بر طول عمر زين عبادش فزا بلطف دلها بشادي رخ او برقرار بين

چونان گذشتگان به ره مصطفي و آل از حيث بندگي قدمش استوار بين

توفيق او بنشر فضائل فزون نماي ما را بمهر او شرف و افتخار بين

افزاي عمر شيعه و احبابشان (ظ) ز لطف اسلام را حمايت ايشان حصار بين

با مهر و كين بخوان و بران يار و خصمشان آن را فرشته‌سيرت و اين نابكار بين

يا رب نهاده سوي تو « راضي » رخ اميد از غير منقطع به تواش افتقار بين

ثابت بمهر شيعه بدارش بهر دو كون او را بحسن عاقبت اميدوار بين

* * * *

غديريه
[ص 270]

تا بر سرير سلطنتْ ، شاهنشه دي شد مكين بر نهب و تاراج چمن ، يازيد دست از آستين

شق زد گريبان سمن ، برْبود تاج ياسمن وز گوشوار نسترن ، اندوخت دُرهاي ثمين

آمد بهم سنبل از او ، در پرده پنهان گل از او شد بينوا بلبل از او ، عنقا صفت عزلت‌گزين [ص 271] 

بربست نرگس ديدگان ، گم شد شقايق را نشان پژمرد چهر ارغوان ، قهر سموم سهمگين

درباخت نسرين رنگ و بو ، دستان فتاد از جستجو بربست لب از گفتگو ، چون ديد حالت اينچنين

مرغان ز طرف بوستان ، گفتند ترك آشيان هر يك جدا از خانمان ، افتاده با حالي حزين

قمري بپاس زندگي ، افكند طوق بندگي دارد بسي شرمندگي ، جان را شمردن نازنين

با اينكه از بيداد دي ، رَخْش طراوت گشت پي صيت جفا و جور دي ( وي ظ )، بگرفت آفاق زمين

افزودن عيش و طرب ، از او بسي باشد عجب آمد مسرّت را سبب ، چونانكه چهر فرودين

تا رايتش منصور شد ، گيتي از او پرنور شد دلها بدو مسرور شد ، چون با غدير آمد قرين

روزي كه دين شد مستقَر ، بر حضرت خيرالبشر فرمان حيّ دادگر ، آورد جبريل امين

كاي از تو باقي نام من ، برخيز پر شد جام من بنماي فيض عام من ، يا رحمةً للعالمين

خلق جهان را از عدم ، امروز آمد مقصدم حالي ببايد زد قدم (ظ)، در راه استقرار دين

تا كي ز بيم دشمنان ، در پرده چهر حق نهان حفظ خداوندت امان ، بخشد ز كيد مشركين

..

( ناتمام )

* * * *

[ص 272]
در تهنيت مولود مسعود حضرت امير عليه السلام

١٣ رجب ١٣٦٧ در كرمان

[ص 273]

جشن ولادت شهِ مالكْ‌رقاب بين طالع جمال حق ز وراء حجاب بين

تا كي بجوّ شك طيرانْ مرغ دل دهي شد ابر شبهه دور ، نگر آفتاب بين

بر غيب ممتنع نبود عقل را چو راه بگشوده از شهود بتوحيد باب بين

خواهي كه باخبر شوي از مبدء وجود عزّ و جلال شاه ولايت‌مآب بين

آدم چو بود بوالبشر و خلق شد ز خاك شد اصل خلق خاك و كنون بوتراب بين

بين قامت علي ز قيامت مكن سؤال وز حبّ و بغض او تو ثواب و عقاب بين

هان مهر او نتيجه دهد هَلْ جزاء را دقّت نماي و كنه سؤال و جواب بين

اثبات و محو هرچه ز يزدان ، بدو نگر در نزد ايزد او را امّ الكتاب بين

قائم مقام حق بعوالم بود رسول بر جاي مصطفايش نايب مناب بين

از فيض كون و شرع رسد هر مدد بخلق بگشاي چشم و دست عطايش سحاب بين

بالله كه اوست قُلزم توحيد و زين محيط اشباح انبيا بحقيقت حباب بين

تا جرعه‌نوش بحر ولايش بود مدام افكنده نوح فُلْك نبوت بر آب بين

از كثرت درود كه گفتش بجان خليل بر قامتش ز خلّت يزدان ثياب بين

جاري مناقبي كه مر او راست از خداي در شأن شيعه از شرف انتساب بين

هركس بآفتاب ز نورش نبرد راه آن را كه ديده است يقين ارتياب بين

چونانكه شد اساس عمل مهر دوستان در رستخيز نيز ملاك حساب بين

آن را كه زد ز مهر بدامان شيعه چنگ از اعتصام حبل ولي كامياب بين

وآنكو نگشت تشنه فيض ولايشان اعمال او بوادي حرمان سراب بين

شاها ز طول غيبت فرزند خويشتن اينك بناي صبر احبّا خراب بين

از حق بخواه تا دهدش رخصت ظهور دلها ز هجر او همه در التهاب بين

سبط رسول مهدي قائم (ع) امام عصر از ايزدش بياري دين انتخاب بين

روزي كه در ركاب نهد پاي انتقام پيروزيش طراز همايون ركاب بين [ص 274] 

