[ص 1] بسم الله الرحمن الرحيم

مرحوم مغفور عالم فاضل و خطيب كامل و اديب ماهر سيد محمدرضا احتشامي رضوي معروف به نوّاب رضوي فرزند مرحوم آقا سيد عبدالكريم نواب‌التوليه رضوي است ، مرحوم آقا سيد عبدالكريم فرزند مرحوم آقا ميرزا سيد حسن رضوي پسر نواب آقا ميرزا عبدالحي است كه ايشان اصلا اهل خراسان بودند و به يزد مهاجرت نموده بودند . مرحوم آقا سيد عبدالكريم در سال ١٢٩٢ شمسي از يزد به مشهد مقدس رفته و در آستانه مقدسه حضرت ثامن الحجج صلوات الله و سلامه عليه و علي آبائه الطيبين و اولاده الطاهرين بعنوان سركشيك آستان قدس مشغول به خدمت شدند . مرحوم مبرور آقا سيد محمدرضا نواب رضوي فرزند پنجم از شش فرزند ايشان بودند ولادت آن مرحوم در مشهد در بيست و پنجم جمادي الاۤخره ١٣٣٣ قمري مطابق با نوزدهم ارديبهشت ١٢٩٤ شمسي است ، مرحوم نواب در سال ١٣٢٤ شمسي يعني در حدود سي‌سالگي پس از تشرف به عتبات عاليات براي تحصيل علوم ديني به كرمان آمده و در مدرسه مباركه ابراهيميه نخست به فرا گرفتن مقدمات پرداخته و سپس در محضر مرحوم مغفور عالم رباني و حكيم صمداني فقيد سعيد شهيد سركار آقاي حاج عبدالرضا خان ابراهيمي اعلي الله مقامه به درس اصول و فقه و حكمت حاضر مي‌شد و حدود يازده سال در مدرسه ابراهيميه ساكن بود و در سال ١٣٣٥ ازدواج نمود و از همان ايام تا سنه هزار و سيصد و پنجاه مديريت چاپخانه سعادت كرمان بعهده ايشان بود . در سال ١٣٩٠ قمري در خدمت مرحوم آقاي شهيد ( اع ) به مكه مشرف شد . [ص 2] وفات آن مرحوم در روز دوم جمادي الاولي ١٤٠٨ قمري در كرمان و در سن هفتاد و پنج سالگي اتفاق افتاد ، جنازه آن مرحوم به مشهد مقدس حضرت رضا عليه السلام حمل و در زاويه جنوب غربي صحن قدس در جوار آن بزرگوار دفن گرديد رحمة الله عليه و حشره مع اجداده الطاهرين و آبائه المكرمين .

مرحوم نواب طبع شعر كم‌نظيري داشت اگر گفته شود كه از بزرگترين شعراي دوره خود بوده سخن گزافي نيست ، تسلط بر اوزان و فنون و صنايع ادبي و اطلاع فراوان بر شعر عربي و فارسي و آشنائي با متون ادبيات فارسي و عربي از يكسو و مهارت در اشاره به لطايف اخبار و احاديث آل‌محمد (ص) از سوي ديگر و طبع موزون خداداده جمعاً از او سخنور و شاعري ساخته بود كه در هر عصر و روزگاري بيشتر از يكي و دوتا پيدا نميشود . شاهد اين عرايض نفس اشعار دلكش آن مرحوم است كه از ده‌هزار بيت متجاوز و عمده آنها در مدح و منقبت و مصائب و مراثي محمد و آل‌محمد صلوات الله عليهم است و بيشتر از دو ثلث آنها محفوظ مانده است . در كرمان خطيب و واعظي معروف و به نوكري حضرت سيدالشهدا صلوات الله و سلامه عليه و ذكر مصائب ايشان مشهور و منابر او مورد علاقه خاص و عام بود . بنده مسكين راقم اين سطور در نوجواني چند سالي را در خدمت آن مرحوم به تحصيل مقدمات ادبي و عربي اشتغال داشتم ، اين كوشش ناچيز براي جمع و تصحيح و مقابله و چاپ اشعار ايشان كه با كمك بعض دوستان صورت گرفته بعنوان اداي گوشه‌اي از حقوق فراوان آن استاد مكرم است . و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين .

زين‌العابدين ابراهيمي

شوال ١٤٢٠

* * * *

[ص 3]

ديوان نواب

اشعار مرحوم مبرور سيد محمدرضا احتشامي رضوي

معروف به « نوّاب » رحمة الله عليه و متخلص به « رضا » و « رضوي » و « راضي »

[ص 4]

[ص 5] بسم الله الرحمن الرحيم

مدح چهارده معصوم عليهم السلام

[ص 6] شهريور ١٣١٤ در مشهد مقدّس

حمد حق را مهيمن بيچون كه بود درك او ز فهم برون

نقش‌پرداز صورت هستي قائل اَنْ يقول كُن فيكون

آن كه افراخت طاق چرخ بلند برفراز زمين بدون ستون

چون بپرداخت آسمان و زمين مستمر داشتْشان به سير و سكون

وآن كه از گِل به هيأتي نيكو قالبي زد به نقش كاف و به نون

كرد در پيكرش ز منبع روح جاري از صنعْ قلزمي مشحون

نزد علم و عطا خبير و كريم در ظهور و خفا برون و درون

نظر افكند بر فضاي وجود ديد با ظلمتش همي مقرون

خواست اين تيرگي كند زايل تا بدانند قدرتش افزون

كرد ظاهر ز لُجّه توحيد چارده دانه گوهر مخزون

زد نخستين گهر نواي وجود

فخر امكان محمد محمود (ص)

