مژده ايدل كه جهان رشك جنان خواهد شد آنچه در پرده نهان است عيان خواهد شد

سپرد رخت ز گيتي شب ظلماني كفر شمس توحيد خدا جلوه‌كنان خواهد شد

از ره فخر زمين سر به فلك خواهد سود آسمان محو تماشاي جهان خواهد شد

پيري دهر بجا بود بهر فصل بهار شد بهاري كه از او دهر جوان خواهد شد

يافت آنگونه صفا گلشن ايمان كه دگر ايمن از دغدغه جور خزان خواهد شد

زين گل نغز كه در نيمه شعبان بشكفت « نفس باد صبا مشك‌فشان خواهد شد »

خاطر ختم رسل (ص) شاد كه از اين مولود نشر دينش ز كران تا بكران خواهد شد

خلف عسكري آن شاه كه در دولت او نيكي عاقبت دور زمان خواهد شد

دولتش خواسته يزدان كه جهانگير شود هرچه را خواست خداوند همان خواهد شد

او برآرد ز زمين ريشه جبت و طاغوت كفر از او يكسره بي نام و نشان خواهد شد

اين سخن قول رسول (ص) است و بود وحي خداي آنچه فرمود يقين است ، چنان خواهد شد

مانَد از عمر جهان گر همه يك روز بجاي طول آن روز باندازه آن خواهد شد

كاندر آن قائم موعود (ع) نهد پا به ركاب توسن دولت حق در جَوَلان خواهد شد

آري آن چهر همايون بدر آيد ز حجاب چشم آفاق بسويش نگران خواهد شد

تن اسلام كه از رنج نفاق است نحيف با ظهورش قوي از قدرت جان خواهد شد [ص 142] 

سخن از دوره آينده بهر چند رود موجب شادي كوته‌نظران خواهد شد

ملك هرگز نبود خالي از آن ذات شريف تن بي روح از او تاب و توان خواهد شد

او بود پادشه ماضي و مستقبل و حال امر او جاري و هم در جريان خواهد شد

هم اگر خواست تواند كه برافروزد چهر هم اگر خواست ز انظار نهان خواهد شد

در و ديوار زبانند پي دعوت او آشنا تا كه بدين گونه زبان خواهد شد ؟

هركه او امر همايون وي از جان بشنيد سوي او با قدم سعي روان خواهد شد

داورا حرمت او اذن ظهورش فرماي كه از او ملك جهان مهد امان خواهد شد

دشمنان را همه محكوم فنا خواهد كرد عزّ ياران خود از لطف ضمان خواهد شد

آنچه از منزلت شيعه او مانده نهان اهل عالم همه را ورد لسان خواهد شد

كار ايمان پس از اين رو بيقين خواهد رفت سپري دوره تخمين و گمان خواهد شد

آب صافي كه دهد نفع ، بماند بر جاي كفِ بيهوده زايل ، ز ميان خواهد شد

عزّت شيعه‌اش افزاي خدايا كه عدو موكَنان است و سپس مويه‌كُنان خواهد شد

خصمشان محو بفرماي كه آفاق جهان پاك از فتنه اين اهرمنان خواهد شد

دوستانشان همه شادان كه بسركوبيِ خصم دوره عزّ و جلال همگان خواهد شد

شاد كن خاطر « راضي » و مديحش بپذير كه سرافراز ز تمهيد بيان خواهد شد

* * * *

در تهنيت بهار و منقبت حضرت امير عليه السلام

٦ فروردين ١٣٤٦ مطابق با ١٤ ذيحجه ١٣٨٦

[ص 143]

فرمانرواي ملك چمن تا بهار شد دور مسرّت و طرب روزگار شد

برداشت اختلاف شب و روز از ميان بر يك مدار گردش ليل و نهار شد

دست سخا بسوي زمين آسمان گشود دامان دشت پر گهر شاهوار شد

جمشيد باغ را پي جام جهان نما آب از نشاط رهسپر جويبار شد

صورت اگر نه جانب معناست رهنمون برگ گل از چه راز نواي هزار شد

در قوه آنچه داشت ز رَوح و صفا زمين آمد بفعل و بر همگان آشكار شد [ص 144] 

