شكوفهاي كه خدايش بدست خود پرورد بحضرت حسن عسكري نمود اكرام
فزود رونق گيتي در اين همايون روز ولادت شه دين ختم اوصياء عظام
خديو كشور امكان خلاصه هستي كه ملك و دين را ايزد بدو سپرده زمام
مهين خليفه ثانيعشر كه ملك وجود بنام نامي او يافت در الست ختام
جمال عدل خدا گرچه از نظر مستور حسام قهر حق ار چند باشد او به نيام
ز طول غيبت او جز يقين نيفزايد مرا از آنكه بفرموده است خير انام
اگر ز دهر نماند بجا مگر يك روز دهد ادامهاش البته داور علام
كه ظاهر آيد آن روز قائم موعود ز نسل احمد و بخشد جهان دوباره نظام
وليّ مطلق ، مرآت حق ، حقيقت دين امين ايزد منّان و مهبط الهام
كمال ايمان ، غيث زمين و غوث زمان نظام عالم ، احيا كننده اسلام
محيط عرفان ، اصل كرم ، دليل امم صراط اقوم ، نور هدي ، امام همام
ولايت او ، مصداق عروة الوثقي كه هركه شد متمسك برَست از آلام
ز جود اوست كه گردند ماسوٰي مرزوق ز فيض اوست كه برجاست گردش اجرام
گياه سرنزند بي ارادهاش ز زمين مطر جدا نشود جز بامر او ز غمام
شهي كه خلق عوالم بدست قدرت اوست چه جاي آنكه تجاوز كنندش از احكام
هم او صفات خدا راست آخرين مظهر هم او رسول خدا راست آخرين همنام
سليل شير خدا در مهابت و تمكين بعزّ و عصمت زهراي اطهر او را مام
به خَلق و خُلقْ حسن ، در شهامت است حسين بزهد و تقوي سجّادوار آمده تام
بعلم و صدق هم او باقر است و هم صادق بحلم موسي و همچون رضا بلطف كلام
تقي سخا و نقي همت است و همچو پدر ز جان بغير رضاي خداش نيست مرام
بزرگ جلوه معبود حجّة بن حسن كه هست كشور توحيد را ملاذ و قوام
اگر نه حق را شمشير منتقم باشد بفضل خويش نفرمايد او اَنا الصمصام
بزرگوارا اي آنكه در ولايت تو براي ميش شود گرگ از عدالت رام
بحق احمد مرسل بخواه از يزدان كه از عنايت امر تو آورد اتمام [ص 245]
ز بس فروغ تو مستور ماند از انظار قلوب اهل جهان را فراگرفت ظلام
در ابر غيبت تا چند مهر دين پنهان تجلئي كن و بشكاف پرده اوهام
اذلّه صاحب قدر و اعزّه خوار شدند كنون بيفزا عزّ كرام و ذُلّ لئام
بناي دين متزلزل نگر ز صدمه كفر برآر دست كه گيرد دوباره استحكام
بحق آنكه امينت به راز خود فرمود بعزّ و حشمت آباء مهتدين كرام
نظر ز لطف و عطا كن به بندهات « رضوي » كه شد بمدح تو توفيقش از خدا انعام
سپاس حق را كاين لطف آمدش شامل و گرنه نطق نبودش ز كثرت آثام
بفضل خويش ز خلقش نماي مستغني كه اكتساب حلالش بيفكند ز حرام
بگير و بگذر بدخواه و نيكخواهش را كه جز عطاي تو از كس نجست استرحام
روان مام ورا شاد كن ز فيضي خاص همش بظل پدر دار كامران مادام
بهر دو گيتي ده روسپيديش از لطف كه خلق جمله بدانند مر تُراست غلام
به پيشگاه كرم چامهاش نما مقبول كه لطف ايزدش آيد قرين در اين هنگام
بمهر خويش مر او را هَماره باقي دار كه بر صراط تو ثابت بماندش اقدام
بحق آنكه بخاك غري بود مدفون رهش بدرگه او ده كه جان دهد بسلام
چو از حوائج پنهانيش توئي آگاه برآر جمله كه دشوار بر تو نيست مهام
* * * *
عيد قربان است و شكر ايزد يكتا كنيم رو بسوي درگه دادار بيهمتا كنيم
غرق نعمتهاي يزدانيم چون ماهي در آب كي توان الطاف بيپايان او احصا كنيم
خلعت هستي بما پوشاند و از ما بينياز تا بنور آفرينش ديدگان بينا كنيم
بر غناي او بريم از افتقار خويش راه وآنچه بايد با نياز از فيضش استدعا كنيم
خواست بر ما رحمت خود را بدارد مستدام يعني از اول مكان در جنّت مأوي كنيم [ص 247]
نور ايمان تافت بر دلها ز رخسار رسول تا نعيم جاودان را درك از اين سيما كنيم
از صفات خود نبي توحيد حق كرد آشكار تا كه استدلال از پيدا به ناپيدا كنيم
