لغزش مستقبل و ماضي ببخش
* * * *
باز پديد آمده شوري دگر خلق جهان راست سروري دگر
ساحت بطحا شده طُوري دگر گشته ز حق مَطلع نوري دگر
خواست كليم آنچه ز پروردگار
شد به رسول مدني آشگار
خواست چو دادار ز الطاف عام بهر بشر نعمت خود را تمام
زيورشان داد بخير الانام احمد مرسل به دوصد اهتمام
زنگ زدود از صفحات عقول
تا كه شد آماده حسن قبول
حق چو بشر ديد خريدار عشق پرده برافكند ز اسرار عشق
كرد تجلّي رخ دلدار عشق داد دگر رونق بازار عشق
الغرض از فرّ وجود حسين
عرصه توحيد خدا يافت زَين
خسرو ملك جبروت و جلال زاده زهرا مهِ برج كمال
گلشن وحدت را زيبانهال ملك بقايش نپذيرد زوال
خلق همه سوي عدم رهسپار
وجه حق است او و بوَد پايدار
آنكه بميدان محبت چو تاخت رايت همّت ز عوالم فراخت
جان خود آنسان به ره عشق باخت كس نتوان باز ز جانان شناخت
جان چو دهد يكسره جاناننشان
يك شود و فرق رود از ميان
[ص 379]سبط پيمبر خلف بوتراب منجي امّت ز محيط عِقاب
عالم ايجاد بدو كامياب كس نه چو او در شرف انتساب
جلوه او در همه جا كامل است
عزّ و جلالت همهاش شامل است
از نظر رأفت آن دادگر نيست عجب فطرس اگر يافت پر
هركه بدين درگه بنهاد سر محروم ار شد عجبش بيشتر
درگه او مخزن جود حق است
نيك نظر كن كه وجود حق است
نام شريفش ز حروف است چار عزّ و جلالش هم از آن آشكار
رمز بيان كرده ورا كردگار خواهي اگر معني آن گوش دار
دقت كامل چو به نامش كني
مختصري درك مقامش كني
حاء حسيني ز حقيقت بجاست سين ز سعادت كه نَهاش انتهاست
ياء به يكتائي ذاتش گواست نونش نفي همه ماسواست
زآنكه بر اثبات وجود اِلٰه
نفي خلايق بود البته راه
پرده ز رخساره چو دلبر گرفت جز رخ او از همه دل برگرفت
داد براهش سر و افسر گرفت رفعت از او نام پيمبر گرفت
زين رو فرمود شه نشأتين
حسينُ منّي و انا من حسين
اي كه بود عشق تو ايمان ما ايمان گر خواهد يزدان ما
غير عطايت نبوَد جان ما پس چه شود يافت به سامان ما
كز تو نباشد به رهت آن دهيم
يا كه بمهر تو گروگان دهيم
[ص 380]هرچه بمدح تو سخن گستريم منزل مقصود بسر كي بريم
كورصفت جمله در اين معبريم خود بحقيقت قدمي نسپريم
پاي خرد لنگ و رهي بس طويل
ما همه مبهوت و نه پيدا دليل
وصف وجود تو بجز حق كه گفت هم بجز از حق كه تواند شنفت
نيست كسي محرم سرّ نهفت ما نتوانيم دُرِ راز سفت
گويد از بحر سخن چون سبو ؟
هست به ظرفيت خود درك او
از ره لطف اي شه دنيا و دين جانب ياران خود اينك ببين
اينان از جمله بمهرت گزين با طربت شاد و بحزنت غمين
رايت حبّ تو برافراخته
عشق تو را شيوه خود ساخته
محو تو از روز ازل جانشان سخت در اين مرحله پيمانشان
بندگيت رفعت عنوانشان چرخِ برين بنده فرمانشان
هركه به ذيل تو زد اين گونه دست
كون و مكان است بدو پايبست
نام تو زآنان بگرفته ظهور وز تو عيان نام خداي غفور
چرخ هدايت را تابنده هور چشمِ بد از چهرهشان باد دور
جامعهاي را به سويت رهنمون
هم بزبان كرده دل خصمْ خون
چون « رضوي » آرَدشان بندگي جُسته بجان خرّمي زندگي
خواهد از لطف تو پايندگي تا بتواند كه به فرخندگي
در ره حُبّت سپرَد روزگار
شامل او باشد اين افتخار
* * * *
[ص 381]بگرفت جهان صفاي ديگر از غيب رسد نواي ديگر
پيچيده به نُه رواق گردون آواي طربفزاي ديگر
