تا بنمائيش تو اميدوار
كاين شرف او را بشود پايدار
* * * *
خسرو دي افسر شاهي گرفت صيت جفايش مه و ماهي گرفت
ملك چمن راه تباهي گرفت آينه باغ سياهي گرفت
باز نبينند در او روي گل
نيست پراكنده دگر بوي گل
آب روان شيشه عمرش شكست يكسره بر روي زمين نقش بست
بلبل شيرين سخن از شاخ جست زاغ سيهفام بجايش نشست [ص 343]
گردش گردون كه بود دوننواز
نيك و بد آرد به نشيب و فراز
عاقل اگر چشم خرَد وا كند سفسطه دهر تماشا كند
بيم ز دلجوئي دنيا كند فكر گرفتاري فردا كند
ورنه چو خورشيد نهان شد به ميغ
شخص سيهروز خورد بس دريغ
كار جهان بسته به تدبير نيست هيچ گزير از ره تقدير نيست
غير خدا صاحب تأثير نيست راه بغير از ره تخيير نيست
با مدد ايزد و با اختيار
راه به جنت سپري يا به نار
ملك ز دادار چو بنياد شد روي زمين عرصه اضداد شد
هرچه خراب آمد آباد شد ور بغم افتاد دلي شاد شد
لاجرم از لطف خداي رحيم
كفه اميد بچربد به بيم
برد اگر رونق بستان شتا بلبل اگر ماند ز ساز و نوا
گل اگر از بيم بجُست اختفا داد گلي گلشن دين را صفا
كآب رخ ملك ، جمالش فزود
وز همه عالم غرض اين جلوه بود
زارع آن مكرمت داوري مزرع آن ساحت پيغمبري
ريشه آن جوهره حيدري شاخه نرجس چمن عسكري
نيمه شعبانش آمد بهار
چهره او زيبده روزگار
آنكه وجودش شده مرآت حق ظاهر از او جمله آيات حق
جاري از او سيل عنايات حق اوست بهين حجت اثبات حق [ص 344]
ملك وجود است بحق استوار
اوست كز او ملك بود پايدار
چشم خسان طالب اين نور نيست ورنه ز كس غائب و مستور نيست
ديدن خور خواسته از كور نيست پرتو خورشيد ز كس دور نيست
اوست هويدا ز نهان و عيان
حق چو عيان است چه جاي بيان
اعظم اسماء خدا نام او هم ز ازل تا ابد ايام او
آب بقا لعل گهرفام او آتش نيران حد صمصام او
سيف اِلٰهي بود او در نيام
تا كشدش سخت پي انتقام
جامع اوصاف خداوندگار تاج شرف راست دُرِ شاهوار
آدم از او يافته عزّ و وقار نوح از او جسته نجات از بحار
روي رسل جمله به درگاه او
برتر از مشعرشان جاه او
اوست همان امر خداي جليل بَرْد و سلام آور نار خليل
اوست رهاننده موسي ز نيل غرقكنِ قوم زبون و ذليل
يافته ترفيع مسيحا از او
رَسته ز انديشه اعدا از او
نور خداوند از او منجلي دعوت او احمد و بأسش علي
بهر بتول آينهاي صيقلي وز حسنش صبر و شكيبا دلي
خوي شجاعت بودش از حسين
زين عباد آمده در عالمَين
باقريش علم و معالم نگر جعفريش صدق و مكارم نگر
موسويش كظم مداوم نگر همچو رضا ملزِم و مفحِم نگر [ص 345]
جود تقي دارد و فضل نقي
همچو حسن مؤتمن و متقي
سرّ خداوند جهان است او از نظر خلق نهان است او
در تن ايجادْ روان است او خاتمه دور زمان است او
مهدي قائم (ع) خلف راستين
وارث ديهيم و سرير و نگين
اي كه توئي يوسف عاليجناب ما همگان عبد و تو مالكرقاب
چند جمال تو بود در حجاب جلوه ده آن چهره چون آفتاب
تا همه آفاق منوّر شود
ملك پر از نغمه داور شود
شيعه كه خود حاكي نور تو اَند يكسره مرآت ظهور تو اَند
روشني چشم و سرور تو اَند گوئي دائم بحضور تو اَند
عزّتشان بخش و احبائشان
قلع نما ريشه اعدائشان
سوي تو اي مظهر عفو اِلٰه آمده « راضي » ز گنه عذرخواه
روي بدرگاه تو آرد ز راه تا دهي از لطف مر او را پناه
بندگي شيعه كمالش شود
ختم بدين شيوه مآلش شود
* * * *
از تابش مهرِ ماهِ مرداد بگداخت جهانِ سختبنياد
تفتيده زمين چنانكه گوئي بر او بدميده است حدّاد
شد آبِ روان بجاي خود خشك مرغ از طيران ز گرمي افتاد [ص 347]
