از خون شهيدشان مداد افضل كاين زنده كند روان بس موتٰي

يا رب به پناه شاه دين‌پرور محفوظ بدار شيعه او را

« راضي » بتو رو نهاد در اين عيد با ذنب عظيم و جويد استرضا

از شيعه رضا و هم لقا خواهد هم در دنيا مدام و هم عقبٰي

* * * *

[ص 32]
در تهنيت مولود مسعود حضرت پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم
[ص 33]

چو بهمن خيمه سيمين بزد بر دامن صحرا فتاد از دورباش قهر او در بوستان غوغا

سران باغ را افكند بيمش رعشه بر پيكر چنان كآزادگان گلستان را لرزه بر اعضا

هم‌آوردش ندانستند خود را از ره خُردي قوي‌پيكر درختان كهن با آن قد و بالا

دم سرد سَموم آورد پيغامي بصد گرمي بشاه تيره‌بخت از تاجدار قبه بيضا

كه امروز از شكوه و فر ، بود ملك جهان يكسر مرا زير نگين اندر ، چه از صحرا چه از دريا

مرا صيت شهنشاهي ، گرفت از ماه تا ماهي تُرا چون نيست آگاهي ، كه سر نآري بحكم ما

يكي بنگر بكار خود ، برون شو از حصار خود رها كن گيرودار خود ، نه‌اي چون مرد رزم‌آرا

سر تسليم اگر داري ، ترا بخشيم سالاري كه در افراد گلزاري ، بماند حشمتت برجا

و گرنه باش تا از كين ، دهم پيكار را آئين كنم خاك چمن رنگين ، ز خون لاله حمرا

خديو باغ را بر تن ، ز خشمش تنگ شد جوشن بگفت ار او بود بهمن ، منم اين ملك را دارا

گرش آمد ز بس طغيان ، جهان در ربقه فرمان نماند جور را بنيان ، نباشد دور را ابقا [ص 34] 

و گر از راه كين‌توزي بدست آورده پيروزي چه حاصل زين جهانسوزي ، چه سود از عيش رنج‌افزا

شه ار باشد ستم‌گستر ، از او ويران شود كشور نه آرايد بدو افسر ، نه اورنگ آيدش زيبا

ز چهر عدل من روشن ، چمن چون وادي ايمن منزه ساحت گلشن ، طراز جنة المأوي

بدلجوئي ز برگ گل ، كند ساز نوا بلبل خروشش افكند غلغل ، بطاق گنبد مينا

رده بربسته طرف جو ، هزاران قامت دلجو كشيده باغ را بارو ، جواناني چنين رعنا

بحفظ از خصم بداختر ، ز شب تا بامداد ايدر نگهبان ديده عبهر ، بپاس راحت گلها

مرا با اينچنين شاهي ، نشايد آمر و ناهي بگو آيد بكين‌خواهي ، منم آماده هيجا

چو از انديشه دشمن ، خبر شد كينه‌جو بهمن بزد مهميز بر توسن ، كه آرد حمله بي‌پروا

حدود بوستان محدود كرد از جنگجو گُردان حصار گلستان محصور كرد از لشكر سرما

بر او بستند از آنسو در ، بگفت او نيز تا لشكر درون آيد بباغ اندر ، بجاي آب از مجرٰي

بپا در بوستان بزمي ، نه آنان را سر رزمي نه بر پيكارشان عزمي ، نه در انديشه فردا

ز تاب سنبل مشكين ، رخ نسرين شده رنگين ز حسن عارض نسرين ، شقايق ساتكين‌پيما [ص 35] 

چمان شمشاد بستاني ، چنان سرو گلستاني هزاران در غزلخواني ، بچرخ از قمريان آوا

بناگه امر شد وارون ، ز كج‌رفتاري گردون بگلشن در شد از هامون ، سپاهي خارج از احصا

رخ گل گشت پژمرده ، دماغ سنبل افسرده روان بلبل آزرده ، ز بيم حمله اعدا

هجوم آورده سربازان ، به پيروزي سرافرازان دواسبه هر يكي تازان ، بفتح كشور خضرا

سپاهي اينچنين خيره ، بشد بر بوستان چيره چمن را روز شد تيره ، چو پرِ زاغ از آن سودا

نه شاهد ماند و نه ساقي ، نه جام ارغوان باقي نه از گل غير اوراقي ، در آن مجموعه بُد پيدا

نه سروي بر لب جوئي ، نه بر شاخي سخنگوئي نه بانگي نه هياهوئي ، نه شوري نه دلي شيدا

جهانده خصم دون باره ، سپرده قمريش ياره بشد از كار يكباره ، دل پير و تن بُرنا

ز چتر نارون تا سايبان بيد شد غارت ز تاج ياسمن تا گوشوار نسترن يغما

نه باغي ماند آبادان ، نه آزادي نه آزادان نه گل از بلبلي شادان ، نه بلبل از گلي گويا

ببردي بهمن از اغبر ، علامات طرب يكسر نبودي گر نشاطآور ، ز ميلاد شه بطحا (ص)

فروغ ديده آدم (ع)، صفاي گلشن عالم وجودش جلوه اعظم ، ز عز خالق يكتا [ص 36] 

جمال او جمال حق ، كمال او كمال حق همه حالش مقال حق ، خدا را آيت عظمٰي

تعالي الله خداوندي ، زهي بي مثل و مانندي بري از چون و از چندي ، كه اويش عبد و او مولا

