبوس
قرار از لامكان ، بتخت جاهش جلوس علي موسي الرضا ، شهنشه ملك طوس
دُرّ صدفهاي هفت ، دُرج گهرهاي چار
خسرو ملك وجود ، خلاصه ممكنات خداي را از صفت ، مظهر عظماي ذات
اراده او نهاد ، در آفرينش ثبات گر همه آني ز ملك ، سلب كند التفات
عالم هستي بود ، سوي عدم رهسپار
مهر فروزندهاي است ، ز آسمان علي كز او بود برقرار ، نام و نشان علي
مفخر آل رسول ، ز دودمان علي علي لسان الله است ، اوست لسان علي
بقلع و قمع عدو ، تندتر از ذوالفقار
[ص 518]جوهر توحيدْ اوست ، وآنچه بجز او عَرَض ز آفرينش تمام ، وجود پاكش غرض
قاطبه خلق را ، ولايتش مفترض مينپذيرد دلي ، كه تيره شد از مرض
كس ز سويداي ليل ، باز نجويد نهار
خيمه اسلام را ، ركن ركين است او بحفظ خلق از بلا ، حصن حصين است او
مخزن اسرار حق ، حافظ دين است او گويم و دانم درست ، دين مبين است او
تخلّف از او وبال ، پيرويش افتخار
اي ز رخت آشكار ، جلالت داوري ز چهر پاكت پديد ، سطوت پيغمبري
وز تو نمايان بخلق ، منزلت حيدري بندگيت سلطنت ، بردگيت سروري
دوستيت اعتلا ، دشمنيت انكسار
با تو اگر بوْد جان ، فقر به است از غني مهر تو گر جُست دل ، سُقم به است از شفا
مقيم كوي تُرا ، رنج به است از صفا مينسزد داشتن ، بيم ز روز جزا
هرآنكه را نقد جان ، شد بتو كاملعيار
درگهت از حادثات ، جهانيان را پناه مركز و مهد امان ، مجمع امن و رفاه
بخاك راهت مدام ، سوده ملائك جباه كه مقدم زائر است ، زينت آن جايگاه
زهي شرف آنكه راست ، سوي تو قرب جوار
كعبه آمال خلق ، آمده سامان تو تافته بر ممكنات ، پرتو احسان تو
منزه از نعت و وصف ، حشمت عنوان تو چو ذات پروردگار ، بوَد ثناخوان تو
به كه نگردد زبان ، جز به ره اعتذار
..
( ناتمام )
* * * *
٣٠ اسفند ١٣٣٣ برابر با ٢٦ رجب ١٣٧٤ در كرمان
مژده كه آورد رخْ بهار دلافروز رشك جنان شد جهان ز مقدم نوروز
گل بچمن تافت چهره طرباندوز نغمه دستان نواخت مرغ نوآموز [ص 520]
غنچه تبسمكنان ز طالع پيروز
بر زبر شاخسار گشت نمودار
جان جهان زنده كرد رحمت باري داد گلستان صفا نسيم بهاري
غاليه افشاند در جبال و صحاري كرد پراكنده بوي مشك تتاري
نغمه جانبخش بامداد هزاري
روح نوين بردميد در تن هشيار
دوره جولان زاغ را سپري بين خندهكنان طرف كوه كبك دري بين
خيز و بباغ آي و گل به عشوهگري بين شسته رخ او ز شبنم سحري بين
بلبل شوريده را به بيخبري بين
شور فكنده به طاق گنبد دوّار
غرق مسرّت نگر زمين و زمان را خرّمي و انبساط پير و جوان را
شادي بيانتهاي خُرد و كلان را تازه از اين نوبهار بين تن و جان را
بلكه مطابق نگر نهان و عيان را
تا كه شود بر تو كشف سرّي از اسرار
گرچه به نوروز دل قرين اميد است خرّميافزا بهار ما ز سه عيد است
بعثت پيغمبري كه عيد سعيد است سلطنت حيدري كه روز نويد است
عيد دگر ابتداي سال جديد است
