جملگي گفتند از جانيم امرت را مطيع هرچه فرمائي پذيرفتن بود ما را شعار

پس بدست حق‌نما بگرفت دست ذوالجلال رستخيزي شد بپا از قامت آن شهريار

گشت مصداق يد الله فوقَ ايديهم عيان آنچنان دستي كز او جُست آفرينش انتصار

گفت هركس را منم مولا ، علي مولاي اوست بعد من بايد شما را سوي او شد رهسپار

بار اِلٰها دوست دار آنكو علي را هست دوست وآنكه او را دشمن آمد هم تواش دشمن شمار

ياوري كن هركه را ياري كند او را ز مهر هم بقهر خود برآر از خصم بدخواهش دمار

چون نبي پرداخت از ابلاغ آن امر عظيم حجّت حق بست بر دشمن طريق اعتذار

باطن نعمت ز حق بگرفت آفاق وجود جُست در ظاهر به اتممتُ عليكم اختصار

وه از اين نعمت كه از شكرش زبان دارد قصور بلكه نتواند نمودن شكر يك از صدهزار

دوستان را مهر او در قلب نيكوتر بهشت دشمنان را بُغض او در سينه سوزانتر شرار

ايزدش بستوده در قرآن بچندين وجه خاص شاهد از آيات فرقاني چو خواهي گوش دار

مرجع هذا صراطي مستقيماً شخص اوست هركه اين ره گم كند گيرد ره دار البوار [ص 165] 

خاتم خود را بمسكين داد در حال ركوع داورش از اِنّما پوشاند تشريف وقار

هل اتٰي از ذوالمنن بر جود او بهتر دليل هركه جُست انكار بپسنديد بر خود ننگ و عار

اين علي باشد كه در امّ الكتاب آمد حكيم اين علي باشد كه شد جبريل را آموزگار

آدم از او توبه‌اش در نزد حق آمد قبول قهر او آورد شيطان را به بدبختي دچار

حفظ كرد او نوح و ابراهيم و موسي و مسيح آن دو را از آب و آتش اين دو را از تيه و دار

انبيا را در شدائد درگهش حصني حصين مصطفٰي را حضرتش در شادي و اندوه يار

بر فراش احمدي آسان ز جان بگذشت و خُفت ماند پيغمبر مصون ، كوريّ چشمِ ... ...

سرنگون فرمود بُتها جمله از طاق حرم نيست آري خانه او جاي اين نقش و نگار

تيغها بر حفظ اسلام از نيام آمد برون در ره حق جنگها كردند مردان كِبار

خواهي ار داني مجاهد كيست يا شمشير چيست لا فتٰي الا علي لا سيف الا ذوالفقار

اوست مقصد ز آدم و عالم غرض از حشر و نشر هرچه هست او هست گر جوئي سخن را اقتصار

سرّ دين اصل يقين مولٰي اميرالمؤمنين دُرّة التاج وصيين والد هفت و چهار

دست حق معصوم مطلق خسرو ملك وجود قطب امكان نور يزدان چرخ ايمان را مدار

مشرق انوار وحدت مطلع شمس خلوص منشأ فيض ازل امّيد هر امّيدوار

حُبّ او خيري كه با آن برنيايد هيچ شر بُغض او شرّي كه بر آن نيست خيري را گذار

بار اِلٰها مر تو را گويم بدين نعمت سپاس چون بمهرش رهبرم گشتي مرا ثابت بدار

تاج غفران بر سرم حُبّش نهد فرداي حشر گرچه امروز آمدم از فرط عصيان شرمسار

دشمن او را بجان خصمم تُرا گيرم گواه دوستارش با تمام هستي خود دوستار

آنكه زاو پيداست آثار ولاي مرتضٰي يعني اندر ظاهر و باطن بود پرهيزگار

ريشه جانش ز مهر آل احمد خورده آب گشته از علم و عمل نخل وجودش ميوه‌دار

هم ز آباء كرامش برده تقوٰي را به ارث هم نياكان راست شخص او نكوتر يادگار

اندر اين دوران كه آمد چيره شيطان بر نفوس تا قلوب از ذكر حق جستند يكسر انزجار

او بتأييد الٰهي رايت همّت فراشت تا در اين ميدان رؤس فتنه را افكند خوار

چون بديدم در حضور او مرا آمد شگفت داعي باطل خروشان از يمين و از يسار [ص 166] 

عقل گفتا همچنين هارون بجا بگذاشتند قوم موسي چون ز عجل سامري آمد خُوار

نور حق پيوسته تابان است و اندر ازدياد گو بچشم دشمنان بادا جهان از خشم تار

وصف او اين بس كه عالِم شد بعلم اهل بيت خرّمي افزود دلها را از آن چون مرغزار

قريه ظاهر ز حق بهر سلوك اهل دين تا در آن سير آورند ايمن بهر ليل و نهار

تا مبارك قريه‌ها او شاهراه مستقيم هم دليلي بر كمال حكمت پروردگار

آيت حق اوست در آفاق و انفس تا بدو پرده برگيرد ز اسرار حقيقت پرده‌دار

مبتداي مهر حيدر را بود مهرش خبر همچنين آغاز دين را پيرويش انجام كار

او ابوالقاسم مهين‌فرزند زين‌العابدين در شناسائي جنابش را بس است اين افتخار

گر نمي‌افزود تصديعش مرا طول كلام مي‌شدم نخل بيان را در مديحش آبيار

چون بتكرار قوافي شد مكرر ذكر حق در بر اهل خرد ممدوح گشت اين اضطرار

اي وجود اقدست مرآت دين احمدي وز صفاي خويشتن فرموده دلها بي‌قرار

باب و مام و جان و جسم و اهل و مال خانِزاد بَرْخِيَت بادا چو جُستم در مديحت اختصار

