عزّ و جلال شيعه او دار جاودان تا با نهارْ ليل رود ليل با نهار

ياران شيعه را بدو عالم فزاي نور چونانكه خصمشان را در هر دو كون نار

« راضي » بعرض تهنيت اين چامه را سرود و اندر سخن گرفت ره و رسم اختصار [ص 191] 

ثابت بدار او را بر مهر اوليا وز حسن عاقبت بجهان شاد و كامگار

* * * *

در ولادت حضرت رضا عليه السلام

حدود سال ١٣١٠ شمسي در مشهد مقدّس

[ص 192]

وه چه فيروز است فروردين چه خوش فصل بهار عندليبان نواخوان شادمان در شاخسار

اندرين جشن همايون با هزاران انبساط طوطي طبعم ترنم مي‌نمايد چون هزار

اي محبان مژده كز فضل عميم كردگار يوم اتممتُ عليكم نعمتي گشت آشكار

زيبد ار غبرا نمايد فخر بر عرش برين چون تولد يافت در وي ثامن هشت و چهار

پادشاه دنيي و عقبٰي خديو ملك طوس حجت عظماي يزدان شافع روزِ شمار

گر نمي‌بودي وجودش ، حق نمي‌فرمود خلق عرش و فرش و لوح و كرسي مهر و مه ليل و نهار

هست دارا آنچه اندر انبيا بود از نخست از كمال و حشمت و جود و ز علم و اقتدار

نوح چون دست توسل زد بذيلش زين سبب هركه با وي بود در كشتي شد او هم رستگار

بر خليل الله بفرمان وي آذر شد چو خلد زآنكه گرديدند خلق از لطف و قهرش خلد و نار

گر صلاي عام بدهد خلق را بر خوان خويش پشه‌اي از كله نمرود گردد ريزه‌خوار

چون غضب بر خصم فرمايد محيط قهر حق برجهد ز امرش ز نقش پرده شير مردخوار

دست قدرت را برون آرد چو او از آستين تاج و تخت امپراطوري بگيرد از تزار

اين نباشد مدح آن شه زآنكه اندر حكم اوست بر و بحر و جن و انس و وحش و طير و مور و مار

گرچه خود پور سميّ موسي عمران بود ليك باشد صد چو موسي در حضورش بنده‌وار

مالك دنيا و دين سلطان علي موسي الرضا سبط احمد شبل حيدر آيت پروردگار

اختر برج امامت گوهر درج شرف آنكه بستان نبوت راست سرو جويبار

از غبار مقدم زوّار او حوران خلد گيسوان خويش را سازند پر مشك تتار

قبله هفتم امام هشتم اي شمس شموس آيت عظماي حق ما را تو جدّ تاجدار

چون بقرب نسبتت بر خلق داريم امتياز زين سبب ما را سزد بر اهل عالم افتخار

كرده است از بهر مولودت شها جشني بپا بهترين پورت مهين قائم مقام نامدار [ص 193] 

چون كه از بهر شرافت خدمتي شايان نمود شوكتش افزون نما پيوسته دارش كامكار

روز و شب گويد « رضا » اين نكته با وجد و سرور دوستانش پايدار و دشمنانش پاي دار

* * * *

غديريه

عيد غدير ١٣٦٤

[ص 194]

زمام ملك چمن تا بكف گرفت آذر به بوستان ز طراوت بجا نماند اثر

شرار جور و ستم زد چنان بخرمن گل كه گوئيا بگلستان نكرده بود گذر

نه داغديده از او گشت لاله نوخيز كز او چنار كهن را بدل فتاد شرر

شكوفه لب به تبسم نكرده باز هنوز فسرد و گشت سيه‌پوشِ غصّه نيلوفر

ز جعد سنبل نگشوده تاب باد صبا بريخت دست خزان خاك ماتمش بر سر

رضيعِ غنچه ننوشيده شير دايه ابر سموم دهر بكامش فشاند زهر خطر

بجاي خنده كبك دري ز دامن كوه رسد بگوش خراشنده غُرّش تندر

ز اقتدار خريفي شكست پشت حريف چو از شكوه و جلالش بدو رسيد خبر

شنيد آنكه بسرداري دي و بهمن خزان بكين وي آراسته يكي لشكر

بدان مثابه توانا كه نارسيده ز راه ربوده زيب درختان طلايه‌اش صرصر

خديو باغ كه راهي نداشت جز تسليم بدست خويش بدشمن سپرد تاج و كمر

گشود دست تطاول فشرد پاي ستم زمام ملك چمن تا بكف گرفت آذر

براند فاختگان را ز شاخ سرو بقهر بجاي آنان بگماشت زاغ مشكين‌پر

ببست آب به پروردگان گلزاري چنانكه ابر بر ايشان ز ديده ريخت مطر

دريده چون ز جفا ديد نسترن را گوش فرو بخواب گران برد ديدگان عبهر

فكند سر ز تحسّر بنفشه اندر پيش چو شد به يغما خاصان باغ را زيور

ز شاه توران ايران نديد اين آسيب كه ديد بستان زين فتنه‌جوي غارتگر

منيژه‌وار ز بس عندليب زاري كرد چو ديد بيژن گل را زبون بچاه اندر

بدستياري او برگشود دست قضا بكامگاري او بر نهاد پاي قدر [ص 195] 

