پس از اين بيان تام روشن شد كه اين جماعت بالاسريه مؤمنين و مؤمنات را بدون دليل و حجت شرعيه و عرفيه بدون جرم آزار و اذيت نموده و بنص خداوند تعالي محتمل بهتان و گناه آشكاري شدند چرا كه ميفرمايد الذين يرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا في الدنيا و الآخرة ● و شك نيست كه مؤمن نزد خداوند از مؤمنه گراميتر است و شكي نيست كه عالم در نزد خداوند از مؤمن غير عالم گراميتر است و وقتي كه از نظر علم شرافت سيادت و انتساب به دوحه احمديه و شجره محمديه صلوات الله عليها من رب البرية جمع شد پس به تحقيق نوري بر نوري جمع [ص 149] شده و شرفي بر شرفي اضافه شده و شك نيست كه نسبت دادن به كفر و غلو و آنچه موجب رخصت مردم براي رساندن انواع اذيتها باشد از تهمت به زنا بزرگتر است چرا كه هر گاه به زن محصنه غافلهاي تهمت بزنند كه زنا كرده بدين معني كه اين تهمت قبل از اقامه دليل شرعي باشد موجب لعنت يعني لعنت اولياء و سعداء و شهدا است پس تهمت زدن به عالم مؤمن زاهد عابد به غلو و كفر و تصوف موجب شديدترين و بزرگترين لعنتها از جانب خداوند و اولياء او و احباء خدا و ملائكه مقربين و انبياء مرسلين خواهد بود نظر كن چگونه خواهد بود حال كسيكه از جانب خداي سبحانه و تعالي مستحق لعنت شديد باشد آيا با وجود اين براي او تقوايي باقي ميماند و خداي تعالي ميفرمايد ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات و الهدي من بعد ما بيناه للناس في الكتاب اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون ● و اين جماعت فضل آلمحمد را كه خود بينات بودند كتمان نمودند آيا نخواندهاي قول خداي تعالي را كه ميفرمايد لميكن الذين كفروا من اهل الكتاب و المشركين منفكين حتي تأتيهم البينة رسول من الله يتلو [ص 150] الآية ، ● پس خداي سبحانه بيان ميفرمايد كه بينه رسول است و چونكه اميرالمؤمنين عليه السلام نفس رسول است و ائمه از سنخ اميرالمؤمنين عليه السلام هستند به جهت اينكه اولاد جزء والد و بر هيئت او ميباشند ائمه عليهم السلام هم بينات هستند و اين جماعت فضايل و مناقب ايشان را كتمان كرده تا آنجا كه زيارت جامعه كبيره را كه از حضرت امام عليالنقي عليه السلام مروي است انكار نمودند زيارتي كه اجماع شيعه بر صحت و اصالت آن قائم است و بعضي از فقرات زيارت را با استدلال به اينكه مردم هر گاه اين فقره را ببينند گمراه ميشوند محو نمودند و از قرائت آن منع مينمودند و به اين ترتيب اين جماعت از خداوند داناترند چرا كه امام معصوم از رسول خدا صلي الله عليه و آله گرفته و خداي سبحانه در حق نبي خود صلي الله عليه و آله شهادت داده كه ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي ● و وقتيكه كلام امام عليه السلام بواسطه عصمت او از پيغمبر صلي الله عليه و آله باشد و كلام پيغمبر از جانب خدا باشد پس كلام امام صادر از نزد خداوند است حال اگر كلام امام عليه السلام موجب گمراهي [ص 151] مردم ميشود بايد گفت كه خود او اين موضوع را نميدانسته زيرا كسيكه براي هدايت و ارشاد مردم آمده تعقل نميشود كه كاري كند كه موجب گمراهي شود و فرض بر اين است كه امام هر چه كه گفته به امر خداوند بوده است و در اين صورت نتيجه اين ميشود كه خداوند صلاح و فساد خلق را نميدانسته و به اين ترتيب اين جماعت از خداوند افضل شدهاند چرا كه آنها به مصالح خلق از خداوند داناترتد ، قل أانتم اعلم ام الله و من اظلم ممن كتم شهادة عنده من الله . پس بر اين قياس لازم ميآيد كه اين جماعت معتقد باشند به اينكه خداوند بعض جزئيات را نميداند ، الايعلم من خلق و هو اللطيف الخبير . و اين زيارت اگر چه كه مرسلا از طريق صفوان روايت شده لكن جميع شيعه آن را قبول نموده در آثار خود نقل نمودهاند و بر آن و بر هيچ يك از فقرات آن با كمال احتياطي كه داشتند انكاري ننمودند .
و بالجمله اين جماعت آنچه را كه خداوند از بينات و هدي نازل فرموده كتمان كردند كما اينكه از يكي از آنها سؤال شد كه معني اين قول قائل ( الامام ولي الله ) چيست گفت كه معناي آن اين است كه امام حبيب خدا است ، با اينكه بين شيعه و سني در ولايت منسوب به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نزاع است كه شيعه ميگويند كه آن ولايت ولايت تصرف است و اهل سنت معتقدند كه آن ولايت به معني محبت است و انكار دارند كه آن ولايت به معني ولايت [ص 152] تصرف باشد و اين شخص كه از او سؤال شده و اسما هم عالم است گمان ميكند كه شيعي است و مذهب اهل سنت را تقويت ميكند و ميگويد كه ولايت امام به معناي محبت است در حالتيكه اولين فضيلت ائمه را كه اثبات ولايت و خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام است و شيعه مختص به آنند كتمان نموده و نميدانم كه براي او چه ضرر داشت هر گاه كه اين قول را به ولايت تصرف تفسير نموده بود ؟ بلي هر گاه چنين گفته بود ميبايست كه به عموم ولايت اذعان داشته باشد و دليلي بر تخصيص نداشت جز مزخرفاتي كه طبايع از آن متنفر ميشوند و همچنين علم كلي امام را به اشياء منكر شدهاند و به مردم اينطور وانمود كردهاند كه اگر امام بر همه اشياء عالم بود مساوي خداوند ميشد و اين قول صريح است در اينكه ايشان در بعض از اشياء خود را با خدا مساوي ميدانند مثلا ايشان مسائلي از صرف و نحو و منطق و بيان و ساير علومي كه بعض مسائل آنرا دانستهاند ميدانند مثلا ميدانند كه زيد موجود است و عمرو ميت و مفقود است و شك نيست كه خداوند آنچه را كه آنها ميدانند ميداند پس در علم به اين اشياء با خدا مساوي شدهاند و در حالتي از حالات و شيئي از اشياء و صفتي از صفات با او برابر گشتهاند با اينكه مسلمين متفقند بر اينكه خداي سبحانه در هيچ چيز از جزئي و كلي با كسي مساوي نميشود چرا كه علم او عين ذات اوست و اختلافي در ذات او نيست پس معني اين [ص 153] قول چيست كه ميگويند در علم به بعض علوم نه همه آنها با خدا مساويند پس اگر بگويي كه علم به شئ يا اشياء عين ذات او است لازم ميآيد كه شما در بعض حالات با او مساوي باشيد پس در ذات خدا اختلاف جهت لازم ميآيد و اگر اين علم غير ذات خدا است پس ميگوئيم كه آيا آن حادث است يا قديم اگر قائل به حدوث بشويد و علم ذاتي به اشياء را انكار كنيد كافر ميشويد و اگر بگوئيد كه خداوند تعالي به ذات خود عالم به اشياء است پس آيا در ذاتش اختلاف جهت و تعدد نسبتي هست يا نه اگر بگوئيد كه هست اركان توحيد را منهدم كردهايد به جهت اينكه متعدد الجهات حادث است و اگر قائل به دومي بشويد پس چطور تعقل ميشود كه مثلا در مسئله نحوي با او مساوي باشيد و در جميع علوم با او مساوي نباشيد و در اين هنگام براي او دو حالت فرض ميشود پس وقتي كه مساوات در همه احوال با خداوند منتفي شد در وقتي كه شما مسئلهاي را بدانيد كه خداوند هم آنرا ميداند هر چه درباره عدم لزوم مساوات جواب ميدهيد همان جواب را قائل به اين قول كه امام عليه السلام عالم به همه اشياء است بشما ميدهد كلام همان كلام است و جواب همان جواب و اعتراض همان اعتراض پس كجا ميرويد و تا كي از حق ميگريزيد و همچنين كسي كه قائل به اين است كه امام عالم به همه اشياء است نميگويد كه امام همه آنچه را كه خداوند ميداند ميداند [ص 154] حاشا و كلا بلكه ايشان را نزد خداوند مضمحل و جاهل ميداند ، لايملكون لانفسهم نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حيوة و لا نشورا . بلكه مراد اين است كه ايشان آنچه را كه داخل در عالم كون يعني در خزائن آن شده است ميدانند نه آنچه كه آن به آن در خلق خداوند متجدد ميشود و از عالم امكان به عالم تكوين ميآيد پس آنچه را كه ايشان ميدانند نسبت به آنچه كه در خزائن امكانيه در نزد خداوند است چون قطرهاي در بحر و ريگي در بيابان ميباشد استغفر الله عن التحديد بالقليل ، پس كجاست آن مساواتي كه گمان ميكردند و آن مماثله و شباهتي كه بر مردم وانمود مينمودند و از آن علم امكاني كه آنرا نميدانند هر وقت اراده نمايند كه بدانند ميدانند و از اين علم امكاني در شبهاي قدر و شبهاي جمعه و هر ساعت و هر دقيقه و هر آن بر ايشان وارد ميشود و اما آنچه كه از عالم عقل كلي داخل در كون شده به جميع مراتب از جزئيات و كلياتي كه در خزائن آن به وديعه گذاشته شده پس مفاتيح اين خزائن نزد آنها است خداي سبحانه آن مفاتيح را نزد ايشان گذارده چرا كه ( عند الله ) ايشانند آيا نشنيدهاي قول خداي سبحانه را كه ميفرمايد و من عنده لايستكبرون عن عبادته و لايستحسرون يسبحون الليل و النهار لايفترون ● و مولاي ما حضرت صادق [ص 155] عليه السلام ميفرمايد نحن الذين عند الله پس هر چه كه در عالم تكوين است علمش نزد ايشان است و هر چه كه در عالم امكان است عالم به آن نميشوند تا اينكه خداوند به ايشان تعليم فرمايد و هر گاه كه اراده كنند كه بدانند ميدانند و اين مراد علماء سابقين است آنها كه قائل شدهاند به اين كه علم امام ارادي است هر وقت كه بخواهد بداند ميداند همانطور كه در احاديث بسياري در اين مورد وارد شده است جز اينكه جماعت بالاسريه در اين گفته افراط كردهاند و گفتهاند كه امام وقتي كه كنيزش ميگريخت نميدانست كه او در كدام گوشه خانه است و امام بين آبي كه در آن نجاست بود و غير آن را فرق نميگذاشت و ميگويند كه امام عليه السلام وقتي كه اسم زمين كربلا را از عرب پرسيد به او جواب دادند كه نام اين زمين غاضريات است فرمود آيا اسم ديگري هم دارد عرض كردند كه ارض طفوف ناميده ميشود فرمود آيا اسم ديگري هم دارد عرض كردند شاطئ الفرات فرمود آيا اسم ديگري هم دارد عرض كردند كربلا و اينها گمان ميكنند كه امام عليه السلام اين اسمها را نميدانست و وقتيكه سائل از گفته آنها تعجب نمود براي او استدلال كردند كه اگر امام آن اسمها را ميدانست براي چه سؤال ميكرد و آن سائل به آنها جواب داد كه اگر مجرد سؤال دليل جهل بود پس چرا خداوند تعالي از حضرت موسي سؤال فرمود و ما تلك [ص 156] بيمينك يا موسي و از حضرت عيسي عليه السلام پرسيد أانت قلت للناس اتخذوني الآية ، و آيا خداوند جاهل بود گوينده مبهوت شد و جوابي نداد و اين مطلب فرمايش مولاي ما حضرت باقر است عليه السلام در اشاره به اين جماعت كه آن حضرت از جماعتي خبر داد كه در آخر الزمان ميآيند و قبايح و شنايع قول منكر ميآورند كه از روي دلتنگي ميفرمايد عجبا لاناس من شيعتنا يزعمون ان طاعتنا واجبة عليهم كطاعة رسول الله صلي الله عليه و آله ثم يكسرون حجتهم و يخصمون انفسهم و يقولون انا لانعلم كل شئ اتري ان الله سبحانه يبعث حجة علي اهل المشرق و المغرب ثم يخفي علمهم عنه و هذا من الذين كتموا ما انزل الله في فضل آلمحمد سلام الله عليهم ● و اين از آن جمله فضائلي است كه خدا درباره آلمحمد عليهم السلام نازل فرموده و براي مردم بيان نموده بود و آنها كتمان كردند و احاديث بسياري از جمله [ص 157] خطبهها و ادعيه و قنوتات و زيارات كه در كتب معتبره روايت شده و دلالت بر ولايت و تصرف ايشان در عالم داشت انكار نمودند و همچنين مطالبي كه در خطبه