گر سخن بگذشت از حدّ ادب فرماي عفو شوق فيض خدمتت از كف ربودم اختيار

حضرتت را تهنيت معروض ميدارم بجان دوستانت را ز حق همواره خواهم كامگار

مر تو را خوانم بعزّ و حشمت آل رسول (ص) زنده از علم و عمل فرمائِيَم قلب فگار

خواه ثابت بر ولاي حيدرم (ع) از ذوالمنن تا زمينِ خشكِ دل زين فيض گردد لاله‌زار

چامه‌ام در پيشگاه مرحمت فرما قبول تا بيفزايد كلامم را بگيتي اعتبار

تا بود نام و نشان از گنبد گردون بجاي تا نمايان است از اينسان طاق قصر زرنگار

تا ز فروردين فرا گيرد گلستان را نشاط گردد از باد صبا آفاق پر مشك تتار

تا بود دست خدا فرمانرواي ممكنات تا بود شرع پيمبر (ص) مستمر در روزگار

دوستانت را بهم پيوسته بادا عيش و نوش دشمنانت را ز هم بگسسته بادا پود و تار

در ثناگوئيت « رضوي » جست ز اقران امتياز ايزدش بخشيد در اين راه حسّ ابتكار

ختم اين اشعار با نام همايون علي است يكصد و ده فرد شد كآيد قبول كردگار

* * * *

[ص 167]
در تهنيت بهار و منقبت حضرت امير عليه السلام

دوشنبه اول فروردين ١٣٢٨ در كرمان

[ص 168]

جهان صفاي نوين يافت از جمال بهار خوشا نظاره صحرا و دامن كهسار

نشاط زندگي از سر گرفت دهر كهن كه شاخسار مسرّت طراوت آرد بار

نسيم بُرد سحر مژده بهار به باغ بپاي نسترنش گوشواره كرد نثار

ز دستبرد خزان غنچه بود پرده‌نشين نمود چهر و بشادي شكفت ديگر بار

بپاس آنكه نوازد دل چمن نوروز بفيض شبنم از چهر گل سترد غبار

بجاي خار كنون لاله رويد از بستان بجاي زاغ نواخوان بشاخسار هزار

فلك بتارك نرگس نهاد افسر زر صبا بطُرّه سنبل فشاند مشك تتار

باعتدال طبيعي رسيد گردش چرخ بدان صفت كه هم‌آهنگ گشته ليل و نهار

پس از جفاي دي و جور بهمن و اسفند اساس عدل چنان كرد فرودين سُتوار

كه بعد غصب خلافت بدان ... ... جلوس ميمنت‌آثار حيدر كرّار

شهي كه پايه اورنگ جاه و حشمت او فراتر است رسل را ز ساحت افكار

از اين كلام كه دارد ز قول حق برهان دگر چه باك اگر مدعي كند انكار

رسول اكرم او را چنين خطاب نمود كه مر تُرا نشناسد بجز من و دادار

گر او نبود ز ايجاد ماسوي منظور اساس كشور هستي نداشت استقرار

بامر حق گُل آدم ز گِل نرُسته هنوز از او گرفت وصايت طراوت گلزار

محيط ملك وجود است و نقطه توحيد بگِرد اوست در ايجاد ، گردش پرگار

خداي مالك خلق است و امر و موت و حيات زهي جلالتْ كز دست او كند اظهار

زمامدار عوالمْ عليّ عاليقدر مِهين وصي بلافصل احمد مختار

بنص قرآن چون اوست نفس پاك رسول بود تمام فضائل نهان در اين مضمار

بزرگوار خدايا در اين همايون عيد كه روح و جسم بود از نشاط برخوردار

قسم بحقّ عظيمت بر او كه از ره لطف شكوه شيعه‌اش افزاي و جاودانشان دار

بدست قهر برافكن ز دشمنشان بيخ كه فضل آل علي (ع) را نميكنند اقرار [ص 169] 

صباح ياران خرّم هماره چون نوروز بدان مثابه كه روز اميد دشمن تار

كنون كه روز سرور است و خرّمي « راضي » بعرض تهنيت شيعه ختم كن گفتار

* * * *

در تهنيت عيد سعيد مبعث

عيد مبعث ١٣٩٥ در مشهد مقدّس

[ص 170]

