ز فرط طاعت باري ، بدو دين جسته سُتواري براه حق فداركاري ، ببرده ارث از او ابنا
بويژه شاه دينپرور ، خدا را هشتمين مظهر نهال گلشن حيدر (ع)، فروغ ديده موسي (ع)
خرد را قُلْزُم مشحون ، روان را گوهر مخزون كمال رحمت بيچون ، صفاي گلشن طٰهٰ (ص)
بري از وصف عنوانش ، جهان مرهون احسانش بود چون حق ثناخوانش ، به مدحش خامشي اولٰي
ولايت را خوري رخشان ، وصايت را دُري تابان عظيمش ملك بيپايان ، كه حق فرمود آتينا
چو تسليم قضا آمد ، به امر حق رضا آمد لقب او را رضا (ع) آمد ، بدان از مصدر اعلٰي
خدا بگزيدهاش داند ، پيمبر (ص) بَضعهاش خواند بهر صورت فروماند ، خرد از درك اين معني
به يثرب خفته پيغمبر (ص)، نهان عضوش بطوس اندر چه راز است اندر اين مضمر ، بود چشم خرد عَميا [ص 60]
به سويش هركه شد سائر ، به كويش هركه شد زائر مدار امر او دائر ، به جنت گشت در فردا
اميد از لطف دادارش ، نمايد حفظ آثارش فزايد جاه زُوّارش ، هم اندر نشأه اولي
خصوص آن گوهر تابان ، همايون جلوه ايمان ولايش چارم اركان ، خديو ملك كرّمنا
به برج علم تابنده ، هدايت را نماينده رضا (ع) را برترين بنده ، سپهر معرفت پويا
به راه حق بود گامش ، عبوديت بشد كامش از آن عبدالرضا نامش ، كه مولي را بود مولا
خدايا حق پيغمبر (ص)، به صاحب عيد ما حيدر (ع) بجاه هشتمين گوهر ، بدارش شاد و پابرجا
بناي امر او محكم ، دل ياران او خرّم به خواري دشمنش مدغم ، چه در دنيا چه در عقبٰي
به مدح شاه دين باري ، نمودم لطف حق ياري اميد از رحمت باري ، پذيرد اين ثنا از ما
چو از مستقبل و ماضي ، به مهر او شدم « راضي » خدايا هم به مهر او ، مرا ختم عمل فرما
* * * *
يزدان بخلق خواست كند حسن ابتدا افروخت از جمال ازل نور مصطفٰي
نوري كه سرّ كنز خفي شد از او عيان نوري كه گشت مبدء ايجاد ماسوا
نوري طلوع آن همه از مشرق قدم عاري ز ابتدا و مبرّا ز انتها [ص 62]
از حيّز زمان و مكان جلوهاش برون محدود هيچ حد نشود نور كبريا
نامي ز آفرينش عرش عُلٰي نبود گاهي كه او بعرش علا داشت استوا
نه لوح و نه قلم نه سما بود و نه زمين نه مهر و ماه و انجم و نه صبح و نه مسا
مصنوع را بساحت صانع چه ارتباط هرگز بر آفتاب نه سبقت برد ضيا
شاخص كجا و سايه كه عكس وجود اوست تن را بنزد روح ممثل چه اقتضا
رازي نهفته دارم چونان بنافه مشك آرم برون ز پرده كه جانها دهد صفا
پروردگار معرفت خويش دوست داشت زآن پس كه همچو كنز خفي بودش اختفا
آيا كه بود آنكه تواند شناخت حق عارف زهي عظيم كه معروف او خدا
آري خداي را نه بجز نفس حق شناخت وين معرفت نجست مگر ختم انبيا
او حادث است ليك حدوثي است سرمدي سبحان مَن توحّد بالعزّ و البقا
افكند در هويتش ايزد مثال خويش تا آنكه گشت از اوش پديدار كارها
آئينه معاني و مرآت نور ذات قائم مقام ايزد و فعّال ما يشا
زنهار مشتبه نشود بر تو زين سخن توحيد حق كه نكته لطيف است و دلربا
فعل از مشيت است و مشيت وجود اوست فرماندهِ قَدَر بود و آمرِ قضا
در پيشگاه حشمت و تعظيم ذوالجلال از خود گذشت و گشت سراپا خدانما
بي اسم و رسم سرّ انا الحق كند عيان بي گفتگو حقيقت وحدت كند ادا
او غيب ممتنع را آئينه شهود و اسرار محتجب را او كاشف غطا
ايجاد راست علت و معلول او وجود او قطب و آفرينش بر گرد او رحٰي
زآن پيشتر كه خلقت عالم شود پديد پيچيده بد بعرصه سرمد از او نوا
