زلزله آرد پديد در همه اكوان

خلقت ايجاد راست علّت غائي معني توحيد را ظهور نهائي

گر ننمايد مدام عقده‌گشائي كس نشناسد بدهر دست خدائي

او بوَد آري دو دست ايزد منّان

آنچه بر ايام غيبتش بفزايد امر ورا هيچگونه شبهه نشايد

عاقبت از پردهْ چهر خود بنمايد زنگ ز مرآت دين حق بزدايد

قول رسول است اين سخن را برهان

داده خبر اينچنين رسول مكرّم روزي ماند اگر ز گردش عالم

طول بيفزايدش خداي معظّم تا كه بيايد يگانه حجّت اعظم

مهدي قائم (ع) ز نسل ختم رسولان

همّت خود بر رواج حق بگمارد دهرِ پر از جور ، پر ز معدلت آرد

ابر عنايت بكِشْت شرع ببارد ملك جهان در كف طرب بسپارد

ساحت گيتي كند چو روضه رضوان

[ص 477]

اي بتو ايزد سپرده امر هدايت وي ز خدا صاحب نگين ولايت

مُلك ، تُرا در پناه لطف و عنايت بر سر هستي فكنده ظلّ حمايت

دوخته سوي تو خلق ، ديده احسان

تا شدي از چشم خلق غائب و مستور پيكر دين شد ز جور دشمن ، رنجور

خيز كه آري روان ايمان مسرور چشم عدو گردد از ظهور رُخَت كور

دوره بيداد خصم آيد پايان

سوي غلامان خود نگر كه ز تسليم امر تو از جان نموده يكسره تحكيم

داشته دين را بپا ز نشر تعاليم در ره يزدان نكرده هيچ ز كس بيم

داده بگيتي رواج ، دعوت قرآن

ماضي آنان كه بسته خود ز جهان رخت در ارم آور ز لطف ، تكيه‌ورِ تخت

باقيشان را فزاي كوكبه بخت كآمده بنياد دين به همّتشان سخت

روزفزون كن شها جلالت ايشان

بين « رضوي » را كه رخ بخاك رهت سود راه از آن جُست سوي جنّت موعود

خوانَدت اي شه بحق احمد محمود بخشيَش از مهر خود بهر دو جهان سود

ثابتْ آريْش بر ولاي محبّان

امر نمودي به بندگان تو دعا را تا بتو آرند جمله روي رجا را

اينك خواهد ز رأفت تو ولا را تا بچشاند بكام ، آب بقا را

زنده شود تا ابد ز چشمه حيوان

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت ثامن الائمة روحي و ارواح العالمين له الفدا

١١ ذيقعده ١٣٥٢ برابر با هفتم اسفند ١٣١٢ در مشهد مقدّس

[ص 478]

مژده كه نخل اميد بارور آمد وآنچه كه مرئي نبود در نظر آمد

گاهِ يقين گشت و دور شك بسر آمد ايزد يكتا بجلوه بشر آمد

تا بنمايد مقام شامخ انسان

[ص 479]

نيست عجب گر بشر رسيد بدين هنگ كاو بتواند فراشت قرب حق اورنگ

دل شود آئينه چون زدائي از او زنگ گردد ياقوت چون لطيف شود سنگ

جان ز صفا نيز ره برَد سوي جانان

صبح هدايت شكافت فالق اصباح وز افق دين دميد تافته مصباح

آنكه شد ايجاد ماسوٰي را مفتاح معني مهرش همه حقيقت ارواح

جلوه امرش تمام صورت ابدان

قطب عوالم ولي امر اِلٰهي كش ملكوت است راه موكب شاهي

عزمش بر ممكنات آمر و ناهي كس بوجودش نبُرد راه ، كما هي

زآنكه بود سرّي از سرائر پنهان

گر ز رقوم مسطّراتي ● آگاه درك كني اندكيْش از شرف و جاه

مي‌نگري چون شوي دقيق در اين راه نام شريف وي است همزه اَلله

يعني ثابت از اوست وحدت يزدان

حجت عظماي كردگار مهيمِن واسطه اتّصال واجب و ممكن

فرق نه نزدش ميان ظاهر و باطن ريزشِ جودش فقط نه شامل مؤمن

كافر از او بهره‌مند با همه كفران

هم گهر تابناك هفت صدف را هم صدف پاك چار دُرّ شرف را

كرده ز تسليم تازه وقعه طف را وز ره قدرت چو برفروزد كف را

سجده برَد صدهزار موسي عمران

... ... خديو ملك ولايت سبط رسول خدا سپهر عنايت

قدرت دادار را فراخته رايت حشمت او برتر از حدود و نهايت

كش نتوان فرض كرد اول و پايان

نام گرامش ز كردگار رضا شد زآنكه بخلقش ز قدر خويش رضا شد [ص 480] 

