آمد نبي ز جانب حق هر پيمبري كو صحه قبول از اين پادشا گرفت
حق با يگانگيش در او گشت جلوهگر وانگه به قُل هو الله بر اين گوا گرفت
او خلق اول است و شعاعش همه وجود هستي خبر ز پرتو اين مبتدا گرفت
معراج او ز درك حقايق بود برون عرش عُلٰي ز مقدم او اعتلا گرفت
او شاهد ائمه ، امامان شهود ناس وز اين شهود ، خلق ره اهتدا گرفت
ختم رسل محمد محمود عقل كل كز نور او چراغ رسالت ضيا گرفت
قرآن و عترتند از او مانده يادگار قرآن بقا به ميمنت اوصيا گرفت
دين مبين ز جعفر صادق بجست نشر صيت فضائلش همه ملك خدا گرفت
ميلاد او بمولد ختم رسل قرين والشمس جلوهاي دگر از والضحٰي گرفت
عقل وسط نماز وسط حجت وسط از ابتدا جلالش تا انتها گرفت
او را نسب بحيدر كرار منتهي همچون نسب حسب همه از مرتضٰي گرفت
ز انباء طاهرينْش يكايك بروزگار بنيان دين بنام خدا ارتقا گرفت
مستور ماند طلعت فرزند آخرين وز مصلحت بچهره نقاب خفا گرفت
او ظاهر است و ما همه محجوب از حضور او احتجاب را بخود از نقص ما گرفت
فرمانرواي كشور هستي كه از جلال فرمانگزار امر ، قدر با قضا گرفت
مستجمع صفات كماليّه الٰه ميراث فضل از حجج اصفيا گرفت
در نام و كنيه وارث جدّش بوَد رسول صولت بخويشتن ز شه اوليا گرفت
در عصمت و عفاف نسب دارد از بتول حلم و شكيب از حسن مجتبٰي گرفت
در بطش و صولت او ز حسين است يادگار سجّادسان ببر ز عبادت قبا گرفت
با علم باقرش بود اوصاف جعفري موسي به كظم غيظ و رضا از رضا گرفت
جود تقي نقاوت سلطان دين نقي وز عسكري جلالت و فرّ و بها گرفت
سلطان دهر مهدي قائم (ع) امام عصر كز اقتدار هيمنه كبريا گرفت
يا رب ظهور دولت او را قريب كن بنگر كه كفر روي زمين را فرا گرفت [ص 116]
عز و جلال شيعه او مستدام دار كز شيعه جست هركه طريق هدٰي گرفت
اركان دشمنان بشكن داورا بقهر كز كيد جمله پايه دين انحنا گرفت
احباب شيعه را بفزا شوكت و وقار كز برگشان درخت ديانت صفا گرفت
« راضي » بصد اميد در اين بامداد عيد بر درگه عطاي تو دست دعا گرفت
عفو گنه ، قبول ثنا ، حُسن عاقبت جويد كه خود بشيعه كنون التجا گرفت
* * * *
تا نقاب از چهره نوروز جهانآرا گرفت رونق بستان فزود و كار گل بالا گرفت
سرگران نرگس فتاد از خواب نوشين صبحگاه بلبل شوريده چون بر شاخسار آوا گرفت
بامدادان غنچه زد لبخند بر طرف چمن تا كنار او ز شبنم لؤلؤ لالا گرفت
طاقت صبر و شكيب از وامق بلبل ربود گل چو با صد عشوه بُرقع از رخ عذرا گرفت
آمد از ابرش بسي بر سر دُر و گوهر نثار تا عروس باغ بر تن حلّه خضرا گرفت
سروْ در رقص از نشاط و بيدْ مجنون شد ز بهت چهره گلشن چو حسن عارض ليلا گرفت
چون دل عاشق پذيرفت آب صافي رنگ خون تا چو روي يار عكس لاله حمرا گرفت
يافت از روح صبا چون مريم گلبن لقاح از رضيع غنچه در دامان خود عيسي گرفت
رفت ضحّاك خزان آمد فريدون بهار دست آن كوتاه شد تا قدرت اين پا گرفت
افعي دي كور شد گاهي كه فروردين به ناز بر تن از ديبا زمرّد جامه زيبا گرفت
حبّذا مشّاطه قدرت كه با دست نسيم جعد سنبل برگشود و عقده از دلها گرفت
ساحت گلزار شد رشك نگارستان چين جلوه ارژنگ ماني دامن صحرا گرفت
غازه چهر شقايق را ز بس زيبندگي هوش بربود از سر پير و دل از بُرنا گرفت
زين سبب عبهر نه تنها گشت مخمور از طرب كز مسرّت ارغوان در بوستان صهبا گرفت
طالع زاغ و زغن برگشت و از دور سپهر باز مرغان چمن را بخت ، استعلا گرفت
غير گل هيچش نبُد موضوع و محمول كلام بلبل از روزي كه درس منطق شيوا گرفت [ص 118]
از غزلپردازي دستان و آهنگ تذرو زهره ساز خرّمي در گنبد مينا گرفت
قرع و انبيق سحاب از بس فشاند اكنون گلاب نكهت مشك تتاري توده غبرا گرفت