ناگشته خلق طينت آدم ز آب و گل او تكيهور ز جاه بر اَورنگ اصطفا
او محرم حريم خدا بود و كس نبود بيگانه را كجا شرف بزم آشنا
نورش بامر حق ز وراء حجب بتافت هستي پديد شد كه ز كُن آمدش ندا
معراج او عجب نبود گرچه از جلال آنجا كه عقل راه ندارد نهاد پا
باشد شگفت از آنكه چنان جوهري لطيف در جسم عنصري بگرفت او چگونه جا [ص 63]
آري گر او نكرد تجلي در اين لباس چشمي نديد جلوه توحيد برملا
كرّوبيان بشبهه فتادند چون گرفت نورش فضاي عالم ايجاد را فرا
تكبير گفت و وحدت حق كرد آشكار گرديدشان بجانب توحيد رهنما
تابيد چون ز جبهه آدم فروغ او بردش ملك سجود كه روحي لك الفدا
در پشت نوح بُد چو بكشتي نهاد روي بُد نوح با خدا كه شد آنگونه ناخدا
مهرش بدوستان دهد از نار بوستان قهرش بدشمنان ز عصا آرد اژدها
عيسي به خاكبوسي درگاه او ز شوق بي خويشتن عروج كند جانب سما
بُد مژده ظهورش چون بر لب مسيح زينگونه در جهان دم او گشت جانفزا
مهر رخش ز مشرق بطحا طلوع كرد گاهي كه بود گيتي در ظلمت عمٰي
ويرانهاي جهان و در او خفته بوم جهل زآن پس كه بود بر سر او سايه هما
آثار انبيا همگي رفته از ميان محجوب مانده از بشر انوار اهتدا
نامي نه از صلاح و نشاني نه از رشاد اسمي نه از شرافت و رسمي نه از حيا
شهد صفا بكام قبائل شرنگ كين صبح اميدشان شب ديجور از جفا
زآنگونه سنگدل كه ببسته بسنگ ، دل نشناخته صمد ز صنم بودشان رجا
يكباره مستقَرّ بتان گشته ز انكسار طاق حرم كه جفت نبودش ز اعتلا
آفاق پرشراره و انفس در التهاب كس را نمانده راه گريزي ز ابتلا
جويا عرب نشان فرج از شق و سطيح فيضي مگر ز غيب كند دردشان دوا
بطحا سيه ز ابر جهالت چو تيره شام نوميد از آنكه آيد از اين تيرگي رها
ناگه بتافت چهر منير محمدي مصداق يافت معني و الشّمسِ و الضُّحٰي
از آفتاب عارض او ابر فتنه سوخت وز آب لطفش آتش غم يافت انطفا
شهر ربيع جست به ميلادش افتخار يعني در اين ربيع بهاري است دلگشا
افتاد از او بطاق انوشيروان شكست يعني ز دين شكست دگر كفر را بنا
خاموش گشت آتش زرتشت از اين فروغ نقشي بر آب بود خود آن كيش ناسزا
آمد بدست او حق و باطل بلند و پست آن رفت تا ثريا ، اين رفت در ثرٰي [ص 64]
ديني كه آفرينش از او جست انتظام آورد و برد رونق هر گونه ادعا
دين مبين حق بود اخلاق او كه گشت خُلق عظيم او را تأييد حق گوا
سرچشمه فضايل و معيار راستي ديباچه فتوت و گنجينه سخا
اصل يقين حقيقت دين سرّ يا و سين بحر كرم وليّ نعم رمز طا و ها
عنوان آفرينش و ختم پيمبران اُمّيلقب ستودهنسب فخر ازكيا
در مكتب الهي لوح و قلم بدست بنوشت آنچه بايد و دانست ماجرٰي
ذكري اگر ز خير شود خير را بود او اصل و فرع و معدن و مأوي و منتهٰي
اي صدر ممكنات كه پيش از بناي ملك بودي ز حق بكشور توحيد پادشا
دست تو كرد پايه اسلام را منيع پاي تو داد رتبه قوسين ارتقا
بام جلال و منزلتت را ز بس رفيع آمد كمند عقل رسل جمله نارسا
هر جلوهاي كه تافت ز رخسارهات بدهر مجذوب خويش كرد دل و جان اصفيا
احسا شد از شعاع جمال تو رشك طور مرآت دين گرفت از اين جلوه انجلا
گاهي كه نام حق ز ميان بسته بود رخت زآنسان كه كس نداشت باسلام اعتنا
مردي گرفت رايت اسلام را به دست كز او گريخت كفر ز هر سوي در وغا
بگشود و بست راه يقين و طريق شك افزود و كاست آنچه كم و بيش ، شرع را
زو شد مس قلوب مبدّل به زرّ ناب آري ز اسم و رسم تواَش بود كيميا
