فرزند چهارمينِ آن شاه
موعود امم بقية الله
خود غايب و ظاهر است نورش مردم همه طالب ظهورش
در غيبت او مطيع فرمان گوئي كه ستاده در حضورش
فرموده حجج رواتِ مايند در طاعتشان بود سرورش
آنانكه روات وصف اويند بر جلوه نور گشته طورش
وز جانب او به ملك اسلام پيوسته مراقب ثغورش
او آينه خداي دائم
فرزند حسن امام قائم (ع)
يا رب به رضا شهنشه طوس او را بكنف بدار محروس
دِه اذن ، ركاب فتح و نصرت بر پاي مباركش زند بوس
تا عزّت دوستان فزايد دشمن كند از حيات مأيوس
در سايه شيعه بندگان را بخشا فرجي قريب و محسوس
وز فرط كرم نگر كه « راضي » است در سجن گناه خويش محبوس
او را به خديو انس و جان بخش
با مهر و ولاي شيعيان بخش
* * * *
[ص 411]١٧ ربيع الاول ١٣٨٥ مطابق با ٢٦ تيرماه ١٣٤٤ در كرمان
ماه تير است و بوَد گرماخيز به جهان گشته هوا آتشبيز
سرطان آمده با پنجه تيز باشد او را به چمن روي ستيز
آنچنان ريشه دوانيده ز كين
كه مگر خشك كند روي زمين
با دوصد شِكوه ز ناسازي بخت بلبل از باغ بپرداخته رخت
ديده افسردگي شاخْ درخت بگمانش كه ز پيشآمدِ سخت
رشته امر ز هم برگسلد
خار در پاي اميدش بخلد
بگمان خاطر خود بيهُده خست عاقبت هم ز گمان طرف نبست
تا نيارد به يقين دل پيوست هرگز از وسوسه نتواند رست
به يقين امر جهان محكم شد
وز گمان پشت شريعت خم شد
عكس آن را كه گمان داشت هزار كه گذشته است دگر كار از كار
حق بفرمود ز رحمت اظهار به يكي گل بجهان كرد بهار
رَوح آن دائره خاك گرفت
بلكه نُه گنبد افلاك گرفت
جشن ميلاد رسول است امروز روز اكمال عقول است امروز
دين سرافراز قبول است امروز كفر را روي افول است امروز
نور توحيد حق از بطحا تافت
بجهان پرده اوهام شكافت
اولين پرتو رخسار ازل كه نه آخر بوَدش ني اول
مشكل هر دو جهان از او حل عقل در معرفتش مستأصل [ص 413]
نيست آنجا كه رسولان را راه
دست عقل از چه نباشد كوتاه
او بود واسطه فيض وجود وز نمودش همه را هست نمود
برترين جلوه حيّ معبود اسم اعلاي خدا ، ذكر سجود
وجهه بندگي ما مولاست
ليك معبودْ خداي يكتاست
نطق او وحي و كلامش تنزيل انبيا را به خداوند ، دليل
خلق را رحمت او جمله كفيل شرع پاكش سوي جنّات ، سبيل
جنت ار ميطلبي كوي وي است
روي محبوبِ خدا روي وي است
معني كنز نهان آمده او ملك حق پيكر و جان آمده او
از نهان تا به عيان آمده او زينتافزاي جهان آمده او
حشمتش عرصه سرمد بگرفت
مُلك ، رفعت ز محمد بگرفت
رايتش رايت توحيد خدا آيتش آيت تفريد خدا
قول و فعلش همه تأييد خدا شرع او شارح تسديد خدا
تا بماند به جهان جاويدان
عترتش حافظ و حامي قرآن
از علي پايه دين گشت قويم يافت بنياد رسالت تحكيم
تا دهد امر ولايت تعميم خلفي داشت بهر عهد مقيم
تا در اين دوره پر رنج و محن
منتهي گشت به فرزند حسن
او كه جز چهره دادار نبود زين سبب مُدْرَكِ ابصار نبود
چاره جز غيبت از انظار نبود غيبتش ورنه سزاوار نبود [ص 414]
چشم مرمودِ پر از آب كجا
تابش مهر جهانتاب كجا
نقص ما آمده او را حايل همه هستيم ظهورش سايل
او خود از لطف بود بس مايل كه شود نقص قوابل زايل
تا عيان چهره معبود شود
جلوهگر قائم موعود شود
شيعيان حامل اسرار وياَند بلكه آئينه انوار وياَند
هر يكي نقطه پرگار وياَند بهر ما راوي اخبار وياَند
اي زبان تند مران بيش متاز
ورنه از قهر حق افتي به گداز
داورا اذن ده او را بظهور تا كند دشمن دين را مقهور
دوستان را همه فرما مسرور دل « راضي » به عمل كن معمور
خدمت شيعه از او باز مگير