جلوهگر در صورت شرع مبين شد تا از آن صورت حق جسته آنگه رو سوي معني كنيم
فرع دين او نماز و روزه و حج و جهاد اصل آن باشد كه درك طاعت مولي كنيم
پارهاي دانند تقوي را نهان در زهد خشك ما نميبايد از اين ره جستجو تقوي كنيم
فرقهاي گويند سالك را عمل در كار نيست اين سخن زين ناسزايان حمل بر اغوا كنيم
صورت و معني ز خلق حق بهم باشد قرين هيچ يك را ني توان زآن ديگر استثنا كنيم
پيكر ايمان عمل ، روح عمل ايمان و بس اين بود ره چون سلوك ملت بيضا كنيم
گر هزاران حج ز ما مقبول حق باشد كجاست تا كه يك طوف حريم زاده موسي كنيم
او عظيم آمد ز حق نام همايونش عليّ رو باو آريم و قصد اعظم اسما كنيم
كوري شيطان بمحشر با گناه جن و انس با ولايش جا بزير سايه طوبي كنيم
حبّ او اصل بهشت و هست ما را زآن سرشت ما بهشتي سيرت از دوزخ چرا پروا كنيم
قوت مهرش بريزد جمله اعراض ذنوب آمديم از هر كجا هم بازگشت آنجا كنيم
شيعهاش را دوستارانيم و خصم دشمنان داورا توفيق ده تا شكر بر آلا كنيم
اصل دين روح يقين باشد ولاي اوليا زين ولايت اعتصام عروة الوثقي كنيم
مهرشان بر پاكي طينت بود ما را دليل آفرين بر امّهات و فخر از آبا كنيم
هركه را بينيم روگردان ز مهر شيعيان آخرش را باري استنباط از اُولٰي كنيم
مر تُرا خوانيم يا رب حق شاه دين رضا آنكه نامش حرز جان از فتنه اعدا كنيم
اذن فرما تا نهد فرزند او پا در ركاب تا در اين اضحٰي بقربانش همه جانها كنيم
مهدي قائم (ع) مليك دين سليل عسكري آنكه از چهرش زيارت غُرّه طاها كنيم
وه از اين نعمت چه خوش باشد كه بعد از انتظار چشم دل روشن بدان چهر جهانآرا كنيم
آنچه اندر سينه پنهان ماند از اسرار حق در پناه قوت شمشير او افشا كنيم
شيعهاش را داورا ده عزّ روزافزون از آنك دين خود با مهرشان ستوار و پابرجا كنيم
دوستانشان شاد و خرّم دار و دشمن خوار و زار تا بعزّ و شادماني زيست در دنيا كنيم [ص 248]
از دعاي شيعه « راضي » را بود حُسن ختام رشحه فيضي بوَد چون رو بدين دريا كنيم
* * * *
قصد زيارت حرم كبريا كنيم اول طواف كوي رسول خدا كنيم
آن آستان كه عرش برين را بود مطاف خاك رهش بديده جان توتيا كنيم
بينيم انبيا همگي سر بر آستان در هر ادب بجمع رسل اقتدا كنيم
آنجا كه جبرئيل باِستاده بندهوار بيخود شويم و گوش بوحي و ندا كنيم
پيغام حق كه بلّغْ ما اُنزِلَ اليك چون آشناست دل بهمان آشنا كنيم
روز الست عهد ولايت گرفته حق خواهيم از او بعهد الهي وفا كنيم
فرمان او كه اجر رسول است حُبّ آل آويز گوش جان چو دُري پربها كنيم
حب رسول و آل كه اكسير زندگي است زرين ، نحاس قلب بدين كيميا كنيم
اينجا بود مدينه علم و علي در است رو سوي اين بلد ز ره مرتضٰي كنيم
بعد از علي بحُبّ امامان طاهرين هم مهر فاطمه دل و جان باصفا كنيم
راه خدا رسول و ره مصطفٰي علي است راه علي است شيعه بدان اهتدا كنيم
ما بندگان احمد و كاظم دگر كريم بايد بسي بدرگه يزدان ثنا كنيم
از بعد او محمد و هم زين عابدين رهبر بدند و در رهشان اقتفا كنيم
وآن سرور فقيد ابوالقاسم سعيد بر رتبهاش ز حق طلب اعتلا كنيم
گر صدهزار جان بنمائيمشان نثار هرگز نه حق منت ايشان ادا كنيم
دادار را سپاس كه در جزء و كل شرع روي نياز خود سوي عبدالرضا كنيم
يا رب بلطف خويش وجودش مصون بدار تا زندگي ز رشحه آب بقا كنيم
باري از اين طريق مشرف توان شدن چون رو بجانب حرم مصطفٰي كنيم
بگرفته اذن و در حرم قرب پا نهيم دل را ز قيد هرچه بجز حق رها كنيم [ص 250]
چونان ابولبابه بنزد ستون رويم بر عفو خويشتن به رسول التجا كنيم
بالله برند غبطه ما قدسيان تمام چون طوف مرقد ملك انبيا كنيم