رخساره برگِ سبز شد زرد هر سو كه وزيد در جهان باد
از صحبت گل گريخت بلبل گرماش ببُرد گرمي از ياد
مهري كه ز رنگ و روي خيزد
چون رنگ برفت دل گريزد
سرسبز نهال خرّمي بود مرداد فكند ريشه او
آبي كه چمن حيات از او داشت از جور شكستْ شيشه او
هر شاخه باطراوتي ديد بركند ز ريشه تيشه او
بيدادگري از او عجب نيست كاين بُد روش هميشه او
چونانكه صفاست خاص نوروز سوزندگي است پيشه او
يزدان بجهان ز خلق اضداد
از وحدت خويشتن خبر داد
برخيز بحق نياز آريم رو جانب كارساز آريم
بي برگ و نوا بسوي معبود آهنگ نيازْ ساز آريم
با دست تهي بحق شتابيم تا سود دو كون بازآريم
برخيز كه رو سوي حقيقت زين جلوهگه مجاز آريم
از گرمي آفتاب امروز روئي بسوي حجاز آريم
آنجاست كه مهر عالمآرا
بيپرده شده است آشكارا
آنجاست ... ... بر عرش برين از شرف خاك
آورده ... ... انبوه فرشتگان افلاك
هر جا كه نمود جلوه بيشبهه بود مطاف املاك
آنجاست كه نور كبريائي بشكافته پردههاي ادراك
آنجاست كه بر فراز افلاك (ظ) اِستاده شه سرير لولاك
گويد كه منم به هركه اولٰي
از بعد منش علي است مولٰي
[ص 348]آري همه شادماني ملك از عيد مبارك غدير است
وين رتبه غدير را ز يزدان از فرّ ولايت امير است
او هادي خلق روزگاران پيغمبر مصطفٰي نذير است
بنگر بكلام حق چو خواني گر زآنكه دو ديدهات بصير است
هر جا كه بحق ضمير برگشت او مرجع خاص آن ضمير است
دستيم بر آتش است از دور
خورشيد كجا و ديده كور
شاهي كه پيمبران بماندند از معرفتش بكنه افهام
آدم كه شناخت جمله اسماء از اسم علي گرفت الهام
خواهنده پيمبران ز دادار كز شيعه او برندشان نام
شد هركه خليل چون براهيم اين رتبه حقش نمود انعام
وآنگاه بنار امتحانش افكند و ورا نسوخت اندام
ليكن دل چون خليل بايد
تا دوست چنينش آزمايد
اي مظهر قدرت خداوند اي حامي دين عليّ عالي
ملك است چو جلوهگاه توحيد هرگز ز رخ تو نيست خالي
هر دوره تني ز دودمانت بر ملك وجود بوده والي
اين عيد سليل آخرين است دوران تكامل و تعالي
آن جوهر فرد و فرد اكمل كش نيست ز حق بملك تالي
فرزند حسن ... موعود
قائم ... نبي محمود
يا رب ز جمال صاحب امر از رحمت خود حجاب بردار
وز قدرت و جاه شيعه او اين پرده احتجاب بردار [ص 349]
با سطوتشان ز ساحت ملك اين دشمن بيحساب بردار
بار ستم ستمگران را از خاطر شيخ و شاب بردار
با جلوه سرّ واحديت ز اسلام تو انشعاب بردار
تا زير لواي شيعه راد
گيتي شود از وداد آباد
يا رب ز عنايت تو « راضي » بشنيد بجان نداي دين را
دانست پس از رسول اكرم سالارْ امير مؤمنين را
وآن هفت و چهار جانشينان ذريه خاصّ طاهرين را
ره جانبشان ز شيعيان جُست دانست طريقهات همين را
با مهر علي كفايتش كن انديشه روز واپسين را
يا رب بحق امام منصور
با شيعه ورا نماي محشور
* * * *
لطف حق باز مددكارم شد فيض رحمت همه در كارم شد
نغمه روح قدس يارم شد در طرب طبع گهربارم شد
تا كه بازار گهر برشكند
وز سخن قيمت گوهر شكند
بودم از دور زمان چند خموش مرغ دل را نه توان مانده نه توش
ناگهان بانگ برآورد سروش كه ز جا خيز و بعشرت ميكوش
سختي دور زمان شد سپري
خيز تا آيت رحمت نگري
[ص 351]گفتم اكنون كه بسر شد آذر از صفا هيچ نمانده است اثر
شمس در جَدْي بگيرد چو مقر از طرَب نام نماند ديگر
دل از اينگونه سخن در عجب است
آذر و دي نه زمان طرب است
گفت چشمي بگشا سوي جهان خرّمش بين ز قدوم شعبان
نور حق بنگر و در نيمه آن آيه اَشرقتِ الارض بخوان
