* * * *

در ولادت باسعادت حضرت وليّ عصر عجّل الله فرجه

حدود سال ١٣١٠ شمسي در مشهد مقدّس

[ص 86]

حمد و سپاس ايزد منّان را بيچون خداي قادر سبحان را

آن خالقي كه تافته بر دلها ز انوار لطف پرتو ايمان را

بهر ظهور نعمت و اتمامش فرموده منتخب مه شعبان را

در نيمه‌اش ز مولد مسعودي تزئين نموده عالم امكان را

شاهنشهي كه مرحمت و قهرش ايجاد كرده جنّت و نيران را

با حشمتش جلال سليماني فرق آنقدر كه قطره و عمان را

اندر شب ولادت او يزدان فرموده امر ، خازن رضوان را

فرمان دهد بهشت بيارايند زينت دهند حوري و غلمان را

شد حكم تا بدوزخيان ، مالك خاموش سازد آتش سوزان را

زيرا كه حق ز رحمت خود امشب مملو نموده ساحت امكان را [ص 87] 

پرتو فكند مرحمت دادار هم برّ و بحر و كوه و بيابان را

ظلّ اللَّهي كه جلوه رخسارش از هوش برده موسي عمران را

دارد منعّم از كرم و احسان فرعون و موسي آدم و شيطان را

چون جامي از ولايت او نوشيد پي برد خضر چشمه حيوان را

ثاني‌عشر وصي كه بود خاتم مر اوصياء ختم رسولان را

شمشير انتقام خدا كز عدل محو از زمين نمايد طغيان را

آن قائمي كه قائمه تيغش محكم كند قوائم ايمان را

اي آنكه از ولايت تو فرمود يزدان عيان سرائر پنهان را

و اي ماسوٰي بيُمْن وجود تو روزي دهد خداي مر ايشان را

بنگر دمي بسطح جهان از لطف بين پايمال دين نياكان را

تغيير اهل ظلم و جفا در دين بنموده چيره فرقه عدوان را

خيز اي امام منتظَر از رخسار روشن نماي چشم محبّان را

وز آبدار صارم آتشبار بر باد ده تو حالت بنيان را

بنما نظاره بر حجج اسلام حُكّام شرع و حامي قرآن را

بهر رواج دين مبين حق جاويد و برقرار كن ايشان را

شاها ز مرحمت « رضوي » خواهد ثابت بقلب خويشتن ايمان را

از لغزش زمانه نگهدارش تا مرتكب نگردد عصيان را

* * * *

در تهنيت عيد سعيد اضحٰي و منقبت حضرت مجتبي عليه السلام

ذيحجه ١٣٧٣

[ص 88]

اضحٰي فزود خرّمي روزگار ما تعظيم آن به امر الهي شعار ما

عيدي است بس مبارك و روزي است بس بزرگ كاندر جهان بود سبب افتخار ما

با آنكه لطف حق به همه حال شامل است مخصوص رحمت است ز پروردگار ما

فرموده رو بجانب درگاه او كنيم تا شادمان كند دل اميدوار ما [ص 89] 

قربان به ظاهر است ز قربان جان نشان در باطن است قرب خداوندگار ما

گر از ره خلوص بود مي‌فتد قبول در راه حق خلوص بود شرط كار ما

آتش نخورد فديه قابيل و تا ابد گرديد قصه‌اش سبب اعتبار ما

ما از وراء مبدء خود رد نمي‌شويم برتر ز حدّ خويش نيفتد گذار ما

محسوس هيچ حس نشود آفريدگار تنزيه بايدش ز نهان وآشكار ما

حب رسول و آل بود معني خلوص اين محور وجود و بر اين شد مدار ما

مختار حق ز بعد پيمبر بود علي آن را كه حق گزيده ، بود اختيار ما

قائم مقام حيدر صفدر بود حسن دوم امام و حجت والاتبار ما

بعد از علي به نص خداوند و نصب او در ملك كون و شرع بود شهريار ما

دانسته‌اي عماد سماوات و ارضْ اوست زو برقراريِ فلكِ برقرار ما

چونانكه ذوالفقار بُدي دافع بلا حلمش ز كيد دشمن دون شد حصار ما

والليل را بخوان كه قسم خورده در كتاب با اين بيان بحلم حسن كردگار ما

گر از شكيب خويش نياويخت ستر صلح اكنون بُدي بكتم عدم استتار ما

او رهبر صلاح و فلاح جهان و دين او دستگير ورطه روز شمار ما

او خويش را بدست خزان ستم سپرد تا خرّم آورد ز طراوت بهار ما

منّت خداي را كه گرانمايه مهر او در گوش جان بود ز ازل گوشوار ما

تقواست حُبّ او و اميد آنكه كردگار گمره نياورد دل پرهيزگار ما

گويند ذكر او نكند كس مگر قليل خندد بدين سخن خرد استوار ما

در هرچه بنگري بجز او نيست آشكار خواهي دليل تا كه بسنجي عيار ما

ايجادْ فعل ايزد و فعلش بود حسَن ظاهر ز جمله جلوه حُسْن نگار ما

يا رب چو در بهشت ولايش مكين شديم پاينده دار در همه احوال دار ما

ما را از اين بهشت مفرما دگر برون اكنون كه داده‌اي بعنايت جوار ما

يا رب بنور پاك امامان تُرا قسم بگشا ز لطف عقده مشكل ز كار ما

در انتظار چهره مقصود سوختيم حيران شديم و طول كشيد انتظار ما [ص 90] 