فارغ چو از زيارت قبر نبي شويم از سوز دل بمحنت زهرا بكا كنيم
دُرّ ثمين درج رسالت كه در رهش هم باب و مام و مال و تن و جان فدا كنيم
با پهلوي شكسته در آن بقعه خفته است يا رب چگونه ياد از اين ابتلا كنيم
دستي كه بهر ياري حيدر دراز كرد اينك شكسته است اگر ديده وا كنيم
رخسارهاي كه مشرق انوار ايزدي است نيلي ز سيلي است چه با اين بلا كنيم
... ... ... گريان شويم و ذكر چنين ماجرا كنيم
اكنون علي بماتم زهراست اشكبار ما نيز پيروي بشه اوليا كنيم
نزد بقيع رفته و با قلب دردناك ياد از مصيبت حسن مجتبٰي كنيم
بر آن امام بيكس و مسموم ممتحن عرض سلام خاص بصبح و مسا كنيم
بر آن بدن كه خورده بر آن هفت چوبه تير از اشك چشم سوزش آن را دوا كنيم
ريزد ز چشم حضرت سجّاد اشك حزن يادآوري چو واقعه كربلا كنيم
بس ظلمها بباقر و صادق ز خصم رفت اين ماجرا حواله بروز جزا كنيم
بر حمزه و دگر شهداي اُحُد سلام در نزد حق به رتبت ايشان دعا كنيم
يا صاحب الزمان تو بفرياد ما برس تا چند ناله از ستم اشقيا كنيم
ما را براه بندگيت مستمر بدار تا كسب فيض سرمد و بيانتها كنيم
بر رتبه مشايخ ما در جنان فزاي ز ايشان بود هر آنچه بدين اعتنا كنيم
احبابشان همي خوش و خرّم بجاي دار بگشوده بر حريم تو چشم رجا كنيم
از بن برآر ريشه اعدائشان بقهر تا انتشار فضل شما برملا كنيم
اركان شيعه را بعنايت نما قويم كز نورشان سلوك طريق هدي كنيم
با شيعه دار وجهه « راضي » بهر دو كون در اين دعا بحُسن ختام اكتفا كنيم
* * * *
[ص 251]عيد قربان شد بيا تا نفس را قربان كنيم در مناي عشقْ جان را فديه جانان كنيم
بهر طوف كعبه دشوار است اگر طي طريق كعبه دل را طواف آريم و كار آسان كنيم
حق ز گنج معرفت فرموده ما را مستطيع لاجرم بايست حجّ خانه يزدان كنيم
تا باحرام عبوديت توان محرم شدن شستشوي دل بآب زمزم فرمان كنيم
بايد افكندن نخست از تن لباس خوي زشت وانگهي از كسوت طاعت طراز جان كنيم
ديده ظاهر فروبنديم ز اعراض جهان ملك باطن را نظر با ديده عرفان كنيم
در تجلّي بنگريم از هر طرف رخسار دوست روي اخلاص و اطاعت سوي آن سامان كنيم
چون بگوش از اَقبِلوا آيد ز امر حق ندا دل بدان لبيكگويان خرّم و شادان كنيم
ره چو برديم آن مبارك بيت را طائف شويم و اندر آن روي توجه جانب اركان كنيم
سعي ميبايست آنگه در صفاي جان خويش تا مگر تقصير خدمت را بدان جبران كنيم
از وقوف مشعر حق شد چو حاصل جمع خير در مقام طبع ، رمي جمره شيطان كنيم
بار ديگر پاك از آلايش نفس لئيم بازگرديم و طواف كعبه ايمان كنيم
اندر اين نوبت نهيم اندر حريم قرب پاي خويشتن را زين سبب مستوجب احسان كنيم
حاج را بخشند جنت گر بپاداش عمل نازها از حج خود بر روضه رضوان كنيم
خواهي ار داني كدامين خانه را بايد طواف تا از آنرو درك قرب ايزد منّان كنيم
خانه توحيد يعني مهر شاهنشاه دين كاندر آن با شادماني عمر جاويدان كنيم
آنكه بخشد حُبّ او ما را حيات سرمدي بلكه جان را از ولايش چشمه حيوان كنيم
غير او ظاهر نميبينيم در ملك وجود بهتر از اين كي توان توحيد را عنوان كنيم
قدرت پروردگار از خويش فرمود آشكار تا كه اثبات جلال قادر سبحان كنيم
طاعت خود بود قصد حق ز خلق جن و انس تا سراي بندگي در اين سرا بنيان كنيم
آن عبوديت ولاي اوست كاندر روز حشر نزد پاداش عمل سنگين بدان ميزان كنيم
حق گرامي داشت ما را چون بدين آب حيات حاش لله بيم اگر از آتش نيران كنيم [ص 253]
عروة الوثقٰي است دامانش بدان يازيم چنگ پيروي از آنچه حق فرموده در قرآن كنيم
آستان پاك او دار الشفاي معنوي است دردهاي جسم و جان خود بآن درمان كنيم