كاش ميبود در اين روز كليم
تا برَد رَه به تمناي عظيم
ديدن چهر خداوند جميل نبوَد ساخته از چشم عليل
وين رهي سخت دراز است و طويل زين سبب نيست فرج را تعجيل
گرچه ، ميلاد امام است امروز
دور گردون بمرام است امروز
گشت مفتوح كتاب ازلي صفحاتش همه با خط جلي
رقم بدء ولايت به علي همچنين ختم وصايت به ولي
او بود خاتمهٔ دور زمان
ماسوي را همگي حصن امان
اسم اعظم بود و نفس اِلٰه زين سبب كس نبرَد سويش راه
بر وجودش همه ملك گواه كور باد آنكه نگرديد آگاه
اين جهان پيكر و او جان جهان
دست او سلسلهجنبان جهان
بُردم از دست همايونش نام عطف گرديد بدان روي كلام
سخن اينگونه نكوتر بمقام خاص را بهره و پوشيده ز عام
دست او خامه تقدير خداست
هرچه حق خواست بدين دست امضاست
[ص 352]نور خود چون بدمد در آفاق دست خورشيد بود در اشراق
هركه شد شمس جهان را مشتاق بايد از نور كند كسب وفاق
ورنه ديگر ره اميد كجا
تن كجا مركز خورشيد كجا
يا رب اين دستِ نوازنده شاه تو مفرما ز سر ما كوتاه
ما كه غرقيم بدرياي گناه غير از اين ملك نداريم پناه
گرچه جانهاست عمل را بُرهان
تو از اين مخمصه جانها بِرِهان
آنچه بايد دُرِ معني سفتم گرچه در دُرج سخن بنهفتم
گو منافق برمَد از گفتم كه من اين نكته نه او را گفتم
قصد من شرح بياني دگر است
مدحت حجّت ثانيعشر است
او تن جلوه معبود احد متناهي نه و محدود بحد
از ازل صاحب ديهيم ابد خاص او عرصه ملك سرمد
ظل ممدود خداوند كريم
شاهيَش سلطنت حيّ قديم
مظهر هيمنه داوري است صاحب دعوت پيغمبري است
مظهر طنطنه حيدري است سبط زهرا خلف عسكري است
منجي عالم و غوث اعظم
مهدي قائم (ع) و موعود امم
غيبت او همه را هست خلاص از دخولش نه كسي راست مناص
هركه را رحمت حق آمد خاص آيد از بوته برون با اخلاص
آنكه از روز ازل نيست سعيد
بهره او نبوَد جز ترديد
[ص 353]داورا حرمت اين عيد جليل تو بفرما بظهورش تعجيل
بفزا شيعه او را تجليل تا فزايند عدو را تذليل
جاريَت خواستهٔ حتم شود
ملك آفاق بحق ختم شود
بار الها بحق اين مولود بخت « راضي » تو بفرما مسعود
تا شود عاقبت او محمود درگه شيعهاش آمد مقصود
همره شيعه تو محشورش دار
بجهان خرّم و مسرورش دار
* * * *
باز بنياد طرب محكم شد همه آفاق جهان خرّم شد
روز تكريم بنيآدم شد رشك فردوس برين عالم شد
جلوهگر چهر خداي ازلي است
جشن ميلاد همايون علي است
ديده واكن سوي بالا بنگر شور در عالم اعلي بنگر
نزهت جنت مأوي بنگر ريزش شاخه طوبي بنگر
آنچه در باطن خود داشت جنان
كرد بر حرمت اين روز عيان
نظر افكن سوي بيتالمعمور بين بر آن خيل ملايك مأمور
منتظر هر يك از آنان بسرور كه بر ايشان ز زمين تابد نور
دوخته ديده خود سوي حجاز
همه را جانب آن روي نياز
[ص 355]خيز تا با مَلَك انباز شويم بال بگشوده به پرواز شويم
واقف از حكمت اين راز شويم پس از آن شاد و سرافراز شويم
كه بما جلوه توحيد بتافت
نور حق پرده اوهام شكافت
شد روان بنت اسد سوي حريم گفت يا رب بحق ابراهيم
حرمت خانه و هم ركن حطيم حق اين آيت و مولود عظيم
مشكلم از كرم آسان فرماي
رحم بر جان هراسان فرماي
خانه كعبه ورا داد پناه بدرون رفت بصد حشمت و جاه
تافت از برج اسد نور اِلٰه خانه را داد شرف بر اشباه
چون منزّه ز مكان بُد يزدان
صاحب خانه در آن جُست مكان
شخص او خانه توحيد خداست صورتش قبله اهل معناست
هركه شد منحرف از وجهه راست روي او جانب لات و عُزّٰي است
مِهر او مُهر قبول عمل است
غير از آن هرچه كه باشد دغل است