فاء فعالش بنقطه قاف قضا شد تيره از او كفر را محيط و فضا شد

زآنكه عيان ديد نور كامل ايمان

... همواره تكيه‌گاه قوي اوست شمع فروزان بزم مصطفوي اوست

آنكه بدو روح شرع يافت نوي اوست معني يكتائي حق ار شنوي اوست

كز همه فرد است همچو ايزد منّان

حجت هشتم امام غالب منصور اي همه ايجاد نزد امر تو مقهور

كوي تو رشك بهشت و نعمت موفور هركه تو خواني چرا نباشد مسرور

هركه تو راني چرا نجويد حرمان

تا كه قلم نقش ممكنات رقم زد محرم حق گشت چون بنام تو دم زد

مهر تو بگزيده در ره تو قدم زد زين رو بر فوق كاينات علَم زد

نخبه و ممتاز شد ز عالم امكان

چون همه عطف توجه تو بدين است از چه سليلت نهان ز ديده چنين است

در پسِ اين پرده چند جايگزين است روح ديانت كنون كه زار و غمين است

چشم اميدش بدوست از پي احسان

كاش نقاب نهان ز رخ بگشايد چهره تابان ايزدي بنمايد

زنگ ز مرآت دين حق بزدايد جلوه اسلام را دگر بفزايد

در بدن مرده‌اش دوباره دمد جان

گوي كه اي ختم اوصياء پيمبر مهدي قائم (ع) مهين خديو مظفر

خيز برآر از نيام تيغ دوپيكر محو كن اين خار و خس ز توده اغبر

برفكن از روزگار ريشه ايشان

ده « رضوي » را نويد در ره آمال كش تو ضمانت كني به عزّت و اجلال

مهر تو جاويد مانَدَش به همه حال تا بتواند به فرّ و شوكت و اقبال

گوي سعادت ربايد از همه اقران

* * * *

[ص 481]
در تهنيت مولود مسعود حضرت امام حسين عليه السلام

٣ شعبان ١٣٦٨ در كرمان

[ص 482]

مژده كه نخل سرور بارور آمد آيت پروردگار جلوه‌گر آمد

چهره حق از نقاب غيب برآمد خلق جهان را عنايتي دگر آمد

تافت به گردون مه معظم شعبان

وصف مهي اينچنين بيان نتوان كرد كز رخ خود آشكار ، سرّ نهان كرد

يكسره روشن محيط كون و مكان كرد مه كه شنيده است كآفتاب عيان كرد

داد نمايش جمال مهر درخشان

تافت در اين مه بخلق ، نور حسيني ملك صفا يافت از ظهور حسيني

باب عنايت گشود ، سور حسيني چهر اِلٰهي نگر ز طور حسيني

گرچه تُرا نيست چشم موسي عمران

سبط رسول خدا فروغ هدايت زاده زهرا مهِ سپهر ولايت

بود نهايت وجود او ز بدايت گرچه نه او را بدايت است و نهايت

آري محدود نيست جلوه يزدان

گر ز رقوم مسطّراتي آگاه درك كني اندكيش از شرف و جاه

مي‌نگري چون شوي دقيق در اين راه همزه اسم اِلٰه آمده آن شاه

يعني او كرده نفي جنس خدايان

آري بشكست پشت اهرمن از او محو شد از ملكْ ظلمتِ فتن از او

تافت در امكان جمال ذوالمنن از او يافت رسالتْ صفاي جان و تن از او

از او توحيد را قويم شد اركان

شمع‌صفت بهر نشر نور خدا سوخت تا كه از آن چهره مراد برافروخت

خلق جهان را طريق بندگي آموخت جان گرامي در اين معامله بفروخت

بود خريدار چون رضايت جانان

در ره يزدان همين مَبين تو كه جان داد جان جهان بود او و جان جهان داد [ص 483] 

آنچه بدو اسم و رسم گوئي ، آن داد رنگ خودي شُست تا خدايْ نشان داد

ظاهر از او شد جلال قادر سبحان

عقده فطرس گشود روز ولادت يعني بگْشوده گشت باب سعادت

گر روَد از دوستان قصور عبادت عفو خداشان وراست اجر شهادت

كيست كز اينسان كند شفاعت عصيان

كاش كه مي‌سوختيم خيل گنهكار تا كه نگردد شهيد سيّد ابرار

نيست سكون از براي شعله اين نار تا كه نريزد به آبِ تيغ شرربار

قائم موعود ، خون فرقه عدوان

قطب عوالم ولي امر اِلٰهي كآمده مخصوص او اريكه شاهي

اوست بعدل خداي ، آمر و ناهي داده ظهور ورا رسول ، گواهي

بهتر از اين چون توان اقامه برهان

قول پيمبر تُرا ز شك برهاند بلكه بسرمنزل يقين بكشاند

گر همه روزي ز عمر گيتي ماند ايزد آن را بانتها نرساند

تا بنمايد ظهور مهدي در آن

بار خدايا بحق صاحب اين عيد پرده غيبت فكن ز چهره خورشيد

شيعه او را ز لطفْ فرما تأييد يافته اركان دين از ايشان تشييد

دشمنشان را فزاي خواري و خذلان

جانب « راضي » نگر بچشم عنايت لطف تواش از دو عالم است كفايت

سر چو نهاد او بر آستان ولايت عفو تو مي‌جويد و شمول رضايت

دوستي شيعيان و خدمت آنان

* * * *

غديريه

بهمن ١٣١٦ برابر با ذيحجه ١٣٥٦

[ص 484]

باز بطرف جهان ، نسيم رحمت وزيد به پيكر باغ و راغ ، روح طراوت دميد [ص 485] 