افتخار و خطبه بيان و خطبه طتنجيه و حديث معرفت ايشان به نورانيت و حديث خيط اصفر و حديث بساط و احاديث خلق انوار ايشان و احاديث بودن ايشان اشباح و احاديثي كه دلالت بر اين دارد كه ايشان در اكوان ششگانه قبل از خلق خلق بودهاند و احاديث دهور و حديث ابنمسعود و ساير احاديثي كه در كتب معتبره و غير معتبره از كتب اصحاب ما رضوان الله عليهم و همچنين غير ايشان مضبوط است و همه اين احاديث را انكار كرده نسبت ضعف و ارسال به آنها ميدهند و درباره روات آنها ميگويند كه غالي و جاهل بوده و اهمال نمودهاند و به مضامين آنها اقرار نداشته و به مفاهيم آنها اعتقاد نميورزند با اينكه دعاء اعتقاد را كه در مهج الدعوات مذكور است و شيخ بهايي آنرا در مفتاح الفلاح آورده كه مروي از حضرت كاظم عليه السلام و همچنين حضرت علي بن موسي الرضا عليهم السلام است ميخوانند و در آن دعا كه قرائت آن در هر صبح و شب مستحب است و از فقرات آن دعا است كه ميفرمايد و اشهد ان عليا اميرالمؤمنين عليه السلام و سيد الوصيين و وارث علم النبيين ( و قائد الغر المحجلين . خل ) و قاتل المشركين و امام المتقين و مبير المنافقين و مجاهد الناكثين و القاسطين و المارقين امامي و حجتي و صراطي و [ص 158] دليلي و محجتي و من لااثق بالاعمال و ان زكت و لااريها منجية لي و ان صلحت الا بولايته و الايتمام به و الاقرار بفضائله و القبول من حملتها و التسليم لرواتها ● پس ببين كه امام عليه السلام قبول فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام و تصديق حمله آن فضائل و تسليم از براي روات آنها را در هر حال و به هر صورت از جمله اعتقاداتي قرار داده كه اعتقاد به آنها براي مؤمن واجب است و بوسيله آنها به خداوند دين ميورزد و در احاديث فضائل ارسال و اهمال مراعات نميشود با اينكه آن بزرگواران سلام الله عليهم قاعده كليه شريفه مرعيهاي كه نزد مخالف و مؤالف مسلم است دست دادهاند و فرمودهاند نزلونا عن الربوبية و قولوا فينا ما شئتم و لنتبلغوا ● و به مضمون اين [ص 159] حديث در كتب معتبره احاديث بسيار روايت شده و نزد همه كس مسلم است پس چون اين روايات صحيح بود چه سؤالي لازم ميآيد از سند روايت و صحت و ضعف آن و به تحقيق حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در خطبه روز غدير فرمودند ايها الناس ان لاخي فضائل كثيرة لااقدر ان احصيها في مجلس واحد الا فمن اتاكم بشئ منها فصدقوه ● و صفار در بصاير الدرجات به سند صحيح از زراره نقل ميكند كه گفت بر حضرت باقر عليه السلام داخل شدم پس از من سؤال فرمود كه از احاديث شيعه نزد تو چيست عرض كردم كه از آنها نزد من بسيار است كه قصد دارم آتشي افروخته آنها را بسوزانم فرمود براي چه چنين قصدي داري آنچه را كه بر آن انكار داري نزد من بياور و ( زراره ) گفت بخاطرم آدميون گذشت پس آن حضرت به من فرمود كه علم ملائكه چه بود كه عرض كردند اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء ● و در منتخب البصاير و غير آن به اسناد از جابر از حضرت باقر عليه السلام منقول است كه فرمود ، فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله كه هرائينه حديث آلمحمد صعب است و مستصعب ايمان [ص 160] نميآورد بآن مگر ملك مقرب يا نبي مرسل يا بنده مؤمني كه خداوند قلب او را به ايمان آزموده باشد پس آنچه كه از احاديث آلمحمد عليهم السلام بر شما وارد شد و دلهاي شما براي آن نرم شد و شناختيد و دانستيد پس قبول نمائيد و آنچه را كه دلهاتان از آن مشمئز گشت پس آنرا به خدا و رسول و عالمي از آلمحمد عليهم السلام رد نمائيد و اگر براي يكي از شما حديثي يا چيزي كه متحمل آن نيست گفته شود و بگويد كه قسم به خدا چنين نيست هرائينه او هالك است و انكار فضائل ايشان همانا كفر است . و نيز در همان كتاب به اسناد صحيح از حذاء روايت ميكند كه گفت از حضرت باقر عليه السلام شنيدم كه در ضمن حديثي ميفرمود ان اسوء اصحابي عندي حالا الذي اذا سمع الحديث ينسب الينا و يروي عنا فلميحتمله قلبه و اشمئز منه و جحده و كفر بمن دان به فلايدري لعل الحديث منا خرج و الينا اسند فيكون بذلك خارجا عن ديننا ● پس اين احاديث تمام آنها به اصطلاح متجدد ضعيف السند نيستند [ص 161] بلكه در آنها روايات صحيحهاي هم هست و مضمون اين احاديث در زيارات مقبوله مسلمه هم وجود دارد و همچنين در ادعيه و قنوتات خاصه قنوتي كه از حضرت سيدالشهداء عليه السلام روايت شده . پس با اين حال اگر اين روايات را كنار نگذاشته آنها را بر ظاهرشان حمل نمايند آنطور كه استقلال و تصرف و شراكت و تفويضي و اعتزالي لازم نيايد همانطور كه درباره ملائكه و تصرف آنها گفتند چه محذوري لازم ميآيد و چه ضرري به آنها ميرسد در حالتي كه امام عليه السلام در امثال اين اخبار قاعده كليه دست دادهاند همانطور كه از مفضل روايت شده كه گفت حضرت ابيعبدالله عليه السلام فرمود ما جائكم منا مما يجوز ان يكون في المخلوقين و لمتعلموا و لمتفهموا فلاتجحدوه و ردوه الينا و ما جائكم عنا ما لايجوز في المخلوقين فاجحدوه و لاتردوه الينا ● و شك نيست كه مضمون اين احاديث از آن جمله است كه در مخلوقين مثل ملائكه و حمله عرش و امثال ايشان جائز است پس از براي چه اين تعداد از اخبار را كه عدد آنها به دوهزار ميرسد كنار گذاشتند موجب رد كردن آن احاديث جز كتمان [ص 162] ما انزل الله من البينات چيست و وقتي كه ناچار به اذعان شده و عرصه بر آنها تنگ ميشود بر مردم اين طور وانمود ميكنند كه اينها اسراري