و آن حكايت اين است كه سيد هاشم توبلي بحراني در كتاب معالم‌الزلفي ذكر مي‌كند كه متوكل چون ساعتي از شب برفت بدنبال ديك‌الجن فرستاد و چون او را خبر كردند پيش خود فكر كرد كه متوكل در اين ساعت او را نخوانده است مگر براي اين كه از فضائل اهل بيت از او سؤال كند و چون او چيزي از آن فضائل بيان نمايد از باب كينه و دشمني كه با آل‌محمد عليهم السلام دارد او را بقتل برساند پس غسل كرد و حنوط نمود و وصيت كرد و به نزد او رفت پس چون وارد شد او را ديد كه بتنهائي نشسته و شمعي پيش روي او است پس در اين موقع متوكل او را امر به جلوس نمود و گفت من بدنبال تو فرستادم براي اينكه از معني يكي از ابيات تو سؤال نمايم پس اگر راست گفتي بدره زري بتو خواهم داد و اگر نه ترا خواهم كشت پس گفتم بتو راست خواهم گفت اي امير المؤمنين پس گفت در اينكه گفته‌اي :

اصبحت جم بلابل الصدر و ابيت منطويا علي جمر ●

ان بحت يوما طل فيه دمي و ان كتمت يضيق به صدري ● [ص 77] 

چه قصد كرده‌اي خبر بده به من كه اين چيست در سينه تو كه دست ترا بسته است پس گفتم يا امير المؤمنين اگر امان بدهي راست خواهم گفت ، گفت امان دادم پس اين بيت را انشاد كرده گفتم :

مما جناه علي ابي‌حسن عمر و صاحبه ابوبكر ●

پس به من گفت درباره يزيد بن معاويه چه ميگوئي گفتم رجس كافر ملعوني بود گفت اگر شاهدي از قول او نياوري گردنت را خواهم زد پس گفتم كه وقتي سر مبارك حضرت حسين عليه السلام را آوردند و يزيد آن سر مبارك را پيش رويش گذارد اين شعر را انشاد كرد :

ليت اشياخي ببدر شهدوا وقعة الخزرج مع وقع الاسل ●

لاهلوا و استهلوا فرحا ثم قالوا يا يزيد لاتشل ●

لست من خندف ان لم‌انتقم من بني‌احمد ما كان فعل ● [ص 78] 

لعبت هاشم في الملك فلا خبر جاء و لا وحي نزل ●

و اين انكاري است از يزيد بر پيغمبر صلي الله عليه و آله بر اينكه آن جناب مبعوث از جانب خداوند است و انكاري است بر نزول وحي بآن حضرت از نزد خداوند پس متوكل لعنه الله گفت كه يزيد اين اعتقاد را از كجا گرفته و استنادش در اين عقيده باطل بقول كيست گفتم به قول پدرش معاويه متوكل از اين گفته غضبناك شده گفت كه خداوند دهانت را بشكند و بر تو بلا نازل گرداند بدرستيكه معاويه كاتب وحي و خال المؤمنين بود هر گاه شاهدي از قول او نداشته باشي ترا هلاك خواهم كرد پس گفتم وقتي كه موقع مرگ معاويه رسيد زوجه‌اش نزد او آمده باو گفت كه بعد از تو هرگز تزويج نخواهم كرد پس معاويه رو باو كرد و گفت :

اذا مت يا ام‌الحميراء فانكحي فليس لنا بعد الممات تلاقيا ●

فان كنت قد اخبرت عن مبعث لنا احاديث لهو تجعل القلب ساهيا ● [ص 79] 

پس متوكل بعد از آنكه او را لعنت نمود گفت بگو ببينم كه معاويه اين مطلب را از كه گرفته و بقول چه كسي اعتماد كرده است گفتم بر قول عمر بن خطاب متوكل از اين گفته غضبناك شد و گفت اگر از كلام او شاهد نياوري ترا خواهم كشت گفتم روزي عمر شراب خورده بود زوجه‌اش نزد وي آمد و او را از اين كار نهي نموده از خدايش ترسانيد عمر در جواب او گفت :

ايوعدني الاله بشرب خمر و انهي الآن عن ماء و تمر ●

ابعث ثم حشر ثم نشر حديث خرافة يا ام‌عمرو ●

متوكل پرسيد عمر بقول چه كسي استناد كرده و به رأي كه گرفته گفتم بقول ابوبكر در اين موقع غضب نموده رگهاي گردنش برآمده شد و گفت به خدا قسم كه هر گاه از كلام او شاهدي نياوري ترا هلاك خواهم كرد گفتم ابوبكر در يكي از روزهاي ماه رمضان شراب خورده بود پس زوجه‌اش نزد او آمد و او را متذكر ساخت [ص 80] كه پيغمبر صلي الله عليه خون كسي را كه در ماه رمضان خاصه با شراب افطار نمايد هدر فرموده است ابوبكر در جواب او گفت :

دعينا نصطبح يا ام‌بكر فان الموت نقب عن هشام ●

و نقب عن ابيك و كان قرما شديد البأس في شرب المدام ●

و يخبرنا ابن‌كبشة سوف يحيي و كيف حيوة اشلاء و هام ●

اذا ما الرأس زايل منكبيه فقد شبع الانيس من الطعام ●

و يقتلني اذا ما كنت حيا و يحييني اذا رمت عظامي ● [ص 81] 

و لم‌يكتف بجمع المال حتي امرنا بالصلوة و بالصيام ●

الا من مبلغ الرحمن عني باني تارك شهر الصيام ●

و تارك كل ما اوحي الينا محمد من زخاريف الكلام ●

فقل لله يمنعني شرابي و قل لله يمنعني طعامي ●

و لكن الحكيم رأي حميرا فالجمها فتاهت في اللجام ●

پس چون متوكل اين مطالب را از او شنيد امر كرد كه يك بدره زر باو بدهند و او را مرخص نمود و بسلامت مراجعت كرد .