امر خداست فاعل و قابل قوابلند روح است كسر و پيكر او انكسار شد

باران ز آسمان بزمين يك‌نواخت ريخت هر جا بقدر خويش از آن كامگار شد

هركس بقابليت خود هرچه را كه خواست آن مسألت عطاي وي از كردگار شد

نوروز خواست تاج سعادت ز ذوالجلال بر تاركش ز لطف خدا ● استوار شد

روز جلوس پادشه اوليا علي است ديگر كدام روز بدين افتخار شد

شاهي كه ملك سلطنتش را كران نبود وز امر حق بتوسن سرمد سوار شد

او ظاهرش امامت و در باطن است غيب كي مُدْرَك بصر رخ پروردگار شد

دل در هواي معرفتش بال و پر گشود قدرت نكرده بر طيران شرمسار شد

آنجا كه كنه عقل رسل را مجال نيست انديشه‌اي ضعيف كجا رهسپار شد

جبريل ره نبرد به توحيد كردگار تا او نه از عنايتش آموزگار شد

مرآت وحدت است و بود نفس مصطفي زوج بتول و والد هفت و چهار شد

اسلام استقامت خود را به روزگار منت‌پذير از كجي ذوالفقار شد

يك صفحه از فضائل او غيب تا شهود داناي اين كتاب خداوندگار شد

او خود لسان صدق رسل بُد در آخرين بل صدق را تلفظ او اعتبار شد

او را لسان صدق در ابناء طاهرين سبط رسول صادق والاتبار شد

از او گرفت شرع در آفاق انتشار وز او بدهر نام خدا پايدار شد

او جعفر است و نهر ولايت از او روان نهري نگر كز او همه عالم بحار ● شد

بالله كه دين حق بود آئين جعفري هركس نمود پيرويش رستگار شد

فرزند اوست زاده موسي كه از جلال موسي بر آستانه او پرده‌دار شد

هركس كه راه يافت بدرگاه فيض او از حادثات هر دو جهان در حصار شد

شمس شموس و آيت عظماي حق رضا جبّار را نمونه‌اي از اقتدار شد

فرزند ديگرش خلف عسكري كه او ز آباء طاهرين بجهان يادگار شد [ص 145] 

ز آنرو كه اسم اعظم حق را حقيقت است چون ليل قدر ، شيوه او استتار شد

از اسم اوست گردش افلاك برقرار وز اسم او بسيط زمين پر نگار شد

در غيبتش چو نيست روا ذكر اسم او بايد از اين سخن به ره اعتذار شد

سرّ وجود مهدي قائم (ع) امام عصر در ملك انتقام ز حق شهريار شد

يا رب باسم او بظهورش شتاب كن دلها نگر كه سوخته از انتظار شد

افزا بنور شيعه كه شمس هدايتند وين ره طريق قرب تو بالانحصار شد

هركس بفضل شيعه مقر شد نجات يافت منكر روانه جانب دار البوار شد

اعدائشان بتيغ شه از بيخ و بُن برآر بنواز هركه حضرتشان دوستار شد

« راضي » در اين صباح دل‌افروز و جان‌فزا بر درگه تو با دل امّيدوار شد

بر مهر شيعه در دو جهانش ثبات بخش حُسن ختام از كرمت خواستار شد

* * * *

در تهنيت عيد سعيد مبعث

٢٣ رجب ١٤٠٤ برابر با ٥ ارديبهشت ١٣٦٣ در كرمان

[ص 146]

از فرودين چمن چو بفرّ و بها رسيد ارديبهشت ، ماهِ صفا از قفا رسيد

بر شاخسار جلوه‌كنان غنچه تافت چهر فيض تبسمش ز نسيم صبا رسيد

آب روان فزود دگر آبروي باغ سبزي بروي برگ ز لطف هوا رسيد

كبك دَري بقهقهه شد طرْف كوهسار وز برگ گل به بلبل شيدا نوا رسيد

سلطان باغ شكوه بشاه ربيع برد از آن ستمگري كه بدو از شتا رسيد

گفتا سموم دي رخ گلبرگ زرد كرد نيلوفر از غمش بلباس عزا رسيد

دستان برفت و زاغ بجايش مكان گرفت شام سياه مرغ نواخوان فرا رسيد

سرتاسر چمن اثر از خرّمي نماند گوئي بگلستان سطوات فنا رسيد

شاهنشه بهار چو بشنيد اين سخن گفتا مدار غم كه نويد بقا رسيد

گل را اگر دوام نباشد به بوستان از لطف حق صفاي گلي دل‌گشا رسيد

بر شاخسار گلشن وحدت گلي دميد كز او صفاي خاص بملك خدا رسيد [ص 147] 