مكرم بنده بيچون ، بجاه از ماسوٰي افزون ز درك انبيا بيرون ، مر او را رتبه والا

ابد از هستيش روزي ، ز فيضش خلد نوروزي چراغ عالم‌افروزي ، ز چهرش چهره بيضا

خرد با كنه خود ماتش ، رسل يكسر علاماتش مقامي از مقاماتش ، سرير بزم اَوْ اَدنٰي

ز معراجش زبان الكن ، برون از قيد ما و مَن سُويِ جانان عروج تن ، فسُبحانَ الّذي اسرٰي

رسول ايزد منّان ، جمال قادر سبحان مهين آئينه يزدان ، ز پا تا سر ز سر تا پا

رسالت را طراز از او ، دل ايمان بناز از او جهالت را گداز از او ، چو از خور پيكر خارا

خدا را برترين بنده ، جهان را آفريننده ز جودش ملك گردنده ، ز بودش آسمان برپا

هم او اول هم او آخر ، هم او باطن هم او ظاهر هم او ناهي هم او آمر ، هم او دنيي هم او عقبٰي

كماندار قضا شستش ، مشيت جاري از دستش همه ايجاد پابستش ، كه از او يافته انشا

هم او حق راست پيدائي ، هم او را سرّ يكتائي به هستي علت غائي ، چه از ادني چه از اقصٰي [ص 37] 

خديو لامكان مسند ، ز خلقت او مِهين مقصد مليك انبيا احمد (ص)، امين راز ما اَوحٰي

روانِ مُلكْ اِحيا بين ، دل اسلام بُرنا بين شكستِ طاق كسري بين ، ز فرّ مقدم طٰهٰ (ص)

حقيقت را بهار آمد ، خرد را شاخسار آمد شفاعت را مدار آمد ، هم اندر نشأه اُخرٰي

الا اي پادشاه دين ، رُخت تابنده ماه دين نمايان از تو راه دين ، در اين بيداي ناپيدا

زهي روي خدا رويت ، مطاف قدسيان كويت دل اهل يقين سويت ، بسان تشنه و دريا

ز جام غم بنوشيدي ، بنشر دين بكوشيدي رخ از گيتي چو پوشيدي ، خزان دين شد و دنيا

نه بر جا زيب اسلامي ، نه از قرآن بجز نامي نه اجرا گشته احكامي ، نه كس را دم‌زدن يارا

ز بس از دشمنان تو ، ستم بر خاندان تو چراغ دودمان تو ، نهان در پرده اخفا

مهين سلطان دين‌پرور ، ظهور قدرت داور ملاذ مذهب جعفر (ع)، طراز ملت آبا

از او بيدارْ حق دائم ، وز او باطل بود نائم مهيمن مهدي قائم (ع)، شهنشاه قضا امضا

حق افزايد سرور او ، دهد رخصت ظهور او كند روشن ز نور او ، همه دنيا و ما فيها

چو او رايت برافرازد ، جهان از خصم پردازد ز لطف بيكران سازد ، روان دوست را احيا [ص 38] 

بود « راضي » ز حق خواهان ، همي داردْش جاويدان بگردن طوقش از فرمان ، بكف از بندگي طُغرا

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت رضا عليه السلام

٥ ذيقعده ١٤٠٢ در كرمان

[ص 39]

دوشم كشانْد شوق بسرچشمه بقا تا بخشدم حيات در اين نشأه فنا

دادم عنان توسن فكرت بدست دل گفتم سبك بتاز بميدان مدّعٰي

دل گفت ايمني نه مرا از سپهر دون كز او نبوده بهره من هيچ جز جفا

آيا نيازموده‌اي اين چرخ كج‌مدار كش انصراف نيست ز رفتار ناروا

دونان از او براحت و آزادگان برنج اشرار از او مرفّه و اخيار مبتلا

روزي از او نديد كسي چهره اميد كآن روز را نبُد شب نوميدي از قفا

رفعت نيافت صاحب جاهي مگر فكند در قعر انكسارش ، از اوج اعتلا

از گلشن مراد ، مريدي نچيد گل تا دست او نخَست بصد خار جانگزا

آني نشد حبيب بمحبوب متصل كز يكدگر نگشتند آنِ دگر جدا

گردون بپاي مردم دانا نهاده بند نادان عنان‌گسسته بهر سو بود رها

رَوح بهار راست ز پي صولت خزان گرماي صيف را ز قفا سردي شتا

ترسم ز سير خويش بمانم در اين مسير بهتر كه اين طريق نپويم ز ابتدا

گفتم مدار چرخ دگرگونه شد ز حق بر سر بنه ز وجد و شعف افسر رجا

گفتا چه روي داده كه من را دهي نويد شادان ز چيست بنگرم اينگونه مر ترا

گفتم كه ملك هشته بسر تاج افتخار پوشيده از عنايت مخصوص حق قبا

صبحي دميد از افق دين كه تا ابد اسلام را دگر نرسد ظلمت مسا

شمس شموس برج ولايت فروخت چهر وز آسمان نجمه بتابيد اين ضيا

هستي شناخت علت ايجاد خود كنون از شوكت ولادت سلطان دين رضا

ذات خدا منزّه و برتر ز درك خلق او موقع صفات و جمال خدانما [ص 40] 

