[ص 111] باري چون از من مأيوس شدند و نتوانستند چيزي از اين زخاريف را بر من اثبات كنند و الحمد لله عاجز ماندند و موفق نشدند كه از آن باطل كه آنرا آراسته بودند چيزي بر من ثابت نمايند گفتند كه ميخواهيم تو اجتهادت را بر ما ثابت كني پس چون كلام آنها باين مرحله رسيد صاحب مجلس گفت قد تبين الرشد من الغي شما پيش از اين بر فساد عقيده او احتجاج ميكرديد كه مخالف ضرورت است و حالا باين ترتيب روشن شد كه اعتقاد او صحيح است و آنچه را كه شما حالا از او ميخواهيد اين است كه اجتهادش را ثابت كند و خود شما كه دعوي اجتهاد داريد اگر ثبوت اجتهاد به نشستن و احضار مردم واجب است پس شما هر وقت مردم را حاضر كرديد و اجتماع كرديد و اجتهادتان را ثابت نموديد ما اين شخص را حاضر ميكنيم كه با شما در مجلسي براي اثبات اجتهادش بنشيند پس روشن شد كه قصد شما غير از خدا است و در اين اثناء صداي مؤذن باذان ظهر بلند شد پس براي نماز برخواستيم و مجلس متفرق گشت فغلبوا هنالك و انقلبوا صاغرين و حق ظاهر شد و الحمد لله رب العالمين . و از قلت انصاف حضار آن مجلس گردش زمانه آنها را هلاك كرد و از ميانه ايشان يعني رؤساي آنها هيچكس باقي نماند مگر يكي از حضار آن مجلس كه آنهم از جمله اتباع و اذناب بود و قابليت سؤال و جواب را نداشت خلاصه اين هم آنها را كفايت ننموده در افروختن [ص 112] آتش فتنه و فساد باقي ماندند و خداي سبحانه فساد آنها را دفع ميفرمود كلما اوقدوا نارا للحرب اطفأها الله و يسعون في الارض فسادا و الله لايحب المفسدين ● تا اينكه بار ديگر مردم را فرا خوانده آنها را در صحن حضرت عباس جمع نمودند و علمها و پرچمها افراشتند و اراذل و اوباش هم دور آنها جمع شدند كه بي هيچ جرمي و گناهي مرا از شهر بيرون كنند تا اينكه خداوند كيد آنها را بآنها برگردانيد و آنها را از نيل به مقصود و مرادشان محروم داشت و از اين قبيل افعال و اعمال بسيار داشتند و سخت مورد آزار و اذيت ايشان بودم بدانسان كه انسان از ذكر آنها تكرم ميكند و اولي و سزاوارتر اين است كه بذكر آنها نپردازم چرا كه اوقات شريفتر از آن است كه در نوشتن آن مزخرفات و بيان ترهات صرف شود و الله المستعان و عليه التكلان .
و بعد از آن پيشامد سختتر و امر عجيبتر شنيعتر داستان اهل نجف بود كه ايشان سابقا بر سيد مهدي و اتباع او اعتراض داشتند كه تا كنون در شريعت احمديه و طريقه محمديه علي الصادع بها آلاف السلام و التحية سابقه نداشته كه چنين فتنه عظيم و فساد بزرگي آنهم بجهت عباراتي كه صاحب آن ميگويد اراده من از آنها غير از [ص 113] آن است كه از ظاهر آن برميآيد در دين بيندازند و شكي نيست كه هر متكلمي در آنچه ميگويد كه از كلامش اراده نموده تصديق كرده ميشود و عبارت و كتابت هر گاه از قرائن ظاهرهاي در آن معلوم شود كه مراد گوينده آن همان ظاهر است كه هيچ و الا اتكاء و اعتماد بر آن صحيح نيست خاصه وقتي كه گوينده آن بر مراد خود نص نموده و آنچه را كه ديگري بفهمد نفي كند خاصه اينكه آن ديگري از كساني باشد كه اهليت فهم مراد را نداشته باشد و پيوسته بجهت نصرت حق اين كلمات را ميگفتند و بر مخالفين ما ايراد داشتند بلكه بعضي اوقات ميگفتند كه جناب سيد مهدي مبتلا به سودا شده است و خلاصه عادت و شأن آنها اين بود تا اينكه اتفاقاتي افتاد كه در صدد ذكر آنها نيستم و همينقدر بدان كه شر بود و ديگر مپرس و برسالهاي كه من آنرا در علم اخلاق و تهذيب نفس و آنچه كه براي بنده مؤمن از افعال و اقوال و حركات و سكنات و لحظات و جلسات و ساير احوال او لازم است تصنيف كرده بودم برخوردند و در آن عبارتي ديدند كه صورت آن اينست : و اعرض عن كتب القوم لاسيما العامة العمياء ( و از كتب قوم اعراض كن خاصه كتب اهل سنت ) پس چون اين را ديده و بآن نظر كرد صيحه و نوحه برآورد و از اين عبارت اينطور فهميد كه من منكر اجتهاد و تقليد هستم و طريقه مجتهدين و كتاب و سنت را انكار ميكنم و مذهب ديگري اختراع كردهام پس اين مطلب را در ميانه مردم شايع و وسواس [ص 114] را در قلوب ايشان وارد نموده آنها را در شبهه و التباس انداخت تا اينكه دلهاي مردم مشوش شد و به باطل مايل گرديد با اينكه يك ماه قبل از اين موضوع در مشهد حسين عليه السلام با كمال مودت و محبت و انس با ايشان نشسته بوديم لكن وقتي كه به نجف مراجعه نمود در موسم زيارت مولود اين عمل را مرتكب شد پس من نامهاي باو نوشتم و متذكر شدم كه خود او پيش از اين سابقين را سرزنش ميكرد و حالا خود او همان عملي را ميكند كه ايشان ميكردند لكن جواب مرا نداد و از آن پس بكلي اعراض نمود بعد از آن اين كلمات را با كلمات قبل و بعد از آن شرح نمودم و مراد را براي او بيان كردم و آنچه را كه در مستجنات فؤاد بر او پوشيده نبود برايش ذكر نمودم و حقيقت عبارت را بيان كردم و به صريحترين الفاظ نه به اشاره شرح دادم لكن توجه و نظر بآنها ننمود و جوابي به من نداد نميدانم كه كدام قاعده را اجرا كرد و به كدام شريعت عمل نمود چرا كه اگر من مبطل بودم ارشاد گمراه و هدايت مستبصر بر او واجب بود و از احوال من ميدانست كه اگر قصد ديدن مرا داشته باشد من مانع نيستم در هر كجا كه باشد چرا صبر ننمود كه من پيش او بروم يا او نزد من بيايد و با هم سخن بگوئيم و فساد قول مرا بر من روشن نمايد تا ببيند كه آيا من عذر مقبولي دارم كه قبول نمايد و اگر عذر موجهي نداشتم گفته مرا رد ميكرد همانطور كه با ساير تلامذه خود اينطور عمل مينمود [ص 115] تا اينكه از من بيانصافي و دشمني و بدرفتاري ميديد آنوقت هر چه ميگفت معذور بود لكن او آنچه را كه ذكر كرديم جاري ننمود و با نظر اول بعبارت من اظهار اعراض نمود و امراض را در دلهاي مردم داخل كرد و آتش سينههاي مريض را برافروخت و با من هيچ تكلم ننمود و چون باو نامه نوشتم جواب نفرستاد با اينكه امام عليه السلام ميفرمايد ان رد الكتاب واجب كوجوب رد السلام از اين گذشته من مستنصح و مسترشد بودم و از او در اين كارش كه چرا اين همه نسبتهاي ناروا را بما داده و آنرا در ميان مؤمنين شايع نموده است حجت و دليل ميخواستم و ميپرسيدم كه ايمان ثابت شما به ما كه مكررا اعتراف بآن داشتيد چطور به مجرد اين عبارت كه به هيچ يك از دلالات ثلاثه دلالت بر گفته شما نميكند زايل گشت اگر براي آنچه كه انجام داده دليل شرعي و حجت الهي داشت پس چرا آنرا براي من ظاهر نكرد در حالتي كه من آنرا از او طلب نمودم و اگر حجت شرعيه و بينه الهي نداشت پس چرا اين اعمال را انجام داد بهر تقدير اين قسمتي از ما وقع بود .