پيري نديده كس كه جواني دهد ثمر آئين حق جوان شد از آن پير پارسا
او كعبه است و فرض ز حق گشته حج بيت ظاهر بود ز قريه او راه تا قُرٰي
خود زَين دين و هم به نسب نجل زَين دين بالله كه دين بزينت او جست اكتفا
احمد بنام پاك سماوي ترا سَمِيّ زآن رو كه برد نام تُرا باز بر سما
در راه كردگار فنا كرد اختيار تا آنكه زد بعزّ ابد سكه بقا
اطفاء نور او را جستند حاسدان پروردگار جست جز اتمام آن ابا
اينكه از او بسيط زمين گشته مستنير اثبات گشته معني الا ز نفي لا
شد زنده همچو خضر ز سرچشمه حيات هركس بحسن سيرت او جست اقتدا [ص 65]
منت خداي را كه از اين فيض روحبخش خرم بداشت مزرع قلب و فؤاد ما
شاها ز مرحمت « رضوي » را نگر كه جُست از انقلاب دهر به درگاهت التجا
خواهد مدام كوكب بختش دهد فروغ از پرتو ولاي شهنشاه اوليا
بر آستان آل علي چون نهاد سر جويد ثبات مهر و ولا تا صف جزا
حُسن ختام را ز خداوند لايزال همواره باد رحمتْ بر آل مصطفٰي
* * * *
حمد و سپاس ايزد يكتا را پروردگار صورت و معني را
آن قادري كه امر وي از لاشيء ايجاد كرده جمله اشيا را
قائم كند به مادّه صورت را زينت دهد بروح ، هيولٰي را
نور جلال و وحدت او در ملك بگرفته است اسفل و اعلي را
از خلق خود بفرق بنيآدم بنهاده است تاج مزايا را
فرموده بر هدايتشان مبعوث دارندگان رتبه والا را
زآيات بيّنات بلطف خويش تأييد كرده هر يك از آنها را
بر بوالبشر بعلم و عطاي خاص تعليم كرده جمله اسما را
بخشوده است عزم عبوديت نوح و خليل و موسي و عيسي را
تا هر يكي بقدر كمال خويش حاكي شود جلالت مولي را
از چهرشان فروغ رسالت تافت روشن نمود ساحت دنيا را
در دوره نبوّتشان بر خلق ايزد گشود باب مدارا را
در مكتب هدايتشان يك چند آموخت طفل شرع ، الفبا را
تا گشت مستعد كه فرا گيرد تعليم اوستاد توانا را
منشور دين و رشد جهان بسپرد پروردگار ، سيد بطحا را
پيغمبري كه نفحه فيض او احيا كند روان مسيحا را [ص 67]
تابيد تا جمال همايونش از ياد برد جلوه سينا را
فاران و طور را ز شكوه و جاه فرق آنقدر كه احمد و موسي را
بين كليم و ختم رسولان نيز فرق آنقدر كه قطره و دريا را
نور از كجا و درك منير خويش گيرم گماشت ديده بينا را
در چشم عقل او شبحي افكند توحيد كرد ايزد دانا را
خواهي اگر حكايت قرب او از حق نيوش آيه اَسرٰي را
ختم رسل دليل سبل احمد مالك رقاب عالم انشا را
توحيد كردگار وجود اوست پر كرده است دنيي و عقبٰي را
پيغمبران زبان بلاغ او وز او قيام ، ملت بيضا را
شرعي كه او نهد كه نگهدارد ؟ جز آنكه نفس باشد طٰهٰ (ص) را
نفس نبي علي است (ع) كه محكم كرد اركان اين شريعت غرّا را
هر دوره بر صيانت دين مأمور فرموده است يك تن از ابنا را
فرزند آخرين وي از انظار بر رخ كشيده پرده اخفا را
ثانيعشر امام بحق قائم (ع) كز او وجود يافته ابقا را
او ظاهر است و ما همه زو محجوب حرمان سزاست ديده اعمٰي را
يا رب نماي ديده ما اصلاح تا بنگريم چهر دلآرا را
تأييد كن بنصرت و اجلالش تا در ركاب فتح نهد پا را
عز و جلال شيعه او افزاي وز بُن برآر ريشه اعدا را
هركس بامر شيعه نشد تسليم گم كرد راه و رسم تولٰي را
« راضي » بمهر شيعه بود راضي خواهد بر آن اِماته و اِحيا را
اي سيد رسل (ص) كه گرامي داشت حق از تو نسل آدم و حوا را
اي جد تاجدار ندانم چيست كه افكندهاي ز چشم عطا ما را