او بود محور افلاك وجود برترين جلوه حيّ معبود
غيب را اوست نمودار شهود ماسوايش همه شرمنده جود
كه وجود همه را او سبب است
شكر انعام نمودن ادب است
گفت از امر خداوند جليل تهنيت شخص نبي را جبريل
كاي وجود تو بتوحيد دليل مر تُرا رحمت ما گشت كفيل
آنكه رفعت دهد آئين تو اوست
بجهان زيور و آذين تو اوست
[ص 356]آري آرايش دين است علي معني دين مبين است علي
چشمه ماء معين است علي رمز مرصاد و كمين است علي
حبّ او لذت جنات نعيم
بغض او ذلّت اطباق جحيم
اوست شاخ احديت را نَور چهرهاش جلوه نمايد هر طَور
متجلي بود او با هر كَور تافته نور هدٰي در هر دَور
تا در اين دوره پر رنج و محن
جلوه فرموده به فرزند حسن
آنكه از روز ازل حيّ قديم كرده تفويض بدو ملك عظيم
او كند پايه اسلامْ قويم عدل يابد بجهان زو تعميم
حجّة بن الحسن آن شمس وجود
قائم امر و امام موعود
مِهر رخ كرده نهان زير حجاب تابد انوار وي از پشت سحاب
رو بابر آر تو اي تشنه آب ورنه حيراني و پابست سراب
رازْ مرغ است و بوَد سينه قفس
يك اشارت دل دانا را بس
يا رب از لطف دِهَش اذن ظهور تا كند كشور دين را معمور
شيعه را كآمده آئينه نور دار مقرون همه با عزّ و سرور
دشمنان طعمه شمشيرش ساز
درو از تيغ جهانگيرش ساز
اي خداوند كريم متعال خوانمت حرمت پيغمبر و آل
سوي « راضي » بعطا كن اقبال در ره شيعه دِهَش حُسن مآل
گنهِ بيشتر از باران ، بخش
اين سيهرو به نكوكاران بخش
* * * *
[ص 357]باز جهان با طرب انباز شد باب عنايات خدا باز شد
عرشصفتْ فرش سرافراز شد نغمه توحيد در او ساز شد
كوكبهٔ رحمت يزدان دميد
ماه نشاطآور شعبان دميد
رحمت دادار در او عام بين نعمت حق بر همگي تام بين
دين خدا نيكسرانجام بين تقويت شوكت اسلام بين
مدحتش اين بس شده ماه رسول
جلوه در او كرده جلال بتول
حكم حق اين بود ز روز ازل خلق ببينند جزاي عمل
هركه مطيع است برآرد محل وآنكه خطا كرد فتد در وحل
مؤمن اگر بود جزايش جحيم
دور بُد از لطف خداي رحيم
خواست خدا حكم بجا باشدش هركه عمل كرد جزا باشدش
مؤمنْ مشمول عطا باشدش واسطه دفع خطا باشدش
تا برهاند همه در نشأتين
گشت علمدار شفاعت حسين
سوم شعبانش ميلاد شد ملك شفاعت ز وي آباد شد
فطرس بخشوده و آزاد شد جانب افلاك روان شاد شد
گفت منم عزّ و شرف را حقيق
كرده عنايات حسينم عتيق
آري اگر آن شه والا نبود اسمي از اين ملت بيضا نبود
نامي از اسلام بدنيا نبود نور حق اينگونه هويدا نبود [ص 359]
نور سماوات و زمين است او
معني مرصاد و كمين است او
ظاهر از او كوكبه داوري داده نشان سطوت پيغمبري
هيمنهاش هيمنه حيدري بر دو جهانش ز خدا سروري
برد بپا در ره حق بندگي
داد حقش سرخط پايندگي
ديده چو بگشود و خدا را شناخت از دل و جان جانب معبود تاخت
هرچه ورا بود در اين راه باخت كشته شد و دين نبي زنده ساخت
زين رو فرمود شه عالمَين
حسينُ منّي و انا من حسين
داد حق از خويش علامت بدو افسر و اورنگ كرامت بدو
سلطنت ملك قيامت بدو تا به ابد عزّ امامت بدو
خون خدا كشته راه خداست
رفعتش اين بس كه حقش خونبهاست
خواسته يزدان كه كشد انتقام داده بدست خلف او حُسام
آورد از امر خدا چون قيام تيغ همايون بكشد از نيام
روي زمين پاك ز عدوان كند
دشمن او طعمه نيران كند
بار خدايا بحق بوتراب اذن دِهَش پاي نهد در ركاب
جلوه دهد چهره چون آفتاب گردد از او دين مبين كامياب
مهدي قائم (ع) خلف عسكري
آنكه بر او ختم بود سروري
منزلت شيعه نداند كسي وين خط برجسته نخواند كسي