خورشيد را به برج اسد گشت چون مدار بر خرمن صفا و طراوت بزد شرار

جوشيد آب چون دل عاشق كه از فراق توفيد همچو كوره حدّاد كوهسار

بلبل فسرده گشت و ز شور و نوا فتاد پژمرده يافت چون رخ گل را بشاخسار

كبك دري كه قهقهه ميزد ز فرط شوق از بيم جان خويش نهان شد به تيره غار

حسرت خورند جمله درختان كه نارون بگرفته ز آفتاب بسر چتر زينهار

گفتم بدل نشاط و مسرّت بشد ز دست نتوان دگر بوجد و طرب شد اميدوار

گفتا ز جاي خيز و نگر جانب حجاز تا شادمانيت برد از جان و دل قرار

روزي چنين بكوه حرا ختم انبيا مبعوث شد بخلق به فرمان كردگار

جبريل آمدش كه بنام خدا بخوان خلق از علق نموده بشر آفريدگار

مأمور شد پيمبر و توحيد حق به ملك از خلق و خُلق و منطق او گشت آشكار

نور هدايتش ز كران تا كران بتافت زآن پس كه جهل ، روز جهان داشت شام تار

شد قُوْت جانِشان ز شناسائي خداي قومي كه بود قوّت تنشان ز سوسمار

آن ملتي كه بُد همه اقوام را زبون آورد شرق و غرب جهان تحت اقتدار

اين عزت از هدايت او جمله يافتند او بود بر سر همگي تاج افتخار

تنها از او نه قوم عرب يافت امتياز كز او اساس ملك خدا گشت استوار

او خود مشيت است و خدا را بود دو دست در خلق خلد و نار يمين آمد و يسار

جُست آن زمان سرير رسالت بدو طراز كآدم ز خلق آب و گِلش بود انتظار

هم او بود رسول خدا در وجود خلق كز نور اوست عالم ايجاد برقرار

بشنيد قل هو الله و گفتا خدا يك است با قول و فعل و علم و طمأنينه و وقار [ص 171] 

او رحمتي ز حق كه ورا نيست انتها او نعمتي بود كه نيارد كسش شمار

شاه رسل محمّدِ محمود (ع) عقل كل آغاز خلق و خاتمه دور روزگار

تا نفخ صور دين گراميش مستدام وز او كتاب و عترتْ در دهر يادگار

شكرانه زيارت فرزند او رضا گردم بقول او متبرك در اين ديار

فرمود اين سخن شه دين خاتم رسل صدها هزار همچو من اين گفته را نثار

زود است در زمين خراسان شود دفين آن پاره تنم كه بود فخر هشت و چار

هركس كند زيارت او بخشدش خداي باشد اگر چه در برِ يزدان گناهكار

ور خود غمين بود حقش از غم دهد نجات حاجت‌روا شود ز خداوند و كامگار

يا رب بحق مهدي قائم (ع) امام عصر حاجت ظهور اوست بلطف و كرم برآر

جاويد دار شيعه او را و دوستان وز دشمنان برآر بقهر و غضب دمار

با شيعيان زيارت ما را قبول كن « راضي » نما به بندگي شيعه پايدار

* * * *

در تهنيت عيد سعيد مبعث

٢٦ رجب ١٣٨١ در كرمان

[ص 172]

دي تا فراشت رايت تمكين و اقتدار بر باغ و راغ گشت دگرگونه روزگار

از بوستان صفا و طراوت ببست رخت بگرفت انبساط ز هامون ره فرار

آب روان بماند ز حيرت بجاي خشك عاري ز برگ ديد چو اندام شاخسار

خلخال زُمْرُدين چمن از ساق خود فكند چون ديد نسترن بنهفته است گوشوار

گل با دو صد دلالْ نهان داشت روي خويش تا كي شود بهار و كند چهره آشكار

زين انقلاب سخت كه افتاد در چمن مرغان زبان بكام كشيدند جز هزار

گفتم مگر نه گل شده مستور از نظر از چيست نغمه تو بدينگونه برقرار

گفتا گلي بگلشن توحيد شد عيان كز او گرفت ملك همه رونق بهار

دُرّي كه داشت كنز خفي در صدف نهان از جود كرد بر سر خلق جهان نثار

ز امر خدا به كوه حرا روزي اينچنين چل ساله نخل گلشن توحيد داد بار [ص 173] 