[ص 7]

مظهر خاص نور سبحاني شاهراه نجات انساني

در مقام بروز و عرْض وجود صادر اول است و بي ثاني

انبيا را به مرتبت خاتم خلقشان را به منزلت باني

با بقاء وجود حق باقي بهر ابقاء نام او فاني

نيست در موردش عجب معراج با چنان قرب بزم يزداني

اين عجب ، شد چگونه خاك‌نشين كنج ويرانه ، گنج پنهاني

آري ار او نبود فُلْك نجات كشتي دهر بود طوفاني

داشت اين قلب عالم ايجاد چون بحق ارتباط نوراني

بود لازم پي افاضه فيض ثاني او به عزّ و سلطاني

خلقتي شد ز طينتش موجود جانشينش برادري جاني

سرّ ايجاد ممكناتْ علي (ع)

مظهر جامع صفاتْ علي (ع)

داور خلق و بنده دادار راحت جانِ احمد مختار (ص)

ذات پاكش محيط ملك وجود خود در او نيز نقطه پرگار

به قلم او نمود امرِ رقم وز رقم غير خود نديد بكار

شش جهت شد از او حصار جهان چار عنصر بدو گرفت قرار

شب و روز است از او سياه و سپيد مختلف هم بدو خزان و بهار

رشحه مهر خويش كرد جنان شعله قهر و سطوتش را نار

شد ولايش شكوفه توحيد در برِ آن ، گناه آمده خار

سلفش اولياء مرضيين خلفش اوصياء هفت و چهار

چشم حق‌بين مصطفي (ص) نگريست مرتضي (ع) را چو قلزمي زخّار

تا گهرهاي نغز بار آرد بنهادش ز خود صدف به كنار

آنكه در جنب اوست ماتْ عقول

عصمتِ آفريدگارْ بتول (ع)

[ص 8]

در حريم عفاف پرده‌نشين ملكوتش نهفته زير نگين

سرّ ما كان و ما يكون آگاه مخزن راز را يگانه امين

در عفافش بس آنقدر كه سپهر شد خيامش چو هِشت پا بزمين

پاس اين بارگاه را بيدار چشم انجم فراز چرخ برين

حفظ آن را ز حادثات ، قضا با كمان قدر نشسته كمين

اينچنين درگهي كه خاك رهش قدسيان راست توتياي يقين

خصم دون بين كه زد شراره بر آن خلد را سوخت شعله سجّين

باش تا بينيَش به موقف عدل ايستاده بروز بازپسين

شِكوه آرد ز دشمنان تباه با دل دردناك و قلب حزين

كه دو شبل من از چه رو كشتند آن به شمشير جور و با سَمْ اين

مقتداي زمان ولي زمن

كه شدش اسم و فعل و حرف حسن

تالي مصطفي (ص) به خُلق عظيم ثاني مرتضي (ع) به ذات كريم

عصمت او را قرين ز دامن مام فطرت پاك او صبور و حليم

سپر حلم او به دفع بلا دارد از تيغ حيدري تعليم

در تمام عوالم امكان نافذ الامر و واجب التعظيم

اوّلين سبط و دوّمين سالار سوّمين آيت خداي رحيم

فرد چارم ز خمسه اطهار معني خاص احسن التقويم

خلق را از بليه حصن حصين دين حق را يگانه ركن قويم

از جلالت چنانكه منفرد است در نسب هم نظير اوست عديم

جدّ پاكش محمد عربي (ص) باب نام‌آورش علي حكيم (ع)

مامْ زهرا (ع) خداي را ناموس وز اخايش نشانه تسليم

آن رهاننده از خطر ، كونين

ناخداي محيط عشق حسين (ع)

[ص 9]

شافع عاصيان بنفخه صور اوست دوّم زجاجه زآيه نور

همّتش كرده علم را مبهوت قدرتش راست ماسوٰي مقهور

آن وجودي كه هست پايه‌صفت ملك هستي به هستيش معمور

عرش از نام او گرفت قرار داشت با آنكه سرّ حق مستور

طاق شد طاق عرش در تعظيم ديد آن را چو جفت خود مسطور

با چنين منزلت ز هستي خويش چشم پوشيد در مقام ظهور

در ره عرضه حقيقت ذات چون رقم خورده بودش اين منشور

باخت نام و نشان و جُست مرام آن چنان كز ازل بُدش منظور

كرد آنسان مصائبش تأثير كه درافكند در عوالم شور

هِشت زين رو بجاي آينه‌اي تا شود قلب دوستان مسرور

مبدء مغفرت به روز معاد

زين عبّاد و سيّد سجّاد (ع)