چامهاش را به عنايت بپذير
* * * *
بنگر به هلال ماه شوال با وجد و سرور و فرّ و اقبال
ماهي كه در آن شكوه اسلام در ملك رسد بحد اكمال
ماهي كه پس از صيام ، يزدان بر بنده خود فزايد افضال
در ماه صيام آرد آزاد هر شب جمعي ز نار و اغلال
آخرْ شب آن بقدر مجموع برْهاند از جحيم و اَنكال
خواهي داني كه چون سعيد است ؟
بر غرّه آن نگر كه عيد است
[ص 416]اين نكته بود بسي محقق حق راست ز ما غناي مطلق
نه طاعت كس دهد به او نفع نه معصيتش زند بر او دَق
ما جمله نيازمند اوئيم محتاج به عفو و بخشش حق
رضوان خداست عين طاعت گرديده بدان مطيع ، ملحق
در معصيتش نهفته نيران وين نظم به عدلِ حق منسّق
حق راه نموده است و انسان
مختار بوَد به شكر و كفران
ما را كه به لطف حق نياز است طاعت نه به روزه و نماز است
بس كس كه دهان به روزه بربست فرجام در آتش و گداز است
بسيار كسا كه شد خم و راست هم باب سقر به رُوش باز است
طاعت نه اگر ز راه حق بود حق را ز قبولش احتراز است
بايد ز نخست داشت ايمان مؤمن بقبول سرفراز است
ايمان كه ز حق ملاك دين است
آن حُبّ امير مؤمنين است
توحيد از او بملك پيداست او اصل نماز و روزه ماست
او دست خدا بخلق و رزق است او مالك امر موت و احياست
او اوّل خلق و مبدأ آن او مرجع جملگي به فرداست
هر دل كه بمهر او گروگان عليينش مكان و مأواست
وآن سينه كه جاي كينه اوست در سجينش به حشر مثواست
هركس كه بود ولادتش پاك
اين نكته بحق نمايد ادراك
خواهي چو وصي مصطفي را بشناس علي مرتضٰي را
جوئي چو بجان تو رستگاري بسپار طريقه ولا را
فرموده خدا كه بعد حيدر كن سيرْ زمين اوصيا را [ص 417]
آري اگرت نجات بايد روي آر هداة اصفيا را
تا بگذري از صراط ، آسان ميبوس تو درگه رضا را
آن بقعه كه زيببخش طوس است
عرشش پي فخرْ خاكبوس است
اين بارگه رفيع بنيان برترْ آمد ز بيت يزدان
آن قبله بوَد به اهل اجسام رو جانب آن كنند زينسان
وين جان جهان گرفته در بر زين روست مطاف چرخ گردان
شاهي كه به يك اشاره او نقش آمده است شير غُژمان
خود امر حق است و قائل كُن موجوداتش مطيع فرمان
فرزند رسول ذو المعالي
مصباح هُدٰي عليّ عالي
او شاخه دوحه رسالت او منشأ و مصدر جلالت
اقرار به اوست شرط توحيد يا مِهرِ وي است ، يا ضلالت
او چشمه حشمت و فضيلت او منبع شوكت و نبالت
فرزند چهارمينش امروز بر ملك خدا كند كفالت
گاهي كه جهان پر از ستم گشت او آيد و آورد عدالت
مرآت جمال حيّ دائم
موعود امم امام قائم (ع)
در غيبت او روات اخبار بگزيده حجّتند و اخيار
ما راست رجوع سوي ايشان اين است مدار دين دادار
يكتا خلفي كه يادگار است از جمله گذشتگان ابرار
او عبد رضاست راوي خاص يزدان بادا ورا نگهدار
يا رب به ظهور شه ، محبّان شادان كن و بيخ خصم بردار
« راضي » كه روات را غلام است
خواهنده حُسن اختتام است
* * * *
[ص 418]خسرو دي چو برافراشت علَم نظم اقليم صفا خورد بهم
تاخت بر ملك چمن خيل ستم زد به سرسبزي اشجار قلم
در پسِ پرده نهان شد گل از او
ماند از شور و نوا بلبل از او
تا كه مرغان به چمنزار شدند عندليبان چمن ، زار شدند
رانده از باغ به يكبار شدند به غم هجر گرفتار شدند
آري ار دل رخ محبوب نديد
ديگر از زندگي او را چه اميد
هركه دانست حقش ز اهل بهشت گِل او را به محبّت بسرشت
وآنكه از روز ازل آمد زشت مبدء او ز عداوت بنوشت
حُبّ مردان خدا رضوان است
بغض ايشان شرر نيران است
حبّ حق علت ايجادْ بِدان شاهد آرم ز كلام يزدان