است كه افشاء آن جايز نيست و اگر باب اين عقيده مفتوح شود هيچ سؤال و جوابي باقي نميماند و براي هيچ كس جايز نيست كه علمي مدون كند يا اينكه حكمي بنويسد . بلي اسرار آنها هستند كه تحت اين قاعده كليه نميافتند و نميتواني آنها را با براهين عقليه و نقليه براي شنونده اثبات كني يا اينكه ميترسي كه كسي اذيتي به تو برساند يا اينكه در بليهاي بيفتي همانطور كه مولاي ما حضرت كاظم عليه السلام مسئله حيض را در آن موقع اول از اسرار شمردند و همچنين اينكه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از جميع انبيا افضل هستند از جمله اسرار بود و همه اينها بدان جهت است كه برهان واضح و دليل روشن بر مطلوب آوردن ممكن نبود و اما در اين زمانها امثال اين مسائل گفته شده و مبذول و معروف است و همچنين اگر دانستن اين مسائل از جمله اسرار بود حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در حديث معرفت آن بزرگوار به نورانيت اباذر را از آن خبر نميدادند و اينكه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام يا يكي از ائمه در تصرف در عالم نازل منزله ملائكه باشند چگونه سري است در حالتي كه ملائكه از جمله خدام او بوده و از اشعه نور او هستند و چگونه سري است در اينكه اميرالمؤمنين عليه السلام يا يكي از ائمه [ص 163] عليهم السلام به منزله ثوري باشند كه همه زمينهاي هفتگانه بر شاخ او محفوظ است و چگونه سريست در اينكه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام يا يكي از ائمه عليهم السلام در زنده كردن مرده به منزله ذنب بقره بنياسرائيل باشند و چگونه سري است در اينكه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام يا يكي از ائمه عليهم السلام نازل منزله دشمن خدا ابليس لعين باشند كه در جميع مراتب وجود انسان و ساير موجودات جريان و سريان دارد و چگونه سريست در اينكه اميرالمؤمنين عليه السلام يا يكي از ائمه عليهم السلام نازل منزله ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل باشند در رساندن حيات و رزق و موت به چيزها و چگونه سريست در اينكه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نازل منزله ملائكه باشند در حفظ آسمانها و كدام عقلي اين را منع ميكند و كدام نقلي اين را نفي مينمايد و تمويهاتي كه ميكنند كه انكار ما از جهت عدم دليل بر ثبوت اين مطالب است چه دليلي ميخواهند بيشتر از احاديثي كه عدد آنها به دوهزار ميرسد آيا تصور ميشود كه همه اين احاديث كذب و افترا باشد . و بالجمله در نفي اين امور محملي از عقل و نقل ندارند جز كتمان و قول خداي تعالي كه ميفرمايد الذين يكتمون ما انزلنا من البينات و الهدي من بعد ما بيناه للناس في الكتاب اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون شامل ايشان ميشود و مولاي ما حضرت باقر عليه السلام ميفرمايد نحن اللاعنون و عجب اينكه وقتي كه به آنها [ص 164] گفته ميشود عيسي روح الله است تصديق ميكنند و وقتي كه گفته ميشود علي نفس الله است مضطرب ميشوند و وحشت ميكنند و بعيد ميشمارند و ميخواهند كه اين قول را محو كنند و من در همين ايام در جواب بعض از متعسفين كتابي در بيان كيفيت مدخليت ائمه در عالم به تفصيل نوشته و از اين نوع عجايب امور در آن بسيار نگاشتهام كه به ذكر آن در اينجا كلام را طولاني نميكنم .
و اما شما ادام الله حراستك و تأييدك كه گفتهايد هر دوي آنها به ضروريات مليه معترفند ، پس بالاسريه چطور به ضروريات مليه معترفند به جهت اينكه ايشان به صرف عبارتي كه معني آن را نميفهمند در حاليكه مسلمين اجماع كرده و اتفاق دارند كه كتابت مؤسس حكم و موجب امري نميگردد و به كاغذ اعتباري نيست بلكه اعتبار به اقرار است و دليل همان اقرار است فتنه انداخته اختلاف را ظاهر ساختند و الا به محض كتابت و نوشته چيزي ثابت نميشود و امري بر آن مترتب نميگردد خاصه وقتي كه متكلم مراد خود را ابراز كرده و از ضمير خود خبر دهد لكن اين جماعت مخالفت ضرورت اسلام را نموده در ميانه خلق فتنه برپا ساختند و زحمت پيشينيان را در تربيت نسلها بر باد داده و در ميانه مردم فساد انداختند و ايشان را مشوش نمودند و به صرف عبارتي كه ظاهر آن مراد نبود شهرها را خراب كرده مخالفت ضروري دين و ملت بلكه اسلام و سنت را نمودند و لكن مردم همانطور كه [ص 165] از اول عادت ايشان بوده و بعد از اين نيز خواهد بود پيروي شهرت را ميكنند و اين جماعت هم مردم را باشتباه مياندازند و بر آنها چنين وانمود ميكنند كه كتابت و نوشته اگر معتبر نبود علم به اخبار گذشتگان و سنت پيشينيان و مذاهب علما و مطالب ايشان و توثيق و تضعيف رجال روات و عقايد متقدمين حاصل نميشد و واضح است كه اينها همه از كتب و خطوط دانسته ميشود پس چطور ممكن است اعتقاد به اينكه بر نوشته و كتابت اعتباري نيست و اين اقوال همهاش محض تمويه و تلبيس است چرا كه وقتي كلامي مكتوب باشد و بيان كاتب و نص او معارض آن باشد پس اين نوشته همان مكتوبي است كه اعتباري در آن نيست يا اينكه نوشته بدست كسي بيفتد كه آنرا نميفهمد مثل مسائل طب و نجوم كه بدست فقيه بيفتد و كتاب فقيه كه بدست منجم بيفتد و اما وقتيكه معارضي نداشته باشد و نوشته بدست اهل آن بيفتد مثل مسائل هر فني كه بدست صاحبان همان فن باشد شكي نيست كه اين افاده ظن ميكند نه علم مگر اينكه قرائن متواتر و زياد باشد كه در اين حال افاده علم ميكند و مورد بحث ما از قبيل كتابت با معارضه است كه آن به ضرورت اسلام معتبر نيست .