طاعت ايشان نتواند كسي بر درِ درگاه نماند كسي [ص 360]
لاجرم اسرار نهان مانده است
دور ز ادراك جهان مانده است
ما همگان غرقْ چو ماهي در آب طالب آبيم بصد التهاب
گر نبُدي شيعه عاليجناب چهره نميتافت امام از سحاب
ديگر از اين بيش نشايست گفت
نكته اين راز ببايد نهفت
يا رب در ظل شنهشاه دين شيعه بعزّ و عظمت كن قرين
ريشه دشمن بفكن از زمين خرم و مسرور همه مؤمنين
تا به يقين طاعت يزدان كنند
دور ز خود فتنه شيطان كنند
آمده « راضي » بتو اميدوار پيشه او مدحت هشت و چهار
دوستي شيعه مر او را شعار شكرگزار تو به ليل و نهار
طاعت خود از پي زَينش ببخش
همچون فطرس به حسينش ببخش
* * * *
باز از لطف خداوند ودود روح قدْسم ره تأييد نمود
فيض حق آمد و بي گفت و شنود بر رخ ابواب معانيْم گشود
صدف واهمه گوهرزا شد
طوطي ناطقه شكّرخا شد
مر مرا شور نه تنها بسر است كه هياهوي عجب در بشر است
ملك را زيب و صفاي دگر است اولين جلوه حق جلوهگر است
خيز تا روي به يزدان برويم
اَرِنيگوي به فاران برويم
[ص 362]عرش رحمن بود اين تافته كوه حق بر او مستوي از فرّ و شكوه
گِرد او گشته ملايك انبوه به رهش خيل رسل سوده وجوه
تا مگر جانب بالا نگرند
حق از آن منظر والا نگرند
شده از نزد خداوند جليل سوي احمد برسالت جبريل
كاي تواَم از همه ايجاد خليل وي تو مثل من و بي مثل و عديل
ملك هستي همه پيرايه تو
آفرينش همگي سايه تو
از عدم خلق كشاندم بوجود تا ببينند جلالم مشهود
باري از تابش انوار شهود غرضم جلوه رخسار تو بود
علّت خلقت ايجاد توئي
آنكه هستي كند ارشاد توئي
بوالبشر داد بشر را تعليم پس از او شرع شد از نوح قويم
خواند سوي تو امم ابراهيم وز تو گفتند مسيحا و كليم
همه بودند نماينده تو
در مقام عظمت بنده تو
اختران گرچه بسي تابانند در جهان هادي گمراهانند
نور توحيد همي افشانند خود بخورشيد كجا ميمانند
جلوه چون مهرِ دلافروز كند
شام تاريكِ جهان روز كند
احمد اي شخص تواَم رحمت عام خيز از جا و فرا گير انام
همچنانت كه بحق است قيام حق بملك از تو پذيرفت قوام
خيز و ابلاغ رسالت بنماي
يعني اظهار جلالت بنماي
[ص 363]يافت چون ختم رسل اين منشور گشت از جانب يزدان مأمور
كه ز شرعش به جهان تابد نور شرك از قلب زمين سازد دور
منتشر معني اسلام كند
تا كه اكرام خود اتمام كند
ديد از خلق چو كوتهنظري وز خداوند جهان بيخبري
تا كند چاره اين بيبصري جلوهگر شد به لباس بشري
گفت اينك منم از نوع بشر
دهم از وحدت دادار خبر
آنكه او مالك ملك است خداست كز من آثار جلالش پيداست
حبّ هركس كه بحق باشد راست بايدش پيرويَم بي كم و كاست
برترين آيت توحيد منم
بخدا نعمت جاويد منم
دينم اسلام و كتابم قرآن برترين معجزهام در دوران
هادي قاطبه عالميان بعد من عترت من شارح آن
اول و افضلشان است علي
آخرين ، قائم ايشان مهدي
اين خبر حتم و در او نيست بدا گر بماند همه يك روز بجا
بنهايت نرسد اين دنيا تا به گيتي زند از عدل لوا
نهمين گوهرم از دُرج حسين
حجّة الله امام ثقلين
داورا گرچه از آنيم ملول كه نبوديم در ايام رسول
دين بتوفيق تو داريم قبول حكم او نافذ و قولش مقبول
حرمت صاحب اين عيد جليل
در ظهور خلفش كن تعجيل
[ص 364]غيبت اوست به گيتي ظلمات شيعيان راهبر راه نجات
خضر بايد كه خورد آب حيات ما و اينگونه تمنّا هيهات
شيعه را عزّت جاويدان بخش
حظ ما بندگي ايشان بخش
دوستانْشان همه فرما مسرور دشمنانْشان همه بنما مقهور
اي فروزنده اين تافته هور دل « راضي » ز صفا كن پرنور