حال اي كسيكه انصاف داري نظر كن و بعقل خود تأمل و بدانش خود تميز بده كه آيا براي هيچ كس از مؤمنين به خداوند و آنها كه در قلبشان اندك علاقه‌اي به اين فرقه هست جايز است كه اين حكايت را براي اهل سنت و جماعت خصوصا والي بغداد با آن قدرت [ص 82] روايت نمايد با توجه باينكه اينها بمقتضي دينشان اذيت و اهانت گوينده اين كلمات را واجب مي‌دانند و گذشته از اين عمل ايشان به ضرر تمامي شيعه است و مثل اين است كه همه آنها را در معرض قتل و نهب و انواع آزار و اذيت قرار داده باشند و آيا اين جز ضرر رساندن به مذهب و تعرض بانواع بلايا باين فرقه محقه به هر كيفيت و صورتي كه خواستند چيزي هست و وقت وقت تقيه است و مقام مقام صلح و شيعه مأمورند كه جزئيات احكام فرعيه خود را بجهت خوف از تحريك و برانگيختن ايشان بر مخالفت از آنها بپوشانند و بتحقيق كه سؤال شد از حضرت كاظم عليه السلام از مسئله‌اي در حيض و آن حضرت پرده‌هاي خيمه را پائين انداخته همه را از آنجا خارج نمود و به سائل توصيه فرمود كه سر خداوند را كتمان و حفظ نمايد تا اينكه حكم مسأله او را بيان كرده فرمود كه اين سر خدا است آنرا فاش مكن حال وقتي كه آن بزرگواران در بيان مسئله‌اي از مسائل حيض تقيه فرموده و امر به حفظ و كتمان مي‌فرمودند چه مي‌گوئي در اندك گفته نامناسبي نسبت به صحابه چه رسد به اين امور شنيعه و در همين ايام والي بغداد دائي شيخ اجل و عالم افضل انبل شيخنا شيخ موسي بن شيخ جعفر تغمده الله برحمته و امطر عليهم سحاب مغفرته را به تهمت و افترائي كه نسبت باو داده بودند و بسيار كوچكتر از اين قضيه بود كه ذكر كرديم بمحض [ص 83] ادعاي بي‌دليل و بي‌شاهد در حضور آن شيخ بقتل رسانيد با اينكه جناب شيخ موسي نزد آن والي كمال احترام و اعظام را داشت پس وقتي كه حال او چنين بود و به محض افترا و حتي به كمتر از اين گفتار مبادرت به قتل ميورزيد پس چه گمان ميبري درباره او وقتي كه اين مطلب را در كتابي بيابد و يقين پيدا كند كه اين قول نويسنده بوده و مذهب او است گمان مي‌كني كه چه خواهد كرد و ملامت و سرزنشي بر او نيست كه هر عملي از قتل و نهب و اسارت و غير آن را انجام دهد مگر اينكه خداوند بين او و اراده‌اش حايل شود .

پس بعد از آن ورقه ديگري را باو نشان داده بودند كه آن را جعل كرده بودند و آنرا به مولي و سيد ما نسبت مي‌دادند كه اميرالمؤمنين علي بن ابي‌طالب خالق و رازق و زنده‌كننده و ميراننده است و آنها در حالتي كه خلافت بلا فصل آن حضرت را بعد از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ثابت نمي‌دانستند پس چگونه اين امور را براي آن حضرت ثابت مي‌دانستند و طاقت مي‌آوردند كه اين نسبت را به آن حضرت بشنوند و معتقد باين اعتقاد نزد آنها از فاسق‌ترين فجره و از كافرترين كفره بود و قتل و ريختن خون و غارت اموال او بهر صورت بر ايشان واجب مي‌نمود و از فرستادن اين كتاب قصدشان اين بود كه اثري از آن بزرگوار باقي نگذارند بلكه بواسطه اين امر بهمه شيعه ضرر رساندند و اين بعينه همان گفته زبير است كه در واقعه جمل گفت : اقتلوني و مالكا .