از دوستان بجانب « راضي » نگر ز لطف زآلام روزگار روانش بتاب بين

زنگ غمش بحق پيمبر ز دل زداي از محنتش فسرده بدَور شباب بين

* * * *

در تهنيت عيد سعيد فطر

عيد فطر ١٣٦٧ در كرمان

[ص 275]

عيد فطر آراست ديگر باره آفاق زمين گلشن ايمان گرفت از او صفاي فرودين

طالع مسعود او اخيار را چهر اميد عارض دلجوي او ابرار را وجه يقين

طاعت يك ماهه را آورده طغراي قبول روزه سي روزه را با اوست پاداش گزين

امر حق را هركه فرمان برده در ماه صيام پيك الطاف الهي بخشد امروزش نگين

اجر طاعت را عجب دارم اگر خواهي بهشت هست نفس بندگي بالله بهشت محسنين

دوش دل گفتا بسوي حق نياورديم روي تا شويم اينك از آن مشمول الطافي نوين

گفتم از بذر عمل باشد اگر دستت تهي خرمن فيض خدا را بود بايد خوشه‌چين

گفت فيض حق چه باشد گفتمش مهر علي وآنكه بعد از او بلافصل است او را جانشين

اولين نخل برومند گلستان رسول كز صفاي اوست خرّم همچنان گلزار دين

ذات پاك او رسالت را بود فرعي نبيل شخص بي‌مانند او توحيد را ركني ركين

فُلْك ايمان را نگهبان لنگر حلمش ز غرق علم او اسلام را سرچشمه ماء معين

بغض او نيران بود فجّار را بئس المصير منزل تقوي است مهرش نعم دار المتقين

مدحتش نتوان سرودن جز بنحو اختصار مختصر او هست مرآت اميرالمؤمنين

بحر احسان مظهر حُسن خداوندي حَسن كارپرداز قضا فرمانرواي ماء و طين

حق او مغصوب شد ليكن بامر كردگار باز دست انتقام آيد برون از آستين

سكّه قدرت زند شاهي كه از روز ازل بود بهر سلطنت بگْزيده جان‌آفرين

ملك و دين را داده يزدان در كف امرش زمام بلكه اركان وجود از دست او آمد متين

اي خوش آن روزي كه از رخساره برگيرد نقاب آشكار آرد جهان را چهره فتح مبين

مظهر قهر الهي پادشاه منتقم مهدي قائم (ع) مهين فرزند خير المرسلين [ص 276] 

حرمت جاه و جلالش بار اِلٰها از نياز رو بدرگاه تو آورديم روزي اينچنين

رخصتش فرما نهد پاي همايون در ركاب گلشن اسلام با شمشير خود سازد وجين

شيعيانش را ببخشا عزّ روزافزون از آنك نام او بردند از اجلال بر چرخ برين

دشمنانشان را ز گيتي محو كن آثار شوم داورا مسئول ما از درگهت باشد همين

دست زد « راضي » چو بر دامان آل مصطفٰي مستمر ايمان او فرماي تا روز پسين

* * * *

در منقبت و تهنيت ميلاد حضرت سيدالشهدا عليه السلام
[ص 277]

علوّ نامِ خدائي گرفت نام حسين كه بود رفعت نام خدا مرام حسين

بعفو فطرس باب نجات خلق گشود همان زمان كه بگيتي رسيد گام حسين

اگر چه مظهر حق است احمد مختار قيام حق بجهان بود از قيام حسين

به بندگي كه بود كنه آن ربوبيت نداشت هيچكس از خلق اهتمام حسين

زهي شگفت در اين خاكدان تجلّي او كه نيست عرش برين در خور مقام حسين

به عرض تهنيت از چاكران او شنويد بكام شيعه گوارا زلال جام حسين

* * * *

تهنيت مولود حضرت امير عليه السلام

چهارشنبه ١٣ رجب ١٣٩٥ برابر با اول مرداد ١٣٥٤ در مشهد مقدّس

[ص 278]

اي همه جانها فدايت يا اميرالمؤمنين جان فداي خاك پايت يا اميرالمؤمنين

جشن ميلاد تو عالم را بوَجد آورده است خرّم و فرّخ لقايت يا اميرالمؤمنين

كي توان جاه تو دانستن كه در قرآن خداي خوانده نفس مصطفايت يا اميرالمؤمنين

خلق را چون قدرت مدح تو باشد ؟ زآنكه خواند ايزد منّان ثنايت يا اميرالمؤمنين

غايت خِلقت بود توحيد و تو توحيد حق خلق عالم شد برايت يا اميرالمؤمنين

دين حق اسلام و شد اكمال آن روز غدير بعد ابلاغ ولايت يا اميرالمؤمنين

نگذرد هرگز كسي شادان و خندان از صراط بي براتي از رضايت يا اميرالمؤمنين

كي قضا در خلق گردد جاري از تقدير حق تا نباشد اقتضايت يا اميرالمؤمنين [ص 279] 