عمريست مدح آل تو ميگويم صد شكر اين عنايت عظمٰي را
هم حاجتم برآر بلطف امروز هم دست گير ورطه فردا را [ص 68]
راهي چو نيست غير تو سوي حق مپسند ابتلاي احبّا را
تو مالكي و ما همگي مملوك رحمي كن اي مليك ، اَرِقّا را
دارم به دست جود و عطاي تو در هر دو كون چشم تمنّا را
حق خدا قسم كه مكن محروم از باب فيض بنده رسوا را
* * * *
صلوات الله و سلامه عليها بمناسبت مولود مسعود آن حضرت
اواخر شهريور ١٣١٤ شمسي برابر با جمادي الثانيه ١٣٥٤
بنگر بساط عيش مهنّٰي را اي دل پذيره باش تمنٰي را
اينك شكوه موكب شهريور تزيين نموده ساحت غبرا را
نيروي اعتدال خريفي بين در هم شكسته صولت گرما را
يك لحظه پاي جانب بستان نِه بردار دست ، دامن صحرا را
صنع لطيف ايزد اگر خواهي بنما نظر صحيفه خضرا را
دست نسيم با اثر شبنم شويَد غبار چهره گلها را
دارد هزار گونه نوا دستان تا آزموده منطق شيوا را
تابَد سپيده بر افق تاريك تا روشن آورد همه دنيا را
ظلمت از اوست نور و محن شادي تغيير داده حالت اشيا را
گوئي نموده موسي فروردين بر قبطيان دي يد بيضا را
يا عيسي بهار ز فيض ابر آورده است آيت اِحيا را
سرتاسر عوالم امكاني مشمول لطف ، ايزد يكتا را
انوار وحدت است كه ميتابد سينا صفت جوانب بطحا را
بر آسمان مصطفوي (ص) بنگر تابان فروغ زهره زهرا (ع) را
وجه شبه بزهره اگر خواهي حل كرده پير عقل معمي را
يعني از اوست صبح يقين روشن او مظهر است آيت عظمٰي را [ص 70]
محو از وي است ظلمت شام شرك روز است او شريعت غرّا را
زآن پس كه تافت چهره اين اختر نبود مجال قدرت ، يلدا را
اين كوكبي است يافته نور از مهر روح است او مبين تو هيولا را
او را منير ، شمس الوهيت او مقطع است جلوه مبدا را
اسم خداست نام همايونش وز او توان شناخت مسمّٰي را
برج ولاش منزل و ز اول بود آگاه ، جايگاه مصفّٰي را
در وادي شهود چو زد خرگاه با خويش ديد حي توانا را
زين رو سجود برد و گواهي داد عز خود و جلالت همتا را
او خود كريمه بود و كريمش كفو زيبد مقام بالا ، بالا را
سرچشمه اوست رحمت كوثر را نوباوه اوست شاخه طوبي را
او غنچه بوستان رسالت را او هديه ميهماني اسرٰي را
ضرب المثل بجاه بود مريم همرتبه تا كه آمده لعيا را
مخدومه است و خادمه يزدان را انسيه است و سيده حورا را
گر علت او نبود نكرد ايزد خلقت وجود آدم و حوا را
غرس درخت بهر ثمر باشد عكس است اين طريقه اولٰي را
انصاف ده كه نخل كجا آرد هر كو نكشت هسته خرما را
ذكر خداي آورَد اطمينان او ذكر حق خديجه كبرٰي را
نامش نهاده فاطمه (ع) حق يعني فطم از جحيم كرده احبّا را
تا حشرمان به دامن او يا رب ثابت بدار دست تولا را
جز ظل لطف او چو ملاذي نيست محروس دار در كنفش ما را
حشمت بدوست روز جزا مخصوص وز او سكون و لرزش ، دلها را
روزي كه با شكوه و جلال خويش ظاهر كند حقيقت طاها (ص) را
جز عترت رسول (ص) و جز ابراهيم كس ننگرد مكانت عليا را
با مهر و قهر خواند و راند حق داردش هركه حب و تبرّا را [ص 71]
نابرده سود چون بزيان افتند شايد بسي شماتت اعدا را
تا باقي است سلطنت قهّار افزوده باد نقمت آنها را
باري بزرگ جلوه يزدان است تنها نه خاص دنيي و عقبٰي را
هجدههزار عالم از او گردان هم زو گرفته زيور انشا را
اي دُرّ تابناك يم توحيد بحر شهود لؤلؤ لالا را
گاهِ شمول رحمت حق ، نامت بر بوالبشر معرّف ، اسما را