[ص 84] پس چون مولاي ما شيخ مرحوم اعلي الله مقامه از اين قضيه باخبر شدند بواسطه ضرري كه بر همه شيعه و بر ايشان وارد شده بود بسيار محزون و غمگين گرديدند و در آن موقع در هر ساعت و دقيقه مترصد وقوع بليه‌اي بودند تا اينكه متمكن از قرار نشدند و علم و تكليف الهي اقتضاي فرار كرد و چونكه فرار بسوي خداوند سبحانه امان از همه ترسها است پس بسوي خداوند فرار فرمود بجهت امتثال امر خداوند كه ميفرمايد ففروا الي الله پس از خوف فراعنه اين امت قصد حج بيت الله نمود و بحضرت سيدالشهداء تأسي جست چرا كه آن حضرت هم از ترس ظالمين از حرم جدش رسول خدا صلي الله عليه و آله به بيت الله فرار نمود همچنين شيخ اعلي الله مقامه و رفع في الدارين اعلامه از ظالمين گريخت و با اهل و عيال و اولاد و ازواج خود براه افتاد و هر چه كه از ظروف و زيورآلات و امثال آن در نزد ايشان بود فروخت و با ضعف بنيه و كمي قوت و كبر سن و شدت ترس قصد اين مسافرت صعب را فرمود پس بار سفر را بسته باتفاق عيال خود حركت فرمود و مرا در ميانه اين اقوام اراذل تنها و غريب و بي‌كس درحاليكه هيچ معيني جز مدد خداوند و عنايت و حفظ و پاسداري او نداشتم باقي گذاشت . پس چون آن جناب با عيال و بعض اولاد خود به ( هديه ) كه در سه منزلي مدينه منوره واقع است رسيد رسل پروردگار به نزد [ص 85] او شتافتند و او را بجوار خداوند فرا خواندند و ندا دادند كه بسوي رستگاري بشتاب پس ريح مشوقه بر او وزيد و او را به لقاي خداي تعالي مشتاق نمود پس باد منسيه بر او وزيدن گرفت و دنيا و مافيها را از خاطر او برد آنگاه ريح مسخيه بر او وزيد و او را به بذل روح در محبت خداي تعالي سخي داشت پس از اين محبس تنگ بفضاي وسيع گشاده انتقال يافت و بدوستان خود واصل گشته در مؤانست با ايشان بمنتهي درجه رسيد و از رنج و زحمت و محنت و سختيها و كدورتها و فتنه‌هاي دنيا آسوده گشت و بنزد دوستاني شتافت كه به آنها مأنوس بود و ياراني كه نه او را ترك مي‌كردند و نه او آنها را ترك مي‌گفت و در واقع فرار صوري آن جناب بفرار حقيقي متصل گرديد و قصد خانه ظاهري خداوند را داشت كه به بيت‌المعمور حقيقي رسيد پس همواره در اطراف اين خانه طائف است و بجانب نور تجلي چراغ مشتعل از نار شجره ناظر شجره‌اي كه شرقي نيست و غربي نيست و نزديك است كه روغن آن مشتعل شود ولو اينكه آتش بآن نرسيده باشد . و از وفات آن بزرگوار خللي و شكستي افتاد كه هيچ چيز سد آنرا ننمود و زلزله و ولوله‌اي واقع شد و بسياري از علما بعد از ايشان از دنيا رفتند و فتنه جهاد واقع شد و شوكت اسلام منكسر و مسلمين در نزد كفار ذليل گرديدند و هلاك نفوس بسيار و هتك اعراض محترمه بظهور پيوست و كفار بر مسلمين حجت يافتند و از [ص 86] اين رو مملكت روسيه بر روم جسارت يافت بعد از آنكه مدت زيادي مغلوب و مقهور سلطنت مسلمين بودند و ايشان بسياري از ممالك روم را متصرف و بر بلاد اسلام مستولي شدند و بدين واسطه اركان اسلام متزلزل و بنيان آن منهدم گرديد و نزديك بود كه بكلي مضمحل شود تا اينكه خداوند سبحانه برحمت خود بجهت مصلحت تامه و حكمت عامه وسائل تجديد سلطنت را براي مسلمين مهيا ساخت و دولت بايشان بازگشت لكن آنها بعد از اين مقهور و مغلوب و مطيع امر دولت فرنگ بودند و همه اين از اثر جهادي بود كه شهرها و مردم را در برگرفته بود و فتنه‌ها و محنتهاي بسيار واقع شد كه تا همين اواخر رفع نشده و آثار آن باقي خواهد بود و از بين نخواهد رفت .