حق بفرمود بُدم گنج نهان داشتم دوست كنم جلوه عيان
از عدم خلق كشانْدم به وجود
تا شناسند جلال معبود
باري از اصل سخن ماندم دور كه هزار از غم گل شد رنجور
ترك گفت آن همه شيدائي و شور كه نبُد باغ دگر جاي سرور
نارون چتر زمرّد بنهاد
گوئيا سرو ز رفتار فتاد
داشتم دوش به دل گفت و شنود كه خزان جمله درختان فرسود [ص 420]
نه همين خرّمي باغ ربود كز جهان نقش مسرّت بزدود
بسكه بيداد و ستم از دي شد
بيگمان رَخش طراوت پي شد
گفت دل چند زني بيهده جوش چيست اينگونه تُرا جوش و خروش
طرب افزاي و بعشرت ميكوش بشنو اين مژده دلكش ز سروش
طلعت رحمت يزدان بدميد
سحر نيمه شعبان بدميد
گردش دهر بكام است امروز ريزش رحمت عام است امروز
شرع را سكه بنام است امروز جشن ميلاد امام است امروز
آنكه مخصوص نجات بشر است
شاه دين حجّت ثانيعشر است
دست مبسوط خدا در انفاق برترين آيت او در آفاق
او كند حق خدا را احقاق وز جهان برفكند بيخ نفاق
چرخ را سير و قوام است بدو
ملك را حُسن ختام است بدو
انبيا بنده احسان وياَند اوصيا يكسره خواهان وياَند
اوليا دستبدامان وياَند ماسوٰي جمله ثناخوان وياَند
غوث اعظم بود و حصن حصين
مُلك توحيد ورا زير نگين
هم از او گشته مكرّم آدم هم از او نوح نَجٖي رَسته ز يم
بر خليل آتش از او شد خرّم جَست از تيه از او موسي هم
عيسي از دار بلا كرد رها
ز اسم خود داد بدو روح شفا
دعوتش داعيه مصطفوي سطوتش هيمنه مرتضوي [ص 421]
از ره عصمت و از حلمِ قوي فاطمي باشد و هم مجتبوي
در شجاعت شده فرزند حسين
در عبادت به عباد آمده زين
باقرش منشأ و مبناي علوم صدق صادق شده او را مقسوم
همچنان كاظم غيظش مكظوم حجّت او رضوي نزد خصوم
تقوي بخشش و هادي اجلال
عسكري شوكت و خود خاتم آل
حاكي مبدء و آئينه غيب سر تسليم فرو برده به جَيب
مجمع حُسن و بري از هر عيب او كتابي كه در آن نبْوَد ريب
مهدي قائم (ع) و همنام رسول
آخرين سبط دلآراي بتول
ما خود از معرفت او مهجور سخت داريم تمنّاي ظهور
هركه را ديده دل نبْوَد كور او ميسّر بودش قرب حضور
باشد اندر همه آفاق وجود
امر او ظاهر و نورش مشهود
شيعه مرآت امام آمدهاند صاحب جاه و مقام آمدهاند
كلماتند و تمام آمدهاند محك جمله انام آمدهاند
مهرشان راهنما سوي نعيم
بغض ايشان دركافزاي جحيم
بار اِلٰها به ظهور شه دين شيعه را روزفزون كن تمكين
خصمشان محو بفرما ز زمين دوستانْشان بخوشي دار قرين
مهرشان خواسته « راضي » بخش
جرم مستقبل و هم ماضي بخش
* * * *
[ص 422]عيد اضحٰي شد و عيدي است عظيم ركن دين گشته در اين روز قويم
دوستان در حرم دوست مقيم داشته فديه خود را تقديم
تا ز درگاه خداوند شكور
عاقبتْ سعيِ كه آيد مشكور
اي بسا بُرده كسي رنج و محن روز و شب در تعب افكنده بدن
رخت بربسته پي حج ز وطن قطع بنموده بسي دشت و دمن
تا مناسك همه آورده بجاي
ليكن آن را نپذيرفته خداي
امر حج سهل مپندار و زبون كه بود قدرش از اندازه برون
حرم خاص خداي بيچون قبله ارض و مطاف گردون
بس بود رفعت اين كاخ جليل
كه بنايش شده بر دست خليل
گِل اين خانه براهيم سرشت با عبوديّت و تسليمْ سرشت
هم ز امّيد و هم از بيم سرشت تا دهد بر همه تعليمْ سرشت
كه خدا خواسته از ما اخلاص
تا كه بنْمايدمان راه خلاص
مورد رحمت جانانه شدن نيست در معتكف خانه شدن
بايدت عاقل و فرزانه شدن وز خودي يكسره بيگانه شدن
تا نظر جانب مقصود كني
رو سوي خانه معبود كني
صاحب خانه ندانسته كه كيست جانب خانه شدن شايان نيست