و بعد از آن من عبارت را توضيح دادم و آنرا تفسير و بيان نمودم و اشكال آنرا رفع و اجمال آنرا تفصيل دادم و معضلات و مشكلات آنرا شرح نمودم و اعتقادم را در آنچه كه از انكار بر اجتهاد و تقليد و كتاب و سنت و انكار بر علماي فرقه محقه بمن نسبت داده بودند ذكر كردم و آنرا نزد او فرستادم و از او خواستم [ص 116] كه در آن نظر كند و آنرا مطالعه نمايد و حق تأمل را در آن ادا كند لكن ديدم كه جوابي ننوشت و چيزي نگفت و بر اعتقاد خود درباره من بر آنچه نفسش او را بآن ميخواند اصرار ورزيد پس اگر بآن رساله نگاه نكرده و آنرا مطالعه ننمود و گذاشته كه شبهه و حيرت و فتنه در ميان مردم زياد شود و بعضي بر بعضي انكار و سب نمايند پس بخدا قسم كه اين هرائينه ظلم عظيمي است و گناهي است كه عاقبت آن وخيم و راههاي آن صعب است و اگر در نوشته من نظر و مطالعه كرده و براي او روشن شده كه من محق هستم و مبطل نيستم پس چرا اين مطلب را بيان نكرده و به مردم نگفته كه اشتباه كرده است و اين نقصي بر او وارد نميآورد چرا كه او معصوم نبود و چه بسيار اموري كه بر فحول علما مشتبه ميشود و بعد از آن صحيح آنرا متوجه شده از قول اول عدول مينمايند و حق را ميگويند همانطور كه اين كار عادت والد علامه او شيخ جعفر اعلي الله في الفردوس الاعلي مقامه بود و آن مرحوم از كساني بود كه در راه خدا از ملامت هيچ ملامتكنندهاي نميترسيد و چه بسيار در اموري كه براي او اشتباه حاصل شد پس متوجه شد كه اشتباه كرده است و آنرا براي مردم در محضر عوام و خواص بيان كرد و حكايات و وقايع آن مرحوم در اين مورد مشهور مردم است و اهل نجف و غير آنها اين حكايات نزدشان معروف است آيا او به پدرش اقتدا نميكند و من يشابه ابه فماظلم [ص 117] و اگر هم براي او روشن شده كه آنچه كه ما در شرح قول خودمان ذكر نمودهايم فاسد است و آنرا باطل يافته و معاني آنرا فاسد ديده پس چرا وجه فساد آنها را بيان نميكند و وجه خطا و صواب آنرا توضيح نميدهد و نميگويد كه مثلا در فلان محل شبهه بر تو وارد آمده است اين سكوت و اعراض از جواب و تأخير بيان از وقت حاجت چيست اگر ناچار از سكوت است چرا از اول سكوت ننمود كه خود و ديگران را راحت بكند .
و ميبينم او را كه فقط با من سكوت نموده و با من تكلم نميكند و خطوط او را ميبينم كه بسوي آنها كه سؤال كردهاند و آنها كه از او سؤالي هم نكردهاند بهر طرف فرستاده ميشود و يكي از نامهها كه به بصره فرستاده بود بدست من رسيد و مضمونش اين بود كه بهيچ كس اجازه نميدهم كه به سيد كاظم در هيچ امري از امور دين از اصول و فروع مراجعه كند آيا در اين امور متناقضه خداوند او را امر كرده و اطاعت او را نموده يا اينكه خداوند او را نهي فرموده و او عصيان نموده يا اينكه مذهبي غير از مذهب خدا و رسول بوجود آورده يا اينكه حرمت اولاد رسول خدا صلي الله عليه و آله را لازم نميداند آيا رسول خدا صلي الله عليه و آله نسبت به ذريه خود اين طور وصيت فرموده نميدانم چه بگويم كه سكوت اولي است و شكايت به خداوند مينمايم و لا حول و لا قوة الا بالله .
پس بعد از آن همواره خطوطشان در اطراف پراكنده و دوستان [ص 118] آنها همواره متعمد بر اذيت و ايذاء آل الله بودهاند او هم بر اين مطلب اطلاع داشت و متعرض ايشان نميشد . و عجيبتر از او اينكه يكي از همصنفانش ميگفت براي من چيزي از اين مسئله روشن نشده لكن عالمي تكلم كرده و حكمي نموده است پس من هم حقيت حكم او را تأييد ميكنم . نگاه كن باين كلام متدافع و قول متناقض چه حكومتي در بين بود و چه وقت قواعد حكومت كه لازمه آن حضور خصمين و ترافع از دو جانب و اقامه شهود باشد جاري شد تا اينكه او حكم كند و آن شيخ حكومت او را تصديق نمايد در حالتي كه او تا دم مرگش ادعاي اشتباه ميكرد پس اگر حكم از اين جهت بود كه حاكم بعلم خودش حكم ميكند كه او هيچ ادعاي علمي نداشت بلكه مدعي شبهه و اشتباه بود و همواره بر اين دعوي بود تا اينكه انفاسش منقطع و حواسش ساكن و احساسش باطل شد و اساس او منهدم و قياسش باطل گرديد و به منظور خود نرسيد پس وقتي كه خطاي حاكم روشن شد نقض حكم او بالاجماع واجب ميآيد و چه خطايي بزرگتر و زشتتر از اين حكم چنانكه بيان كرديم چرا كه آنچه ذكر كردم در مرأي و مسمع مردم بود و همه از كوچك و بزرگ بر آن مطلع شدند پس اگر انكار و كتمان كنند قول خداوند در مورد ايشان صادق ميآيد كه فرمود يعرفونه كما يعرفون ابنائهم و ان فريقا [ص 119] منهم ليكتمون الحق و هم يعلمون ● .
پس چون زبانها بر ايشان دراز شد و مردم از كوچك و بزرگ و وضيع و شريف و عالي و داني و محب و مبغض و مخالف و مؤالف بر ايشان عيب گرفتند كه شما بر عليه كسي صحبت ميكنيد كه پيش روي شماست و بديها و زشتيهائي را كه باو نسبت ميدهيد به بلاد بعيده مينويسيد و از خود او هيچ نميپرسيد و او را بكلمهاي مخاطب قرار نميدهيد شايد كه عذر مقبولي داشته باشد و يا شايد كه با شما موافق ميشود و از آنچه گفته برميگردد پس اگر برنگشت آنوقت خود دانيد و آنچه كه ميكنيد و اين چنين بود كلام مردم لكن اين جماعت بآنها گوش ندادند چرا كه ميدانستند وقتيكه با من روبرو بشوند حيله آنها فاسد و حجتشان باطل خواهد گشت پس باين و امثال اين زبان طعن بر آنها زياد شد تا آنكه بعد از دو سال به نوشتهها و فرستادگانشان اطراف بلاد حتي هند و سند را پر كردند و يكي از رؤساي هند صورت نامه آنها را براي من فرستاد و چنين نوشت كه آرزو داشتم بميرم و اين نوشته و مضمون آنرا نبينم كه نوشته بودند ( سيد كاظم رشتي از دين و از مذهب مسلمين خارج شده و جميع علما از او اعراض و همه مؤمنين صاحب فهم از [ص 120] تقليد او عدول كردهاند پس بر ما واجب است بشما اعلام كنيم كه تقليد از او و اخذ مسألهاي از مسائل دين از او جايز نيست هر كه مرتكب اين عمل بشود خداوند او را هرگز نخواهد آمرزيد و توبهاش قبول نخواهد شد ) و عالم ايشان نامه را به مهر خود ممهور كرده بود و آنرا براي بعض از رؤساي هند فرستاده بود كه او مضمون آنرا براي من فرستاد و از من حقيقت جواب را خواست لكن نفس من به جواب اقبالي ننمود و از نوشتن باو خودداري كردم و قسم به خدا كه مشغوليت من آنقدر هست كه نميخواهم مردم را دور خود جمع كنم و نه اينكه گردآمدن مردم نزد من بر عزت من ميافزايد و نه دوري آنها از من وحشتي براي من ايجاد ميكند و اگر مردم مرا واگذارند جزع نخواهم كرد .