و بالجمله بعد از وفات آن بزرگوار اعلي الله مقامه و انار برهانه جماعتي گمان بردند كه آثار او از ميان خواهد رفت و امر او كهنه مي‌شود و آتش او سرد و نور او خاموش خواهد شد پس مدتي قريب دو سال يا كمتر سكوت كردند لكن ديدند كه نور آن بزرگوار همواره در ازدياد و ستاره سعد علوم و آثار وي پيوسته در ارتفاع و علو است پس به قصد سابق كه در صدد آن بودند بازگشته و متعرض اين بنده مسكين حقير فقير شدند و زبانهاي طعن ايشان بر من گشوده شد بدون هيچ دليل و موجبي جز اينكه من مناقب آن بزرگوار را ذكر مي‌نمايم و فضائل جنابش را منتشر و تصنيفاتش [ص 87] را درس مي‌دهم و نفايس و جواهر فوايد تأليفات ايشان را براي مردم آشكار مي‌كنم پس كسي را نزد من فرستادند و پيغام دادند كه اين طريقه را ترك كن در جواب ايشان گفتم كه طريقه من معرفت خداوند و اسماء او و صفات و افعال و آثار او و معرفت انبياء او و رسل او و اصناف خلق او و معرفت حجتها و امناء او و معرفت نبوت مطلقه و ولايت مطلقه و معرفت توحيد و مراتب آن و رفع شكوك و شبهات وارده بر آن است پس اگر بحث از اين امور موجب اضلال و گمراهي مردم است بر اسلام سلام باد و باين حساب خلقت خلق و بعثت انبيا براي چيست و اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود اول دين معرفت خداوند است و كمال معرفت او توحيد او است و كمال توحيد او نفي كردن صفات است از او بجهت اين كه هر صفتي شهادت مي‌دهد كه آن غير موصوف است و هر موصوفي شهادت مي‌دهد كه آن غير از صفت است و صفت و موصوف شهادت ميدهند كه با هم مقترن هستند و اقتران شهادت به حدوثي ميدهد كه آن از ازلي كه ممتنع از حدوث است ممتنع است پس هر كه خداي سبحانه را وصف نمايد پس بتحقيق او را قرين چيزي پنداشته و هر كه او را قرين پندارد پس او را دوتا پنداشته و هر كه او را دوتا بپندارد پس او را تجزيه كرده و هر كه او را تجزيه كند ملحد در او شده [ص 88] پس جواب دادند اينكه تو در آن مباحثه ميكني علم حكمت است و حكما گمراهان و گمراه‌كنندگان هستند بايشان گفتم بر چه چيز حكمت عيب مي‌جوئيد آيا در لفظ حكمت يا در معني آن پس اگر موضوع لفظ حكمت است بتحقيق خداوند تعالي در كتابش آنرا مدح فرموده است و فرموده است مبعوث نشدند پيغمبران مگر اينكه بخلق حكمت بياموزند و خداوند مي‌فرمايد هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة ● و خداوند تعالي درباره داود ميفرمايد و آتيناه الحكمة و فصل الخطاب ● و ميفرمايد و لقد آتينا لقمان الحكمة ● و ميفرمايد و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا ● و امثال اينها از آيات كثيره و روايات متعدده‌اي كه ذكر و بيان آنها باعث طول كلام ميشود و اگر بواسطه معني حكمت بر آن عيب مي‌گيرند پس حكمت [ص 89] عبارت است از معرفت خدا و توحيد او و آنچه كه متعلق بمعرفت اوست از اسماء و صفات و افعال و آثار افعال او كه كينونات خلايق و ذوات و حقايق است و معرفت نفس از حيث تجلي باين صفات و فضايل و خالي بودن آن از رذايل و معرفت سياست الهيه و حدود شرعيه از عبادات و معاملات و عقود و ايقاعات و احكام و شاهد اينكه مراد از حكمت همين است كه ما ذكر كرديم قول خداي تعالي است كه ميفرمايد و لاتجعل مع الله الها آخر فتقعد مذموما مخذولا ● و آن اشاره به توحيد است در مراتب چهارگانه آن و آنچه متعلق بآن است از اسماء و صفات و افعال و آثار پس اگر خداي سبحانه را چنانكه شايسته جلال عظمت و كبرياء او است در افعال و آثار او وصف ننمائي بتحقيق خداي ديگري شريك او گرفته‌اي و نقض‌كننده صفت كينونت او شده‌اي و خداي سبحانه فرموده است و قضي ربك الاتعبدوا الا اياه ● اشاره بتوحيد عبادت است چرا كه آن ظاهرترين مراتب توحيد است و بعد مي‌فرمايد و بالوالدين احسانا ● و پدر و مادري كه خداوند سبحانه آنها را مقرون بتوحيد خود و عبادت خود قرار داده و آنها [ص 90] را وصف كرده باينكه مربيان هستند جز پيغمبر و ولي نيستند بفرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود انا و علي ابوا هذه الامة كه اشاره به نبوت و ولايت فرمود و آنچه كه متعلق بآنها است از صفات آندو و احكام آنها و مضافات و منسوبات آنها و خداي سبحانه مي‌فرمايد اما يبلغن عندك الكبر احدهما او كلاهما ● تا اينكه مي‌فرمايد و لاتمش في الارض مرحا انك لن‌تخرق الارض و لن‌تبلغ الجبال طولا كل ذلك كان سيئه عند ربك مكروها ● و جميع اين آيات بعض آن در اخلاق و تهذيب نفس و بعض آن در احكام شرعيه است همانطور كه به كمتر دقت و تأملي ظاهر مي‌شود و شرح آن موجب طولاني شدن است پس بعد از بيان معرفت خدا و صفات او و آثار او و افعال و اسماء او و نبي و ولي او و تهذيب نفس و عبادت خداوند سبحانه آنطور كه قرار داده است مي‌فرمايد ذلك مما اوحي اليك ربك من الحكمة ● و حكمت گاهي بطور مطلق مي‌آيد و اصول خمسه يعني توحيد و عدل و نبوت و امامت و معاد از آن اراده مي‌شود همان طور كه خداوند ميفرمايد [ص 91] و لقد آتينا لقمان الحكمة ان اشكر لي و لوالديك الي المصير ● پس خداي سبحانه اشاره فرموده است به سبب شكر براي او بعلم توحيد و عدل و بسبب والدين اشاره به نبوت و ولايت مي‌فرمايد و به عبارت الي المصير اشاره بمعاد مينمايد و آيا بحث از اين وجوه كه عالم براي آن خلقت شده است جاي عيب‌جوئي است و انتقام نمي‌كشيد از ما جز بسبب آنكه ايمان آورديم بآيات پرورنده خود چون بما رسيد خدايا ما را صبر عطا فرما و ما را در حال اسلام از دنيا ببر پس اگر بعض مردم بر غير جاده مستقيمه در حكمت فرو رفته‌اند و اين موجب اعراض از حكمت و عدم تشاغل بآن است واجب مي‌آيد كه از جميع علوم اعراض شود چرا كه هيچ علمي نيست كه اهل باطل در آن تكلم نكرده باشند خاصه علم فقه كه علم به احكام شرعيه فرعيه است پس همانا اهل باطل در آن از بدعتها و امور قبيحه بسيار گذارده‌اند مثل قول به قياس و رأي و استحسان و ساير امور مخترعه و هواهاي مبتدعه و نمي‌بينم كه شما از آنها اعراض كرده باشيد و از امثال اينها رو گردانده باشيد پس اگر بحث و اشتغال شما براي تميز است يعني تميز بد آن از [ص 92] خوب آن و حق آن از باطل آن و آب آنها از سراب آنها كه ما هم بعينه در حكمت همين را مي‌گوئيم پس واجب است خوض در آن و مشغول بودن و مراجعه به مباحث آن بجهت تشخيص حق از باطل و آب از سراب و لاغر از فربه پس چرا خوض و مشغوليت در غير آن را انكار نميكنيد و خوض در حكمت را انكار مي‌كنيد فما لكم كيف تحكمون افلاتبصرون پس جواب دادند كه خوض در حكمت و اشتغال بآن خطرهاي بسيار دارد چرا كه خطاي در آن موجب خلود در آتش ميشود بخلاف مشغول بودن در غير آن كه خطر آن كم است و خطاي در آن موجب خلود در آتش نيست گفتم سبحان الله وقتيكه شما مشغول بآن نبوده‌ايد حق و باطل آنرا از كجا ميدانيد و اعتقاد غلط را از اعتقاد صحيح چگونه مي‌شناسيد و چه بسا كه شخص در كفر و زندقه باشد و گمان كند كه آن توحيد است و باين ترتيب كه مي‌گوئيد قلبها ضعيف مي‌شود و بهر شبهه‌اي مايل ميگردد بمصداق قول اميرالمؤمنين عليه السلام همج رعاع اتباع كل ناعق يميلون مع كل ريح ● و آن قول خداي تعالي است كه ميفرمايد و اذا رأيتهم تعجبك اجسامهم [ص 93] و ان يقولوا تسمع لقولهم كأنهم خشب مسندة يحسبون كل صيحة عليهم هم العدو فاحذرهم قاتلهم الله اني يؤفكون ● پس قلب وقتي كه بر بصيرت نباشد و بينه واضحه و نور ساطع از چراغ نوردهنده لامعي نداشته باشد قادر بر دفع شبهات وارده و شكوك واصله نيست و شبهات پيوسته وارد ميشوند تا اينكه انسان از اعتقاد حق خارج مي‌گردد چنانچه وقتي كه از همين مرد عالم از وجه تناقض بين قول امام عليه السلام كه در دعا ميفرمايد يا من هو قبل كل شئ و بعد كل شئ ● و آنچه كه از ضرورت مذهب و دين معلوم ميشود كه بهشت و جهنم تا ابد باقي هستند و تمامي و اضمحلالي ندارند بلكه تا ملك خدا دوام دارد باقي هستند سؤال شد كه هر گاه بهشت و جهنم فاني نشوند پس چگونه خداي سبحانه و تعالي بعد از آنها خواهد بود پس جواب داده بود كه از قواعد لغوي اينطور برمي‌آيد كه هيچ عامي نيست مگر اينكه بتحقيق تخصيص مييابد پس خداي سبحانه بعد از همه چيز است مگر بعد از جنت و نار چرا كه آنها منقطع نميشوند [ص 94] نظر كن بر اين جواب باطل و قول هائل كه اگر او در معرفت خداي سبحانه خوض كرده بود آنطور كه خدا امر و تكليف فرموده و معرفت توحيد و اسرار تفريد و تجريد او را دانسته بود مي‌فهميد كه خداوند سبحانه تغيير حال نميدهد و نسبتش تغيير نمي‌يابد و در خداي سبحانه جهتي نيست و جهت قبليت او عين بعديت اوست و او قبل است در عين اينكه بعد است و بعد است در عين اينكه قبل است اول است در عين آخر بودن و آخر است در عين اول بودن قريب است در عين بعد و بعيد است در عين قرب نسبتها و اضافات بر او جاري نميشود و حالات بر او مختلف نميگردد و مختلف عارض او نميشود و نسبت او قبل و بعد از خلقش متفاوت نيست و براي امكان در قديم ذكري نيست سبحانه و تعالي عما يقولون و عما يصفون علوا كبيرا پس اگر او تعمق ميكرد و نظر و تفكر و استبصار مي‌نمود بقول مولاي ما حضرت صادق عليه السلام برمي‌خورد كه ثقة‌الاسلام روايت كرده است كه فرمود ان الله خلو من خلقه و خلقه خلو منه ● و همچنين آنچه كه صدوق رحمه الله در توحيد روايت مي‌كند از خطبه مولاي ما حضرت رضا عليه السلام در مجلس مأمون كه در آن است كل ما في المخلوق يمتنع في خالقه ● پس بالجمله تهاون و عدم اشتغال بمعرفت [ص 95] خداي سبحانه موجب وقوع در امثال اين ورطه‌ها و مهالك ميشود و نيز به يكي از همين علمائي كه ادعاي علم و رياست دارند گفته شد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله در شب بآسمان عروج فرمود پس چگونه نماز ظهر بجا آورد و نماز ظهر بجا آورده نميشود مگر وقتي كه آفتاب در دايره نصف النهار باشد و اين در شب ميسر نيست در نيمه شب نصف النهار كجا بوده و اين نماز چگونه بوده است پس مبهوت و متحير شد و تأمل و تفكر كرد آنگاه گفت كه آن جناب نماز قضا بجا آورده است پس گفته شد باو كه چگونه رسول خدا نماز را ترك ميكند و چگونه نماز او قضا مي‌شود گفت كه آن حضرت آن نماز را به نيابت از كسي بجا آورده نگاه كن باين مرد كه از عدم اشتغال به معرفت خدا و به كيفيت آثار خلق خدا و باين جهت كه دلش راضي نشده كه بگويد نميدانم چگونه خودش را در اين ورطه مهلكه انداخته است و همچنين يكي از علما در يكي از تصنيفات خود ذكر كرده كه خداوند مكاني ندارد و الا با قاذورات ممزوج ميشد و اين قول صريح در جسميت خداست بجهت اينكه امتزاج صفت اجسام است و اگر خداي سبحانه مكاني داشت جايز نبود كه مكاني از او خالي باشد پس واجب مي‌آمد كه در قاذورات و نجاسات هم باشد [ص 96] و اگر غير اين بود مكاني از او خالي مي‌شد و چونكه اين امتزاج محال است واجب است كه براي او مكاني نباشد و بالجمله از امثال اين امور بسيار است و مثل اين لغزشها كم نيست و همه اينها كه بفكر آنان ميرسد بجهت عدم تشاغل در معرفت خدا و اعتقاد باين عقيده است كه مي‌گويند اين تكليف ما نيست و واقع شدند در آنچه كه واقع شدند و در اين قبيل شبهات و اشكالات مبهوت و متحير ماندند و جواب ميدادند كه معرفت عوام براي ما كافي است و معرفت اجماليه كفايت مي‌كند و خوض در تفاصيل و بحث در مسائل آن واجب و لازم نيست بايشان گفتم كه بلي معرفت اجماليه آنگاه صحيح است كه چون تفصيل داده شود صاحب آن مضطرب و مشوش و متحير نشود و اين براي آنكه او مسلمي از مسلمين و مؤمني از مؤمنين شمرده شود كافي است ولي علماء و فقها از اصحاب ما و همه فقهاي اسلام متفقند بر اينكه واجب كفائي است كه يك نفر عالم به تفاصيل علم حكمت و كلام و معرفت حقايق اشياء و دقايق و تفاصيل و جهات شبهه‌هاي وارده بر آن باشد تا اينكه كسي باشد كه شبهه‌هاي وارده بر اسلام را دفع كند و آنچه را كه از شكوك و خيالات بر ايمان وارد ميشود دور نموده مكايد ابليس و مواقع شبهه‌هاي او را بشناسد و شك نيست كه ابليس شبهه را از يك جهت وارد نميكند بلكه از جهات مختلف و علوم متفاوت شبهه وارد مينمايد گاهي [ص 97] شبهه او از باب نجوم است و گاهي از باب هندسه و گاهي از باب علم طلسمات و نيرنگها و گاهي از باب علم حروف و هكذا بهر صورت جهات شبهه‌هاي او مختلف است و مواقع كيد او گوناگون پس ناچار بايستي عالم حكيم كاملي باشد كه اين جهات را بشناسد و صاحب نور توسم ( فراست ) باشد تا اينكه شبهات را دور نمايد و حجت مدعي پيغمبري و شكوك اهل تصوف را دفع كند كه آن بزرگترين درد اين دين قويم است و بزرگترين حجاب اين مذهب مستقيم و واجب كفائي آن است كه همه مسلمين بآن مكلفند پس وقتي كه يكي از آنها بجا آورد از باقي ساقط مي‌شود پس بنا بر اين بر مكلفين واجب است كه كوشش خود را در تحصيل حكمت و كلام و معارف الهيه آنقدر كه براي مسلمين كافي باشد بنمايند و اين ميسر نميشود مگر اينكه جماعت زيادي باين كار بپردازند تا از ميانه آنها دو يا سه يا چهار نفر كامل شوند تا اينكه زمين از كساني كه برپا ميدارند حجتهاي خدا را و ظاهر و مشهود و از نواب امامند خالي نماند مثلا اين علم فقه كه شما مي‌گوئيد واجب كفائي است و قول حنبليين ( حلبيين خ‌ل ) را كه قائل به وجوب عيني در فقه هستند ابطال نموده و بتقليد اكتفا كرده‌ايد چطور بحث و خوض و اجتماع مردم را براي تحصيل واجب كفائي واجب مي‌دانيد و آنها را از بحث و خوض در تحصيل واجب كفائي ديگري منع مي‌كنيد و حال آنكه شما متفق هستيد بر اينكه [ص 98] اينها هر دو واجب كفائي هستند همانطور كه معرفت اجماليه در اصول دين كفايت ميكند تقليد هم در فروع كفايت ميكند پس چرا مردم را به بحث و خوض در علم فروع ملزم نموده‌ايد كه براي تحصيل واجب كفائي براي آنها ملكه استنباط حاصل شود و مردم را از بحث و خوض در تحصيل معارف الهيه و عقايد اصوليه منع ميكنيد و آيا واجب است كه در فروع خوض شود و جايز نيست كه در اصول تعمق كنند و اين تقسيم نابجائي است و در اينجا مثل مشهور ( فرع زياده بر اصل ) صادق مي‌آيد و وقتيكه اصل ثابت تحصيل نشده باشد فروع چگونه متفرع ميشوند ثبت العرش ثم انقش و ديگر اينكه ما در هر يك از معارف الهيه و حقايق ربانيه و افعال و آثار و اسماء و صفات و معرفت نبوت و ولايت كه سخن ميگوئيم بمحض دلالت عقل نيست اگر چه كه اين دلالت در نزد شما كافيست همانطور كه ديگر كسانيكه اسم حكما را بر خود گذاشته‌اند كافي ميدانند و به محض عقل در معارف الهيه تكلم ميكنند خواه با شرع موافق باشد يا نباشد و ما بعون الله سالك اين مسلك نيستيم و از اين طريق نمي‌رويم بلكه اولا دلالت عقل را مراعات مي‌كنيم ثانيا بدلالت آيات محكمه بر آنچه كه عقل بر آن دلالت كرده نظر ميكنيم ثالثا نظر ميكنيم بدلالت سنت يعني احاديث مسلمه مشهوره غير متشابهه بر آنچه كتاب و عقل بر آن دلالت كرده‌اند رابعا نظر ميكنيم به مذهب و مطابقت اين سه [ص 99] دليل با آن پس اگر مخالف بود آنرا ترك مي‌كنيم چرا كه مذهب قوي‌تر و ثابت‌تر است خامسا در آيات مرئيه در آفاق و انفس نظر ميكنيم بنا بر قول خداي تعالي كه ميفرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق ● و آنگاه بحقيت و قطعيت موضوع حكم مي‌كنيم چرا كه خداوند سبحانه راهي براي ما در حق غير از اين وجوه قرار نداده است پس هر گاه مطابق آمد واجب است كه يا حق باشد يا اينكه خداي سبحانه اغراء به باطل كرده باشد و حاشا و حاشا كه چنين باشد نعوذ بالله پس وقتي كه در علم معارف و عقايد بر اين وجوه بحث كرديم چه گمراهي لازم مي‌آيد و از چه بايد بترسيم و چرا حق واضح و طريق روشن را ترك كنيم فماذا بعد الحق الا الضلال ● آيا بما امر ميكنيد كه حق را ترك بگوئيم جواب دادند كه ما از شما نميخواهيم كه بحث و درس در اين معارف را ترك بگوئيد جز اينكه شما راه شيخ را ميرويد و طريق او را پيرو هستيد و قائل به قول او هستيد گفتم و چه عيبي است در مسلك او و در طريق او چه قصوري مي‌بينيد [ص 100] آيا نه اين است كه علماء شما و علماء اسلام كه مدار نقض و ابرام بر آنها است همگي به وثاقت و جلالت و علم وافر و فضل واسع و نور ساطع ايشان شهادت داده‌اند و از جميع علماء شيعه بر جلالت شأن و نبالت مكان آن بزرگوار اجماع قائم شد و در تبعيت آن جناب براي من چه محذوري لازم مي‌آيد در حاليكه شهادت اين علماي اعلام را قبول نموده‌ام مخصوصا با آن كوششي كه در تجسس و تفحص از حال آن جناب براي طلب هدايت و دوري از گمراهي بجهت تقرب به خداوند و طلب رضاي او نموده بودم و طالب دنيا نبودم چرا كه از آن جناب اعلي الله مقامه در امور دنيويه بهيچ وجه انتفاعي نداشتم و در حضر و سفر و شب و روز مصاحب و معاشر آن بزرگوار بودم پس چيزي از او نيافتم مگر بهترين خبرها در علم و عمل مضافا بر آنچه كه براي من از دلائل واضحه و براهين لائحه از ائمه سادات عليهم سلام الله من رب البريات بر حقيت و وثاقت او ظاهر شد پس چه باعث ميشود كه از آن جناب عدول كرده و شهادت اين علماي اعلام فخام و سادات فضلاي كرام را قبول ننمايم و من اگر بنا باشد مقلد باشم تبعيت جميع علماي اسلام با وفور علم و جلالت شأن و عموم رياست و شمول سلطنت معنوي ايشان اولي و سزاوارتر است از متابعت شخص واحدي كه مطلع بر اين علوم و معارف نيست و سالك اين طريقه و رهسپار اين راه نميباشد و باصطلاحات آن آشنا نيست [ص 101] و عليه من چه حجتي مي‌تواند داشته باشد وقتي كه خودش چيزي از اين علوم را نميداند اگر چه در فقه و اصول بصير باشد و شكي نيست كه مرحوم پدرش تغمده الله برحمته و اسكنه غرفات جنته از او بصيرتر و عالم‌تر و پارساتر و بمواقع احتياطات آشناتر بود و آن مرحوم در معرفت كلام اين عالم رباني اعتراف به عجز نمود پس تقليد كردن از اين اعلام از تقليد شخص واحدي با اين اوصاف يا تقليد جماعتي از عوام كالانعام و اشباه بهائم بهتر است و اگر خود محقق و ناظر و بصيرم و مكلفم بآنچه كه مي‌فهمم پس به شما خبر ميدهم كه محبت و متابعت او را براي روز فقر و فاقه خود در نزد پروردگار ذخيره كرده‌ام و از خداوند اميدوارم كه مرا رحمت كند و مرا با او محشور نمايد و شفاعت پيغمبر خود صلي الله عليه و آله را به كرامت او بمن روزي فرمايد پس اگر برهان و دليلي غير از آنچه كه ذكر كردم و بيان نمودم داريد كه موجب عدول از آن جناب ميشود هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين ، پس جواب دادند كه اين علما آنچه را كه ما ديده‌ايم نديده‌اند و آنچه كه براي ما معلوم شده براي آنها معلوم نشده بود و ما مكلف باحوال ايشان نيستيم گفتم كه اين بعينه همان قول سلف اول است كه بريده اسلمي از آنها پرسيد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را بخلافت منصوب كرد پس چه چيز باعث شد كه شما از آن جناب به ابن ابي‌قحافه عدول [ص 102] كنيد باو جواب دادند كه ما حاضر بوديم و تو غايب بودي و شاهد مي‌بيند آنچه را كه غايب نمي‌بيند .