براند رَخْش عنايت غدير چون دستان فزود شادي بيژن ز نقش انگشتر

زهي خجسته خديوي كه فرّ مقدم او بجسم گلشن گيتي دميد روح دگر

كسي نديده طراوت ز آفتاب تموز بشوره‌زار ، گلستان نشان نداده سيَر

شگفت كز تفِ خور در زمين قفر حجاز برُست شاخه توحيد و داد حالي بر

رسول اكرم پرداخت چون ز حج وداع سوي غدير شدش موكب همايون‌فر

بامر قاهر غالب فرود شد جبريل بسر ز وحي عظيمش نهاده حق افسر

خطاب بلّغْ ما اُنزل از طريق عتاب بر او بخواند كه اي برگزيده داور

حقت درود فرستاد و اينچنين فرمود كه اي طفيل وجود تو ماسوٰي يكسر

اگر نبود وجود تو علّت ايجاد هنوز بود بكتم عدم جهان مضمر

غرض ز بعث رسل بود جلوه توحيد رسل بسوي تو گشتند خلق را رهبر

بتافت از تو در امكان بويژه ملك جهان فروغ علم و هدايت بر ايمن و ايسر

زدود زنگ عرض همت تو از دل خلق بود هم اكنون هنگام تابش جوهر

نماز و روزه و خمس و زكوة و حج و جهاد براي روح ولايت بدند چون پيكر

ز جاي خيز و برافراز رايت توحيد كه نيست قصد ز دين جز ولايت حيدر

بدو اگر نشوي خلق را تو راهنمون تُرا درخت رسالت نداده است ثمر

ز بيم دشمن انديشه‌ات مبادا هيچ كه حفظ ماست تُرا بر گزندِ خصم سپر

چو ديد سختي امر اينچنين رسول مجيد پي اطاعت فرمان خالق اكبر

بجمع رفته و آينده امر كرد و بساخت در آن مكان ز جهاز شتر يكي منبر

بپايگاه فراتر بسي ز عرش برين جمال مطلق پروردگار را مظهر

نهاد پاي رسالت چو بر فراز قتب ز قاب قوسين آمد مقام او برتر

فزون شمارِ قتب از مضاعف قوسين نگر بحسب عدد گر نيايدت باور

بايستاد و بفرمود با صداي بلند همان الست كه فرمود او بعالم ذر

الستُ اولٰي بالمؤمنين منهم را شنيد لفظ بلٰي در جواب آن سرور

گرفت دست خدا را بدست و برد فراز عيان نمود بر آنان حقيقت محشر [ص 196] 

ز حُب و بغضش پيدا همه نعيم و جحيم رخش بهشت و قدش طوبي و لبش كوثر

بگفت هركه منش مقتدا عليْش امير وليّ هركس مولاي اوست پيغمبر

بهر دو گيتي جويد هرآنكه راه نجات ببايدش سوي او شد ز مهر راهسپر

بزرگوار خدايا ز فرط رأفت و لطف محب او را هم دوست باش و هم ياور

فزاي خذلان آن را كه باشدش دشمن بنار جاويدش ده ز قهر خود كيفر

برفع پايه دين چون نمود نصب علي بيافت كسر بدين نحو خصم بد اختر

فزود جلوه ز اكملتُ دينكم اسلام كه حق بمركز اجلال خود گرفت مقر

خداي فرمود امروز رحمتم شده عام كه رو بسوي شما كرد نعمت بي‌مر

كدام نعمت آري فزون ز طلعت حق كه خيره مانْد ز ديدار او فروغ بصر

كليم چون بيكي جلوه‌اش شود مدهوش چگونه بيند او را جمال چشم دگر

كسي كه دست خدا در سرشت آدمْ اوست از او چگونه شود مشت خاك مستحضر

برون ز قدرت مصنوع درك صانع بين مگر باذن حق او نيست نقشبند صور

از اين سخن نه گمان كن كه لازم آيد كفر هرآنكه شرك بيزدان بجست شد كافر

چو مشتق است ز حق اسم و فعل و حرف علي خود او صفات كماليه را بود مصدر

دريغ آنكه نيارند فرق دُر ز خزف و گرنه مخزن اين سينه پر بود ز درر

علي است بحر مشيت علي است آب حيات محيط رحمت و فُلْك وجود را لنگر

شنيده‌اي كه مِنَ الماء كلّ شيء حي از اوست زندگي خلق ز اول و آخر

اگر ز عين علي امر كن نگشت پديد ز چيست وفق عدد اين دو را بيكديگر

يكي بچشم بصيرت بسوي قرآن بين همه فضائل او را نگر طراز سور

شد از وليّكم الله ولايتش مطلق كه قطب وحدت دادار را بود محور

بنصّ اَنفسنا شخص اوست نفس رسول زبان بكام ز تحقيق اين سخن بهتر

چو هست نفس نبي در ميان نيارد كس بر او تفوّق جستن بفكر بوك و مگر

سخاوتش نگر از هل اتٰي علي الانسان سه روز فرمود ايثار قوت شام و سحر

كسي كه هستي خود را كند فداي حبيب چه باك اگر به ره او گرسنه بُرد بسر [ص 197] 