و بالجمله بعد از آنكه با شهرها مكاتبه كرده و اين امر را بين مردم منتشر نمودند بجهت اسكات خلق و اينكه مردم از گرد آنها متفرق نشوند خواستند كه اجتماعي ترتيب دهند تا براي مردم بگويند كه ما با او نشستيم و اجتماع كرديم و كفر او براي ما روشن شد و آنگاه مقتضي وقت را هر چه كه باشد مجري دارند پس چون هنگام زيارت روز غدير نزديك شد بجهت امتثال امر حضرت رضا عليه السلام و قبول وصيت آن حضرت به احمد بن ابينصر بزنطي كه فرموده بود يا ابن ابينصر هر كجا كه بودي روز غدير بزيارت قبر اميرالمؤمنين عليه السلام بيا الحديث ، قصد زيارت آن حضرت [ص 121] عليه السلام را نمودم و به مشهد اميرالمؤمنين روحي له الفداء مشرف شده عتبه شريفه او را بوسيدم پس چون يك روز از تشرف من بآستان مباركش گذشت يك نفر از نزد يكي از شيخين آمد و چون در قوس صعود اصغر مقدم بر اكبر بود رسول ديگر شيخ آمد كه شيخ ميخواهد با شما بنشيند تا اينكه در امر تو نظر كند و حال تو براي او روشن گردد پس به فرستاده گفتم كه اين اجتماع براي شيخ چه فايدهاي دارد آيا ميخواهد كه فتنه را بنشاند و اختلاف را از ميانه بردارد و دوستي بيفكند يا اينكه ميخواهد بر فتنه بيفزايد و ايقاع اختلاف نمايد گفت بلكه ميخواهد اختلاف را از ميانه برداشته فتنه را رفع كند پس باو گفتم آيا ما با يكديگر موافقيم يا مختلف گفت مختلفيم گفتم پس اگر مختلف بنشينيم و صحبت كنيم و اختلاف از ميانه برداشته نشود مختلف نشستهايم و مختلف برخاستهايم و اين امر در ميانه اين اجتماع غير از اينكه بر نزاع و زياد شدن قيل و قال بيفزايد چه فايدهاي دارد اگر چه در اول امر با شما نشستم ولي امروزه دلم از انصاف شما خبر نميدهد و خاطرم از شما ايمن نيست ميخواهم كه حكمي بين من و بين خودتان قرار دهيد و هر دو طرف ضمانت كنيم كه تصديق حكم حكم را بنمائيم شما براي من ورقهاي بنويسيد و آنرا به خاتم خود ممهور كنيد و منهم ورقهاي براي شما مينويسم و آنرا به خاتم خود مهر ميكنم و هر دو ورقه را نزد امين مسلطي قرار ميدهيم بجهت اينكه هر چه [ص 122] اين حكم بر من يا بر تو حكم نمايد آن مقبول است تا اينكه بتوانيم مختلف بنشينيم و مؤتلف برخيزيم و نزاع از ميانه برداشته شود يا اينكه من تبعيت شما را ميكنم و يا اينكه شما تابع من خواهيد شد و اما حاكم پس احدي از علماي عراق نميتواند باشد چرا كه آنها بعضي مايل به ما و بعضي مايل به شما هستند پس حكمي غير از اهل عراق ميطلبيم و من بر شما تنگ نميگيرم و امر محالي از شما نميخواهم كه گمان كنيد كه اين عذري يا خدعهاي است و امسال چنين واقع شده كه جماعت بسياري از علماي بحرين و احسا و جزاير به زيارت آمدهاند كه از جمله آنها شيخ عالم ممجد مسدد مؤيد مولانا الشيخ احمد آلعبدالجبار است كه عالمي فاضل و فقيهي مجتهد و حكيمي متتبع و متدين و متواضع و منصف بوده صاحب تصانيف و تآليف عالي و او را كتب و رسائلي در اجوبه مسائل است و ديگر سيد جليل و عالم نبيل و سيد طاهر سيد حسين بن سيد عبدالقاهر بحراني ساكن بصره است كه سيدي عالم و زاهد و پارسا و متقن و منصف و مستقل در حكم است و ديگر شيخ ممجد و مولاي مؤيد مسدد شيخ احمد بن شيخ خلف آلعصفور و امثال اين علماء بزرگ و فضلاي زمان كه در اين شهر مقدس حاضرند و به زيارت اين امام اقدس آمدهاند گفتم اين زوار كه بزيارت آمدهاند نه متهم به طرفداري من هستند و نه متهم بطرفداري [ص 123] شما علماء مشهور و معروف و ثقات متديني هستند و حق ميگويند و تكلم به صدق ميكنند نسبت من و نسبت شما نزد آنها يكسان است و اگر العياذ بالله فرض شود كه ميلي بطرفي داشته باشند شك نيست كه بيشتر متمايل به شما خواهند بود چرا كه شما در شهرها و بلاد مشهور و در قلوب عباد رسوخ زيادتر داريد و ميل مردم به شما بيشتر و محبت ايشان براي شما شديدتر است و بهر حال هر گاه كه نسبتشان بمن و شما مساوي هم باشد پس نسبت و ميلشان بشما بيشتر است و من بآنها راضي هستم پس شما هم راضي باشيد بايشان كه مابين ما حكم باشند كه من بحكميت آنها راضيم اگر خواستيد اجتماع ميكنيم اگر نخواستيد متفرق پس فرستاده بسوي او برگشت و او را بآنچه كه گفته بودم خبر داد و من نيز از نزد خودم كسي را فرستادم كه آنچه را بفرستاده او گفتم مجددا بگويد كه تغيير و تبديل و زياده و نقصاني واقع نشود لكن ايشان از معلوم كردن حكم سر باز زدند و ابا كردند كه اين علماي اعلام را حكم قرار دهند و گفتند كه ايشان قابليت حكميت را ندارند پس چون فرستاده باز آمد گفتم يا سبحان الله شما با من منازعه ميكنيد كه من ضروري دين را انكار كردهام و ضروري آن است كه بر هيچ يك از اهل اسلام اعم از كبير و صغير و رجال و نساء بالغ و غير بالغ ايشان پوشيده نباشد و وقتي كه امر ظهورش به اين حد باشد و اين علماء قابليت آنرا نداشته باشند كه اين مقدار را [ص 124] بفهمند پس مراد قوم نزد من و مردم روشن شد كه ايشان مقصودشان احقاق حق نبوده .