ارضُ ابْلعي شنيد ز تو طوفان نار خليل ، بَرد و سلاما را
تا خود ز غرق و حرق مصون آيند بر مادر است ياري ، ابنا را
فوق عوالمي و نمود ايزد مكتوم در تو سرّ سويدا را
تا حشر گر مديح تو بشمارند نتوان شناخت حد مزايا را
بابت محمد (ص) است و علي (ع) همتا مامت خديجه مفخر ، آبا را
داري دو گوشوار ز لطف حق زَين تواند ظاهر و اخفا را
آن يك زبرجد است و دگر ياقوت تأويل چيست رنگ غمافزا را
اين از حسن (ع) گرفته بخود خُضرت وآن از حسين (ع) يافته حمرا را
از توست آنكه شير ژيان آورد آرد بنقش پرده چو ايما را
از توست قائمي (ع) كه بكف گيرد بر انتقام ، صارم بُرّا را
سازد وجين گلشن اسلامي تا بنگرند جنت مأوٰي را
يا رب نماي در فرجش تعجيل بفرست مر پزشك تو مرضٰي را
چون چهر اوست عافيت از امراض خواهيم از تو جمله مداوا را
روزي كه رايت ظفر افرازد واندر ركاب فتح نهد پا را
حق حقيقتش « رضوي » خواهد آري بدوش ملجأ و منجا را
تا در پناه شوكت او آرد بر خصم دين مراتب اِفنا را
بر بندگي و دوستيش ثابت جويد براي خويشتن ابقا را
* * * *
[ص 72]اسفند زد چو خيمه والا را آذين ببست دامن صحرا را
ز استبرق گياه بپوشانيد چونان بهشت ساحت غبرا را
آري دم از بهشت زند گيتي ظاهر كند چو چهر دلآرا را
آب روان دهد خبر از تسنيم جويندگان جنت مأوٰي را
سرو ايستاده بر لب جو آزاد آرد بياد قامت طوبٰي را
از خرّمي نسيم سحرگاهي بخشد شميم رَوح جنان ما را
خواهي اگر جهان و جنان سنجي بگشاي چشم فكرت بينا را
تا زين ميان براي جهان بيني الطاف خاص ايزد يكتا را
نازد بهشت اگر به قصور و حور گم كرده است راه تمنّٰي را
فردوس صورتي ز صفا دارد گيتي صفاي صورت و معنٰي را
دور زمين نگر بطواف اندر اين گِرد گَردْ گنبد مينا را
بنهاده چهر عرش برين بر فرش باشد كه بنگرد ره بالا را
فخر جهان بس اينكه در او يزدان مبعوث كرد سيد بطحا (ص) را
حق جلوهاي به كوه حِرا فرمود كز ياد برد جلوه سينا را
جبريل شد بختم رسل (ص) نازل آورد امر حي تعالي را
كاي از تو روحْ در بدنِ ايجاد وي از تو زيبْ عالم اشيا را
از خلق بود جلوه ما مقصود اينك بتاب بر همه سيما را
برخيز و سوي ما بنما ارشاد گمگشتگان واله و شيدا را
برگوي تا بسوي تو روي آرند تا بنگرند اعظم اسما را
بايد زند بدامن پاكت چنگ هركس كه جست عروه وُثقٰي را
هر كو ترا شناخت بجان امروز شايسته گشت رحمت فردا را
برخيز تا قيام كند توحيد حل كن از اين قيام معما را [ص 74]
غالب كنيم دين تو بر اديان گيرد همه جوانب دنيا را
ختم رسل (ص) جمال همايون تافت روشن نمود عالم انشا را
بنياد شرع اطهر خود بنهاد بگشود باب رحمت عظمي را
عيسي (ع) اگر بمرده روان ميداد او نسخ كرد معجز عيسي (ع) را
او خواست خلق زنده جاويدان بر جا نهاد آيت احيا را
باقي كتاب و عترت خود بگذاشت تا زنده آورد همه دلها را
بعد از علي (ع) بحفظ اساس دين مأمور كرده يك يك ابنا را
تا گشت دور يازدهم فرزند بر رخ فكند پرده اخفا را
آب حيات بود و نهان فرمود يزدان ز ما زلال گوارا را
يعني جمال پادشه ايجاد سبط رسول و زاده زهرا (ع) را
شاهنشهي كه داده بدست او ايزد زمام دنيي و عقبٰي را
او لطف خاص حق بهمه احباب او قهر عام جمله اعدا را
مرآة كبرياي خداوندي او جلوهگاه جمله مرايا را
فرزند عسكري خلف قائم (ع) زينتفزا ز مرتبه آبا را
از پشت ابر شيعه بتابد نور زيرا نهفته چهره بيضا را