وصف يزدان بسيطي زين سبب محدود نيست ابتدا يا انتهايت يا اميرالمؤمنين

اول اسماء حسنائي فداي نام تو اي علوّ حق عُلايت يا اميرالمؤمنين

در تو معصومين همه جمعند اي نور خدا جان بقربان ضيايت يا اميرالمؤمنين

نفس پاك احمدي همتاي زهراي بتول وين نشان ارتضايت يا اميرالمؤمنين

داده فرزندي خداوندت حسن سبط نبي جلوه‌گاه اصفيايت يا اميرالمؤمنين

سبط ديگر بعد از او سلطان مظلومان حسين آن شهيد كربلايت يا اميرالمؤمنين

بعد از او سجّاد همنامت عليّ بن الحسين حاكي صبر و عَنايت يا اميرالمؤمنين

چارمين شبل تو باقر حجّت عظماي حق ناشر علم و هُدايت يا اميرالمؤمنين

سبط پنجم جعفر صادق مهين فرزند او پاسدار اعتلايت يا اميرالمؤمنين

موسي كاظم سليل او امام هفتمين آن وليّ اوليايت يا اميرالمؤمنين

آيت كبراي حق نجل همايونش رضا شخص سرتاپانمايت يا اميرالمؤمنين

جانشين او مهين فرزند دلبندش جواد مظهر جود و سخايت يا اميرالمؤمنين

آخرين همنام مسعودت سليل او علي اوست هادي ز اهتدايت يا اميرالمؤمنين

عسكري سبط دهم فرمانرواي ممكنات رهنمون بر اقتفايت يا اميرالمؤمنين

بعد ايشان مهدي قائم شه ملك وجود اوست ختم اوصيايت يا اميرالمؤمنين

گشت چشم بندگان در انتظار او سپيد جمله جوئيم التجايت يا اميرالمؤمنين

شكر ميگوئيم شد پابوس شاه دين رضا قسمت ما از عطايت يا اميرالمؤمنين

حرمت ختم رسل ما را مفرما نااميد از در دولت‌سرايت يا اميرالمؤمنين

حق يزدان خوانمت باش از كمال مرحمت حامي عبدالرضايت يا اميرالمؤمنين

كن فزون توفيق او در انتشار فضل خويش چشم دارد بر رجايت يا اميرالمؤمنين

دوستان مسرور خواه و دشمنان مقهور دار از كمال اعتنايت يا اميرالمؤمنين

چون بدامان تو « راضي » زد دو دست اعتصام رحم فرما بر گدايت يا اميرالمؤمنين

* * * *

[ص 280]
در تهنيت عيد سعيد اضحٰي و منقبت حضرت رضا عليه السلام

ذيحجه ١٣٧٢ قمري برابر با مرداد ١٣٣٢ در مشهد مقدّس

[ص 281]

شاد باش اي دل كه عيد فرّخ اضحاستي شامل ايجادْ لطف ايزد يكتاستي

زائرين كوي حق را فديه باشد در مني جان و تن را فديه در راه خدا اولاستي

هركه طوف كعبه آورد از سر صدق و خلوص از رضاي كردگارش خلعت والاستي

كعبه را اين فخر بس كز بهر تسبيح خدا انبيا و اوليا را مسكن و مأواستي

بس مبارك باشد اين بنيان كه ابراهيم هِشت اين بنا را بين كه دست ايزدش بنّاستي

عرش حق را همچنان كآرد ملَك دائم طواف كعبه او را در زمين از اين جهت همتاستي

هركه طائف شد ببخشود از عطا حقش خطا هرچه گويم رفعت اين پايه زآن اعلاستي

قلزمي شد اجر طوف كوي شاه دين رضا قدر حج اين بس كه او يك قطره زين درياستي

چشم جان بگشا حريم زاده موساست اين بسته از ديد جمالش ديده موساستي

كس نيارد كعبه را سنجيد با اين بارگاه نكته‌اي بر اهل بينش اندر اين معناستي

جلوه‌گاه خلق اول اين همايون آستان وآن دگر يك قبله اجسام اين دنياستي

درك اين رفعت كجا گردد ميسر كعبه را خود چه نسبت عرش را با عالم غبراستي

اين حرم بگرفته در بر پيكر جان‌آفرين در عوالم زين سبب چون روح در اعضاستي

آسمان همچون رحٰي گرد زمين گردد مدام گردش او را مدار اين قبّه بيضاستي

تا نپنداري امام خويشتن محصور خاك بس فراتر نور حق از عرصه اشياستي

خواهد از هر جا ظهور آرد ندارد امتناع ديدن اين نور شأن ديده بيناستي

نيست جز نور خدا ظاهر ز ذرّات وجود هر كجا آئينه‌اي صافي از آن پيداستي

فاش گويم فاش خواهي راه گر سوي امام شيعه باشد آنكه او آئينه مولاستي

گر طريق معرفت جوئي ولاي شيعه جوي او صراط مستقيم دنيي و عقباستي

آن شنيدستي بود عرش برين قبر امام قلب مؤمن عرش حق جاي امام آنجاستي

رو بسوي شيعه چون آري كني رو سوي حق هركه جز اين گفت او را چشم دل عمياستي [ص 282] 