روز و شب داني چرا حالي رود بر يك عيار بهره از عيش نوين داني چرا دنيا گرفت
چرخ داني از چه ميگردد جهاني را بكام لطف حق داني چرا دنيا و ما فيها گرفت
بامداد عيد داني از چه رو آمد سعيد زآنكه شاه دين بر اورنگ خلافت جا گرفت
پاك از فرعون و از هامان و قارون شد زمين پادشاهي باز استقرار بر موسي گرفت
مضمحل شد صورت تثليث شرك از روزگار پرده از رخسار وحدت ايزد يكتا گرفت
محو شد ز آفاق گيتي ظلمت كفر و نفاق آسمان دين فروغ چهره بيضا گرفت
جلوهگر آن اسم اعظم شد كه تا او را شناخت آدم از رفعت مقام علّم الاسما گرفت
شمهاي گشت آشكار از آنچه ختم انبيا (ص) در شب معراج از اسرار ما اوحٰي گرفت
پور آزر را رهاند از آذر و نوحش ز لطف يافت پشتيبان و كشتيباني دريا گرفت
شرق و غرب آمد ز خورشيد ولايت مستنير وز فروغش ترك جان خفّاش نابينا گرفت
مسند فرمانروائي خاص حق بود از نخست حق هم اكنون در مقرّ خويشتن مأوٰي گرفت
تكيه زد بر تخت شاهنشاهي عالم شهي كز طفيلش ملك هستي زيور انشا گرفت
مخزن اسرار و علم او بهر چيزي محيط شاهد فرقاني از مصداق احصينا گرفت
آمدش نقش نگين اَلمُلكُ لله زآنكه ملك از حضيض خاك تا اعلاي اَوْ ادنٰي گرفت
لازم الاجرا از آن گرديد احكام قضا كز همايون منشي ديوان او امضا گرفت
قابض ارواح را بيم و مجال افزود و كاست جاي چون از قهر حق در عرصه هيجا گرفت
مالك دنيا و دين مولٰي اميرالمؤمنين (ع) كز عُلٰي نام عليّ (ع) عالي اعلي گرفت
چنگ زد هركس بدامان ولايش از خلوص دست او در هر دو عالم عروة الوثقٰي گرفت
خصم نورش محتجب ميخواست ليكن هر زمان جلوهاي ديگر بخود آن چهر روحافزا گرفت
در منازل آمدش آري تجلّي چون قمر گوئيا مصداق از عنوان قدّرنا گرفت
منزلي سينا و ديگر منزلش آمد غَرٖي گاه احسا از غري گه رشت از احسا گرفت
تافت در مصباح كرمان نورش از مشكوة رشت آنچنان نوري كه جابلقا و جابلسا گرفت [ص 119]
تافتند از برج ايمان اختراني كاين جهان از شعاع قدس آنان پرتو تقوٰي گرفت
هر يكي بعد دگر در نشر حق جُست اهتمام تا كه دين زينگونه بر آفاق استيلا گرفت
دست نيرومند حق آمد برون از آستين يا مگر بار دگر موسي يد بيضا گرفت
دشمن بدخواه جز جادو نبودش در بساط جاي آن هم ناگهان در كام اژدرها گرفت
يا رب اين ايوان رفعت تا ابد معمور دار همچنان كز ذكر نامت رتبه والا گرفت
داورا گر هست « راضي » را دعائي مستجاب چون بتوفيق تو راه مدحت مولي گرفت
حلقه باب اميدت با دو صد عجز و نياز اندر اين فرخنده روزش دست استدعا گرفت
روز و ماه و سال بر اين خاندان فرماي عيد خاصه آن حضرت كه نام از كنيت طٰهٰ (ص) گرفت
* * * *
جهان صفا بخود از مقدم بهار گرفت سبَق بليل بفرمان حق نهار گرفت
بتن درخت بپوشيد از زمرّد رخت بكوري افعي دي راه اضطرار گرفت
ز باغ جاي بپرداخت زاغ مشكينفام بشاخسار طرب سار چون هزار گرفت
بكند سيل خروشان اساس جور خزان سحاب عدل چو دامان كوهسار گرفت
... ... ... درخت وجد ز ارديبهشت بار گرفت
گشود لب به تبسم شكفته غنچه گل چو مام گلبنش از مهر در كنار گرفت
ببُرج ثور كه بود اعتدال فصل ربيع بگِرد محور شادي فلك مدار گرفت
عروس باغ كه آراست تن بحله سبز ز تاج ابر بسر دُرّ شاهوار گرفت
به پير عقل بگفتم چه شد در اين ايام كه سطح گيتي بهتر صفا ز پار گرفت
بگفت طالع شعبان طلوع كرد و در آن زمين ز عرش برين سبق افتخار گرفت
بسال « نور » ز آغاز هجرت نبوي محيط كون و مكان نور كردگار گرفت
بتافت از افق عسكري مهي رخشان كز او گريز ز اسلام ، شام تار گرفت
شهي كه خاتمه ملك و ملت است بدو حقش بكشور توحيد شهريار گرفت [ص 121]