ما غايبيم و او نبود غايب ما ننگريم چهر هويدا را
بوديم اگر مطيع همي ديديم همراه خويش حجت كبرٰي را
يا رب ظهور او بنما نزديك فرما شفا عنايت ، مرضٰي را
با قهر او گداز همه اعدا با مهر او نواز احبا را
فرما جلال شيعه او جاويد يعني عزيز دار اطبّا را
از موت جهلمان برهانيدند پوشاندهاند كسوت احيا را
يا رب ترا بآل علي (ع) خوانيم پايندهدار سايه مولٰي را
دست گزند دار از او كوتاه بر او فرست جمله نعما را
خورشيد روزگار ابوالقاسم نور نجات ، مردم دانا را [ص 75]
هر جا بود ورا بسلامت دار او را و بستگان و اخلا را
توفيق ده ز فيض لقاي او روشن كنيم ديده عميا را
بر مهر او كه معني ايمان است ثابت بدار در دو جهان ما را
بر استجابت دعوات خويش « راضي » طلب كند ز تو امضا را
* * * *
بنگر صفاي دامن صحرا را فرصت شمار وقت تماشا را
امروز را مده بعبث از دست خواهي اگر سعادت فردا را
بگشاي چشم دل كه عيان بيني آثار صنع ايزد يكتا را
خواهي شوي ز وحدت حق آگاه بنما نظاره كثرت گلها را
اين فتنه از كه ديده نرگس را وآن تاب زلف ، سنبل شيدا را
زينتفزاي عارض نسرين كيست كز دست ميبرد دل دانا را
با آن سيهدلي ننمود آزرم كافروخت لاله چهره حمرا را
خلخال زمردين چمن را بين وآن گونه گونه جامه زيبا را
هر صبحدم كه جلوه دهد خورشيد با فرّ موسوي يد بيضا را
آيد ز وجد سبطي گل خرم گيرد بكف ز شبنم مينا را
گويد كجاست قبطي دي بيند اينك شكوه سلطنت ما را
شد آنكه پادشاه خزان هر سال بگشود دست ، غارت و يغما را
بربود هرچه يافت بباغ آذين برد آنچه جست زيور و كالا را
گه گوش نسترن بدريد از كين گه ديده بست نرگس شهلا را
نيلي نمود جامه نيلوفر برد از چمن چو حله خضرا را
بر داغ لاله ابر سرشك افشاند بنهفت گل چو چهر دلآرا را
بگذشت دور جور دي و بهمن رونق فزود ساحت غبرا را [ص 77]
در باغ گو بخويش ببال اي سرو زيبد خرام آن قد و بالا را
قمري بشاخ سرو برآر آوا بنواز نغمه طربافزا را
دستان بزن بپرده ره عشّاق آهنگ كن نواي نكيسا را
گلگون رخ اي شقايق نعماني پر كن بشادماني صهبا را
شبديز چرخ گرم تكاپو شو بسپار پهندشت تمنا را
خندد چو بخت بر تو بخند اي كبك خوش دار كوهسار مصفّٰي را
دلتنگ غنچه باز تبسم كن شادي سزد روان شكيبا را
گرديد مهد امن و امان گلزار آماده آر عيش مهنّٰي را
نوروز دين رجب بزد از اجلال در قلب مُلك ، خرگه والا را
چندان صفاي گيتي از او افزود كز ياد برد جنت مأوٰي را
در سينهاش نهفته دل عالم زين رو گرفته عالم دلها را
وه زاقتران اين مه سعداختر ميلاد پاك آيت عظمٰي را
خورشيد درك مه نكند آري مه درك كرده غُرّه بيضا را
زآن پيشتر كه رفعت اين مولود ظاهر كند شرافت بطحا را
بنياد كعبه آمد از ابراهيم (ع) آراست بر تجلي حق جا را
اينك شناخت خانه خداي خويش دانست قدر رتبت عليا را
در كعبه تا جمال الهي تافت برد از نظر جلالت سينا را
زآن روي قبله شد كه نمايان كرد چهر منير حي توانا را
رخسارهاي كه ختم رسل (ص) پيمود در جستجوي او ره اسرٰي را
آنجا كه جبرئيل بماند از سير نسپرد قدرتش ره بالا را
آري چگونه بنده كند ادراك عزّ و جلال ساحت مولٰي را
مصنوع چون شناسد صانع را ؟ يا خود بنا چه داند بنّا را
آن آفريدگار كه ز امرِ كُن ايجاد كرد عالم اشيا را
خود در بيان امر ، لسان الله خود ترجمان ، حقيقت معنٰي را [ص 78]