در ره شيعهاش افزا اخلاص
تا كه خالص بدر آيد ز خلاص
* * * *
اي دلِ خو كرده به بوي بهار تا بكي اندر پي نقش و نگار
گل نبرد دل ز كفت چون هزار هان نه هزاري ، بشري ، هوش دار
نقش گل باغ فريب است و بس
باغ بشر چهر حبيب است و بس
گر دگران سوي چمن رو كنند از پي گل سخت تكاپو كنند
فاختهسان نغمه كوكو كنند گل چو بيابند هياهو كنند
با دگرانم سر گفتار نيست
ليك دلا شأن تو اين كار نيست
گر همه را گلشن و بستان خوش است گردش و تفريح گلستان خوش است
ما و تو را فصل زمستان خوش است در مه اسفند شبستان خوش است
لحظهاي آسوده به كنج فراغ
به كه زمين سبز و جهان جمله باغ
مدّعي ار با تو بجويد ستيز كز چه ز نوروز گزيني گريز [ص 366]
گوي بدو در بر اهل تميز ظاهر از اسفند بهار است نيز
هركه ز صورت ره معني سپرد
زودتر او ره سوي مقصود برد
گو كه تُرا هست هنوز انتظار تا رسدت مژده فصل بهار
ليك در اسفند خداوندگار كرد بهاري به جهان آشكار
كز نفس او دم عيسي ، دمي است
رشحه كوثر ز سحابش نمي است
نور خدا از افق كعبه تافت طورصفت ركن رحم را شكافت
بنت اسد جانب مسجد شتافت وآنچه كه ميجست در آن خانه يافت
بنت اسد هِشت قدم در درون
اُمّ اسد آمد از آنجا برون
جان جهان را بگرفته بدست وز دل و جان گشته بدو پايبست
گوهر تابنده گنج الست جلوهكنان دُرج خفا را شكست
داد دل پاك نبي را سرور
چشم ابوطالب از او يافت نور
مامِ گرامش به هزاران نشاط داد مر او را به قماط ارتباط
گفت و ز اندام گسست آن قماط دست حقَمْ منْ سزدم انبساط
دست من اي مام گرامي مبند
تا كه بدرگاه حق آرم بلند
آري از اين دست جهان شد پديد رحمت حق راست بنانش كليد
ظاهر از او نقش قديم و جديد اوست نگارنده بيم و اميد
عقدهگشا دست خدا باشد اين
دست خدا عقدهگشا باشد اين
فاعل مطلق بعوالم خداست ليك بهر كار سبب خودنماست [ص 367]
بي سببي نيست كه امكان بپاست او سبب خلق و دليل بقاست
گرچه وجودش بوجود حق است
موجد خلق است و نمود حق است
نقش قضا خاتم فرمان او روح امين طفل دبستان او
جان رسل جمله گروگان او تاج ولايت ز خدا آن او
اوست كه ميرانَد و هستي دهد
مرتبه رفعت و پستي دهد
اوست كه هم اوّل و هم آخر است اوست كه هم باطن و هم ظاهر است
اوست كه هم ناهي و هم آمر است اوست كه هم غالب و هم قاهر است
جامع اوصاف اِلٰهي علي است
آنكه بود نامتناهي علي است
آنچه شنيدي شه گردوننواز خواست پسيني بحق آرد نماز
آمده بُد موقع مغرب فراز مِهر فرا خواند و بصد اهتزاز
منحرف از سير بشد آفتاب
بهر نماز شه عاليجناب
اين نه گمان كن كه بود شان او بلكه بود شأن غلامان او
يوشع نون بنده احسان او مِهر چنين بود بفرمان او
خوانْد و به امرش ز افق باز گشت
بَهْر كس اينسان نبُدش بازگشت
آنچه بجوئي ز صفات امام مظهر آن شيعه عاليمقام
گر تو علي را طلبي صبح و شام رو بسوي شيعه او كن مدام
آينهاي صاف چو پيدا كني
چهره خورشيد هويدا كني
دل نتواند كه كند سنگ ، تنگ كآينه جسمي است چو من نيز سنگ [ص 368]
آينه سنگي است مبرّا ز زنگ كز دل خود دور نموده است رنگ
پاك ز آلايش خارا شده
مظهر خورشيد دلآرا شده
بار خدايا بحق بوتراب در فرج خسرو ايمان شتاب
تا بنهد پاي ظفر در ركاب عالمي از عدل كند كامياب
مهدي قائم (ع) شه والاتبار
سبط نبي خاتمِ هشت و چهار
شيعه او را بفزا عزّ و جاه كآمده دين را بحمايت پناه
ياورشان را ز فلك پايگاه روز عدو چون دل تارش سياه
زآنكه ز آغاز مجال و مقال
از تو نكردند بجز اين سؤال