هست توحيد و نبوت با ولايت مقترن وين مراتب جملگي خارج ز درك ماستي

آنچه اندر عرصه ما دارد از وحدت ظهور نور پاك شيعه يعني اعظمِ اسماستي

بار الٰها خوانمت حق امام هشتمين آنكه هستي را حريمش ملجأ و منجاستي

معرفت افزاي ما را تا بفرمايد ظهور خسروي كز نقصِ ما در پرده اخفاستي

سبط احمد قائم موعود فرزند حسن آنكه بر منشور ملكش از خدا امضاستي

از اطاعت چشم ما بگشاي تا خود بنگريم جلوه‌گر از هر طرف آن چهره زيباستي

شيعه را اندر پناهش عزت جاويد بخش همچنان كز نامشان اركان دين برپاستي

دوستانْشان سرفراز و دشمنانْشان سرنگون داورا فرما كه ما را از تو استدعاستي

بر ولاي شيعه « راضي » را بجان ثابت بدار در دو عالم طالب اين نعمت عظماستي

* * * *

در تهنيت عيد سعيد فطر و منقبت حضرت امام عصر عجّل الله فرجه

عيد فطر ١٣٦٥ در كرمان

[ص 283]

عيد فطر آمد كز او آرايش دلهاستي بامدادش رشك نوروز جهان‌آراستي

وامق راه خدا را از كمال دلبري صبح و شامش چون عذار و طُرّه عذراستي

گرچه بندد مقدم او بر جهان باب صيام خود كليد رحمت دادار بي‌همتاستي

رشك نوروزش اگر خواندم نباشد زآن شگفت اهل دل را نكته‌اي كافي در اين معناستي

هر درختي بنگري سبز است و خرّم در حمل ليك هنگامي كه مي‌بخشد ثمر جوزاستي

روزه‌داران را پس از سي روز نخل بندگي بارور در گلشن اين عيد چون طوباستي

گر بسنجي حال ماه روزه را با روز فطر راست پنداري كه چونان دنيي و عقباستي

صالحان را دار تكليف و عمل شهر صيام خاص پاداش و جزا اين روز روح‌افزاستي

ميهمان را ميزبان خشنود مي‌دارد مدام در بساط قرب او همواره‌اش مأواستي

هر زمان بر ميهمانش هست ديگرگون نوال خاصه چون بر ميزبانش روي استدعاستي

گاهِ بدرودش دگر ره خاطر آرد شادمان زآنكه مهمان را گرامي داشتن اولاستي

تا چه آرد ميزباني چون خداوند كريم آنكه بر خلقش پياپي ريزشِ آلاستي [ص 284] 

خواهي ار داني ضيافت چون كند پروردگار بشنو اكنون كاين سخن فرموده طاهاستي

بر قبول طاعت و عفو گناه بندگان خاصه ماه روزه امر ايزدي مجراستي

مي‌پذيرد خواب آنان را بجاي بندگي اينچنين بخشندگي آري از او زيباستي

آورد تسبيح خود انفاسشان را در شمار مستجاب از او دعاشان از ره اعطاستي

هر شبي آزاد مي‌فرمايد از نار جحيم از گروه مجرمين چندانكه خود داناستي

و آخرين شب همسر مجموع اين بخشودگان ز آتش نيران رها از ايزد يكتاستي

بار اِلٰها وعده‌ات صدق است و الطاف تو عام نعمتت بيرون ز حد و خارج از احصاستي

رو بدرگاه تو آورديم با دست تهي توشه بردن بر كريمان اقبح اشياستي

دِه رهائي جان ما را حرمت آل رسول زين شرر كافروخته در روح و در اعضاستي

سوختيم از آتش هجر امام منتظر دل همايون‌جنّت رخسار او جوياستي

آنكه ملك او گرفته قاف تا قاف وجود شخص او از ديدگان مستور چون عنقاستي

دست فعّال خدا در قبض و بسط ممكنات او وليّ خلق و امر و موت و هم احياستي

زنده و موجود هر چيزي باسمي از خداست ذات پاك او خدا را اعظمِ اسماستي

آن شنيدستي مشيت راست بحري بي‌كران گر تُرا چشمي است بينا اين همان درياستي

وارث تاج و نگين از انبيا و اوليا مظهر خوي نياكان مفخر آباستي

در صفا و دعوت و خلّت هم اندر بطش و زهد آدم و نوح و خليل و موسي و عيساستي

هم بنام و كنيت و هم صورت و سيرت رسول صاحب بأس علي با عصمت زهراستي

واجد خُلق حسن ، محض شجاعت چون حسين در عبادت رتبت سجّاد را داراستي

بحر علم باقري ، مضمون صدق صادقي در مقام بردباري مظهر موساستي

در بيان حق مر او را منطق جدّش رضا هم تقي جود و كرامت هم نقي سيماستي

عسكري شوكت ، مهين مرآتِ انوار جمال كاندر او خورشيد چهر داوري پيداستي

قائم موعود آن شاهنشه مالك رقاب كز خداوندش مسخّر عرصه انشاستي

حجّت ثاني‌عشر فرمانرواي ممكنات آنكه امرش در عوالم نافذ الاجراستي

اين عجب خورشيد را بر رشد اجزاء زمين چهر رخشان جلوه‌گر از عالم بالاستي [ص 285] 