قسم به جان خودم كه اين عباراتي كه از آن جناب نقل مي‌كنند و در معني آنها تعبيرات نابجا ميآورند در رسائل و كتب آن بزرگوار اعلي الله مقامه قبل از اينكه از احساء خارج بشود و متوجه بلاد عجم گردد بوده و كتب آن جناب بحمد الله مشهور بوده است و اين عبارات و امثال آن به نظر علما رسيده و ما با قطع نظر از آنچه كه ذكر كرديم كه علما اين عبارات را ديده و در آنها دلالتي بر اين مزخرفات كه آقايان ادعا ميكنند نيافته‌اند مي‌گوئيم كه علماء اسلام و علماي فرقه محقه قبل از جناب سيد مهدي بر وثاقت و جلالت آن جناب متفق القول و همزبان بوده‌اند و كسي بر ايشان انكاري نداشت و پيغمبر صلي الله عليه و آله مي‌فرمايند لاتزال طائفة من امتي علي الحق حتي تقوم الساعة ● پس وقتي كه علماي اسلام متفق شدند واجب است كه بر حق باشند و اين دليل بر جلالت و حقانيت آن بزرگوار است و از طرفي اگر اينطور نبود واجب مي‌آمد كه خداوند سبحانه فساد حال و فساد اعتقاد آن جناب را روشن بفرمايد كه كلمه آن اعلام در اين عصر بر باطل متفق نشود .

