اي داور بيچون كه بود كار تو احسان
آن بنده شايسته درگاه امامت بوالقاسم زيبنده اورنگ كرامت
دور از وطن اكنون كه مر او راست اقامت در اين سفرش دار خدايا بسلامت
با هركه بهمره بود او را ز عزيزان
اي برطرف از رحمت تو محنت ايوب اي باز رساننده يوسف سوي يعقوب
ديري است كه « راضي » شده مهجور ز مطلوب روشن بنما ديدهاش از چهره محبوب
اي مشكل مخلوق برِ لطف تو آسان
يا رب چو اجابت ز تو شد وعده دعا را آريم سويت واسطه اصحاب كسا را
بر درگهت آريم فرا دست رجا را باز آر سلامت بسفر رفته ما را
فرما ز لقايش دل ما خرّم و شادان
* * * *
مژده كه از ماه مهر ، صولت گرما شكست قائد دور سپهر ، گرفت ميزان بدست
سنبله بر جاي خشك ، قلب اسد شد ز دست به توسن اعتدال ، خسرو انجم نشست
جهان دگر باره يافت ، خرّمي فرودين
نسيمْ مشّاطهوار ، گذشت بر جاي گل داد ز نو آب و رنگ ، به چهر زيباي گل
بار دگر جلوه كرد ، روي دلآراي گل بلبل شوريده گشت ، محو تماشاي گل
هزاردستان نواخت ، به شكرِ جانآفرين
[ص 449]داشتم از كار خويش ، دوش زماني فراغ عنان عزمم كشيد ، دل بتماشاي راغ
گشت مرا سدّ راه ، منظر زيباي باغ كه هان منم گلْستان ، گل ز كه جوئي سراغ
چه خواهي از سنگلاخ ، لطافت ياسمين
راغ چو زينسان سخن ، بطعنه از او شنفت به پاسخ بوستان ، سخت برآشفت و گفت
اگر تُرا در بهار ، غنچه خندان شكفت هم ز سموم خزان ، چهره ز گيتي نهفت
من به چه كار آيدم ، طراوتي اينچنين
چهر تُرا خرّمي ، بود ز فيض سحاب اگر نبارد غمام ، و گر ببندند آب
دهي طراوت ز دست ، روند گلها ز تاب شوند پژمردهروي ، ز تابش آفتاب
چنين چه نازي بخويش ، كه از جهانم گزين
دشت و دمن را بس است ، بر چمن اين افتخار به دشت آغاز گشت ، گلشن دين را بهار
ماند رياحين آن ، تا به ابد پايدار نه بيمش از دستبرد ، نه باكش از روزگار
جهان سراسر نمود ، رشك بهشت برين
روان ز حج وداع ، چو شد بشير نذير طالع مسعود او ، طلوع كرد از غدير
در آن بيابان قفر ، شدت حَرّ هجير فرود شد جبرئيل ، بامر حيّ قدير
حامل وحي عظيم ، صاحب عزم متين
گفت خدايت ستود ، كه اي رسول انام شمس ولايت نهان ، چند به پشت غمام
كس نبَرَد سوي ما ، ره به صلوة و صيام مگر به مهر علي ، نخست جويد قيام
قبول توحيد را ، نيست مفرّي از اين
پيشْ كه آرم پديد ، مدار ليل و نهار ظهور اين روز را ، داشتهام انتظار
حفظ من اينك تُراست ، ز دشمنانت حصار خيز و به ابلاغ امر ، ميان ببند استوار
رهبري خلق كن ، جانب حصن حصين
خيز و بخوان خلق را ، فاش بسوي علي گو كه بحق راه نيست ، مگر ز كوي علي
چهر خدا هركه خواست ، بيند روي علي گر ننمائي بخلق ، تو گفتگوي علي
نكردهاي استوار ، پايه ابلاغ دين
[ص 450]ديد رسول خدا ، امر بسي مشكل است اگر چه او را روا ، از آن مراد دل است
گفت خطاب كريم ، بَلّغْ ما اُنزِل است دانم تدبير خصم ، زين پس بيحاصل است
كه دست پروردگار ، برون شد از آستين
بپاس اجراء امر ، گفت خديو حجاز منبري آراستند ، در آن مكان از جهاز
رفته و آينده را ، گرد هم آورد باز ديد چو آن اجتماع ، بمنبر آمد فراز
چو جلوه كردگار ، فراز عرش برين
ختم رسل ايستاد ، با رخ افروخته خلق بحال سكوت ، با نفسي سوخته
گوش فرا داشته ، چشم بدو دوخته تا مگر از كردگار ، باز چه آموخته
وآنچه بوَد ناتمام ، چيست ز دين مبين
شور در ايشان فكند ، بدين حجازينوا الستُ اولٰي بكم ، منكم قالوا بلٰي
بازوي حيدر گرفت ، بدست ايزدنما گفت عليّش امير ، هركه منش مقتدا
بامر پروردگار ، اوست مرا جانشين
بار خدايا ز لطف ، يار ورا باش يار وآنكه مر او راست خصم ، ز كين برآرش دمار
مژده اكمال دين ، رسيد از كردگار كه بر شما شد تمام ، نعمت پروردگار
گزيدم اسلام را ، دين همه مؤمنين
يا رب ما را رسيد ، نداي ايمان بگوش جمله فرادادهايم ، بسوي آن گوشِ هوش
خلعت مهر علي است ، ما همه را زيب دوش لباس تقوٰي است اين ، حُسنفزا عيبپوش
هركه نپوشيد و رفت ، برهنه ماند از يقين
دوستي او بوَد ، اساس ايمان ما سلاله پاك او ، همه امامان ما