بامر وَ اعتصموا بين و لفظ حبلِ الله ولاي اوست همان دستگير محكمتر

و انّه لعليٌّ حكيم حق فرمود بگو كه كيست غرض غير حيدر صفدر

لسان صدق براهيم كيست غير علي كه صدق هم بلسان وي است مستظهر

نه ابن‌عباس است آنكه داشت علم كتاب بود مراد از اين شخص فاتح خيبر

مُفادِ نجعلهم وارثين شود چو عيان دگر بتابد خورشيد جاهش از خاور

جمال عدل خدا جلوه‌گر شود در دهر وز او به خرمن فرعونيان فتد آذر

شود چو لعل ثمين قدر دوستان معلوم بجاي آنكه بخوردند چند خون جگر

مهيمنا بعلي برفراز دست رسول بحق آيت عظمي و جلوه ازهر

بنه بتارك مسعود قائم موعود ز لطفْ تاج فرج كو بود مدار ظفر

فزاي حشمت ياران او كه دين مبين گرفت رونق از آنان بتوده اغبر

ز سطح ملك بتيغش برآر ريشه كفر بدست پاكش فرما خراب پايه شر

بيازمايد گاهي كه دوست از دشمن بحق او « رضوي » را ز دوستانْش شمر

بود اگر چه ز فرط گنه سياهش روي بهر دو كون ندارد جز او ملاذ و مفر

مدد ز لطف تو جويد كه تا نهايت عمر بمدح آل علي باشد او سخن‌گستر

گشاي عقده دشوار او بهر دو جهان توئي اميدش در جلب نفع و دفع ضرر

از اين مديحه كه در تهنيت سرود كنون بقاء ظل پدر جست و رحمت مادر

بقامتش تو بپوشان لباس علم و عمل كه رفت عمر گرانمايه از كفش به هدر

هر آنچه گفت و نگفت از حوائج مشروع برآر اي ز تو شايان اجابت مضطر

درود ايزد منّان بر آل پاك رسول بود ز ملك خدا تا بجا نشان و اثر

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت رضا عليه السلام

١١ ذيقعده ١٣٥٩ در مشهد مقدّس

[ص 198]

فراشت خيمه بيداد در جهان آذر وز او بخرمن وجد و طرب فتاد شرر

طلايه سپه او بكوهسار هنوز خديو ملك صفا را شكست از او لشكر [ص 199] 

ز بيم سطوت او زرد شد چمن را روي سموم صولت او خشك كرد شاخ شجر

ربود هرچه ببر بود باغ را آذين ببرد هرچه بتن بود راغ را زيور

ز شاخ سرو بپرداخت جايگه قمري چو ديد زاغ سيه‌فام را بباغ مقر

چگونه رو بگلستان نهد دگر بلبل كه كبك مي‌نخرامد بكوهسار اندر

زمين ز مقدم نوروز داشت در تن روح كنون ز جور خزانش برفت از پيكر

تطاولي كه به بستان نمود دست خزان بملك ايران هرگز نكرد اسكندر

بپاي او چو نيارست ديد خواري گل سياه‌پوش ز اندوه گشت نيلوفر

بجاي غاليه كافوربيز گشته هوا سداب‌رنگ از او سطح توده اغبر

از آن صفاي طبيعي دگر مجوي نشان وز آن طراوت و رونق دگر مخواه اثر

چو آب از جريان ايستد در اين هنگام سزد هم از طيران مرغ را ببندد پر

به تنگ‌حوصلهْ بلبل بگو مباش ملول كه در رسيد به پايانِ شامِ تيره سحر

خريف اگرچه برافروخت نار نمرودي خليل حق به گلستان بدَل نمود آذر

رسيد موكب نوروز دين مه ذيقعد مهي كه جان جهان است در تنش مضمر

مهي كه صبح سعادت دميدش از شب قدر مهي كه نخله توحيد يافت در او بر

زهي شرف صدفي را كه برگزيد ايزد براي تابش رخسار هشتمين گوهر

نخست نجم ز خورشيد كسب نور كند وز او بتابد انوار شمس بار دگر

ز برج نجمه دين تافت چهر شمس شموس بروز يازدهم زين مه همايون‌فر

مطاف عرش برين گشت ز افتخار ، زمين كه جلوه كرد در او برگزيده داور

نظام امكان ، مصداق جان ، حقيقت دين امين يزدان ، غوث زمان ، پناه بشر

قوام عالم ، فخر امم ، محيط كرم صراط اقوم ، نور ظُلَم ، مدار ظفر

هم او دليل هدايت هم او هدايت محض هم او وليّ خدا هم خداي را مظهر

هم اوست چشم و چراغ چهارده معصوم نبيندش مگر آنكو بحق گشود بصر

محيط ملك وجود است و نقطه توحيد فروغْ مشتق و انوار قدس را مصدر

شدند مظهر احكام حق چو گرديدند بجان پذيره فرمان او قضا و قدر [ص 200] 