سالِ همايونِ به ز پار و ز پيرار
خواست جمال ازل كه جلوه نمايد پرده ز رخسار بيقرين بگشايد
زنگ ز دلهاي بندگان بزدايد نغمه توحيد در جهان بسرايد
تا دو جهان با يگانگيش ستايد
آينه خود گرفت احمد مختار
بود بكوه حرا پيمبرِ نامي كآمدش از نزد حق رسول گرامي
كاي تو غرض از وجود خلق تمامي وي تو مهين رهنماي عارف و عامي [ص 521]
خوانْ تو به نام حق اي نبي تِهامي
آنكه از او آفرينش است پديدار
خيز و بترسان كه مُنذِري و نذيري مژده رسان چون مبشّري و بشيري
داعي منهاج حق ، سراج منيري بَين خداوند و ممكنات ، سفيري
مظهر دانائي عليم خبيري
خيز و جهان كن ز كردگار خبردار
اي كه توئي در وجود آيت توحيد جلوه روي تو شد بدايت توحيد
هم بتو شد منتهي نهايت توحيد نگذرد از رتبه تو غايت توحيد
خيز و سبك برفرازْ رايت توحيد
كز تو شناسند خلق ، وحدت دادار
ختم رسل زين پيام داد دل از دست امر خدا را باهتمامْ ميان بست
گفت هرآنكس خدا شناخت بجان رست وآنكه مرا يافت با خداي بپيوست
طوطيَم اما سخنوري به خفا هست
كآورَدم اينچنين فصيح به گفتار
ايزد يكتا از اين ظهور خبر داد جلوه اين تابناكْ نور خبر داد
حق به كليمش از او به طور خبر داد اوست كه داود در زبور خبر داد
اوست كه عيسي بصد سرور خبر داد
كاو دهد از حق خبر به گفته و كردار
او خبري بس عظيم داشت ز يزدان برتر از انديشه بلكه برتر از امكان
محكم و متقن قرين شاهد و برهان بعثت او نيز آن خبر را عنوان
بلكه جهان خلق شد بواسطه آن
اين خبر نغز بود حيدر كرّار
اوست كه بنياد دين و عدل بپا كرد اوست كه آثار كفر و جور فنا كرد
نخله توحيد از او بدهر نما كرد اوست كه جان در رضاي دوست فدا كرد [ص 522]
جان خود و آنِ خود فداي خدا كرد
تا كه بمانَد بناي ايمان ستوار
از پسرانش اساس دين شده معمور هريك از ايشان ز حق بامري مأمور
خاتمشان كز جهانيان شده مستور شخصش مستور گشته امرش مشهور
مهدي قائم (ع) بزرگْ حجّت منصور
مظهر قهر خداي واحد قهّار
يا رب فرما ظهور او را نزديك تا كه بخصم آورد جهان را تاريك
شيعه او در ولايتش ده تشريك دشمنشان را بَد از تو باد و محبّ نيك
بخش به « راضي » از اين چكامهٔ تبريك
درك همايونْلقاي شيعه اخيار
* * * *
شد بجهان جلوهگر ، باز جمال ربيع نشان دهد باغ و راغ ، ز خود مثال ربيع
غنچه حكايت كند ، غَنج و دلال ربيع يافت جهان اعتدال ، ز اعتدال ربيع
يكدل و يكرو شدند ، گردش ليل و نهار
پادشه فرودين ، خيمه بهامون زده لشكر اسفند را ، سخت شبيخون زده
زاغ و زغن را ز باغ ، رانده و بيرون زده بر سر گل نارون ، چتر همايون زده
گشوده سوسن زبان ، به شكر پروردگار
نسيم را ارمغان ، نافه تاتاري است وز آن فضاي چمن ، دكه عطاري است
فيض خدائي پديد ، ز ابر آذاري است كه در بسيط زمين ، رحمت او جاري است
شمول اين فيض را ، نيست تني بركنار