گذشته از اين با آنكه محال است كه جميع علماء فرقه محقه كه حق بر آنها دور ميزند بر باطل اجتماع كنند بفرض تسليم بقول آنها [ص 103] گفتيم كه چه چيز بر شما روشن شده و از فساد عقيده و بطلان ما في الضمير او غير از مزخرفات و افتراآت خودتان چه ديده‌ايد گفتند چهار عبارت در چهار مطلب يكي عباراتي در معراج كه دلالت دارد بر اينكه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله هر عنصري از عناصر وجود خود را در محل آن عنصر انداخت پس آتش را در كره آن و هوا را در كره آن و همچنين آب و خاك را با اينكه معروف از مذهب و معلوم از دين اين است كه آن حضرت به جسم شريفش صعود فرمود و ديگر عبارتي در معاد است كه دلالت دارد بر اينكه عناصر بدن هر عنصري از آن به مركز خود ملحق ميشود پس عود نمي‌كند با اينكه ضرورت اسلام بر اين قائم است كه بدن جسماني عود مي‌كند و ديگر عبارتي در علم است كه دلالت بر اين دارد كه براي خداوند دو علم است علم قديم و علم حادث و شكي نيست كه حادث نبوده و بعد پيدا شده و از اين عبارت لازم مي‌آيد كه علم خدا متجدد و حادث باشد و زماني وجود داشته باشد كه او عالم نبوده و ديگر عبارتي است كه دلالت مي‌كند بر اينكه امام علت فاعلي است و از اين عبارت لازم مي‌آيد كه امام در احداث و فعل مستقل باشد يا اينكه اين امر باو تفويض شده باشد و هر دوي آنها باطل است بجهت ضرورت اسلام پس باين ادله او در اين چهار مسأله با ضرورت اسلام مخالفت نموده و رجوع باو و اعتماد و اتكاء بر او و متابعت او صحيح نيست و از اين [ص 104] جهت ما تو را از تبعيت و نشر مطالب او نهي مي‌كنيم .