قدش براستي الف ابداع تركيب از اوست جمله اسما را
نامش علي (ع) ز نام خدا مشتق مصدر حقايق همه اشيا را
باب ائمه زوج بتول (ع) است او نفس نفيس آمده طاها (ص) را
اي شهريار دين كه خدا فرمود در مفرد تو جمع ، مزايا را
اركان دين بدست تو شد محكم لات و هبل شكستي و عزّٰي را
آنجا كه نور وحدت حق تابد ظلمت چگونه جويد ابقا را
اسلام را كه تيغ تو زد صيقل بگرفت فرّ او همه دنيا را
بعد از تو خواست خصم كند نابود همت گماشت وجهه اِفنا را
ابناء طاهرين تو در ادوار بستند راه رخنه اعدا را
فرزند آخرين تو شد پنهان وز هجر سوخت قلب احبّا را
او نجل عسكري (ع) خلف موعود حاكي جلال و حشمت آبا را
او از ازل ذخيره يزداني بر گسترش شريعت غرّا را
او بازخواه خون شهيدان است او ملتئم جراحت دلها را
آن قائمي كه چون تو بكف گيرد بر قهر خصم صارم بُرّا را
يا رب برآر دست همايونش تا در ركاب فتح نهد پا را
ز ابقاء عزّ و حشمت يارانش پوشان بخصم كسوت افنا را
بر ذيل رحمتش « رضوي » خواهد ثابت هَماره دست تولّٰي را
كز دل به آب دوستيش شويد زنگ ذنوب و رنگ خطايا را
جرمش بنزد عفو تو گر سنجند فرق آنقدر كه قطره و دريا را
بر آل پاك ختم رسل (ص) فرماي نازل ، درود خارج از احصا را
* * * *
نمود يوسف نوروز چهر زيبا را گشود صفحه گل نامه زليخا را [ص 80]
رضيع غنچه دهان باز كرد و گشت گواه كه بردريد گل از شوق رخت ديبا را
شكوفه رخت ز زندان پرده برد برون سرير مصر چمن برگزيد مأوي را
صبا بجانب يعقوب باغ گشت بشير به چشم روشنيش برد بوي بُرنا را
مطيع برج حمل آمدند يازده برج شناختند چو آن شهريار والا را
هرآنكه توشهاي اكنون ز خرمي خواهد ز فرودين طلبد ناگزير كالا را
نگر كه از ره بخشندگي خديو بهار گشوده بر همگان داشت راه صحرا را
چو دور دور طرب گشت و فصل فصل نشاط مده ز دست كنون فرصت تماشا را
كتاب را چه كني رو بسوي هامون آر بخوان صحيفه توحيد حي يكتا را
نوشته صنع لطيف خدا بهر ورقي چو بنگري بتأمل كتاب گلها را
بجز سپاس خداوند گل سخن نكند بشاخسار چو بلبل برآرد آوا را
زهي بزرگ خدائي كه از غنا و كرم عطا نموده بقدر سؤال ، اشيا را
بكوه و صحرا مأمور كرده ابر بهار كه نيست صدمه ز باران تند خارا را
به برگ گل كه ندارد تحمل آسيب ز لطف شبنم ، بخشوده فيض احيا را
دليل رحمت عام خدا بود نوروز كه زندگي دهد از نو محيط غبرا را
بهار گشت چو انفاس عيسوي جانبخش ز اقتران ولادت سليل زهرا را
محيط جود و كرم كشتي نجات حسين كه نام اوست محك ، طينت احبّا را
نهاد پاي شفيعي در اين جهان امروز كه دستگير بود گيرودار فردا را
گناه فطرس بخشود عفو او يعني شفاعت همه ملك خدا بود ما را
هبوط سوي زمين كرد جبرئيل امين سلام گفت ز حق پادشاه بطحا را
كه اي شهنشه ايجاد ديدهات روشن بيافتي ز عنايات ما تمنّا را
ظهور وحدت ما خواستي كه باشد عام رسد نداي حقيقت بگوش ، دنيا را
از اين پسر كه تو بيني قوي شود اسلام باهتزاز درآرد سپهر مينا را
نفوذ دين نه بقهر و غضب برد از پيش ندادهايم بر اين از نخست امضا را
بدين گرفته تعلق قضاي ما كه شود بدشت ماريه محصور ، خيل اعدا را [ص 81]
بمرگ اكبر و عباس و قاسم و اصغر كند خميده ز اندوه سرو بالا را
بخاك و خون نگرد دودمان حيدر را محاط دشمن بيند حريم طاها را
غريب و تشنه و مجروح با دلي محزون ز پشت اسب همايون تهي كند جا را