ليك خورشيد ولايت در زمين دارد قرار زو منظم گردش اين گنبد ميناستي

وين نه تنها دور گردون راست امر او مدار كآفرينش را قوام از قدرتش برجاستي

آيت رحمان و يزدان راست اسم منتقم صارم قهر الهي قامع اعداستي

جامع افراد وحدت مانع اغيار شرك معني تعريف حق از لا و از اِلاستي

بي‌گمان همچون قيامت قامت افرازد ز قدر گرچه چندي محتجب از ديده عمياستي

در قيام او چنين فرمود ختم انبيا مانده گر روزي بجا از عمر اين دنياستي

آورد آن روز را البته يزدان مستدام وعده حتم خدا بگذشته از امضاستي

تا ظهور آرد سليل عسكري بر نشر عدل پر ز طغيان بعد از آن كاين توده غبراستي

داورا لبريزمان گرديد جام انتظار وز غم دوريش دل را ديده خون‌پالاستي

چشم ما را گرچه لايق نيست روشن كن بدو چند محجوب از نظر آن چهر چون بيضاستي

بندگان خاص او را حفظ فرما از شرور كز وجود پاكشان اركان دين برپاستي

خصمشان معدوم فرما همچنان قوم سبا كيفر اين نابكاران دوزخ اِفناستي

چون بتوفيق تو اي پروردگار ذوالمنن نطق « راضي » در مديح شاه دين گوياستي

با خلوص نيّت از بهر اداي بندگي بر ولاي مرتضي خواهنده ابقاستي

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت قائم عليه السلام
[ص 286]

مهر جمال مهدوي ، در آسمان عسكري در نيمِ شعبان جلوه‌گر ، آمد ز لطف داوري

تابنده تا اين نور شد ، جور از جهان ديجور شد پر نعمت موفور شد ، غرق از ثريا تا ثري

وه زآن شب اَسرٰي صفت ، وآن بزم اَوْ اَدنٰي صفت وآن جلوه والاصفت ، بر عترت پيغمبري

آن شب بهنگام سحر ، در خواب نوشين داشت سر مستوره اجلال و فر ، گلبرگ باغ قيصري [ص 287] 

بگشود نرجس ديدگان ، شد نور چشم او عيان بگرفت آفاق جهان ، اين پرتو نيك‌اختري

بر گلشن دين مبين ، تابيد چهر فرودين يعني از او شد بعد از اين ، كوتاه دست آذري

رخشان شد از برج ولا ، رخسار ختم اوصيا يزدان بذاتش ابتدا ، اين زهره را شد مشتري

دادش عروج كوي خود ، پرداخت راهش سوي خود بخشيدش از نيروي خود ، تا حق نمايد ياوري

از امر رب العالمين ، در سايه عرش برين آمد روان روح الامين ، آماده بر فرمانبري

اين گوهر درج شرف ، تقديم بنمود از شعف بگرفت بابش در كنف ، دادش مقام سروري

برگفت پيك ايزدي ، كاي شمع بزم احمدي وي داده حي سرمدي ، بر ممكناتت برتري

اينك تُرا زين موهبت ، افزوده يزدان مرحمت فرموده بهر تهنيت ، پويم ره مدحتگري

از دشمنان جستن قصاص ، ايزد بدو داد اختصاص او آورَد دين را خلاص ، از هر عنود مفتري

ختم وصايت شد بدو ، اظهار آيت شد بدو دشمن كفايت شد بدو ، نبْوَد پس از او ديگري

او مظهر انوار حق ، او مظهر آثار حق او بازخواه ثار حق ، با ذوالفقار حيدري

نظم همه ايجاد از او ، راه هُدي آزاد از او دين را متين بنياد از او ، شايانْ هم از او سروري [ص 288] 

دست خداي منتقم ، بنهفته اندر آستين تا آورَد ايزد برون ، دلها كند از غم بري

پيغمبرانش سر بسر ، در انتظارْ او منتظَر تا كي كه گردد جلوه‌گر ، آن آفتاب خاوري

چون آدمش تابندگي ، مانند نوحش زندگي همچون خليلش بندگي ، حق را بگاه كهتري

با هيبت موسي دهد ، اعجاز عيسي را نشان قسمي كز آن ثابت شود ، او را بر آنها بهتري

هنگام دعوت مصطفٰي ، گاه شجاعت مرتضٰي هم با عفاف فاطمي ، داراي خلق شَبَّري

صبر حسينش در بلا ، سجّاديش زهد و تقي عالم بعلم باقري ، صادق بصدق جعفري

هيئت مر او را موسوي ، با منطق جدّش رضا بذلش تقي فضلش نقي ، باشد به نيكومنظري

گيتي بدو موجود شد ، طالع بدو مسعود شد او قائم موعود شد ، با حشمت اسكندري

* * * *

در تهنيت مولود حضرت امير عليه السلام

دوشنبه ٧ رجب المرجب ١٣٥٤ در مشهد مقدّس

[ص 289]