فرماي اذن تا كه نهد پاي در ركاب فرزند عسكري (ع) ملك تاجدار ما

سلطان دهر مهدي قائم (ع) امام عصر سبط رسول و خاتم هشت و چهار ما

روزي بپاس خاطر او ميخورند خلق وز او بجاست گردش ليل و نهار ما

باران ز فيض اوست كه نازل شود ز ابر وز او بود كه سبز شود كشتزار ما

مهر رخش نهفته و از ماه شيعيان فرموده است چاره شبهاي تار ما

در اين محيط حيرت اگر نورشان نتافت اكنون بجا نبود يكي از هزار ما

يا رب بعزّ او دهشان عزّ پايدار وز اقتدارشان بفزا اقتدار ما

با تيغ شه ز ريشه برآور نهال خصم كن بارور ز وجد و طرب شاخسار ما

« راضي » بمهر شيعه ز فيض تو راضي است اين است آب زندگي خوشگوار ما

توفيق ده اطاعتشان در تمام عمر وين فيض خاص در دو جهان دار يار ما

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت رضا عليه السلام

١١ ذيقعده ١٤٠٤ برابر با ١٨ مرداد ١٣٦٣ در مشهد مقدّس

[ص 91]

يزدان فزود خرّمي روزگار ما قلب الاسد ز لطف خدا شد بهار ما

بر سطح ملك پرتو شمس شموس تافت بگذشت ليل ظلمت و آمد نهار ما

جشن ولادت شه كون و مكان رضاست هشتم امام از حجج هشت و چار ما

او بضعه رسول و ز ذريه بتول همنام مرتضي شه والاتبار ما

او را خداي ناصر دين خواند و هم ولي وصفش بس اينكه مدح كند كردگار ما

رخساره خداست همايون جمال او اين است وجه باقي پروردگار ما

او را دو بنده‌اند قضا و قدر مطيع بر محور مشيت او شد مدار ما

از نقش شير ، شير برآرد بقهر خصم افزايد از كرامت خود افتخار ما

آهو بدو پناه برد گرددش ضمان يعني ملاذ خلق خدا شد جوار ما

شاها بآستان تو جوئيم التجا از حد گذشت مرحله انتظار ما

فرزند چارمين تو گرديد محتجب شد غيبتش ز حق سبب اختبار ما [ص 92] 

از يُمن شخص اوست كه روزي خورند خلق وز او بجا بود فلك برقرار ما

گيتي بدو خداي كند پر ز عدل و داد زآن پس كه ظلم و جور برآرد دمار ما

جدّ معظم تو رسول اين چنين سرود وحي است قول او كه دهد اعتبار ما

ماند بجا اگر همه يك روز از جهان آن روز را ادامه دهد كردگار ما

تا آشكار مهدي قائم (ع) شود در آن از دوده حسين كه باشد تبار ما

يا رب بحقّ او بظهورش شتاب كن فرما ترحمي تو بقلب فگار ما

عزّ و جلال شيعه او جاودان بدار كز شيعه مانده است بجا اقتدار ما

اكنون بر آستان رضا سر نهاده‌ايم شكرت بر اين عنايت عظماست كار ما

يا رب بجاه حجّت هشتم تُرا قسم پاينده دار دوستي استوار ما

با مهر اولياء تو از مام زاده‌ايم در هر دو كون بس بود اين افتخار ما

ما را بمهر شيعه و بغض عدو بدار در نزد يار و خصم بس اين اشتهار ما

در آخرت شفاعتشان جمله را كفيل در اين جهان زيارت ايشان وقار ما

احباب شيعه را بعنايت مصون بدار كافزوده از محبت ايشان عيار ما

اعدائشان ز صفحه آفاق برفكن بنگر كه هست مقصدشان انكسار ما

« راضي » بعرض تهنيت اين چامه را سرود تا اوفتد قبول شه تاجدار ما

عفو گناه جويد و حُسن ختام عمر در آستان قدس رضا ده مزار ما

توفيق بندگي به ره شيعه‌اش ببخش كافي بود بمسألتش اختصار ما

* * * *

در تهنيت عيد سعيد فطر

غرّه شوال ١٣٧١ در كرمان

[ص 93]

شد عيد فطر جايگزين صيام ما لبريز بين ز رحمت دادار جام ما

احسان حق تفضّل و انعامش ابتداست او را چه اعتنا بصيام و قيام ما

از بس به بندگان ضعيفش بود رؤوف خواهد كه بگذرد ز ذنوب عظام ما

شهر صيام را مه رحمت نهاده نام تا شهد مرحمت بچشاند بكام ما [ص 94] 