فكند از رخ نقاب ، شاهد عيد سعيد بُرد دل عندليب ، جلوه روي اميد

كه بوستان را بديد ، گرفته جاني نوين

ديرگهي در چمن ، نشيمني داشت زاغ چند صباحي سپيد ، بود اگر سطح باغ

لاله برآورد سر ، بر دلشان هِشت داغ بلبل افسرده را ، رسيد روز فراغ

گذشت شامي كه بود ، به فجر كاذب قرين

بسكه ز بيم خزان ، شكوفه در پرده زيست پژمرد آنسان كه گشت ، گوئي نابود و نيست

تطاولي كرد دي ، كه ابر چون بنگريست بحالت زار گل ، ز راه رحمت گريست

طراوتش خواستار ، شد ز بهارآفرين

ايزد يكتا چو ديد ، رقّت قلب سحاب پسند لطفش فتاد ، گفت مر او را جواب

رَو كه تُرا دعوت است ، در بر من مستجاب بجاي آن كاينچنين ، ز ديده افشاندي آب

باشك چشمت كنون ، زنده نمايم زمين

ساحت گيتي گرفت ، از او صفائي دگر بلبل از برگ گل ، يافت نوائي دگر

بشادماني نواخت ، هر دم نائي دگر گفت گلش كاين سرور ، بود ز جائي دگر

ورنه ز روي بهار ، پار نبودي چنين

گفت رخ فرودين ، گرچه بود دلپذير ليك مرا انبساط ، بوَد ز چهر غدير

زآنكه بروزي چنين ، به امر حيّ قدير فرود شد جبرئيل ، نزد بشير نذير

گفت خدايت ستود ، كه اي رسول امين

همچو تو در دين من ، كس ننمود اهتمام كشور توحيد را ، دست تو داد انتظام

تا كه بمانَد بمُلك ، رحمت من بر دوام حالي خواهم بخلق ، نعمت خود را تمام

واسطه رحمت است ، رحمة للعالمين

پيش كه آرم پديد ، مدار ليل و نهار ظهور اين روز را ، داشته‌ام انتظار

حالي بايد نمود ، كنز خفي آشكار خيز و به ابلاغ امر ، ميان ببند استوار

رهبر ايجاد شو ، جانب حصن حصين

[ص 486]

چند به بيم از عدو ، تا كي در گير و دار تيشه قدرت كنون ، بركنَد از ريشه خار

از گل ايمان فزاي ، طراوت روزگار باش كه ماند بدهر ، خرّميش پايدار

آيدش از چهره سبز ، ساحت گلزار دين

خيز و بخوان خلق را ، فاش بسوي علي گو كه بحق راه نيست ، مگر ز كوي علي

چهر خدا هركه خواست ، بيند روي علي گر ننمائي بخلق ، تو گفتگوي علي

رسالتت را در اصل ، پايه نماند متين

ديد رسول خدا ، امر بسي مشكل است اگر چه او را روا ، از آن مراد دل است

گفت خطاب كريم ، بلّغ ما اُنزِل است دانم تدبير خصم ، زين پس بي‌حاصل است

كه دست پروردگار ، برون شد از آستين

بپاس اجراء امر ، گفت خديو حجاز منبري آراستند ، در آن مكان از جهاز

رفته و آينده را ، گرد هم آورد باز ديد چو آن اجتماع ، بمنبر آمد فراز

چو جلوه كردگار ، فراز عرش برين

ختم رسل ايستاد ، با رخ افروخته خلق بحال سكوت ، با نفَسي سوخته

گوش فراداشته ، چشم بدو دوخته تا مگر از كردگار ، باز چه آموخته

وآنچه بود ناتمام ، چيست ز دين مبين

بازوي حيدر گرفت ، بدست ايزدنما شور در ايشان فكند ، بدين حجازي‌نوا

الستُ اولٰي بكم ، منكم قالوا بلٰي گفت عليّش امير ، هركه منش مقتدا

به امر پروردگار ، اوست مرا جانشين

يا رب از لطف باش ، يار علي را تو يار خصم ورا خصم باش ، برآور از او دمار

ناصر او را فزاي ، ز نصرتت اعتبار هركه ورا خاذل است ، سازش مخذول و خوار

كه حُبّ و بغض وي است ، بمهر و كينت قرين

آري در جسم خلق ، روح حيات است او تلاطم دهر را ، فُلك نجات است او

منحصر و بي‌نظير ، خود بصفات است او اعظم اسماء حق ، خير سمات است او

خيره در او عقل را ، مردمك دوربين

[ص 487]