پس بعد از آن در شهر بين زواري كه از هر طرف آمده بودند كساني را فرستادند و شايع كردند كه ما نوزده فرستاده نزد او فرستاديم و از او خواستيم كه در اجتماع حاضر شود لكن او ابا كرد پس چون اين سخن آنها را شنيدم و مراد آنها را دانستم بعد از نماز ظهر در صحن امام اميرالمؤمنين عليه السلام در حالتي كه همه قسم از مردم موافق و مخالف ، مبغض و محب حاضر بودند منبر رفتم و خدا را حمد كردم و بر او ثنا گفتم و بر پيغمبر صلي الله عليه و آله درود فرستادم و گفتم ايها الناس امروز روزي است كه دو حرمت دارد يكي روز غدير است و ديگر اينكه جمعه است پس شرفي با شرفي جمع شده و نور علي نور گشته است و حرمت ديگري دارد كه آن حضور در نزد اميرالمؤمنين عليه السلام است و اين حرمتها كمتر اتفاق ميافتد كه با هم جمع شود و كمتر وصلت ميدهد پس خدا را حمد كرده و او را شكر نمائيد و قدر اين نعمتها را دانسته و جايگاه اين كرامت را درك كنيد و به عمل صالح به خداي تعالي تقرب بجوئيد و بدانيد كه اين عمل صالح به درجه قبول نميرسد مگر به اعتقاد صحيح و معرفت فضل اميرالمؤمنين عليه السلام و اعتراف به علو مقام و بلندي مرتبه آن حضرت و بدانيد كه آن حضرت عليه السلام و برادرش و اولادش و زوجهاش عليهم السلام امناء خدا و ابواب رحمت او و خزائن مغفرت و [ص 125] ابرهاي خشنودي او هستند و ايشانند خزائن غيب و سر لاريب محال مشيت و زبانهاي اراده و قصبه ياقوت و حجاب ملك و ملكوتند اي جماعت آنها را در مراتب خودشان جاي دهيد و آنها را از حدي كه خداوند بر ايشان معين كرده بالاتر نبريد در دينتان غلو نكنيد و بر خدا جز حق نگوئيد ايشان خداياني نيستند دون خدا و شركاء خدا هم نيستند و امر خدا به ايشان تفويض نشده است بل هم عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لايشفعون الا لمن ارتضي و هم من خشيته مشفقون و من يقل منهم اني اله من دونه فكذلك نجزيه جهنم و كذلك نجزي الظالمين ● ايها الناس بدرستي كه ايشان كلمه خدا هستند و آنهايند حمله امر خدا و بدرستي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله بنده خدا است كه خداوند او را شرف داده و بزرگ داشته است او را به حقيقت آنچه كه او اهل آن است و او را به جسمش بلكه به لباس و نعلينش به آسمان بالا برده و به درستي [ص 126] كه خلق روز قيامت با ابدان و اجساد دنيويه مرئيه محسوسه در دنيا محشور ميشوند و خداي سبحانه عالم به همه اشياء است قبل از ايجاد آنها و با وجود آنها و بعد از وجود آنها پس حالات بر او متفاوت نميگردد و به انتقال ( از حالي به حالي ) وصف نميشود و زوال و اضمحلال بر او عارض نميگردد و او حي است و قيوم و قادر و متعال ايها الناس اعتقاد صحيح اين است پس هر كه به اين اعتقاد دين ورزد ميزان او سنگين بوده مستحق ثواب خداوند است و مستوجب عطاي او بر زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام در اين روز است پس هر كه كل يا بعض آنچه را كه ذكر كرديم قبول نداشته باشد فقد حبط عمله و ما له في الآخرة من خلاق ● ايها الناس اين اعتقاد من و دين من است و چيزي است كه ضمير من بر آن منعقد شده و در سر و علانيه به اين اعتقاد به خداوند دين ميورزم و كتب و مصنفات خود را از اين نوع اعتقاد پر كردهام و همه كلمات من رجوعش به همينها است كه ذكر كردم اگر چه به عبارات مختلفه باشد و علماي اين شهر را ميبينم كه دائم در منازعه و مخالفت هستند پس اگر نزاع و خلاف آنها در اين عقايد است هرائينه من با اين اعتقادات به خدا دين ميورزم و از هر كه چنين اعتقادي نداشته باشد بيزاري ميجويم [ص 127] و اگر به من چيزي را كه منافي اين عقايد است نسبت ميدهند پس من از چنان اعتقادي و از كسي كه به آن اعتقاد ورزد به سوي خدا تبري ميجويم و اين جماعت از من خواستند كه در مجلسي جمع شويم پس من براي قطع نزاع از آنها حكم خواستم و در امر حكومت بر آنها سخت نگرفتم بلكه براي ايشان علماء اتقياء ابرار زهادي اختيار كردم كه براي حكميت در اين مسائل صالح بودند به جهت اينكه حكم در اين مقام كسي بايد باشد كه ضروريات مذهب و دين را بداند و از آن جهت كه علماء عراق بعضي متهم به طرفداري من و بعضي به طرفداري ايشان بودند براي آنها علماء غريب و زوار اتقيايي اختيار كردم و من از حالا تا فردا صبح در نزد شما هستم و هر طور كه خواسته باشند حاضرم اما بشرط حكم پس اختلاف نكنيد و دروغ نبنديد و نگوئيد كه ما از فلان كس خواستيم كه براي قطع نزاع در اجتماع حاضر شود لكن او ابا كرد و شكي نيست كه قطع نزاع نخواهد شد مگر به وجود حكم مطاع و بدون حكم نزاع بيشتر خواهد شد و جدال بالا خواهد گرفت و امري حادث ميشود كه بينندگان و شنوندگان از آن اكراه خواهند داشت و الصلوة علي رسول الله الصادق الامين و السلام علي عباد الله الصالحين و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته پس از منبر پائين آمدم و همه آن روز را منتظر شدم لكن از جانب ايشان خبر و اثري نيامد تا اينكه وقت مغرب شد پس در [ص 128] اين وقت سه فرستاده از نزد شيخ بزرگتر نزد من آمدند كه دو نفر آنها از تجار و يكي از عرض طلبه بود و از طرف او گفتند كه شيخ اراده اجتماع دارد پس به آنها همان را گفتم كه به فرستاده شيخ اول گفته بودم و تاجر گفت كه ما نزد تو مينشينيم تو كسي را نزد شيخ بفرست تا اينكه خواسته تو را همان طور كه ميخواهي به او برساند چرا كه ما ميترسيم زياده و نقصاني وارد شده پس من هم عالم كامل و فاضل عامل ذو الفهم الثاقب و الرأي الصائب اللوذعي الالمعي الولي المؤتمن مولانا ملا حسن مشهور به گوهر را نزد او فرستادم و به او گفتم كه شيخ را بين سه امر مخير نمايد اول اينكه به شرط وجود حكم حاضر و مهياي اجتماع شود همان طور كه ذكر كرديم پس اگر اين را نپذيرفت و به عدم قابليت آنها استدلال كرد امر ديگري را به او پيشنهاد ميكنم پس به او بگو كه از دو حال خارج نيست يا اينكه امر من بر تو مشتبه است و بر حقيقت حال من اطلاع نداري يا اينكه يقين داري كه من بر گمراهي و ضلالم و قلب من منافي زبانم هست پس اگر بر اشتباه هستي و امر بر تو مشتبه شده كه من حاضرم اعتقاد و دين خودم را به خداوند براي شما بيان ميكنم و آن وقت بر شما قبول و تصديق به جهت اطاعت قول خداي سبحانه كه ميفرمايد و لاتقولوا لمن القي اليكم السلام