[ص 524]گل به تبسّم صباح ، غنچه لب واكند ز شوق دستان بشاخ ، هزار آوا كند
ز شور او ترك خواب ، نرگس شهلا كند چشم فريبنده باز ، بَهْرِ تماشا كند
خيره كند ديدگان ، چو بيند اين گير و دار
جهان نشاط نوين ، ز زندگاني گرفت گردش گردون پير ، روح جواني گرفت
بهار از آنرو جهان ، به شادماني گرفت كه دست او را رجب ، به دلستاني گرفت
ورنه دلآرا نبود ، بهار زينگونه پار
مقدم نوروز را ، بود سروري عجيب در سر بُرنا و پير ، فكنده شوري عجيب
بر در و ديوار ملك ، فتاده نوري عجيب ماه رجب را نگر ، كه گشته طوري عجيب
ز پشت آن آشكار ، روي خداوندگار
كعبه از آن رو بدهر ، قبله اخيار شد كه چهر پروردگار ، در آن نمودار شد
مولد پاك ولي ، مهبط انوار شد دل زمين از شرف ، مخزن اسرار شد
آري دل را سزاست ، تحمّل سرّ يار
ديده عرفان گشاي ، وجود مجمل نگر شارح اجمال او ، ملك مفصّل نگر
برتر از اعداد را ، صادر اوّل نگر مشكل توحيد را ، ز جلوهاش حل نگر
ز هر عدد واحد است ، بهتر از او آشگار
وجود واجب خداست ، خلق وي انوار او نيست جز امرش پديد ، در همه آثار او
مينپذيرد نفاذ ، بي سببي كار او وين سبب اعظم است ، آيت كردار او
ظاهر از او در وجود ، مشيت كردگار
آنكه از او شد پديد ، قدرت يزدان عليست وآنكه خدا را بوَد ، بنده فرمان عليست
آنچه تمنّا نمود ، موسي عمران عليست دنيي و عقبٰي عليست ، صراط و ميزان عليست
يا رب ما را مدام ، بدين بدار استوار
قيامت روزگار ، قامت والاي او چهره پروردگار ، عارض زيباي او
سرّ عروج رسول ، سير و تماشاي او رمز فروع و اصول ، حُبّ و تولاي او
هركه بدين دين نجُست ، يافت سرانجامْ نار
[ص 525]نفس رسول خدا ، مُجري احكام حق ستوده هل اتٰي ، مظهر اِنعام حق
جلوهگه لافتي ، آخته صمصام حق تا بقيامت بجا ، از او بود نام حق
يعني در هر زمان ، يك تن از او يادگار
ويژه در اين روزگار ، بقيه اصفيا خلاصه اوليا ، نتيجه اوصيا
كز اوست گردنده چرخ ، وز اوست گيتي بپا از اوست بارنده ابر ، وز اوست رويان گيا
از اوست تن را روان ، وز او روان را قرار
اگر چه رخسار او ، ز ديده پنهان بود قوام گيتي ورا ، آيت و برهان بود
دليل اثبات او ، نظام امكان بود كه تن بود استوار ، تا كه در او جان بود
جان بفدايش كه يافت ، جان و تن از او نگار
بزرگتر يادگار ، ز دودمان رسول كز او بوَد پايدار ، نام و نشان رسول
رسولْ حق را لسان ، اوست لسان رسول سليل پاك حسن ، ز خاندان رسول
مهدي قائم (ع) كه اوست ، خديو كيهانمدار
بدور غيبت ستود ، شيعه اخيار را امر مفوّض نمود ، روات اخبار را
زمام دلها سپرد ، زمره ابرار را كز ضعفا رد كنند ، فتنه اشرار را
مباد گردد كسي ، بدست ناكس دچار
بار خدايا بدار ، سايه او مستدام بحق دارنده عيد ، اجازهاش ده قيام
كه بركشد تيغ كين ، بقهر خصم از نيام برافكند از جهان ، ريشه قوم لئام
بياور آن روز را ، كه ميبريم انتظار