آمد بسوي ختم رسل وحي ايزدي كاي از ازل بفرق ابد تاج افتخار

مقصود ما ز خلقْ نمودِ تو بود و بس برخيز تا پديد كني چهر كردگار

اي نام حق بخوان تو جهاني بنام حق اي شمس تابناك سري از افق برآر

آمد بگوش احمد مرسل چو اين سروش شد وقت آنكه پرده فرو گيرد از عذار

فرمود هين منم بجهان آيت خداي رو سوي من كنيد كه آئيد رستگار

هركس بمن رسيد نعيم مقيم يافت وآنكو مرا بِهِشت نصيبش نه غير نار

جز من رهي بسوي خداوندگار نيست سُفتم كنون بامر حق اين دُرّ شاهوار

راهي بمن بغير علي نيست در دو كون اين است آنچه حق ز شما هست خواستار

زين خاكدان چو رخت كشم جانب جنان قرآن و عترتند ز من هر دو يادگار

روزي از اين جهان همه ماند اگر بجاي آن روز را ادامه دهد آفريدگار

تا برگزيده مهدي قائم (ع) كند ظهور از دودمان من كه بود ختم هشت و چار

آري بيُمن اوست كه روزي خورند خلق وز او بود كه كشور هستي است پايدار

در پشت ابر غيبت ، مهر رخش نهان تا رشد خويشتن بكند تازه كشتزار

هركس نكرد روي توجه بدين سحاب باران فيض را ز كه آمد اميدوار

آن را كه عاقل است كفايت اشارتي است وآن را كه نيست حمل كتاب است بر حمار

يا رب بعزّ ختم رسولان و آل او موعود ما ز شر اعادي مصون بدار

در غيبتش رُواتِ ثِقات حُكات او در حادثات واقعه احكام را مدار

فرموده حفظ قلب ضعيفان شيعه را آنسان كه ناخدا را سكّان در اختيار

چونان كه ره بسوي رسولند اوصيا ره شيعه است جانب حجت بانحصار

هر طينتي كه پاك و مبرّا ز پستي است جويد ولاي شيعه ، سخن به باختصار

بشناس موقع صفت و معرفت بجوي هُشدار هان كه نكته لطيف است و آبدار

يا رب ظهور شه بعنايت نما قريب تا بركَند بتيغ همايون ز ريشه خار

اكنون كه سوي شيعه شدي رهنماي ما ما را بمهر ايشان فرماي استوار

گيرم به ره سلوك نمائيم و خوش‌دليم باري به ره‌نوردي كوران چه اعتبار [ص 174] 

اول ببخش چشم بصيرت بما ز لطف وآنگه سحاب مغفرت خود بما ببار

در پيشگاه شيعه گر آئيم روسفيد ما را سزاست بر همه آفاق افتخار

يا رب فزايْ عزّت آنان بعزّ خويش ياران بشادماني و ايّام خصم ، تار

آورده رو بسوي تو « راضي » بصد اميد شرمنده از خطا ز گنه مانده زير بار

او را بشيعه بخش و بدو مهرشان ببخش و اندر شمارشان تواَش از بندگار شمار

تا حق بود يگانه ز درگاه او درود بر مصطفي و عترت و رهط بزرگوار

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت امام حسين عليه السلام

٢٠ مرداد ١٣٥٤ برابر با ٣ شعبان ١٣٩٥

[ص 175]

شهر شعبان است و ماه طاعت پروردگار دل به الطاف خداوندي بود اميدوار

گرچه عمر ما به نافرماني يزدان گذشت باز بر غفران او داريم چشم انتظار

سالها گر رو بگرداند كسي از آفتاب چون بدو رو كرد نوراني شود بي گير و دار

ايزد منّان بقرآن داده ما را اين نويد كو بيامرزد گناهان گرچه باشد بي‌شمار

ليكن اين غفران ز يزدان نكته‌اي دارد دقيق بايد از مفهوم اين معني گرفتن اعتبار

هركه نادم شد ز عصيان توبه‌اش گردد قبول گر بگيتي مهر آل احمدش باشد شعار

اصل ايمان حُبّ ايشان است و بغض دشمنان دوست چون گردد برنگ دشمن آيد شرمسار

رنگ اعراضش بريزد چون ز ذات او نبود باز چون مجذوب اصل خود شود بي‌اختيار

خالق هر چيز يزدان است ليكن كار حق بي‌سبب جاري نگردد در يمين و در يسار

بهر غفران نيز اسبابي مهيا كرده است او مسبب هست و امرش در سبب شد آشكار

ماه شعبان ماه آمرزش بود چون اندر آن مظهر غفران حق شد جلوه‌گر در روزگار

شد جهان رشك جنان از فرّ ميلاد حسين فرش بُرد از مقدمش از عرش گوي افتخار

ديدگان احمد و حيدر بتول و مجتبٰي شد بدو روشن كه بُرد از دل جمال او قرار

داد اين اعلان عام از آنِ ميلادش بخلق كو شفيع عاصيان باشد بنزد كردگار

بُرد فطرس با تضرع چون بمهد او پناه ايزدش بخشود و از عفو خدا شد كامگار [ص 176] 