داني كه چيست بودن او موقع صفات بيرون ز اسم و رسم و ز آغاز و انتها

كثرت چگونه جلوه وحدت دهد نشان او واحد است و مبدأ ايجاد ماسوٰي

قائم مقام ايزد منّان بود رسول او بَضعه رسول و هم او سبط مصطفٰي

نامش عليّ و كنيه چو جدّش ابوالحسن وز مرتضي نهاده بسر تاج ارتضا

اورا رضا لقب كه رضا يار و خصم از او او از خداست راضي و خود مرضي خدا

خود معجز است در بشر اين شخص حق‌نمون كوته‌نظر بمعجزه ميگويدش ثنا

فرمود در زمين خراسان شوم شهيد مدفون شوم بطوس ز بيداد اشقيا

در غربتم هر آنكه زيارت كند ز مهر فرياد او رسم بسه موطن من از وفا

در روز حشر نزد صراطش شوم كفيل وآنگه كه در محاسبه ميزان شود بپا

گاهي كه مي‌پرد همه را نامه عمل او را منم بدرگه دادار ملتجا

الكن بود ز وصف ثواب زيارتش در آخرين مقام بلاغت سخن‌سرا

صدق مقال را سخني آرم از رسول جان تمام عالم هستي ورا فدا

فرمود در زيارت فرزند خود حسين حد ثواب آنكه زيارت كند ورا

اجرش نود حج است و نود عمره از خداي از حج و عمره‌اي كه رسول آورد بجا

فرموده جواد شنو اندر اين مقام تا شوق اين مقال بيفزايدت صفا

بنمود از آن جناب كسي اين چنين سؤال فضل است در زيارت سلطان كربلا

يا خود زيارت رضوي افضل است از آن بگريست پس بگفت شه كشور سخا

سوگندْ حقّ حق ، پدرم گر بود مزور افضل بود زيارت او نزد كبريا

مغموم بود حجت هشتم بدور خويش از طول غيبت شه دين ختم اوصيا

او دست انتقام الهي در آستين تا آورد برون و كَند ريشه دغا

اكنون اگر كه دوره جولان باطل است تمحيص و اختبار در آن است برملا

تا هركه خواست رو بحقيقت نهد بصدق وآنكو نجست حق بدهد پشت بر هدٰي

فردا كه آفتاب حقيقت كند طلوع آن كوردل نگويد معذورم از عمٰي

يا رب بصدق طينت و طيّت گواه باش آويز گوش جان بودم قول مصطفٰي [ص 41] 

فرمود اگر بماند يك روز از جهان يزدان دهد ادامه آن روز از قضا

تا خود بحتم مهدي قائم (ع) كند ظهور از دوده حسين و زند عدل را لوا

اينك بدور غيبت او باشدم يقين كآيد ، جهان بعدل دهد رونق و صفا

ز امر مطاع او كه بفرموده فارجعوا در غيبتش رواتْ وجوهند و مقتدا

يا رب بپوش قامت او را لباس اذن كز شوكتش بجويد اسلام ارتقا

شمشير او بود كه برآرد ز ريشه كفر تدبير او بود كه دهد شرع را جلا

ياران او بسايه لطفش مصون بدار او خود ترا عزيز و بود عزّ اوليا

اعداء او بدوزخ قهرش هلاك كن تا ملكْ پاكْ بهر عبادت شود ترا

« راضي » نهاده رو بتو با پشت پرگناه توفيق بندگي طلبد ، عفو از خطا

خواهد سعادتي كه بود مدفنش مدام در زير پاي زائر سلطان دين رضا

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام

٥ ذيقعده ١٣٩٧ در كرمان

[ص 42]

دوشم كشيد رخت ، خرد سوي انزوا تا اعتبار گيرم از اين عمر بي‌بقا

در كار خويشتن بتفكر شدم دقيق فكر است آنكه سوي فلاح است رهنما

گفتم دلا گذشت به من دور روزگار باقي نمانده چند نفس بيشتر مرا

نه كودكي نه روز جواني نه پيريم رخ بر نتافتم ز هوٰي جانب خدا

باران فيض حق همه بر نفس ريخت ليك آمد بكام افعي او زهر جانگزا

هر نعمتي كه داد خدايم بجاي شكر كردم براه معصيتش جمله را هبا

اين جمله را شنو كه حسين اينچنين سرود اندر دعاي خويش بدرگاه كبريا

يا رب تو منعمي و تو محسن تو مُجْمِلي روزي‌دهنده‌اي ز تو توفيق شد عطا

مُغني توئي مُجير توئي رهنما توئي حافظ توئي و ساتر و بخشنده خطا

ياور توئي شفا ز تو و عافيت ز توست برتر منزهي تو و حمد ابد ترا

يا رب منم مقر بگناهان خويشتن بر من ببخش اي كه توئي عفو را سزا [ص 43] 