شيعه او را بدار ، به فرّ و شوكت قرين دشمنشان را به قهر ، محو نما از زمين
بدوستانْشان ببخش ، لذت دنيا و دين ولايت شيعه را ، بهره « راضي » گزين
بس بود او را بدين ، در دو جهان افتخار
* * * *
باز بميدان فضل و دانش و عرفان توسن طبعم همي نمايد جولان [ص 527]
گويد مدح و ثناي حجت يزدان آنكه چو شد جلوهگر ز پرده پنهان
كشف غطا شد ز روي ايزد منان
مژده كه از لطف حق جهان چو جنان شد وز شعف و وجد ، دهرِ پير جوان شد
از صمديت پديد ، سرّ نهان شد دست حق از آستين غيب عيان شد
شد ... ... قادر سبحان
گشت ز نو تازه بوستان شريعت دين خدائي دوباره يافت طريقت
يكسره گرديد اختلاف طبيعت هست كليم خدا كجا بحقيقت
تا كه ببيند كنون تجلي يزدان
نور حق از پشت پرده گشت پديدار گشت عيان اين زمان حقايق اسرار
يعني ميلاد يافت حيدر كرّار آنكه بيك ضرب ذوالفقار شرربار
كرد نمودارْ دين و مذهب و ايمان
او بوَد اندر جهان پناه محمد ظاهر از وي جلال و جاه محمد
چهره چون مِهر اوست ماه محمد گويد او را ثنا اِلٰه محمد
جمله صفات نبي در اوست نمايان
شقّ قمر شد اگر بدست پيمبر شمس شده رد بيك اشاره حيدر
ذات وي آمد صفات حضرت داور بعد نبي بُد اگر پيمبر ديگر
كس بجز از او نبي نبود بدوران
از ازل ايجاد كن فكان شده بهرش نيست نبي بلكه هست بِن عم و صِهرش
شهر علوم احمد است و او درِ شهرش افكنَد عكس ار به چوب ، افعي قهرش
لرزه فتد از عصا بموسي عمران
... ... ... ... ... ...
وز طرق حُبّ او هرآنكه بدر شد گر حسناتش فزون ز برگ شجر شد
نيست جزايش بغير آتش نيران
[ص 528]اي شه دين و اي وليّ حضرت علام دين خدا را قويم كرده بصمصام
گر نشكستي بدست خويشتن اصنام در همه عالم عيان نبود ز حق نام
طاعت يزدان نمودن از تو نمايان
گاهي تلقين به بوالبشر كني اسما گاه به موسي عطا كني يد بيضا
نار كني بر خليل بَرْد و سلاما امر نمائي ز بهر معجز ، عيسي
زنده كند مرده را بحكم تو اينسان
اي ولي حق نظر سوي « رضوي » كن علم نصيبش بحق مصطفوي كن
مرحمت خويش شامل ابوي كن گوشه چشمي بجانب اخوي كن
حُبّ تو و آل تو بريم به پايان
* * * *
فصل خزان است و رفته رونق بستان نيست صفائي دگر بطرْف گلستان
مانده ز آوا هزار با همه دستان باد خزان شد به باغ ، پيك زمستان
رخت ببايد كشيد سوي شبستان
تا كه ز تشرين رسد مدار بآذار
هرچه گل از بهر خرّمي چمن اندوخت بي شفقت جمله را سَموم خزان سوخت
آبانْ رسم ستم ز مهر بياموخت آتش بيداد در جهان همه افروخت
يوسفِ گُل با بهاي اندك بفروخت
باز بمصر چمن نداشت خريدار
غنچه ز جور خريف پردهنشين شد برگ ز شاخ درخت نقش زمين شد
در دل ظلمت نهفته ماء معين شد عهد صفا درگذشت و دوره كين شد
كفه ميزان نگر به خاك قرين شد
زد بجهان نيش جور ، عقرب جرّار
[ص 530]عرصه گيتي پر از نشيب و فراز است شمس حقيقت به پشت ابر مجاز است