آري او تنها نه خود آمد شفيع مذنبين بلكه توحيد خدا را پايه شد زو استوار

خويش فاني كرد تا گرديد مرآت خداي يعني اين من نيستم ، هستي تو اي پروردگار

در عبوديت ربوبيت بُوَد باري نهان زين سبب حق را از او گرديده ظاهر اقتدار

تربت او اسم اعظم ذكر او باشد شفا هركه خواهد قرب حق ميجويدش قرب جوار

منهدم كرد از قيام خود اساس كفر و شرك ماند توحيد خدا در ملك ، از او پايدار

آنكه حق اسلام را غالب كند بر دست او هست فرزند نهم او را كه باشد يادگار

آنكه در دعوت بود مانند جدش مصطفٰي در شجاعت مرتضٰي همچون حسن شد بردبار

فاطمي‌عصمت بسطوت او همانند حسين زهد او سجّاد و چونان باقرش علم و وقار

صدق صادق كظم كاظم ارتضاي او رضا چون جواد او راست در جود و سخاوت اشتهار

در هدايت هادي و در هيبت آمد عسكري جامع اسماء حُسنٰي خاتم هشت و چهار

مهدي قائم (ص) امام عصر همنام رسول او خدا را بهر تجديد فرائض ادّخار

امر او ظاهر بود در ملك همچون آفتاب گرچه بر رخسار خود دارد نقاب استتار

مرجع ما در زمان غيبتش از او روات قول ايشان امر و نهي شرع را باشد مدار

هركه جست اقرار ، شد امر امامش را مطيع وآنكه منكر گشت بپسنديد بر خود ننگ و عار

بار اِلٰها در ظهور حضرتش فرما شتاب تا برآرد او بقهر از دشمنان يكسر دمار

شيعه را اندر پناهش عزّ جاويدان ببخش دوستانشان پايدار و دشمنانشان پاي دار

چامه « راضي » بدرگاه كرم فرما قبول بر حريم كربلا با شيعه‌اش كن رهسپار

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت قائم عجّل الله فرجه

جمعه ١١ شعبان المعظم ١٤٠٧ برابر با ٢١ فروردين ١٣٦٦ در كرمان

[ص 177]

صفا گرفت جهان از طلوع مهر بهار وز او فروغ طراوت بتافت در اقطار

عروس بستان ، از سبزه سبزبخت آمد سحاب بر سر او دُرّ فيض كرد نثار

ز زلف سنبل ، دست نسيم عقده گشود بشاخسار ، نوازنده شد نواي هزار

بكف گرفت شقايق ز وجد ، جام عقيق كه چشم نرگس از اين پيش ديده بود خُمار [ص 178] 

چو ديد آب روان را كه بازگشته بجوي ز شوق ، چهره برافروخت شاهد گلزار

بباغ ، نسترن از گوشواره جست آذين فزود شوكت خود نارون ز چتر وقار

سحرگهي كه نسيم صبا وزد بچمن پراكند بلطافت شميم مشك تتار

مرا به پير خرد بود گفتگوئي دوش بگفتمش كه برافكن تو پرده از اسرار

چه شد كه آمده امسال ، فرودين جان‌بخش نشاط بارد گوئي تو از در و ديوار

بوجد آمده پير و جوان چنين ز چه روي بهار از اينسان وجدآفرين نبودي پار

بگفت نيمه شعبان حلول كرد و گرفت زمين سبق بجلالت ز گنبد دوّار

كجاست موسي عمران كنون عيان نگَرَد فكند پرده خداي جميل از رخسار

پيمبران همگي رهنما بسوي رسول نبي معرّف او در سراسر ادوار

از او صفات كماليه خدا ظاهر كند ظهور و نمايد تمام را اظهار

عموم دعوت او همچنان رسول مجيد بود بصولت ، فرزند حيدر كرّار

بعصمت است خود او فاطمي ، بحلم حسن ز بطش و سطوت جدّش حسين برخوردار

بزهد سيد سجّاد و علم او باقر چو جعفر است از او شرع را بجا آثار

بكظم كاظم و در حجت‌آوري است رضا تقي سخا و نقي همّت است آن سردار

چو عسكري است بهيبت ، چو حق بپرده غيب نهان ز نقص قوابل بمانده از ابصار

خجسته مهدي موعود حجّة بن حسن سميّ احمد مرسل سلاله اخيار

شود شماره اصحاب بدر چون تكميل ز ياورانش پنهان نماند از انظار

بدور غيبت ، مرجع همه روات حديث عموم بايد از ايشان كنند استفسار

بوَد اطاعت ايشان همان اطاعت حق شده است منكر يزدان هرآنكه كرد انكار

تمامْ واسطگانند بين حجت و ما بدون واسطه ره نيست جانب دادار

سعيد آنكه بديشان وراست روي رجوع شقي خسي كه ز درگاه حق رود بكنار

بزرگوار خدايا به چارده معصوم حجاب غيبتْ برگير از رخ دلدار

بما ز لطف ببخشاي فيض طاعت او خود اين سعادت از بندگان دريغ مدار

فزاي شيعه او را بعزّ خود تمكين برغم حاسد بدخواه و دشمن غدّار [ص 179] 

بدار جمله احباب شيعه را خرّم بقهر دوحه اعدائشان ز ريشه برآر

بمهر شيعه به « راضي » نگر بديده عفو كه جويد از گُنَهِ عمر خويش استغفار

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت امير عليه السلام

١٣ رجب ١٣٨٠ مطابق با ١١ ديماه ١٣٣٩

[ص 180]