بگشوده بر آسمان بطحا بال عظمت هماي ديگر
بنگر به حرا نزول جبريل با جلوه دلگشاي ديگر
امروز شنيد گوش احمد از پيك خدا نداي ديگر
زين گونه كه ملك باصفا شد
از بعثت ختم انبيا شد
قصدي كه ز خلقت بشر بود توحيد خداي دادگر بود
وين روح هدايت الهي در قوه خلق مستتر بود
هر يك ز رسل بنوبه خويش در راه كمال راهبر بود
مولود بشر ز عهد آدم هر روز به رتبه پيشتر بود
القصه درخت آدمي را هنگام رسيدن ثمر بود
اين شد كه ز شاخسار توحيد
گرديد پديد بار توحيد
شد روز چنين فرود جبريل آورد ز حق درود جبريل
بر ختم رسل سلام حق گفت وآنگاه چنين سرود جبريل
كاي آنكه اگر نبود جودت نه خلق بُد و نه بود جبريل
ايزد به ستايش تو پرداخت تا آنكه تُرا ستود جبريل
اينك تو بخوان بنام يزدان پيغامْ ادا نمود جبريل
اي گوهر تابناك بينش
مقصود توئي ز آفرينش
از حق چو نبي گرفت منشور زين امر عظيم گشت مسرور [ص 383]
از كوه حرا نزول فرمود در خان خديجه خفت مذعور
بار دگرش رسيد فرمان كاي خويش بجامه كرده مستور
برخيز و انام را بترسان تكبير خدا نماي موفور
برخاست ميان ببندگي بست زآنگونه كه گشته بود مأمور
دادار بسي بوَد ممجّد
چون بندگيش كند محمّد
فرمود خداي قل هو الله تا خلق ز حق شوند آگاه
يعني تو جمال كردگاري جز راه تو نيست سوي او راه
هركس به ره تو رفت حق رفت وآنكس كه نشد فتاد در چاه
بنمود قيام زَ امر يزدان افراخت لواي عزت و جاه
نسرشته نهادِ بوالبشر ، بود در ملك رسالتْ او شهنشاه
در حضرت او ز روي تعظيم
بسپرده قضا نگين تسليم
اي بنده خالص اِلٰهي زينتده ملك پادشاهي
فرمان تُرا مطيع و منقاد از ماه گرفته تا به ماهي
گفتار تو جمله وحي يزدان جز قول تو هر كلام واهي
بر علم تو كان محيط هستي است قرآنِ تو بهترين گواهي
آل تو كتاب را قرينند داناي حقايقش كما هي
هرگز نه ز يكدگر جدايند
تا بر تو به حوض وارد آيند
همنام تو كز نظر نهان است او چشم و چراغ دودمان است
عزّت بخشاست دوستان را خذلانافزايِ دشمنان است
دارنده لواي عدل برپا زينتده ساحت جهان است
امروز از اوست چرخْ گردان او در تن مُلك حق روان است [ص 384]
او حجت آخرينِ دادار فرمانفرماي انس و جان است
فرزند حسن وليّ معبود
او قائم امر و شخص موعود
يا رب برسول و آل اطهار از چهره او نقاب بردار
در سايه خود بدار محفوظ اين شِرذمه شيعيان اخيار
در خلد ، علوّ رُتبت افزاي بر جمله گذشتگان ابرار
وآن را كه بود ثمال باقين ميدار مصون ز شر اشرار
فرماي زيارتش تو مقبول تأييدش كن بلطف بسيار
او عبد رضا رضاش مولي است
زين رو بعنايت تو اولٰي است
چون لطف خدا ورا قرين شد زيبنده گوهري ثمين شد
دادش خلفي كه از سعادت همنام به زين عابدين شد
چون بهر پدر مطيع محض است در رتبت و منزلت گزين شد
از تاج عمامه او سرافراز در قرب امام هشتمين شد
تا در ره حق فروتني كرد شايسته رفعتي چنين شد
اين تاج بر اين جوان مبارك
هم بر همه دوستان مبارك
يا رب اگر از گناه پستيم دل در كرم تو باز بستيم
بر خاك ره امام هشتم جستيم تحصّن و نشستيم
اكنون كه رضا ضمان ما شد داريم يقين ز نار رستيم
توفيق به توبه از تو خواهيم هر چند كه توبهها شكستيم
اندر دو جهان قرينمان دار با شيعه بهر كجا كه هستيم
بگذر به نبي ز جرم « راضي »
مستقبل و حال و عهد ماضي
* * * *
[ص 385]گل جان بشكفد از بوي حجاز روي دل ميكشدم سوي حجاز