گفتا چه روي داده مگر اندر اين بهار كز آن بدين طريق مسرّت تُرا رسيد

گفتا نه من كه وجد و مسرّت بعرش و فرش از يُمن بعثت ملك انبيا رسيد

كنز خفي ، رسول گرامي ز نزد حق او را درون غار حرا اين ندا رسيد

برخوان بنام حق كه بود آفريدگار اينك تُرا طراز رسالت ز ما رسيد

فرمان حق شنيد و ميان بست استوار صيت رسالتش بهمه ماسوٰي رسيد

در كون و شرع هر دو رسول خداست او وز او بخلق فيض وجود و هدٰي رسيد

در جنّت رسالت او سدره است و بس فخر نبوت اينكه بدين منتهي رسيد

خَلقي است بس عظيم كه خُلقش عظيم گشت وز ايزدش بقرآن ، بر اين گوا رسيد

مشكوة نور و شمس الوهيتش منير بايد بسوي مهر ز راه ضيا رسيد

ختم رسل محمّدِ محمود عقل كل كز او عُلٰي بمرتبه اعتلا رسيد

وصفي كه صنع اوست كجا ميرسد بدو گيرم كه مدحتش بمقام ثنا رسيد

ملك خدا عروج ز معراج او نمود تشريف او بوَد كه بعرش عُلٰي رسيد

آدم ز يمن پرتو اين نور تابناك آمد صفيّ ايزد و بر اصطفا رسيد

حق را مشيّت است و مُشائش همه وجود وز او قضاست آنچه بخلق اقتضا رسيد

قرآن كه جن و انس نظيرش نياورند وحي حق است و زآن لب معجزنما رسيد

بهر كمال دين مبينش ز كردگار نصّ ولايت علي مرتضٰي رسيد

بالله كتاب ناطق يزدان بود علي قرآن بمؤمنين ز شه اوليا رسيد

آمد طراز مصحف حق ذلك الكتاب وحيي چنين ز ناحيه كبريا رسيد

يزدان كتاب و عترت در او نموده جمع شد مهتدي هرآنكه بدين اهتدا رسيد

زو يازده خلفْ عَلَمِ حق بكف گرفت حالي بدست يازدهم اين لوا رسيد

تا علّت وجود مصون مانَد از فتن نور جلي بمرحله اختفا رسيد

فرزند عسكري شد از انظار محتجب وز بهر دوستان محك ابتلا رسيد

مِسك حقيقت است كه آمد ختام آل طيب محامدش ز زمين بر سما رسيد

سرّ وجود مهدي قائم (ع) امام عصر كو را فضيلت همه اوصيا رسيد [ص 148] 

هم دعوت از پيمبر و هم صولت از علي هم عصمت و عفاف ز خيرالنسا رسيد

حلم از حسن ، شجاعت خود از حسين يافت او را نسب بخمسه آل عبا رسيد

سجّاد و باقر است همانا بزهد و علم صدقش ز صادق آن خلف اصفيا رسيد

در كظم غيظ كاظم و در پيشگاه حق او را مقام سلم و رضا از رضا رسيد

جود از تقي ، نقاوتش از جدّ خود نقي وز عسكري جلالت و حسن لقا رسيد

او موقع صفات كمال اِلٰهي است هركس شناخت موقع ، بر مدّعا رسيد

در غيبتش رُوات دلالت بدو كنند ما را بسويشان شرف التجا رسيد

نتوان سرود هر سخني را بهر مقام دور تقيه از خطر اشقيا رسيد

هركس بمهر شيعه دل خود ببوته برد مانند زرّ ناب بدين كيميا رسيد

وآن كس كه رخ بتافت بنار ابد بسوخت اين است آنچه عود و عمل را جزا رسيد

يا رب ظهور دولت موعود كُن قريب بنگر ز دشمنان بمحبّان چه‌ها رسيد

در ظل شوكتش بفزا شيعه را جلال كز جهدشان بدين مبين ارتقا رسيد

از بُن برآر ريشه اعدائشان بقهر اي آنكه نقمت تو باهل جفا رسيد

احباب شيعه را بعنايت مصون بدار باري ز پيشگاه تو امر دعا رسيد

« راضي » كه جز گناه نيندوخت توشه‌اي شادان كه عيد آمد و وقت رجا رسيد

جدّش بود رسول گرامي (ع) شفيع خلق مدحش بگفت و خوشه‌اش از اين عطا رسيد

يا رب علوّ رتبه بگْذشتگان فزاي كز همّشان سجنجل دين را جلا رسيد

حُسن ختام ده بسراينده مديح چون از عنايت تو بنطقي رسا رسيد

در هر دو كون بندگي شيعه جست و بس هركس بمنتهاي خود از ابتدا رسيد

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت صاحب الزمان عجّل الله فرجه

اول ارديبهشت ١٣٦٥ برابر با ١١ شعبان المعظم ١٤٠٦

[ص 149]

آمد بهار و نقش زمين كرد پرنگار بر محور سرور روَد چرخ را مدار

هر رشته‌اي كه بافت ز جور و ستم خزان آنرا ز هم گسيخت بهاران بروزگار [ص 150] 