لست مؤمنا ● واجب ميآيد [ص 129] و اگر يقين داري كه قلب من با زبانم يكي نيست و من با مردم به نفاق راه ميروم پس براي تو كشف باطن جايز نيست و بر تو تصديق به ظاهر لسان و فعل اركان واجب است و قبل از ظهور دولت حق تفتيش از باطن جايز نيست همانطور كه رسول خدا صلي الله عليه و آله با اصحاب خود سلوك ميفرمود هرائينه تو يقينا ميداني از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله جز چهار تن خالص نبودند و پيغمبر صلي الله عليه و آله با آنها سلوك ميفرمود و مدارا ميكرد و معامله به ظاهر مينمود و معامله به باطن با ايشان نميفرمود اگر چه آنچه را كه در سينهها و ضمائر آنها بود ميدانست و به تحقيق خداي تعالي او را امر به همين فرموده بود و فرموده بود و لاتكن للخائنين خصيما و حضرت سيدالساجدين عليه السلام در دعاء سحر فرمودند اللهم ان قوما آمنوا بالسنتهم ليحقنوا به دمائهم فادركوا ما املوا ● پس چون شخص اظهار اسلام نمود از او قبول ميشود و به باطن قلب او نظر نميشود تا اينكه امام عصر عجل الله فرجه ظهور فرمايد تو معترف هستي كه هيچ كس از زبان من چيزي مخالف ظاهر شريعت نشنيده و در عمل من خلافي نديده است پس اين اصرار و الحاح براي چيست و براي چه آتش خاموش اين فتنه را ميافروزيد آتشي كه در زير خاكستر [ص 130] صلح و تقيه پنهان شده چيزي را كه خداوند امر به ساكن بودن آن نموده تهييج نكنيد و مردم را بگذاريد كه بر غفلات خود باشند شما مسئول نفس خود هستيد چون شما بر هدايت باشيد گمراهي كسي به شما ضرر نميرساند و مرجع شما به سوي خداست فينبؤكم بما كنتم تعملون و اگر اين را قبول نداشته باشي و ناچار از عمل به باطن و اظهار آثار يقين خود باشي پس جز خداي سبحانه و تعالي كسي مطلع بر باطن نميشود بايستي كه خدا را حكم قرار دهيم و هر يك دست رفيق خود را بگيرد و بر كسي كه از ميانه ما بر باطل است نفرين نمائيم فنبتهل فنجعل لعنة الله علي الكاذبين ● و بدانكه آنگاه از هم جدا نميشويم مگر اينكه يكي از ما مرده است و مخير هستي كه اين مباهله را در حرم حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام قرار دهي يا در حرم حضرت سيدالشهداء عليه السلام يا در حرم حضرت عباس يا در صحن يكي از اين اماكن مشرفه در حضور مردم و يا در خلوت جائي كه غير از من و تو كسي نباشد اختيارش به دست تو است فاختر لنفسك ما يحلو و اگر از اين هم ابا نمود و من ميدانم كه ابا خواهد نمود امر سوم را بر او عرضه بنما و بگو حكمي كه ما خواهش كرديم اگر قابليت حكومت ندارد پس آيا به نظر شما در دنيا عالمي هست كه قابليت حكومت را داشته باشد يا نه اگر گفت نه كه حرف [ص 131] محالي زده و گمان نميكنم كه چنين بگويد و اين به جهت مصالح و امور خفيهايست و اگر گفت كه بلي پس به او بگو اعتراضاتي كه بر كلام او داري همه را بنويس و مراد او را تفسير كن و بگو كه او از اين كلام اين معني را اراده كرده آن وقت اعتراضات خود را وارد كن و نوشتهات را نزد من بفرست پس من بيان و شرح كلام و مرام خودم را مينويسم اگر موافق قبول تو شد كه بسيار بسيار بعيد مينمايد كه نعم المطلوب و اگر موافق نشد نوشته خود و نوشته تو را نزد هر كسي كه خواسته باشي و اعتقاد به علم او داشته باشي ميفرستيم و دو نفر امين يكي از جانب من و يكي از جانب تو همراه ميكنيم و هر چه كه اين عالم حكم تصديق كند همان مصدق است و بعد از آن ديگر من با شما منازعه نخواهم كرد پس چون سفارش من تمام شد جناب مولي المؤتمن الملا حسن نزد شيخ رفت و گفته مرا مفصلا براي او شرح داد و بعد از صحبت بسيار و قيل و قال به حضور با حكم و مباهله بواسطه آنكه از نفس خود خبر داشت راضي نشد و شق ثالث را اختيار كرد و وعده داد كه چنين خواهد كرد لكن تا زنده بود به هيچ يك از شقوق نه اجتماع با انصاف و نه مباهله براي اينكه خداوند بين اهل وفاق و خلاف حكم نمايد و يقضي الله امرا كان مفعولا راضي نشد و اعتراضات و شبهات خود را هم ننوشته نزد عالمي كه مشوب را از صافي تميز دهد نفرستادند [ص 132] و از آن گفتهها هم خودداري نكرده نه خود ساكت شدند و نه اراذل را از تعرض به اهل علم كه از آنچه از زخاريف كلام كه نسبت ميدادند بري بودند منع كردند پس به خدا از مردم عجب دارم كه همه آنچه را كه ذكر كرديم در مرئي و مسمع ايشان بود يك حرف بر آن نيفزودم و هيچ قسمتي از آنرا تغيير و تبديل ندادم و هر چه را كه واقع شده بود در اجتماع يا غير آن تماما بيان كردم پس به چشم بصيرت نگاه كن بعد از آن كه بر اين قضيه آگاه شدي و تميز بده و تعقل و تفهم كن كه آن جماعتي كه با ما مخالفت كردند چه ظلمي ماند كه در حق ما نكردند و چه ظلمي ماند كه از آن خودداري كردند و چه گناهي ماند كه مرتكب نشدند لقد جاؤا شيئا ادا تكاد السموات يتفطرن منه و تنشق الارض و تخر الجبال هدا ● و لكن خداي سبحانه به آنها فرصت و مهلت داد كه حجت خود را بر آنها تمام كند و دليل خود را بر آنها قائم گرداند و لو يؤاخذ الله الناس بما كسبوا ماترك علي ظهرها من دابة و لكن يؤخرهم الي اجل مسمي ● و اينكه ما در اينجا براي شما ذكر كرديم شرح مجملي از [ص 133] بعض احوالي بود كه با زنان و مردان ما از هتك حرمت و تضييع حق و خودداري از شهادت و خوردن اموال آنها به غير حق و فاسد كردن قلبها و تحريف كلمات و تشويش ضمائر و نسبت دادن اكاذيب و بهتان و دروغ بستن و مباح كردن غيبت نيكان و نجبا و رخصت دادن بر اذيت و آزار ايشان و همچنين انداختن آب دهان به صورتهايي كه يك عمر خدا را سجده كرده بود و دريدن پردهها و خراب كردن خانههاي دوستان آل الله و مندرس كردن آثاري كه نور خدا در آنها ظاهر بود و انكار فضائل اهل بيت عليهم السلام و مخفي كردن مناقب ايشان و محو فقراتي كه دلالت بر فضايل ايشان داشت جاري شد و لاتحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون و الحمد لله رب العالمين و العاقبة للمتقين .
و اما قول شما سائل محترم كه خداوند بقاء شما را در عزت و تقوي مستدام دارد بعد از آنكه فرمودهايد ( بعضي از ايشان خود را شيخي ناميده و بعض ديگر ميگويد كه من بالاسري هستم : پس از هر دو جماعت اسلام ظاهر و از هر دو تقوي و صلاح آنطور كه سيد انام قرار داده است ناشي است معترف به ضروريات مليه و معتقد به فرايض يوميه و ليليه هستند ) تا آخر كلام شما .