شنوم بانگ هياهوي حجاز كه در افتاده به مينوي حجاز
گوئي اين نغمه ز جائي دگر است
همره شور و نوائي دگر است
دوش گفتم بدل اين غوغا چيست بانگ جانبخش طربافزا چيست
سبب خرّمي دلها چيست سرّ فرخندگي دنيا چيست
كه جهان رونق ديگر بگرفت
با طرب زندگي از سر بگرفت
گفت اكنون كه نمودي تو سؤال خوش به تفصيل سخن يا اجمال
گفتم ار شرح توان داد مقال رهنمون بيش شود سوي كمال
گفت بشنو سخن و باش بهوش
گفتهام را بتأمل بنيوش
بود دادار جهان گنجِ نهان خواست از غيب كند چهره عيان
جلوهاي كرد بري از عنوان كه نه آغاز بُدش ني پايان
هستي از پرتو او يافت وجود
ماسوي جمله از آن شد موجود
بود اين نور ضياء توحيد حامد حق بمقام تفريد
متلبّس بلباس تجريد منفرد كرد خدا را تحميد
عارف و معرفت او هم معروف
صفت و واصف و هم خود موصوف
تا دگر باره خداوند قدير شبحي تافت دگر زين تصوير
خلقت ملك بدو شد تقدير شد بدستش گل آدم تخمير [ص 387]
بوالبشر را بجهان داشت گسيل
تا شود خلقت عالم تكميل
بود آدم چو بامرش عامل لطف حق گشت مر او را شامل
خواست كز رحمتش آرد كامل شد بحق نور خدا را حامل
چون شد او حامل اين نور مبين
جانشين گشت خدا را بزمين
اولين حجت حي داور بود او مبدأ توليد بشر
نور حق تافت از او بار دگر كه جهان روشن از آن شد يكسر
انبيا پرتو اين نور شدند
به نبوّت همه مشهور شدند
نوح را او برهانْد از طوفان بر خليل آتش از او شد بستان
موسي از نيل بشد زو آسان ماند از او جان مسيحا به امان
آخر الامر بفرمان اِلٰه
تافت از ناصيه عبدالله
مكه را زين شرف و قدر عظيم عرش آرد به تواضع تعظيم
زآنكه شد جلوهگه حيّ قديم پايدش تا به ابد اين تكريم
كز شرف شوكت سرمد بگرفت
رونق از نور محمّد بگرفت
گرچه حق مُدرِك ابصار بود گرچه محجوب ز انظار بود
عقل در معرفتش زار بود ليك هركس به حقش كار بود
خواهد ار چهر خدا را بيند
بايد اين طرفه لقا را بيند
او حبيب است و خدا را محبوب هم حجاب است خود او هم محجوب
او بود كاشف اسرار غيوب او بود واقف اضمار قلوب [ص 388]
اول و اعظم اسما بود او
در علوّ معني اعلي بود او
انبيا را بخداوند دليل گفتهاش وحي و كتابش تنزيل
شرع او فيض ابد راست كفيل تا قيامت نپذيرد تعطيل
اوصيائش همگي معصومين
زَ امر يزدان بجهان حافظ دين
از علي پايه دين شد سُتْوار نشر توحيد بشد در اقطار
پسرانش پس از او در ادوار حفظ كردند نبي را آثار
خاصه محبوب رسول داور
صادق آل محمّد ، جعفر
شد بميلادْ نبي را چو قرين شرع او نيز از او جُست آذين
آنكه تا حشر بجا دارد دين مذهب جعفري آمد به يقين
رستگار آنكه بدو شد تسليم
وآنكه رخ تافت روان شد به جحيم
در جهان وحدت از او نام گرفت صيت علمش همه ايام گرفت
ملك از عترتش آرام گرفت هر يكي پرچم اسلام گرفت
وآنكه امروز بحق دادگر است
راهبرْ حجّت ثانيعشر است
جامع جمله اسما بوَد او مصطفي دعوتِ كبرٰي بود او
مرتضي سطوت و سيما بود او صاحب عصمت زهرا بود او
از شكيب حسنش زيور و زَين
برده ميراث شجاعت ز حسين
آمد از زهد و ورع خود سجّاد علم او آورَد از باقر ياد
صادق است او به رهِ صدق و سداد كاظمش آمده در كظم استاد [ص 389]
از سر سِلم و رضا عين رضا
خود تقي در كرم و جود و سخا
در نقاوت نقي آن ركن وجود هيبت عسكري از او مشهود