پيروي راي او ، معني دين قويم راه تولاي او ، طريقه مستقيم

ز حُبّ و بغض وي است ، خلقت اميد و بيم بنصّ امّ الكتاب ، اوست علي حكيم

دست به دامان او ، چنگ به حبل المتين

پايه ايوان او ، آمده معراج علم بندگي حكمتش ، داده بسر تاج علم

راهبر كوي او ، سالك منهاج علم علم نه خود بي‌نياز ، او را محتاج علم

علم خداوند را ، تجلّيِ دوّمين

اگر نه ذات علي است ، مظهر حي ودود چيست كه چون بوالبشر ، هِشت قدم در وجود

بردند از امر حق ، بدو ملايك سجود گر پدر او را پسر ، بحسب ظاهر نبود

مَلَك نبردي سجود ، هرگز بر ماء و طين

خلق بني‌آدمند ، خلقت آدم ز خاك شناس از بوتراب ، معني اين نام پاك

نزد حساب عمل ، ولايت او ملاك هركه از او منحرف ، شد بضلالت هلاك

وآنكه بدو متّصل ، يافت مقام يقين

پيكر توحيد را ، حقيقت جان بود بيخبر از جان خويش ، مظهر جانان بود

ممكن واجب‌نما ، قائد امكان بود دستش در ممكنات ، سلسله‌جنبان بود

كشور ايجاد را ، آمده ركن ركين

عارض دلجوي او ، آينه داوري ز شوكت او پديد ، حشمت پيغمبري

بعد خدا و رسول ، بر همه‌اش برتري بحفظ ايمان ز كفر ، بگاه دين‌پروري

تيغ كجش شرعْ راست ، چو باره آهنين

اي ز خداي ودود ، نام تُرا اشتقاق ز خوان آلاء تو ، مُلك كند ارتزاق

خود بعلو مقام ، در همه ايجاد طاق طاق بود با علي ، در عددش انطباق

يعني در ماسواست ، شاخص و فرد و گزين

برتر از امكان تُرا ، مرتبت و پايگاه روي تو حق را مراد ، پشت تو دين را پناه

يار تُرا رو سپيد ، خصم تُرا دل سياه يافت بروز شمار ، زآتش دوزخ رفاه

بآب مهر تو گشت ، هر آنكه خاكش عجين

[ص 488]

اي ز ازل ممكنات ، بنده احسان تو تير قضا را كمان ، باشد فرمان تو

تو همه زآنِ حقي ، حق همگي زآن تو مقطع و مبداي ملك ، ذكر تو عنوان تو

كشور هستي تُرا ، يكسره زير نگين

بر محك امتحان ، نقد ولاي تو بس وصف تو چون گفت حق ، دگر ثناي تو بس

خود « رضوي » را بدهر ، لطف و عطاي تو بس هم ز نعيم بهشت ، ورا لقاي تو بس

مهر تو جويد مدام ، هيچ نخواهد جز اين

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت قائم عجّل الله فرجه

يكشنبه ١٤ شعبان ١٣٧٣ در كرمان

[ص 489]

تا به سپهر برين ، هلال شعبان دميد گرفت گردون بكف ، رحمت حق را كليد

ز فيض يزدان بخلق ، گشود باب اميد كه سرّ مكنون غيب ، گشت در اين مه پديد

جمال ايزد نمود ، تجلّي آخرين

بسيط مُلك وجود ، نور اِلٰهي گرفت چهره باطل به دهر ، رنگ سياهي گرفت

دين خداوندگار ، صولت شاهي گرفت نيروي اهريمني ، راه تباهي گرفت

باز نگردد بجاي ، تا كه بروز پسين

گزيده اين ماه را ، خداي فرد قديم داشته مختص بدو ، ظهور امري عظيم

زهي همايون شبي ، كه ماه آرد به نيم رابع اركان عرش ، گشت در اين شب قويم

ماه كه ديد اين طريق ؟ شب كه شنيد اينچنين ؟

گرچه بنزد خواص ، نكته مجمل خوش است ليك براي عوام ، شرح مفصّل خوش است

در بر اهل دليل ، قول مدلّل خوش است مطلب مبهم اگر ، نيك شود حل خوش است

شرح سزد جمله‌اي ، ز ركن عرش برين

عرش خدا را بود ، ركن همايون چهار بر آن بود مستوي ، سلطنت كردگار

ركن نخستين علي است ، شهنشه تاجدار دوّم و سوّم از آن ، دو سبط والاتبار

امام ثاني‌عشر ، باشدشان چارمين

[ص 490]

فراتر از ممكنات ، سلطنت داوري عرصه اظهار آن ، سطوت پيغمبري

قائمه عرش حق ، منزلت حيدري نيست جز اين چار ركن ، بنيروي ديگري

تا متحمل شود ، جاه رسول امين

چشم بصيرت گشاي ، نيمه شعبان نگر عرش برين را قويم ، رابع اركان نگر

جمال پروردگار ، ظاهر و تابان نگر آنچه كه شد خلقِ خلق ، براي او آن نگر

حكمت يزدان بجوي ، علت غائي ببين

شاهدِ غيبي نمود ، بخلق وجه وجيه نوشت دست خدا ، كتاب لا ريب فيه

سطري از آن هركه خواند ، در دو جهان شد فقيه وآنكه تفكّر نكرد ، بمانده گمره به تيه

نظر نمودن در او ، خاصّه متقين

ز آفرينش غرض ، ظهور انوار او طلوع پيغمبران ، جلوه رخسار او

پيمبران را كتاب ، شارح گفتار او صيقل دلها زدند ، از پي ديدار او

نه هر دلي را سزد ، ديدن جان‌آفرين

بسوي پروردگار ، راهْ‌نماينده اوست مشكل ايجاد را ، دستِ گشاينده اوست

ز صفحه روزگار ، شركْ‌زداينده اوست آنكه حقش خوانده است ، ساعت آينده اوست

ز جاء اَشراطُها ، ظهور او دان يقين

چهر همايون او ، تافته چون آفتاب او بجهان آشكار ، ما همه او را حجاب

بتابش نيمروز ، چشم دل ما بخواب شِكوه‌كنان كز چه رو ، مهر نباشد بتاب

رخ ننمايد بخواب ، لقاي آن بي‌قرين

خديو ملك وجود ، خسرو والامقام كه دست قهرش كشد ، ز دشمنان انتقام

اگر چه شمشير او ، بوَد درون نيام ليك نخواهد شدن ، مدار گيتي تمام

تا برَد آن را بكار ، بقهر اعداء دين

قول رسول خداست ، شاهد اين مدّعٰي كه گر ز عمر جهان ، مانَد روزي بجا

ميدهد البته‌اش ، ادامه امر خدا تا بنمايد ظهور ، ز پرده اختفا

مهدي قائم (ع) كه اوست ، سميّ من در زمين

[ص 491]