در ولايت سميّ اصل اصيل وز نبوت بزرگْ فرع نبيل

ايزدش خوانده كوكب دُرّي رتبه را گفته حق است دخيل

بين ز فرط سجود ناصيه‌اش وصف دادار را شده است دليل

قول حق را خود او كند تفسير زآنكه مخصوص او بود تأويل

حفظ اسلام و حفظ قرآن را داده ميعاد با سليل خليل

ذكر را گفته نحنُ نزّلنا كرده آن را لَحافظون تكميل

از جفاي بني‌اميه دون ريخت از هم نظام ذكر جميل

چون وجود كتاب ناطق حق شد بشمشير جور و كينه قتيل

مانْد رخشنده كوكبش بر جاي تا نيفتد به نظمشان تعطيل

نجم دين هم ز نور ديده خويش روشني‌بخش شد در اين قنديل

آنكه با جدّ خويش شد همنام

باقر (ع) علم انبياء عظام

[ص 10]

حجّت قاطع مهيمن راد ملك حق را رفيع از او بنياد

هم امامان طاهرينْش ابناء هم هُدات مقرّبينْش اجداد

آتش تيغ آبدار علي (ع) داده گر خاك دشمنان بر باد

او نموده است با زبان مليح پرنمك زخم سينه حُسّاد

بذر علم او فشاند در ملكوت ريشه‌اش را فزود استعداد

دانه‌اش را شكافت تا گرديد باقر العلم و در حِكَم استاد

ابجدي را كه او كند تدريس هست از درك انبيا مازاد

آري آري ميان خالق و خلق نيست ربطي بغير ربط وداد

خواهي ار نيك داني آن شاگرد كه بياموخت هرچه دادش ياد

در اداء مراسم اسلام بود نسبت به سايرين آزاد

سبط آن كو به وحي شد ناطق

حجّة الله جعفر صادق (ع)

اوصيايند هر يكي صدّيق صدق از او مفتخر علي التحقيق

قهر او آفريده بطشِ شديد مهر او خلق كرده قلبِ رقيق

همّت جعفري نبوْد اگر بود در دين احمدي (ص) تعويق

قدم مصطفي (ص) براه جهاد چون نمائيش با قلم تطبيق

گر بخوانيش مذهب جعفر ايزدت نيز مي‌كند تشويق

رتبه انبيا نگشت عظيم تا نكردند فضل او تصديق

علم او علم حيدر كرّار (ع) چون نبي مر خداي راست وثيق

در علوم و حكم وسيع و منيع در لسان و بيان طليق و ذليق

بود با آنكه در صدد ، منصور كافكنَد بين آل او تفريق

گشت مقهور و باز حق افزود نور خود را بدين مدد توفيق

حصن توحيد و خلق را رهبر

قبله ناس ، موسي جعفر (ع)

[ص 11]

سوي درگاه حق بشر را راه در مقام وسيله باب الله

پاي فكرت بكوي قدرش لنگ دست دانِش ز ذيل آن كوتاه

رحمة العالمينْ صفت ، كه جهان در حوادث بدو برند پناه

آري اندر تلاطم آفات فُلْك نوح است دستگير تباه

اينچنين ذات پاك بي‌مانند كه خدايش به عزّت است گواه

در چَهِ ابتلا از او ايوب (ع) يوسف از او برون ز ظلمت چاه

دهر غدّار بين ز سير نماند تا نديدش قرين ناله و آه

شير حق را مر آنكه بود سليل خست در دست چند تن روباه

عاقبت هم از اين سراي كهن رفت در آن سراي وا اسفاه

ليك بر جاي او بكوري خصم تكيه‌ور شد بزرگ شاهنشاه

آنكه گيرد از او اراده قضا

اسم و رسم و لقب علي و رضا (ع)

عكس هشتم خداي را ز عكوس برج توحيد راست شمس شموس

هركه مهرش بجان نكرد قبول شد بزندان مسكنت محبوس

گفت الا عبادَك ار ابليس بود از پيروان او مأيوس

جبروتش فراتر از ملكوت تخت عزّت نهاده بهر جلوس

فيه آياتُ بينات نگشت كعبه ، نشناخت تا شرافت طوس

حضرتش را عجب نه ، گر فرمود ملزَم اندر سخن يهود و مجوس

بل شگفت اينكه چون توانستند دم زدن از ره فسون و فسوس

آنكه حق را مقرّب است چنانك مر خدا راست مام او ناموس

لطف حق را بدو همين كافي است كه پس از او براي حفظ نفوس

داده بهر وصايتش پسري كه زنند انبيا بخاكش بوس

با رسول خدا (ص) به نام ، قرين

لقبش شد تقي (ع) ز حق تعيين

[ص 12]