پي قبول ولايش خداي بيهمتا ز انبيا و امم عهد استوار گرفت
سعيد هركه بجان مهر او نمود قبول شقي كسي كه نپذرفت و راه نار گرفت
از اوست صفوت آدم از اوست دعوت نوح بحق حق كه از او نقد دين عيار گرفت
از او بود كه براهيم شد خليل خداي از او رهائيِ از آتش و شرار گرفت
عصاي موسٰي از او بدل به ثعبان گشت وز او خلاصي عيسي ز خصم و دار گرفت
بانحصار وراثت همه صفات كمال هم از رسول و بتول و ز هفت و چار گرفت
نذير همچو پيمبر ، علي صفت ، هادي بستر عفت مرضيه استتار گرفت
شكيبش از حسن و صولت از حسين و بزهد امام سجّاد او را بيادگار گرفت
بعلم و صدق هم او باقر است و هم صادق بكظم موسي جعفر خود اشتهار گرفت
به بطش و جود و نقاوت رضا جواد و نقي جلال و هيمنه از باب تاجدار گرفت
بزرگ جلوه معبود حجة بن حسن كه كون و شرع از او فيض انتشار گرفت
بسي دريغ بود كآفتاب ملك وجود به پشت پرده غيبت كنون قرار گرفت
حيات ملك بدو بسته است و ما بطلب بدين خيال كه روح از بدن فرار گرفت
رجوع ما بحوادث بود بسوي روات روات را محك از بهر اختبار گرفت
خداي فرمود از در درون خانه شويد كسي نيارد از اين امر زينهار گرفت
سراي توحيد از خشت و گل نشد بنياد تُرا ز راه ببايد نشان ز دار گرفت
مدد ز ايزد و خلق است فاعل مختار بشر گزيدن ره را باختيار گرفت
بمهر شيعه دلي كآن سرشته شد ز الست بخرّمي سبق از باغ و مرغزار گرفت
نعوذ بالله اگر بغض شيعه جست دلي يقين كه طينت او زنگ ننگ و عار گرفت
نماي يا رب اندر ظهور شه تعجيل كه طاقت از دل ما صبر و انتظار گرفت
جلال شيعه بيفزا بظل شوكت او كه از حمايتشان شرع اقتدار گرفت
اساس دشمن ايشان ز بيخ و بُن بركن نگر كه يار تُرا خصم پست خوار گرفت
بدوستانْشان بخشاي عزّت جاويد كه با محبتشان نقش دل نگار گرفت
يكي بديده غفران بسوي « راضي » بين كه از گنه به درت دست اعتذار گرفت [ص 122]
گناه جن و بشر گر بود چگونه توان بنزد عفو تو يك ذره در شمار گرفت
ولاي شيعه بدو بخش زآنكه از دل و جان بخاكبوسيِشان كسوت وقار گرفت
قبول چامه و عفو ذنوب و حُسن ختام بجست و لفظ طلب را باختصار گرفت
* * * *
پرده چون ماه رجب از مهر عارض برگرفت از جمالش ملك هستي جلوه ديگر گرفت
ساحت گيتي نشاط فرودين از ياد برد از مسرّت آنچه در اين ماه جانپرور گرفت
گر بصد بيچارگي اهريمن دي شد زبون چون سليمان بهار از معدلت افسر گرفت
اندر اين مه منهزم شد لشكر زنگي شرك چون دلاور رومي ايمان بكف خنجر گرفت
ور به فروردين درخت از فيض انفاس نسيم بارور گرديد و از خُضرت ببر زيور گرفت
زين بهار گلشن توحيد و فصل روحبخش شاخ نيرومند وحدت از رسالت بر گرفت
ارغوان گر چهره گلگون كرد در فصل بهار تا به بستان در ره بينندگان مجمر گرفت
در رجب رخسارهاي افروخت كز حسن و جمال پرتو او باختر يكباره تا خاور گرفت
بامدادي اينچنين فرخنده و عيدي سعيد خاتم پيغمبران در دست انگشتر گرفت
قامتش افزود تشريف رسالت را طراز وز همايون تاركش فرق شرف افسر گرفت
آمدش روح الامين از مصدر عزّ و جلال كاي وجود از جلوه پاكت شكوه و فرّ گرفت
خيز و نِه پاي رسالت در ركاب اقتدار بين كه از كفر امم روي زمين لشكر گرفت
قصد ما از خلق عالم نشر توحيد است و بس وز تو پيدائي بملك اين نكته مضمر گرفت
پيشواياني فرستاديم در گيتي بزرگ تا كه استعداد امري اعظم و اكبر گرفت
كيست جز شخص تو اي آئينه يزداننما تا تواند پرده از چهر حقيقت برگرفت
خيز و از رفتار خود بخشا جهان را اعتدال كز تو سير معتدل اين طارم اخضر گرفت
خيز و مردم را بسوي كردگار خويش خوان آنكه شهباز وجود از صنع او شهپر گرفت
رحمة للعالمين اي فيض مطلق را محيط ريزشي ، كز تشنگي دين را بجان آذر گرفت