غفران خويش خواسته بر ما كند عيان اينك بجاي آنكه كند قهر عام ما

بيدار تا شويم ز خواب گران جهل از فرط لطف خوانده عبادت منام ما

از حدّ و حصر نعمت يزدان بود برون ليكن بشكر او نبود اهتمام ما

بالاتر از تمام نعم جلوه ولي است كو چشم معرفت كه ببيند امام ما

دست خدا كه گر ندهد انتظام ملك آني زهم گسيخته گردد نظام ما

امر وي است روح و همه ماسواست تن باري بود ز روح به گيتي قوام ما

دوران غيبتش شب و عهد ظهور روز يا رب بدَل بروز بفرماي شام ما

سبط رسول مهدي قائم (ع) خديو ملك ثاني‌عشر وصي و امام همام ما

فرمود تربيت كند ايام احتجاب شمس جمال ما ز وراء غمام ما

در حادثات حجّت من بر شما روات اخبار ما خليفه و قائم مقام ما

چونانكه جلوه‌گاه خدائي كلام اوست زينگونه است جلوه‌گه ما كلام ما

بر ذيل ماست شيعه ما اعتصامشان چونان بذيل ختم رسل اعتصام ما

ما خانه حقيم و كس ار قصد ما كند جز شيعه راه نيست بدار السلام ما

آري چو راه دوستي شيعه بسپريم در راه مستقيم رود پيش ، گام ما

منّت خداي را كه در اين وادي مخوف بر روي دوش ما نفكنده زمام ما

آن را كه مهر شيعه ندارد بدِل بگو « اي بي‌خبر ز لذّت شرب مدام ما »

وجه خداست باقي و ما رو بدو كنيم باشد وصول نعمت سرمد مرام ما

« هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق ثبت است بر جريده عالم دوام ما »

يا رب بعزّ شيعه فزا ذُلّ خصمشان وز مهرشان تو مسك بفرما ختام ما

« راضي » سپاس گوي كز اين خلق بي‌شمار ايزد نوشته خطّ سعادت بنام ما

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت قائم عجّل الله فرجه

١٥ شعبان ١٣٦٨ در كرمان

[ص 95]

از نشاط جشن ميلاد شه مالك رقاب آسمان بي سكون از سير خود شد كامياب [ص 96] 

آفرينش را فرا بگرفت لطف ذوالمنن تا مه شعبان برافكند از رخ رخشان نقاب

شامل آل رسول آمد ز حق فضلي عظيم بحر فيض افكند در دامانشان دُرّي خوشاب

دُرّي آنسان مبدء او بحر توحيد از نخست فوق ديهيم رسالت جلوه‌گه او را مآب

آنچنان دُرّي كه چون تابيد رخسارش بخاك گفت از رشك آسمان يا ليتني كنتُ تراب

آنچه حق را بود در گنجينه قدرت نهان عسكري (ع) را داد از مولود آن عاليجناب

نيم شعبان را شب فرخنده چون پايان رسيد از سپهر احمدي (ص) تابان برآمد آفتاب

آفتابي نور او ذرات خلق ممكنات آفتابي كآمد از فرط ظهور اندر حجاب

روح پيدا نيست ليكن تن بود او را گواه زندگي بي روح تن را بس بود امري عُجاب

بنده را گر از اطاعت ميرسد آن پايگاه كز عنايت كردگارش مثل خود سازد خطاب

لاجرم برتر بود از درك افهام و عقول قدرت شاهي كه حق را بهر هر فيضي است باب

وصفش اين بس كز پي اجراء امر ذوالجلال از تمام اوصيا شخص وي آمد انتخاب

صفوه ملك خدا آري بود آل رسول (ص) صفوه آل رسول اين خسرو گردون قِباب

قهر اگر آرد تمام ممكنات او را جنود لطف اگر بارد زمين و آسمان او را سحاب

حبّ او سرچشمه تسنيم و بغض او جحيم بلكه مهر او بود توحيد را لُبّ لباب

شخص او مجموعه اسماء حسناي الٰه مصطفٰي دعوت ، علي تعظيم و زهرا احتجاب

وارث علم حسن مستودَع بطش حسين زهد و علمش راست با سجّاد و باقر انتساب

صدق صادق كظم كاظم صبر و تسليم رضا از تقي جود از نقي او را نقاوت اكتساب

عسكري شوكت ، الٰهي قدر ، داراي زمان قائم (ع) امر خدا مَن عندَه علمُ الكتاب

انتفاع خلق از او در غيبتش باشد چو مهر كز پس ابري بدارد چهره خود را به تاب

باراِلٰها حرمت انوار اين تابنده هور زين سحاب فيض‌بخش از ما مفرما قطع آب

ظلمت كفر است عالمگير يا رب از كرم در ظهور جلوه شمس حقيقت كن شتاب

تا بفرّ حيدري (ع) بر نشر امر احمدي (ص) خسرو امكان نهد پاي همايون در ركاب

بيخ عدوان را براندازد به تيغ انتقام دشمنان دوستان را سخت فرمايد عقاب

شيعيانش را مؤيّد دار در ترويج دين عزّشان افزون نما پاداش صبر و احتساب [ص 97] 