باز از سپهر عالم ظلماني سر زد هلال رحمت يزداني

چون ابروئي كه گوشه‌نما گرديد از پشت تار زلف پريشاني

آمد رجب مدار عجب از او بيني اگر جلالت سلطاني

با موكبش نجوم شرف در سير بر زينت عوالم ايماني

مه كو شب چهارده گردد بدر از سير در منازل امكاني [ص 290] 

آمد كنون بسيزدهم كامل از پرتو مشيت سبحاني

خود كسب نور كرد كه شد تكميل او را فروخت چهره نوراني

شمسي كه نوربخش قمر شد كيست غير از عليّ عالي عمراني

معبود كعبه عابد رب البيت مضمون حق حقيقت انساني

هم كشتي نجات بني‌آدم هم جودي سفائن طوفاني

خورشيد پشت شير كشد نقاش آيا تو كنه معني اين داني

يعني ز پشت شير خدا حيدر طالع شموس وحدت ربّاني

دين نبي ز تيغ كج او راست هم مهر راستيش به پيشاني

او علّت وجود ، جز او معلول او باقي است و هرچه جز او فاني

الا علي فتي است بگيتي ؟ لا جز ذوالفقار تيغ شد آيا ؟ ني

مردي است او كه نيست ورا همتا فردي است او كه ليس له ثاني

تشديددار تاجِ سرِ اَلله بادا نُقط به بسمله گر خواني

آدم كشيد سر نگرد جاهش هابط شد از مكانت رضواني

بعد از دويست سال چو دانستش ايمن شد از مكائد شيطاني

در خواب ديد چهره‌اش ابراهيم ذبح عظيم كرد بقرباني

درك مقام بندگي او بود تعبير خواب يوسف كنعاني

هستي مسخّر جبروتش كرد از نام او نگين سليماني

گم شد ببحر معرفتش يونس او را ربود ماهي حيراني

از آب نيلِ سطوت او فرعون ره برد سوي آتش نيراني

قهرش چو منعكس به نبات آيد گيرد عصا طبيعت ثعباني

چشم افكند چو بر ظلمات از مهر روشن شود ز چشمه حيواني

گر اسم او برون رود از اسلام لا ماند از براي مسلماني

او بود ميزبان شب معراج كاينسان رسول رفت ز مهماني

ميزان روز حشر وجود اوست انديشه كن ز دقّت ميزاني [ص 291] 

از شير ارژنِ غضبش جان برد پوشيد هركه كسوت سلماني

صبح ازل ز جلوه او عالي موي وراست شام ابد داني

از انّما وليُّكم الله است قيّوم كلّ شاهد فرقاني

جبريل شد مطاع و امين ، آموخت تا رسم بندگيش به پنهاني

عين علي است عرش عُلا زيراك شد مظهر مشيّت برهاني

اي شهسوار معركه هيجا شير مصاف و صفدر ميداني

نام تو خلق را سپر آفات مفتاح مشكلات بآساني

مهرت بمحشر و فزع اكبر حرزي است از براي نگهباني

مخدوم عيسئي تو و مي‌خوانند او را خداي ، فرقه نصراني

در حيرتم چگونه ستايندت بينند اگر بجلوه روحاني

از فيض رشحه‌اي ز علوم تو خرّم بهار حكمت لقماني

هركس گلي ز باغ ولايت چيد گشتش صفاي جان و دل ارزاني

از برگ فكرت « رضوي » بسْتُرد نيسان تو كدورت بستاني

در اهتزاز چون ز نسيم توست او را فزا طراوت جسماني

تا ماند از سموم الم ايمن مدح آردت بشيوه ثناخواني

* * * *

در مدح حضرت امير عليه السلام

١٧ محرم ١٣٦١ ( سال ١٣٢٠ شمسي ) در نجف اشرف در اولين سفر براي زيارت آن حضرت

[ص 292]

در نجف گر بچشم جان بيني سرّ ما لايُري عيان بيني

رخ نهي چون بمضجع شه دين لامكان را تو در مكان بيني

گوئي آنجا غنوده جان جهان بنِگر تا جهانِ جان بيني

بوالبشر گويدت در آن درگاه ديده بگشاي تا جنان بيني

نوح گويد كه از تلاطم دهر كشتي روح در امان بيني

فديه‌اش تا كه آرد اسماعيل از خليل خدا نشان بيني [ص 293] 