چون بگوش جان پيام ايزد منّان شنفت از مسرّت چهرهاش رنگ گل احمر گرفت [ص 124]
قامت موزون بابلاغ رسالت برفراشت وز قيام او جهان هنگامه محشر گرفت
شد در اقطار جهان آوازه وحدت بلند دعوتش ملك نجاشي ، كشور قيصر گرفت
عالمي تسخير خود فرمود با حسن سلوك كي توان آري دل خلقي بزور و زر گرفت
طينت آدم نهان در غيب آب و گل هنوز چتر دعوت اين مليك مقتدر بر سر گرفت
قدمت او كي توان سنجيد با طول زمان كز زمان نور الهي رتبه بالاتر گرفت
صادر اول نخستين تابش شمس وجود كز شعاع او فروغ اين ملك پهناور گرفت
عقل كل ، ختم رسل (ص) افروخته شمع سُبُل آنكه از ارشاد او راه هدٰي رهبر گرفت
قطب دين ، اصل يقين ، كنز خفي ، نور جليّ كامر و نهيش عالم ايجاد سرتاسر گرفت
زآن سبب آمد در اين گيتي مؤخر در ظهور كآفرينش را مكان ديباچه دفتر گرفت
اصل هر خير است و هر فيضي كه بيني در وجود اشتقاق از اول و آخر از اين مصدر گرفت
احمد محمود ابوالقاسم (ص) محمد كز جلال رفرف قدرش مكان از لامكان برتر گرفت
كارپرداز قضا فرماندهي كز امر كُن عالم هستي بدو ايجاد از داور گرفت
تا قيامت دين او باقي و شرعش مستدام ره بدوزخ برد هركس سر ز امرش برگرفت
حق پذيرفتار شد اسلام از هركس كه او دين خود از راه مهر حيدر صفدر (ع) گرفت
بار الٰها سوي « راضي » بين كه از راه خلوص در جهان ذيل ولاي عترت اطهر (ع) گرفت
چامهاش بپذير و جرمش عفو فرما از كرم كاو بسر افسر ز مدح آل پيغمبر (ص) گرفت
* * * *
خورشيد تا ز باره جوزا گذر گرفت آتش ز قهر او بهمه خشك و تر گرفت
بر گل چنان بتافت كه تابد به خارهسنگ يكسان ز جور ، برگ شجر با حجر گرفت
آتش ز بس فشاند هوا ، آب دلفروز در قعر خاك تيره ز دهشت مقر گرفت
در باغ ، نارون ببر تيغ آفتاب بر سر ز سبزه چتر بجاي سپر گرفت
گل را نماند رونق بازار و كوچ كرد وين بس عجب كه باد رفيق سفر گرفت [ص 126]
بلبل خروش هجر بگوش فلك رساند ليكن فلك ز ناله او گوش ، كر گرفت
از كيش چرخ ، تير جگرسوز تيرماه بهر هلاك شاهد گلزار پر گرفت
بر خاك بوستان ز جفا خون لاله ريخت زين رو بنفشه كسوت نيلي به بر گرفت
گفتم بدل نشان ز مسرت بجا نماند با اين طريق جور كه دور قمر گرفت
گفتا اگر فسرد چمن از سموم تير گيتي صفا ز چهر بهاري دگر گرفت
سوي حجاز آي و نظر كن كه در غدير از چوب خشك نخله توحيد بر گرفت
ختم رسل چو يافت ز طوف حرم فراغ ره جانب مدينه به اجلال و فر گرفت
جبريل در غدير به فرمان ذوالجلال شادان مهار ناقه خير البشر گرفت
كز خلقِ خلقْ جلوه روي تو بود قصد اينك رسالت تو همه بحر و بر گرفت
شد گاه آنكه شاخ رسالت رسد ببار كايزد درخت را ز براي ثمر گرفت
حبّ علي (ع) است ميوه توحيد كردگار بايد ترا ز راز نهان پرده برگرفت
اين است سرّ خلقت و ارسال انبيا (ع) اين است نكتهاي كه كتب سر بسر گرفت
ابلاغ اگر كنون نكني حبّ مرتضي (ع) بايد رسالت تو همه بياثر گرفت
از كيد خصم بيم مكن زآنكه مر ترا در سايه حمايت خود دادگر گرفت
از نار امر بَلّغْ ما اُنزِلَ اليك ناگه دخان مشعل توحيد درگرفت
ختم رسل فرود شد از ناقه بيدرنگ ابلاغ امر حتم خدا در نظر گرفت
فرمود هركه نامده ملحق شود بجمع برگردد آنكه رفته و ره پيشتر گرفت
هنگام نيمروز كه از تاب آفتاب در باغ و راغ و كوه و بيابان شرر گرفت
آراستند بهر نبي (ص) منبر از جهاز چوبش سبق ز جنت و هر هشت در گرفت
پاي شرف نهاد نبي (ص) بر فراز آن معراج را بمنظر مردم ز سر گرفت
گفتا نيم من آيا اولٰي به مؤمنين وز جانشان نميسزدم دوستتر گرفت
گفتند آري اي همه جانها ترا مطيع هركس نخواند امر تو راه ضرر گرفت
دست علي (ع) گرفت بدست و فراز برد وين گونه باز رشته دُرّ و گهر گرفت