ولايتش را جستند انبيا ليكن كسي نشد متحمل بجز چهار نفر

بحفظ حشمت و تعظيم او ز جمله خلق گرفت عهد اطاعت خدا بعالم ذر

سعيد آنكه بگردن فكند ربقه طوع شقي كسي كه جز اين راه گشت راهسپر

عمل بدون ولايش تني بود بي‌روح مبر ز دانه بي‌مغز انتظار ثمر

قيام ليل و صيام نهار بي ره او بحق حق كه نباشد بجز هبا و هدر

چو اوست قبله ايمان و كعبه اسلام هرآنكه رو بجز او كرد شد ز راه بدر

جمال عدل و كمال عنايت يزدان سليل احمد مرسل سلاله حيدر

وليّ والي والا عليّ عالي‌قدر رضا شهنشه دين پور موسي جعفر

بزرگ نخل برومند بوستان رسول مهين چراغ فروزان بزم پيغمبر

هرآنكه جرعه‌اي از فيض مهر او نوشيد بماند زنده و دانست معني كوثر

بسان نوح ز طوفان فتنه يافت نجات بدستگيري او هركه گشت مستظهر

كسي كه بضعه خود خواندش رسول خدا زبان بكام ز وصف كمال او بهتر

بزرگوار خدايا بحق اين مولود مرا بمهرش ثابت بدار تا محشر

چو هر كرا بامامش ندا كني آن روز سپارمت بتو ايمان بمنْش باز سپَر

بود نخست امامم بزرگ حجت تو علي مدينه علم محمّدي را در

اگر گناه بيارم بوزن موجودات بمهر او رمد آتش چو ميش از قسوَر

بخاكبوسي درگاه او دهم توفيق مكن زبانم جز ذكر او سخن‌گستر

همش زيارت دنيا و آخرت جويم همش ضمانت دارين در بلا و خطر

امام دوم فرزند او حسن كه سزد خلف چنين پدري را نظير خويش پسر

وليّ امر پس از او بوَد حسين شهيد كه شد وجودش افلاك كون را محور

تُرا بدوستي مام اطهرش خوانم عذاب دشمن او كن مدام افزونتر

وصيّ پاكش سجّاد و بعد او باقر ببرج شرع فروزنده همچو شمس و قمر

دگر بجعفر و آنگه سليل او موسي كه در رضاي تو چون جدّ خويش بست كمر

امام هشتم شاهي كه در ولادت او بعرض تهنيتم شد عنايتت رهبر [ص 201] 

گهي غزال ببخشد پناه و گاه ز قهر بشير پرده خود خصم را دهد كيفر

بود وصي بلافصل او امام جواد محيط امكان مرزوق جود او يكسر

خود او تقي و سليلش نقي امام دهم كه چهر اوست گلستان قدس را زيور

ز بعد او حسن عسكري خديو وجود كه بر شدائد و اهوال مهر اوست سپر

دگر يگانه ولي تو حجّة بن حسن بزرگ مقصد و منظور از اول و آخر

در ابر غيبت خورشيد چهر او مستور خورند منتظرانش مدام خون جگر

بحق او و به آباء مهتدينْش قسم بنه بتارك پاكش تو از فرج افسر

بدست او ده اسلام را دگر رونق كه يافت كشتي ايمان شكست و نيست مفر

بحشر خوان « رضوي » را بدين ائمه كه خواند همش ز زُمره انصارشان هَماره شمر

از اين مديحه نصيبي عطا بمامش كن بسر بدار ورا مستدام ظل پدر

هرآنكه منتسب آمد بدو بهر دو جهان تو دستگيري او كن ز رحمت بي‌مر

بود مدام كه بر جانشان ز نام خداي درود يزدان بر آل حيدر صفدر

* * * *

غديريه

١٧ ذيحجه ١٤٠٦ برابر با اول شهريور ١٣٦٥ در كرمان

[ص 202]

فروغ وجد و طرب تافت ماه شهريور بساط عيش بگسترد در جهان يكسر

ز جوي ، قلب اسد گر ببرد آب صفا بيُمن سنبله آمد بجوي بار دگر

چنين كه چرخْ ره اعتدال پيش گرفت نشان ز مهر دهد اين مه نكومنظر

به كوهسار خرامد دوباره كبك دري هزاردستان گيرد ترانه را از سر

نموده ساز طرب زهره در سپهر برين كه خرّم است جهان از عنايت داور

بباغ ، نارون اكنون گرفته چتر نشاط بگوش ، نسترن آن گوشوار چون گوهر

مگر كه گشته دگرگونه تابش خورشيد چه روي داده كه افزوده است نور قمر

مرا به پير خرد بود دوش گفت و شنود نخفت ديده‌ام از فرط شوق تا بسحر

بگفتمش نه چنين بود وضع سنبله پار نداشت گيتي اين‌سان بسر ز وجد افسر [ص 203] 