حجّة ثانيعشر ، امام دوران ما مهدي قائم كز اوست ، زنده به تن جان ما
از اوست گردانْ سما ، وز اوست برجا زمين
اگر چه از چشم ما ، بود بظاهر نهان كتاب و سنّت بجاست ، خليفه اندر ميان
روات اخبار او ، مرجع اهل زمان هركه مطيع است و دوست ، بوَد ز فرمانبران
وآنكه ندارد قبول ، ز جمله مارقين
[ص 451]يا رب روشن نماي ، ديده ما زآن جمال محبّشان را ببخش ، خرّمي ماه و سال
بعزّ و جاهش فزاي ، شيعه او را جلال نگاهدارندگان ، ز كيد اهل ضلال
دشمنشان ده مكان ، به اسفل سافلين
سوي تو « راضي » نهاد ، روي در اين روز عيد دستْ تهي از عمل ، دلْ همه پُر از اميد
گشوده قطميروار ، دو دست خود بر وصيد بكهف دين كرده روي ، مگر كه آيد سعيد
بدار او را مدام ، بمهر ايشان قرين
* * * *
اين شور و شعف چيست كه در كون مكان است وين وجد و مسرّت كه در آفاق عيان است
گيتي ز صفا رشك گلستان جنان است ابر كرم و رحمت حق را فيضان است
وز ريزش آن زنده دلِ پير و جوان است
آري دو جهان زنده كند رحمت يزدان
چون خسرو نوروز زند خيمه اجلال در روي زمين جلوه دهد چهره اقبال
دلها همه روشن كند از پرتو آمال از مقدم او دستان فرخنده زند فال
با نغمه عيش و طرب آغاز كند سال
خرّم شود از خرّمي ساحت بستان
شادي سزد آري همه از مقدم نوروز كز حسن طبيعي بودش چهره دلافروز
گيرند از او زمزمه مرغان نوآموز كس دل به مه تير نبيند طرباندوز
زآن روي كه از تابش خورشيد جهانسوز
رونق رود از باغ و طراوت ز گلستان
گفتم به خرد دوش كه اين جشن عجب چيست وز هر طرف افراخته رايات طرب چيست
فرخندگي روز و دلآرائي شب چيست وجد فِرَق و شور عجم سور عرب چيست
بالجمله بر اين نيكي اوضاع سبب چيست
گفت اين همه شادي بود از موكب شعبان
[ص 453]زد جانب گيتي به شب نيمه اين ماه شاهنشه اقليم ازل خيمه و خرگاه
زيبد كه زمين طعنه زند بر فلك از جاه كز مشرق او شمس هدي تافت بناگاه
روشن شد از او دهر و نمايان شد از او راه
خود راهْنماينده و خود راهِ نمايان
شاهي كه بر اورنگ شرف تكيهگزين بود و آدم به سراپرده گِل پردهنشين بود
هم بحر مشيت را او ماء معين بود هم قُلزم هستي را او دُرّ ثمين بود
مقصود حق از خلقت ايجاد همين بود
كش چهره بُدي آئينهٔ ايزد منّان
در دايره امكان او نقطه پرگار او ثابت و ايجاد بگِردش همه سيار
در انفس و آفاق مهينآيت دادار مجموعه اسماء هُدٰي مخزن اسرار
برجاست بدو گردش اين گنبد دوّار
برپاست بدو قائمه خيمه ايمان
او جلوه اعظم بود از طلعت باري زآنرو به پسِ پرده غيبت متواري
كز رؤيت ابصار بري باشد و عاري در ملك بوَد قدرت او نافذ و جاري
چونان به بدن سلطنت روح بخاري
زنده نشنيده است كسي پيكر بيجان
او جوهر ملك است و بود برتر از ادراك زآلايش اعراض زمان است و مكان پاك
از غيبت او اهل يقين را نبوَد باك بايست بسي دور زمان گردش افلاك
تا آنكه برون آرد رخساره زر از خاك
جاري شده از روز ازل حكمت از اين سان
ليكن بوَد اميد ز داننده تدبير آن صانع بيچون كه بود امر وي اكسير
اصلاح كند امرش از قدرت تأثير يكباره خلاص آردش از بوته تأخير
رونق دهد اوضاع به نيكوئي تقدير
افزايد از او دين را سنگيني ميزان
[ص 454]اي كاش شب تيره هجران بسر آيد و اندر پي يلداي فراقش سحر آيد
خورشيد جمالش بجهان جلوهگر آيد و اسرار نهاني همه از پرده درآيد
يزدان متجلّي به لباسي دگر آيد
كوس لمَنِ المُلك زند قادر سبحان
او در دو جهان سلطنت مطلق معبود اَحبَبتُ اَن اعرف را او معني و مقصود
توحيد هويدا همه زآن طالع مسعود سر تا بقدم آينه احمد محمود
شبل حسن عسكري آن قائم موعود
آغاز وجود است و همش آمده پايان
نور احد و سرّ صمد حجت اعظم فخر ازل و عزّ ابد غوث معظم
مصباح ظُلَم كهف امم ذات مكرّم ينبوع كرم اصل نعم ملجأ عالم
او مردمك ديده ذرّيه خاتم
حق مُدرِك ابصار بدين چشم درخشان
در بحر جلالش كه بود نامتناهي بس يونس فكرت كه شود طعمه ماهي
ننمايد اگر عجز خود اقرار كما هي هرگز به سپيدي نبرَد ره ز سياهي