قصد دادار از وجود و عدم آن سليل رضا (ع) دليل امم

فيَضان سحاب رحمت او كرده گلزار شرع را خرّم

خود جواد است و روي خلق بدوست در حوائج درون حِلّ و حرم

هركه خصمش ، ز جان چرا مسرور وآنكه يار ، از حوادثش ز چه غم

آنكه باقي است در ولايت او بر صراطش بود ثبات قدم

وآنكه ناقص بود و گر اندك كفه‌اش آورد به ميزان كم

اينكه گويند در فضيلت او كرده مغلوب زاده اكثم

چيست اين وصف در مقام كسي كه مسيحا گرفت از او دم

داشت چندان نظام دين را پاس تا بمانَد بناي آن محكم

بعد خود عهده‌دار آن فرمود پسرش خَلق را وليّ نعم

آنكه نامش ستوده ربّ عباد

و عليٌّ لكل قومٍ هاد

دفتر ممكنات را عنوان جلوه‌گر هم بصورت امكان

در لباس بشر چو كرد ظهور اشرف كاينات شد انسان

هم خدا راست حجتي ظاهر هم ورا از سرائر پنهان

حلقه باب لطف او بخشيد يد بيضا به موسي عمران

گاه رأفت ز اِبلعي ماءك داده گيتي نجات از طوفان

نزد سطوت كند ز خلقِ جديد خود عصاي كليم را ثعبان

همچو جدّش رضا (ع) بقهر عدو شير آرد ز نقش شادُرْوان

خود علي (ع) راست آخرين همنام تاليش در تعالي ايمان

چرخ دين را در اين دوازده برج چار ركن است و ختم از او اركان

تا دهد جلوه زُهره‌سان ، گرديد مشتري دُرّ دُرْج او يزدان

زينت‌افزا ز لطفْ عرصه خاك

حسن عسكري (ع) شه لولاك

[ص 13]

ايزد پاك را چنان محبوب كه بود نزد او شفيع ذنوب

با درخشندگي كه او را هست ذاتش از ديده خرد محجوب

با همه نقص ، يار او كامل گرچه تكميل ، خصم او معيوب

و رفعنا لَكَ ار خدا فرمود با حبيب خود آن طبيب قلوب

كرد ايفاء عهد خود فرجام زين خلف آنچنان كه بُد مطلوب

رأفت اوست دوست را جاذب سطوتش كرده خصم را مرعوب

در دو عالم قرين عزّ و جلال هركه آمد بحضرتش منسوب

با همه عزّ و با همه تمكين حق او كرده دشمنان مغصوب

مهر رويش چو از محيط فنا در فضاي بقا نمود غروب

گشت طالع مهي كز او گرديد ظلمت كفر تا ابد منكوب

حجّة بن الحسن (ع) خديو وجود

قائم امر و مهدي موعود (ع)

چون بدو خواست داور علّام دهد اكملتُ دينَكم انجام

داشت پنهان وجودش از انظار ابتلائي شد احتجابش نام

با وجودي كه شد ، ز جانب حق بهر تأييد شوكت اسلام

آنچه در ملك ناتمام بماند امر ، بر آنكه او كند اتمام

كرده او را عطا ز رأفت خاص بهر اجراء آن به نيل مرام

دعوت مصطفي (ص) و بأس علي (ع) وز كمال عفاف عصمت مام (ع)

در حقيقت به خَلق و خُلق ، حسن (ع) چون حسينش (ع) شهامت آمده تام

زهد سجّاد (ع) و علم او باقر (ع) هست چون صادقش (ع) بصدق ، قيام

موسوي (ع) هيأت و رضا (ع) منطق هم تقي (ع) جود و هم نقي (ع) اكرام

عسكري (ع) شوكت و اِلٰهي قدر خاتم امر اوصياء عظام (ع)

باز با قدرتي چنين مقدور

هست زَ انظار دوستان مستور

[ص 14]

اي وجود تو منشأ فرهنگ قامتت را لباس امكان تنگ

و اي كه در ملك انتقام خداي نصب فرموده مر تُرا اورنگ

ذوالفقار علي (ع) امانت اوست مپسند اين وديعه گيرد زنگ

حيرتم ، بردباري تو ز چيست بين لب تيغ خويش تشنه جنگ

خيز و در انتقام تشنه طف شهد جان كن بكام خصم شرنگ

اي كه نام تو در نهان و عيان داده رخسار شرع رونق و رنگ

بين كه ابليس در ربودن دين با شتاب است او بدون درنگ

حق احمد (ص) بقدر دُرّ يتيم كه عدويش ز كين شكست به سنگ

حرمت تارَكي كه يافت شكاف بازواني كه خست از نيرنگ

آن دل پاره پاره از الماس وآن تن غوطه‌ور بخون چو نهنگ

خواه فرمايد ايزد قادر

امر اظهار امر تو صادر

بار اِلٰها حكيم بنده‌نواز جز تُرا هرچه هست با تو نياز

كيست غير از تو آگه از انجام حكمت خويش پيشتر زآغاز

اي عزيزي كه در مقام و صفات نيست غير از تو با تو كس انباز

گر نظر افكني بقهرْ آن كيست كه تواند بلطفت آرد باز

جز تضرع كه خصم اگر آرد عفو خود را نمائيَش دمساز

باب رأفت به كس نبسته هنوز درِ ديگر كني ز رحمت باز

ما نداريم هيچ غير گناه توشه راه و سود عمر دراز

گر توئي رهنما نه بيم خطر ور توئي ميزبان به عزّ و به ناز

حق احمد (ص) كه داري او را دوست كز تفقّد بحال ما پرداز

دور كن فتنه ، دين خود را نيز از حقيقت فكن حجاب مجاز

حق نيكان ، كه بيش از اين مپسند

دست شيطان رها و ما در بند

[ص 15]