و اما گفته شما ادام الله تأييدك كه تكليف بنده عاجز چيست ، پس جواب شما اين است كه تكليف اما در اعتقادات نظر و فحص و ملاحظه مطالب از مظان آن و خواستن آنها از مواقع آن است [ص 166] و اما در فروع پس اگر از اهل ذكر و استنباط هستي به آنچه كه خداوند به تو نمايانده و علمش را به واسطه راسخين در علم از اهل بيت كه اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا از مظان و مواقعش يعني اخبار و آثار ايشان و مواضع تسديدات ايشان مثل اجماع و غيره به تو رسانده است عمل كن و اگر از اهل ذكر و استيضاح نيستي پس عالمي را بطلب كه مايل به او بشوي و به دين و امانت او وثوق داشته باشي و اخلاق ائمه در او ظاهر باشد چرا كه نايب به ناچار بايستي با منوب عنه در علم و عمل مناسبت داشته باشد و اول مناسبت اينكه همه علم او مستند به كتاب و سنت باشد و آنچه كه برگشتش به كتاب و سنت است از اجماع و عقل مستنير به نور شرع پس نقل نكند مگر از آلمحمد عليهم السلام و استناد نكند مگر به ايشان و اعتماد نكند مگر بر آن بزرگواران و نگويد مگر در آنها و رجوع نكند مگر بسوي آنها و با ايشان عليهم السلام باشد همانطور كه شاعر گفته :
اليكم و الا لاتشد الركائب و منكم و الا لاتنال الرغائب
و فيكم و الا فالحديث مخلق و عنكم و الا فالمحدث كاذب
و از يحيي بن زكريا است كه ميگويد هر كس خوش آيد او را كه ايمان را كامل كند پس بگويد قول من در جميع اشياء قول آلمحمد عليهم السلام است در آنچه كه پنهان داشتهاند و آنچه كه اظهار كردهاند در چيزهائي كه به من رسيده و چيزهائي كه به من نرسيده و در روايت ديگر است كه [ص 167] هر صبح و شام بگويد ما قال آلمحمد قلنا و ما دانوا به دنا ، و اما دومي يعني عمل پس بايستي كه آن عالم متخلق به اخلاق مؤمنين و داراي علامات ايشان و موصوف به صفات آنها باشد و اين صفات بعضشان همان است كه اميرالمؤمنين عليه السلام بنا بروايت ثقةالاسلام در حديث همام ذكر فرموده و حديث اگر چه طويل است با وجود طولاني بودن آنرا ذكر ميكنم كه مؤمن را بشناسي پس هرائينه مجتهد خليفه خدا است و حجت او از جانب حجة الله صلي الله عليه و آله و او حاكم بر فروج و خونها و اموال است مطلقا پس ناچار بايستي كه امين و مؤمن و كامل و موصوف باشد به آنچه كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده كليني رحمه الله در كافي از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه شخصي كه باو همام ميگفتند و مرد عابدي ناسكي مجتهدي بود برخاست نزد حضرت امير عليه السلام در حاليكه حضرت خطبه ميخواندند پس عرض كرد يا اميرالمؤمنين وصف بفرما براي ما صفت مؤمن را بطوري كه گويا او را مشاهده كنيم فرمود اي همام مؤمن زيرك هشيار است گشادگي او در رخساره اوست و اندوه او در دل او ، سينه او از هر چيزي گشادتر است و نفس او از همه چيز ذليلتر نهي كند از هر فاني و تحريص كند بر هر نيكي ، نه كينهورز است و نه حسود و نه جهنده است و نه فحشدهنده نه عيبجو و نه غيبتكننده ، كراهت دارد از سربلندي [ص 168] و دشمن دارد شنيدن مردم را ، غم او دراز است و هم او دور ، سكوتش بسيار ، صاحب وقار است و صاحب ياد و صاحب صبر و شاكر ، مغموم است بفكر خود ، مسرور است بفقر خود ، اخلاقش آسان است و برخوردش نرم ، وفانگاهدار ، كم اذيت است ، دروغگو و پردهدر نيست ، اگر خنده كند بياندازه نباشد و اگر غضب كند سبكي نكند ، خنده او تبسم است و پرسيدن او بجهت ياد گرفتن و مراجعه او بجهت فهميدن ، علمش بسيار ، حلمش عظيم ، رحمتش بسيار ، بخيل نباشد ، عجول نباشد ، ملول نشود و خوشحالي زياد ننمايد و حيف در حكم خود ننمايد و جور در علم خود نكند نفسش سختتر از سنگ است و سعيش شيرينتر از عسل ، حريص و جزعكننده نباشد و عنف ننمايد و خلف وعده ننمايد تكلف نكند و تعمق ننمايد ، منازعه او جميل است ، مراجعه او كريم است ، اگر غضب كند عدل است ، اگر طلب كند برفق طلب نمايد ، نسنجيده كاري نكند و پرده ندرد و بزرگي بخود نبندد ، دوستيش خالص است ، عهدش محكم است ، بعقدي كه بسته وفا كند ، با شفقت باشد ، صله بسيار كند ، حلم بكار دارد ، گمنام باشد ، فضول او كم باشد از خدا راضي باشد و با هواي خود مخالف باشد ، درشتي بر زيردست نكند و در آنچه بكار نيايد فرو نرود ، ياور دين باشد و حامي مؤمنين و پناه مسلمين ، مدح بگوشش فرو نرود و طمع در قلبش اثر نكند و بازي حكمت او را برنگرداند و جاهل [ص 169] مطلع بر علمش نشود ، گوينده و عملكننده است و عالم و باحزم است ، فحاش و غضبناك نيست ، صله كند بدون عنف ، ببخشد بدون اسراف ، تكبركننده و گولزننده نباشد ، پيجوئي مردم نكند و كسي را نترساند ، با مردم بمدارا سلوك كند ، باصلاح در زمين راه رود ، معين ضعيف باشد ، فريادرس غمزده باشد ، پرده