خصمشان را طعمه شمشير او فرما بقهر در دو عالم دوستانشان را بمهر افزا ثواب

سوي « راضي » بين كه رخ بنهاده بر اين آستان تا ببخشائي بر او در نزد ميزان و حساب

بر ولاي آل احمد (ص) از تو ميجويد ثبات كز تو بايد هر اميدي خاصه توفيق و صواب

* * * *

در تهنيت ولادت حضرت امير عليه السلام

حدود سال ١٣٠٩ يا ١٣١٠ شمسي در مشهد مقدّس

[ص 98]

از هلال رجب آثار جلالت پيداست كاندر اين ماه زمين رشك سپهر ميناست

رسد از هر طرفي بانگ انا الحق بر گوش جشن ميلاد خداوند سفيران خداست

چه خوش اين نكته دلجوي سرايد جيحون « مظهر حق بجهان باز مگر چهره‌نماست »

عارضي تافت كه با آن يد و بيضا موسي نشناسد بَرِ او دست چپ خويش ز راست

دُرّي از قُلْزُم توحيد برون شد كه ز نور قاب قوسين يكي قطره‌اش از صد درياست

آنكه تا نور رخش كرد تجلّي بحرم گشت مسجود امم كعبه و از بتها كاست

مظهر پاك خدا حيدر كرّار كز او پايه دين متين نبوي آمد راست

گاه تا صبح زند تكيه نبي را بفراش مونس خاص ورا گاه بشام اَسْرٰي است

بهره از مهر نبوّت بدمي برد رسول كه دو كتفش بكف پاي مبارك آراست

عجب اين نيست كه يك شب مه چل محفل بود گو مكاني كه در آن پرتو او نيست كجاست

اي كه ميل تو بتابد اگر از اشياء روي از تميز رطب و نار بحيرت موسي است

نيست بيهوده كه خوانند گروهيت خداي كز سراپاي تو آثار خدائي پيداست

فرقه‌اي حُبّ تو جويند همي از پي خلد عقل گر طعنه بر اين نكته زند نيك بجاست

زآنكه جز معني مهر تو دگر نيست بهشت ور بود چهر همايون تواَش راهنماست

در حريم خلف پاك تو پور موسي (ع) كه مسيحا را بر درگه او چشم شفاست

..

بيكي ركن قويم است مر اين خيمه بپاي تا كه همراه بدو لطف عليّ اعلاست

باراِلٰها تو نگهدار ورا كز احسان چاكران را همه بر درگه او چشم رجاست [ص 99] 

« رضوي » تا كه بدامان (ظ) رضا برزده چنگ فارغ البال همي از فزع روز جزاست

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت امير عليه السلام

١٣ رجب ١٣٨٢ در كرمان

[ص 100]

باز از رحمت حق ماه رجب چهره‌نماست عالم آراسته از اين مه عالم‌آراست

جلوه‌اي كرد دگر باره خداوند چنانك ديده فكرت موسي بَرِ او نابيناست

وجهه اهل سماوات بود عرش برين عرش مشتاق بدان خانه كه اندر بطحاست

دل اين ملك ، جهان است و دل اوست حرم در دل كعبه كنون جان جهان روح‌فزاست

طور را پرتوي از نور كروبي بشكافت رفعت بنت اسد بين كه فزون از سيناست

مشرق شمس ولايت شد و بر ملك وجود تافت نوري كه بايجاد ز ايجاد اولاست

عارف معني اَحببتُ اَنُ اعْرف كه جز او هرچه مخلوق بود پرتوي از اين بيضاست

آن شنيدي كه بود نور نبي (ص) اول خلق غرض از نور نبي شخص عليّ (ع) اعلاست

اوست كينونت حق سابق بر هرچه كه هست فضل اين مرتبه بنگر كه برون از احصاست

دست بخشنده دادار بود در امداد صادر از مصدر او در همه جا فيض خداست

وصفي از او باشارت بنمودند رسل (ص) « كس ندانست كه منزلگه مقصود كجاست »

كرسي عالم اجسام بدانگونه وسيع كه بگنجيده در او يكسره اين ارض و سماست

كرسي عالم لاهوت كجا كز جبروت خاكش از افئده خلق دو عالم بالاست

گر باجمال بخواهي بود او نفس رسول (ص) ور بتفصيل شوي باب امامان هُداست

آنچه را چشم بدان روشن و دل باشد شاد از خدا بهره او كوري چشم اعداست

ايزدش داده دو مصباح هدايت حسنين (ع) كه فروغ رُخِشان نور عفاف زهراست (ع)

زو بود عابد سجاد (ع) و دگر باقر علم (ع) بعد از او صادق (ع) و آنگاه سليلش موساست (ع)

وآنكه زو شد به جهان رايت توحيد بلند جلوه اعظم حق خسرو كونين رضاست (ع)

تقي (ع) از او و نقي (ع) هادي ملك و ملكوت عسكري (ع) صفوه و بگزيده آل طاهاست (ص)

بعد از او آنكه بود خاتمه دور زمان حجة بن الحسن (ع) آئينه توحيدنماست [ص 101] 