نگذرد از او حقيقت در نهان و آشكار جستجوي حق گر از پيدا و از پنهان كنيم
اتكاء رحمتش چون نوح را بخشد نجات در پناه او كجا انديشه از طوفان كنيم
در نظام آفرينش دست او دست خداست شرك باشد گر نظر بر گردش دوران كنيم
كارپرداز قضا فرمانرواي ممكنات بندگي بايد بدين درگاه و اين سلطان كنيم
جلوهگر آن ممكنِ واجبنما شد تا بدو معني واجب نظر در صورت امكان كنيم
او بود فاروق اعظم بهر فرقان عظيم نيست مصداقي جز او تا معني فرقان كنيم
مظهر جانآفرين مولي اميرالمؤمنين كز ولايش خانه ويرانِ دلْ عمران كنيم
قلزمي كاندر كنار آرد شبير و هم شبر چون از اين دريا تمنا لؤلؤ و مرجان كنيم
شهر علم است احمد مرسل ، علي او راست باب بايد از اين بابْ شهر علم را اتيان كنيم
اي كه بهر مدحتت با توسن چرخ برين گر بطول دهر در دشت ثنا جولان كنيم
بازمانيم از تكاپو عاقبت نسپرده گام و اندر اين ره خويش را حيران و سرگردان كنيم
چون توان وصف تو اي وصف خداي ذوالجلال قطرهايم آخر چسان توصيف از عمّان كنيم
جلوهات مستور مانْد از ما و تا كي در فراق گاه اشك از ديدگان باريم و گاه افغان كنيم
خانه صبر و شكيب از سيل هجرش شد خراب كي شود روزي كه باز اين خانه آبادان كنيم
دست اهل حق بشد از كار و باطل پا فشرد چند ميبايد تحمل خواري از عدوان كنيم
حرمت طاها بخواه از حق كه بارد ابر لطف تا زمين خشك دل از فيض آن بستان كنيم
يعني از رخ پرده برگيرد جمال ايزدي چشم جان روشن بدان رخساره تابان كنيم
قائم موعود ، صمصام خداي منتقم كز ظهورش چاره نوميدي و حرمان كنيم
آنكه ايزد دفع فرمايد بدو از ما بلا هرچه او را با صفات زشت خود عصيان كنيم
عز روزافزون ببخشا بندگانش را از آنك اقتباس نور او از چهره آنان كنيم
ريشه اعداء ايشان را برافكن از زمين تا كه بي وسواس شيطان طاعت رحمان كنيم
چامه « رضوي » بدرگاه كرم فرما قبول رحمتي تا آنچه مرضات تو باشد آن كنيم
* * * *
[ص 254]آمد بهار و يافت صفاي دگر جهان دشت و دمن گرفت طراوت چو بوستان
يك سو به خنده كبك بدامان كوهسار يك سو هزار بر زبر شاخ نغمهخوان
از چهر لاله بر دل اسفند مانده داغ رخساره برفروخته از وجد ارغوان
سرو سهي بخويش ببالد بطرْف باغ شمشاد سركشيده ز شادي بر آسمان
نقّاش صنع كرده ز يك رنگ آب و خاك الوان گونهگون بگلستان ز گل عيان
در گوش نسترن كه نهاده است گوشوار بر چهر ياسمن كه صفا داده آنچنان
زاغ و زغن كشيده ز بستان بدشت رخت بر اوج چرخ ميرسد آواي مرغكان
گردد مشام روح معطّر ز بوي گل بر طرْف باغ باد صبا چون شود وزان
در باغ و راغْ گرم تماشا جوان و پير دلها درون سينه ز شادي شود طپان
روي نگار عارض گل آورد بياد پيغام دوست بلبل شيدا كند بيان
شور هزار را نگرد چون ز وصل گل ساز طرب بچرخ كند زهره بيگمان
دوشم دمي به پير خرد بود گفتگو كز چيست اين نشاط بدين گونه در زمان
در روزگار گشته بهاران بسي پديد ليكن نه اين چنين كه دل آورده شادمان
گفت اين سرور و وجد كه بيني بعرش و فرش باشد ز يُمن بعثت ختم پيمبران
صبحي چنين مبارك و روزي چنين سعيد كاندر درون غار حرا داشت او مكان
پيك حقش رسيد كه برخوان بنام حق آن كز علق بداد به انسان طراز جان
برخيز كز قيام تو وحدت كند قيام سيماي حق ز چهر تو بينند بندگان
پيش از تو آمدند رسولان بسي بدهر ليكن بماند نكته توحيد ما نهان
اي اسم اعظم حق و حلال مشكلات برخيز و اسم اعظم ما بر جهان بخوان
ختم رسل چو يافت ز حق اين چنين پيام بربست در اطاعت امر خدا ميان
فرمود دم زنيد ز توحيد كردگار باري يگانه است خداي جهانيان
هركس ز من پذيرفت او گشت رستگار وآنكو بتافت روي بَرَد عاقبت زيان [ص 256]