آري نتوان دانست اسرار الهي
گنجُور بود با خبر از مخزن پنهان
اوصاف كماليه حيّ ازلي اوست هم مظهر احكام شه لميزلي اوست
مصداق يقين كنز خفي نور جلي اوست آلاء و نعم را ز خداوندْ ولي اوست
در نصرت حق دست تواناي علي اوست
عنوانِ يد اللّٰهي او زينت قرآن
يا رب حق اين دست مر اين دست برون آر وز صولت و بأسش علَم كفر نگون آر
بگسسته ز هم سلسله دشمن دون آر و اتباع شياطين را از قهر زبون آر
اسلام بدو سوي ظفر راهنمون آر
كز عدل كند روي زمين روضه رضوان
[ص 455]در غيبتش آنان كه بدو آمده تسليم بستند ميان را ز پي نشر تعاليم
تا پايه دين جُست بدين واسطه تحكيم در خلد بنوشان همه را رشحه تسنيم
وآنان كه بجايند بيفزاشان تعظيم
كز حشمتشان كور شود ديده عدوان
بر درگه اميد تو سايد « رضوي » روي خواهد ز عنايات تواش نيك شود خوي
توفيق تو فرمايدش امداد ز هر سوي كآرد همه عمر براه تو تكاپوي
همواره بمدح علي و آلْ سخنگوي
ثابتقدمش فرما اندر ره ايشان
* * * *
جهان را بماه دي ، شگفت اين سرور چيست بهر گوشه و كنار ، هياهو و شور چيست
نواهاي دلفريب ، ز نزديك و دور چيست صفاي بهار را ، زمستان ظهور چيست
دل خلق را ز وجد ، بدينسان حضور چيست
مگر گشته آشكار ، دگرباره فرودين
چو نوروز در زمين ، فرو گسترد بساط جهان را ز مقدمش ، فرا گيرد انبساط
اساس غم و الم ، نهد رو بانحطاط و ليكن كسي نديد ، بفصلي چنين نشاط
به خرسندي و سرور ، خزان را چه ارتباط
كه آيد بخرّمي ، دلِ مرد و زن قرين
گلستان روزگار ، صفاي دگر گرفت تو گوئي جهانِ پير ، ... ( جواني ز سر گرفت . ظ )
نهال اميد خلق ، ز آمال بر گرفت صفاي وجود را ، طرب سربه سر گرفت
چو ذيحج مهي چنين ، بگردون مقر گرفت
هويدا در او نگر ، رخ صورتآفرين
مهي را كه برگزيد ، خداوند ذوالجلال ز فرط شكوه و قدر ، بدو ختم كرد سال [ص 457]
چنان كز پيمبران ، نبي را نبد مثال ... ... ...
.. ... ...
.. ... ...
رسول خدا كه باد ، ز يزدان بر او درود ز فرّ قدوم خويش ، حرم را شرف فزود
سزد كعبه را كه عرش ، بدو آورد سجود كه زينتفزاي او ، شد آن قبله وجود
مطاف حريم حق ، طوافش همي نمود
نديد اين طواف را ، بجز چشم دوربين
چو در حجة الوداع ، مناسك بشد ادا قبايل بدان جناب ، نمودند اقتدا
به برج غدير خم ، شد آن شمس اهتدا بدين وحي آمدش ، ز درگاه حق ندا
كز احكام شرع بوْد ، مر اين جمله مبتدا
بگو خلق را هنوز ، خبر هست بعد از اين
بر او جبرئيل را ، شد از امر حق نزول بگفتا حقت ستود ، كه يا ايّها الرسول
در انديشه عدو ، چرائي چنين ملول خدايت بوَد حفيظ ، از اين مردم جهول
ز ابلاغ امر ما ، صفا ده كنون عقول
و گرنه رسالتَت ، نمانَد بجا متين
جز اينم غرض نبود ، ز ايجاد ممكنات كه توحيد من دهد ، به آنان ره حيات
علي در يگانگي است ، مرا مظهر صفات صراطي است مستقيم ، نماينده نجات
پذيرفته بي ولاش ، نه صوم است و نه صلات
نه بي مهر او قبول ، بخاك ار دوصد جبين
گذشتند پيش از اين ، بسي از پيمبران كه بودند جملگي ، بزرگان و رهبران
نهان مانْد رازِ من ، نبردند ره بر آن سزاوار اين بلاغ ، تو بودي نه ديگران
هم اكنون ز جاي خيز ، كه امري است بس گران
به اعلام آن بخلق ، نمودم تُرا گزين
بگو او مراست باب ، توجه بدو كنند بمن پشت كردهاند ، به جز او چو رو كنند [ص 458]
چو جويند ذكر من ، از او گفتگو كنند رضاي مرا مدام ، در اين جستجو كنند
كه ورزند مهر او ، بدين شيوه خو كنند
ز حُبّش برند راه ، به سرچشمه معين
بفرمان كردگار ، چو اين دُرّ راز سفت مفاد پيامِ حق ، پيمبر بجان شنفت
ز نام حبيب خويش ، گل چهرهاش شكفت دلش گشت مطمئن ، از اين نكته نهفت
غبار ملالتش ، ز لوح ضمير رُفت
كه دست خداي را ، برون ديد از آستين
بهنگام نيمروز ، كه تابنده آفتاب ز حِدّت فكنده بود ، تن مرد و زن ز تاب
بفرمود تا كنند ، توقف ز شيخ و شاب يكي منبر از جهاز ، بشد نصب با شتاب
در آن چوب خشك بود ، عجب ميوه پرآب
كه از گلشن وجود ، غرض بود خود همين
رسول خدا گرفت ، بر آن عرشه جايگاه بپاي شريف خويش ، بمعراج برد راه