در پس پرده غيبت بود ار چند نهان امر او نافذ چون روح روان در اعضاست

راهِ بگشوده او شيعه والاگهرند اين ره جنت عدن است و نعيم است و بقاست

باراِلٰها تو بفرما بظهورش تعجيل بين كه ظلمتكده از هجر و فراقش غبراست

عزت شيعه‌اش افزاي بخواريّ عدو اي كه اندر كف تو ناصيه منع و عطاست

« راضي » آورده در اين عيد بتو روي اميد با وجودي كه ز بار گنهش پشت دوتاست

با ولاي علي (ع) و شيعه مر او را تو ببخش حشرِ با ايشان خواهان ز تو اندر دو سراست

* * * *

در تهنيت عيد سعيد اضحٰي

سال ١٣٦٩ قمري در كرمان

[ص 102]

باز خرّم همه آفاق ز عيد اضحي است فرّ اسلام دگر ره بجهان چهره‌نماست

قدسيان را همه گر عرش برين است مطاف در زمين كعبه زيارتگه خاصان خداست

خانه‌اي را كه خدا نسبت آن داده بخويش آري آري ز شرف قبله اهل دنياست

حاج را موسم قرباني و پاداش عمل كه بدين كوي همايون همه را روي دعاست

حبّذا رفعت اين خانه كه از روز نخست با شكوه و عظمت دست خليلش آراست

حج بيت است همان سنت نيكوي خليل بهر هركس كه مر او را سر تسليم و رضاست

مسلمين گرچه ز اقطار بدان روي نهند وَ اندر آن فيض خدا گرچه فزون از همه جاست

ليك هركس كه نهد روي نه حجّش مقبول هركه حاجت طلبد نيز نه يكباره رواست

بيت حق است حرم روي بدان بايد كرد وارد از باب شود هركه ز اهل تقوي است

داني آن باب كز او راه بحق باشد كيست بخداوند قسم شخص عليّ (ع) اعلاست

هركه با مهر وي آمد همه جا كعبه اوست وآنكه خصمش ، همه‌گر طوف حرم كرد هباست

دست حق در همه ايجاد كه جاري است از او همه گر موت و حيات است و اگر منع و عطاست

مستقل نيست بتدبير و نه حق راست وزير سبب اعظم ملك است و مسبب يكتاست

كرده در راه خداوند چنان ترك خودي كز سراپاي وي آثار خدائي پيداست

هم خود از راستي دين ، كجي كفر زدود هم ز شمشير كجش دين مبين آمد راست [ص 103] 

وصف او كس نتواند كه بود وصف خداي ديده خلق ز ادراك خدا نابيناست

در جهان شد ز وي آوازه توحيد بلند دين بجا مانَد از او تا كه جهان پابرجاست

جانشين‌اند مر او را خلفي بعد خلف شاهدش قول خداوند لقد وصّلناست

ملك و دين راست در اين عصر نگهدار شهي كه ز ابصار چو رخسار خدائي بخفاست

خلف عسكري (ع) و سبط رسول مختار (ص) حجة بن الحسن (ع) آئينه چهر طٰهٰ است

داورا اذن ظهورش ده و در غيبت او حفظ كن شيعه او را كه بدو راهنماست

قطع كن ريشه دشمن كه بسي فتنه نمود ظلماتي است در اين دوره كز او تيره فضاست

دوستانْشان همه را خرّم و جاويدان دار كه ز آسيب عدوشان بتو اميد و رجاست

يا رب از لطف تو « راضي » طلبد حسن مآل چون مقدر بجهان بر همه جِلباب بلاست

طلبد دوستي شيعه و بُغض دشمن اصل ايمان بود اين هر دو و كنز سُعَداست

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام

٩ ذيقعده ١٣٩٩

[ص 104]

سپاس بي‌حد مخصوص حيّ بي‌همتاست كه او منزّهِ از نعت و وصف و چون و چراست

سپاسي آنسان كاو اهل آن سپاس بود كسش نداند و خود شأن خويش را داناست

شنيده‌اي كه خدا حمد خويشتن فرمود محمد است كه مملوك حق و حمد خداست

شعاع نور جمالش بتافت بر امكان بيافريد بدو هرچه را خدا مي‌خواست

چو خلق كرد سماوات را بقدرت خويش سماء دنيا با زينت نجوم آراست

مهي بتافت بناگه بر آسمان جهان كه جلوه رخ او از فروغ انجم كاست

كدام مه ، مه ذيقعده كز شكوه و جلال بنزد جاهش خورشيد در مقام سُهاست

مهي كه تافت ز چهرش فروغ شمس شموس كه نور وحدت حق منتشر از اين بيضاست

به يثرب اندر حق پرده از جمال فكند هنوز ديده موسي بجانب سيناست

يكي بآيه قرآن بچشم دقّت بين كه بر تو باب هدايت گشوده زين معناست

دوازده شمرد عده شهور خداي بر آن كسي نتواند فزود يا زآن كاست [ص 105] 