وعده حتم خداست ، بري بود از خلاف وين خبر از مصطفاست ، نيست در آن اختلاف

آيد روزي كه او ، تيغ كشد از غلاف سطح زمين را كند ، ز دشمنان جمله صاف

آورَد از ذوالفقار ، گلشن دين را وجين

سوي تعالٖي هنوز ، ملك زمين مي‌رود گمان نهد زير پاي ، رو بيقين مي‌رود

شبهه و تخمين و ظن ، ز امر دين مي‌رود در تن دين مبين ، روح نوين مي‌رود

زنده كند جان خلق ، ريزش ماء معين

جنگ يقين و گمان ، ظهور او را دليل كف برود از ميان ، بجا بود سلسبيل

حق شود آخر عزيز ، باطل گردد ذليل شوند فرعونيان ، غرقه درياي نيل

شود بسيط جهان ، قلمرو مؤمنين

چشم دل از معرفت ، چو خلقْ بينا كنند منزلت شيعيان ، بجان تماشا كنند

آنچه ز انكار آن ، عناد با ما كنند بهر قبولْ آن زمان ، خويش مهيا كنند

كه دست پروردگار ، برآيد از آستين

سپهر ايجاد را ، امام محور بوَد مقامش از امر و نهي ، صد رهْ برتر بود

شيعه او در دو كون ، مدار و مصدر بود فيض خدائي مدام ، جاري از اين در بود

بسوي پروردگار ، راه نباشد جز اين

بار خدايا بدار ، سايه او پايدار پرده غيبت فكَن ، از آن همايون‌عذار

شيعه او را فزاي ، جلالت و اقتدار خاطر احبابشان ، خرّمْ چون نوبهار

نهال اعدائشان ، ز ريشه بركن ز كين

به « راضي » از مرحمت ، ديده بينا ببخش گوشِ نگهدار ده ، دست توانا ببخش

بندگي شيعه‌اش ، تا صف عقبٰي ببخش ●  بظلّ ايشان مدام ، او را مأوي ببخش

ملتمس او بود ، به هر دو گيتي همين

* * * *

[ص 492]
در تهنيت مولود مسعود حضرت امام حسين عليه السلام

حدود سال ١٣١٠ شمسي در مشهد مقدّس

[ص 493]

در قلزم عرفان شده يك شورش ديگر طبعم بدو صد وجد در آن گشته شناور

زينسان كه شود دمبدمش ذوق فزونتر خواهد كه ز مدّاحيِ بگْزيده داور

تزيين كند از دُرّ و گهر صفحه دفتر

دِه مژده كه مولود حسين بن علي شد بر خلق عيان معني سرّ ازلي شد

از پرده غيب آنچه خفي بود جلي شد ز ارسال رسل مقصد يزدان عملي شد

زيرا كه جز از وي نبدش مقصد ديگر

بي‌پرده شد از پرده عيان سرّ اِلٰهي افراشت خديوي بجهان رايت شاهي

دارند بقدرش همه ذرّات گواهي عقل آمده در معرفتش واله و واهي

آري نرسد فهم به پي بردن داور

نور ابدي خسرو اقليم ولايت سرّ صمدي منبع الطاف و عنايت

كنز احدي مظهر انوار هدايت در مدحت و وصفش بود اينقدر كفايت

كش مدح ز ايزد شده نازل به پيمبر

اي آنكه خدا فخر نمايد بوجودت مسجود بشد كعبه چو بنمود سجودت

گسترده بعالم چو شود سفره جودت فرقي نبود بين مسلمان و يهودت

زآنسان كه بذرّات فتد پرتو خاور

بر طور چو نور تو دمي جلوه‌گر آمد مدهوش بشد موسي ( و ظ ) از پاي درآمد

پرورده لطف و كرمت بوالبشر آمد فرمانبر امر تو قضا و قدر آمد

اي نور دل فاطمه و حيدر صفدر

دادار بسر تاج كرامت بنهادت فرمود مفوّض بتو اسرار شهادت

..

( دنباله اين مسمّط از نسخه اصل مفقود شده است )

* * * *

[ص 494]
در تهنيت مولود حضرت رضا عليه السلام

حدود سال ١٠ و ١٣٠٩ شمسي در مشهد مقدّس

[ص 495]

دو عيد فرّخ نگر گشت ز نو آشكار كوكبه فرودين جلوه روي بهار

تولد شاه دين حجّت پروردگار كوته دست خزان از آن يك از مرغزار

خرّم و شادان از اين ساحت گلزار دين

ز غيب سوي شهود شهي بزد بارگاه كه رتبه‌اش هيچكس پي نبرد جز اِلٰه

خاك ره كوي او مطاف خورشيد و ماه برند از حادثات جهانيانش پناه

زآنكه چو جدّش بود رحمة للعالمين

خسرو ملك وجود خلاصه ممكنات شفيع روزِ شمار دليل راه نجات

( بعد از اين بيت يك ورق از نسخه اصل مفقود شده و تتمه شعر موجود نيست )

* * * *

در تهنيت مولود حضرت رضا عليه السلام

حدود سال ١٣١٠ شمسي در مشهد مقدّس

[ص 496]