آفريدي جهان براي بشر كه برند از عنايت تو ثمر

بنمودي تو راه خير و صلاح تا كه گردند جمله راهسپر

اختلاف طبايع بشري كرد ايجادْ احتمال خطر

از پي رفع آن ز جانب خويش برگزيدي پيمبران بي‌مر

هر يكي هرچه مقتضي دانست گفت و بگذشت خود چو راهگذر

گشت در آخر الزمان پامال اسم انسان و رسم حق يكسر

كثرت خار و خس به گلشن دين برد رونق ز توده اغبر

گُلِ توحيدْ بلبلان جويا ليك برجا از او نمانده ثمر

زاري عندليب و خواري گل بود مستوجب بهار دگر

ناگهان ابر تيره شد زايل آفتاب وجود برزد سر

قاب قوسينْ‌پايه ، يزدان‌جاه

او محمد (ص) سليل عبدالله

تا رخش بر سپهر ملك دميد دين حق آرميد و كفر رميد

علم را شد بهار ، فصل خزان جهل را شد سياه ، روز سپيد

چند ، نوميد گشت كامروا بس ، كه گرديد مطمئن نوميد

باز شد اي بسا شكوفه روح هم بسي نخل زندگي خشكيد

تا براي بقاي موجودات آن بهاري نسيم لطف وزيد

جريان يافت در زمين قلوب چشمه حكمت كلام مجيد

معتدل شد مزاج آتش و آب شد مشخّص ز هم شقي و سعيد

تيغ خود را علي (ع) درون نيام آب حيوانْ‌صفت چو پنهان ديد

خضرسان در ره سكندر دين به بقاي طريقتش كوشيد

گشت محكم بدست قدرت او انتظامات كشور توحيد

نصب شد بر فراز اين خرگاه

رايت لا اله الا الله

[ص 16]

راه اسلام شد طريق صواب خلق را حصن او حصار عقاب

رَست از شرّ فتنه هركه نمود به پناهندگيْش دقّ الباب

سر چو بر خط انقياد نهاد برد فرمان ايزد وهّاب

بنمود از قبول دين رسول (ص) چشمه مهر حيدرش سيراب

با توسل بذيل عترت او هادي خويش را شناخت كتاب

معتقد شد اوامر و احكام زَ اوّل دهر تا به يوم حساب

جُست اندر پناه حق آرام يافت يكباره ايمني ز عذاب

« رضوي » را كنون گواهْ تو باش با اولوا العلم و هم اولوا الالباب

كه شناسد تُرا به وحدت ذات باشي از ديده خرد بحجاب

با محمد (ص) هر آنچه فرمودي حق و غير از تو كس نكرده خطاب

بار اِلٰها به چارده معصوم (ص)

منما زين عقيده‌اش محروم

* * * *

[ص 17]
قصايد

* * * *

[ص 18]

[ص 19] بسم الله تعالٰي

در منقبت حضرت امام جواد عليه السلام

١٣١٤ شمسي در مشهد مقدّس

[ص 20]

از پرتو شمع محفل طٰهٰ (ص) امشب شده رشك ليلة الأسرٰي

بي‌واسطه شد كلام حق نازل بي‌پرده عيان خداي را سيما

انوار يقين حيدر صفدر (ع) بشكافت حجاب شبهه بي‌پروا

شد بحر حقيقت رضا (ع) موّاج افكند كنار لؤلوئي لالا

او گوهر شب‌چراغ بزم قرب زينت‌ده تخت و تاج كرّمنا

شد نام جواد منجي آدم با درك مقام علّم الاسما

ايوب باسم رحمت او خواند حق را كه خداش گفت نجّينا

تقدير امور در وي است از آنك در ليله قدر گفت انزلنا

بر ملك ولا تقي (ع) بود والي بر متقيان علي بود مولا

مرآت جمال مرتضي (ع) رويش بين خيره در اوست ديده بينا

چشمي كه توان رخ علي (ع) ديدن برتر بايد ز ديده موسٰي (ع)

شد نفي ابد ز رؤيت يزدان مدهوش آمد بسينه سينا

در هيأتشان بچشم دل بنگر هر چند دو ديده‌ات بود عميا

زيرا كه بدان جلالت و تمكين خورشيد دمد بديده حِربا

منظومه شمسي‌اند اين اقمار در سير بسوي منتهي الاشيا

اثناعشرند في كتاب الله اثناعشري بحق بود دانا

انوار حق‌اند و كرده حق تصريح در آيه نور از ره اِنها

مشكوة خدا محمد مختار (ص) فرمانفرماي دنيي و عقبٰي [ص 21] 