مولا منم بهركه ، علي (ع) مقتداي اوست اين است آنچه عهد خدا از بشر گرفت [ص 127]
يا رب هرآنكه يار علي (ع) يار او تو باش دشمن بدار هركه ز مهرش حذر گرفت
ياري كن آنكه ياري او ميكند ز مهر خواري ده آنكه خصم شد و راه شر گرفت
آري شود ز دوستي دوستان سؤال ورنه نخست شيوه بيعت ... گرفت
اين است ركن دين و همين است عين دين عهدي بوَد كه حق ز خلايق به ذر گرفت
خوش گفت حافظ اين سخن آرم از او مثال بايد در اين مقام كلامش به زر گرفت
« زين قصه هفت گنبد افلاك پرصداست كوتهنظر ببين كه سخن مختصر گرفت »
يا رب تُرا بحق علي (ع) شاه لافتٰي كز او فروغ ، ديده اهل بصر گرفت
بشتاب در ظهور سليلش امام عصر (ع) شاهي كه خود ز ديده ما مستتر گرفت
سبط رسول (ص) مهدي قائم (ع) ولي امر كاين رتبت از رسول (ص) پدر بر پدر گرفت
عزّ و جلال شيعهاش افزاي و ذُلّ خصم كز دشمنان متاع محبان ضرر گرفت
ما را بمهر شيعه او مستمر بدار بر هركه ختم شد ز جنان مستقر گرفت
« راضي » ولاي شيعه همي جست و بندگي چون از هدايت تو رهي معتبر گرفت
ثابت به مهر شيعه بدارش بهر دو كون دست اميد سوي تو شام و سحر گرفت
* * * *
بهمن چو بر سرير مكانت مكان گرفت از قهر او صلاي صلابت جهان گرفت
پيچيد صيت قدرت او چون درون باغ رخسار خويش شاهد بستان نهان گرفت
دستان چو ديد زاغ سيهفام را بشاخ پژمان و نااميد دل از آشيان گرفت
هرگز بهم دو نامتناسب نشد قرين وز اين قياس حال كسان ميتوان گرفت
از اجتماع مؤمن و كافر عجب مدار كين برد ره بدوزخ و آن يك جنان گرفت
فرجام كار صالح و طالح ز هم جداست هركس هر آنچه خواست ز يزدان همان گرفت
نشنيدهاي مسيح چه فرمود با خواص بايد طريق حكمت پيغمبران گرفت
فرمود هرچه آمده از آسمان فرود او را سزد دوباره ره آسمان گرفت [ص 129]
باري اگر چه مجمع اضداد شد جهان هر دست هركه داد بدان دست آن گرفت
گر خار و گل بباغ برويد كنار هم دل كي بروي خار توان شادمان گرفت
القصه برد سطوت بهمن صفاي باغ آواز جور او ز كران تا كران گرفت
آب روان كه داشت روان را بانبساط خود را نهان ز ديده بينندگان گرفت
سيمابگون لباس بپوشيد شاخسار وز تن بخشم جامه زنگارسان گرفت
قمري ببست طوق و هزار از سخن فتاد گفتي نشاط ترك همه بوستان گرفت
در نااميدي است بسي دل اميدوار بايد بسوي رحمت حق ديدگان گرفت
در گير و دار آنكه طراوت ببست رخت باغ از صفا فتاده و رنگ خزان گرفت
ناگه گلي شكفت ببستان عسكري (ع) كز او صفا محيط زمين و زمان گرفت
آنسان گلي ، نتيجه بستان ممكنات كز چهر او هيوليِ توحيد جان گرفت
آن آفتاب برج حقيقت كه از ازل نور وجود او همه كون و مكان گرفت
اسم عليم ايزد دانا كه علم او ذرات ملك را ز نهان و عيان گرفت
او شاهد است خلق سموات و ارض را وز بهر خود خداي ، ورا بازوان گرفت
حق را مشيت است و مثال او بهرچه داد نقش قضا ز امر مطاعش نشان گرفت
تا روي معرفت سوي درگاه او كنند عهد وجود ، حق ز همه انس و جان گرفت
هركس مطيع شد بمقام عُلٰي رسيد وآنكو بتافت روي بدوزخ هوان گرفت
پيغمبران مبشر ختم رسل (ص) بدند كز او زمانه خرّمي جاودان گرفت
آخر بدو سپرد پيمبر (ص) زمام دين او را براي دعوت كلّي زبان گرفت
او راست دعوت نبوي صولت علي (ع) بردوش خود ز حلم حسن طيلسان گرفت
بحر عفاف و عصمت چون جدّهاش بتول وز جدّ خود حسين بسطوت توان گرفت
سجّاد در عبادت و باقر بود بعلم اندر ظهور جلوه پيشينيان گرفت
صادق بصدق و موسي كاظم بكظم غيظ هم از رضا بحجت و برهان لسان گرفت
جودش تقي نقاوت او همچنان نقي چون عسكري جلالت بگذشتگان گرفت
سلطان دهر مهدي قائم (ع) امام عصر كز عدل كردگار بسر سايبان گرفت [ص 130]