ديده بگشاي و ببين مقصد چيست اولين خانه موضوع ، علي است [ص 424]
هركه آورْد بدو روي طواف
ديد با خويش خدا را الطاف
مظهر رحمت فيّاض ازل جلوه آخر و نور اوّل
آيت كامل و فرد اكمل مشكل هر دو جهان از او حل
حكمتش معني دانائي حق
قدرتش عين توانائي حق
گنج توحيد بود مايه او علم و عصمت شده پيرايه او
آفرينش همگي سايه او برتر از اوج خرد پايه او
كس نگردد ز جلالش آگاه
كه ندانست كسي سرّ اِلٰه
دين ز نامش به جهان نام گرفت دست او بازوي اسلام گرفت
نور علمش همه ايام گرفت جهل ناكام و خرد كام گرفت
شمس توحيد چو رخساره فروخت
كفر را ريشه همي بايد سوخت
نقشپرداز وجود است علي مظهر حيّ ودود است علي
زينت غيب و شهود است علي غرض از بود و نبود است علي
مُلكِ پاينده و جاويد علي است
بخدا معني توحيد علي است
داورا حرمت اين حشمت و جاه رحم فرماي كه شد كار تباه
يوسفش را تو برون آر از چاه تا ز قدرت بزند تكيه به گاه
مصرِ ايمان نگرد چهر عزيز
دين اسلام عزيز آيد نيز
آيد آن كعبه آمال امم خسرو هجده هزاران عالم
دشمنان را بفرستد به عدم دوستان را برهاند از غم [ص 425]
حجّة بن الحسن آن شمس وجود
قائم امر و امام موعود
شيعيان را كه چراغ بشرند خلق را جانب او راهبرند
عزّت افزاي كه والاگهرند خصمشان را كه ز حق بيخبرند
از ره قهر برانداز ز خاك
تا ز ابليسْ جهان گردد پاك
« راضي » آورده به تو روي اميد تا كند عهد اِنابت تجديد
چامه بپذير و ببخشاي نويد همش از مهر علي دار سعيد
خواهد او پيروي شيعه مدام
تا دهد عمر بدان حُسن ختام
* * * *
در شب جشن ولادت آن بزرگوار ( در سن ١٥ سالگي )
سال ١٣٠٩ شمسي در مسجد گوهرشاد مشهد مقدّس در حضور رجال
تا گشته عيان هلال شعبان تزيين شده زو محيط امكان
از مقدم او خداي سبحان افزود سرور اهل ايمان
وين شور كز او به عالمَين است
از فرّ ولادت حسين است
شاهي كه به برج ● دين بود ماه از ملك خرد برونْش خرگاه
وز رفعت قدر و رتبت و جاه جز حق نه كس از جلالش آگاه
آري به خرد بسي است دشوار
كز سرّ خدا شود خبردار
فرزند رسول ذو المعالي يكتا خلف عليّ عالي
كش در ره عشق نيست تالي دين را بوجود او تعالي [ص 427]
در محفل قرب محرم ● خاص
و اندر يم دين يگانه غوّاص
در دايره خداپرستي بگرفته لواي پيشدستي
وز بهر وثيقه الستي از جان زده پشتپا بهستي
در عرصه عشق رايت افراخت
دلها همه برد و جان خود باخت
پيدايش ممكنات از اوست در جسم بشر حيات از اوست
غفران همه عُصات از اوست ذرّات وجود ، مات از اوست
بر خلقت ممكنات باني
او مرجع عالي است و داني
اي كاخ جلالت از تو معمور وي بزم امامت از تو پرنور
رخسار تو زيب نخله طور زَاسرار تو در سر امم شور
گر بي تو خداي بود خرسند
ملكش همه بود بي خداوند
تا نام تو ديد عرش بر ساق گرديد ز رفعت و شرف طاق
از فيض تو جاري است ارزاق برداري اگر نظر ز آفاق
گردد درِ نيستي بر او باز
در كتم عدم شود چو آغاز
تا نور رخ تو جلوهگر گشت فطرس به مقام خويش برگشت
بر مسند ناز مستقر گشت وين نكته سرود و مفتخر گشت
چون من كه بود ز بندگان شاد ؟
بنموده مرا حسين آزاد
اي جان جهان فداي جانت بنما نظري به ذاكرانت
كز جان شده جمله چاكرانت در جشن سعادتاقترانت [ص 428]
بنموده تمامْ جانفشاني
تا مانَدَشان همين نشاني
دارد « رضوي » اميدت از جود كش ظل پدر كني تو ممدود
فرجام ورا كني تو محمود كز طالع نيك و بخت مسعود
تا جان به بدن وراست مادام
در بندگيت سپارد ايام
* * * *
خيز و جهانسوزي مرداد بين گسترش شعله بيداد بين