معرفت شيعه بود اصل دين طاعتشان چشمه ماء معين
ظاهر آن خدمت و باطن يقين راهنما سوي بهشت برين
هركه عدول از ره انكار كرد
جايگه خود درَكِ نار كرد
شيوه « راضي » است ثناي علي بار خدايا به ولاي علي
بهرهورش كن ز لقاي علي بخشا او را به عطاي علي
بندگي شيعه بدو دار خاص
تا كه به اخلاص بجويد خلاص
* * * *
و مدح مولاي معظّم سركار آقاي حاج زينالعابدين خان كرماني
خرداد ١٣١٥ برابر با ربيع الاول ١٣٥٥ در مشهد مقدّس
مژده كه شد رايت نصر آشكار دين خدا را بفزود اعتبار [ص 370]
سوي سفر شد صفر تيره تار ماه ربيع است و به معني بهار
دست غم از دامن گيتي است دور
بايد آراست بساط سرور
سروبن گلشن قرب و وصال آنكه بدو يافته هستي كمال
ديد بشر را چو قرين ملال وز اثر غفلت خود پايمال
سايه بگسترد و به صد اهتزاز
داد جهان را به شرف امتياز
رفعت عقل آمد و شد جهل پست دست هُدٰي پشت ضلالت شكست
راه حق و باطل ، بگشود و بست شادي دين گشت و دل كفر خست
جلوه يكتائي يزدان پاك
برد مر اين تيرگي از سطح خاك
فُلْكِ ز رحمت شده مشحون نگر ديده گشا گوهر مخزون نگر
حق را با قامت موزون نگر موكب ميلاد همايون نگر
كوكبه طالع پيغمبري است
سلطنت مطلقه داوري است
نقطه پرگار محيط وجود زينت و آرايش بود و نبود
ابروي او معني قوس صعود جفت ولي آمده طاق سجود
ساجد از اين روي به نزد اِلٰه
برترش از جمله بود پايگاه
يافته سبقت قدمش بر زمان احمد مرسل شرف انس و جان
با فر اين نام خداي جهان نقش زده خاتم پيغمبران
در بر او خيل رسل كيستند
جز پي تعظيم رهش نيستند
نام وي آنجا كه فرازد علَم كيست كه جز حق زند از خويش دم [ص 371]
گشت بفرمان خدا چون رقم هيبت او بود كه شق زد قلم
آري تا نوك قلم شق نگشت
راقم ارقام انا الحق نگشت
پايه ايوانش معراج عقل حكمت او داده بسر تاج عقل
پيرو او سالك منهاج عقل سائل او هستي و محتاج عقل
عقل كز اينگونه مجرد بود
بنده آئين محمد بود
اي شرف هر دو جهاني ز تو يافته ايجاد ، جواني ز تو
حق را برجاست نشاني ز تو در صوَر خلقْ معاني ز تو
تا كه بود ملك ز حيّ ودود
بر تو و آل تو ز يزدان درود
عترت پاك تو همانا تمام برتر از انديشه بُوَدْشان مقام
مينتوان گفت كه افضل كدام بلكه بر اين جاري گردد كلام
هر يك با جلوه مخصوص خويش
جلوه ز يك روي نگيرند بيش
خاصه مهين شمعِ شبآراي تو در ره دين دست تواناي تو
باقي از او ملت بيضاي تو اوست بهر مرحله همتاي تو
نزد جلالش همه ايجاد گم
پنجم فرزند و وصي ششم
جعفر صادق خلف راستين آيت حق وارث تاج و نگين
با تو به ميلاد سعادت قرين بس به مقامات و جلالش همين
كس بجز او با تو ز ملك قدم
جانب گيتي ننهاده قدم
نام تو در دين خدا نام او بلكه خود ايام تو ايام او [ص 372]
مِهر فلك خشتي از بام او صدق بود دُردكشِ جام او
يافته اندر ره او چون ثبات
فخر بود زين سببش بر صفات
صدق كلام شه ايمانپناه جز ز حقيقت نپذيرد گواه
فرمود اين نكته ولي اِلٰه آيد وقتي كه زند بارگاه
از پسرانم خلفي كامگار
جاي گزيند به خراسان ديار
حجّت عظمٰي سميّ بوتراب كشور هستي را مالك رقاب
بهر گنهكاران لطفش حجاب زائرش ايمن ز هراس حساب
ركن شرف آمر جيش قضا
مظهر حق زاده موسٰي ، رضا
هركه مشرّف شد و دادش سلام او را دانست امام انام
دست ورا گيرم روز قيام روضه رضوانش آرم مقام
گرچه گناهش بود از حد فزون
جانب جنت شوَمش رهنمون
اي بتو بنيان وجود استوار كس نه محب تو مگر رستگار
بنده خود بين كه پي افتخار روبد از اين راه بمژگان غبار