غافل منم جَهول منم زشت‌خو منم ساهي منم خلاف ز من گشته برملا

دارم بنعمت تو بنزد خود اعتراف اينك منم بجرم و گنه گشته مبتلا

بخشا مرا كه نيست ز عصيان تُرا زيان وز خلق بي‌نيازي و از طاعت و تُقٰي

باري حسين حجت معصوم كردگار زين‌گونه آورد به خداوند التجا

ما را كه نيست غير گنه آه در بساط كوته زبان عذر و سؤال است در دعا

دل گفت جاي خوف بود از عذاب حق ليكن گشوده ايزد منّان درِ رجا

گفتم كدام در كه بدان آوريم روي گفتا در عنايت سلطان دين رضا

مهر رخش ز نجمه دين تافت بر زمين كرد آرزوي عز زمين عرش اعتلا

مجموعه صفات خدائي بخَلق و خُلق سبط رسول و نخل گلستان مرتضٰي

برخوان حديث لوح و ببين ايزدش ستود در شأن او ستايش يزدان بود روا

فرموده است حق كه علي مر مرا ولي است دين مرا بياري خود ميدهد بقا

تحميل ثقل بار نبوت بدوش اوست در آزمايش است بر او راست اين قبا

آري از اوست پايه توحيد استوار وز او گرفته شرع نبي رونق و صفا

توحيد حق خود او بود و شرط وحدت است گفتار شخص اوست بر اين مدعا گوا

او دُرج چار گوهر و او دُرّ هفت درج شمس شموس وحدت و خود مشرق ضيا

فرزند موسي آنكه بود جدّ او علي او راست جده فاطمه سرچشمه حيا

چونان كه جدّ اطهر او خاتم رسل فرزند چارمين بودش ختم اوصيا

شاهي كه حق سپرده بدو ملك را زمام وز او بود سكون زمين گردش سما

در خلق و رزق و موت و حيات است دست حق تا هرچه امر يزدان فرمايد اقتضا

محكوم حكم او همه ذرّات ممكنات مقهور امر او همه اجزاء ماسوٰي

نور دو چشم نرجس و فرزند عسكري در نام و كنيه وارث ياسين و طا و ها

ناموس دهر مهدي قائم (ع) امام عصر مالك‌رقاب مطلق و فعّال ما يشا

زنهار از اين سخن نشناسيش مستقل ترك خودي نموده و باشد خدانما

يا رب ظهور او را تعجيل كن ز لطف تا جويد از عنايت او شرعْ ارتقا [ص 44] 

احباب او به مرحمتش دار كامياب اعداء او به صارم او طعمه فنا

شاها توئي كه يافت بتو ملك و دين قوام ما را بظل خويش مصون داري از بلا

در غيبت تو مرجع ما جملگي روات كاين زمره در سفينه شرعند ناخدا

نام تو از مشايخ اَعلام شد بلند فضلت گرفت جمله آفاق را فرا

اعلام شيعه احمد و كاظم دگر كريم آنگه محمد است كه بودند مقتدا

زين عباد و نيز ابوالقاسم سعيد اسلاف را براه تو جستند اقتفا

بادا مدام رحمت حق جمله را قرين تا چرخ را بقا بود و مهر را ضيا

منت خداي را كه به عبدالرضا كنون گسترده است بر سر ما سايه هما

با قول و فعل و نيت و دست و زبان و كلك در نشر فضل آل رسول است دائما

اي كاش بود در تن زارم هزار جان كز جان و دل بخاك رهش كردمي فدا

يا رب كنون بصدق مقالم توئي گواه برهان به از تو چيست بر اثبات مدّعا

چون باب او بگلشن فردوس آرميد جز او مرا نبود و دگر نيست پيشوا

گر طعنه مي‌زنند گروهي بمن چه باك روي از محك نتابد خالص چو شد طلا

تنها نه در جهان بُوَدم بندگيش فخر كز لطف حق بعالم ذر گفته‌ام بلٰي

يا رب بحق خسرو ايمان خديو طوس با مهر او بدار و ببر از جهان مرا

ياران او بعزّ و مسرت نما قرين خصمش همه بخواري و اندوه مبتلا

در اين صباح عيد به « راضي » فكن نظر توفيق بندگي طلبد بخشش خطا

بر خاك شيعه سر نهد از روي انكسار عهد الست را سپرَد او ره وفا

حُسن ختام را ز تو يا رب درود باد بر مصطفي و عترت و اشياع اصفيا

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت امير عليه السلام

سال ١٣٦٠ قمري برابر با ١٣١٩ شمسي در مشهد مقدّس

[ص 45]

دوشم ميان عقل و دل افتاد ماجرا پيشي گرفت عقل باثبات مدّعا

گفتا بدل كه چند از اينگونه سركشي لختي بخويش آي و مران توسن هوٰي [ص 46] 