مصباح هدي علي عاليقدر (ع) اژدرْ درْ مهد و صفدر هيجا

مصباح دوم بتول عذرا دان انسيه كه فخر از او كند حَورا

در جلوه في الزجاجه شد ظاهر يعني كه يكي است صورت و معنٰي

زهرا (ع) نگري همه حسن (ع) بيني وز ذات حسن بتول سر تا پا

گر معني الزجاجه مي‌جوئي در مصحف بين بچشم استقصا

تكرار نموده ايزد اين معني تا مرجع كلْ حسن (ع) بود ما را

خواهي چو حسين را حسن را بين يك هر دو و خلق هر دو را جويا

گويند دو گر بود چه باشد يك گردد بجوابشان خرد گويا

كز لطف خدا دو ديده ما را هست وين هر دو نظير در همه اجزا

با هر دو نظر كني يكي بيني در هر دو يكي است مقطع و مبدا

تفسير زجاجه را اگر خواهي بين چشم و بخلقتش نظر بگشا

فرموده ز هفت پرده خلق ايزد يك پرده زجاجي است از آنها

يعني كه دو چشم داده حيدر را تا يك بيند بهر دو در هر جا

چشمي است بسان كوكب دُرّي رخشنده چه در سما چه در غبرا

سجاد (ع) بود ستاره رخشان انوار يقين از او بود پيدا

از يوقد مِن شجر بود ظاهر آن را كه كليم كرد استدعا

باقر (ع) بود آن شجر كه نار علم افروخت به شرق و غرب اين دنيا

زيتونه اوست جعفر صادق (ع) كش چهره در اين شجر بود رخشا

او زيت چراغ محفل ايمان نجم شرف از مُفاد زيّنّا

نوري است ز آفتاب امر حق ذرات وجود جمله ما فيها

طالع شده و گرفته امكان را محو آمده لا ز جلوه الا

نه شرق براي اوست نه غربي در عالم كون و ظاهر دنيا

لا شرقيّه است موسي جعفر (ع) شرقي نبود براي اَوْ ادني

آنجا كه جمال كل زند خرگاه نه شرق و نه غرب را در آنجا جا [ص 22] 

خورشيد بشرق نيست خود محتاج بل شرق ز مهر مفتخر مانا

لا غربيّه رضا (ع) بود آري حق را نه غروب بل ورا ابقا

او راست منازلي كه مي‌گردد در والقمر است سرّ قدّرنا

برگردد و جلوه قديم آرد زين واسطه حادث است آيا ، لا

اين جلوه مزيد نور او گردد كش نور دو ديده است و جان‌آرا

زين رو است كه زَيتُها يُضي آمد در منزلتش ز مصدر اعلي

در شهر خدا فروخت نور او ماهي كه برتبه بس بود والا

بگذشت چو از رجب ليال عشر و الفجر دميد آفتاب‌آسا

امروز دو ديده رضا (ع) روشن زين آينه زين جمال از اين بالا

حق جلوه نمود خود در اين قامت آري بقيامت است حق بيضا

در وادي قدس آيت تكليم هر چند طلوع كرده در بطحا

لو لم‌تمسسه نار نور اوست كش نار كليم ديد در صحرا

يعني چه مگر كليم شك افتاد فرق است ميان نور و نار اما

از بهر خليل بود نار عشق وز بهر كليم نور كلّمنا

اين نور علي است كو بود هادي بر سيرت مستقيمه آبا

پيوسته همي فزايدش يزدان و الله متمّ نوره گويا

از حضرت عسكري (ع) عيان بنگر مهري كه از اوست چشم دل شيدا

او نور علي (ع) و خود علي نور است يا رب به تجليات خود افزا

ما را سوي نور خود هدايت كن بنگر كه بظلمتيم و در بيدا

بنماي بما جمال هستي را منشور فرج شها نما امضا

تا مهر محمدي (ص) شود طالع خفّاش دغل همي كند رسوا

بي تابش او گياه دين پژمرد وز ابر نفاق تيره شد دلها

اي قائم امر و مهدي (ع) موعود وي از تو نظام ملك پابرجا

جانها همه ز انتظار تو افسرد اي شمس وجود ، رخ عيان فرما [ص 23] 

خار و خس گلشن ديانت را محو از دم ذوالفقار خود بنما

تا باغ ولايت آيدت خرّم احباب تو خوش بكوري اعدا

سوي « رضوي » نظر كن از احسان او را بفزا قريحه شيوا

خواهد ز تو اي شهنشه ايجاد بدهيش تو طاقتي فلك‌فرسا

خدمت كند او بعالم اسلام با روح و تن و جوارح و اعضا

آن را كه براه حق فنا گردد با يكدم لطف آريش اِحيا

عز پدر و برادر او را افزاي بعز مصطفي (ص) شاها

تا با دل خوش براه مدح تو باشد به جهان هماره ره‌پيما

* * * *

در تهنيت عيد سعيد فطر و منقبت حضرت مجتبٰي عليه السلام

عيد فطر ١٣٧٣ در كرمان

[ص 24]

از مقدم عيد فطر روح‌افزا آراسته چون بهشت بين دنيا

نوروز اگر صفا به گل بخشد شوال فزود رونق دلها

گردد به بهار شاخه‌ها خرّم و آنگاه ثمر دهند در جوزا

در فطر دهد درخت ايمان بر فرق است ميان صورت و معنٰي

در طول سه مه درخت بار آرد ليكن نه چنانكه شاخه تقوٰي

امروز نهال بندگي بنشان نوباوه‌اش از شعف بچين فردا

در ماه صيام اگر كني طاعت امروز تراست خلعت والا

شهر رمضان مهي مبارك دان كآن را بگزيده ايزد يكتا

طاعات عباد را در او يزدان بخشيده ثواب خارج از احصا

با هر نفسي است اجر تسبيحي بيرون ز حساب كثرت نعما

قرآن مجيد شد در او نازل منشور صلاح دنيي و عقبٰي

خواهي شوي از نزول آن آگه از درگه حق به حضرت طاها (ص)