چه شد كه گوئي آمد بهار روح‌افزاي گرفت ساحت اين ملك رونقي ديگر

بگفت باشد اين ميمنت ز فرّ غدير نشان رحمت عام خدا بود به بشر

رسول اكرم پرداخت چون ز حج وداع سوي غدير شدش موكب همايون‌فر

بامر ايزد يكتا فرود شد جبريل مهار ناقه شه را گرفت و داد خبر

تُرا سلام رساند خداي فرد قديم كه اي وجود تو افلاك كون را محور

ز جاي خيز و بخوان خلق را سوي توحيد ملاك وحدت باشد ولايت حيدر

بگو كه علت غائي بود ولاي علي و گرنه خلق بكتم عدم بُدي مضمر

كسي كه راه بدو جست او بحق پيوست خلاف هركه رود از سقر برد كيفر

مدار بيم ز دشمن ، نماي امر ابلاغ كه حفظ ايزدت از كيد خصم هست سپر

اگر بسوي علي خلق را نخواني فاش رسالت تو ندارد بهيچ وجه ثمر

چنين عتاب چو از امر حق شنيد رسول پي بلاغ در آن سرزمين گرفت مقر

هرآنكه رفته بفرمود تا كه باز آيد هرآنكه نامده ملحق شود بجمع ، دگر

شدند جمع چو در سرزمين قفر حجاز به نيمروز كه خورشيد تافت چون آذر

بساختند يكي منبر از جهاز شتر كه طعنه زد ز شرافت به گنبد اخضر

بپاس آنكه جلال خدا كند اظهار رسول اكرم شد بر فراز آن منبر

الستُ اَولٰي بالمؤمنين مِنهم گفت شنيد لفظ بلٰي در جواب ، آن سرور

گرفت دست علي را بدست و برد فراز بتافت بر همه انوارِ خالق اكبر

بگفت هركه مر او را منم بجان مولي بسوي يزدان او را علي بود رهبر

همين علي كه بود دست او مرا در دست همين علي بودم جانشين نه شخص دگر

تو دوست‌دار خدايا هرآنكه او را دوست نما خصومت خود را بخصم زشت‌سير

هرآنكه ياري او كرد ياريش فرماي هم آنكه خذلان جويد مده ورا تو ظفر

خداي بيچون اكملتُ دينكم فرمود كه خود حقيقت دين است حيدر صفدر

ولاي اوست كه حق گفت لا انفصامَ لها زلال مهر وي آمد حقيقت كوثر

بزرگوار خدايا در اين همايون عيد كه بر محبان بگْشوده‌اي ز رحمت در [ص 204] 

تُرا سپاسگزاريم بر ولاي علي كه طيب مولد ما را بود نمايشگر

تُرا بحق علي بر فرازِ دست رسول قسم ، كه شأن تو باشد اجابت مضطر

نما ظهور امام زمان ما نزديك كه يافت كشتي ايمان شكست و نيست مفر

يگانه مهدي موعود حجّة بن حسن سليل عسكري و ختم عترت اطهر

فزاي شيعه او را جلالت و تمكين بقهر دشمن بدخواه و خصم بداختر

گرفته « راضي » دامان شيعه با صد عجز بحق ايشان يا رب ز جرم او بگذر

بهر دو عالم او را ز بندگانْشان دار مكن زبانش جز مدحشان سخن‌گستر

ان شاء الله تعالي

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت رسول اكرم صلوات الله و سلامه عليه و آله

١٧ ربيع‌الاول ١٣٨٢ در كرمان

[ص 205]

تابش خورشيد در مردادِ آتش‌زا نگر مشعل سوزنده غارتگر گرما نگر

از طراوت آنچه باغ اندوخت با لطف ربيع از شرار سيف صيفش رفته بر يغما نگر

خشك سطح جويباران ، وز شعاع آفتاب آب را سيمابگون در حيّز بالا نگر

گل ز قهر مهر بين در زير چتر نارون مانده دستان با هزار آهنگ از آوا نگر

اين سخن فرمود شاه دين امام هشتمين گوهر فرموده آن آيت عظمٰي نگر

بخردان دانند راه آن جهان است اين جهان هرچه از عليا همي جوئي تو در سفلي نگر

آري از فردوس اگر خواهي نشان بين در بهار ساحت گيتي سراسر جنت مأوي نگر

وز شرار دوزخ ار جوئي تَفي اندر زمين فصل تابستان بروي صفحه خارا نگر

هرچه را يزدان پسندد امر او باشد مطاع حكمتش برتر ز حد فكرت دانا نگر

هان ز قبض صورت از روح خدا دل برمگير چشم جان بگشاي و باري بسط در معني نگر

همره مرداد بر زيب و صفاي كاينات نوبهاري از گل رخساره طاها نگر

وين عجبتر با وجود آنكه يك گل بيش نيست زو صفا بگرفته يكسر عالم انشا نگر [ص 206] 