فرمانرواي دي چو علم زد بكوهسار از بيم او بشد ز گلستانيان قرار

بر خويشتن بلرزيد از سطوتش درخت آب روان فروشد در قعر جويبار

از سر فكند نارون آن چتر زُمْرُدين وز پا نهاد گلبن ، خلخالِ خوش‌نگار

گل شد نهان بپرده و بلبل ببست رخت عريان و سرفكنده بجا ماند شاخسار

بانگ زغن فكند طنين در فضاي باغ زآن پس كه مي‌ربود دل از نغمه هزار

اين است رسم گردش اين چرخ نيلگون هرگز بيك نواخت نمي‌گرددش مدار

گاهي رسد بهار و دمد لاله سرخ‌روي گاهي خزان كند دلش از كينه داغدار

گاهي بفرق نرگس بنهند تاج زر گاهي ز نسترن بربايند گوشوار

بيم و اميد و حزن و سرورش بهم قرين با هيچكس نمانْد بيك رنگ پايدار

گل برد دوش شكوه به بلبل كه تا بكي بايد مرا ز جور خزان داشت استتار

بس عمر كوته است و طراوت رود ز دست دارم دريغ اگر برم اين گونه روزگار

دستان بدو سرود كه شادان بدار دل كاين بار دي نه چونان پيرار هست و پار

هر سال اگر سه ماه پس از دي بهار بود امسال شد مقارن دي موكب بهار

گر در چمن ز شاخه دمد گل بفرودين بشكفت در حرمْ گل توحيدِ كردگار

آنسان گلي كه ملك خدا شد از او بهشت بر خلق جلوه كرد بدو آفريدگار

گويند فخر اوست كه شد مولدش حرم غافل از آنكه كعبه بدو جُست افتخار

وجه خدا كجا و زمين حرم كجا هرگز نيافت عرش بدين گونه اعتبار

گر كعبه داد بنت اسد را بخويش راه ميخواست مستجير شود ركن مستجار

آري پناه كشور امكان بود علي خوشبخت آنكه يافت بدرگاه او جوار [ص 181] 

مستجمع صفات كماليه الٰه فعل خداي را بود او دست اقتدار

علم محيط ايزد دانا به ممكنات در نزد او هويدا پنهان و آشكار

برتر ز ممكنات ورا رتبه رفيع چون در مقام اول خلق است استوار

دارم گواه صدق ز فرموده رسول خواهي گرش كلام همايون تو گوش دار

فرمود خلق كرد خدا نور من نخست نور رسول بين كه بود باب هفت و چار

جز خاتميتي كه بود خاص مصطفي در هر فضيلتي است نبي را شريك و يار

دادش خداي آنچه بدو روشن است چشم يعني بود فضائل او خارج از شمار

ميلاد او بكعبه و تزويج او بعرش وز بحر عصمتش حسنينند در كنار

از او بناي دين خدا در جهان قويم وز او گرفت رحمت دادار انتشار

بر دوستان لقاي همايون او بهشت بر دشمنان جهنم سوزنده ذوالفقار

از اوست آنكه شير جهاند ز نقش شير چون خواهد او برآرد از خصم دون دمار

از اوست آنكه ختم وصايت بنام اوست دارند مقدمش همه آفاق انتظار

جدّش رسول داده ظهور ورا نويد بنيوش كتْ بگوش كشم دُر شاهوار

فرمود اگر نمانَدْ جز روزي از جهان يزدان كند هراينه طولاني آن نهار

تا ظاهر آيد آن روز ، از پرده خفا فرزند من سليل حسن صاحب وقار

داراي امر ، مهدي قائم (ع) امام عصر همنام من كه مانده ز اخلاف يادگار

مملو كند بسيط زمين را ز عدل و داد چونانكه پر شده است ز بيداد هر ديار

يا رب بحق احمد و آل كرام او بشتاب در ظهور شهنشاه كامگار

روزي كه او جلال الهي كند عيان دانند خلق منزلت شيعه كبار

در غيبتش كفيل يتاماي اهل بيت و اندر ظهور او همه شاهان تاجدار

تابَد چو خور در آينه نور افكند وليك تشخيص آن ز ديده كج‌بين طمع مدار

يا رب بعزّ شيعه بيفزاي ذُلّ خصم با تيغ شه دمار ز اعداء او برآر

« راضي » نهاده رو بتو در اين صباح عيد با پشت پرگناه بصد عجز و انكسار

چون از تو نيست هيچ كريمي كريمتر بر كشتزار مسألتش از كرم ببار [ص 182] 

عفو گناه خواهد و توفيق بندگي بر مهر شيعه ثابت و پاينده تا شمار

علم و عمل اخوّت و اخلاص و ذكر و فكر از فيض خود ببخش بر اين بي‌نواي زار

حُسن ختام را ز خداي جهان درود بر مصطفي و عترت و رهط بزرگوار

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت امير عليه السلام

٤ رجب ١٣٧٣ (١٩ اسفند ١٣٣٢) در كرمان

[ص 183]