در ليله قدر دان نزول آن زيرا كه خداي گفته انزلنا [ص 25] 

آن ليله قدر كو بود مخفي او فاطمه ( س ) است آيت كبري

در نيمه مه حقيقت قرآن نازل شده با وساطت زهرا (ع)

شد نور جمال مجتبي (ع) طالع بگرفت همه عوالم انشا

اين است كتاب علم سبحاني تبيان شده اندر او همه اشيا

او نسخه دوم علي (ع) كز حق موصوف بود به وصف احصينا

علمي است كه حلم از او بود مشتق وز حلم جدا شقوق لاتحصٰي

او لنگر حلم اگر نيفكندي شد كشتي دين غريق در دريا

شد پايه دين ز صبر او محكم توحيد شد از شكيب او ابقا

بگذشت ز حق خود براه حق زين روست كه حق از او بود پيدا

آري بود او سلاله حيدر (ع) فرزند رسول (ص) و مام او عذرا

هم اوست رضيع وحي يزداني هم اوست امين راز ما اوحٰي

خود سرّ خداست درك او نتوان زيرا كه خرد ندارد آنجا جا

وصفش به تو مختصر همي‌گويم تفصيلش را نياري استقصا

او ثاني حيدر (ع) است و ديگر بس تا ملك بجاست بس همين ايما

يا رب بحسن بجد و باب او يا رب به بتول (ع) فرد بي‌همتا

يا رب بحسين (ع) و نُه امام از او كاسماء تُواَند و جملگي حسني

ده اذن ظهور مهدي قائم (ع) تأييد بنصرتش همي فرما

تا ريشه خصم دون براندازد ابقا نكند بيك تن از اعدا

گيتي ز وجودشان بپردازد آرد همه رشك جنة المأوٰي

در تحت لواي اقتدار او بر عز و جلال شيعه‌اش افزا

مخذول كن آنكه شيعه را دشمن در نارش ده بقهر خود مأوٰي

ياران همه را ز خصم دار ايمن وز لطف برآرشان تو استدعا

يا رب نظري بسوي « راضي » كن شرمنده و روسيَه نگر او را

از خرمن كِشت اولياء خود او را ز عطا تو خوشه‌اي بخشا [ص 26] 

يك نظره بروي نور حق بهتر تا يك دنيا عمل كند اعمٰي

از چامه خود ترا ثنا گويد كز توست كه باشدش زبان گويا

حاجات ورا برآر و حشر او با شيعه كن از كرم خداوندا

رحمت ز تو بر رسول (ص) و آل او مادام كه رحمتت بود مُجرٰي

* * * *

در تهنيت عيد سعيد فطر و منقبت حضرت رضا عليه السلام

عيد فطر ١٣٧٦ در كرمان

[ص 27]

بر اوج چرخ تا مه شوال زد لوا بار دگر فزود از او ملك را صفا

ماه صيام گرچه مه رحمت خداست ليكن براي رحمت حق نيست انتها

بعضي بشوق روضه رضوان عمل كنند زينسان عمل معامله‌اي هست با خدا

چون بنده كز عقوبت مولاست در هراس برخي ز بيم نار بحق برده التجا

احرار راست حب خدا داعي عمل نه خوف از جحيم و نه جنات را رجا

از بس خدا رؤوف بود ، در مه صيام گسترده است بر همگان سفره عطا

مهمان ز لطف خوانده در اين مه عباد را كز قرب خويش بخشدشان فوز اعتلا

هركس عمل كند بود آري اميدوار پاداش بندگي ز عنايات كبريا

دوشم ز روي يأس بدل بود گفتگو گفتم كه هست عين عمل شخص را جزا

ماه صيام رفت و بود دست من تهي پشتم خم از گناه و دلم مانده بي‌نوا

گفتا اگر ز حق طلبي عفو سيئات رو چنگ زن بدامن سلطان دين رضا (ع)

شاهنشهي كه درگه لطف و عنايتش در حادثات جمع رسل راست ملتجا

لطفش چنان عميم كه آهو دهد پناه قهرش چنان كه شير كند نقش پرده را

فرمان او مطاع و همه ما سوٰي مطيع جاري شود بملك به امضاي او قضا

برخوان حديث لوح كه خوانْدَش خدا ولي از بهر ذوالجلال جلالت بود روا

سنگيني نبوت بر دوش او نهاد پروردگار و دادش از اين رتبه اصطفا

در نام و كنيه آينه جد خود علي (ع) در خَلق و خُلق و منطق ، مرآت مصطفٰي [ص 28] 

نشنيده‌اي حديث نبي را كه اينچنين فرمود در زيارت سلطان كربلا (ع)