آخر مگر نه معتدلت آفريد حق تا در تو انعكاس دهد پرتو صفا

چندان بعارض تو غبار هوس نشست كآمد فروغ آن به پس پرده خفا

از امر شاهِ روح توئي حكمران جسم مگذار قدر و منزلت خويش زير پا

محكوم حكم تست رود پاي اگر صواب مقهور امر تست كند دست اگر خطا

تشخيص راه طاعت و عصيان دهي نخست آنگاه رو بجانب باطل كني چرا

از كشت جهلْ غير ندامت مجو ثمر بر كار زشت غير نكوهش مبين جزا

فرجام نيك و بد ز خدا قرب و بُعد بس نيران نهفته در سخطش خلد در رضا

باشد بروز بازپسين گر ترا يقين مپسند بهر خويش در آن روز ابتلا

كشتي‌نشستگان تو اعضاء پيكرند مانند نوح باش در اين بحر ناخدا

برتاب رخ ز همرهي نفس خودپرست بيگانه شو ز خود كه بحق گردي آشنا

در پاي‌بند وسوسه مي‌بينمت اسير دارم شگفت اگر شوي از دام آن رها

عمري كه رفته باز نياري دگر بچنگ تير از كمان چو جست نيايد دگر بجا

باشد چو شاهراه سعادت ترا به پيش گمراهي از چه جوئي مانند اشقيا

دانم بمصر طاعت حق مي‌شوي عزيز اي يوسف وجود از اين تيره‌چَه برآ

شايسته نيست از تو كه طغيان كني چنين تا كي بدست خويش نمائي بخود جفا

در پايگاه خويش تزلزل روا مدار ترسم كه سرنگون شوي اي عرش استوا

بشنيد از او چو اين سخنان درشت ، دل شد خشمگين و گفت چنين از چه ژاژخا

زينسان بخود مناز و مزن دم ز معرفت آنرا سپاس گوي كه فرمودت اهتدا

چند از جلال و حشمت خود جوئي افتخار در نزد شاه عشق نباشي بجز گدا

آني اگر بخويش گذارد ترا خداي جهلت كَشد بكام بمانندِ اژدها

اين نكته گوش دار كه رازي بود نهان در آن نهفته حكمت نغز است و دلربا

شرمندگي ز جرم به از عُجب از عمل كآن را خضوع در پي و اين راست كبريا

گيرم هزار گونه خطا سر زند ز من از آفريدگار نبينم بجز عطا

زين نيز درگذر كه گشوده است كردگار ابواب رحمتي كه ندانيش انتها [ص 47] 

تحذير كرده گر ز گنه هم ز فرط لطف بخشيده داروئي كه دهد اين مرض شفا

يعني نمود ماه رجب چهر دلفروز ماهي كه مهر هستي از او يافته ضيا

مانند بوته‌اي است وجودش كه دست صنع نصبش نموده از پي تغيير اقتضا

روزي دوازده بگدازد مس قلوب بخشد اثر به سيزدهم روز كيميا

آرد برون ز بوته دلي به ز زرّ ناب زينت‌فزا ولادت مسعود مرتضٰي (ع)

شاهي كه بهر حرمت ميلاد پاك او شد ز امر حق بدست خليلش حرم بنا

نسبت چو داد حق ز شرف كعبه را بخويش اينك نگر كه گشت در اين خانه خودنما

دادار ذوالجلال مبرّاست از مكان بي‌صاحبي روا نبود خانه خدا

در كوه طور موسي عمران رود ز هوش ايزد بكعبه كشف ز عارض كند غطا

شد آشكار علت تكوين ممكنات يعني هر آنچه بود نهان گشت برملا

فرمود حق كه خلق نگشتند جن و انس جز آنكه بسپرند ره بندگي مرا

قصد از عبادت است خدا را شناختن باشد صراط معرفتش ختم انبيا (ص)

زين رو بود بنام خدا نام او قرين در هيچ عالمي نه ز هم اسمشان جدا

هر كو نكرد امر رسالت بجان قبول اقرار او بوحدت حق است مفترا

گوئي خدا يك است و محمد رسول اوست جز اين هر آنچه جوئي نقدي است ناروا

چون يافتي كه راه بسوي خدا نبي است بشناس راهبر كه بود شاه اوليا

اينك هرآنكه منحرف از او بود هلاك وآنكو نجات جويد بايستش اقتدا

چونان كه شد نبوت ، توحيد را ملاك شرط اساسي است مر اين هر دو را ولا

توحيد بي ولايت او كفر و بي فروغ اسلام بي هدايت او شرك و ناسزا

اين است سرّ آنكه بود علت وجود معلول ذات پاك همايونش ماسوٰي

دستش كه مام نيز نه بربست از قماط بگشود از سلاسل ايجاد عقده‌ها

باشد يگانه مُجري فرمان ذوالجلال نبود خدا و ملك خدا راست پادشا

همدوش رفته سبقت هستيش با ازل هم‌راز گشته دولت شاهيش با بقا

او اول است و زآنرو آخر ظهور كرد كو بُد خبر تمامي ايجاد مبتدا [ص 48] 