مبدء ملك و معاد طاعت خلق خداي معني حمد است و او مملوك و حق مولا نگر

رحمةٌ للعالمين حق خوانده او را در كتاب يعني از او رحمت ايجاد بر اشيا نگر

اسمْ آن باشد كه بدْهد از مسمايش خبر او برون از اسم و رسم و اعظم اسما نگر

عرش حق معراج كرد از رفعت نعلين او خواهي ار بينا شوي در آيه اَسرٰي نگر

در عوالم در ادا قائم‌مقام كردگار برتر از انديشه او را رتبه والا نگر

او بود خورشيد و جمع انبيا چونان نجوم اوست روح و آفرينش جملگي اعضا نگر

در زمين نامش محمد ، احمد اندر آسمان رتبه محمود او در نشأه اخرٰي نگر

از فضايل آنچه چشم جان بدو روشن شود ايزدش بخشوده از الطاف لاتحصٰي نگر

شرع پاكش تا قيامت مستمر در روزگار هركه روگردان از آن در دوزخش مثوٰي نگر

اوصيائش هر يكي آئينه ايزدنما مبدء ايشان عليّ عالي اعلٰي نگر

جز نبوت كآمد از امر خدا خاص رسول مصطفي را در فضائل همسر و همتا نگر

هر صفت كز اوّلينْشان از خدا دارد ظهور عين آن در آخرينْشان همچنان پيدا نگر

دين حق امروز تفويض وصي آخرين ليكن او را محتجب در پرده اخفا نگر

حجت ثاني‌عشر نور دو چشم عسكري مهدي قائم (ع) شهنشاه قضا امضا نگر

شيعه او را گرامي از خداوند عزيز بر سر از تصديق قرآن تاج كرّمنا نگر

كافل ايتام آل احمد اندر انقطاع مرجع احكام حق در غيبت كبري نگر

يا رب او را اذن فرما تا نهد پا در ركاب دوستان در اضطراب از فتنه اعدا نگر

شيعه و يارانشان را عزّ روز افزون ببخش وز غضب بر خصمشان با ديده افنا نگر

جانب راضي بچشم مرحمت فرما نظر سوي درگاهت فرازش دست استدعا نگر

حشر او با شيعه فرما از عنايت در دو كون در طريق بندگي او را بجان پويا نگر

* * * *

در تهنيت بهار و منقبت حضرت امير عليه السلام

٢٢ ربيع الثاني ١٣٦٥ برابر با ٢٤ اسفند ١٣٢٥ در كرمان

[ص 207]

طالع مسعود نوروز بلنداختر نگر عارض دلجوي فروردين جان‌پرور نگر [ص 208] 

از صفاي اين ، جهان چون روضه رضوان ببين وز فروغ آن ، زمين چون طارم اخضر نگر

كيف يُحيي الارض را تفسير اگر خواهي درست زنده گيتي را ز فيض رحمت داور نگر

اي كه جوئي آيت توحيد از اوراق كتاب صفحه دفتر بِهِلْ بر دامن منظر نگر

از شقايق معدن بيجاده طرف كوهسار وز مطر هامون چو بحري پر دُر و گوهر نگر

دشت را چون حجله‌اي آراسته از پرنيان كوه را چون نوعروسي غرق در زيور نگر

اين يكي ارژنگ ماني بين ز اقسام نقوش وآن ز انواع صور بتخانه آزر نگر

كثرت گلها نظر كن معني وحدت بجوي و اندر اين صورت‌نگاري صنع صورتگر نگر

بامدادان خيل گلها را صفوف آراسته در مسير موكب شاهنشه خاور نگر

در فنون دلبري طنّازي نسرين ببين در فسون ساحري غمّازي عبهر نگر

از شبستان پاي بيرون نه سوي بُستان خرام عالمي زآن گونه ديدي عالمي ديگر نگر

بر سرير باغ اينك جايِ دارايِ خزان فرودين را تكيه‌ور مانند اسكندر نگر

بين گلستان را محيطي امن و از فيض بهار كُشتگان آذري را روح در پيكر نگر

غنچه را كو بود از جور خريفي تنگدل خرّم و خندان ز شادي بر رخ مادر نگر

بحر صاد ابر آذاري در احياء عظام وز قيام سروبُن هنگامه محشر نگر

گر بحشر اندر نعيمي هست و از يكسو جحيم ساحت بستان بهشت عدن سرتاسر نگر

در گل سوري جمال صورت سلمان شناس در صفاي آب حُسن سيرت بوذر نگر

از طرب بزمي بپا در حضرت سلطان گل وز خروش بلبلان گوش فلك را كر نگر

در سقايت ارغوان را با رخي افروخته وز هزارش با هزاران شور رامشگر نگر

بست طوق بندگي قمري چو از روز نخست رتبه‌اش اكنون ز ديگر همگنان برتر نگر

لاله اندر باغ و از او بر دل اسفند داغ جان آن سوزانْ سپند و چهر اين مِجمر نگر

ساحت بستان نه تنها از بهاران در نشاط غرق وجد و شادماني توده اغبر نگر

آسمان را روز و شب گرد زمين اندر طواف و اندر اين بي‌اختياري جذبه‌اي مضمر نگر

عرش را با آن جلالت خاك راه فرش بين سر نهاده بحر از خردي بپاي بر نگر

آفرينش را بتن تشريف لطف ايزدي ملك را بر سر ز عدل داوري افسر نگر [ص 209] 