آبي كه در مغاك زمستان خموش بود غرش‌كنان دوباره بيامد بجويبار

بر تن نمود حلّه ديبا عروس باغ زآنسان كه برد از دل بينندگان قرار

تا پر كشيد بر زبر شاخ عندليب زاغ و زغن گزيدند از حسرتش فرار

قمري بشاخ سرو نوازنده نشاط رامشگر از لقاي دل‌آراي گل ، هزار

بر سر گرفته نارون آن چتر زمْردين مانَد مگر ز تابش خورشيد بركنار

دل ميكشد كنون بتماشاي بوستان تا بنگرد لطائف تقدير كردگار

رخسار ياسمن ز كه اينگونه باصفا وز كيست زلف سنبل ، آن گونه تابدار

گل از چه ميبرد دل بلبل چنين ز دست كز آن بود هماره چو عُشّاق بي‌قرار

آئينه‌وار آب روان ميدهد نشان خورشيد را بهركه بر آن آورد گذار

گفتم بدل نگوئي اين خرّمي ز چيست زينسان بهار وجد نه پيرار بُد نه پار

گفتا نموده نيمه شعبان كنون حلول زين‌رو بهار را بفزوده است اعتبار

گل با تمام خرميش هست بي‌دوام در بوستان نمانَد پيوسته پايدار

بشكفت نوگلي ز گلستان عسكري كز او بجاست خرّمي دور روزگار

گنجور فيض دُرّ گرانمايه‌اي كه داشت از لطف كرد بر سر اهل جهان نثار

او آخرين تجلّيِ معبود بي‌زوال حُسن ختام آل نبي ختم هشت و چار

دادند مژده مقدم او را پيمبران چشم جهانيانَشْ يكسر در انتظار

زآن پس كه ظلم پر كند اطراف اين جهان آن شه بناي عدل خدا دارد استوار

او دست انتقام اِلٰهي در آستين كز دشمنان برآرد با قهر خود دمار

يزدان نمود توبه آدم بدو قبول زآن پس كه بود نزد خداوند شرمسار

او رهنمون بجودي گرديد فلك نوح او جدّ خود خليل نگه‌داشت از شرار

موسي از او بيافت ز فرعونيان نجات عيسي از او بماند سلامت ز پاي دار

مجموعه صفات كماليّه اِلٰه خواهي بري تو راه بدين نكته گوش دار

در نام و كنيه تالي جدّش بود رسول در سطوت او علي است خداوند ذوالفقار

با عصمت بتول ، بحلم است مجتبي در بطش و صولت او ز حسين است يادگار [ص 151] 

سجّاد در عبادت و باقر بود بعلم صادق بصدق و كظم ز كاظم ورا شعار

باشد رضا بحجت و آمد تقي بجود بگزيده چون نقي است ز اوصاف بي‌شمار

در هيبت و وقار بود عين عسكري او خود نمونه‌اي است ز اسلاف تاجدار

مالك رقاب مهدي قائم (ع) امام عصر اجداد خويش را بود او تاج افتخار

او حاضر است و ما همه محجوب از حضور از نقص قابليت ما جُسته استتار

از پشت ابر شيعه بتابد بما فروغ كو ديده‌اي بصير كه بيند جمال يار

هركس كه پشت كرد بخورشيد دل‌فروز روزش سبَق ببرد بظلمت ز شام تار

وآنكو بقلب خويش بتابيد نور مهر از فيض حق به رغم عدو گشت رستگار

يا رب ظهور شه را نزديك كن ز لطف افزاي شيعه‌اش را اجلال و اقتدار

اعدائشان بقهر برانداز از زمين احبابشان بظلّ حمايت مصون بدار

توفيق ده زيارت سلطان دين رضا وز ابر لطف فيض سعادت بما ببار

« راضي » نهاده رو بتو در اين صباح عيد با پشت پرگناه بقلبي اميدوار

اين چامه را چو هديه موري از او پذير بخشا بعز بندگي شيعه‌اش وقار

با شير مهر شيعه چو مامش بداد قوت ثابت بدار بندگيش تا صف شمار

* * * *

غديريه

٢٢ ارديبهشت ١٣٤٢ برابر با عيد غدير ١٣٨٢ در كرمان

[ص 152]

ارديبهشت نقش زمين كرد پرنگار از نيكوان بغير نكوئي چه انتظار

هر سال چشم باغ براه قدوم اوست تا طفل غنچه خندد بر مام شاخسار

گوئي بهاي جوهر ياقوت را شكست از بسكه لاله رُست بدامان كوهسار

رخت ستبرق است كه پوشيده بوستان فرش زمرد است كه گسترده مرغزار

اردي بود بمعنيِ مانند ، در سخن ارديبهشت مثل بهشت است در عيار

بر هرچه ديده باز كند عقل دوربين بيند ظهور آيت توحيد كردگار

باران نخست بارد و گل رويد از زمين رخسار او بشور و نوا آورد هزار [ص 153] 

باران وحي حق بزمين غدير ريخت يك گل شكفت و شد همه ايجاد را بهار

آنسان گلي كه نغمه‌سراي فضائلش پيغمبر (ص) است از قبل آفريدگار

با چشم دل بجانب بطحا فكن نظر بر پشت ناقه ختم رسل را نگر سوار

جبريل زَ امر بَلّغْ ما اُنزلَ اليك بگرفته با كمال ادب ناقه را مهار

كاي رهنماي راه هدايت بجاي باش بايد نمود پايه توحيد استوار

پروردگار گويدت اي مصطفي درود كز همت تو دين بجهان يافت انتشار

احكام دين ما ز فرايض هم از سنن دردي بُد از پياله ايمان به روزگار

اينك مي طهور ز خمّ غدير بخش تا دركشند صافي ، توحيد خوشگوار

مقصود ما ز آدم و عالم بود علي تا چند ماند اين رخ زيبا باستتار

امر ولايتش نرساني اگر به خلق هرگز نگشته‌اي برسالت تو رهسپار

دست خدا تراست بهمراه و همچنان از كيد دشمنان بودت لطف ما حصار

فرماني اينچنين ز خدا چون رسول يافت فرمود افكنند در آن دشت قفر ، بار

ز آينده و گذشته نمايند اجتماع تا بشنوند امر خدا زآن بزرگوار

هنگام نيمروز كه از تاب آفتاب افتاده بود در دل پير و جوان شرار

آراستند منبري اصحاب از جهاز ختم رسل گرفت بحشمت بر آن قرار

تا برگشايد او درِ رحمت بروي خلق بگشود لب بپرسيد از راه اختبار

اولي نيم من آيا بر جمله مؤمنين ؟ گفتند آري اي بتو دلها اميدوار

دست علي گرفت بدست و فراز برد مردم خموش و گوش بفرمان در انتظار

فرمود هركه او را مولا منم بدهر مولاي او علي است شهنشاه تاجدار

يا رب تو دوستدار علي را بدار دوست وانكو وراست خصم برآور از او دمار

ياري كن آنكه او را ياري كند ز مهر وآنرا كه واگذاري او جُست ، وا گذار

دادار ذوالجلال ز اكملتُ دينَكُم اسلام را نهاد بسر تاج افتخار

يا رب اگر چه درك نكرديم در غدير توفيق خاك‌بوسي شاه جهان‌مدار

اينك گواه باش كه مولاي ما علي است بعد از رسول و بعد وي ابناء هفت و چار [ص 154] 