او ز حق مرجع هر گونه درود آخرين جلوه حيّ معبود
حجّة بن الحسن آن شمس جهان
قائم امر و وليّ يزدان
بسكه داريم بجان عيب و قصور نيست ما را شرف درك حضور
مانده از نقص قوابل مستور تا خدايش بدهد اذن ظهور
بنهد پاي همايون بركاب
برهاند همه را از غرقاب
شيعيانند روات اخبار مرجع ما ضعفا در ادوار
خويشتن را بنِهاده بكنار مينمايند ولي را اظهار
دوست را خدمتشان خلد نعيم
خصم را نقمتشان نار جحيم
بار اِلٰها بحق صاحب عيد به ظهورش همه را آر سعيد
شيعه را دار بعزّت جاويد خصم كن خوار و محب را تأييد
جرم « راضي » ز ره احسان بخش
حظ او بندگي ايشان بخش
* * * *
خرّم آفاق جهان است امروز در طرب كون و مكان است امروز
گيتي پير ، جوان است امروز وجه حق جلوهكنان است امروز
جشن ميلاد همايون نبي است
عيد مولود رسول عربي است
[ص 391]وضع گيتي به تأمل بنگر در جهان يكسره غلغل بنگر
دين حق رو به تكامل بنگر طاق كسرٰي به تزلزل بنگر
فارس آتشكدهاش شد خاموش
ساوه درياچهاش افتاد ز جوش
بفلك بود شياطين را راه همه زَ اخبار سماوي آگاه
گفتشان نشر شدي در افواه اينك از تابش انوار اِلٰه
زآسمانها به شهب رانده شدند
همه سرگشته و درمانده شدند
كعبه را مهبط انوار ببين مأمن زمره اخيار ببين
جلوه قدرت دادار ببين لشكر ابرهه را خوار ببين
با چنان سطوت و با آن همه فيل
همگي گشته هلاك از سجّيل
آسمانها همه آراسته بود به كواكب همه پيراسته بود
در نظر قدر زمين كاسته بود وز خدا رفعت خود خواسته بود
جلوه ختم رسل خاك گرفت
باج تعظيم ز افلاك گرفت
صادر اول و آغاز وجود آيت كامل حيّ معبود
وصف حق راست نه حدي محدود همچنانش كه نه وقتي معدود
اگرش درك نمودي اوهام
وهم را برتر از او بود مقام
آفرينش شبح پيكر او مُلك ايجاد ثناگستر او
خاصِ مجد و عظمتْ داور او كه محمد شده پيغمبر او
خبر آورده باخلاق و صفات
كاو بود وحدت حق را مرآت
[ص 392]آنكه را عرش گذرگاه بود برتر از درك رسل جاه بود
سدرهاش سُدّه و درگاه بود حق ز معراج وي آگاه بود
كه كجا رفت و چرا رفت و چه ديد
چه سفر بود و چه گفت و چه شنيد
شرعِ هر دوره دهد او تعليم گاه با نوح و گهي ابراهيم
دهد آيات به موساي كليم با مسيحا كند احياء رميم
تا بدانند كه دينْ كامل از اوست
رحمت حق بجهان شامل از اوست
اي صلاح دو جهان را تو كفيل معني ديني و دين را تو دليل
نور خود داده هزاران تنزيل تا بفرمان خداوند جليل
گشته ظاهر به لباس بشري
تا بفرمائيِشان راهبري
اندر اين دوره پر فتنه و شور كفر شد غالب و دين شد مقهور
وآنكه اسلام از او گيرد نور در پسِ پرده غيبت مستور
حجّة بن الحسن آن شمس وجود
قائم امر و امام موعود
از خدا مالك ملك و ملكوت وز نبي وارث عزّ و جبروت
اوست مريخ سماء لاهوت او بود مبطل جبت و طاغوت
سبب متصل ارض و سما
ناشر رايت ارشاد و هُدٰي
داورا حرمت دارنده عيد بظهورش همه را بخش نويد
شيعه خاص ورا كن تأييد عمرشان دار بعزّت جاويد
برفكن دشمنشان را بنياد
دوستانْشان همه را فرما شاد
[ص 393]« راضي » آورده ز راهت به تو رو نظري كن بعنايت سوي او
ده باخلاص مر او را نيرو سپرَد عمر بفرجامِ نكو
بر ره دوستي احمد و آل
ثابتش دار خدايا همه حال
* * * *
شد چهر حق آشكار امروز خرّم دل روزگار امروز
افزود صفاي ملكِ ايجاد از رحمت كردگار امروز