گردد بهار چون رود اسفند ، آشكار امسال سر نيامده اسفند ، شد بهار

تعجيل كرد رحمت حق زآنكه از نخست سبقت گرفته مرحمت آفريدگار

در هر بهار جلوه كند چند روزه گل چندي بخود ببالد از وجد شاخسار

از غَنج غنچه طاقت بلبل رود ز دست شور اندر افكنَد بنوا در چمن هزار

در زير چتر نارون آرد شكوفه جاي تا از گزند ژاله بجان جويد استتار

رشك جنان شود ز صفا طرف بوستان ليكن مدام خرّميش نيست پايدار

آيد ز پي خزان و برد نام گل ز ياد مانَد برهنه شاخ و شود خشكْ جويبار

تا كي كه باغ بار دگر جويد انبساط چشم جهانيان همه مانَد بانتظار

امسال رخ نمود بهاري كه تا ابد پاينده داشت خرّمي دور روزگار

بشكفت نوگلي كه از او شد بهارْ دهر وز او بماند نكهت توحيد كردگار

خورشيد وحدت از افق كعبه شد عيان از مطلع حرم ز پسِ ركن مستجار

گويند آسمان كه بود اينچنين وسيع در جسم كوچكي نتواند شد استوار

بنگر بسيط عالم دل را كز امر حق بگرفته است در دل عالم كنون قرار

مولود روح‌پرور سلطان دين علي است كز آن زمين بعرش برين جويد افتخار

شد معني بهشت برين در زمين پديد دارد اگر بروي سما صورتش نگار

طوبي كشيد سر كه مگر كعبه از شرف بر شاخه‌اش ز خاك ره خود كند نثار

جبريل گفت تهنيت از حق بمصطفي كاي برگزيده خاطرِ خود شادمان بدار

قصد تو بود جلوه توحيد ما به دهر اينك تمام جلوه ما گشت آشكار [ص 184] 

بازوي ما توئي و بداديم مر تو را بازوي خويشتن كه مر آن را بري بكار

زودا كه دعوت تو شود در زمين بلند نيروي ما بظاهر و باطن تُراست يار

او مر تو را شقيق و وزير است و جانشين او همسر بتول و هم او باب هفت و چار

روشن دو ديده تو از اين نور معرفت رخشنده افسر تو از اين دُرّ شاهوار

شمشير ما توئي و علي مر تو راست تيغ پيك جهانگشائي او برق ذوالفقار

از او شود بدهر بت شرك سرنگون وز او بمانْد آيت توحيد پايدار

آري اساس دين مبين شد از او متين ايمان از او گرفت در آفاق انتشار

تا نام حق هماره بگيتي بود بلند از خود بهر زمان خلفي هِشت يادگار

شد منتهي به يازدهم شبل او زمان ليكن نمود غيبت از انظار اختيار

مؤمن بغيب هركه بدو يافت اتصال مشرك بحق هرآنكه از او ماند بركنار

بنهاد شيعه را محك خلق در ميان تا آزمون كنند بدان جمله را عيار

خالص دلي كه دوستي شيعه جست و بس مغشوش قلب آنكه به زنگار شد دچار

يا رب بحق مهدي قائم (ع) امام عصر دستت ز آستين همايون او برآر

چونانكه شيعه‌اش را بخشودي امتياز بر قهر دشمنانْشان افزاي اعتبار

ده ارثشان زمين كه شمردندشان ضعيف منت ز لطف بر سر مستضعفين گذار

محو از زمين بفرما آثار دشمنان پاينده دار جمله ياران باقتدار

« راضي » به مهر و بندگي شيعه راضي است زين فيض خاص بر دل او تا ابد ببار

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم

دوشنبه ١٧ ربيع الاول ١٣٦٨ در كرمان

[ص 185]

ماه ربيع از برِ گردون شد آشكار چهرش ببرد از دل اهل جهان قرار

ماهي كه تا فروغ رخش تافت بر زمين يكباره گشت ظلمت اوهام بركنار

آري ربيع بود كه افزود بس صفا آورد آبِ رفته ايمان به جويبار

زيبد بدو كه جلوه فروشد به آفتاب ماهي چنين كه تافت در او نور كردگار [ص 186] 

نوري چنان كه فضل وجودش بوَد وجود نوري كه چشم عقل رسل شد در او ز كار

زيب شهود داد رخ غيب ممتنع يعني ز چهره پرده برافكند پرده‌دار

اين خاكدان كجا و خداوندگار عرش كز امر حق گرفت بحشمت در او قرار

ميلاد پادشاه رسل ختم انبياست فرمانرواي ملك و خداوند روزگار

شاهنشهي كه پايه تخت جلال او فرموده كردگار ز قوسين استوار

مصنوع صنع او همه از عرش تا بفرش محكوم حكم او همه از ليل تا نهار

مجموعه صفات كماليه الٰه بحر مشيت است و همش دُرّ شاهوار

درك مقام او ننمايد مگر خداي سرّ حق است و دارد از افهام استتار

آري دهد چو شخص همايون او ثمر زارع خدا و ارض جُرُز شد چو كشتزار

ختم رسل محمد محمود عقل كل خلق بزرگ ايزد و خود آفريدگار

فعّال ما يشاء و ليكن نه مستقل نبود خدا و ملك خدا راست شهريار

خُلق عظيم اوست كه دين شد از آن قويم دين خداست پيروي آن بزرگوار

اي شهريار كشور هستي كز امر حق در ملك و دين تُراست بهر گونه اختيار

شرعي كه يافت از تو بدهر اينچنين رواج آئينه‌اش نگر كه گرفت اين زمان غبار

از حق بخواه تا بدهد رخصت ظهور كآيد نبيره تو مهين ختم هشت و چار

آن دست انتقام الهي در آستين كز دشمنان خويش برآرد بدو دمار

سلطان دهر مهدي قائم (ع) امام عصر مقصود حق كه ملك بدو مانده پايدار

عزّ و جلال شيعه‌اش افزون كند خداي آنانكه دين ز همتشان جُست انتصار

بالله مدادشان ز دم صد شهيد به كز اين مداد زنده شود جانْ دو صدهزار

احبابشان هماره سرافراز و شادمان اعدائشان مدام كه گيتي است خوار و زار

« راضي » بصد اميد بسويت نهاده روي دستي بدستگيريش اي جدّ تاجدار

خواهد بتن سلامت و در دين حق ثبات ابقاء مهر شيعه بجان تا صف شمار

* * * *

[ص 187]
در تهنيت بهار و منقبت حضرت امير عليه السلام

فروردين ١٣٢٧ در كرمان

[ص 188]