يا رب بحق آل علي تا بروز حشر ما را تو بر ولايتشان مستمر بدار

اين عيد را بلطفْ مبارك كن از نخست بر ختم اوصيا ملكِ معدلت‌شعار

فرمانرواي كشور امكان كه ممكنات يكسر ز خوان رحمت اويند ريزه‌خوار

داراي ملك ، مهدي قائم (ع) امام عصر كاندر زمين ز آل رسول است يادگار

بر عمر او فزا كه بود ملك را حيات وين سيف منتقم ز نيام خفا برآر

دوم بشيعه فرما اين عيد را سعيد دين را ز علم ايشان افزوده اعتبار

نور هدي نهانشان در ظلمتِ مداد آب بقا از اين ظلمات است آشكار

اي تشنگان وادي عرفان درنگ چيست زين بحر معرفت ز چه مانيد بركنار

يا رب بجاه و شوكت ايشان فزا كه خصم قدرت نياورد كه زند دم ز گير و دار

از مهر ، دار شام محب روز دلفروز وز قهر خويش روز عدو آر شام تار

يا رب نهاده سوي تو « راضي » رخ اميد از غير منقطع ، بتو او راست افتقار

خواهد ولاي شيعه و اِمرار بندگي فرجام نيك و رستگي از قيد انكسار

اي از تو منجبر همه دلهاي منكسر بگشا بحق آل علي عقده‌اش ز كار

حُسن ختام را ز تو طول ابد درود بر مصطفي و عترت و بر شيعه كبار

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت امير عليه السلام

يكشنبه سيزدهم رجب ١٣٥٩ (٢٦ مرداد ١٣١٩ شمسي ) در مشهد مقدّس

[ص 155]

از حجاب نيلگون ماه ● رجب شد آشكار شور عشق افكند ديگر باره اندر روزگار

عارض دلجوي او بر چرخ تا پرتو فكند محو خورشيد جمالش گشت گيتي ذره‌وار

اختلاف صورت اضداد را برد از ميان زآنكه آمد مقدم او هر خزاني را بهار

تكيه زد بر مسند عزت سليمان طرب برگزيد از هيبتش اهريمن محنت فرار

زيور اين مه چنان آراست اندام زمين كز نسيم فرودين تزيين پذيرد مرغزار

بي‌سبب از موكبش در هر سري شوري پديد بي‌جهت از مقدمش با هر تني عيشي است يار

گوئي از بهر بروز خويشتن وجد و سرور غرّه مسعود او را داشتندي انتظار [ص 156] 

آري آري فرد و ممتاز است اين شهر از شهور ايزدش بخشيده از روز نخست اين افتخار

در ميان سال همچون نقطه است اندر محيط گردش افلاك را بر گِرد او باشد مدار

پس رجب آمد سبب از خلق سال و ماه و روز ديگران از فيض او كردند كسب اعتبار

جسم را روح است و روحِ هر سخن معناي اوست روح اين نام همايون گر بخواهي گوش دار

صورتي دارد مركب از سه حرف منتخب معني آن را كسي داند كه باشد هوشيار

ابتدايش راء يعني رحمتي باشد وسيع كز شمول آن نمي‌ماند وجودي بركنار

جيم آن يعني جمال مطلق جان‌آفرين كاندر اين مه پرده برگيرد ز وجه استتار

باء مقصود است از بعثت كه چون حق جلوه كرد پايه توحيد او در ملك مانَد استوار

الغرض چون اعتدالي تام بودش زين سبب ايزدش بهر ظهور نور خود كرد اختيار

دوش دل گفتا مرا كاين ماه طُور معنوي است كز وراء آن نمايان شد رخ پروردگار

گفتمش كَي در كجا اِنّي اَنا الله گفت حق گفت روز سيزده در نزد ركن مستجار

از وَ لم‌يولد عيان شد لم‌يلد را خانِزاد هيچكس هرگز نخواهد بود كفو كردگار

مُدرِك الابصار شد در چشم امكان جلوه‌گر تا نباشد ديده را از ديدن حق اعتذار

چشم دل بگشاي نور ديده بوطالب است آنكه آمد گوش عصمت را نكوتر گوشوار

جز اسد شايان نبد مولود از بنت اسد زين سبب دادار ، شير خويشتن دادش قرار

مظهر نيروي حق در آفرينش ، دست اوست از يد الله فوق ايديهم شناسش اقتدار

هركه گويد كارگر در ملك جز دست حق است كور باشد در دو كون او را بس است اين ننگ و عار