دشت و دمن كوره حدّاد بين خرمن عشرت همه بر باد بين
تا كند از سطوت گرما فرار
آب روان گشته سراسر بخار
گل ز حرارت شده پژمان به باغ سنبلْ افسردهاش آمد دماغ
باخته بلبل دل شور و فراغ پاي كشيدند غزالان ز راغ
كبك دري خنده فراموش كرد
تا برهاند تن خود كوش كرد
تابش خورشيد دگرگون شده حِدّتش از حدّ خود افزون شده
تافته زو ساحت هامون شده جاي عجب نيست كه مأذون شده
ملك بود بنده امر خدا
حدّ بشر نيست كه چون يا چرا
آن نشنيدي كه خداي مجيد داده بدينگونه به قرآن وعيد
خواهد اگر روز حق آرد مديد كيست تواند كه شب آرد پديد
هرچه بشر جُست نه آن ميشود
آنچه خدا خواست همان ميشود
[ص 430]دوش به دل بود مرا گير و دار كز تف مرداد تن آيد به زار
گفت بكف گير عنانِ قرار زآنكه رحيم است خداوندگار
گر اثر شمس بحكمت فزود
از ره رحمت در ديگر گشود
بين كه جهان جُسته قراري دگر دور فلك راست مداري دگر
شد مه مرداد بهاري دگر گشت سراينده هزاري دگر
كز شعف نغمه آن خوشسرود
در طرب آمد همه ملك وجود
ماند چو يك عُشر ز ماه رجب مبعوث آمد نبي منتجب
وحي بيامد ز حقش كاي عجب تا كي بايد رخ ما محتجب
خيز و خود آماده تسخير باش
رحمت عامي تو جهانگير باش
خيز و بخوان خلق بنام خدا تا برساني تو پيام خدا
هست قيام تو قيام خدا نطق تو وحي است و كلام خدا
هركه تُرا ديد خدا را بديد
وز تو چو بشنيد ز يزدان شنيد
يافت چو منشور رسالت رسول خواست دهد مقصد حق را حصول
نام خدا خواند بخلق جهول تا كه كند ردّ و كه آرد قبول
نام خداوندْ عليّ ولي است
آنكه حق از او بجهان منجلي است
خلقت ملك است براي علي علّت خلق است ولاي علي
جان جهان باد فداي علي دل تپد از شوق لقاي علي
يا رب با شيعه هشت و چهار
حاجت ما را ز زيارت برآر
[ص 431]اوست كه جان در ره دادار باخت تا كه بشر نام خدا را شناخت
رايت توحيد به گيتي نواخت پايه دين را همه سُتْوار ساخت
تا كه به هر دوره بمانَد قويم
از پسران كرد تني را مقيم
آخرْ فرزند چو شد جانشين گشت نهان از نظر مؤمنين
غور بفرمود چو ماء معين در عطش رؤيت او دل غمين
يا رب فرما به ظهورش شتاب
بين كه گرفته است جهان را سراب
چشم و چراغ حسن عسكري ظاهر از او هيمنه حيدري
دعوت او دعوت پيغمبري سلطنتش سلطنت داوري
مهدي قائم (ع) شه والامقام
مبدء مُلك آمد و حُسن ختام
وجه خدا آمده رخسار او هركه بود طالب ديدار او
وجهه همان شيعه اخيار او كسب از ايشان شود اخبار او
راه نموده است خداي غفور
خواه كسي شاكر و خواهي كفور
بار خدايا برسول و بآل شيعه او را تو بيفزا جلال
دشمنشان دار قرين وبال شاد كن احباب بحدّ كمال
چامه « راضي » به عنايت پذير
باش مر او را به ولايت بشير
* * * *
ماه دلافروز رجب آمده جلوهگه رحمت رب آمده [ص 433]
مژدهده وجد و طرب آمده آمده اين ماه و عجب آمده
زيب جهان چهر دلآراي او
مهر فلك محو تماشاي او
ديدْ برافراشته رايتْ خريف آمده مقهور جفايش حريف
خسته بسي دل ز وضيع و شريف اين نپسنديد بطبع ظريف
گفت همي گسترم اكنون بساط
تا كه جهان را بدهم انبساط
آمد و آورد بهاري دگر طرح دگر ، نقش و نگاري دگر
باغ دگر ، شاخه و باري دگر بهر صفا نيز مداري دگر
ملك بدو رونق ديگر گرفت
دهر كهن خرّمي از سر گرفت
رَوح گلستان ولايت نگر رونق بستان وصايت نگر
خرّمي باغ هدايت نگر غنچه زيباي عنايت نگر
كرد خداوند به يك گل بهار
داد طراوت بهمه روزگار
تافته انوار جلال علي كعبه منوّر ز جمال علي
ملك مكمل ز كمال علي روشن از او ديده آل علي