آنكه كريم است و سليل كريم
دانش او حارس دين قويم
چشم بدرگاه شهنشاه طوس خسرو دين را ز شرف خاكبوس
هست بر اورنگ يقينش جلوس وز سر رفعت زده بر چرخ كوس
آينه علمِ امامِ مبين
ناصيهاش زين همه عابدين
باروي دين دائره خامهاش صفحه ارشاد و هدٰي نامهاش [ص 373]
ثوب صلاح است و تُقٰي جامهاش من نه ، ملَك خوانده چو من چامهاش
هست چو او شيعه هشت و چهار
خود ملَكش آمده خدمتگزار
بار خدايا برسول و به آل روزافزونش كن عزّ و جلال
خصم ورا دارْ قرينِ وبال قطع مكن ما را زو اتصال
خاصه بيفزا « رضوي » را يقين
تا ببرد بهره ز ماء معين
* * * *
تافت دگر باره جمال بهار زيب جهان داد كمال بهار
كرد چمن زنده زلال بهار غنج كند گل بدلال بهار
تا به سحر از پي ديدار گل
نغمهسرا بلبل بيدار گل
منظر گلشن نگر آراسته يافته باغ آنچه كه ميخواسته
بر لب جو سرو بپا خاسته قامت آزاده بپيراسته
تا به چمن چهرهنمائي كند
قمري از او نغمهسرائي كند
باز چمن رونق ديگر گرفت شاهد گل پرده ز رخ برگرفت
لاله به باغ آمد و مجمر گرفت خواب خوش از ديده عبهر گرفت
آب روان با همه زيبندگي
ساز كند زمزمه زندگي
روز ز خورشيد و شب از ماهتاب طُرّه سنبل همه باشد بتاب
باغ تماشائي و دل كامياب شب نرود ديده بينا بخواب [ص 375]
تا اثر صنع تماشا كند
رو بسوي ايزد يكتا كند
قدرت حق بين كه در اين روزگار كرد خداوند بيك گل بهار
ماند ز الطاف خداوندگار خرّمي دهر بدو پايدار
وين گل كز گلشن ايمان دميد
در سحر نيمه شعبان دميد
خرّمي باغ ولايت از او رَوح گلستان هدايت از او
رونق بستان عنايت از او زيب جهان راست كفايت از او
قصد حق از خلقت هر چيز و كس
جلوه رخساره او بود و بس
او بشر اما ملَكيپيكر است اين جسد از فوق فلك برتر است
حيّز او مرتبه ديگر است نور خدا ظاهر از اين منظر است
بيخبر آن كس كه از اين نور بود
ديده بينائي او كور بود
اين نه عجب گر كه امام مبين معجزه اظهار كند در زمين
اوست خدا را بجهان جانشين بلكه شگفتي همه زو باشد اين
آنكه بود عرصه او لامكان
كرده تجلّي به مكان و زمان
ايزدش اسرار خود آموخته آتش خود در دلش افروخته
عقل بشر را شررش سوخته مرغ خرد لب ز سخن دوخته
بهره او بال و پر انداختن
چاره او سوختن و ساختن
تاج كرامت زده آدم از او نوح خلاص آمده از يم از او
گشته براهيم مكرم از او موسي و عيسايِ معظم از او [ص 376]
جُسته رهائي ز بيابان و دار
شكر نعم گفته مر او را هزار
دعوت او همچو رسول مجيد طنطنه حيدري از او پديد
عصمت او داده ز زهرا نويد چون حسنْش آمده خوي حميد
هم به شجاعت ز حسينش نژاد
هم به عبادت شده زين عباد
باقريَش آمده دانشوري نشر علوم و حِكَمش جعفري
موسويَش كظم به خشمآوري همچو رضا گاه سخنگستري
هم بود از جود و سخاوت تقي
هم بسجايا و نقاوت نقي
عسكريَش والد والامقام دارد از او هيمنه و احتشام
نقص قوابل رخ او را غمام اوست كه از خصم كشد انتقام
مهدي قائم (ع) شه ملك وجود
جلوه معبود به غيب و شهود
گرچه نهان گشته ز انظار ما محتجب از رؤيت ابصار ما
در همه حال است نگهدار ما آمده لطف و كرمش يار ما
شيعه او حاكي نورش همه
بلكه مراياي ظهورش همه
سوي امامند ره مستقيم طاعتشان معني دين قويم
دوستي شيعه بهشت نعيم دشمني شيعه شرار جحيم
هركه ز هر مبدئي آغاز گشت
جانب آن در دو جهان بازگشت
يا رب فرماي ظهورش قريب شيعه ده از سلطنت او نصيب
اوج عدو از تو نگون در نشيب خرّم و شادان ز تو جان حبيب [ص 377]
بندگي شيعه به « راضي » ببخش