خيز كه پروردگار بندهنواز است گرچه جهان از خزان به سوز و گداز است
چهر بهاري عيان ز سوي حجاز است
كآيد از او گلْستان سراسر اقطار
خيز و دگر باره روزگار طرب بين قدرت حق با هزار نقش عجب بين
كعبه بظل نگاهداري رب بين ابرهه از خيل مرغكان بتعب بين
خرّمي و انبساط مير عرب بين
شوكت او را فزوده قدرت دادار
مرد خدا جز خدا ز كس نكند بيم هم بجز از حق بكس نگردد تسليم
گر همه عالم به كين بگيرد تصميم پايه او را فزوده گردد تحكيم
آن نشنيدي تو داستان براهيم
گشت گلستان بر او چگونه ز حق نار
بود مرا گفتگو به پير خرد دوش كآمده نيران فارس هان ز چه خاموش
ساوه به درياچهاش نگرْ شده در جوش طاق عجم از چه رو شكست بدين توش
اين همه آيات حق ز چيست برَد هوش
گفت ز ميلاد پاك احمد مختار
نور مشيت كه خلق راست بدايت دور زمان هم بدو رسد بنهايت
جسته بدو كون و شرع هر دو كفايت خوانده مر او را خدا چراغ هدايت
آري از او تافت نور عقل و درايت
اوست كه تعليم داد در همه ادوار
آدم يك شاخه از اَصالت او بود نوح نموداري از رسالت او بود
عزّ براهيم از جلالت او بود قدرت موسي شعاع حالت او بود
عيسي آئينهٔ نبالت او بود
اوست مؤثر ، پيمبران همه آثار
[ص 531]رفتن او شد بعرش ظاهر معراج عرش برين زد بسر ز مقدم او تاج
پيرهني گر بتن كنند ز ديباج كي شود آگه پرند از تن چون عاج
مُلك كه خود بندهاي است عاجز و محتاج
چون شود آگه ز امر سيد ابرار
اوست كه حق را بوَد بزرگ علامت داده صفات خدا نشان بتمامت
مبدء آيات و منتهاي كرامت دين مبينش بجاست تا به قيامت
زآنكه بود پايهاش متين به امامت
حافظش از او تني است در همه اعصار
اول ايشان علي است جلوه اعظم مقصد حق از وجود عالم و آدم
اوسطشان صادق است رهبر عالم آنكه بدو شد اساس ايمان محكم
مهدي قائم (ع) شد اوصيا را خاتم
آنكه بود چهر او نهفته ز انظار
شيعه پاكش روات و حجت اويند زآنكه بجز گفت او بخلق نگويند
بلكه بجز راه او بدهر نپويند آينگانند بلكه جلوه اويند
راه بسوي امام و خود همه سويند
فطرت مؤمن كند بدين سخن اقرار
بار خدايا بحق حجّت منصور پرده برافكن ز چهر غائب مستور
شيعه او را بدار خرّم و مسرور قلب محب شادمان و چشم عدو كور
« راضي » همراه شيعه فرما محشور
باش ز لغزش ورا هَماره نگهدار
* * * *
خيز و جهان پرنشاط ، ز ماه اسفند بين منظره باغ را ، نغز و خوشايند بين [ص 533]
غنچه پژمرده را ، باز به لبخند بين بلبل افسرده را ، خرّم و خرسند بين
گرمِ ترنّم ز شوق ، تا كه بيايد بهار
شاخه گل كز خزان ، ببود رنجور و سست گشت بلطف نسيم ، بار دگر تندرست
لكه بهمن ز باغ ، ابر بدانگونه شُست كه با كمال فراغ ، سبزه بهر گوشه رُست
زينت بستان فزود ، فرش زمرّدنگار
آب روان با خروش ، باز به جو آمده درخت از انبساط ، به رنگ و رو آمده
هزاردستان به باغ ، به جستجو آمده كه رخت بربسته زاغ ، نوبت او آمده