پس چون اين را از آنها شنيدم گفتم آيا چنين نيست كه اين مسائل همانهاست كه در زمان حيوة آن بزرگوار بر او انكار كرديد و آيا چنين نيست كه آن جناب بر شما انكار نمود كه لازمه سخنان او اين مطالب باشد كه شما ذكر كرديد و آيا بر شما عرضه نداشت كه آن عبارات را نزد من بياوريد تا اينكه آنها را بشما بفهمانم و مقصود و مراد را براي شما تفسير بكنم آيا شما نبوديد كه از اين مطلب سر باز زديد و آيا بعد از اين عمل براي شما دليلي باقي ميماند و آيا ظاهر با نص معارض ميشود آيا نميدانيد كه علما اصطلاحاتي دارند كه جز از راه آنها كلامشان فهميده نميشود و نمي‌دانيد كه لامشاحة في الاصطلاح و نمي‌دانيد كه كلام بر وجوه مختلف از انواع تجوزات و استعارات و تشبيهات و كنايات و اصطلاحات و گاه از باب اياك اعني و اسمعي يا جاره جاري ميشود و بتحقيق مولاي ما حضرت صادق عليه السلام فرمود كه من به كلمه‌اي تكلم ميكنم و از آن يك وجه از هفتاد وجه آنرا اراده مي‌نمايم كه از هر يك از آن جهات براي من راه خروج هست و اگر انسان بخواهد كلامش را هر طور كه خواست جاري مي‌كند و دروغ نميگويد چنانچه حضرت ابرهيم نظري نمود در نجوم پس گفت من سقيمم و سقيم نبود و دروغ هم نگفت و همچنين فرمود بل فعله كبيرهم ● [ص 105] و دروغ نگفت پس چون اين وجوه در كلام محتمل است چه گمان داري درباره عبارت نوشته و حال آنكه اجماع مسلمين و ضرورت مذهب و دين و نص كتاب مبين است كه به نوشته و عبارت عبرتي نيست و بدرستي كه اعتنا در گفتار صريحي است كه ظاهر در مراد بوده و عرفا احتمال خلاف آن نميرود و اما هر وقت كه احتمال برود متكلم اراده خلاف ظاهر را نموده و ادعاي اين را هم بنمايد واجب است كه تصديق كرده شود و مخالفت با او نكنند چرا كه او بمراد خود بيناتر و به مقصود و ضمير خود آشناتر است پس چطور حكم مي‌دهيد بر عبارت و حال آنكه مكرر ذكر كرديم كه مسلمين بر عدم اعتبار كتابت وقتي كه كاتب بخلاف آن نص نمايد اجماع دارند و مخالفت او مخالفت ضرورت است پس بچه بياني و چه دليلي در نزد شما اين اجماع قطع كرده ميشود آيا وقتي كه در روز عرض اكبر ( قيامت ) خداوند از شما سؤال كند باين دليل احتجاج مي‌كنيد و آيا وقتي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله هنگام مخاصمه در روز محشر از شما بپرسد اينطور استدلال مي‌كنيد چه خواهيد گفت وقتي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله بشما بفرمايد اين چه عملي بود كه مرتكب شديد و حال اينكه شما آخرين امتها بوديد و چه ميگوئيد در جواب اميرالمؤمنين عليه السلام وقتي كه بشما بفرمايد در [ص 106] حالتي كه حامل لوا است بر منبر ، منبر وسيله ءالله اذن لكم ام علي الله تفترون ● اي جماعت از خدا بترسيد و هر كه را كه خدا مقدم داشته مقدم بداريد و از كسي كه خدا او را تعليم فرموده بگيريد و لاتبخسوا الناس اشياءهم و لاتعثوا في الارض مفسدين بقية الله خير لكم ان كنتم مؤمنين و لاتقعدوا بكل صراط توعدون و تصدون عن سبيل الله و تحسبون انكم مهتدون ● بالجمله اين كلام بآنها فايده نبخشيد و اين وعظ و بيان تام بآنها نفع نداد و بدون علم و بصيرت و دليل بر اعتقاد خود پافشاري كرده اصرار و انكار نمودند ثاني عطفه ليضل عن سبيل الله و يتبع كل شيطان مريد .