رفته از هوش موسي عمران باخته در رهش روان بيني

وز غلاميش پور مريم را صاحب روح جاودان بيني

خواهي ار طوف كعبه محرم شو كه مطاف جهانيان بيني

هم طواف محيط ملك وجود گِرد اين نقطه ميان بيني

اوصيا با دوصد خضوع و خشوع انبيا سر بر آستان بيني

عرش را فرشِ راه او نگري قدسيان جمله پاسبان بيني

نيست چشميت چون كليم و ليك آنچه موسي نديد آن بيني

جرعه مهر او اگر نوشي خويش را زنده خضرسان بيني

از هجوم حوادث ايام لطف او خلق را ضمان بيني

مجري امر او قضا و قدر ابد الدهر توأمان بيني

دل نياري از اين زمين بركند كه در او جذبه‌اي نهان بيني

ساحت خرّمش بهشت برين شاخ طوباش سايبان بيني

اين همه حشمت و شكوه و جلال از شهنشاه انس و جان بيني

آنكه فرمانرواي مُلك او را بعد ختم پيمبران بيني

اسد الله حيدر كرّار كه خدا را بدو توان بيني

بهر بوسيدن زمين وي است گر مسيحا بر آسمان بيني

نه شگفتي بود گر ابراهيم نزدش از جود ميهمان بيني

كاندر اين درگه انبياء عظام همه را ريزه‌خوار خوان بيني

گر بداني حقيقت معراج آن شبش نيز ميزبان بيني

جان شو آنگاه ديده تا گويم هرچه را بنگري همان بيني

آن همه بيّنات فرقاني بر مقامات او بيان بيني

« رضوي » در مديح او با خويش همه آفاق همزبان بيني

مهر او جوي تا بهَر دو سراي خاطر خويش شادمان بيني

* * * * [ص 294]

[ص 295]
قصايد عربي

* * * *

[ص 296]

[ص 297] بسم الله تعالٰي

في تهنئة مولود النبي صلي الله عليه و آله و سلم

يوم السبت ١٧ ربيع‌الاول ١٣٩٨ في كرمان

[ص 298]

احسن القول حمد ذي الاۤلاء باريء الخلق منعم النعماء

الذي ارسلَ النبيين طُرّاً ليزيلوا الجهالة الجهلاء

بدؤهم مبدؤ الاناسي آدم خَصَّهُ ذو الجلال بالاصطفاء

ثمّ جاؤا تتري نبي نبي كنجومٍ تناثرتْ في السماء

اسفر الصبح بعد غيبةِ عيسي لاح شمسُ الضحٰي من البطحاء

وُلِدَ المصطفي الرسول محمد اشرقَ الكون من سطوع الضياء

نورُ قدسٍ و مبدؤ الايجاد سرُّ حقٍ و خاتم الانبياء

آية الرب ما لها ابتداء و هي لاتنتهي الي الانتهاء

قَدَّسَ اللهَ حيثُ لا مذروء في حجاب التعزّز و البهاء

نَزَّلَ اللهُ نورَهُ تنزيلاً متجلٍ بعزة الاۤباء

بشرٌ مثلنا و لكن بشيرٌ فتدبّر في سورة الاسراء

جاء بالوحي ثمّ بالتنزيل شرعه دائمٌ بغير انقضاء

اكمل الدين بانتصاب علي حجّة الله سيّد الاوصياء

هو نفس الرسول خلقاً و خُلقاً هو زوج الزكيّة الزهراء

شبله المجتبي امام الانام مَن له الاختصاص بالاجتباء

و الحسين الشهيد في ارض طفٍ هو والله سيّد الشهداء [ص 299] 

ثمّ زين العباد اعني علياّ من تحلّٰي بحلية الابتلاء

و ابنه باقر العلوم محمّد معدن العلم صفوة الاصفياء

نجله جعفرٌ امامٌ زكيٌّ صادق الاۤل قدوة الازكياء

ثمّ موسي خليفة الله كاظم صابراً عافياً عن الاعداء

و عليّ الرضا سميّ عليٍ آية الله ثامنُ الخلفاء

نور عينيه الجواد التقي شافع المذنبين يوم الجزاء

و عليٌّ لكل قوم هادٍ شمس برج الرشاد و الاهتداء

و ابنه العسكري خليفة صدقٍ ملجأ الخلق موضع الالتجاء

خُتِمَ الاوصياء بالمهدي قائم الاۤل وارث الاولياء

غاب عنا و لم‌نغب نحن عنه امره ظاهر بغير خفاء

ربّنا في الظهور عَجّلْ سريعاً نجّنا عاجلاً من الطخياء

و ترحَّمْ علي الهداة جميعاً ثم اَيّدْ بقيّة العلماء

انّ عبدالرضا مراقب شرعٍ حارس ثغره عن الاعتداء

مِن عطاياك رَبّ ايّاهُ سدّد و تفضّلْ عليه بالابقاء

سيّدي عبدكم يلوذ لواذاً بكم عن نوائب و البلاء

هو ( راضٍ ) بحبّكم عن سواكم شاكراً ربَّهُ بحُسْن القضاء

ثبّتَ اللهُ نفسه في ولاكم حبّكم عُدّتي ليوم اللقاء

* * * *

تهنئة لقدوم المولي المعظّم ارواحنا فداه من مشهد الرضا

صلوات الله و سلامه عليه و علي آبائه الطاهرين و ابنائه الطيبين

٢٨ شوال ١٤٠٧ في كرمان

[ص 300]