چون چشم خلق طاقت ديدار او نداشت رخسار خود نهفته ز پير و جوان گرفت
در غيبتش بشيعه سپرد انتشار دين بهر جلال و حشمت خود آستان گرفت
هركس بر آستان همايون نهاد سر منشور امتياز از اين امتحان گرفت
وآنكو بخبث طينت خود پشت كرد و رفت بوجهلوار جا بصف كافران گرفت
عهد ولاي شيعه خداوند از نخست از جمله ملك و قاطبه بندگان گرفت
يا رب شتاب كن بظهور خديو ملك كز غيبتش ملال ، دل شيعيان گرفت
با تيغ او دمار ز اعداء خود برآر كز كيدشان ضلال ، همه خاكدان گرفت
عزّ و جلال شيعه و يارانشان فزاي كز فيضشان صفا دل خرد و كلان گرفت
فرما بحال « راضي » ايشان عنايتي اكنون كه از مديحهسرائي روان گرفت
فرجام نيك خواهد و با شيعه حشر و نشر پيشي بسويشان چو وي از همگنان گرفت
خواهد طريق بندگيت بسپرد مدام توفيق هر عمل نتوان رايگان گرفت
جز شيعه هركه هرچه طلب كرد هيچ خواست بايد سكوت كرد و سخن را عنان گرفت
* * * *
خورشيد تا به باره جوزا مكان گرفت بار دگر صفاي بهاري جهان گرفت
دست نسيم شست به شبنم غبار گل دستان ز فرط شوق ز سر داستان گرفت
سنبل فشاند طُرّه و سوري طرب فزود نسرين فروخت چهره و سوسن زبان گرفت
عذراي شاخ ، عيسي گل در كنار يافت تا فيض روح از دم آب روان گرفت
آزادگي نگر كه بپا ايستاد سرو چندانكه قمريش بفراز آشيان گرفت
آري بسان سرو بگيتي است سرفراز آزادهاي كه دست تني ناتوان گرفت
گسترد باد فرش ستبرق بروي باغ زآنسان كه باغ ، باج صفا از جنان گرفت
گيتيستان شدند صفا و طرب بهم « آري باتفاق جهان ميتوان گرفت »
بستان ز فيض ابر چنان يافت انبساط كز چهر شاه دين تن ذيقعده جان گرفت [ص 132]
مرآت كبرياي خدا كز فروغ او زيب وجود ملك ، كران تا كران گرفت
كنز خفي كه بهر شناساندنش خداي خلق آفريد و پرده ز راز نهان گرفت
او علّة العلل سبب خلق ممكنات وز او بملك ، نام مشيت نشان گرفت
آدم بذيل شيعه او جست اعتصام تا در بهشت رحمت يزدان مكان گرفت
كوتهنظر اگر نكند درك اين سخن دل از بيان حق نتوان رايگان گرفت
آدم اگر چه برترش از شيعه شد مقام هم از شعاع رتبه او شيعه شان گرفت
ليكن ببين كه روح اگر خواست بنگرد ناچار بايدش مدد از ديدگان گرفت
جاهش چو بود برتر از ادراك ممكنات دادار شيعه را محك امتحان گرفت
عنوان هر مقال نشايد بهر مقام بايد بدست صبر عنان زبان گرفت
باري ز عزم اوست كه برجا بود زمين وز امر او بود كه مدار آسمان گرفت
سبط رسول زاده موسي كه از شرف نام و نشان ز پادشه مؤمنان گرفت
تنها نه لطف او بغزالي پناه داد ملك وجود در كنف او امان گرفت
شد نقش پرده شير بايماي قهر او وز جسم خصمِ پست بخواري روان گرفت
وصفش نه آنكه خصم به برهان زبون نمود كز او كليم قوه نطق و بيان گرفت
او خود رضاي ايزد و او را لقب رضا نور رضاست اين كه مكان و زمان گرفت
از بس بنشر امر خدا بودش اهتمام هر دوره جاي خود تني از دودمان گرفت
فرزند چارمين وي از ديده شد نهان مانند مهر چهره از اين خاكدان گرفت
روزي رسد كه چهر منيرش شود عيان گر اختفا ز ديده پير و جوان گرفت
سلطان دهر مهدي قائم (ع) امام عصر كز مرتبت قضا يكي از بندگان گرفت
يا رب بحق او بظهورش شتاب كن كاين احتجاب ، صبر همه دوستان گرفت
جاه و جلال شيعه به اجلال او فزاي كاو شيعه را بقوّت خود بازوان گرفت
زين بازوان بود كه شد اركان دين قويم اين است آنچه ملك خدا بهر آن گرفت
از بُن برآر ريشه دشمن بتيغ او بنگر كه خار و خس همه بوستان گرفت
احباب شيعه را خوش و خرّم بجاي دار اي آنكه رحمتت همه خرد و كلان گرفت [ص 133]
« راضي » نهاد رو بتو در اين صباح عيد با جان ناشكيب ره شيعيان گرفت