شد پايه دين بامر يزدان مستحكم و استوار امروز
دست احدي به تاج اسلام زد گوهر شاهوار امروز
زين گونه كه نغز و دلپذير است
اين عيد خجسته غدير است
جشني به ره حريم برپاست شور و شعفي عظيم برپاست
وز امر حق از جهاز اشتر آن پايگه قويم برپاست
ركني كه ببرده گوي تعظيم از كعبه و از حطيم برپاست
بر عرشه آن رسول اكرم با مرحمتي عميم برپاست
تا مظهر رحمت اِلٰهي
بينند ز ماه تا به ماهي
پيرامُن او گروه اصحاب وز گرمي آفتاب بيتاب
در كار نبي بحيرت اندر كآورده عجب فراهم اسباب
فرموده ز امري اينچنين سخت آيا چه اراده ربّ ارباب
بيسابقه بوده وحي از اينسان وين گونه مقدمات و آداب
بر جاي خود ايستاده خاموش
بگشوده بسوي امر حق گوش
[ص 395]ما و تو گر از حجاز دوريم زين وحي عظيم در سروريم
دانسته پس از چهارده قرن اين نكته و در نشاط و شوريم
پرداخته دل ز بيم فردا امروز از اين ميِ طهوريم
بشنو ز بيان احمدي راز زآنگونه كه حاضر حضوريم
گويد كه منم به هركه اولٰي
از بعد منش علي است مولٰي
يا رب تو به يارِ او ز ياري بخشاي فلاح و رستگاري
وآن را كه بوَد بدو معادات از قهر و غضب فزاي خواري
پايان چو گرفت امر ابلاغ فرمود چنين خطابْ باري
شد نعمت و دين تمام و كامل اسلام گرفت پايداري
آري شرفي كه اصل دين است
آن مهر امير مؤمنين است
آئينه قدرت خدائي مرآت صفات كبريائي
از خلقت ملكِ آفرينش منظور بزرگ ابتدائي
وز بعثت خاتم النبيين مقصود و نتيجه نهائي
او را ز خدا پس از پيمبر تفويض نگين پادشائي
او شخص رسول را چو جان است
جان است كه شخص از او عيان است
اي برترِ لامكان مكانت زآلايش جسمْ پاكْ جانت
تشريف ولايت اِلٰهي مخصوصْ تُرا و خاندانت
با هستي خود از آنِ حقي زين روست كه حق بود از آنت
اي چشم عنايت خداوند فرما نظري به دوستانت
از درگه مهر خود در اين عيد
ما را بخدا مخواه نوميد
[ص 396]بگزيده شيعيانت اي شاه جستند سوي حريم حق راه
مشكور بدار سعي ايشان وز لطف فزوده آرشان جاه
دست همه حادثات گيتي از دامنشان بدار كوتاه
مشمول عطاي خاص فرماي سَرْحلقه بندگان درگاه
افروخته شمع انجمن را
بوالقاسم راد مؤتمن را
با هستي خويش دوستارت وز فرط خلوص جاننثارت
امروز به قلع و قمع دشمن خود اوست بُرنده ذوالفقارت
وز بهر حمايت احبّاست انديشهاش آهنين حصارت
بر عزّت و عمر و شوكت او افزاي بعزّ كردگارت
ايام ورا بكام فرماي
ظلّش همه مستدام فرماي
يا رب تو گواه باش ما را جوئيم ولاي مرتضي را
يا رب بعلي وليّ اعظم فرماي اجابت اين دعا را
بر شيعه او ز اهل ايمان بخشاي نكوترين جزا را
با شوكتشان بدار مقطوع دنباله خصم ناسزا را
از نعمت حال و بعد و ماضي
« راضي » است به مهر شيعه راضي
* * * *
بارد ز فلك نشاط امروز گستر ز طرب بساط امروز
گسترده نگر بساحت ملك از رحمت حق سماط امروز
عرش است بافتخار از فرش جوينده ارتباط امروز [ص 398]
دلها بدرون سينه لبريز از شادي و انبساط امروز
بنگر كه بود محيط هستي از نور خدا محاط امروز
نوري كه فروغ عالمَيْن است
از پرتو چهره حسين است
نوري كه ز ديدههاست مستور چشمان خرد ز ديدنش كور
از پشت حجب بامر يزدان افكند شبح به نخله طور
افتاد كليم و رفت از هوش وز هم پاشيد كوه از آن نور
دانست ز وحي لنتراني موسي كه نظاره نيست مقدور
ناظر نبوَد بجز پيمبر گر شد رخ كردگار منظور