بُشراكُمُ جاء مولانا من السفر و الله يحميه في الاسفار و الحضر

قَرَّتْ عيونُ مواليه بمقدمه اذ كان نوراً اضاء الله في البصر

آباؤه علماؤٌ جلّ شأنهم كالشّمس بعضهم و البعض كالقمر [ص 301] 

ذا كوكبٌ مستضيء باستضائتهم لكي ينوّر ارض العلم بالنظر

زار الرضا و ثياب النصح ملبسه له ولاء عليٍ خيرُ مدّخر

يا ليتني كنت مسروراً بخدمته في ذا الحريم حريم القدس و الخطر

قصورُ حظّي مِن ذا الفوز مانعني سلّمت امري للمقضيّ و القدر

ها جئتُهُ بقصيدٍ كي يلاحظني و يسألَ اللهَ بالاِسعاد في عُمُري

مولاي مولاي زين العابدين اَلا ارجو بحبّك رَوْحَ الخلدِ في حشري

ارجو زيارة ثاوي الطفّ لي معكم فلستُ انّي سوٰي هذا بمفتكر

جاوزتُ سبعين في عصيان خالقنا العفو يا بارئي اذ حان محتضري

ادعو بحقّ رسول الله سيّدنا و المرتضي و بتول خيرة البشر

و المجتبٰي حسن ثم الحسين هما مشخّصان بآياتٍ و بالسور

سميّ حيدرةٍ سجّاد رابعهم رهن المصائب و الاۤلام في الاسر

و باقرٌ خيرُ خلق الله بعدهم عليه سَلَّمَ مختار من البشر

و جعفرٌ ثمّ موسي و الرضا فهمُ اركانُ رشدٍ ملاذ الناس من خطر

ثمّ التقيُّ جوادٌ و النقي عليّ و العسكري حسنٌ منجي من الضرر

هذا سميُّ رسول الله قائمهم مَن يملأ الارضَ قسطاً خير منتشر

لولاه لم‌تكنِ الافلاك دائرةً لولاه لم‌يبقَ للايجاد من اثر

الحجّة الغائب المستور مِن مُقَلٍ و القلب طالبُ لُقياً غير مصطبِر

اشراق شمس الهدٰي من غيم شيعته مِن اَنعُمِ الله ذا بشرٰي لمنتظِر

ادعوك يا ربّ خلّصْني بحُرمتهم مِن شرّ نفسي و اَصْلِحْ ربّنا فِكَري

عَجّلْ لنا فرَجَ الموعود سيّدنا يا مرجع الخلق في السرّاء و الضُرّ

اَدِمْ علينا الٰهي ظلّ شيعته و ارمِ العدو باهلاك و بالبَتَر

يا شيعةَ الحق ( راضٍ ) انّني بكم لاتحرموني انا المرجوّ بالنظر

* * * *

[ص 302]
في تهنئة الربيع و منقبة النبي صلي الله عليه و آله و سلم

عيد المبعث سنة ١٣٧٢ في كرمان

[ص 303]

جاء الربيع و ذاك جدّ مقبل قد سرّنا و قدومه نستقبل

نشر الصبا نشر الجنان اذا رأتْ احيٰي عظام الارض قطر وابل

الحان قُمْر اطربتْ اسماعنا عند الغداة و للسرور دلائل

الوَرْد يجلو في النبات كأنه بين الانام هو الولي الكامل

تجري نهورُ الارض في جناتها للناظرين هنا نعيم عاجل

انظرْ الي الشمس المضيئة اشرقتْ انوارها لصدي القلوب صياقل

اثر المؤثر للمؤثر دائماً متناسبٌ متشابهٌ متماثل

الشمس ضوء مِن ضياء محمد و لبعثه روح الربيع مشاكل

لمّا اراد الله انقاذَ الورٰي و الفيض منه علي البريّة شامل

بعث النبي المصطفي نور الهدا ية انّه كهف الانام و موئل

اوحٰي اليه اللهُ جلّ جلاله يا ايّها المدّثّر المزّمّل

قمْ من مقامك ثمّ اَنذِرْ طال ما عن بأسنا كلّ البريّة اغفلوا

قام النبي و اظهر الحق الذي من لم‌يفُزْ بفلاحه هو باطل

هو في العوالم سرّ وحدة ربّه و ظهوره الاعلي الاجل الاكمل

لولاه لم‌تكُ للوجود دعامة لولاهُ لم‌يكُ للمراتب اوّل

ما لم‌يجُزْ نشر الرسالة سالفاً للناس لم‌يبعث نبيٌّ مرسل

لولا عنايته المدامة لحظة لانهدّ اركان الوجود و اهملوا

اِجْعَلْ له ربّاً اليه مآبهُ و انطق بمدحته فانّك باقل

معراجه حقٌّ و آمنّا به لكنّ فهمَ الامر صعبٌ مشكل

عرش العوالم دون رتبته العُلٰي عند اعتلاها كل عالٍ سافل

سبحانَ مَن اسرٰي بعبدٍ مكرمٍ سبحانه عمّا يقول الجاهل

اسري به مِن دون خرقٍ للسما و الله يحكم ما يريد و يفعل [ص 304]