كاوه‌سان با رايت فتح و ظفر آمد بهار بيوَرَاسب دي شد از فرّ و شكوهش خوار و زار

خواست ورزد استقامت تا نمايد كارزار ليكن آخر كرد از بيمش هزيمت اختيار

شد مفوّض تخت و تاج سلطنت بر فرودين

در كفش باشد زمام پادشاهي رايگان كوته از ملك چمن يكباره شد دست خزان

سبز و خرّم جمله گلها خفته در مهد امان بگذر از گلها كه دلها گشت از وي شادمان

چون مصادف شد بميلاد امام هشتمين

مظهر اسماء اعظم حيّ بيچون را صفات ماه افلاك ولايت كشور دين را جهات

آنكه بي حكمش نرويد از زمين هرگز نبات كوثر مهرش چشانَد خضر را آب حيات

دوزخ قهرش كشانَد ابن مهران در سجين

[ص 497]

علّت ايجاد عالم دُرج عزّت را گهر ناخداي قُلزم وحدت وليّ دادگر

عروة الوثقاي ايمان انبيا را راهبر هم بدست او مخمّر گشته خاك بوالبشر

هم بود خدمتگزارش عيسي گردون‌نشين

منبع علم و حِكَم فرمانده جيش قضا آيت دادار و سلطان سرير ارتضا

سبط احمد زاده زهرا سميّ مرتضٰي مالك دنيا سلطان علي موسي الرضا ( كذا )

قبله هفتم كه احمد راست هشتم جانشين

شمع بزم آفرينش والي ملك وجود جلوه خورشيد بينش واقف غيب و شهود

خسروي كآرد بخاك درگهش آدم سجود صدهزاران چون خليلش ريزه‌خوار خوان جود

بلكه باشد ممكناتش سربسر زير نگين

جز ولايش چيست مقصود از صراط مستقيم هم ز خورشيد كمالش ذرّه ... سليم

قطره‌اي از بحر خشم وي بود نار جحيم از سرير رفعتش يك پايه بر عرش عظيم

در گلستان جلالش شبنمي خلد برين

گر نبردي نام او را آصف بن برخيا در زمانْ حاضر نگشتي تخت بلقيس از سبا

ملتجي بر درگهش در هر ( وقتِ ظ ) شدائد انبيا عاصيان را جملگي شافي بهنگام جزا

قاسم ارزاق خلق اوّلين و آخرين

شد « رضا » تا آنكه مدّاح امام هشتمين گشت وي را رحمت الطاف يزداني قرين

حاجتش اين است روز و شب ز رب العالمين ناصران دين احمد را خدا باشد معين

تا بود نامي ز عالم خصمشان عزلت‌گزين

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت ختمي مرتبت صلي الله عليه و آله

خرداد ١٣١٥ در مشهد مقدّس

[ص 498]

مژده كه يكباره دست قدرت دادار پرده برافكند از حقايق اسرار

آنچه كليمش نداشت طاقت ديدار كسوت امكان گرفت و گشت پديدار

جلوه رويش شكافت سينه كيهان

[ص 499]

ايزد يكتا جهان نهاد چو بنياد از پي حفظ قوام كشور ايجاد

طينت اشيا بيافريد به اضداد لاجرم آيد بناي ويران ، آباد

كامل گردد هر آنچه يافته نقصان

فطرت ابداع را ز صنع خدائي نكته توحيد بوْد علّت غائي

عقل از اين ورطه چون نيافت رهائي تا بنمايد به خويش راهنمائي

تافت حقش چهره نجوم درخشان

ز آدم و نوح و خليل و موسي و عيسي محو شد اين تيرگي ز ساحت غبرا

زهره‌صفت داد اين نويد مسيحا بردمد از بعد من ز مشرق بطحا

مِهر نبوت جمال قادر سبحان

ما همه جيشيم و مير و سرور ما اوست ما همه جسميم و روح پيكر ما اوست

افسر عز و جلال بر سر ما اوست ما همگي پيرويم و رهبر ما اوست

ما سوي او رهنمون و او سوي يزدان

زاده مريم سخن بعلم سَبَق گفت خرّمي و انتظام حال فِرَق گفت

سرزدن شمس و انقضاء غَسَق گفت گفت كه حق آشكار گردد و حق گفت

اينك حق را نگر كه گشته نمايان

پادشهي جانب شهود قدم زد كايزد با نام او وجود رقم زد

گاه ز اثبات و گه ز نفي چو دم زد صورت هستي نمود و نقش عدم زد

يعني راجع بدوست اول و پايان

منشأ فيض نخست و صادر اول آينه كردگار و جلوه اكمل

نور هدي ، علم محض ، روح ممثل مظهر حق ، عقل كل ، وجود مكمل

كنز نهان ، سرّ جان ، حقيقت ايمان

اُمّي و اندر مقام حشمت و تعظيم داده سرانگشت او قلم را تعليم

آنكه بود بندگيْش معني تكريم رويش مصباح دين ، زبانش تسنيم

شخصش ميزان عدل و كويش رضوان

[ص 500]