او وجه خداي بينشان است
او علّت خلق انس و جان است
حق جن و بشر چو داد هستي منظور بُدش خداپرستي
تا معرفتش كنند حاصل آيند به ارتقا ز پستي
او بود كه درس بندگي داد بر خلق و بجست پيشدستي
از هرچه كه داشت چشم پوشيد از شوق عنايت اَلَستي
ميناي وجود خويش بشكست ز آن رو كه نداشت خودپرستي
تا بنده نشان خويش جويد
هرگز ره بندگي نپويد
آن روز كه او به يُمن مولود عزّ و شرف جهان بيفزود
شد نزد خدا شفيع فطرس تا آنكه خطاي او ببخشود
يعني ز اوان شيرخواري درگاه كرم به خلق بگشود
تا هركه از او پناه جويد ايمن شود از عقاب معبود
زين رو بفضيلتش بتصريح فرمود چنين رسول محمود [ص 399]
مصباح هدايت است در ملك
او نيز نجات را بود فُلْك
در راه خدا وجود خود باخت تا رايت بندگي برافراخت
ايزد بعنايتي ز خود خاص در اوج عُلٰي مكرّمش ساخت
چون سلك گهر همه امامان از رشته نسل او بپرداخت
فرزند نُهم بماند مستور كس جايگهش نديد و نشناخت
ليكن بظهور امر در ملك دلهاي عبيد خويش بنواخت
موعود امم وليّ دائم
فرزند حسن امام قائم (ع)
در غيبت او روات اخبار بر حفظ حدود دين علمدار
خود شيعه كمّلين مر او را مرآت جمال و وجه ديدار
تا منتظران بيازمايند ايشان محكِ قبول و انكار
هركس كه سپرد راه تسليم شد رحمت خاص را سزاوار
ابليسصفت هرآنكه رخ تافت از نار آمد ، روَد سوي نار
هر نفْس بشد ز هرچه آغاز
بر مبدأ خويشتن رود باز
يا رب بظهور شاه بشتاب وين كشتي دين رهان ز گرداب
از ريشه عدوي او برانداز وين شِرذمه قليل درياب
كردي چو عطا بما ولايت وادار به بندگي و آداب
تا شيعه ز خود كنيم خشنود تا چند دل رميده بيتاب
بر عبد رضا فزاي توفيق با او همه شاد دار احباب
عفو گنه از تو جست « راضي »
آينده و حال و دور ماضي
* * * *
[ص 400]از ريزش فيض عام امروز شد نعمت حق تمام امروز
ز افزايش احترام حق جست باطل ره اخترام امروز
محبوب خدا كه بود محجوب بگرفت ز رخ لثام امروز
كو بوالبشري كه از خداوند گيرد تعليمْ نام امروز
گر بود كليم ، چهر حق را ميديد بلا كلام امروز
تابان بجهان فروغ دين است
ميلاد امير مؤمنين است
افواج ملَك ز اوج افلاك يكسر نگرانِ مركز خاك
رو كرده به كعبه تا نمايند اين فيض عظيم جمله ادراك
ليكن نرسد به خانه امروز نه دست بشر نه پاي املاك
خواهد ز تعيّن حرمْ عرش پيراهن اطلسي زند چاك
باشد كه رهد ز قيد اطلاق تا راه برد به سرّ لولاك
چون جلوه حق به فرش باشد
او را چه مكان كه عرش باشد
تا گشت اساسِ بيتْ معمور شد رشكِ رواقِ بيتِ معمور
بر بنت اسد شعاع خود تافت چهري كه بجُست موسي از طور
جبريل بتهنيتْ نبي را از درگه قدس گشت مأمور
گفت از ره مكرُمت خداوند فرموده كه هان بباش مسرور
اي خسرو ملكِ لايزالي داديم تُرا وزير و دستور
تو منذر و هادي امم اوست
برتر ز تمامي نعم اوست
[ص 402]آري دهد او نشان خدا را بين آئينه خدانما را
جز ايزد و جز رسول اكرم نشناخت مقام مرتضٰي را
آنجا كه بدرك رفعت او ادراك نماند انبيا را
از معرفتش چه بهره گردد افراد ضعيف بينوا را
كوري كه نديده روي خورشيد چون وصف توان كند ضيا را
آن به كه همان سخن نگويد
وز رتبه خود فزون نجويد
مقصود حق از جهان علي بود وز خلقت انس و جان علي بود
آن كنز خفي كه گفت يزدان گنجي بوْدم نهان علي بود