باَسرٰي فرا گرفت ، چو اسرار آن اِلٰه مكان بيان نداشت ، جز آن نغز جايگاه
كه انوار آفتاب ، بسوزد ز بُن گياه
مگر جلوهگر شود ، بتدريج نور دين
شهي كامد از بيان ، فراتر جلالتش بمنبر ظهور كرد ، مقام رسالتش
در آن ايستادگي ، بعزّ و نيابتش امم را بسوي حق ، نمودن دلالتش
خدا راست آگهي ، كه چون بود حالتش
دميدنْ بجسم خلق ، رواني ز حق نوين
ستايش خداي را ، بحدّ كمال كرد زبان سخنوران ، باعجاز لال كرد
چو تهليل ايزدي ، بحُسن مقال كرد هدايت عموم را ، سوي ذوالجلال كرد
نخستين بدين طريق ، از آنان سؤال كرد
سؤالي كه خيره ماند ، در آن فهم سامعين
نه آيا مرا بخلق ، فرستاده كردگار ؟ كه توحيد او شود ، در ايجادْ آشكار [ص 459]
مرا نيست برتري ، بر اين جمع بيشمار ؟ سزاوارتر كه جان ، مرا هم شود نثار
نمودند اعتراف ، كه قولي است استوار
تو اولائي از نفوس ، به جانهايشان يقين
در آن وقت جلوه كرد ، شُكوه پيمبري كه يازيد از آستين ، مهين دست داوري
بپا كرد رستخيز ، ز بالاي حيدري بگفتا بهركه حق ، مرا داده برتري
شناسد ز بعد من ، علي را به سروري
بفرمان ذوالمنن ، مرا اوست جانشين
خدايا گواه باش ، بر ايشان بعلم خويش رساندم رسالتت ، نه حرفي كم و نه بيش
بخواندم تمام را ، پس از خود به پيرويش دل هركه از الست ، بوَد از نفاق ريش
بر او راه عذر نيست ، كه نشناخت دين و كيش
بتو بازگشتِ خلق ، بوَد روز واپسين
خدايا علي است اين ، كز امكان گزينِ توست به راز نهانيَت ، به گيتي امين توست
بجان شريف خويش ، نگهدار دين توست وجود مباركش ، كتاب مبين توست
چو خود حب و بغض او ، همان مهر و كين توست
تو با يار و دشمنش ، همي جوي مهر و كين
ز تعيين جانشين ، چو شد ركن دين قويم حق اندر مقام خويش ، بيكباره شد مقيم
ز يزدان ندا رسيد ، كه فيضم بود عميم ز اتمام نعمت است ، مرا منّتي عظيم
ز اسلامتان غرض ، بُد اين راه مستقيم
قدم سوي آن نهيد ، كه حصني بود حصين
خداونديَم به مُلك ، همانا عيان از اوست ز نيروي قدرتم ، به گيتي نشان از اوست
بدين گونه برقرار ، زمين و زمان از اوست به بيم و اميد خلق ، جحيم و جنان از اوست
بنزد حساب نيز ، مرا امتحان از اوست
ره حُبّ و بغض او ، بوَد جنت و سجين
پس از ختم انبياست ، بزرگ جهانيان كه ملك وجود را ، بوَد نقطه ميان [ص 460]
جمال و جلال من ، ز رخسار او عيان تولاي اوست سود ، تبرّاي او زيان
زيان ميبرد از اين ، نبرد آنكه سود از آن
نجات و هلاك را ، ملاكي است اينچنين
خديوي كه شد قويم ، از او شرع را اساس كند مهر معرفت ، ز چهر وي اقتباس
صفات كمال حق ، در او جُسته انعكاس از اين رو بود برون ، مقام وي از قياس
هم او صاحب نعم ، هم او مرجع سپاس
هم او تاجبخش ملك ، هم او وارث نگين
رسول مجيد را ، كلام است دلپذير كه آن را بجز خداي ، نيارد كسي نظير
بوصف وصي خويش ، چنين گفت در غدير هر آنكو مَنَش نبي ، عليَّش بود امير
در اين سلطنت مرا ، بود شخص او وزير
بود امر او مطاع ، بود رأي او رزين
در اين نكته لطيف ، همانا كنايتي است كه تحقيق اين مقال ، مفصّل حكايتي است
شود بهرهمند از آن ، هر آن كش درايتي است نبي بر عموم خلق ، ز دادار آيتي است
علي را ز بعد او ، بر امكان ولايتي است
توانا به ممكنات ، مهيمن به ماء و طين
بر اورنگ خسروي ، مكين بوده از الست همش سلطنت بجاي ، نشان تا ز ملك هست
گِل پاك بوالبشر ، بدستي كه نقش بست بدان دست در جهان ، بت آب و گِل شكست
كه دانند دين و كفر ، از او شد بلند و پست
هم او خلق را امان ، هم او شرع را امين
شها اي كه از عقول ، فراتر مقام توست به منشور ايزدي ، ولايت بنام توست
توئي شير ذوالجلال ، كه وحدت كنام توست فروزنده زآن زحل ، كه هندوي بام توست
قضا زآن سبب مطاع ، كه از جان غلام توست
قدر حكمران كه هست ، تُرا بنده كمين
* * * *
[ص 461]خيمه حشمت فراشت ، خسرو ارديبهشت كلك بديعش نگاشت ، نشاط را سرنوشت
گوئي با آب گُل ، گِل جهان را سرشت دست طبيعت فكند ، فرش ستبرق ز كشت