را ندرد و سري را فاش ننمايد ، بلايش بسيار ، شكايتش كم است ، اگر نيكي ببيند ذكر كند و اگر بدي ببيند بپوشاند ، عيبپوش و حفظكننده مردم است در پشت سر ، اگر كسي خطائي كند عفو نمايد و لغزش را بيامرزد ، مطلع بر نصيحتي نشود و بعد ترك كند و جانب جوري را نميگذارد مگر آنكه اصلاح كند آنرا ، امين و سنگين و متقي و نقي و زكي و رضي باشد ، عذر را بپذيرد و بخوبي ياد كند و گمان خود را بمردم نيك نمايد و نفس خود را بعيب تهمت زند ، دوست دارد در راه خدا بدانش و علم ، و ببرد در راه خدا بمحكمي و عزم ، خوشحالي او را از جا درنكند و خفيف ننمايد ، متذكركننده عالم است و معلم جاهل ، داهيه او را كسي منتظر نباشد و غايله او را كسي نترسد هر سعيي را خالصتر از سعي خود داند و هر نفسي را صالحتر از نفس خود ، دانا بعيب خود است و مشغول بغم خود ، وثوق بغير پروردگار پيدا نكند ، نزديك و وحيد و جريد است ، دوست دارد در راه خدا و جهاد كند در راه او تا متابعت رضاي او نمايد و براي [ص 170] خودش خودش انتقام نكشد و در غضب پروردگار خود سستي نكند همنشين اهل فقر است ، آشناي اهل صدق است ، كمك اهل حق است ياور غريب و پدر يتيم و شوهر بيوهزنان است ، مهربان باهل پريشاني است و اميد هر صفت نيكي در او هست و در هر شدتي اميد باو هست ، خندان و گشادهرو باشد نه عبوسكننده و نه تجسسكننده باشد ، سخط و غيظ فروبرنده و تبسمكننده و باريكبين و بزرگحذر باشد ، بخل نكند و اگر كسي باو بخل كند صبر كند ، تعقل كرده پس حيا نموده است و قناعت كرده پس غني شده است حياي او بر شهوتش برتر است و دوستي او بر حسدش و عفوش بر كينهاش ، نگويد بغير درستي و نپوشد مگر ميانه ، راه رفتنش تواضع است ، خاضع است براي پروردگارش بطاعت خود ، راضي است از او در هر حالتي ، نيتش خالص است ، اعمالش بي غش و مكر است ، نظرش عبرت است و سكوتش فكرت و كلامش حكمت ، با اخوان نصيحت كند و بخشش نمايد و برادري كند ، نصيحتكننده است در پنهان و آشكار ، دوري از برادر نكند ، غيبت او را ننمايد ، مكر با او نكند ، محزون بر گذشته نشود و بر آنچه رسيده غمگين نگردد ، اميد آنچه روا نبود ندارد ، سستي نكند در حال سختي ، و افتخار نكند در حال رخاء ، حلم را با علم ممزوج كند و عقل را با صبر ، او را ميبيني كه كسالتش دور است نشاطش دايم ، آرزويش نزديك ، [ص 171] لغزشش كم ، منتظر اجل خود ، قلبش خاشع ، متذكر پروردگار خود ، نفسش قانع ، جهلش منفي ، امرش آسان ، بجهت گناهش محزون ، شهوتش مرده ، غيظش فرورفته ، خلقش صاف ، همسايهاش ايمن ، كبرش ضعيف ، قانع بآنچه برايش مقدر شده ، صبرش متين ، امرش محكم ، ذكرش بسيار ، با مردم مخالطه كند تا دانا شود و سكوت كند تا سالم ماند و سؤال كند تا بفهمد و تجارت كند تا غنيمت نمايد و بنيكي گوش ندهد تا فخر كند و سخن نگويد كه تجبر كند بآن بر غير ، نفسش از او در تعب است و مردم از او در راحت ، نفس خود را بتعب آورده است براي آخرت خود پس مردم را از خود راحت كرده ، اگر باو ظلم كنند صبر كند تا خدا حق او را بگيرد ، دوري او از كسي كه دوري از آن كرده دشمني و تنزه است و نزديكي بكسي كه نزديك او شده نرمي و رحمت ، نه دوريش از كبر است و عظمت و نه نزديكي او مكر است و گول زدن بلكه اقتدا كند بكساني كه قبل از او بودند از اهل خير و امام باشد براي نيكان بعد ، پس همام صيحه زد و افتاد بيهوش پس حضرت فرمود بخدا كه ميترسيدم كه چنين شود و فرمود موعظههاي بليغ چنين كند با اهلش مردي عرض كرد تو چرا چنين نشدي يا اميرالمؤمنين فرمود براي هر كسي اجلي است كه تجاوز نميكند از آن و سببي كه از آن نميگذرد آرام باش و ديگر چنين سخني مگو كه شيطان بر زبانت سخن گفت ، تمام شد حديث [ص 172] شريف به تمام آن صلي الله علي قائله و اگر حال علما بر تو مشتبه شد پس در آثار آنها ملاحظه و در اخبار آنها تفحص كن و متوجه اخلاق آنها بشو و نظر كن به سلوك و اطوار ايشان در خلوت و جلوت و به افعال و اقوالشان مثل همين سؤال را از ايشان و از غير ايشان بنما پس چون تفحص كردي و كوشش نمودي واجب ميآيد كه خداوند ترا به عالم مستقيمي هدايت فرمايد كه از او راضي است و او را از جانب حجتها و خلفاء خود حاكم قرار داده و هرائينه خداي سبحانه وعده هدايت داده و به تأكيد هر چه بيشتر براي مجاهدين در راه خود آنها كه جوياي رضاي او هستند و قصد قربت و نجواي او را دارند ميفرمايد الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و آنچه كه در اين اوراق براي تو ذكر كردم همهاش مسائل معلومهاي است كه مردم بر آن مطلعند و بر آنها پوشيده نيست و اما امور خفيهاي كه عده كمي از آن اطلاع داشتند آنها را ذكر ننمودم و همين قدر از مطالب را كه به دليل واضح و برهان ساطع براي شما نقل كردم كافي است .