مقرر است كه فرجام ، شمر دون بنهد بحنجري كه زني بوسه ، تيغ بُرّا را
شوند اهل و عيالش اسير و كوچ دهند بسوي زاده سفيان همه اُسارٰي را
بمانَدش تن بي غسل و بي كفن بر خاك بر او گريستن آيد وحوش صحرا را
چو اين پيام بپا برد ز امر حق جبريل ز كف بداد پيمبر دل شكيبا را
از اين مصيبت عظمٰي كه حتم گشته بر او گريست ليك رضا داد امر مولا را
امين وحي بگفتا كه حق دهد پاداش بدو فضائل بيرون ز حصر و احصا را
بتحت قبه مهرش اجابت دعوات شفا ز تربت او حاصل است مرضٰي را
بود امامت در خاندان او تا حشر بس اين كرامت او را و جمله ابنا را
ز خصم دون طلبد خون او نهم فرزند اگر چه چندي پوشد لباس اخفا را
خجسته مهدي موعود حجة بن حسن كز او گرفته بخود ممكنات ، ابقا را
بزرگوار خدايا بحق اين مولود برون ز پرده كن آن چهره دلآرا را
فزاي شيعه او را جلالت و تمكين كه گسترند بگيتي ظلال طوبي را
بدوستانْشان بخشاي عزت جاويد بدشمنانْشان لعنت فرست و اِفنا را
نما چكامه « راضي » قبول درگه لطف براه شيعه بدارش بجا تولا را
* * * *
( قصيده ناتمامي است ظاهرا بمناسبت ولادت حضرت سيدالشهدا عليه السلام )
شوري است باز اين دل شيدا را جويَد نشان منطق شيوا را
تا با هزار نغمه بيان سازد سرّ نشاط توده غبرا را
كز چيست اين طراوت و زيبائي وين انبساط ، چهره دنيا را
نوروز نيست تا كه بپوشاند بر قدّ سرو ، حُلّه خضرا را [ص 83]
يا آنكه فيض ابر بروياند از خاك تيره لاله حمرا را
دستان ز برگ گل بنوا آيد آرد پديد ، شورش و غوغا را
وآنكو نهاد پاي طرب در دشت ندهد ز دست ، دامن صحرا را
يا آورد نسيم سحر با خويش همچون مسيح ، آيت اِحيا را
تا از عوامل طرَب انگيزد روح نشاط جمله دلها را
مرداد مَه بوَد كه ز هم پاشد سوزنده مهر ، صخره صما را
دل در درون سينه بجوش آيد نآرد شكيب ، صولت گرما را
( ناتمام )
* * * *
اي دل گشاي ديده عرفان را بنما نظاره آيت يزدان را
بگشوده بر تمام عوالم بين ابواب فيض ايزد منّان را
اشراق شمس وحدت سبحاني روشن نموده عالم امكان را
گامي به شاهراه حقيقت نِه مسپر طريق كوه و بيابان را
تا هر قدم ز جلوه حق بيني آراسته منازل ايمان را
بگذار طور و در گذر از ساعير بنگر شكوه جانب فاران را
يك جلوه كوه طور ز هم پاشاند وز هوش برد موسي عمران (ع) را
كوهي سزد عظيم كه تاب آرد عزّ و جلال ختم رسولان (ص) را
تا برفراز آن بنهد بر سر ديهيم امر قادر سبحان را
وحي آمدش ز حق بچنين روزي كاي زيب داده شخص تو دوران را
گر محتجب جمال تو ميبايست مقصد چه بود خلقت اكوان را
برخيز تا قيام كند ايمان بنماي آفتاب درخشان را
آن را كه از وجود بود مقصود برخيز تا پديد كني آن را [ص 85]
ملكت مدام و امر تو شد نافذ فرما به هرچه خواهي ، فرمان را
ختم رسل (ص) چو يافت چنين منشور اظهار كرد نكته پنهان را
كاي تشنگان رحمت بيپايان هان بنگريد چشمه حيوان را
اينك منم كه هركه به من رو كرد دريافت كُنه معني رضوان را
وآن كو بتافت روي ز فرمانم كيفر گرفت شعله نيران را
آري خود اوست رحمت حق بر خلق هرگز كسش نداند پايان را
فيض ابد نگر بجهان بنهاد بر جاي خويش عترت و قرآن را
تا هركه زد بدامن آنان چنگ برد از مهالك دو جهان جان را
از حق بر او درود و بر آل او وآنگه روان شيعه ايشان را
كز فرط جهد و همتشان در دهر دين استوار يافته اركان را
يا رب نگر به « راضي » و ثابت دار در قلب او ولايت آنان را