كه لفظ ارديبهشت ، بود بمعني همين
يوسف كنعان باغ ، پرده ز رخ برگرفت نكهت او بوستان ، چو مشك اذفر گرفت
مصر چمن از صفا ، جلوه ديگر گرفت گلبنْ يعقوبوار ، خرّمي از سر گرفت
چو باز با خويش ديد ، بخت جوان را قرين
جانب هامون خرام ، قدرت يزدان نگر ز سبزه اطراف دشت ، رشك گلستان نگر
ز لاله دامان كوه ، كان بدخشان نگر كوه ز گُلْ رنگ رنگ ، چو كاخ نُعمان نگر
به جلوه در آفتاب ، ز صبحگه تا پسين
اگر فزايد بهار ، طراوت روزگار ز چهر ارديبهشت ، فروغ گيرد بهار
خنده كبك دري ، برآيد از كوهسار بشاخسار طرب ، شود نواخوان هزار
كه بر دمد هر زمان ، تازهگلي از زمين
ويژه در اين مه شكفت ، گلي به باغ شهود كه از طراوت فزود ، صفاي ملك وجود
وصف كمالش برون ، ز حدّ گفت و شنود ستايش آنسان وراست ، كه خويش خود را ستود
عارض دلجوي او ، چهر بهارآفرين
وجود پاكش سبب ، بخلقت كاينات ظاهر پروردگار ، ميان خلق از صفات
ملك بدو برقرار ، به اندكي التفات فروغ جاه ورا ، مردم انديشه مات
كه نيست حدّ عقول ، درك مقامي چنين
مطاف كرّوبيان ، خاك ره كوي او قدرت جانآفرين ، عيان ز نيروي او
چشم وجود از ازل ، تا به ابد سوي او در حرم و در كنشت ، ذكر و هياهوي او
مطلب خواهندگان ، مقصد اهل يقين
بعصمت ايزدي ، مطهّر است از ذنوب جامع حسن و كمال ، منزّه است از عيوب
بحسن تعليم حق ، مطلع است از غيوب دست تواناي او ، زمامدار قلوب [ص 463]
بلكه بامر خداي ، ناظم ملك است و دين
اوست بسوي خدا ، طريقه مستقيم ولايتش با خلوص ، قصد ز دين قويم
در دو جهان درگهش ، مرجع اميد و بيم بنصّ امّ الكتاب ، اوست عليّ حكيم
حبّ محبان او ، معني حبل المتين
خاص رسول است و بس ، خلافت داوري كه در عوالم وراست ، رتبه پيغمبري
حاكي قدر نبي است ، منزلت حيدري كس ننهد غير او ، پا به ره سروري
كه هركس از جنس خويش ، بيايدش جانشين
دريغ كاين اقتدار ، ديده و نشناختند نقد سعادت ز دست ، برايگان باختند
جاي صمد از صنم ، قبلهگهي ساختند دل بجز از مهر آن ، ز هرچه پرداختند
تا سپرند آخرين ، طريقه اولين
غافل از آن كز نخست ، معني ايمان علي است چنانكه پايان كار ، صراط و ميزان علي است
ممكن واجبنما ، قائد امكان علي است آنكه نيايد به وهم ، معرفتش آن علي است
شناسد او را خداي ، دگر رسول امين
بوْد چو از كردگار ، معرفت او ضرور نداشت خلق ضعيف ، طاقت قرب ظهور
بتافت چون آفتاب ، چهر منيرش ز دور تا كه بسويش برند ، راه ز اشراق نور
منكر انوار او ، لفي ضلالٍ مبين
بار خدايا چو يافت ، ز شيعهاش دين قوام شامل ايشان بدار ، رحمت خود بر دوام
شام هواخواهْ روز ، روز بدانديشْ شام بمهرشان « راضي » است ، داعي حُسن ختام
قبول فرما ز لطف ، هديه موري كمين
* * * *
خسرو آبان بقهر ، چو ملك بستان گرفت پادشه خرّمي ، ترك گلستان گرفت
ز باغ راه فرار ، هزاردستان گرفت دشت و دمن چون چمن ، رنگ زمستان گرفت
ز وضع مولود گل ، ستَرْوَن آمد زمين
[ص 465]رفت بتاراجِ باد ، زيور و زيب درخت پردهنشين غنچه را ، كار بسي گشت سخت
ديد چو از شاخسار ، شكوفه بربست رخت گفت نتابم جمال ، چو روي برتافت بخت
مگر شود جلوهگر ، به روزگاري نوين
سمندِ جورِ خزان ، در تك و پو اوفتاد رنگ ز گلبن پريد ، آب ز جو اوفتاد
با تن لرزان ز شاخ ، گل چو برو اوفتاد بلبل از اين ماجرا ، ز گفتگو اوفتاد
ترك نمود از ملال ، زمزمه دلنشين
چهر درخشان بتافت ، مهر ز ايوان باغ افسر زرّين ز سر ، فكند سلطان باغ
بجاي باران ز برف ، پر شده دامان باغ سفيدپوش آمده است ، سرو خرامان باغ
كه رخت فصل خزان ، نيست مناسب جز اين
فراز گيتي ز ابر ، سرادق نيلگون خيمه خُضرت از او ، به بوستان واژگون
كس نخرامد به باغ ، مرغ نيايد درون هزاردستان كه بود ، چو باربَد ذوفنون
بجاي هر نغمهاي ، نباشدش جز اَنين
دوش همي گفت دل ، عرصه بمن گشته تنگ به زندگاني مرا ، كُميت شادي است لنگ
در همه باغ و راغ ، نمانده جاي درنگ چيست علاجم كه خورد ، شيشه صبرم به سنگ
تاب و توانم ربود ، حادثهاي اينچنين