انسان كه حق آفريد او را آموخت بدو بيان علي بود
آن دست خدا كه بود همراه با جمله پيمبران علي بود
لوحي كه بر او نگاشت دادار مجموعه كن فكان علي بود
هم مبدء و هم مآب با اوست
هم كيفر و هم ثواب با اوست
او بود كه جان خود فدا كرد تا رايت دين حق بپا كرد
وز بهر بقاء دين اسلام او بود كه سركشان فنا كرد
در جنگ ، بحيرت و شگفتي گيتي ز نواي لافتٰي كرد
وز بخشش خاتمي به مسكين در دستْ نگين انّما كرد
ايثار نمودنش ستايش يزدان به نزول هل اتٰي كرد
قرآن همه آيت جلالش
هم شارح جاه و هم مقالش
بس در ره دين مجاهدت داشت هر دوره ز خود تنيْش بگماشت
وآن يازدهم سليل مسعود يكباره لواي غيبت افراشت [ص 403]
رخساره نهفت و شيعه خويش بر حفظ اساس شرع بگذاشت
تا جمله مطاعشان شمارند توقيع رفيع نيز بنگاشت
محمود كسي كه كرد اقبال بدبخت هرآنكه روي برگاشت
هركس ره شيعه جُست دائم
خشنود از او امام قائم (ع)
يا رب به ظهور خسرو راد فرما دل شيعيان از او شاد
تا در كنف حمايت او كاشانه دين كنند آباد
در سايه تيغ آبدارش از كفر برآورند بنياد
خواهان ز عطاي تُست « راضي » با مهر علي دهيش امداد
دان بنده شيعهاش كه آيد از دغدغه دو كون ، آزاد
توفيق ورا ز لطف افزاي
بر تازه گذشتهاش ببخشاي
* * * *
تا گشت عيان جمال نوروز بگرفت جهان كمالِ نوروز
شد سنجش روز و شب مساوي در كفه اعتدال نوروز
لبخند لبان غنچه بگشود تا بست بدل خيال نوروز
گل اين همه دلبري به بستان آموخته از دلال نوروز
وين شور و نوا هزاردستان پرداخته از وصال نوروز
نوروز نمودِ شادماني است
مرآت سرورِ جاوداني است
او آيت فيض عام آورد وز رحمت حق پيام آورد
آشفته امور بوستان را از لطف به انتظام آورد [ص 405]
تا مقدم او عزيز دارد سرو از برِ جو قيام آورد
گفتم بدل از چه روي نوروز اين عزّت و احترام آورد
هرگز بجهان نه پادشاهي اين شوكت و احتشام آورد
گفت آنچه ز حشمتش قرين است
از فرّ جلوس شاه دين است
مرآت جمال كبريائي مجموعه قدرت خدائي
هم موجد مُلك و هم مر آن را خود علّت غائي و نهائي
او راهنماي رستگاري او راهنمونِ پارسائي
دستش كه كليد معجزات است در ملك كند گرهگشائي
وارسته خود از حدود شخصي كارش همه جا خدانمائي
ينبوع مكارم و معالي
مصباح هدٰي عليّ عالي
نامش ز خدا شده است مشتق حق با وي و او هماره با حق
توحيد از او گرفته آذين اسلام بدو گرفته رونق
هر دل كه به مهر او گروگان علييني بود محقّق
وآن سينه كه جاي كينه اوست سجيني و هم به نار ملحق
اركان وجود از او منظم بنيان جهان بدو منسّق
او بعد رسول ، جانشين است
بگْزيده امير مؤمنين است
او مرسِل ، جمع انبيا را او سيّد ، جمله اوصيا را
او راكع و مؤتي زكوة است او خاص نگين انّما را
او داده طعام خود بمسكين دريافته عزّ هل اتٰي را
او قامع دشمنان يزدان شايستهْ شكوه لافتٰي را
او شارح معضلات قرآن او نفس نفيس ، مصطفي را [ص 406]
آن ديده كه ايزدش گزيند
در ملك بجز علي نبيند
او كرده ز حق بجان حمايت حق كرده بدو بسي عنايت
از جانب خويش در عوالم فرموده عطا بدو ولايت
چونانكه بود بدايت خلق زينگونه هم او بود نهايت
يك ذره ز مهر او به محشر بر عفو گنه كند كفايت
او زوج بتول و باب سبطين او منشأ و مبدء وصايت
زو متصل است رشته دائم
تا حجت حق امام قائم (ع)
زانديشه برون بود مقامش جز ختم رسل ، رسل غلامش