وز اين دوازده آمد چهار ماه حرام كه حفظ حرمتشان بر تمام خلق رواست

چهار مه مه ذيقعده است و هم ذي‌حج دگر محرم و آنگه رجب كز آن سه جداست

نگر به باطن و تفسير معني اين چار خود اين بيان ز امامت شنو كه روح‌فزاست

از اين ائمه اثناعشر چهار امام علي (ع) بنام همايون ز مصدر اعلاست

نخست حيدر صفدر عليّ عالي‌قدر (ع) كه نفس احمد (ص) از نصّ ايزد يكتاست

بمدح وي سخني از رسول (ص) مي‌آرم كه بر فضيلت او بهترين دليل و گواست

رسول اكرم (ص) در حق او چنين فرمود كلام او همه وحي خدا و ني ز هواست

بجز من و تو علي (ع) كس خداي را نشناخت بمعني آنكه شناسائي خدا ما راست

بجز خدا و تو كس هم‌چنين مرا نشناخت از آنكه درك مقام نبي (ص) ز حد بالاست

ترا كسي نشناسد بغير ايزد و من نه هركسي را اين گونه معرفت ياراست

سميّ آن شه ، ديگر علي سليل حسين (ع) كه ممتحن ز خداي جهان بصبر و بلاست

عليّ سوم فرزند موسي جعفر (ع) كه از خداي رضايش لقب ز فرط رضاست

امام هادي سبطش علي (ع) كه اوست نقي ستوده زينت آباء و مفخر ابناست

زهي عنايت حق نجمه را از اين مولود كه چهر انورش آئينه خداي نماست

ابوالحسن بودش كنيه و علي است بنام مهين سلاله موسي (ع) شهنشه والاست

خداي خوانده ورا در حديث لوح وليّ عمل بدون ولايش بحقّ حق كه هباست

خود او بمنزلت خويشتن چنين فرمود كه شرط اصلي توحيدِ حق ولايت ماست

رسول اكرم (ص) فرمود اوست بَضعه من بزودي او را در طوس مدفن و مثواست

غمنده‌اي بزيارت نمي‌رود او را جز اينكه از كرم حق ز قيد غصه رهاست

ترا خدايا حق رسول و آل رسول (ص) قسم دهيم و اجابت ز درگه تو رجاست

بفضل خويش ميسر نما بزودي زود نهيم چهره بخاكش كه كعبه جانهاست

نقاب چهره فرزند چارمش بفكن كه او بظلمت غيبت نهان چو آب بقاست

بدست او علم كفر سرنگون فرماي كه تيره روز محبّان ز سطوت اعداست

تو اذن ده كه نهد پاي در ركاب ظفر مُهيمني كه محيط وجود از او برپاست [ص 106] 

امام قائم موعود حجة بن حسن (ع) كه در عوالم ، شاهنشه قضا امضاست

روات او كه حُكات فضائلند ورا مصون بدار كه لطف تو خارج از احصاست

گذشتگان را در خلد ده علوّ مقام كه دين بكوشش ايشان بود كه پابرجاست

فزاي حشمت عبدالرضا كه چون اجداد بنشر امر تواش اهتمام صبح و مساست

ز عمر « راضي » كم كن بعمر او افزاي وجود قطره چه باشد چو بيكران درياست

اگر قبول تو افتد چكامه ناچيز علامت آن ، تقبيل آستان رضاست (ع)

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت امام حسين عليه السلام

شعبان ١٣٦٧ در كرمان

[ص 107]

ماه شعبان شد و آفاق جهان را آراست اندر اين ماه زمين رشك سپهر ميناست

بود هر سوي گر آوازه لفظ توحيد رشد گيتي بشد افزوده و دور معناست

قدسيان را پي معراج بود قصد زمين كه باجلال گرو برده ز عرش اعلاست

روح از پرده دل ميكند آهنگ حجاز آن مقامي كه در او شور حسيني (ع) برپاست

نعمتي را كه حق از لطف ببخشد برسول (ص) هم بجز حق نشناسد كه چه‌اش قدر و بهاست

زينت دامن او شد دُر توحيد حسين (ع) آري او را سزد اين دُر كه هم از اين درياست

بگشودند لبِ تهنيتش خيل ملك كه از او دين مبينت بجهان پابرجاست

ليك زآنجا كه پي نوش جهان باشد نيش خبر كشتن او شادي ميلادش كاست

كاين پسر عاقبة الامر شود تشنه شهيد خون او دين همايون ترا آب بقاست

پاي در مهد زمين هشته و فطرس بخشود تا بگويد هم از آغاز شفاعت با ماست

آنچنان زنگ خودي آينه كردار زدود كه در او طلعت دادار سراپا پيداست

اسم آن است كز او پي به مسمّٰي ببرند حق مسمّاي حسين است و حسين اسم خداست

زآن همه درد كه بر خود به ره دوست خريد تربت پاك وي امروز بهر درد شفاست

ايزدش سلطنت ملك ابد داده ز لطف مُلكي آنگونه كز افهام خلايق بالاست

وآن بود ملك امامت كه در او از پسرانْش هر يكي بعد دگر خسرو و فرمانفرماست [ص 108] 