پير خرد چون ز دل ، شكوه بدينسان شنفت به پاسخ او دهان ، بخنده بگْشاد و گفت
گل ز جفاي خزان ، گر رخ زيبا نهفت بباغ توحيدِ حق ، گلي معطر شكفت
كه بوي او زنده كرد ، جان همه عالمين
پادشهي زد ز غيب ، خيمه بملك شهود كه از وجودش گرفت ، وجود زيب وجود
خواست تجلي كند ، بخلق حيّ ودود بدين همايون وجود ، خويش بوحدت ستود
كه اين منم آشكار ، ز جلوه اوّلين
بعرصه ممكنات ، مهر فروزنده اوست در همه آئينهها ، جمال تابنده اوست
بچشم بينندگان ، چهر نماينده اوست پادشه كاينات ، مرا مهين بنده اوست
او به بلاغ و اداء ، مرا بود جانشين
[ص 466]قامت والاي او ، قامت والاي من دست تواناي او ، دست تواناي من
ديده بيناي او ، ديده بيناي من جمال زيباي او ، جمال زيباي من
خود به نمايندگي ، نمودم او را گزين
سينه پاكش بود ، مخزن اسرار ما لسان او در وجود ، زبان گفتار ما
شخص همايون اوست ، رحمت سرشار ما ز نقطه او بود ، گردش پرگار ما
خلق عوالم حروف ، مركزشان يا و سين
هفده ماه ربيع ، روز ظهور حق است مولد ختم رسل ، ظهور نور حق است
حق شده پنهان بغيب ، خود او حضور حق است زندگي خلق را ، نفخه صور حق است
دميده جاني مدام ، در تن دنيا و دين
اوست صفات خدا ، كه خودنمائي كند بنده كه ديد اينچنين ، كار خدائي كند
ز مشكل ممكنات ، عقدهگشائي كند سزد مر او را و بس ، كه پادشائي كند
كه ملك هستي ز حق ، وراست زير نگين
كشور شاهنشهيْش ، ملك مؤبّد بود جلوس اجلال او ، به تخت سرمد بود
به عرشْ محمودْ اوست ، به چرخ احمد بود ستوده اندر زمين ، نام محمّد (ص) بود
در همه اسماء او ، حمد نمايان ببين
دين مبينش بدهر ، خاتم اديان نگر كتاب او تا بحشر ، حجّت و برهان نگر
از او امامي مدام ، حافظ ايمان نگر حامي دينش كنون ، ختم امامان نگر
ذخيره كردگار ، بحفظ شرع مبين
ز شوكتش آشكار ، هيمنه داوري امر جهانگير او ، دعوت پيغمبري
نشر دهد در جهان ، عدالت حيدري نوگل نرجس بود ، ز گلشن عسكري
مهدي قائم (ع) كز اوست ، ركن عوالم ركين
قوابل تار ما ، تابش او را حجاب كرده نهان زين سبب ، چهره چون آفتاب
نور بتابد به ملك ، ز ماوراء سحاب سحاب حاكي از او ، شيعه عاليجناب
دست همايون اوست ، درون اين آستين
[ص 467]نخست هر فيض را ، بدست ايشان دهد وآنچه از ايشان گذشت ، به اهل ايمان دهد
وجود رزق و حيات ، كه حيّ سبحان دهد بحقّ حقْ خلق را ، ز راه اينان دهد
دين من است اين و حق ، مرا بدارد بدين
بار خدايا فكن ، پرده ز رخسار او ديده ما را ببخش ، نور ز ديدار او
بصارمش كن هلاك ، دشمن جبّار او خرّم و شادان بدار ، شيعه اخيار او
عمر محب مستدام ، مرگ عدو در كمين
سوي تو « راضي » گشود ، دست دعا با اميد حرمت خاصان تو ، آل رسول مجيد
بدار با شيعيان ، در دو جهانش سعيد ز خاك اين آستان ، روي ورا كن سپيد
ز بندگيْشان فزاي ، روز بروزش يقين
* * * *
يكشنبه ٦ ربيع الاول ١٤٠٧ مطابق با ١٨ آبان ١٣٦٥ در كرمان
رحمت پروردگار ، عالم امكان گرفت مهر درخشان فروغ ، ز ماه آبان گرفت
طراوت نوبهار ، ساحت بُستان گرفت هزاردستان بشوق ، راه گلستان گرفت
شد مترنّم ز وجد ، بر زبر شاخسار
دوباره بالا گرفت ، بدهر كار خريف صولت گرما شكست ، ز اقتدار خريف
سحابْ باران جود ، كرد نثار خريف روح بهاري گرفت ، نقش و نگار خريف
خريفي اينسان كه ديد ، ظريف در روزگار ؟
ايزد يكتا چو مُلك ، بدست قدرت سرشت نمودِ هر باطني ، به ظاهر آن نوشت
كس نبرد انتظار ، جمال زيبا ز زشت كنون صفاي چمن ، بوَد نمودِ بهشت
ديده بينا كجاست ، تا نگرد آشكار
گذشت فصل تموز ، دوره غارتگري بگوش آيد ز كوه ، خنده كبك دري
هزاردستان دهد ، داد سخنگستري بعيش و نوش جهان ، زهره بود مشتري
نموده بر فرق مُلك ، نُقل مسرّت نثار
[ص 469]خيز و بطرْف جهان ، بچشم بينا نگر غلغل شور و شعف ، بطاق مينا نگر
شو سوي امّ القرٰي ، نخله سينا نگر رَو لَكَ فتحاً بخوان ، نور مُبينا نگر
بين كه كنون برگرفت ، پرده ز رخ پردهدار
سوي سفر شد صفر ، تافت جمال ربيع قوام ملكِ نشاط ، داد كمال ربيع