داني كه بود اوّل مَن آمن از عموم كاين نكته كرد همچو دُر آويز گوش جان ؟
دست خدا علي شه اقليم خلق و امر كو را بود قضا و قدر بنده توأمان
او رمز بعثت است و بوَد اين سخن درست ديگر چه باك گر نپذيرند دشمنان
آرم دليل تا دل مؤمن كند قبول حل گردد اين معمّٰي از بهر دوستان
چون خلق جن و انس بفرمود كردگار ميخواست بندگيش نمايند همچنان
توحيد حق ز ختم رسل يافت انتشار زآن پس كه ديد صدمه و آزار از خسان
آمد خطاب ايزدش اندر غدير خُم برخيز و خلق سوي ولاي علي رسان
ابلاغ امر او ننمائي اگر بخلق بيبهره از اداي رسالت شوي بدان
پس قصد حق ولاي شه اوليا علي است اين است آنچه خواهد يزدان ز انس و جان
در قلب دوستار ولايش بهشت عدن خصمش ز نار قهر خدا نيست در امان
اركان دين بهمّت او مانده پايدار دين را بهر زمان تني از او نگاهبان
اينك سپرده امر بفرزند آخرين كز او بود قوام زمين ، دور آسمان
شاهي كز اوست گردش افلاك پايدار وز او بجاست در تن اين خاكدان روان
بي امر او برون نشود از زمين گياه بي ميل او سحاب نبارد بخاكدان
سلطان دهر مهدي قائم (ع) امام عصر فرزند عسكري شرف آل و دودمان
يا رب ظهور او را از لطف كن قريب بخشاي شيعهاش را اجلال جاودان
از بُن برآر ريشه اعدا به تيغ او احباب او بشوكت و فرّ دار شادمان
با مهر شيعه چامه « راضي » از او پذير فرجام خير او را باش از كرم ضمان
* * * *
در برج قوس گشت چو خورشيد را مكان بگرفت روزگار بقهر زمين كمان
از حمله خريفي و تاراج آذري از خرّمي نماند نشاني به بوستان
مستوره درخت كه بُد زيب او حلل ماند از لباس بَرْهنه در زير آسمان [ص 258]
آب روان كه آينهاي بود بهر گل ديگر صفا نديد و شد از ديدگان نهان
دستان خموش شد چو نوازنده ديد زاغ هرگز نداشت اين حرَكت زآسمان گمان
گردون اگر نه دون ز چه رو هست دوننواز هركس بجنس خويش دل آورد شادمان
هرگز شنيدهاي ز وي آزاده برده سود يا ديده هيچگاه فرومايهاي زيان
اشرار را هميشه از او راحت و جلال اخيار را هَماره از او زحمت و هوان
آزادگي نميدهد از دست هيچگاه آزاده را اگر چه برد چرخ از ميان
چرخ اندر اين خيال كه باشد بسي بلند هرگز بساحتش نرسد دست خاكيان
بيند بنزد همّت مردان وجود خويش با آن علوّ مرتبه ناچيز و ناتوان
زين رو گرفته كينه آزادگان به دل خواهد بجا نماندشان نام و نه نشان
ميخواست كز جهان ببرد رونق و صفا زينسان كه سلب كرد طراوت ز گلستان
ليكن برغم چرخ ، جهان را صفا فزود عيد سعيد بعثت ختم پيمبران
پيغمبري كه كوس نبوت همي نواخت وز آب و گل نيامده بُد بوالبشر عيان
روزي چنين بكوه حرا شد بر او فرود روح الامين ز درگه حق با كروبيان
كاي رهنماي كشور امكان ز جاي خيز حالي بنام پاك خداوند خود بخوان
مقصود ما ز خلق جهان جلوه تو بود بر اين محيط تيره فروغي بتاب هان
برخيز تا حقيقت ايمان كند قيام بنماي رخ كه خلق ببيند خدايگان
برخاست آن شهنشه و آورد بهر خلق آئين رستگاري دارين ارمغان
فرمود هركه آيت توحيد حق بجست توحيد را صفات من آرد بر او بيان
روز سفيد كفر از او گشت شام تار شام سياه دين شد از او صبح دلستان
نور هدايتش ز افق تافت تا افق صيت عنايتش ز كران رفت تا كران
سرور كه ديده كرده روان برخي غلام ؟ مولي كه ديده در ره مملوك داده جان ؟
جز مصطفيّ محمد محمود (ص) عقل كل بگزيده جهان و بزرگ جهانيان
بر خود هزار گونه مشقت بجان خريد تا بندگان رها كند از رنج جاودان
عيسي اگر بمرغ گلين داد جان طير او داد مؤمنين را از دين خود روان [ص 259]
تا حق بجا بمانَد تا روز رستخيز از خود بجا گذاشته قرآن و خاندان