من علي را بنده‌اي در نزد حق دانم مطيع فانيِ محض است و مرضات خدا را خواستار

همچو پرگار است تا گرداندش گردد مدام هر زمان خواهد توقف ، باشدش فرمانگزار

طبع سركش رام شد اكنون تُرا از اين بيان بايد از تحقيق آنم سفت دُرّ شاهوار

بهر رسم دايره آلت بجز پرگار نيست چون مناسب با چنين امري جز او نايد بكار

بعد ترسيمش نظر كن كز لحاظ اعتدال نقطه مركز هم از پرگار باشد يادگار

آفرينش را محيطي دان پديدار از علي هم وجود اقدسش را قطب امكاني شمار

مختصر حق را علي باشد صفات فاعلي هركه جز اين گفت دانم بازگشتش سوي نار [ص 157] 

خاص يزدان است خلق و امر و هم موت و حيات ليك از اين دست است جاري در يمين و در يسار

غير از اين شرك است و مشرك نيست هرگز مغتفر غير از اين كفر است و كافر نيست هرگز رستگار

ذات بي‌همتاي او مرآت انوار جمال وجه بي‌مانندِ او دادار را رخشان عذار

حق از او ميدان كه هم با اوست هم آخر بدو هرچه را بيني باصل خويش مي‌افتد گذار

نص قرآن گويدش هذا صراطٌ مستقيم ليك كس در اختيار او ندارد اضطرار

قول لا اكراهَ في الدين شاهد اين مدّعاست هركه جست ايمان عزيز و هركه رو گرداند خوار

بار اِلٰها گيرمت اكنون بر اين معنٰي گواه شخص ختمي‌مرتبت را نيز با هشت و چهار

دين من باشد بتوفيق تو حُبّ مرتضي هم بدين عنوان مرا ده در دو گيتي اشتهار

روز انگيزش كه حشر هركه با مولاي اوست حق احمد ده مرا در حضرتش قرب جوار

با تولايش نجاتم بخش از هول عظيم چون بديهاي عمل جان مرا آرد دچار

باش شاهد مر مرا ، خصمم بهركس خصم اوست دوستارم هركه مي‌باشد مر او را دوستار

خاصه آن كو شد فنا اندر طريق دوستيْش تا بقاي سرمدي را جست و آمد كامگار

آسمان مجد و چرخ عزّت و عرش شكوه بحر استغنا جهان همّت و كوه وقار

با تمام هستي خود مظهر آل رسول پاي تا سر متقي سر تا بپا پرهيزگار

فرع هر خيري كه مي‌باشند اصلش اهل بيت مقسم هر چشمه‌اي از فيض بحر خوشگوار

چهره‌اش از رحمت يزدان بهشت متقين همچنان كز قهر حق كفّار را آمد بوار

حب و بغض او كه باشد مهر و كين دادگر رستگاري‌بخش و سوزاننده هركس را شعار

آيت توحيد زين‌العابدين بن كريم آنكه آمد علم او شرع پيمبر را حصار

خصم بدخواهم اگر غالي بخواند گو بخوان خويش را دانم طفيل او بدون زينهار

گرچه روزافزون بجاي طاعتم باشد گناه مهر او دارد مرا بر عاقبت امّيدوار

بود چندي چشم ما روشن بدو در مرز طوس همچنان كاندر دل دشمن ز بغض او شرار

ليك دارم بس اسف كز اين همايون آستان يافت رخصت تا كه بازآيد سوي شهر و ديار

بازگشتِ هرچه مي‌باشد باصلش زآن خوشم بازگردد سوي طوس ار دور از آن ماند هزار

دست ما كوته مكن يا رب از اين دامان كه نيست هيچ راهي غير از اين كز آن بجوئيم انتصار [ص 158] 

گوهر معني نشايد سفت « رضوي » بيش از اين نقد جانت را خدا بر مقدمش آرد نثار

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت رسول صلي الله عليه و آله

جمعه ١٦ ربيع‌الاول ١٤٠٦ برابر با ٨ آذر ١٣٦٤ در كرمان

[ص 159]