عرض ميكنم اينها كه فرمودهايد در مورد بالاسريه چطور تعقل [ص 134] ميشود زيرا كه ايشان شعائر اسلام را ترك گفته راههاي تقوي را در ميانه مردم ضايع نمودهاند و ضروريات را در مذهب بلكه در دين به واسطه بدعتهايي كه ظاهر نموده و اقوال مخترعهاي كه شايع ساختهاند انكار نمودهاند در پيشگاه خدا از شما ميپرسم كه آيا ايقاع فتنه در ميانه خلق و مشوش كردن قلوب خواص و عوام و متفرق كردن كلمه بعد از آنكه مجتمع بود و جدايي افكندن آن در دلها و ضمائر آن هم بعد از اينكه مؤتلف و متحد بودند و رسول خدا صلي الله عليه و آله در تأليف و اجتماع آنها كمال كوشش را نمود از شعائر اسلام است و يا ايقاع كينه و دشمني بين دوستان و احبا كه بوسيله آن بين فرزندان و پدران و زنها و شوهرها و خواهران و برادران و دخترها و مادرها دوري افكنده راههاي آنها را از هم جدا كردند و درباره آنها كه به شيخ اعلي الله مقامه و اين حقير خود را نسبت ميدادند اجازه غيبت دادند و اذيت و آزار مقلدين ما را واجب نموده مجالست ايشان را حرام كردند تا آنجا كه وقتي به مجلسي كه ايشان در آن مجلس بودند حاضر ميشديم متفرق ميشدند مثل گوسفندان كه از حمله گرگ متفرق ميشوند يا اينكه گفتي صاعقهاي بر آنها نازل شده يا بليهاي بر آنها وارد گشته است در حالتي كه از مجالست كفار و نصاب اهل فسق و فجور باك نداشتند بلكه با آنها مجالست و معاشرت مينمودند و مبالات و اعتنايي نداشتند و هر گاه كه [ص 135] يكي از ما در مجلسشان حاضر ميشديم متفرق ميشدند و نمينشستند و وقتي كه بر يكي از ما عبور مينمودند سلام نميكردند و بهر صورتيكه برايشان ممكن بود قصد داشتند كه به ما ضرري در مال و عرض يا نفس بر حسب امكان و طاقتشان برسانند و هر قبيح و شنيعي را بما نسبت داده بدوستان خودشان رخصت ميدادند كه بر ما عيب بگيرند و بهتان و دروغ و ناروا بر ما ميبستند و بكرات پنهان و علانيه در صدد قتل من برآمدند و خداوند سبحانه مرا به فضل و كرم در طول زندگي حفظ ميفرمايد پس قسم به خدايي كه جز او خدايي نيست و او عالم غيب و شهاده است يكي از آن كسانيكه مباشر قتل من بود در خانه هاشم خان دايي نظامالدوله ايده الله بتوفيقه در حضور جماعتي از مردم نزد من آمده اظهار توبه و ندامت و استبراء ذمه از من مينمود و طلب عفو داشت و ميگفت از روزيكه مأمور به اينكار شدهام تا به امروز فقر و فاقه و نكبت شامل من شده است باشد كه خداوند حال او را بهتر گرداند و او را به وسعت و مالي كه داشت برگرداند و يكبار هم آشكارا در صحن مقدس حضرت سيدالشهداء عليه السلام بطرف من تير انداختند و خدا آنرا از من دفع نمود و آن تير به دست يكي از دوستان من اصابت كرد و يكبار هم در روز جمعه در حالتي كه در مقابل ضريح حضرت سيدالشهداء عليه السلام نماز ميخواندم در سجده دوم از نماز ظهر بود كه [ص 136] پيش چشم مردم عمامه از سر من ربودند و يكبار ديگر هم كه در حال سجده بودم در سجده دوم از ركعت دوم نماز صبح همين عمل را كردند و مردم ديدند و حرفي نزدند و همچنين اهانات ديگري كه بر من نمودند و من آنها را پنهان داشته از آنها ساكت شدم و از خدا در اين مورد اجر خواستم چرا كه هر چه انجام دادند همهاش در مقابل خدا است و چيزي بر او در زمين و آسمان پوشيده نميماند پس در امر خود توكل بر خدا كردم و امتثال قول او را نمودم كه ميفرمايد قل للذين آمنوا يغفروا للذين لايرجون ايام الله ليجزي الله قوما بما كانوا يكسبون و بالجمله آنچه از قبايح افعال و شنايع آثار و آزارهايي كه از آنها به ما رسيد و همچنين فضايحي كه همه شيعه از آن ضرر ديدند و زبانهاي مخالفين بر آنها گشوده شد و باب تشنيع و شماتت غير شيعه بر شيعه باز و مخالفت اجماع جميع علماء اسلام كه عمل و اعتماد در نقض و ابرام بر آنها است همه اينها را به دعوي شبههاي كه بر آنها داخل شده بود از بعض عباراتي كه ما آنها را نفي نموده مراد از آنها را به دفعات بيان كرده بوديم انجام دادند ترا به خدا قسم ميدهم آيا ارتكاب اين امور بزرگ و فضايح و شنايع بواسطه شبههاي بود كه بر آنها از عبارتها داخل شده بود در حالتي كه بنا بر ضرورت دين و مذهب عدم اعتنا به آنها واجب بود آيا اين از شعائر اسلام است و آيا رسول خدا صلي الله عليه و آله به آنها [ص 137] چنين امر فرموده بود و آيا قاعده دين بر اين جاري شده و آيا شريعت سيد مرسلين اين قسم مقرر داشته و آيا شبهه و ظن و تخمين كه از عباراتي حاصل ميشود با نص و يقين كه به واسطه بيان مراد و مقصود از كلام و خطاب و قول توسط خود گوينده حاصل ميگردد معارض ميشود اينك من تو را به كيفيت بيان براي دانستن اينكه دليلها و عذرها منقطع و مرتفع شده و چيزي جز مخالفت خدا و رسول او باقي نمانده است خبر ميدهم .
و شرح و بيان مطلب چنين است كه قوم چون كه اين عبارات را اظهار كرده و آنها را تحريف و تغيير دادند و تبديل نمودند مانند گذشتگان خود كه كلمات را تحريف ميكردند و آنها را در نسخههاي بسيار استنساخ كرده به دست اهل بازار از بقال و عطار و خباز و پارهاي طبقات پست از اراذل و اوباش دادند و بعض از آن نسخهها را به دست زنان داده و براي ايشان تعبيرات و تفسيرات قبيح و شنيع نمودند و آنرا بين مردم شهرت دادند و ميدانيد كه مشهد مولاي ما حضرت سيدالشهداء عليه السلام محل آمد و رفت زوار و عابرين از هر شهر و مكاني است و اين جماعت آن عبارتها و معاني فاسده و قبيحهاي كه بر آن كرده بودند بر زبان اين زوار از صادرين و واردين انداختند تا اينكه اين قبايح در اطراف و اكناف مشهور و شايع شد در حالتي كه در اين ايام مولاي ما شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در بين ايشان بود و بر آنها انكار فرمود و انكار ميفرمود [ص 138] از اينكه معاني اين كلمات آن چيزهايي باشد كه بين مردم شهرت دادهاند و ميفرمود كه اين عبارات بر طريقه آن علمائيست كه اهل اين فن و شأن باشند لكن به كلام آن بزرگوار گوش ندادند و متوجه مقصود و مرام او نشدند و همچنين شيخ اجل افضل اكمل قدوة العلماء و زبدة المجتهدين الفقهاء شيخ موسي بن شيخ جعفر آنها را از اين افعال قبيحه و اقوال شنيعه نهي نمود لكن از نهي او منتهي نشده بر اشاعه اين امر زشت در بين مؤمنين اصرار ورزيدند كه به اين عمل مستوجب عذاب اليم در دنيا و آخرت شوند پس جناب شيخ موسي چون ديد كه ايشان از گمراهي دست برنميدارند و از اين اعوجاج بر صراط مستقيم نميآيند روزي به من گفت كه خدمت شيخ عرض كن كه صريح عقايد حقهاي را كه خود به آن معتقد است و آن عقايد مرجع اين عبارات است با عبارت صريح بنويسد و به خاتم شريف خود مزين فرمايد و مكتوب را نزد من بياور تا اينكه اين هيجان و فتنه را ساكت كنم چرا كه متكلم وقتي مراد خود را بيان كرد به ضرورت دين تصديق او واجب است و اين جماعت مخالفت ضرورت را نمينمايند و شايد كه حقيقتا جاهل به مراد شيخ باشند پس رأي او را پسنديدم و نزد مولاي خود رفته گفته شيخ موسي را به خدمتش عرض كردم و آن جناب اعلي الله مقامه هم در همان موقع به خط شريفش صريح عقايد خود و اينكه جميع عبارات و كلماتش به اين معني برميگردد و رجوعش [ص 139] به اين عقايد است مرقوم فرموده به خاتم شريف مزين فرمود و به من داد پس گرفتم و آنرا به جناب شيخ موسي رساندم و جناب شيخ موسي هم پسنديد و آنرا با خود برده به ايشان نشان داد و به نظر آنها رسانيد لكن جز نفور و استكبار و مكر زشت در زمين چيزي بر آنها نيفزود و لايحيق المكر السيئ الا باهله و خداوند به جناب شيخ موسي جزاي خير عطا فرمايد چرا كه او خطبه خواند و اين امر را ابلاغ نمود و حق را با كمال وضوح و روشني بيان نموده و فرمايش شيخ را ذكر نمود و آنرا شرح داد و با صداي بلند ندا در داد كه اي مردم ما جماعت مجتهدين به درجه علم او نرسيدهايم و آنچه را كه وسع او از جوامع علوم و حقايق رسوم به آن احاطه پيدا كرده درك ننمودهايم و آن جناب اطال الله بقاه هر چه كه نزد ما است نزد او هم هست با زيادتي و آنچه نزد او است نزد ما نيست او درياي عميق و زميني است كه بر آن از ابرهاي علم باران باريده و بر آن درختهاي پر ثمر از انواع علوم الهيه روئيده است مقام او را بشناسيد و تسليم او باشيد و بهره او را از علم كم مشماريد چرا كه آن جناب سالخورده است و عمر خود را با علماء مرضيين و فقهاي راشدين از گذشتگان گذرانده و نزد آنها به وثاقت معروف و به جلالت موصوف بوده پس چگونه براي ما جايز است كه قول اين اكابر را به واسطه بعض عباراتي كه معني و مبني و مقدمه و مؤخره آنرا نميدانيم ترك بگوئيم [ص 140] و بالجمله جنابش رحمه الله به امثال اين كلمات تكلم كرده مطلب را مفصلا شرح داد و حق را در مقام در اجتماعي كه خواص و عوام در آن گرد آمده بودند روشن نمود و من در آن مجلس حاضر بودم و در آن مدرس حضور داشتم و ميديدم كه در نصيحت و بر حذر داشتن جماعت مبالغه مينمود لكن ايشان قبول موعظه و نصيحت نكرده بر طغيان و دشمني افزودند و جنابش بر همين حال بود تا اينكه برحمت ملك متعال پيوست و به درجات عليا در جنة المأوي نايل گشت .