يافت جهان اعتدال ، ز اعتدال ربيع نبوده در ماهها ، مهي مثال ربيع
كه جلوهگر شد در او ، آيت پروردگار
پادشهي زد علَم ، ز غيب سوي شهود كه ملك هستي از او ، گرفت زيب وجود
رسالت از او سپرد ، مدار قوس صعود تجلّي اوّلين ، ز چهر حيّ ودود
پيمبر آخرين ، ز انبياء كبار
آنكه دبيرِ قضا ، بوَد بفرمان او عالم هستي تمام ، رهين احسان او
پيمبران يك بيك ، طفل دبستان او او همه زآنِ حق است ، حق همگي زآن او
مظهر حيّ قديم ، آينه كردگار
وجود مسعود او ، معني حمد خداست در همه اسماي او ، حمد نگر خودنماست
محمّد اندر زمين ، احمدْ زيب سماست ستوده محمود نيز ، نامش در آن سراست
ستايش ايزدي است ، اين شه والاتبار
رايت فتح و ظفر ، ز لطف داور گرفت دين مبينش قوام ، تا صف محشر گرفت
شرع وي از اوصيا ، رونق ديگر گرفت صيت جلالش بمُلك ، ز فرّ جعفر گرفت
حضرت صادق كز او ، صدق كند افتخار
از صدف مرتضي ، اوست دُر چارمين خود صدف شش گهر ، ز پيشوايان دين
سليل پاكش رضا ، شهنشه هشتمين كه طوس از يُمن اوست ، مطاف عرش برين
به امر و نهيش قضا ، آمده فرمانگزار
بجاي او جانشين ، بحقْ امام جواد سپس علي نقي ، هادي دين و رشاد
وصي او عسكري ، وارث علم و سداد زمام ملكِ وجود ، بدست فرزند داد
كه تا قيامت بوَد ، شرع مبين استوار
[ص 470]چهره عدل خدا ، جمال نيكوي او پيمبران جملگي ، راهنما سوي او
سميّ جدّش رسول ، چنو بود خوي او همچو عليّ ولي ، سطوت و نيروي او
بعصمت فاطميش ، حلم حسن شد شعار
حسين و سجّادْ اوست ، بعلم خود باقري به نشر احكام حق ، همّت او جعفري
كاظمي او را شكيب ، به روي خصمِ جري بوَد به برهان رضا ، گاهِ سخنگستري
ز جدّ پاكش جواد ، بوَد سخا يادگار
نقاوتي چون نقي ، از او بود در ظهور هيبت او عسكري ، حجّت حيّ غفور
از اوست گردنده چرخ ، وز اوست تابنده هور سپرده از كردگار ، بدو زمام امور
مهدي قائم (ع) كه اوست ، خاتم هشت و چهار
نهفته دارد ز ما ، چهره چون آفتاب ز تابش عدل او ، روند دلها ز تاب
براي رشد قلوب ، نور دهد از سحاب شيعه عاليمقام ، واسطه آن جناب
بايد از اين راه گشت ، جانب او رهسپار
بار خدايا نماي ، ظهور او را قريب كه طول هجران او ، برد ز دلها شكيب
شيعه او را بدار ، هماره با فرّ و زيب ز حدّ سيفش فرست ، دشمنشان را نصيب
بندگي شيعيان ، بهرهٔ « راضي » بدار
* * * *
خسرو بيدادِ تير ، تكيه بر اورنگ زد بر چمن از كجروي ، زخمه خرچنگ زد
ز تابش آفتاب ، بجام گُل سنگ زد جامه سبز درخت ، بزعفران رنگ زد
آتش جورش بسوخت ، خرمن عدل بهار
باغ ز فيض بهار ، تازه صفا ميگرفت بلبلْ از برگ گل ، باز نوا ميگرفت
غنچه تبسّمكنان بشاخه جا ميگرفت چشمِ نوازش صباح ، سوي صبا ميگرفت
كه آردش ارمغان ، شميم مشك تتار
[ص 472]قمري بر شاخ سرو ، به خرّمي ميسرود هزار با صد زبان ، چهره گل ميستود
زمزمه مرغكان ، هوش ز سر ميربود صفاي آب روان ، زنگ ز دل ميزدود
بشادماني هنوز ، جهاني اميدوار
ناگه تغيير كرد ، مدار چرخ اثير ز كيش گردانْسپهر ، گشت رها تيرِ تير
خديو خرداد را ، بگوش خورد اين صفير سپرد از بيمْ جان ، دراوفتاد از سرير
جيش طراوت گريخت ، چو ديد زينگونه كار
چتربسر نارون ، برابر آفتاب تا كه ز گرما شود ، طفل چمن را حجاب
به شاخه پژمرده گل ، به جوي خشكيده آب زبان سوسن به كام ، طُرّه سنبل به تاب
خون به دل ارغوان ، لاله از آن داغدار
خرّمي از بوستان ، جاي بپرداخته چشمه بدامان كوه ، رهگذري ساخته
زمين بدشت و دمن ، آهن بگْداخته لشكر سوزندههور ، بهر طرف تاخته
از دل بُرنا و پير ، برده شكيب و قرار
دست تطاول گشود ، چيره چو گرديد تير ريخت برون آنچه داشت ، نهفته اندر ضمير
قضا چو ديد اينچنين ، به امر حيّ قدير داد جهان را صفا ، به انبساط غدير
تا كه بمانَد به دهر ، رَوح طرب پايدار
كعبه آمال خلق ، شخص رسول كريم بحج آخر چو برد ، بپا طواف حريم
بيامدش جبرئيل ، حامل وحي عظيم كه ميستايد تُرا ، خداي فرد حكيم
كاي ز ازل تا ابد ، ملك بتو استوار