همي نوازد مدام ، به شكر پروردگار
رشك بهشت برين ، دامن صحرا نگر پير و جوان جوق جوق ، گرم تماشا نگر
كتاب بر هم گذار ، صفحه خضرا نگر آيت توحيد حق ، فاش و هويدا نگر
عيان ز يك آب و خاك ، نقوش و الوان هزار
موكب اسفندماه ، تا كه نمايان شود از او همه كوه و دشت ، خرّم و خندان شود
رسد نويد بهار ، ختم زمستان شود آنچه بجويد جهان ، ز خرّمي آن شود
بكام اهل طرب ، دور زند روزگار
اين مه اسفند را ، بوَد بهاري دگر طراوتي ديگر است ، به روزگاري دگر
گوئي گردد سپهر ، گِرد مداري دگر گلي دگر بردميد ، ز شاخساري دگر
كه در گلستانِ قُدس ، هزار دارد هزار
گلي كه پرورده است ، بآب عين اليقين بدست خود باغبان ، نموده او را گزين
ز عارضش آشكار ، چهر بهارآفرين به شاخسار جلال ، شكوفه آخرين
خرّمي بوستان ، مانده بدو پايدار
عالم ايجاد را ، رحمت يزدان گرفت كشور هستي صفا ، به نيمِ شعبان گرفت
ملكْ كران تا كران ، فروغ ايمان گرفت پرده ز رخسار خويش ، ايزد منّان گرفت
موسي عمران كجاست ، حق نگرد آشكار
[ص 534]علّت ايجاد ملك ، معرفت داوري است مظهر اين معرفت ، قيام پيغمبري است
نتيجه اين قيام ، ولايت حيدري است ختم ولايت كنون ، بر خلف عسكري است
اوست كه بنياد ملك ، بدو بود استوار
جمال پروردگار ، عارض دلجوي او پيمبران جملگي ، جلوهاي از روي او
بصد زبان هر يكي ، راهنما سوي او كعبه آمالشان ، در دو جهان كوي او
كه نيست راهي جز او ، سوي خداوندگار
جوهر توحيدْ اوست ، وآنچه بجز او عرَض ز آفرينش تمام ، وجود پاكش غرض
قاطبه خلق را ، ولايتش مفترض مينپذيرد دلي ، كه تيره شد از مرض
كس ز سويداي ليل ، باز نجويد نهار
دعوت او چون رسول ، صولتْ چون مرتضٰي عصمت او چون بتول ، بحلم چون مجتبٰي
شجاعت او حسين ، نمونه لافتي تالي زين عباد ، ز فرط زهد و تُقٰي
بعلم باقر وراست ، صدق ز صادق شعار
بصبر و تمكين ورا ، ثاني موسي نگر بحجّتش چون رضا ، مُلزِم اعدا نگر
وز او بجود و سخا ، تقي هويدا نگر هم نقي و عسكري ، بخُلق و سيما نگر
مهدي قائم (ع) كه اوست ، خاتم هشت و چهار
نهفته از چشم ما ، چهره چون آفتاب نقص قوابل بود ، ظهور او را حجاب
تابش رخسار او ، برَد چو دلها ز تاب تربيت ملك حق ، كند ز پشت سحاب
چنين نمود اقتضا ، مشيت كردگار
شيعه عاليمقام ، بدو هدايت كنند بامر او شرع را ، حفظ و حمايت كنند
آنچه بديشان دهد ، از او روايت كنند بمنطق و خَلق و خُلق ، از او حكايت كنند
هرآنكه دانا بود ، بس است او را نمار
بار خدايا نماي ، ظهور او را قريب كه برد اين انتظار ، ز شيعيانش شكيب
دشمن او را فرست ، ز حدّ سيفش نصيب پاك بفرما زمين ، ز عدهاي نانجيب
گلشن او را وجين ، به تيغ او كن ز خار
[ص 535]شيعه كه نور امام ، باشدش اندر نهاد جشن ولادت گرفت ، خوان مسرّت نهاد
ظاهر و باطن بدار ، ورا تو مسرور و شاد ميوه شيرين درخت ، هَماره در ازدياد