او حُسن ختام ، اوصيا را جانْ برخيِ مبدء و ختامش
او ناشر عدل حق در آفاق او شاهر سيف انتقامش
در غيبتِ او مدارِ امر است بر محور شيعه كرامش
مسعود و شقي : مطيع و عاصي اين است خلاصه كلامش
امّيد كه ما سعيد باشيم
در خاتمه روسفيد باشيم
بنيوش كلام عسكري را بشناس مقام رهبري را
فرمود هرآنكه از فقيهان بسْترْد ز خويشْ خودسري را
او حافظ دين خويش گرديد بنهاد كنارْ برتري را
با نفس و هوا مخالفت كرد بسپرد طريق حيدري را
بر عاميْ جايز است كز او تقليد كند نه ديگري را
يكسر فقها نه اين چنينند
معدودي از اين گروه اينند
ما ديده بلطف حق گشوديم بگْزيدهٔ شرع را ستوديم [ص 407]
در مكتب شيعيان اخيار حاضر شده ابجدي شنوديم
ما روشن از آن چراغ اَحسا هستيم بدان صفت كه بوديم
چون عبد رضاست راوي خاص سر بر قدمش بشكر سوديم
ما يكسره حلقه غلاميْش آويزه گوش جان نموديم
عهد تو حق از الست ما را
بخشاي سعادت وفا را
يا رب بظهور غوث اعظم زين ورطه نجات ده تو عالم
خصمش ز زمين نماي معدوم يارش بجهان بدار خرّم
در سايه شيعيان آن شاه فرما همه بندگان مكرّم
« راضي » بتو ملتجي در اين عيد دلبسته رحمت دمادم
خواهد بولاي شيعه او را داري ز عنايتت مسلّم
گشتي به هدٰي چو رهنمونش
نيك آر برون ز آزمونش
* * * *
١١ ذيقعده ١٣٨٤ مطابق با ٢٤ اسفند ١٣٤٣ در كرمان
آورد نسيم ، بوي نوروز دل خاست بجستجوي نوروز
بر شاخه گل هزاردستان پرداخت بگفتگوي نوروز
بين غنچه نوشكفته در باغ لبخند زند به روي نوروز
از خُرد و كلان و پير و بُرنا رويِ دلْ جمله سوي نوروز
در جام جهان شراب رحمت ساري بود از سبوي نوروز
نوروز بود صفاي گيتي
مشّاطه دلرباي گيتي
هر نقطه ز دشتْ سبزهزاري منظور دل اميدواري [ص 409]
از شاخه نسترن بهر سوي آويخته طرفه گوشواري
هر گوشه به سروبن تذروي پرداخته نغمه چون هزاري
از قهقهه كرده شور برپا هر جا كبكي به كوهساري
گفتم كه دمد حيات نوروز دل هلهله كرد و گفت آري
نوروز كه نغز و جانفزا شد
از فرّ ولادت رضا شد
شاهنشه ملك لايزالي خورشيد مشارق معالي
نوباوه خاتم النبيين دُرّ صدف عليّ عالي
در عرصه كاينات حاكم بر كشور ممكنات والي
او داده به خاك اين تواضع او داده به چرخ اين تعالي
از قبّه او دمد بر افلاك انوار خدا عَلَي التوالي
آن بقعه كه آستان مولاست
بالله كه مطاف عرش اعلٰي است
آن درگه كبرياي معبود در ملك وجود گشته مسجود
مردم بحرم طواف آرند كآن خانه ايزد است و مسعود
بنگر به حريم پور موسي تا درك كني مقام محمود
بنهفته در اين رفيع بنياد آن كنز خفي كه بود مقصود
برتر بايد ز چشمِ موسي چشمي نه چنين ضعيف و مرمود
تا جلوه كردگار بيند
وين چهره آشكار بيند
مصباح هُدٰي امام ثامن بر عفو عُصاتِ شيعه ضامن
يك قطره ز رشحه ولايش ينبوع مكارم و ميامن
هم منظر قهر جانگزايش مفهوم مراصد و مكامن
خاموش كند شرار دوزخ آن دل كه به مهر اوست كامن [ص 410]
هركس به حريمش التجا برد شد از همه حادثات آمن
شاهي كه خداست زائر او
كي يافت شود نظائر او
او شمس شموس برج توحيد او جلوهگه ضياء تفريد
او معني حمد و خاص يزدان مرجوع بدو ثنا و تحميد
فرمان قضا نگشت ابرام تا رغبت او نكرد تأييد
او گوهر هفت درج تقديس او برج چهار مِهر تمجيد
هر فخر كه از سلف مر او راست عزّ خلفش نموده تسديد