مقصود حق ز عالم و آدم بود علي دين من است اين و منم تابع هدٰي

درك مقام او نكند كس مگر رسول كين راز بر عقول امم جسته اعتلا

او اسم اعظم است و ز اسرار محتجب سلمان ظاهر است در اين نشأه فنا

چون تاب آفتاب رخش خلق را نبود بگرفت در ظهور بخود جلوه سُها

در بدو و ختم خلقت ، او محيي و مميت او نقشبند خلق و نگارنده قضا

صادر بدو ز مصدر اجلال ، امرِ كُن وز نزد او رسد لمَنِ المُلك را ندا

عدلش عقيل را ندهد فرق از عموم جودش شود مفسّر مضمون هل اتي

مهرش جنان ببخشد با دست انفعال قهرش جهان بسوزد با تيغ جانگزا

مصداق لافتي است بر اين مدعا دليل از قول كردگار نيارد كسي ابا

تيغش حمايل است و معلّق بود اجل حتمي است چون برآوردش در صف وغا

بفكند كاف كفر و بجا ماند فر دين فتح مبين بصارم او برد التجا

اي شهريار كشور امكان كه ذوالجلال فرمود منحصر بتو ديهيم انّما

بگزيد مر تو را پي اعلاء نام خويش و اندر رواج دين بنمودي تو جان فدا

شد محكم از تو پايه اسلام در جهان چونان كه كفر كرد از آن سير قهقرٰي

ابناء طاهرين تو در نشر امر حق جستند هر يكي بتو در دهر اقتدا

مستور ماند طلعت فرزند آخرين اثبات كرد بر همه مصداق لايُرٰي

در غيبتش گريست بسي چشم دوستان وز دوريش فسرد بسي قلب اصدقا

گلزار شرع بي مدد فيض او خزان صبح اميد بي رخ تابان او مسا

فرمان او مطاع و قضا و قدر مطيع او قطب و ملك هستي پيرامنش رحٰي

آن شمع زيب‌بخش شبستان عسكري وآن نخل بي‌همال گلستان مصطفٰي

شمشير انتقام خداوند منتقم كز سطح ملك برفكند ريشه دغا

او آخرين تجلي معبود بي‌زوال كاندر ولايتش نه زوال است و نه فنا

غوث زمان حصار امان شاه انس و جان كهف امم وليّ نعم مرجع رجا

فيض ابد ممد مدد مظهر احد ركن ركين حقيقت دين معني تُقٰي [ص 49] 

از خلق ، آفرينش او علة العلل يعني رسول را بود او ختم اوصيا

او حجت مظفر و منصور از اهل بيت او بازخواه خون شهيدان كربلا

سلطان دهر مهدي قائم (ع) امام عصر كاندر قوام دولت حق است مرتجٰي

زآن پس كه شام تيره بپوشاند اين جهان چون صبح جلوه‌گر شودش چهر دلگشا

يا رب بحق او كه گزيديش از الست تا ملك و دين بنيروي او بخشي ارتقا

يا رب بعزّ و حشمت آباء طاهرينْش كز چهرشان پديد بود مر ترا لقا

پاينده دار شوكت توحيد را بدو زيب جهان ز جوهر شمشير او فزا

محفوظ دارش از شرر جور ظالمين اي حافظِ خليلِ خود از آتش بلا

فرماي در حمايت او حفظ يا و سين تا جاودان بماند اجلال طا و ها

يا رب باسم مخزون يعني ابوالحسن كز او نه زشت راست تجاوز نه پارسا

تاج فرج به تارك او سرفراز كن اي ملتجاي امكان در شدت و رخا

يا رب بدرگه تو برآريم دست عجز زيرا كه نيست غير عطايت اميد ما

بربسته رخت ظاهر پيغمبر مجيد نبود كه گسترد به جهان سايه هما

غايب ز ديده حجت ثاني‌عشر كه باز مرآت دين ز چهره او جويد انجلا

معدود مسلمين همه بي پشت و بي‌پناه مقهور جور دشمن بي‌رحم و بي‌حيا

امواج فتنه كشتي آل علي شكست يا مُنْجِيَ السفينة ، اِرْحَم و نجّنا

يا رب بسوخت ساحت دين را شرار كفر دستي برآر تا دهي اين آتش انطفا

ملك رضا و رايت دشمن زهي دريغ بيت حرام و رخنه شيطان زهي عنا

سكّان مهد امن و امان جمله مضطرب از بيم دشمنان همه بگزيده انزوا

كس را بمال و جان نبود ايمني كه نيست فريادرس كه درد دلي را كند دوا

يا رب به اشك چشم يتيمان ماريه گاهي كه قهر دشمنشان بود در قفا

يا رب باضطراب اسيران اهل بيت گشتند سوي شام روان چون ز نينوا

آنان كه دوستار تو و آل احمدند مپسندشان بفتنه اشرار مبتلا

بخشا نجات عاجلشان از ره كرم رحمي به بينوائي اينان ، مهيمنا [ص 50] 

ده بازگشت ظلم به خيل ستمگران سوزان بقهر خود همه را هم در اين سرا

فرجام دوستان همه فرما بعافيت آمال دشمن از اجل حتم كن هبا

اكنون كه از طريق عنايت به بندگان ضامن شدي اجابتشان در ره دعا

خوانيم مر ترا بشفيعان روز حشر اهل الكساء تُبْتَ بهم آدم اذ غوٰي

بگذر از آنچه زشت بجستيم ارتكاب كآمد بجاي نعمتمان نقمت از سما

يا رب شد از گنه « رضوي » را سياه دل زنگ سياهيش بولاي علي زدا

كوته مدار دست ز دامان حيدرش تا آيدش شفاعت سلطان اصفيا

جاويد دار بر سر او سايه پدر ده مامْش را ز مسند فردوس متكا

فقدان او چو شمع روانش گداخت ليك تسكين بصبر فرما او را در اين عزا

آن خصم دوستان تو كش رنجه كرد دل ملحق نما بدشمن زهراش داورا

افزاي عمر بابش و در قرب شاه طوس اجلال او بخواري عدوان فزون نما

يا رب بحق شاه رسولان و آل او ابواب استجابت بر اين دعا گشا

* * * *

در تهنيت بهار و ميلاد حضرت امير عليه السلام و منقبت آنحضرت

٩ رجب ١٣٧٣ برابر با ٢٤ اسفند ١٣٣٢ در كرمان

[ص 51]