سوي جهان بايدت ، روي عنايت كني بزرگترْ امر دين ، كنون كفايت كني
بود غرض خلق را ، بحق هدايت كني اينك بايد بيان ، امر ولايت كني
كه نيست راهي جز اين ، بسوي پروردگار
قصد من از ممكنات ، جلوه روي علي است وجهه طاعات خلق ، كعبه كوي علي است
آيه خُلق عظيم ، نشان خوي علي است ذكر مرا هركه جُست ، به گفتگوي علي است
نيسست بجز مهر او ، بهيچ چيز اعتبار
[ص 473]ز بيم كيد عدو ، امرْ نهان تا بچند مخواه خود را ملول ، مدار دل را نژند
قدرت ما مر تُرا ، حفظ كند از گزند خيز و به ابلاغ امر ، ميان همّت ببند
ورنه نماند بجاي ، رسالتت را مدار
يافت پيمبر ز حق ، چو با عتاب اين خطاب گفت توقف كنند ، يكسره از شيخ و شاب
از قتب آراستند ، منبر او با شتاب شگفت از آن چوب خشك ، ميوه اينسان پرآب
كه تا قيامت شكست ، تشنگي روزگار
ختم رسل ايستاد ، با رخ افروخته خلق بحال سكوت ، با نفَسي سوخته
گوش فرا داشته ، چشم بدو دوخته تا مگر از كردگار ، باز چه آموخته
تا بچه فرمان دهد ، آن شه والاتبار
بازوي حيدر گرفت ، بدستِ ايزدنما شور در ايشان فكند ، بدين حجازينوا
الستُ اولٰي بكم ، منكم قالوا بلٰي گفت عليش امير ، هركه مَنَش مقتدا
اوست مرا جانشين ، گزيده كردگار
يا رب ياري نماي ، هركه علي راست دوست بقهر مخذول كن ، هرآنكه بدخواه اوست
آري مهر علي ، علامت راستگوست دوستي اوست مغز ، ساير اعمال پوست
طاعت بي مهر او ، شاخه بي برگ و بار
بار خدايا تُرا ، سپاس گويم همي راه ولاي علي ، بجان بپويم همي
نشان اين دوستي ، ز شيعه جويم همي كه چون كنم قصد گل ، گلاب بويم همي
سوي مؤثّر شوم ، خود از اثر رهسپار
جلوه فضل علي است ، تمام ملك وجود وآنچه ببايد ز غيب ، تا به ابد در شهود
قول شه دين رضاست ، كه از خدايش درود هر آنچه ما را بوَد ، بشيعه آيد فرود
نيك ببين تا كجاست ، فضل رجال كبار
پرده چو گيرد ز چهر ، امام عاليمقام مهدي قائم (ع) كز اوست ، كون و مكان را نظام
ديده گشايند خلق ، به شيعيان عظام جز رهشان ننگرند ، راه بسوي امام
هرآنكه تسليم گشت ، بجان بود رستگار
[ص 474]يا رب او را ز لطف ، اذن ده اندر ظهور شيعه او را فزاي ، هماره عزّ و سرور
يار دلافروزْ شاد ، دشمن بدخواهْ كور بقلب « راضي » بتاب ، ز مشرق شيعه نور
به هر دو گيتي ورا ، ز بندگانْشان شمار
* * * *
مژده كه روي خدا ز پرده درآمد شمس حقيقت بخلق جلوهگر آمد
ايزد يكتا بجلوه بشر آمد نخل ولايت بدهر بارور آمد
روحِ طراوت گرفت گلشن ايمان
چهر ازل در حجابِ غيب نهان بود محتجب از ديدگان اهل جهان بود
هرچه تجلي بدهر كرد همان بود منتظر اقتضاي دور زمان بود
تا رخ زيبا كند ز پرده نمايان
رشد گياه ضعيف تا بفزايد تابش انوار آفتاب ببايد
ليكن اگر چهره ناگهان بنمايد تاب و توان از نبات ميبزدايد
ريشه بسوزاندش ز آتش سوزان
راه تكامل سپرد دوده آدم يافت تعالٖي ز فيض دعوت خاتم
صيقل جان زد بنور شرع ، دمادم تا بپذيرد فروغ نيّر اعظم
ظاهرْ بيند جمال قادر سبحان
حق چو جهان پر ز دعوت نبوي ديد رونق بازار شرع مصطفوي ديد
گيتي خواهان چهر مرتضوي ديد مسئلت خلق با لسان قوي ديد
كرد تجلّي به روز نيمه شعبان
جلوه وحدت شكافت پرده اوهام گشت مشيّد دگر قواعد اسلام
آنكه ز آغاز قصد بود و ز انجام سكّه قدرت زدند او را بر نام
نظم مجدّد گرفت عالم امكان
[ص 476]پاي بگيتي نهاد آيت توحيد آنكه حق از او فراشت رايت توحيد
هم ز ازل بود او بدايت توحيد هم بوَد او تا ابد نهايت توحيد
اوست بهر حال سرّ وحدت يزدان
خسرو دين شهريار كشور هستي مظهر عقل نخست و فيض الستي
زنده از او رسم كردگارپرستي جُسته از او رشد و غَي ، بلندي و پستي
حُبّش ايمان محض و بغضش كفران
گرچه در اين دوره است خائف و مغمور امر همايون اوست ظاهر و مشهور
آنكه ز يزدان بود مؤيّد و منصور در كف خصم زبون نماند مقهور
زآنكه ضعيف است كيد و حيله شيطان
اوست ز روز ازل ذخيره دادار تا كه كند امر حق به گيتي سُتْوار
چون بنهد پاي در ركاب ظفريار دست برآرد بسان حيدر كرّار