خاتمه - سابقا وعده داده بوديم كه جواب ثالث قوم را در اين مسئله ذكر نمائيم و آن جواب قطعا بدست شما رسيده كه نوشته است : ( بسم الله الرحمن الرحيم خداي تعالي فرمود آنها كه در راههاي ما مجاهده كردند البته البته به راههاي خود هدايتشان خواهيم كرد [ص 173] و اميرالمؤمنين فرمود دين تو برادر تو است پس در آن احتياط كن و مولاي ما حضرت باقر عليه السلام درباره اختلاف اخبار فرمود آنچه را كه بين اصحاب تو مشهور است بگير و شاذ و نادر را ترك كن ، كتبه العبد الاثيم فلان الموسوي ) نظر كن به اندازه علم او اما فرمايش خداي تعالي الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا را كه ذكر نموده آيا قصد سائل چيزي غير از همين بوده و همين آيه بوده كه او را به سؤال و تفحص واداشته تا لفظ مجاهد بر او صادق آيد و هدايت اگر چه كه از جانب خداوند است لكن براي آن ابوابي قرار داده است و امام عليه السلام اين باب است همانطور كه اميرالمؤمنين عليه السلام چنانكه در كافي روايت كرده ميفرمايد آنچه معني آن اين است و اگر خداوند ميخواست كه خود را به وسيله غير ما به خلق بشناساند چنين ميفرمود و لكن خداي تعالي ما را ابواب خود و دلالتكنندگان بر خود قرار داده و به هنگام غيبت امام عليه السلام نايب او حامل هدايت است و تو كه به گمان خودت نايب امام و رئيس اسلام هستي پس چرا هدايت نميكني و طريق هدايت خداوند را براي او روشن نمينمائي و او را از ظلمت حيرت به نور بصيرت نميرساني و اينكه تو اين آيه را بر او قرائت كردي چه چيزي بر متحير افزوده شد آيا گمان ميكني كه او اين آيه را نديده بود در حالتيكه اين مرد بواسطه همين آيه خواسته است كه مجاهده نمايد و سؤال از حاملين هدايت را از [ص 174] مجاهده دانسته و تو همان چيزي را كه ميدانسته براي او ميگوئي و تحصيل حاصل براي او ميكني و اما قول و امر او به احتياط پس قسم به جان خودم كه چگونه احتياط در مقام تعارض دو طرف نقيض ميسر است چرا كه احتياط در محلي است كه جمع ممكن باشد مثلا مثل وقتيكه اختلاف بين واجب و مستحب باشد يا بين مكروه و حرام و اما وقتي كه امر بين واجب و حرام داير باشد و يا مستحب و مكروه پس چطور ميشود احتياط كرد و وقتي كه كشفيه به بالاسريه اعتقاد ندارند و تقليد ايشان را رأسا جايز نميدانند بجهت اينكه آنها با قواعد شرع مخالفت دارند و همچنين بالاسريه به جهت شبههاي كه از بعض عبارات بر آنها وارد شده تقليد كشفيه را جايز نميدانند در حالتي كه عدم اعتنا به آن شبهه بر آنها واجب بود پس چطور مسكين متحير احتياط نمايد و آيا اين مثل مذهب كسي نيست كه ميگويد آقاي ما علي آقاي ما طلحه را كشت و خاتون ما عايشه با آقاي ما علي جنگ نمود يا آنكه ميگويد همه را دوست ميداريم و از همه منتفع ميشويم و اگر كه مقصود او از اين احتياط تبعيت كسي است كه اكثر مردم تابع او هستند كه اين خروج از مذهب است و از اين لازم ميآيد كه تبعيت مخالفين اميرالمؤمنين را بنمايند چرا كه بيشتر مردم به آن طرف رفتند پس اثبات اين احتياط به هر حال انهدام اركان دين و تخريب شريعت سيد مرسلين است كه امت اجابت از اصحاب حق و يقين آنرا [ص 175] حفظ كردهاند و قسم به جان خودم كه هيچ جاهل سفيهي راضي نيست كه چنين سخني بگويد چه رسد به كسي كه ادعاي فقاهت دارد و اما اينكه گفته خذ بما اشتهر بين اصحابك و اترك الشاذ النادر ● پس بدان كه اخذ به مشهور به هنگام فقدان ادله و تراجيح هرائينه در احكام فرعي است نه در اثبات رئيس حامل شريعت نميبيني كه سؤال عمر بن حنظله در اين روايت از قرض و ميراث است پس شك نيست كه اين حكم جزئيات احكام فرعيه است در وقتيكه ادله معارض و مرجحي در بين نباشد و اما در احكام اصوليه و اثبات رئيس حافظ دين و ملت براي كثرت در آن چه دخالتي است هرائينه خداي سبحانه كثرت را در بيشتر از هشتاد آيه مذمت فرموده مثل قول او تعالي لقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس ● الآية و قول او تعالي اكثرهم لايفقهون ● و اكثرهم لايعقلون ● و اكثرهم لايشكرون ● ، و لكن اكثر الناس لايعلمون ● و اكثرهم يجهلون ● و همچنين غير اينها از آيات و روايات و مدح قلت در قول خداي تعالي و قليل من عبادي الشكور ● ، و ماآمن معه الا قليل ● ، [ص 176] فشربوا منه الا قليل ● و امثال اين آيات و حضرت باقر عليه السلام ميفرمايند كه مردم همهشان بهائم هستند جز مؤمن و مؤمن كم است و مؤمن كم است و حضرت صادق عليه السلام ميفرمايند زن مؤمن از مرد مؤمن كمتر است و مؤمن از كبريت احمر كميابتر است و آيا هيچ يك از شما كبريت احمر را ديده است و امثال اين روايات كه مدح قلت و ذم كثرت در آنها شده است و به تحقيق مذهب شيعه بر همين جاري شده آيا به كثرت معاندين و قلت مؤمنين توجه ننمودهاي و نديدهاي كه پيروان اميرالمؤمنين عليه السلام كمند و در اول امر فقط چهار نفر بودند و نديدهاي كه پيروان حضرت امام حسن عليه السلام كم بودند و معاويه استيلا داشت تا اينكه امر بر آنها تنگ شد به اندازهاي كه منع نمودند كه كسي نام علي يا حسن و يا حسين داشته باشد و بر اين قياس پس پيروي معاويه واجب است آيا نديدهاي كه پيروان حسين عليه السلام كم بودند و همچنين اتباع ائمه يكي بعد از ديگري تا صاحبالزمان به حدي كه آن حضرت از كمي ياوران و دوستان و كثرت دشمنان غيبت فرمود و هكذا پس مذهب و دين ايشان مبني بر قلت است قلت پيروان رئيس حق مادام كه دولت از آن ظالمين باشد و چونكه مبناي مذهب و دين و صريح آيات و روايات چنين بود و حديث [ص 177] وقتي كه مخالف قرآن و مذهب باشد به آن عمل نميشود اصحاب و علماي ما رضوان الله عليهم در مدلول آن به مقبوله عمر بن حنظله بر مورد آن كه دين و ميراث باشد و يا در احكام فرعيه تكليفيه اكتفا نمودند و علاوه بر اين ميگوئيم اينكه امام عليه السلام فرمود خذ ما اشتهر از اين فرمايش قول مشهور را اراده داشته نه قائل مشهور چه بسيار گويندگان مشهوري هستند كه قول آنها در نزد اصحاب مشهور و معمول به نيست و چه بسيار گويندگان كه مشهور نيستند و قول آنها در نزد اصحاب مشهور و معمول به است و اين روايت در مراد سائل در مورد عالمي كه تبعيت و عمل به قول او واجب است چه دخلي دارد او عالمي را ميخواهد كه تقليد او را بنمايد و مرجحات در مقبوله عمر بن حنظله براي عالمي است كه اهل استنباط باشد نه براي اهل تقليد و مقصود سائل ترجيح عالمي است كه به قول او عمل شود و از او بگيرند و در سير به سوي قراء مباركه قريه ظاهرهاي باشد و اين معلوم است و جواب اين آقا دين را ضعيف نمود و شبهه مخالفين را تقويت كرد و در اين مقام گناه بر گردن او است و روز قيامت اين عمل وي را ملاقات خواهد نمود .