باز از جفاي گيتي و از جور روزگار آذر بزد بخرمن وجد و طرب شرار

شست قضا ز قوس بزد باغ را به تير بيچاره جَدْي ، آب نيابد بجويبار

بر سطح گلْستان شرر جور زد خزان زآنسان كه برد از دل بُستانيان قرار

برگي بجا نماند مگر ريخت بر زمين مرغي نبُد مگر كه بزد پَر ز شاخسار

دستان چنين چو ديد ز بستان ببست رخت كبك دري گريخت ز دامان كوهسار

مأواي زاغ گشت و زغن باغ بعد از آنك جستند از حرارت قلب الاسد فرار

بستان گرفته بر سر خود چتر نيلگون خورشيد در سپهر از اين وقعه شرمسار

دل گفت دوش بست طراوت ز ملكْ رخت تا كي كه باز رخ بجهان آورد بهار

گفتم دلا بود ز تو غفلت چنين بعيد هرگز نداشتم ز تو اينگونه انتظار

گفتا چه روي داده كه جوئي نكوهشم گفتم مگر نمي‌نگري چرخ را مدار ؟

ماه ربيع زد علم ميمنت بملك داني ربيع چيست بمعني بود بهار

از فيض ايزدي گل توحيدِ حق شكفت زآنسان گلي كز او شده ايجاد ، مشكبار

يعني بهار وحدتِ يزدان نمود روي پاينده گشت خرّمي ملك از اين بهار

مِهر نبوت از افق مكّه تافت چهر برد از جهانيان و جهان زنگ شام تار

زآن پس كه بُد محيط جهان غرقه فساد ابناء روزگار به بيچارگي دچار

تيغ ستم كشيده و مظلوم بي‌پناه گيتي مريض جهل و طبيبي نه در كنار

شيطان گشوده بال و پر خويش بر زمين اغوا نموده بود بدانسان كه خواستار

اسمي نه از هدايت و نامي نه از رشاد روئي نه از امانت و بوئي نه از وقار

بالا نرفته هيچ كس از رتبه جماد دل را بسنگ بسته كه جويند افتخار

يزدان روا نداشت زمين را چنين خراب رخسار خود نخواست بماند باستتار [ص 160] 

ناگه ز قلب ملك برانگيخت روح محض شد زنده هرچه داشت در ايجاد انتشار

شد از ولادت شه دين ختم انبيا صحن حريم ، قبله‌گه اهل روزگار

مِهر رسالت احدي چهر خويش تافت بر عرش استوا ولي از برج هشت و چهار

نور خداست برتر از ابصار كاينات نارد تحمّلش بجز از وجه كردگار

افتاد از او بطاق انوشيروان شكست يعني بناي عدل خدا گشت استوار

او صادر نخست و هم او مصدر وجود مشتق از او عوالم ايجاد بي‌شمار

ختم رسل محمد محمود عقل كل بحر مشيت است و همش دُرّ شاهوار

پيغمبران زبان بلاغش بهر زمان او خود زبان ايزد و هم دست كردگار

وجه خدا رسول و جمال نبي علي نور ولي است در همه ايجاد آشكار

دين رسول تا بقيامت بود بجاي قرآن و عترتند از او هر دو يادگار

دين مبين ز جعفر صادق بجُست نشر وز اوست شرع اطهر زينگونه پايدار

پنجم سليلِ مصطفوي هم ششم وصي گنجينه صلابت و مرآت اقتدار

هم مولدش بمولد محمود مقترن هم داده وحدتِ حق ، در ملكْ ، انتشار

مأمور بر صيانت دين شد ز نزد حق هر دوره يك نفر ز هُدات بزرگوار

دارد زمام ملك و ديانت بكف كنون سبط رسول وارث ديهيم و ذوالفقار

آن شمع پر فروغ شبستان عسكري وآن نخل زيب‌بخش گلستان هشت و چار

او دست انتقام الٰهي در آستين كز دشمنان برآرد با قهر حق دمار

سلطان دهر مهدي قائم (ع) امام عصر كش چشم ملك باشد در راه انتظار

يا رب بحق او و بآباء مهتدي تاج فَرَج بفرق همايون او گذار

بنگر بدوستان همگي چيره دشمنان دستي به دستگيري احباب خود برآر

بار دگر برم برسول تو التجا تا بخشدم نجات جهان و صفِ شمار

اي برگزيده خاتم پيغمبران حق بادا درود حق بتو و عترت و تبار

سالي گذشت بر تن رنجور ناتوان در بستر اوفتاده‌ام اي جدّ تاجدار

لاتقنطوا چه ميكند ار فيض عفو نيست داني اميدوار بود اين گناهكار [ص 161] 

اي اسم شافي حق ، بخشا مرا شفا يا ساتر العيوب بيفزاي استتار

گر رو بدرگهت ننهد جان كجا رود راهي بجز تو نيست سوي آفريدگار

يا رب بميم و عين و بفاء و بحاء و حاء وآنگه بخاندان كرام بزرگوار

عز و جلال شيعه بيفزاي بر دوام احبابشان عزيز همي دار و خصم خوار

« راضي » نهاد رو بتو در اين صباح عيد فيض سحاب مرحمت خود بر او ببار

حُسن ختام جويد و توفيق بندگي بر ذيل شيعه دست ولا تا صفِ شمار

* * * *

غديريه

عيد غدير ١٣٦١

[ص 162]