آن يك نموده حجت حق بر بشر تمام اين پاي دين گذاشته بر فرق فرقدان
برتافتند رخ ز جهان يازده امام باقي است برگزيده و مختار دودمان
شمشير انتقام خداوند منتقم كز سطح ملك برفكند بيخ دشمنان
سلطان دهر مهدي قائم (ع) امام عصر شاهنشه زمين و هم او صاحبِ زمان
او اسم اعظم است و بود محتجب ز خلق اسماء خود وسيله نهاده است در جهان
چون ذكر اسم او شده در غيبتش حرام بايد بكام داشت به امر خدا زبان
امروز سوي شيعه بود روي انقياد ايشان بامر او شده دين را نگاهبان
يا رب بحق او بظهورش نما شتاب افزا مدام شيعه او را علوّ شان
اعدائشان بتيغ شهنشاه كن هلاك احبابشان بدار همه شاد و فرّخان
« راضي » نهاده رو بتو در اين صباح عيد عمري به پشتْ بار گنه كرده بس گران
در پيش كهف شيعه گشاده است هر دو دست حق رسول و آلْ مرانش ز آستان
توفيق بندگيش ببخشا به زندگي دارش بمهر شيعه بهر حال توأمان
* * * *
دوشنبه ٨ شعبان ١٤٠٥ برابر با ٢٩ فروردين ١٣٦٤ شمسي در كرمان
صفا ز مقدم ارديبهشت يافت جهان بيا كه رشك جنان است ساحت بستان
برَد نسيم صبا خواب بامداد از چشم ببوي خوش مگر او از ختن شده است وزان
بشاخسار نگر گل بود به عشوهگري ربوده دل به رخِ دلفريب از دستان
بپاسداري بستان ستاده سرو بپاي كه باغ را نرسد از مدار چرخ زيان
بتابِ طرّه سنبل نگر ز شوق بهار به مهد امن ببين طفلِ غنچه را خندان
گرفت جام بكف ارغوان ز فرط سرور چو ديد خسرو ارديبهشت را مهمان
بود چو گردش گردون هماره رنگارنگ كسي نديده وفاداريش ز دور زمان
نتافت چهر بهاري ببوستان در دهر كه باز رونق آن را نبُرد جور خزان [ص 261]
مرا به پير خرد بود دوش اين گفتار كه از چه بينم گيتي چنين شده است جوان
چنين كه وجد و مسرّت در اين بهار بود زمانه هيچگه اينسان طرَب نداده نشان
بگفت رونق گلزار امر عادي نيست سحاب رحمت يزدان نگر كه شد باران
مگر نداني از لطف حق نموده حلول خجسته روز همايونِ نيمه شعبان
گلي دميد ز بستان عسكري كه گرفت صفاي توحيد از او همه زمين و زمان
بحق حق بوَد اين گل ، گل هميشهبهار بهار وحدت حق را دهد مدام نشان
گلي كه علّت غائي بود ز خلقت خلق ظهور جلوه او قصد ايزد منّان
ذخيرهاي ز خدا بر صفاي گلشن دين كه واجب است وجودش بعرصه امكان
شنيدهاي تو اگر واجب الوجود خداست خداي را بود او نيز چهره تابان
صفات كامل حق راستْ شخص او مرآت بصير بايد تا بنگرد رخ يزدان
سخن اگر چه كه مجمل خوش است نزد خواص كنون كه ذكر صفت رفت شرح بايد از آن
مقام دعوت عامش چو جدّ اوست رسول چنانكه صولت حيدر ز شخص اوست عيان
كمال عصمت او فاطمه ● بحلم حسن بود شجاعت او چون حسين در دوران
بزُهد آمده سجّاد ، علم او باقر بصدق صادق آل است در عيان و نهان
بكظم موسي و اندر مقام سِلمْ رضا بود ز جود جوادش صحيفه و عنوان
نقاوتش نقي و عسكري است هيبت او صفات كامل حق را چنين بود برهان
بزرگ قائم موعود (ع) حجّة بن حسن حسام قاطع پروردگار عالميان
غرض ز بعثت ختم رسل وجود وي است دليل آرم اين نكته را من از قرآن
خداست آنكه فرستاده است شخص رسول كه غالب آورد اسلام بر همه اديان
نه خُلف آرد هرگز خداي وعده خويش كه اين صفت نپسنديده است ز آدميان
بدست قدرت اين شاه غالب آمد دين جز اين هرآنكه تصور كند بود نادان
بزرگوار خدايا بحقّ احمد و آل ظهور او را نزديك كن بعزّت و شان
جلال شيعهاش افزا كه از حمايتشان به دور فترت ، دين را قويم شد اركان
همه روات احاديث و ناشر آثار چو بدر در شب تاريكِ اين جهانْ رخشان [ص 262]
كدام پاداش از نفس بندگي بهتر چه بندگي كه ربوبيّتش بود پايان
زبان بكام ز اظهار اين سخن خوشتر كه شرح نكته مبهم بهر زبان نتوان