باقي ماند مسئلهاي كه ذكر آن از واجبات عيني است و آن اينست كه بالاسريه شايد كه بر مردم اينطور وانمود ميكنند و به آنها ميگويند كه شما راهي را برويد كه پدران شما و اجدادتان [ص 178] به پيروي از علماء سابقين رفتند كه آن راه سلامت است و بدان وسيله برائت ذمه حاصل ميشود و اما طريقه جديدي كه كشفيه ميروند آن طريقه تازه و نوي است كه در گذشته ذكري از آن نبوده پس به تبعيت آنها براي برائت ذمه تحصيل يقين نميشود و احتياط در ترك آنها است و شايد كه مراد او هم از امر به احتياط همين بوده است و جواب اين كلام فاسد و قول دروغ كاسد اين است كه ميگوئيم ما طريقه علماي گذشته خود را در كيفيت استنباط در احكام فرعيه ترك ننموديم هرائينه طريقه ايشان طريقه ما است و در اصول عقايد همه اعتقادات اجمالي كه دارند همان است كه ما اعتقاد داريم و بوسيله آنها به خدا دين ميورزيم بلي در نزد ما براي اين اجمالات تفاصيلي است كه گذشتگان آنها را ذكر ننموده و مدون نساختند مثل ملحقاتي كه به اين اجمالات برميگردد و بالجمله هر چه كه آنها دارند داريم و بلاشك عمل آنها همان عمل ما است بلي مطالب و مسائل و تفاصيلي نزد ما هست كه ايشان ذكر ننمودند نه اينكه آنها را انكار نمايند مثل تفاصيلي كه در كتب اصوليين هست و اصطلاحاتي كه در ابواب و فصول احداث كردهاند كه در گذشته در كتب مفصله و نوشتههاي مدونه علما هيچ ذكري از آنها نبود و شك نيست كه زمانه هر چه پيش ميرود از افكار نتايجي حاصل ميشود كه پيشتر نبوده نظر كن به تغييرات و تصرفات مردم اين زمانها در طعام و شراب و نحوه خوردن و پوشيدن [ص 179] آنها كه پيش از اين فقط اصول اينها معمول بود از قبيل گوشت و نان و گندم و آرد در خوردنيها و كج و ابريشم و پنبه و كتان در پوشيدنيها كه همه تصرفات جديد و غريبي است كه متفرع بر همان اصول و تفاصيل همان مجملات است همين طور است معتقدات ما چرا كه اصول و اجمالات كتاب و سنت و اصول عقليهاي كه قبل از اين در دست علما بود همه را ما استعمال نموده آنها را تفصيل ميدهيم و احكام بسياري از آنها استخراج ميكنيم پس احتياط در گرفتن به قول ما است چرا كه اين عمل به قول علماي گذشته است به اضافه استخراج مسائلي كه از كتاب و سنت بر آنها دليل آورده شده و اما اين جماعت با همه علماء ماضين و امناء گذشته و حافظين مخالفت كردند چرا كه هيچيك از آن علما كاتب را در بيان مرادش از كتابت تكذيب ننموده و نگفت كه من به كلام تو داناترم و يا اينكه به باطن عمل كند و عمل به آنچه كه از اعتقادات كسي از شخص او ظاهر است ترك نمايد و ظاهر را بر نص ترجيح دهد و امثال اينها از اموري كه شيعه بلكه همه مسلمين بر خلاف آن اجماع كردهاند اما امر اين جماعت بين دو حالت مردد است كه يا ضرورت اسلام را انكار كردند يا اينكه به آن اقرار داشتند لكن به مقتضاي آن عمل ننمودند كه اولي موجب كفر و دومي موجب فسق است و شق سومي در بين نيست پس آنها هستند كه مخالفت علماي اسلام را نمودند و اركان [ص 180] شريعت را منهدم ساختند پس احتياط كامل در عكس چيزي است كه ميگويند و خلاف آن چيزي است كه تمويه مينمايند و السلام .
و اما قول شما ادام الله تسديدك و تأييدك كه آيا تكليف از بنده ساقط ميشود ، تا آنجا كه مرقوم داشته بوديد ، پس هر چه به خاطر مبارك ميرسد ، جوابش اين است كه تكليف ساقط نيست و ترجيح بلا مرجح به دلالت عقل و نقل باطل است و خداي سبحانه بندگان را مهمل نگذارده كه در شهرها سرگردان باشند بلكه براي ايشان عقولي قرار داده كه با هياكل آنها ممزوج است و حواس ايشان بوسيله آن عقول مستعد شد و خداوند بر آنها دلالتكنندگان و شواهد و بيناتي قرار داده كه محق را از مبطل و مدعي را از اهل حقيقت جدا نمايند و به تحقيق كه من ترا بدليل رهنمون شدم و راه را به تو نماياندم و علم هدايت را براي تو افراشتم و راههاي درايت را بر تو واضح و جهات ترجيح را بيان نمودم و حق صريح را براي تو شرح و مذهب صحيح را تفصيل دادم پس به پاكنهادي و صافدلي خود در آنها تأمل كن امر را واضح و ظاهر خواهي يافت ،
و هب اني اقول الصبح ليل ايعمي الناظرون عن الضياء
و درود خداوند بر محمد و آل او باد كه پاكانند و لعنت خدا بر دشمنان و ظلمكنندگان بر ايشان و منكرين فضايل ايشان [ص 181] باد تا روز بازپسين تمام شد املاء اين سطور در عصر روز چهارشنبه چهاردهم ربيعالثاني سنه ١٢٥٨ در هور هنديه در جزيرهاي كه موسوم است به ( حصيوه ) در نزديكي مسجد كوفه حامدا مصليا مستغفرا و الحمد لله رب العالمين .