ز فروردين جان‌آرا ، جهان پير شد برنا نگر صحرا بهشت‌آسا ، بهشت‌آسا نگر صحرا

چمن از نقش هر رنگي ، نگارستان ارژنگي هزاران با هماهنگي ، گلستان كرده پر آوا

چو آرايشگري جويد ، نسيم اندر چمن پويد بشبنم چهر گل شويد ، كه افزونتر شود زيبا

بتابد طُرّه سنبل ، بپردازد جمال گل بَرَد دل از كف بلبل ، چو از مجنون رخ ليلٰي [ص 52] 

بديعِ صنع باري بين ، صفاي آب جاري بين وز او آئينه‌كاري بين ، زمين چون طارم اعلٰي

سحرگه چون شه خاور ، برآرد چتر زر بر سر شعاع معدلت‌گستر ، بتابد بر همه غبرا

ببيند باغْ آبادي ، بجويد سروْ آزادي زند لبخند از شادي ، به گلبن غنچه حمرا

از اين نيلوفري گردون ، شود دشت و دمن گلگون تماشائي بود هامون ، بچشم مردم بينا

هوا بس بوي خوش بيزد ، زمين با نافه آميزد دل دانا برانگيزد ، بشكر ايزد يكتا

عيان الطاف رب بيني ، مطابق روز و شب بيني نشاني از طرب بيني ، به هر سو در جهان پيدا

جهان را خور بيارايد ، چو در برج حمل آيد فروغ صورت افزايد ، كه گيرد جلوه معنٰي

پس از چندين شكيبائي ، بپاس عالم‌آرائي به برج حكم‌فرمائي ، كند خورشيد دين مأوٰي

جهان روي خدا بيند ، جلال مصطفي (ص) بيند جمال مرتضي (ع) بيند ، كه بُد خواهان آن موسٰي

خدا را مظهر شاهي ، همش مرآت آگاهي ز قرآن شاهد ار خواهي ، ببين مصداق احصينا

نخستين جلوه يزدان ، نه‌اش آغاز و نه پايان فراز خرگه امكان ، مر او را درگه والا

رسل را او گزيننده ، كتب را او فرستنده به امر و نهي او بنده ، تمام عالم انشا [ص 53] 

قضا فرمانگزار او ، قدر سررشته‌دار او خدا را كار كار او ، چه در دنيي چه در عقبٰي

ز هستش هست هست آمد ، بنزدش خلق پست آمد كلام او الست آمد ، چو وحدت را نمود اِنها

خود او مطلوب هر طالب ، امير قاهر غالب علي بن ابي‌طالب (ع)، خدا را اعظم اسما

مهيمن آيت داور ، همايون نفس پيغمبر (ص) اميرالمؤمنين (ع) حيدر ، چراغ عترت طٰهٰ (ص)

صراط مستقيم است او ، ره اميد و بيم است او محبان را نعيم است او ، جحيم از قهر بر اعدا

مگو عين خدا باشد ، بگو عين خدا باشد كه يزدان را روا باشد ، چو او چشمي جهان‌آرا

هم او خود معني ايمان ، هم آن را سوم اركان همش محكم از او بنيان ، هم از او تا ابد برجا

هو الاول هو الاۤخر ، هو الباطن هو الظاهر هو الناهي هو الاۤمر ، هو المنعم هو المولٰي

خود او پيدا بهر كَوْري ، بهر كَوْري و هر دَوْري همايون چهره‌اش طوري ، عيان چون چهره بيضا

جمال او كمال او ، كه باشد ختم آل او نهان وجه جلال او ، در اين دوران ز چشم ما

بود چون تربيت كارش ، چو نبود تاب ديدارش ز پشت ابر انوارش ، همي تابد بر اين دنيا

گرت با او بود كاري ، و گر مشتاق ديداري ببايد رو به ابر آري ، به دور غيبت كبري [ص 54] 

نه هر حرفي توان گفتن ، نه هر دُرّي توان سفتن ببايد راز بنهفتن ، كه نپسنديده‌اند افشا

خداوندا به جاه او ، به ما بنماي راه او عيان كن چهر ماه او ، ز پشت پرده اخفا

ز هجرش جملگي هائم ، همه جوياي او دائم شه دين مهدي قائم (ع)، وليّ فرد بي‌همتا

مؤيّد دار و منصورش ، به نصرت ساز مسرورش به قهر خصمِ منفورش ، جلال شيعيان افزا

هواخواهانشان يكسر ، همه خرّم به بحر و بر به جان خصمشان آذر ، هم از امروز چون فردا

برحمت سوي « راضي » بين ، پشيمانش ز ماضي بين سؤالش از مراضي بين ، تو مسئولش عطا فرما

بسوي شيعه راهش ده ، امان جويد پناهش ده به رخسارت نگاهش ده ، كه باشد اعظم نَعما

* * * *

در تهنيت مولود مسعود حضرت امير عليه السلام

رجب ١٣٦٦ ● در مشهد مقدّس

[ص 55]

عيان شد طلعت خورشيد چون در طالع جوزا جهان فال همايون زد از آن چهر جهان‌آرا

اگر گيتي بفروردين ، گرفت از خرمي آذين نبودش روشني چندين ، ز تابان چهره بيضا [ص 56] 