يكي بجانب « راضي » نگر كه با همه جرم اميدوار بود از عنايتت غفران
ببخش بندگي شيعهاش بهَر دو سراي كه هركه جزْ اين خواهد نبرده غير زيان
كنون كه دور كهولت رسيد و ضعف قوا تو دستگيري او كن ز رحمتِ شايان
عطا بخدمت اخيار كن ورا توفيق مخواه از پس يك عمر بهرهاش حرمان
چو از حوائج مشروعهاش توئي آگاه برآر از كرم آنرا كه شد صلاح در آن
درود و رحمت دائم ز حق بحُسن ختام بمصطفٰي و بآل و بشيعه ايشان
* * * *
نهفت چهره چو ماه مبارك رمضان ز عيد فطر دلافروز جلوه يافت جهان
دميد صبح عنايت ز فرّ طالع اين گذشت شام هدايت اگر ز رفتن آن
خوش آن مهي كه بمنّ عظيم و فضل عميم بميهماني خود خوانده بودمان يزدان
ز ميهمان خود ار بندگان كنند اكرام زهي كرامت مهمان ايزد منّان
ز خوان نعمت او ريزهخوار موجودات عطا نگر كه فزايد مدامشان احسان
كدام نعمت افزون ز قرب درگه اوست كدام رحمت بالاتر است از غفران
مقرّر است بدينگونه خُلقِ خَلق ضعيف كه ميبرآرد از لطف حاجت مهمان
مهيمنا چو تو بخشنده ميزباني نيست بدرگه تو نهاديم روي از دل و جان
در اين صباح همايون و صبح و شام دگر بحق آل علي حفظ كن امام زمان
مهين خليفه ثانيعشر كه ملك وجود بنام نامي او يافت از ازل عنوان
ظهور وحدت حق است سرّ خلقت ملك خود اوست معني توحيد قادر سبحان
شگفت آنكه بر اثبات اين بزرگ وجود هنوز خواهد بيچاره مدعي برهان
بچشم ظاهر اگر بنگرد همي بيند كه نيست كشورِ بي شاه و پيكرِ بي جان [ص 264]
اگر نه ملكِ امام است از چه گردد چرخ بامر كيست كه برجاست گنبد گردان
نظام كشور هستي كنون سپرده كيست كه روز و شام بجا باشد و بهار و خزان
مسلم است كه در دست ايزد است امور خود اوست دست تواناي كردگار جهان
همين نه قصد حق از اين جهان تجلي اوست جلال او را اين خاكدان كجا شايان
غرض ز دنيي و عُقباست مهر طلعت او بحشر نيز صراط است و جنّت و ميزان
چو آفتاب حقيقت بسوزد اين اعراض از آن ز ديده مرمود ما بمانده نهان
بيايد آخر روزي كه پرده برفكنَد كند جمال دلآراي حق بخلقْ عيان
بزرگ جلوه معبود حجّة بن حسن زمامدار عوالم خلاصه امكان
مفاد علم خدا را بود كتاب مبين قرار داده ز هر چيز اندر او تبيان
بجاه و حشمتش اي كردگار بيهمتا ظهور او را نزديك كن در اين دوران
جلال شيعهاش افزا كه در مقابل خصم نمودهاند بجان حفظ حوزه ايمان
بدور غيبتْ دلهاي دوستان ضعيف نگاه داشته آنسان كه ناخدا سكّان
ز دشمنانشان با تيغ او برافكن بيخ كه تيغ او زند از بيخ ريشه شيطان
سرور و شادي يارانشان فزاي و بدار بحفظ خويش ز آفات دهرشان به امان
يكي بجانب « راضي » نگر بديده لطف اميدوار تو اي پادشاه كون و مكان
بمهر شيعه و احباب و هم ببغض عدو ثبات جويد و توفيق خدمت اخوان
* * * *
م : ماه رجب آمد شده آفاق دگرگون برپا ز زمين رايت اجلال به گردون
د : در هر سري از موكب او شوري ايجاد با هر تني از مقدم او عيشي مقرون
ي : يك شمه بس از وصف جلالش كه بمحشر از عرش رسد بانگ كه اَيْنَ الرجبيّون
ر : رخسار وي آراسته با مرحمتي خاص ز انوار جلال و عظمت خالق بيچون
م : محسود جنان گشته زمين دوم اين ماه از موكب ميلاد شهنشاه همايون [ص 266]
ج : جان دو جهان مظهر حق هادي ايمان در بحر امامت دهمين گوهر مخزون
ل : لامع ز سراپاي وي انوار الهي خورشيد چو حِربا بجمالش شده مفتون
ه : هستي همه از هستي او كامروا گشت روزي كه تولد شد با طالع ميمون
ن : نامش شده مشتق ز علي پور محمّد كز او همه بنيان ضلالت شده وارون
د : در روز دهم از نهمين جلوه يزدان بٖين عالم امكان همه آراسته اكنون
ا : آن شاه كه از سطوت او كاسته شد كفر وز شوكت او رونق اسلام شد افزون