روشني عالم سرمد بدوست
فخر همه آلمحمّد بدوست
بنده بگْزيده پروردگار شأن ربوبيّت از او آشكار
پايه توحيد بدو استوار جلوه او برده ز دلها قرار
تا كه نسوزد همه گيتي به نور
او را در رتبه سلمان ظهور
[ص 434]خانه توحيد سراي دل است كي بمثلْ خانه خشت و گل است
يافتن ره بدرون مشكل است جز ره در ، زحمت بيحاصل است
هركه نه رو جانب درگاه كرد
خود بعبث خاسر و گمراه كرد
حق بود از درك خلايق برون معرفتش راست علي رهنمون
رتبه آن شه ز تصوّر فزون باب بود راهنماي درون
گر طلبي جانب اين سور باب
باب بود شيعه عاليجناب
هركه بديديم علي راست دوست مينتوان گفت كه آن شيعه اوست
آنكه خود او مورد اين گفتگوست حاكي آثار علي موبموست
واجد اين مرتبه سلمان شناس
وز پس او يونس و اقران شناس
اي ز حق آيات كرامت تُرا بلكه بهر گونه علامت تُرا
سلطنت ملك قيامت تُرا تاج دلآراي امامت تُرا
عترت پاك تو امامان ما
در گرو طاعتشان جان ما
خاصه مهينزاده والاي تو بلكه خود او جلوه اعلاي تو
آينه سرّ و هويداي تو سرّ ويي ، او شده پيداي تو
آنكه رضا گشته به سير قضا
خوانده خدايش ز رضايت رضا
عرصه لاهوتش گاه جلوس خيمه حشمت زده در خاك طوس
برج ولايت را شمس شموس عرش برين گشته ورا خاكبوس
خيل رسل زائر كويش همه
چشم عطا دوخته سويش همه
[ص 435]هركه به اخلاص زيارت نمود خود را مشمول بشارت نمود
وآنكه جفا كرد و جسارت نمود خِزْي جهان برد و خسارت نمود
بار خدايا حق آل رسول
بندگي از ما تو بفرما قبول
اذن بفرما كه شود جلوهگر شمس هُدٰي حجّت ثانيعشر
برجا از كفر نماند اثر نشر دهد ملت خير بشر
آينه طلعت پيغمبري
مهدي قائم (ع) خلف عسكري
شيعه او در كنفش شادكام حفظ بفرما ز مكاره تمام
عزّتشان روز فزون مستدام بهره احباب سرور مدام
وآنكه بداختر بود و بدسگال
در دو جهان دار قرين وبال
كن نظري « راضي » شرمنده را عبد گنهكار سرافكنده را
دستْ بسوي تو برآرنده را لطف تو خائب نكند بنده را
بندگي شيعه والاتبار
خواهد و آمرزش روزِ شمار
* * * *
موكب مسعود بهار آمده شاخ طرب باز به بار آمده
باغ پر از نقش و نگار آمده شيفته صد گونه هزار آمده
باختهٔ چهر دلآراي گل
آمده مشغول تماشاي گل
[ص 437]ميدهد اينك به گلستان نويد پيك صبا مقدم عيد سعيد
گويد حالي ز سپهر اميد چهر همايونِ مرادت دميد
باش كه تابد به تو انوار او
خرّميَت باد به ديدار او
خسرو نوروز و خديو بهار خيمه حشمت زده در كوهسار
داشته از قهرْ ميان استوار رزم خزان را بَرَد او انتظار
تا كه كند جبرانْ مافات را
آخته شمشير مكافات را
سبزه از اين مژده شد از غم بري شد سوي آن موكب اسكندري
تا كه ز عدلش طلبد داوري رفت نسيمش ز پي رهبري
داشت بدان سان كه در اين ره شتاب
خيره نمودش ظلمات سحاب
يافت از اين تيرگي آخر نجات زنده شد از ريزش آب حيات
ديد چو در زندگي خود ثبات خواست رهائي بوَدش از طُغات
جُست پناهندگي فرودين
جايگزين گشت به حصني حصين
گفت ، پناهنده چو ديدش بهار رَو كه دگر نيست خزان را قرار
شوكت من برد ورا اعتبار خاصه فزونم نگرد اقتدار
گرچه در اين مرحله دير آمدم
ليك بهمراه غدير آمدم
جوئي اگر خرّميم را تو باز دارمش از گرمي راه حجاز
خواهي اگر كشف شود بر تو راز گوش فرا دار و بصد اهتزاز
درك كن اين واقعه دلپذير
تا بنمايم بتو وصف غدير
[ص 438]كعبه آمال رسول كريم يافت فراغت چو ز طوف حريم
آمدش از امر خداي حكيم روح امين حامل وحي عظيم
گفت كه اي خسرو ملك وجود
ايزدت از فرط عنايت ستود