با شيعه طوف كوي رضايش بكن نصيب كاين آرزو ز تاب و توانش عنان گرفت
در هر دو كون بندگي شيعه جست و بس هركس هر آنچه خواست ز فيضت همان گرفت
* * * *
نشان وحدت حق ظاهر از نشان علي است وجود هستي مرهون امتنان علي (ع) است
لسان حق كه بروز الست گفت الست اگر دقيق توجه كني لسان علي (ع) است
بناي كعبه بامر خدا خليل (ع) نهاد باحترام ولادت كه اين مكان علي (ع) است
اگر مطاع و امين است در سما جبريل (ع) از آن ره است كه دربان آستان علي (ع) است
رسول (ص) در شب معراج آشنائي داشت بگفتههاي خداوند كز زبان علي (ع) است
بخوان بقرآنْ حق آفريد انسان را بدو بيان را آموخت آن بيان علي (ع) است
بهر صفت ز صفات كمال حق نگري كه آيتي شده نازل در آن نشان علي است
علي است نفس پيمبر (ص) بنصّ انفسنا بهوش باش كه شخص رسول جان علي است
چو با تمام مراتب بود از آن خداي خدا بكنه ربوبيتش از آن علي (ع) است
ملاك گفته پيغمبران بخِفّت و ثقل مدام دقّت ميزان امتحان علي (ع) است
نزول محنت ايوب و حبس يونس را سببْ تأمل در شأن شيعيان علي است
ز هم گسستن بند قِماط از او نه عجب كه بس شگفتي در راز داستان علي است
دو دست حق كه گِل بوالبشر سرشت بدو بحق ايزد يكتا كه آن يدان علي است
علي (ع)، محمدِ (ص) ظاهر بود بوصف كمال محمد (ص) از عظمت رتبه نهان علي است
جَنان هركه بمهرش سرشته شد ز نخست هميشه خرّم و مسرور در جِنان علي است
رسل مبشّر پيغمبرند و بعث رسول (ص) پي بيان مقامات بيكران علي است
هر آن فروغ هدايت كه بر زمين تابد ز اختران درخشان آسمان علي است [ص 135]
بناي دين چو بدست علي (ع) بود محكم بدهر حافظ آن فخر دودمان علي است
مهي كه پرده غيبت كشيده بر رخسار شهي كه وارث ديهيم خاندان علي است
بزرگوار نوازنده دوستانش را بتيغ قهرْ براندازِ دشمنان علي است
بدست گيرد چون ذوالفقار حيدر را زمين ز بيم بلرزد كه اين عيان علي است
مهين شهنشه ايجاد حجّة بن حسن كه آزمايش او عين افتتان علي است
بود بملبس و مأكل بسيرت علوي كه خواستار تأسي ز پيروان علي است
رجوع ما برُوات است در مسائل دين خود اين شعار پسنديده از زمان علي است
ترا بحرمت اين عيد داورا سوگند كه شادمان دل مجموع بندگان علي است
ظهور او را فرماي از كرم تعجيل كه رو بتيرگي ايام چاكران علي است
جلال شيعه بيفزا و خصمشان بركَن كه خصم دون همه جا خار بوستان علي است
فرست رحمتْ بر احمد بن زينالدين ( اع ) كه برگزيده احباب و ياوران علي (ع) است
به يُمن همتش از شرق تا بغرب امروز بنشر علم و فضيلت كشيده خوان علي است
بهشت عدن ببخشا به جانشينانش كه ذكرشان همه جا نام جاودان علي است
فزاي شوكت عبدالرضا كه خامه او بدفع خصم در اين دوره چون سنان علي است
نهاده رو بسوي آستان خسرو طوس كه نام و كنيه آن شه باقتران علي است
قبول درگه رحمت زيارتش فرماي چو او هماره پرستار بندگان علي است
گرفت جشن ، مسرّت بر او مبارك باد كه شادمانيش از قلب شادمان علي است
گروه زائر و ياران او موفق دار كه همّ ايشان تكريم دوستان علي است
يكي بچشم عنايت نظر به « راضي » كن كه از عطاي تو يك عمر مدحخوان علي است
زبان بعذر نيارد ز فرط شرم گشود و ليك چشم اميدش بر آستان علي است
گشوده است ذراعين خويش را به وصيد كه كهف ملك خداوندگار ، خان علي است
بقصد حُسن ختام از تو خواست حُسن ختام براي حسن طلب رو به خاندان علي است
* * * *
[ص 136]اول مهر ١٣٢٤ در كرمان ( در استقبال از شعر آقاي ناظرزاده كرماني )
برون ز حكم علي نيست گرچه ملك وجود بدين رياست موهومش اعتنائي نيست
نجست ملك خلافت اگر چه خاصش بود كه تنگناي قفس در خور همائي نيست
بجان قضاي خداوند را بشد تسليم كسي كه بيرون از امر او قضائي نيست