نخله توحيد و شاخسار جلالت يافته زو ارتقا مقام رسالت

فرع رفيع وي است اصل نبالت از او اجسام راست قوه و حالت

وز او ايجاد را صحيفه و عنوان

محرم خاص مقام قرب اِلٰهي اعظم اسما بمجد نامتناهي

عزّت او را خداي داده گواهي گفته او وحي و هرچه جز آن ، واهي

شيوه او خير و هرچه جز آن ، خسران

او بود از روي صدق عابد معبود هم بحقيقت خود اوست ساجد مسجود

عزم وي آورده آفرينش موجود پادشه انبيا محمد محمود

مصدر و مشتق ز نام ايزد منّان

آب حيات است و ذات پاكش مكنون فُلك نجات است و خود ز رحمت مشحون

مظهر نور حق است و زين رو بيچون قامت گردون بپاس حشمت او نون

كز ميمش شد عيان دوائر اكوان

مقدم پاكش كه زيب داد حرم را ريخت ز هم طاق پادشاه عجم را

يعني گم كرده‌اي تو راه كرم را عدل خدا بين بخود مدار ستم را

تا ببري بهره از حقيقت احسان

ننگ جهالت بخويش تا كي و تا چند دام خرافات را بدينسان پابند

بشْكن بت را كه جلوه كرد خداوند باطل و حق را سزد گسستن و پيوند

نور بظلمت گزيدن آيد شايان

اي ز تو پيدا جلال ايزد ذوالمن وحدت پروردگار از تو مبرهن

آمنه را ديده مسرّتْ روشن دامن او از تو گشت وادي ايمن

تافت بدو آنچه خواست موسي عمران

وجه خدا را نموده‌اي به شمايل وين نه عجب گر مقيم كوي تو شد دل

رَست ، بذيل تو هركه شد متوسّل جز بصراط تو پاي جان متزلزل

جز بطريقت ، عمل سراسر كفران

[ص 501]

برتر از انديشه پايگاه و مقامت خلقت هستي رهين رحمت عامت

قفل مهمّات برگشوده ز نامت رحمت حق بر تو باد و آل كرامت

كآمده دين مستقَر ز همت ايشان

خاصه مهين دست قدرت تو در آفاق واسطه فيض حق مقسّم ارزاق

نام همايونش از ائمه بود طاق چونان ذات تُرا كه يزدانْ مشتاق

از ازلش كردگارِ بيچونْ خواهان

پنجم فرزند و حجّت ششمين اوست آنكه بدو استوار آمده دين اوست

باعث سير فلك سكون زمين اوست بيش ندانم كه هرچه هست همين اوست

دين من است اين و هر كراست مسلمان

جعفر صادق يگانه حجت اعظم مقصد حق از وجود عالم و آدم

در همه حالت قرين و مونس و محرم با تو بميلاد نيز آمده توأم

مانا ، زين اقتران ببالد دوران

صدق كلامش بس اينكه داد بشارت بيند واضح هر آنكه راست بصارت

پيشتر اين نكته را نمود اشارت كز پسرانم تني بعزّ و صدارت

گيرد آرام در ديار خراسان

حجّت هشتم بزرگ مظهر دادار زاده موسي سميّ حيدر كرار

كنيت او بوالحسن رضا شه ابرار كز اثر عزم او بقهر شرربار

شير شود نقش پرده از پي فرمان

هركه در آن سرزمين سلام بدو داد روز جزايش ز دوزخ آرم آزاد

گرچه گناهش فزونتر است ز تعداد دستش گيرم همي نمايمش ارشاد

جانب خلد برين ز آتش نيران

بار خدايا توئي يگانه و سرمد بين « رضوي » را بجاه و حرمت احمد

نام ورا كن رقم ز رحمت بيحد تا ابد از دوستان آل محمد

او را محشور كن به زمره آنان

* * * *

[ص 502]
در تهنيت مولود مسعود حضرت امام حسين عليه السلام

٣ شعبان ١٣٦٩ در كرمان

[ص 503]

موكب ارديبهشت ، تا كه بشد آشكار در رهش افكند باغ ، فرش زمرّدنگار

پذيره شد با سُرور ، مقدم او را هزار كه داشت اين تجربت ، مانده بخاطر ز پار

اوست كه گل را دهد ، طراوتي اينچنين

سطوت اگر چند بود ، لشكر نوروز را كه سوخت يكباره جان ، بهمن جانسوز را

تا كه نيفروخت او ، چهر دل‌افروز را شور ترنّم نبود ، مرغ نوآموز را

كه اين لطافت نديد ، ز چهره فرودين

پرده ز رخ برفكند ، شاهد رعناي باغ غرق گل و لاله گشت ، منظر زيباي باغ

قرار بينندگان ، برد تماشاي باغ سخت فريبنده است ، وضع دل‌آراي باغ

طراز جنات عدن ، رشك بهشت برين

يكسو طاوس‌وار ، چتر زده نارون تا كند از آفتاب ، حفظ رخ ياسمن

شكسته از ارغوان ، نرخ عقيق يمن يكسو با گوشوار ، جلوه كند نسترن

تا كه ببينند خلق ، حسن جهان‌آفرين

نه اين صفا منحصر ، ساحت بستان گرفت نقش و نگاري شگفت ، كوه و بيابان گرفت

رحمت پروردگار ، عالم امكان گرفت گيتي از اين نوبهار ، خرّمي آنسان گرفت

كه ماه شعبان گرفت ، ز مولد شاه دين

خسرو ملك وجود ، خلاصه ممكنات حق را از او قوام ، دين را از او ثبات

قلزم جود اِلٰه ، معني فُلك نجات پيشرو متّقين ، مُنجي خيل عُصات

ولاي او از الست ، آمده حصني حصين

جلوه نام خدا ، در عظمت نام او توسن فرمانِ كُن ، بامر حق رام او

چشمه آب حيات ، رشحه‌اي از جام او بنده احسان او ، بَرده انعام او

طايفه اوّلين ، جماعت آخرين

[ص 504]