سحابش گه شدي حايل ، گهي خورشيد از او مايل گهي ثابت گهي زايل ، گهي پنهان گهي پيدا

چو روي مهوشان بامش ، و ليكن تيره انجامش چو موي دلبران شامش ، ز ابر قيرگون سودا

گهي از آسمان باران ، چو ماء منهمر باران وز آن دامان كهساران ، بسان بيكران دريا

گهي از غرّش تندر ، بطرف بوستان اندر شده گوش هزاران كر ، ز دهشت مانده از آوا

گهي از ريزش ژاله ، خراشيده رخ لاله زده در مهد تبخاله ، لبان غنچه حمرا

بسان گردش گردون ، هوا هر لحظه ديگرگون زماني تيره زو هامون ، گهي روشن بدو صحرا

گهي گل گشته پژمرده ، بجان بس تشنگي برده گه از آب روان مرده ، چو مستسقي ز استسقا

نموده مهر و مه پنهان ، بروز و شب رخ رخشان نه اين يك بر زمين تابان ، نه آن يك بر فلك رخشا

به نوروز ار چه شد گلشن ، رها از چنبر دشمن نگون شد رايت بهمن ، ز فروردين در آن هيجا

پس از يك دوره ويراني ، گرفتاري ، پريشاني شدش آزادي ارزاني ، از آن شاهنشه والا

و ليكن ساحت بستان ، چو آمد رزم را ميدان نبودش ايمني بر جان ، ز بيم غارت و يغما

در آن هنگامه خونين ، كه برپا كرد فروردين ز خون لاله شد رنگين ، چمن از حمله اعدا [ص 57] 

ز داغ آن پري‌پيكر ، سيه پوشيد نيلوفر بخواب اندر نشد عبهر ، از آن اندوه جان‌فرسا

بشد پيكار نوروزي ، سرانجامش به پيروزي چمن را فتح شد روزي ، بفرجام اندر آن بلوٰي

بهر جا جنگ آرد رو ، گشايد هر طرف بازو ز آرامش برد نيرو ، چو تب كآسايش از اعضا

ربود اين رزم آزادي ، ببرد از باغ آبادي نشد از وصل گل شادي ، نصيب بلبل شيدا

نمود از فرط دانائي ، بجان ساز شكيبائي بود كاين طاق مينائي ، دل او آورد برنا

دلي كاو وصل را شايد ، تحمل هجر را بايد كه روشن بامداد آيد ، بپايان شب يلدا

چنين چون ديد خورشيدش ، بجان افزود اميدش ز رأفت چهره تابيدش ، كه آرد باغ را احيا

شد از انوار خورشيدي ، چمن چون جام جمشيدي پر از آيات توحيدي ، چو مصحف گلشن از گلها

دليل قدرت بيچون ، شقايق را رخ گلگون از او طبع خرد موزون ، وز او نطق ادب گويا

رخ گل ، طُرّه سنبل ، ربوده طاقت بلبل فكنده در چمن غلغل ، ز شور منطق شيوا

بباغ آري سحر چون رو ، ز شبنم بيني از هر سو بكام نسترن لؤلو ، بجام ارغوان صهبا

چو طرف گلستان بيني ، جهاني را جنان بيني بچشم خود عيان بيني ، رياض جنة المأوٰي [ص 58] 

فكنده سروبن سايه ، چمن را بسته پيرايه طرب را داده سرمايه ، ز كف برده دل دانا

ز نقش سوسن و نسرين ، طراوت باغ را چندين كه از ميلاد شاه دين ، رجب را چهر روح‌افزا

جمال وحدت يزدان ، كمال قدرت سبحان قوام عالم امكان ، نظام دنيي و عقبٰي

فراتر از خرد جاهش ، برون ز انديشه خرگاهش فُرودين پايه گاهش ، فراز بزم اَوْ ادنٰي

حريم اوست كوي حق ، نه جز او ره بسوي حق هم او مرآت روي حق ، هم او را جلوه عظمٰي

مهيمن بنده داور ، مبارك نفس پيغمبر (ص) به خيل بندگان سرور ، به جمع چاكران مولا

شريعت پايدار از او ، طريقت را مدار از او حقيقت آشكار از او ، به چشم مردم بينا

ظهور قدرت باري ، ز نقصان مُلك او عاري در امكان امر او جاري ، چو امر روح در اعضا

نه يزدان ميتوان خواند او ، كه لا معبود الا هو و ليكن جلوه جز آن رو ، ندارد حيّ بي‌همتا

درختان گر قلم گردد ، مداد از آب يم گردد همه گيتي رقم گردد ، نگردد فضل او احصا

چو فضل او بود هستي ، ز بالائي و از پستي خرد هرگز نيارستي ، شمردن اين فضيلتها

رسل را او بود مُرْسِل ، كتب را او بود مُنْزِل تن ايجاد را او دل ، بدو احكام جان اجرا [ص 59] 

محبش ايمن از نيران ، مآل دشمنش خسران عمل را شخص او ميزان ، ولايش عروة الوثقٰي

مليك قاهر غالب ، امان حاضر و غائب علي بن ابي‌طالب (ع)، ولي ايزد يكتا

عليٌ حُبُّهُ جُنَّة ، قسيمُ النار و الجَنّة امامُ الاِنسِ و الجِنّة ، وصيُّ المصطفٰي حقا

حصار دين حسام او ، رواج حق مرام او عَلٰي مشتق ز نام او ، از آن شد حرف استعلا