تكيه زد ضحّاك دي تا بر سرير اقتدار انقلابي سخت در ملك چمن شد آشكار

در گلستان حمله سالار بَرْد افكند شور گشت ديگرگونه مرغان چمن را روزگار

خانه ديرين خود چون ديد تاراج ستم نغمه شيرين ز خاطر برد از بيمش هزار

هر كجا آبي روان ، شد همچنان بر جاي خشك هر كجا برگي نمايان ، زرد شد بر شاخسار

خسروان از مرد آرايند آئين نبَرد زآنكه مردان را سزد آهنگ دشت كارزار

قائد جيش زمستان اين عجب آمد عجوز وين عجب‌تر كز نهيبش رفت از دلها قرار

چون بقهر از ساق گلبُن برد و گوش نسترن زآن يكي خلخال زُمْرُدفام و زين يك گوشوار

گل چنان در پرده پنهان شد كه گفتي تا ابد سر برون نارد ز دهشت هم بهنگام بهار

سرو با آن سرفرازي برفكند از تن سلاح تا تواند جان سلامت برد از اين گير و دار

زندگي را بر شرافت داد قمري امتياز بست طوق بندگي بر حفظ جان مستعار

لاجرم پرداخت با حسرت ز شاخ سرو جاي زاغ را در خانه مسكن داد و خود شد بركنار

رفت روح خرّمي بيرون ز جسم بوستان بر حنوطش ز آسمان كافور بي‌حد شد نثار

نوش گيتي را ز پي نيش است و شهدش را شرنگ وصل او با هجرْ توأم ، اعتلا با انكسار

در بهاران لاله را آرد بگلشن سرخ‌روي در خزان از كين دل او را نمايد داغدار

گاه گل از خرّمي خندان شود بر طرف باغ ابر گاهي بر پريشانيش گريد زار زار [ص 163] 

ريخت باري بٖيوَرَاسبِ دي چنين طرح ستم غافل از آن كاين بنا هرگز نماند پايدار

خلق را بيداد او افسرده‌خاطر ساخت ليك كاوه تقدير نپسنديد دلها را فگار

داد رونق سلطنت را از فريدون غدير تا دهد بسط عدالت اين خديو كامگار

آنچنان از مقدمش بگرفت گيتي را سرور كز قدوم فرودين هم كس نبُرد اين انتظار

در بهار آيد اگر شاخ نباتي بارور اندر اين عيد همايون نخل دين آمد ببار

فرّخ آن روزي كه شد علت ز خلق ممكنات خرّم آن روزي كه آمد ليل اَسرٰي را نهار

حبّذا روزي كه پيش از خلقتِ كون و مكان ايزدش كرد از پي اظهار وحدت اختيار

همچنان كز انبيا شد اصطفا خاص رسول هم شرف از روزها دارد بدين روز انحصار

ميتوان گفتن قيامت فرع و اصل آن غدير كز ازل نقد حقيقت را خود او آمد عيار

نصب در اين روز شد بر خلق ميزان عمل سنجش اعمال آنان راست در روز شمار

آفرينش جمله را معلول آن دانم درست آورم برهان اين معني بدون زينهار

شد ز ارسال رسل بر خلق راه حق پديد تا حق از باطل دهد تشخيص مرد هوشيار

يافت از پيغمبر اكرم جهانِ دين نظام داد در اقطار گيتي حق‌پرستي انتشار

با چنان حشمت كه از قوسين بودش پايگاه با چنان قدرت كه بود او را قضا فرمانگزار

خاطر پاكش ز جور خصم بدفرجام خست سهل بشمرد آنچه ديد اندر رضاي كردگار

بود با تأييد حق چون صاحب خُلق عظيم هيچگه ننشست بر دامان صبر او غبار

باز هم چندان مشقّت ديد در ترويج دين تا چنين فرمود آن شاهنشه والاتبار

هيچيك از انبيا چون من نديد از خصم رنج آري اين بوده است آئين سپهر كج‌مدار

الغرض در راه دينش روز و شب بود اهتمام تا گرفت اندر جهان اسلام زينسان اشتهار

بعد حجّ آخرين چون در غدير آمد فرود آمدش روح الامين از جانب پروردگار

بر وي از يزدان خطاب آورد مقرون با عتاب كاي وجود اقدست دين را ملاك اعتبار

خيز و از ابلاغ امر ما مصفّٰي كن عقول چند رخسار ولايت در حجاب استتار ؟

ره مده انديشه در اين امر از دشمن بدل حفظ ما آمد تُرا از كيد بدخواهان حصار

خلق را آگاه كن ز اسرار حُبّ مرتضٰي زنده گردان جانشان از اين زلال خوشگوار [ص 164] 

بي ولاي او عمل باشد درختي بي‌ثمر بازگشت شاخ خشك آمد همانا سوي نار

گر هم‌اكنون خلق را سويش نگردي رهنمون نيست ابلاغ رسالت را بنائي استوار

گشت از تحقيق اين مطب مسلّم بر حكيم كز وجود بحر بُد مقصود دُرّ شاهوار

سخت چون فرمان ايزد گشت نازل بر رسول امر فرمود اندر آن وادي بيفكندند بار

تا بروياند گل توحيد از آن سرزمين بهر منبر زآن مكان فرمود بسْتُردند خار

منبري آراستند آنگاه ياران از قتب چوب آن از نخل سينا برد گوي افتخار

از درخت طور اگر تابيد انوار جمال از قتب بي‌پرده حق را جلوه‌گر آمد عذار

پاي بر آن عرشه چون بنهاد ذات احمدي سرّ اَلرحمن علي العرشِ استوٰي شد آشكار

چهره آن شمع وحدت از طرب افروخته مردمان مبهوت پيرامون او پروانه‌وار

هركه بُد معراج را منكر بچشم خويش ديد مصطفي را برتر از قوسين در قرب جوار

تا نماياند بخلق آيات كبراي اِلٰه اينچنين پرسيد از آنان بر سبيل اختبار

نيستم اولٰي من آيا بر نفوس مؤمنين وآنكه فرمانم پذيرد نيست آيا رستگار