خلاصه بعد از آنكه متعرض من شدند و همانطور كه سابقا شرح دادم آن رفتار را با من نمودند جناب شيخ علي بن شيخ جعفر همان خواهشي را از من نمود كه برادر مرحومش تغمده الله برحمته قبل از آن نموده بود كه صريح اعتقاد و بيان حقيقت مراد را بنويسم و ذكر كنم كه مرجع اين عبارات همين اعتقادات است پس نوشتم و مكتوب را به خاتم خود مهر كرده نزد او فرستادم آنگاه آن نسخه را استنساخ كرده به اطراف و اكناف ارسال نمودم كه اتمام حجتي شده باشد و كسي نگويد كه من بر اين مطلب مطلع نشدم و بعد از آن جناب شيخ بر خواهش برادرش افزوده به من گفت كه منبر برو و عقايد حقه را براي مردم بيان نموده خود را از عقايد قبيحه و چيزهايي كه به تو نسبت ميدهند تنزيه كن چرا كه انسان وقتي كه از عقايد باطني خود خبر [ص 141] بدهد بنا به ضرورت اسلام به او نميگويند كه عبارت تو بر غير اينكه ميگويي دلالت دارد لكن تو مطلب را مفصلا و بطور مشروح به لغت عرب توضيح بده كه عرب بفهمند و آنگاه دومرتبه به زبان فارسي بيان كن كه عجم متوجه بشوند و در اين موقع موسم زيارت عرفه رسيده بود و مردم از اطراف در آن شهر مقدس جمع شده بودند پس منبر مرتفعي براي من نصب شد و شب ترويه منبر رفتم و خطبه خواندم و عقايد صحيحه و اعتقاداتي را كه مذهب اثناعشريه بر آن منعقد است به زبان عربي آشكار بيان كردم و در شب ديگري بعد از آن كه شب عرفه بود در صحن شريف منبر رفتم و بر بالاترين پله آن نشسته به زبان فارسي بيان مطلب كردم تا اينكه امر بر عرب و عجم در جميع بلاد و اطراف و اكناف پوشيده نماند و بعد از آن جماعتي از دوستان ما از من خواستند كه اين حالت را مستمر سازم و هر شب بعد از نماز مغرب و عشا در صحن شريف منبر رفته از اين قبيل صحبتها بنمايم من هم چنين كردم و تا بعد از عاشورا هر شب منبر ميرفتم و حال را تشريح كرده نسبتهائي را كه از مساوي اقوال به شيخ مرحوم اعلي الله مقامه داده بودند رد كرده ايشان را تنزيه ميكردم و به جماعت ميگفتم كه عبارات دلالت بر آنچه كه آنها گمان ميكنند ندارند و اگر هم چنين دلالتي داشته باشند بعد از آنكه ما مرام و مقصود را بيان نموديم فايده و ثمري بر آن تعبيرات مترتب نيست و بعد [ص 142] از آنكه جماعتي از دوستان ما از من خواستند كه اين مجالس را در ايام تعطيل ادامه دهم مدت دو سال يا بيشتر يا كمي كمتر عصرهاي پنجشنبه و روز جمعه حقيقت احوال را با بليغترين گفتار آنطور كه امري مخفي و چيزي در پس استار نماند و دستاويزي باقي نمانده باشد مگر اينكه بيان مراد را ذكر كرده و وجه صلاح و فساد را توضيح داده باشم شرح دادم و همين عادت من بود در هر ماه رمضان كه در طول ماه صحبت ميكردم پس تو را به خدا قسم ميدهم بعد از چنين بيان تام و چنان افعال قبيح و گناهان آن هم به صرف ادعاي شبههاي كه بر آنها از تعابير كلام داخل شده بود آيا براي آنها و نزد آنها اثري از شعائر اسلام ميماند حاشا و كلا چرا كه مبناي اسلام بر دفع حدود است به شبهات و دفع فساد و فتنه به وسيله احتمالات نه ايقاع فتنه به وسيله شبهات و نه ايجاد عداوت و دشمني بين مؤمنين بوسيله احتمالات لكن ايشان اگر در اين ايام اين اعمال را انجام دادند در زمانهاي گذشته پيشينيان آنها نيز همين اعمال را به عينه مرتكب شده بودند .