اجر زيارتش به نود ميدهد خداي چون حج و عمره‌اي كه رسول آورد بجا

فضل زيارت شه دين بين بجَدّ خويش تا كردگار بر تو كند كشف اين غطا

سائل چو از تفاضل اين هر دو فحص كرد فرزند او جواد چنين گفت برملا

حق خدا زيارت باب من افضل است بنگر رسد فضيلت اين امر تا كجا

باري خداش ناصر دين خواند و دين حق از او گرفت رونق و زو جست ارتقا

يا رب بحق او كه حق از او رواج يافت از مرحمت بشوكت و اجلال دين فزا

ده اذن پا نهد بظفر در ركاب فتح سبط رسول و شبل حسن ختم اوصيا

سلطان دهر مهدي قائم (ع) امام عصر فرمانرواي ملك و شهنشاه اصفيا

عز و جلال شيعه‌اش افزا بروزگار كز جاه در سفينه دينند ناخدا

يارانشان عزيز نما خصمشان زبون باب فرج بروي محبانشان گشا

از مرحمت چكامه « راضي » نما قبول توفيق خدمتش ده ، در صبح و در مسا

با مهر شيعه عمر ورا ختم كن بخير با شيعه حشر و نشر دِهش در صف جزا

* * * *

در تهنيت ميلاد حضرت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام

صلوات الله و سلامه عليك يا مولاي يا اميرالمؤمنين و علي آلك المكرمين

و شيعتك الانجبين و رحمة الله و بركاته

١١ رجب ١٤٠٣ در كرمان

[ص 29]

بگرفت رجب چو پرده از سيما افروخت فروغ آتش سينا

موسي اَرِني بگفت و شد مدهوش حق چهره عيان نمود در بطحا

از خلقت خلق و سرّ اَنْ اُعْرَف شد وجهه علّة العلل پيدا

در سيزدهم از اين مه مسعود شد ماه چهارده جهان‌آرا

چون وجه خدا بكعبه شد ظاهر گرديد حريم قبله دنيا

از بنت اسد كه برج عصمت بود ميزان عمل بخلق شد برپا [ص 30] 

دوشم بربود شادي از سر هوش وز وجد و سرور گشت دل شيدا

گفتم بخرد كه اين مسرت چيست در من نه كه در سراسر غبرا

گيرم كه بهار خيمه زد در ملك آراست زمين بحلّه خضرا

يا چهره گل بتافت در گلشن يا بلبل نغمه‌خوان سرود آوا

هرگز نه ز مقدم بهاران ديد گيتي بخود اين سرور روح‌افزا

گفتا بشنو كه با تو گويم فاش اين راز نهان به پرده اخفا

دنيا همه خانه عرض باشد تغييرپذير جمله اشيا

امروز اگر بهار روح آورد خود رونق آن خزان برد فردا

دستان بنوازد ار هزار آهنگ محزون كندش خريف بي‌پروا

زين گونه نشاط را كه مي‌بيني وين غلغل وجد و شادي و غوغا

از خرّمي بهار توحيد است وز تابش نور ايزد يكتا

نوري كه منير او بود يزدان وز درك بصائر است بس اعلٰي

نوري كه خود اوست مبدأ ايجاد هم خلق بدوست منتهي مانا

ميلاد علي است حجت دادار مرآت جمال و آيت عظمٰي

او مجمع و جامع صفات حق او راه‌گشاي ليله اسرٰي

والشمس پيمبر است در قرآن او والقمر است و تالي بيضا

او معني ذلك الكتاب آمد شك نيست در اين كتاب بي‌همتا

او نقطه تحت باء بسم الله نزديكتر او بحق ز اَوْ اَدنٰي

او دست خدا بود بخلق و رزق جاري است بدو اِماته و اِحيا

از خود فاني بحق بود باقي حق جسته بدو بهر دو كون ابقا

تا حشر اگر كه هم‌زبان گردند فضلش نكنند ممكنات احصا

عقل است ز قدرت خدا حيران يك لفظ عليّ و اين همه معنٰي

گنجانده عوالم اندر او يزدان خوان آيه كل شيء احصينا

او خود خبر عظيم سبحاني او نفس رسول و همسر زهرا [ص 31] 

او باطن و ظاهر اول و آخر او عبدِ اِلٰه و خلق را مولي

در راه رواج دين و نشر حق بردند يكايك ارث از او ابنا

رخساره نهفت آخرين فرزند بنهاد جهان بورطه ظلما

شاهي كه بدو وصايت آمد ختم فرمانفرماي ملك آتينا

باران ز سحاب فيض او باران خورشيد ز نور روي او رخشا

با دعوت احمدي است در ابلاغ با صولت حيدري است در هيجا

هم عصمت فاطمي از او ظاهر هم حلم حسن از او بود پيدا

در بطش و شجاعت او حسين آمد سجّاد بزهد و طاعت و تقوٰي

خود باقر علم را بود حاكي صادق صفت او بصدق و حق گويا

كاظم نگرش بكظم غيظ از خصم مرضٖيّ چو رضا شهنشه والا

در جود و سخا جواد بي‌مانند باشد بنقاوت او نقي‌آسا

با هيبت عسكري چون يزدان غيب است و عيان بديده دلها

او قائم امر و مهدي موعود در كنيه و نام ، تالي طه (ص)

نامش كه بغيبتش نشايد برد وصفي است نهان ز ديده عميا

آنرا كه خدا نهفته ميخواهد كس را نه از اوست دم زدن يارا

در غيبت او رواتِ اخبارند ما را همه وقت ، مرجع و ملجا

يا رب بظهور او نما تعجيل وين عقده ز قلب دوستان بگشا

تا بر كَند او به تيغ آتشبار از ساحت شرع ريشه اعدا

بر عز و جلال شيعه افزايد كز همتشان بمانده دين برجا