صفاي اين بوستان ، تا به ابد برقرار
بار خدايا بدار ، شيعه قرين جلال عزّ محبانشان ، رو بنموّ و كمال
بهره اعدائشان ، هَماره ذُلّ و وبال « راضي » در هر دو كون ، به شيعه ده اتصال
با همه شرمندگيْش ، ز بندگانْشان شمار
* * * *
يك ره بطرْف گيتي ، اي دل بچشم جان بين وين سالخورده كيهان ، باز از طرب جوان بين
آيات شادماني ، از هر طرف عيان بين در خانه خداوند ، انبوه زائران بين
وز فرّ عيد اضحٰي ، بنگر بسي هياهو
بگزيده خيل عُشّاق ، در كوي حق اقامت وز شور كرده برپا ، هنگامه قيامت
ازجانگذشتگي را ، با هر يكي علامت خواهنده تفضّل ، جوينده كرامت
گويندگان لبيك ، هر سوي در تكاپو
آورده روي تسليم ، بر درگه خدائي بيگانه گشته از خويش ، در راه آشنائي
تا جان خود رهانند ، از آتش جدائي هر يك به كوي محبوب ، آرنده فدائي
كز زمزم عنايت ، آبي زنند بر رو
از سعي مروه تن ، جان را صفا فزوده وز دل غبار تقصير ، دادارشان زدوده
در مشعر محبت ، معبود را ستوده وز رمي جمره طبع ، گرديده آزموده
شيطان برانده از خويش ، آورده رو ز هر سو
بنياد كعبه زآغاز ، بر دوستي دليل است پاينده اين مناسك ، از سنّت خليل است
عنوان آشنائي ، باري از اين قبيل است ليكن بكعبه عشق ، راهي جز اين سبيل است
كز آن گذر نيارند ، مردان عافيتجو
[ص 537]راهيست آنكه هركس ، پا هِشت ترك سر كرد پل ساخت هستي خويش ، وز روي آن گذر كرد
افروخت آتش عشق ، وآفاق پرشرر كرد با چشم بينيازي ، ايجاد را نظر كرد
چيزي نخواست جز دوست ، چيزي نديد جز او
بر قصد سير اين راه ، هركس بجان ميان بست نابرده ره به پايان ، در اولين قدم خست
آن يك فتاد از پاي ، وين يك برفت از دست سرخيل عشقبازان ، كاو اين طلسم بشكست
سلطان دين حسين است ، شاه سپهرْمُشكو
مالكْرقاب ايجاد ، فرمانرواي هستي تابنده شمس توحيد ، از مشرق الستي
روشن نموده آفاق ، زَ انوار حقپرستي حق جسته زو بلندي ، باطل گرفته پستي
با قوّت اِلٰهي ، دين را فزوده نيرو
دادار ذوالمنن را ، زآنسان نمود طاعت كز جمله اوليا برد ، سبقت به استطاعت
در رَسته سعادت ، جان در كفش بضاعت سرمايهاش شهادت ، سودش از آن شفاعت
آورد كفه خويش ، سنگين در اين ترازو
اسمي كه حق بآدم ، القا نمودْ او بود وآن باب كز عنايت ، بر وي گشودْ او بود
نوري كز آن مَلَك برد ، او را سجود او بود هر جلوهاي ز يزدان ، در دهر بود او بود
رويش خداي را روي ، كويش حبيب را كو
آمد مرا بخاطر ، اين نكته نغز و موزون آويزِ گوش جان كن ، مانند دُرّ مكنون
فرموده بندگان را ، دادار فرد بيچون كس گر تحيتي گفت ، زآن به كنيد و افزون
آري سزاي نيكي ، نيكوئي است نيكو
بنگر به كار اين دوست ، كز بهر دوست جان داد بهر فدائي او ، ياران و دوستان داد
در راه دوستاري ، بر باد خانمان داد باري ز فرط اخلاص ، آن را كه داشت آن داد