و اما آنكه گفتهايد از هر دو جماعت تقوي ناشي است ، چگونه تقوي از آنها ظاهر ميشود در حالتي كه ايشان كينه و دشمني را در ميانه مؤمنين شايع كردند و خداي تعالي ميفرمايد الذين يحبون ان تشيع الفاحشة في الذين آمنوا لهم عذاب اليم في الدنيا و الآخرة و اين قول خداوند در وقتي است كه فاحشهاي آشكار باشد و كسي [ص 143] دوست بدارد كه آنرا شايع سازد و لازم نيست كه عملا آنرا شايع كرده باشد پس وقتي كه كسي انتشار فاحشه معلومه مبينه را در بين اهل ايمان دوست ميدارد جزايش عذاب اليم از جانب خداوند باشد آيا كسي كه كفر و نفاق را شايع ميسازد بواسطه شبهه و احتمال درباره شخصي كه ايمان و ورع و تقوي و زهد و اقبال او به خداوند و ادبار او از ماسواي خدا معلوم است مستحق عذاب نميشود هرائينه چنين كسي جرمش بيشتر و گناهش بزرگتر و فاسقتر و فاجرتر و عذاب و عقاب او شديدتر خواهد بود و خداي سبحانه ميفرمايد و الذين يؤذون المؤمنين و المؤمنات بغير ما اكتسبوا فقد احتملوا بهتانا و اثما مبينا ● و آيا آزار و اذيتي بيشتر از آنچه كه اينها در مورد مؤمنين بجاي آوردند تصور ميشود و هر چه را كه مرتكب نشدند متمكن از آن نبودند و آنچه را كه توانستند ترك نكردند و چون از علت و سبب اين امر از آنها ميپرسيدي يكمرتبه ميگفتند شبههاي است كه بر ما داخل شده و گاه ميگفتند علما اجماع كردهاند بگو ببينم كه اگر اجماع علماء معتبر و قول ايشان مقبول است چرا اجماع كافه علماء اسلام را كه بر وثاقت و بزرگي و جلالت شيخ مرحوم با اطلاع كاملي كه از وضع ايشان داشتند و [ص 144] تتبع و تفحص و احتياطاتي كه در دينشان بجا ميآوردند معتبر نشمردند چگونه اين اجماع ترك ميشود و اجماعي كه آنرا به دروغ و بهتان ساختهاند قبول ميگردد چه اجماعي منعقد شده بجهت اينكه اول كسي كه خرق اجماع كرد سيد مهدي بود و در زمان او و در اول انكارش علماء بزرگ حضور داشتند و همگي بر او انكار كردند مثلا از علماء نجف مثل جناب شيخ حسن سلطان و جناب شيخ خلف بن عسكر و ساير طلبه از مشتغلين و بالغين و مراهقين در كربلاي معلا و همچنين سيد عبدالله شبر و پدر بزرگوارش عالم فقيه كامل سيد محمدرضا شبر و پسرش سيد حسن و پسر عمش جناب سيد ثقه جليل و عالم نبيل سيد علي شبر و جناب سيد محمد خلف مرحوم سيد محسن كه سيدي عالم و زاهد و عابد و پارسا و ثقه در نزد همگان بود و پسر عموي او سيد اجل و مولاي انبل و فاضل اكمل مؤيد مسدد سيد محمد بن السيد جعفر و پسر عموي ديگر او سيد عالم جناب سيد هاشم و شيخ اجل و مولاي انبل و فاضل اكمل الولي المهتدي الشيخ مهدي تغمده الله برحمته خلف مرحوم مبرور شيخ اسدالله و برادرش شيخ جليل و مولاي نبيل عالم بلا عديل جناب شيخ اسماعيل و غير ايشان از علماء عراق همگي بر او انكار كردند و علماء كرمانشاهان كه سابقا همه آنها را نام برديم بر او انكار نمودند و همچنين علماء اصفهان خاصه دو رئيس بزرگ حجتي الاسلام جناب سيد محمدباقر و مولا العالم الفاضل الكامل مرجع الافاضل و الاماثل الولي الحميم [ص 145] حاج محمدابراهيم كلباسي و ساير علماء و اولاد سلطان العلماء و اولاد و ابناء و ياران او از سادات و علما همگي بر وي انكار نمودند و او را تصديق نكردند و با مخالفت اين علماء بزرگ از اهل معقول و منقول كه به هنگام مخالفت او تشريف داشتند آيا جائي براي اين باقي ميماند كه بگويند اجماع محقق شده و هيچكس سيد مهدي را تصديق ننموده مگر جماعتي از شاگردان خود او و شاگردان مرحوم مبرور پدرش كه از جمله اراذل و اتباع و اذناب ناس بودند و توقع داشتند كه سيد مهدي آنها را تصديق نموده به فضل آنها اعتراف كند كه به مناصب نايل شوند و در دنيا متمتع گردند الا ان متاع الدنيا قليل ● و آنها ميدانستند كه نزد سيد مهدي مقرب نخواهند شد مگر اينكه بر مرحوم شيخ اعلي الله مقامه و بر من انكار نمايند و ميدانستند كه هر كه در اين مقام انكارش قبيحتر و شديدتر باشد نزد او مقبولتر خواهد بود پس تصديق او را كردند كه تصديق آنها را بنمايد و قائل به قول او شدند كه به قول آنها قائل شود و مردم در اول امر از آنجا كه وي از خانواده بزرگي بود و خانواده آنها در همه شهرها و بين مردم شهرت داشت و اظهار پارسايي و زهد مينمود تصديق او را كرده و تابع مصدقين او شدند بعد از آن اين اتباع كه از جمله اذناب بودند هر يك [ص 146] براي خود رئيسي شده داخل در اجماع شدند و الا اصل خلاف در اين مقام همهاش داير مدار سه نفر از ايشان بود كه يكي در كربلاي معلي و دو نفر ديگر در نجف بودند و هيچ كس جز شاگردان و اتباع آنها موافق با ايشان نبود بدون اينكه در اين ادعاي اجماع علم و بينه و دليلي داشته باشند پس اگر اجماع بدون دليل متبع است اجماع بر وثاقت شيخ از جميع علما است و انكار بر آن اجماع از جانب دو يا سه تن آن هم بدون دليل و برهان است و اغلب تابعين آنها از عوام كالانعام و زنان و اراذل و منتسبين به علم كه از جمله اذناب و اتباع بوده خود را از جمله علما ميشمارند و ميكوشند كه به تصديق اين سه نفر در نزد مردم به شهرت و عزت و مكانت برسند ميباشند و تو احوال مردم را ميداني كه در موقع نقل اخبار بر كلام ميافزايند و چيزهاي غير واقعي را به آن ملحق ميكنند و هر يك به ديگري ميگويد كه بين مردم شهرتي پيدا كند و خيال ميكنند كه اين گفته آنها اجماع است مثل اجماع اهل خلاف و اهل باطل كه منشأ آن آن جماعت كه زير سقيفه بنيساعده جمع شدند بودند و گوينده را ميرسد كه بگويد آنها كه بعد از تحقق اجماع از آن خارج شدند خوارج ناميده ميشوند و به اين جهت ميبيني كه چون مسلمين بر خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام اجماع كردند و بر آن اتفاق نمودند پس منكرين بر آن حضرت و خلافت آن حضرت بعد از [ص 147] تحقق اجماع خوارج ناميده شدند و دليلي بر كفر خوارج و تسميه آنها به اين اسم جز اينكه بعد از انعقاد اجماع از آن خارج شدند نيست و اگر جايز است كه گفته شود اجماع هر گاه كه بر حالتي منعقد شد آنگاه خلاف آن براي يك نفر ثابت شد جايز است براي او كه مخالفت با اجماع نمايد و معتقد به عقيده ديگري به عكس آنچه كه اجماع كردهاند بشود پس براي تو جايز نيست كه حكم به كفر خوارج بدهي و آنها را خوارج بنامي چرا كه آنها ميتوانند بگويند كه اجماع بر خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام در حال عدالت و وثاقت او منعقد شد پس وقتي كه براي ما واضح شد كه در دين تغييراتي پيدا شده و او رجالي را كه معصوم و مطلع به عواقب امور نيستند و اشخاص جاهلي را كه هيچ نميدانند و هيچ راه به حق نميبرند حاكم نموده است از اعتقاد به خلافت او عدول كرده از او برگشتيم با آنكه شبهه خوارج در صورت ظاهر از شبهه اين جماعت قويتر است و شبهه اين جماعت از جهت عباراتي است كه ضرورت اسلام اعتنا به آنها را در هنگام انكار گوينده آن منع نموده پس وجه يكي است و حكم يكي است وقتي كه خروج از اجماع مسلمين و اجماع رؤساء و علماء و زعماء آنها جايز باشد براي خوارج عذري پيدا ميشود و تكفير آنها براي ما جايز نيست و نميدانم از توبيخ قول خداي تعالي به كجا ميروند كه ميفرمايد [ص 148] و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدي و يتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولي و نصله جهنم و سائت مصيرا ● و آيا ايمان اين علماء بزرگ را كه نام بردم انكار ميكني و در مورد اين عملت چه فكر ميكني چرا كه تو به اين از دين خارج ميگردي چرا كه اگر ايشان مؤمن باشند مخالفتشان اتباع غير سبيل مؤمنين است و اين همان مشاقه رسول صلي الله عليه و آله است به هر تقدير نميدانم كه چه بگويم .