مسعود و خرّم آمدي اي موكب بهار زآن پس كه بود چشم جهانت در انتظار

گل منتظر تُرا كه برون آيد از حجاب بلبل بر آن كه نغمه سرايد بشاخسار

بي جلوه تو ديده نرگس نبردْ خواب بي حُسن عارضت مترنم نشد هزار

از شوق مقدم تو شقايق فروخت چهر با آنكه از خريف دلي داشت داغدار

آورد مژده‌ات چو نسيم سحر به باغ سنبل بجعد خويش ستردش ز ره غبار

بگرفت ارغوان ز ره وجد ساتكين ديد از شعف چو نسترن آويخت گوشوار

پرغنچه از هواي تو شد طرف بوستان پرلاله از صفاي تو دامان كوهسار

حامي نداشت جز تو ز جور خزان چمن تا باز آب رفته‌اش آرد به جويبار

گيتي چنان گرفت ز عدل تو انتظام كز آن بيك مدار رود ليل با نهار

صيت عدالتت سزد آري شود بلند كز مشرق تو تافت رخ عدل كردگار

اين بس تُرا قران سعادت كه شد قرين با طالعت جلوس شهنشاه تاجدار

زد تكيه بر سرير خلافت شهي كه بود خود از ازل بملك خداوند ، شهريار

عنوان آفرينش و ديباچه وجود آغاز دهر و خاتمه دور روزگار

از آفريدگار ندارد جز او خبر وز او خبر ندارد جز آفريدگار

اسم عظيم حق كه اگر اسم او نبود اركان كاينات نمي‌گشت استوار

اسمي كه گشت توبه آدم بدو قبول خورشيد را شعاع بود اسم آشكار

يا رب بعزّ نام گرامش كه تا ابد ما را به مهر شيعه او مستمر بدار

دست بسيط ايزد بيچون علي كز اوست جاري مقدّرات جهان تا صف شمار

او جمله زآن حق بوَد و حق از آن او آثار حق‌پرستي از او ماند پايدار

تا بخشدش طراز نگين ، خاص او بداشت يزدان ز بحر مصطفوي دُرّ شاهوار

آئينه صفات رسول خدا بتول دُرّ عفاف و درج گهرهاي هفت و چار

بهر محب و مبغضش اين سرنوشت بس كز حب و بغض اوست پديدار خلد و نار [ص 189] 

تا نامي از بهار و خزان در جهان ورا گلزار دوست خرّم و بر شاخ خصم خار

مشمول لطف شيعه چو زين تهنيت شدي « راضي » سخن سروده نكوتر باختصار

* * * *

در تهنيت بهار و منقبت حضرت امير عليه السلام

چهارشنبه ١٤ اسفند ١٣٢٨ در كرمان

[ص 190]

نوروز خيمه زد چو بدامان كوهسار بشكفت گل ز شادي و در نغمه شد هزار

آبي كه برده بود خزانْ باغ را ز جوي آورد آبروي بهارش به جويبار

سنبل نهاد بر قدمش زلف مشكبوي بهر نثار نسترن آورد گوشوار

آورد بر نشاط تماشائيان باغ در پرده هرچه نقش عجب داشت شاخسار

قمري فكند شور ز بالاي سروْ بن بلبل نواخت ناي ز دلجوئي نگار

اينك بود بهشت برين طرف بوستان چونانكه خيره مانده در او چشم روزگار

گفتم مگر چه داشت نسيم سحر نويد كاندر جهان از او دم عيسي شد آشكار

دل گفت مژده داد كه در بامداد عيد زد تكيه بر سريرْ شهنشاه تاجدار

دست خدا علي كه از او نقش شد وجود زآن پس كه در حجاب عدم داشت استتار

فرمانرواي كشور هستي كه از ازل مخصوص شد بتاج ولايت ز كردگار

سرّ خدا و محتجب از درك كاينات نفس رسول و مشرق انوار هفت و چار

در طول دهر ركن امامت بدو قويم يعني از اوست پايه توحيد استوار

بر حفظ دين احمدي از فرط اهتمام در اين زمان سپرده بفرزندْ ذوالفقار

نور دو چشم نرجس و فرزند عسكري سبط رسول و آينه آفريدگار

سلطان دهر مهدي قائم (ع) امام عصر از ديده‌ها نهان و جهانش در انتظار

يا رب بطول مدت او زيب ده زمين وز او بدار شوكت اسلام پايدار