آيتي روي كند آيتي ار پوشد روي شاهدش قول خدا نَأْتِ بخيرٍ مِنهاست

آنكه بر تاركش امروز بود اين ديهيم حجة بن الحسن (ع) آئينه توحيدنماست

گرچه از ديده مرمود جهان است نهان حكم او جاري چون حكم روان در اعضاست

آفتابي است درخشنده و ليكن بحجاب بشعاعش نگرد ديده هركس بيناست

دشمنان در صدد آنكه كنندش خاموش ليك حق را بجز افزودن اين نور اِباست

رخصتش فرما يا رب كه نهد پا به ركاب او كه از قهر تو خونخواه شه كرببلاست

تا شفا يابد از آن غيظ قلوب احباب بشفائي كه همان قطع حيات اعداست

سوي « راضي » نگر از لطف و مر او را بخشاي آنچه خير دو جهان است و تُرا نيز رضاست

دامن شيعه چو بگرفته تواش ثابت دار زآنكه با حبل ولي متّصل اين حبل ولاست

* * * *

در تهنيت ولادت حضرت سيدالشهداء عليه السلام
[ص 109]

طبعم به بحر عشق حسيني شناور است وز اين شناوري بتمناي گوهر است

خضر قلم ز آب حيات و دوات عشق سيراب و بر صحيفه توحيد رهبر است

گويم كه جز حسين چه گوئي ؟ دهد جواب : « از هرچه بگذري سخن دوست خوشتر است »

سرّ وجود و علت تكوين ممكنات بدر منير و زهره زهراي اطهر است

سرخيل آفرينش و فرمانرواي ملك سردفتر محامد و سردار و سرور است

رويش صباح سوّم و شعبان مه رسول صبح دگر بتول و دگر صبح شبّر است

والفجر نام اوست پس آنگه ليالِ عشر ده در سه سي تمام بتصريح داور است

موي علي نگر شب قدر است و زآن پديد پيشانيش حسين كه صبح منوّر است

صبح مراد ميدمد از شام آرزو اين صبح و شام هر دو ز دخت پيمبر است

ختم پيمبري است بختم پيمبران بر دوش او ختام مِنَ الشمس اظهر است

جاي شبير بود بكتف نبي مدام يعني وجود مهر نبوت مصوّر است

رويش چو ديد چشم خرَد برد اين گمان كز كردگار خلقت حيدر مكرّر است

در دست اقتدار بگيرد چو ذوالفقار دين سرفراز آيد و داند مظفّر است [ص 110] 

بحرين عز و عصمت حق را گُهر حسين اين هر دو را بوجه حسن دُرّ ديگر است

در رفعت مقام و جلال است منفرد با او نه جز حسن بنسب هم برابر است

احمد علي بتول ورا جدّ و باب و مام عبّاس نامدار مر او را برادر است

خورشيد برج عزّ و حيا ماه هاشمي كش از فروغ ، ساحت وحدت منوّر است

مرآت قامت علوي شهسوار عشق ذاتي كه بر شقوق كمالات مصدر است

او را ز شمس چهر حسيني است كسب نور بر چهره موي او نگري شام مُقْمِر است

مانا كه در مدار شجاعت وجود او همچون رحا بدايره قطب محور است

فخر حق از نبي ز علي مفتخر رسول او بر حسين و باب گراميش مفخر است

زين‌گونه كن قياس كه نازد بدو خدا آري بدين وجود مباهات در خور است

با هم چو نام حيدر و صفدر شنيده‌اي نام علي است حيدر و عبّاس صفدر است

گيرد بكف حُسام چو در عرصه مصاف گويا زبان تيغ به الله اكبر است

مافوق دست خلق يد الله دست اوست كو دستگير خلق بهنگام محشر است

اي آنكه دست قدرت حقّي در آستين نام تو منجي بشر از ورطه يكسر است

كن دستگيري « رضوي » از ره عطا او را نگر اسير بليّات و مضطر است

بِرهان برادرش ز الم ، حرمت حسين (ع) تا خلق پي برند دعايش مؤثّر است

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت امام عصر عجّل الله فرجه

٢ مهر ماه ١٣٥١ برابر با ١٥ شعبان ١٣٩٢ در كرمان

[ص 111]

اين انبساط چيست كه ارض و سما گرفت وين خرّمي كه ملك جهان را فرا گرفت

كيهان پير رخت جواني ببر نمود دستان هزار گونه به بستان نوا گرفت

آخر حريف صيف نيامد مگر خريف با حمله‌اي صلابت از او در وغا گرفت

در ماه مهر تافت دگرگونه آفتاب چونان كه باز ساحت بستان صفا گرفت

گل چون بديد تابش خورشيد رنگ رنگ هر يك برنگ مختلف از او ضيا گرفت

گوئي خبر ز نافه مشك تتار داشت ره سوي بوستان چو نسيم صبا گرفت [ص 112] 