از مسيحا نفخه جانبخش فيّاض ازل عالم هستي دگر ره زنده چون عاذر نگر

اين همه وجد و مسرّت در محيط كاينات حكم‌فرما از جلوس ساقي كوثر نگر

لامكان اورنگ ، شاهنشاه اقليم وجود چهره عدل خداي معدلت‌گستر نگر

آنكه در پرواز سير درك ادني پايه‌اش شاهباز عقل را بشكسته بال و پر نگر

آيت بي اسمي و بي رسمي پروردگار وز مقام اسم و رسمش رتبه بالاتر نگر

در عوالم چون بود قائم‌مقام حق رسول چشم جان بگشاي و او را نفس پيغمبر نگر

در هويت ايزدش افكنده چون از خود مثال زين سبب افعال حق را شخص او مظهر نگر

هم سبيل اعظمش دان هم صراط مستقيم بلكه او را سوي حق هم راه و هم رهبر نگر

نور يزدان ، اصل ايمان ، معني دين قويم امر او معروف بين و نهي او منكر نگر

مبدء خلق است و آنان را بسوي او معاد وز خداوندش بديوان جزا داور نگر

دوستارش با همه عصيان مخلد در نعيم دشمنش با طاعت كونين در آذر نگر

حُبّ او اكسير بين از بهر تبديل نحاس در عيار دوستي قلب محب را زر نگر

مهر او توحيد محض و منشأ طاعات و خير بغض او را كفر صرف و اصل نقص و شر نگر

مرسِل خيل رسولان منزل جمع كتب اوصياء طاهرين را سيد و سرور نگر

تاجدار هل اتٰي بخشنده خاتم در ركوع وز حقش از انّما در دست انگشتر نگر

قدرت جان‌آفرين مولي اميرالمؤمنين مشتقش نام از علي و بر عُلٰي مصدر نگر

آن شنيدي اول خلق است نور احمدي نور احمد گر بجوئي حيدر صفدر نگر

موضع سرّ رسول است او و در اعلان امر مصطفي را آخرين فرزند او منبر نگر

آنكه چون يزدان شد از فرط ظهور اندر خفا نور مانند منير ، آري ز پا تا سر نگر

آخته شمشير حق بر قلع و قمع اهل كفر در نژاد از حيدري صولت ورا جوهر نگر

مهدي قائم (ع) امام عصر ختم اوصيا ذات پاكش عالم توحيد را محور نگر

داورا تعجيل فرما در ظهور او ز لطف در نهاد دوستان از هجر او اخگر نگر

خصم او نابود فرما دوستان جاويد دار هر يك از آنان بجان اسلام را ياور نگر

گر ز بحر حيرتت « رضوي » همي بايد نجات از « هنر » بنيوش و گفتِ آن هنرپرور نگر : [ص 210] 

« سوي كرمان پوي و فيض نوح دعوتگر نگر لنگر اندر بحر ديدي بحر در لنگر نگر »

* * * *

در تهنيت عيد سعيد فطر

عيد فطر ١٣٦٩ در كرمان

[ص 211]

صباح خرّم فطر است و گاه وجد و سرور بيا كه عام بود لطف كردگار غفور

شمول رحمت حق را اميد بايد داشت به بندگي و اطاعت اگر چه رفت قصور

بحق طاعت حق كي توان نمود قيام ز هرچه تاب نيارد بشر بود معذور

شنيده‌اي كه بماه صيام از ره لطف خداي ريخته بر خلق رحمت موفور

نفس كشيدن ما را شمرده چون تسبيح ستوده از شفقت خواب را چو قرب حضور

بهوش باش كه اين فيض عام بيهُده نيست نه هركه بيني باشد بنزد حق مأجور

تني كه صاحب روح است گر بخواب رود ببسته چشم و ليكن كسش نداند كور

نظر بود همه از روح و او بود بر جاي چه باك از آنكه رود ساعتي ز ديده فتور

بود ولايت آل رسول روح عمل هرآنكه داشت بود زنده ورنه ز اهل قبور

از اين متاع بهركس كه گشته ارزاني ببرده سود سعادت از آن بحد وفور

بزرگوار خدايا در اين همايون عيد چو از عطاي تو هستيم بر دعا مأمور

بحق آل علي مر تو را دهيم قسم بشخص قائم موعود ده تو اذن ظهور

نخست ما را توفيق ده به طاعت امر سپس مدار مر او را ز چشم ما مستور

بطول عمر همايون آن شهنشه دين زمين بدار خدايا مزيّن و معمور

اگر نبود در اين هرج و مرجْ دوره سخت جز او كه تابد از پشت ابر غيبت نور

دگر نبود كسي را اميد راه نجات كه جان برون بسلامت برد از اين دَيجور

بامر ظاهر و مشهورِ اوست دين محفوظ اگر چه حضرت او هست خائف و مغمور

ايادي نعمش را بدار جاويدان كه نيست اخذ نعم بي وسيلتي مقدور

بعزّ شيعه بيفزا كه از حمايتشان بمانده محكم دين تُرا حدود و ثغور

بلطف خويش مبارك بدارشان مه و سال گزند دشمن بدخواه دار از ايشان دور [ص 212] 