ي : يكتا خلف پاك رضا كش ز سخا گشت بر درگه او جود سرافكنده و مرهون
ت : تابنده مه برج امامت كه ز اجلال افسانهاي اندر بر او فرّ فريدون
ر : رست از چمن احمديش نام گرامي چون سرو قد حيدريش قامت موزون
ق : قرآن شده تكميل چو در سيزدهم روز در كعبه تولد شده آن لؤلؤ مكنون
ي : يعني علي آن اول مَن آمن بالله كز ديدن ليلاي جمالش همه مجنون
ن : ناگشته عيان دُرّ رخش از صدف مام جاري بزمين رحمت از او بود چو جيحون
ج : جا دارد اگر كعبه از اين مولد مسعود يكباره سر فخر فرازد سوي گردون
ف : فُلْكِ عظمت بين كه هم از ختم رسولان در بيست و هفتم شده از رحمتْ مشحون
ي : ياساي نبوت شده از خاتم او ختم تا تكيه بر اورنگ رسالت زده اٖيدون
ا : اندر بر تدبيرش تقدير قضا هيچ و افكار قدر در بر او نيست جز افسون
ن : نامش شده احمد ز احد فرق يكي ميم وز رفعت او قامت افلاك بود نون
ر : روزي كه بجز عترت او نيست سرافراز شايسته بود فخر ز خيل رضويون
ض : ضرب المثل امروز در ايشان بود از جاه آن ذات گرامي كه بود از نجفيون
و : وز نشر مجلات مفيدش بولايات دين يافته تزئين و ضلالت شده مغبون
ي : يا رب « رضوي » هست ز درگاه تو خواهان محشور بمحشر كنيَش با علويون
( موشّح به نام : مدير مجله نداي ترقي نجفيان رضوي )
* * * *
[ص 267]بارانْ سحاب رحمت پروردگار بين خرّم دل چمن ز صفاي بهار بين
آبي كه برده بود خزان باغ را ز جوي با صد خروش آمده در جويبار بين
دستان كه در جواب زمستان خموش بود اكنون نواي او بگلستان هزار بين
گل را كه رُخ نهفته بچندين حجاب داشت زينتفزاي باغ بهر شاخسار بين
روي چمن ز صنعت مشّاطه نسيم بس دلربا ز كثرت نقش و نگار بين
تأثير طبع سرد زحل رو به انحطاط مرّيخ را بامر خدا استوار بين
از اعتدال چرخ به ميزان آسمان بر يك عيار كفه ليل و نهار بين
نوروز آيتي است ز آيات كردگار آثار اعتدال از او آشكار بين
اين روح زندگي كه دمد در تمام ملك از شادي جلوسِ شه تاجدار بين
دست خدا علي شه اقليم خلق و امر مرآت كبرياي خداوندگار بين
خلقي برون ز خلق و فزون از تمام خلق وز ايزدش بملك بقا شهريار بين
برتر شهود او بود از غيب ممكنات غيب ورا ز غير خدا استتار بين
امداد كون و شرع به امداد او نگر در كشور وجود وجودش مدار بين
در كنه بندگي است ربوبيت خداي او بنده مكرّم پروردگار بين
از انّما وليُّكم الله به نصّ حق او را ولي مطلق بالانحصار بين
مجموعه صفات كماليه اِلٰه زوج بتول و والد هفت و چهار بين
خصمش شقي و گر بهمه دهر پارسا يارش اگر چه غرق گنه رستگار بين
ابليس با عبادت چندين هزار سال تعظيم آدمش محك اختبار بين
او را بيك تكبر و انكار بوالبشر از باب فيض رانده و در قعر نار بين
بالله كه روح طاعت حق مهر اولياست هركس نجُست مهر بحرمان دچار بين
داني ز چيست راستي دين احمدي القصه بر خميدگي ذوالفقار بين
تيغي كه نام حق شد از او در جهان بلند نزد پسر ز عهد پدر يادگار بين [ص 269]
تا كي بدست گيردش از بهر انتقام چشم مواليان به ره انتظار بين
سبط رسول مهدي قائم (ع) امام عصر همنام مصطفٰي شه والاتبار بين
يا رب بحق او بظهورش شتاب كن غدر زمان و كجروي روزگار بين
احباب او برَنج و محن مبتلا نگر اعداء او بوجد و طرب كامگار بين
شاخ درخت آلمحمد عدو شكست قدها ز غم خميده عيون اشكبار بين
مولاي ما كه بود بهار اميدمان در اين بهار تافته ( كذا ) نيكو عذار بين
عبدالرضا فدائي آثار اهل بيت او را به كربلاي معلٰي قرار بين
او شادمان به خلد برين با رسول و آل ما را ز فقد او همگي داغدار بين
يا رب به رتبهاش بفزا در بهشت عدن ما را بذكر مكرمتش پاسدار بين