كاي ز ازل مقصد و مقصود ما وي بجهان سايه ممدود ما
ناصيهات غُرّه مسعود ما دست تو بحر كرم و جود ما
مظهر عزّ و عظمت ذات تو
عقل يكي جلوه ز آيات تو
نخله توحيد ز تو بر گرفت عالم امكان بتو زيور گرفت
ملك بتو جلوه ديگر گرفت دين تو آفاقْ سراسر گرفت
چهر تو انوار خدائي نمود
زنگ ز آئينه دلها زدود
خلقْ خدا را بتو بشناختند رايت توحيد برافراختند
در ره اسلام بجان تاختند وآنچه بجز حق ز دل انداختند
نيك بجستند چو مرضات ما
شاملشان گشت عنايات ما
آنچه نهان ماند ز موسي به طور خواهم بر قوم تو آرد ظهور
خُم غدير است و شراب طهور خيز و بيفزاي از اين مي سرور
تا همه وارسته ز هستي شوند
واقف از اسرار اَلَستي شوند
خيز كه از پرده برون شد جمال يافت در اين روزْ ولايت كمال
خلق كنون در خور قرب وصال بايد از اين امر تو را امتثال
تا بنمائي همه را روي حق
بار دگر خوانيشان سوي حق
[ص 439]داري در پيشْ تو امري عظيم خيز و مينديش ز كيد لئيم
راهبري كن به ره مستقيم گر نكني ركن ولايت قويم
پايه تبليغ نماند درست
ميشكند عهد چو گرديد سست
خيز و برافراز لواي علي ساز كن اكنون تو نواي علي
خلق بخوان سوي ولاي علي تا بشناسند لقاي علي
رهسپر كوي ولايت شوند
تا همه زين روي هدايت شوند
برد چو زين گونه پيام جليل نزد رسول مدني جبرئيل
چهره برافروخت سليل خليل كه حسبي الله و نعم الوكيل
خواست پس آنگه به سروري تمام
آرد در امر اِلٰهي قيام
گفت جهاز شتران خواستند جايگهي نغز بپيراستند
پايگهي از قتب آراستند قدر سماوات از آن كاستند
رفعتش اين بس كه خديو حجاز
پايه دين كرد متين ز آن جهاز
شاه بر آن عرشه چو مأوي گرفت حق همه در مركز خود جا گرفت
نور حقيقت همه دنيا گرفت صورت دين جلوه معنٰي گرفت
پرتو يكتائي معبود تافت
پرده اوهام خلايق شكافت
ختم نبوت به فراز سپهر خلق چو انجم همه در سير مهر
ناگهش از وجد برافروخت چهر لب بگشود آن مه وحدت بمهر
تا بشناسانَدَشان ذوالجلال
فرمود اينگونه از آنان سؤال
[ص 440]نيستم آيا بشما سَروري ؟ بلكه ز ارواح امم برتري ؟
نيست مرا كوكبه داوري ؟ ختم نه بر من شده پيغمبري ؟
جمله بگفتند كه اين شان توست
جان جهان بنده فرمان توست
ختم رسل مظهر جانآفرين دست فرا برد به حبل المتين
عرش برين را بگرفت از زمين بار دگر برد بعرش برين
گفتي يزدان بنموده نزول
جلوهكنان بر سر دست رسول
گفت هر آنكس كه منش مقتدا بعد من او راست علي پيشوا
اوست برافروخته شمع هُدٰي نيست بجز پيرويش اهتدا
مخزن اسرارِ نهان است او
قصد حق از كون و مكان است او
يا رب آن را كه علي راست يار باش بلطف و كرمت دوستار
وآنكه بود خصم بدين گُل چو خار خواريش افزا و برآرش دمار
تا همه دانند كه اين مهر و كين
هست بحُبّ تو و بغضت قرين
يافت چو ابلاغ رسالت ختام داد خداوند بدينسان پيام
كآمدتان رحمتم امروز عام نعمت من گشت شما را تمام
اَلْيوم اكملتُ لكم دينكم
رضيتُ بالاسلام ديناً لكم
آنچه بجستند ره كوي من كس نتوانست شدن سوي من
نيك ببينيد كنون روي من اوست بهين مظهر نيروي من
قصد من از خلقت امكان علي است
ترجمه معني ايمان علي است
[ص 441]آري اگر او نشدي آشكار كسوت امكان ننمودي شعار
بود خفي نام خداوندگار كس نشدي جانب حق رهسپار
دوستي او بحقيقت قرين
باد هلاك آنكه بجز اينْش دين
دست حق است اين كه جز او نيست دست جمله ايجاد بدو پايبست
هستْكن و نيستكنِ هرچه هست هركه شناسنده او حقپرست
حق وجودش كه فدايش وجود
حق بجز او نيست ، جز او هم نبود