بحشمت ابدي دوستانشان شادان بنقمت احدي دشمنانشان مقهور

در آن زمان كه نهد حجت تو پا بركاب بدست گيرد بگزيده رايت منصور

اگر بزندگي آريم دامنش در دست بدارمان همه در خيل بندگان منظور

و گرنه ما را هم زنده كن كه در ره او ز بذل جان بنمائيم خاطرش مسرور

بدار ما را يا رب تو بر ولايت او هماره باقي و پاينده تا بنفخه صور

بسوي « راضي » از مرحمت فكن نظري كه رو بسوي تو آورده با دلي پرشور

ولاي شيعه و توفيق خدمت اخوان بدو ببخش كه اين است جنّت مأثور

* * * *

غديريه

عيد غدير ١٣٦٧ در كرمان

[ص 213]

صفا گرفت جهان از صفاي چهر غدير بيا كه رحمت دادار گشت عالمگير

فروغ وحدت پروردگار تافت بخلق كه آفتاب ولايت نمود چهر منير

بروزي اينسان فرخنده و طرب‌افزا كز او نشاط جواني گرفت گيتي پير

ز بامداد ازل تا به شامگاه ابد نيامده است و نيايد به خرّميش نظير

بسرزمين غديرش چو اوفتاد گذر ز بازگشت حرم موكب بشير نذير

زمام ناقه گرفتش به امر حق جبريل كه تا بچند در ابلاغ امر ما تأخير

غرض ز جلوه توحيد ما ولاي علي است توئي رسول و هَمَت از بلاغ نيست گزير

بشاهراه ولايت اگر نخواني خلق مراد ما ز رسالت نكرده‌اي تفسير

خطاب حق چو رسيدش چنين عتاب‌آميز بساخت شه ز قتب منبري به حَرّ هجير

فراز عرشه منبر ستاد ختم رسل كه بشنوند و ببينند امر حيّ قدير

بگفتشان كه نه بر مؤمنين منم اولٰي بلٰي شنيد به پاسخ از آن گروه كثير

گرفت دست خدا را بدست و برد فراز بگفت هركه منش مقتدا عليْش امير

شنيده‌ايد ز من لا اله الا الله از اين كلام مبارك علي بود تعبير

طواف كعبه بياموختيد و اوست حريم ز مستطيع نباشد خداي ، عذرپذير [ص 214] 

بدار دوست خدايا هرآنكه او را دوست حقارت افزا آنرا كه خواهدش تحقير

تمام نعمت يزدان ظهور كرد و بيافت كمال شرع ز اكملت دينكم تقرير

بود چو معرفت كردگار اول دين بدو شناسد حق را هرآنكه هست بصير

نگر بمعني فرمايش رسول مجيد كه داده ملك وجودش بقبضه تسخير

رسول اكرمْ قائم‌مقام مالك ملك وليّ اعظمْ او را بزرگوار وزير

علي است ظاهر حق در عوالم ايجاد بسوي ظاهر اسم است بازگشت ضمير

خموشي است سزاوارتر بمدحت او كه آفتاب منزه بود ز وصف ضرير

شها توئي كه شعاع رُخَت جهان آراست فكند بر همه آفاق پرتو تكبير

سحاب تيره دشمن كجا شود مانع كه از فروغ جمال تو كم كند تأثير

بنور خويش بسوز ابر خصم تا دانند كه حق بباطل چيره است و صدق بر تزوير

يكي بچشم عنايت بسوي « راضي » بين اميدوار عطاي تو با دو صد تقصير

مگر نه سوي تو آورده رو چه شد كه ورا مدار گردون خواهد ز زندگاني سير

بدرگه تو چو از حادثات برده پناه چرا ز كيش قضا هر زمان زنندش تير

بحق احمد او را ز غم رهان و بدهر بمهر شيعه خود ختم كن بر او تقدير

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت قائم عجّل الله فرجه

١٥ شعبان ١٣٦٧ در كرمان

[ص 215]

جشن ميلاد خداوندِ زمان است امروز روشن از طلعت حق چشم جهان است امروز

چرخ ميگشت و نبودش خبر از علّت سير شادمان از سبب اين دَوَران است امروز

سرّ اَحببتُ اَن اعرَف كه نهان بود ز خلق ز آخرين جلوه دادار عيان است امروز

كس نداده است نشانْ گل كند ايجاد خزان گل دين سرزد و بر كفرْ خزان است امروز

ديده نرجس دين روشن از اين صبح اميد كه صفابخش دل پير و جوان است امروز

ثمري را كه غرض بود ز گلزار وجود بر درخت علوي جلوه‌كنان است امروز

كعبه را جانب سامره بود روي طواف كه مطاف همه عالميان است امروز [ص 216] 

سرّ ارسال رسل علّت انزال كتب در يكي نكته ز دادار بيان است امروز

بجهان خيمه برافراخت خديوي كه بحق حكم او بر همه ايجاد روان است امروز

مطلع صبح ازل خاتمه شام ابد نقطه دايره كون و مكان است امروز

قل هو الله احد راستْ وجودش تفسير او نماينده اين رتبت و شان است امروز

ممتنع ذات گرامش چو احد از ادراك بفروغش نگران ديده جان است امروز

روح برتر بود از قدرت بينائي جسم جسم را گرچه بدو تاب و توان است امروز

لِمَنِ المُلك شنيدي كه خدا فرمايد ملك خاص حق و حق نيز همان است امروز

دست حق شبل حسن مهدي قائم (ع) شه دين سكّه ملكْ بدين نام و نشان است امروز