ز بردباري او مات ماند عقل سليم بحار فضل ورا گرچه انتهائي نيست
مقام حلم و شكيبائيش ستود رسول به از كلام همايون او گوائي نيست
تُرا ز صرصر ايام همچو كوه گران بپايگاه شرف سستي و رخائي نيست
ببرد آري سي سال رنج و شكوه نكرد كه از قبول بلا دوست را ابائي نيست
بصبر خويش مس قلب عالمي زر ساخت وز اين نكوتر در دهر كيميائي نيست
بجاي ختم رسل نفس او سزد لاغير چنين مقام سزا جاي ناسزائي نيست
فروغ قدرتش آخر دهان خصم ببست كه نور حق را ز افواه انطفائي نيست
پس از ازاله باطل چو حق گرفت قرار ثبوت يافت كه غير از خدا خدائي نيست
عدالتِ علوي جلوه كرد در آفاق برون ز تابش اين آفتاب جائي نيست
زبير و طلحه شكستند عهد بيعت او بعهد ناكَس دون در جهان وفائي نيست
نبرده راه بمقصود خويش كشته شدند گزنده كژدم ، جز كشتنش جزائي نيست
دگر معاويه آغاز غدر كرد و خلاف چو ديدش از شه دين بر عمل بقائي نيست
برزم صفّين پشتش شكست و انديشيد پي فريب كسان به ز حيله رائي نيست
فراز برد مصاحف به نيزهها كه مرا بجز حمايت اسلام ادعائي نيست
گروهي از دينْ بيرون شدند غافل از آن كه جز علي بخداوند رهنمائي نيست
بتيغ شَهْ همه در نهروان هلاك شدند ز قهر حيدر كرّار ملتجائي نيست
كسي كه چشم دلش كور شد ز ديدن حُسن بميرد آن به ، كاين درد را دوائي نيست
فريب حشمت گيتي كسي خورد كه ورا بحُسن سيرت اخيار اقتدائي نيست
سر از اطاعت موسي بتافت گر قارون بچشم اهل حقيقت بجز گدائي نيست [ص 138]
اگر چه تابش خورشيد فيض عام بود نشان ندارد از او هركه را صفائي نيست
هنوز هم سر تسليم حق ندارد كس بهانه است كه گويند مقتدائي نيست
تو راست بس « رضوي » حبّ مرتضي كه بحشر بجز ولاي شه اوليا رجائي نيست
* * * *
آهنگ خلقِ خلق چو پروردگار كرد نور نبي ز چهر ازل آشكار كرد
نوري كه گشت پرتو هستي از او پديد زآن پس كه از بها بحجب استتار كرد
در قدمتش بس اينكه قِدَم جلوهاي از اوست با آنكه در ظهور حدوث اختيار كرد
نوري لطيف و برتر از ابصار كاينات چشمي چگونه درك رخ كردگار كرد
تا در تمام ملك بتابد فروغ حق اشراق در عوالم ، خورشيدوار كرد
مهر رخش ز مشرق توحيد شد عيان يعني تجلي از افق هشت و چار كرد
آنگه بر آسمان نبوت بتافت چهر وز انبيا نمايان چندين هزار كرد
با جسم تابناك دگر پرتوي فكند بنيان عرش عالم جسم استوار كرد
چندين نزول جلوه خود داد تا پديد « خورشيد و ماه و انجم و ليل و نهار كرد »
تشريف داد آدم خاكي بنور خويش خيل ملك بسجده او افتخار كرد
زينت گرفت دهر چو اين دُرّ شاهوار گنجور فيض بر سر گيتي نثار كرد
از يمن مولدش حرم كعبه را خداي در سير دهر سجدهگهِ روزگار كرد
گويند كز گلي نتوان گفت شد بهار بنگر كه حق چگونه بيك گل بهار كرد
تا حشر در جهان گل ايمان دمد مدام كز كوي او نسيم هدايتْ گذار كرد
چونانكه شام تيره دين را سحر دميد روز اميد كفر امم شام تار كرد
آمد از او بطاق انوشيروان شكست چون پايگاه عدل خدا برقرار كرد
ختم رسل محمّدِ محمود (ص) عقل كل كز او خداي نقش مشيت نگار كرد
اقرار بر رسالت او داشت در سخن « هر بلبلي كه زمزمه بر شاخسار كرد » [ص 140]
مهر وي است معني پرهيز و كردگار « فردوس جاي مردم پرهيزگار كرد »
هر كو بغير طاعت او جست فيض حق « دانه نكشت ابله و دخل انتظار كرد »
حق هدايتش كه تواند سپاس گفت « يا كيست آنكه شكر يكي از هزار كرد »
فضل خداست هر سخن از مدح او رود « فضل خداي را كه تواند شمار كرد »
« راضي » تو را شفاعت او تكيهگاه بس « كآن تكيه عار بود كه بر مستعار كرد »
ختم سخن به تهنيت شيعه كن كه حق در نافه كلام تو مشك تتار كرد
* * * *