گفتم بدل مگر نبود موسم خزان سطح زمين صفاي بهار از كجا گرفت

گفتا گلي شكفت بگلزار عسكري (ع) كز او جهان طراوت بي‌انتها گرفت

در سُرّمَن‌رأٰي شده مرئي جمال حق ملك وجود نور جلال خدا گرفت

در او نموده جلوه خداوند ذوالجلال از جد خود نبي (ص) بنسب اصطفا گرفت

او مجمع صفات كماليه رسول (ص) در عدل و داد هيمنه مرتضي (ع) گرفت

داير مدار عصمت كبراي فاطمي (ع) حلم و شكيب از حسن مجتبي (ع) گرفت

در سطوت و شجاعت نوباوه حسين (ع) دشمن از او بقهر طريق فنا گرفت

سجّاد و باقر است هم از زهد و هم ز علم بر دوش جان بصدق ز صادق (ع) ردا گرفت

در كظم غيظ موسي كاظم (ع) دهد نشان در ارتضا نگين رضا از رضا (ع) گرفت

در انتشار جود و سخاوت بود جواد (ع) بر تاركش ز هادي (ع) تاج هدٰي گرفت

فرزند عسكري شه دين (ع) غوث روزگار كز او اساس كشور توحيد پا گرفت

سلطان دهر مهدي قائم (ع) امام عصر شاهي كه همچو كنز خفي اختفا گرفت

او ظاهر است و ما همگي غايبيم از او بر رخ نقاب غيبتش از نقص ما گرفت

در آفتاب ديده چو ميسوخت او بروي ابر از براي تربيت ديده‌ها گرفت

او قدرت خدا و مشيت وجود اوست فرمان از او برتبه اجرا قضا گرفت

از فيض جود اوست كه روزي خورند خلق وز يُمن اوست ملك ، ثبات و بقا گرفت

هر يك ز انبيا ز براي نجات خويش از ابتلا به درگه او التجا گرفت

آدم (ع) بزد چو دست توسّل بذيل او بار دگر باوج جنان ارتقا گرفت

نوح نَجٖي بيافت ز طوفان گهي نجات كز مسكنت بسويش دست دعا گرفت

زو نار بر خليل بدل شد بگلستان وز او كليم در كف قدرت عصا گرفت

يونس از او ز ظلمت ماهي خلاص گشت وز او مسيح سوي سما اعتلا گرفت

درگاه اوست حصن حق و ايزد از نخست عهد ولايتش ز همه انبيا گرفت

يزدان ز ملك هستي ميثاق بندگي در پيشگاه حشمت اين پادشا گرفت

يا رب بحق او و به آباء طاهرينْش كز فيضشان درخت حقيقت نما گرفت [ص 113] 

تعجيل در ظهور شه دين‌پناه كن بنگر كه جاي هرچه سزا ناسزا گرفت

ميدار با حمايت او شيعه را مصون ز ايشان بود كه آينه دين جلا گرفت

هر يك پس از دگر بهدايت قيام كرد تا هركه بُد سعيد ، ره اهتدا گرفت

سُكّان اين سفينه كه دين راست پاسدار امروز با رضاي تو عبدالرضا گرفت

شمشير جانگزاي عدو نوك كلك اوست نيرو ز ذوالفقارِ شه اوليا (ع) گرفت

افزا بعمر و عزتش از لطف داورا كز او ضلال و جهل ره انمحا گرفت

خصمش زبون نماي كه بر او جفا نمود يارش عزيز دار كه رسم وفا گرفت

وز بندگان بجانب « راضي » فكن نظر بر درگه عطاي تو دست رجا گرفت

عمري تباه كرد و ز عصيان نتافت روي اينك ندامت از زلل ما مضي گرفت

توفيق طاعتش ده و او را بشيعه بخش اينست آنچه خواست ترا از عطا گرفت

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت رسول صلي الله عليه و آله

١٥ ربيع الاول ١٤٠٤ برابر با ٢٩ آذر ١٣٦٢ در كرمان

[ص 114]

تا خسرو خريف بر اورنگ جا گرفت آثار قهر او همه ارض و سما گرفت

دشت و دمن بجاي سمن پرغبار گشت مانند بحر ، موج كدورت فضا گرفت

در قوّه صفا گُلِ بالفعل شد نهان خورشيد پشت ابر سيه اختفا گرفت

روز هزار شام شد و شام زاغ روز بي برگ آن فسرده و اين يك نوا گرفت

آب روان كه آينه جويبار بود آزرده‌جان بقعر زمين انزوا گرفت

سلطان باغ ، تاج و كمر را بخصم داد تا خسرو خريف بر اورنگ جا گرفت

دوشم به پير عقل بسي بود گفتگو گفتم دل اعتبار از اين ماجرا گرفت

باقي نماند برگ طراوت بشاخسار دستان ز بوستان وطن ، خود جلا گرفت

با اين ستم كه شاه خزان كرد بر جهان گيتي بكف لواي مسرّت چرا گرفت

گفت اين سرور و وجد كه بيني بعرش و فرش از يُمن مولد مَلك انبيا گرفت

شاهنشهي كه مُلك رسالت بفرّ او پاينده آمد و شرف اصطفا گرفت [ص 115] 

تنها نه دست او گل آدم سرشت و بس كز او وجود نام و نشان بقا گرفت