هركه بود منكر پروردگار خشك بود از خردش شاخسار
ديده بينا و دل هوشيار محو توانائي او ذرّهوار
قدرت او بود عليآفرين
تبارك الله احسن الخالقين
بار خدايا برسول مجيد حرمتِ دارنده فرخنده عيد
روي سياه « رضوي » كن سفيد دار بمهر علي او را سعيد
يافت بدين مرتبه چون امتياز
در دو جهان است همي سرفراز
* * * *
[ص 442][ص 444] بسم الله تعالٰي
آمد مه اسفند و جهان يكسره آراست وز مقدم او يافت چمن آنچه كه ميخواست
بر وجدِ هزار افزود از شور زغن كاست يكبار دگر بر لب جو سرو بپا خاست
تا سير كند منظره كوچ زمستان
بر دشت و دمن تافت چو خورشيد جهانتاب از سطوت او شد دل هر ذره برف آب
صاعد بهوا گشت بدانگونه كه سيماب بهمن چو چنين ديد نياورد دگر تاب
با لشكر خود جاي بپرداخت زمستان
زاغ و زغن از شاخ بشاخي بپريدند ليكن بجز از ترك مكان چاره نديدند
افسردهدل از ساحت گلزار رميدند كنجي بگزيدند و در آن گوشه خزيدند
باشد كه دگر باره مصون مانَدشان جان
اين پيك طرب خون شقايق ز خزان جُست بس پاي بيفشرد بشد دست عدو سُست
ابر آمد و آثار خريفي ز چمن شُست بر هر لب جو سبزه افروختهرخ رُست
تا موكب نوروز خرامد به گلستان
آراسته شد از وزش باد بهاري هم سطح بساتين و هم اطراف صحاري
پرغلغله شد باغ ز آواي هزاري شد زنده جهان از اثر رحمت باري
آري اثر رحمت باري بود اينسان
اسفند نه هر ساله نشاطي ز طرب داشت ؟ امسال اگر خرّمي افزود سبب داشت
اين شور و شعف از قدم ماه رجب داشت ماه رجب اين منزلت از مير عرب داشت
كش مهر جمال آمد از اين ماه نمايان
[ص 446]نور ازلي فوق زمان بود و مكان بود از منظر ادراك همه خلق نهان بود
ماه رجب از بهر تجليش زمان بود وز كعبه مكان جست كه شايان همان بود
آري ز حرم جلوه كند چهره يزدان
شو سوي حرم نور خداوند احد بين وآن جلوه يكتائي معبود صمد بين
آن را كه از او خلق بجويند مدد بين ظاهر اسد الله تو از بنت اسد بين
شد امّ اسد فاطمه زين طالع رخشان
جبريل ز حق تهنيت ختم رسل گفت كز رحمت ما غنچه مقصود تو بشكفت
با خرّميَت بادْ دلِ پاك كنون جفت باطل بصد اندوه ز بيداريِ حق ، خفت
امروز قوي شد بجهان پايه ايمان
آري ز ازل مظهر معبودْ علي بود وز كون و مكان مقصد و مقصود علي بود
هر جلوه كه دادار بفرمود علي بود گر كاست علي بود ور افزود علي بود
او بود كه بنهاد جهان را همه بنيان
او بود كه دم در دم جبريل امين داد او بود كه آدم را مأوي بزمين داد
بر سلطنت زاده داود نگين داد او جاي مسيحا ز بر چرخ برين داد
زو رتبه گرفتند همه جمع رسولان
مامش بقماط اندر چون دست فروبست بگسست قماط و سوي حق برد فرا دست
گفتا كه بدرگاه حقم دست بكار است خواهم بتضرع شوم اندر بر حق پست
بگذار رها دست من اي مام بدينسان
آري بود اين دست خدا فوق ايادي هرگز نه بر او چيره شود قدرت عادي
دستي است كه حق كوفته بر فرق اعادي اسلام از او يافته تحكيم مبادي
توحيد از او آمده جاويد به دوران
تا كشور دين مانَد از او خرّم و معمور هر دورهاي از خود خلفي داشته مأمور
وين عصر بود مفتخر از حجت مستور او قائم موعود و هم او مهدي منصور
امرش بجهان ظاهر و خود آمده پنهان
[ص 447]در غيبت او حاكي از او شيعه اخيار با حمل روايات و شناساندن آثار
از همتشان دين مبين آمده سُتْوار حافظ ضعفا را همه از فتنه اشرار
زآنگونه كه ملاح بود حافظ سُكّان
يا رب به نبي پادشه كشور توحيد يا رب به علي آيت يكتائي و تفريد
فرما ز ظهور شه دين روز بما عيد وز فرط عطا شيعه او بنما تأييد