بحقّ حقْ خلقِ ملك ، بود براي حسين نيست قبول خدا ، غير ولاي حسين

نجات خلق از جحيم ، بود عطاي حسين هست بهشت برين ، محض لقاي حسين

بيند با چشم جان ، آنكه بود دوربين

اوست كه در راه حق ، از سر و پيكر گذشت ز جلوه احمدي ، يعني از اكبر گذشت

زآينه حيدري ، شخص برادر گذشت زآن همه دُرهاي نغز ، خاصه ز اصغر گذشت

تا كه بماند بجاي ، رفعت دين مبين

داد خدا زين گذشت ، تاج كرامت بدو نام خدا شد بلند ، تا به قيامت بدو

حق را پاينده ماند ، رسم و علامت بدو يعني تابنده ماند ، نور امامت بدو

تا كه تجلّي نمود ، در افق آخرين

سبط رسول مجيد ، حجت والامقام پادشه منتقم ، تيغ خدا در نيام

ملك بدو پايدار ، دين را از او نظام ائمه را از جلال ، معني حُسن ختام

مهدي قائم (ع) كه اوست ، وارث تاج و نگين

بار خدايا ورا ، فرما اذن ظهور شيعه او را فزاي ، عزت و وجد و سرور

بشادي دوستان ، دشمنشان دار كور « راضي » ثابت بدار ، هَماره تا نفخ صور

به آب مهر حسين ، گشت چو خاكش عجين

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام

١١ ذيقعده ١٣٧٩ در كرمان

[ص 505]

يافت ز ارديبهشت ، جهان صفائي دگر ساحت بستان گرفت ، فرّ و بهائي دگر

تابش خورشيد را ، بوَد جلائي دگر خاك چمن افكنَد ، بسر هوائي دگر

منظر زيباي باغ ، دهد نشاطي نوين

خيز و ببستان خرام ، صنع اِلٰهي نگر قدرت دادار را ، نامتناهي نگر

بنفشه و نسترن ، بَهْرِ گواهي نگر در اين سپيدي بجوي ، وز آن سياهي نگر

كيست ز يك آب و خاك ، نقوشي آرد چنين

[ص 506]

صبح بتاب از نسيم ، طُرّه سنبل شود بر زبر شاخسار ، جلوه‌گه گل شود

ز شوقْ سلب از هزار ، صبر و تحمل شود غلغله در بوستان ، ز شور بلبل شود

چو از ملايك بچرخ ، ز ذكر جان‌آفرين

فاخته را بندگي ، پديد از طوق اوست بگردنش طوق نيز ، نشاني از تَوْق اوست

اين همه رامشگري ، علامت شوق اوست كه طعم آلاء حق ، مدام در ذوق اوست

كند ترنم به شكر ، ز صبحگه تا پسين

بطاعت كردگار ، سرو بپا خاسته بزيب آزادگي ، خويش بياراسته

براستي شهره است ، چون ز كژي كاسته خرّمي دائمي ، از آن سبب خواسته

كز او كنند اعتقاد ، صفاي خلد برين

داده طراوت بباغ ، رحمت سلطان گل هزاردستان ز وجد ، آمده مهمان گل

بيند گسترده است ، بهر طرف خوان گل دل برد او را ز كف ، نقوش الوان گل

نواي او افكنَد ، در همه بستان طنين

چون ز نسيم سحر ، غنچه خندان شكفت هزار شد در شگفت ، ليك شگفتي نهفت

جمال گل را نخست ، ستود و آنگاه گفت خواهم برگيريَم ، پرده ز راز نهفت

چيست كه گرديده‌اي ، بدين طراوت قرين

گفت كه اي بسته‌دل ، به ظاهر روزگار دوخته‌اي تا به چند ، چشم به نقش و نگار

ديده باطن گشاي ، برحمت كردگار بين كه بگلزار قدس ، گشت گلي آشكار

كه تا قيامت فزود ، خرّمي عالمين

ز گلشن ايزدي ، ز اصل پيغمبري ز دوحه فاطمي ، ز شاخه حيدري

گُلي حَسَن منظري ، حسيني‌اش مَخبَري عابد و باقر نشان ، شكوفه جعفري

كرد بموسي عطا ، مهيمن ماء و طين

گلي كه مقصود حق ، بود ز باغ وجود بشاخسار جلال ، چهر همايون نمود

صفاي ذيقعده را ، دميدنِ او فزود نه بلكه زو يافت زيب ، عالم غيب و شهود

كه در عوالم بوَد ، خداي را جانشين

[ص 507]

ز خلقت جن و انس ، بود غرض بندگي تا شود اين بندگي ، موجب پايندگي

راه به يزدان نداشت ، مشعر بينندگي جمال حق لاجرم ، گرفت تابندگي

تا كه بتوحيد او ، كنند دلها يقين

آيت توحيد اوست ، در همه ممكنات پرده برافكنده است ، خداي را از صفات

اوست كه بخشيده است ، به آفرينش ثبات سلب نمايد ز ملك ، گر نظر التفات

شود به كتم عدم ، عالم هستي مكين

درگهش از حادثات ، جهانيان را پناه مركز و مهد امان ، مجمع امن و رفاه

بخاك راهش مدام ، سوده ملايك جباه كه مقدم زائر است ، زينت آن جايگاه

زائر او پي‌سپر ، بر مژه حور عين

وصف حق اندر كتاب ، رحيم و رحمان بوَد وين دو بنحو كمال ، از او نمايان بود

بمِهر بي‌انتها ، مُجير غِزْلان بود بقهر از نقش شير مُفني عدوان بود

چو دست قدرت‌نما ، برآرد از آستين