تا اينكه در روز جمعه‌اي كه اولين جمعه ماه رجب بود جمع شدند و مجلسي آراستند و جماعت بسياري متجاوز از هزارها نفر كه حتي يكي از آنها هم مرا تصديق نمي‌كرد در آن جمع شدند و مرا در اين مجلس سخت حاضر كردند و روز گرمي بود و جماعت از هر طرف بحمايت رؤساي خود مي‌آمدند و من [ص 107] در اين ميان يكه و تنها بودم پس يكي از آنها در همين مجلس به من گفت ان الملأ يأتمرون بك ليقتلوك فاخرج اني لك من الناصحين ● در حالتي كه جماعت ملبس به اسلحه و مجهز به لباس خصومت دور من حلقه زده بودند كه گفتي براي جهاد در حضور رسول خدا آمده‌اند و براي من خروج از ميانه ممكن نبود پس چون قدري آرام گرفته و نشستند از آنها پرسيدم كه اين اجتماع براي چيست و موجب اين غوغا چه مي‌باشد آيا از من خلاف شرع يا عرفي يا خلاف دين و مذهب ديده يا شنيده‌ايد كه براي اثبات آن بر من و اقامه حد اجتماع كرده‌ايد گفتند نه گفتم پس در اينصورت اجتماع و غوغا و جنجال شما براي چيست گفتند كه ميخواهيم از تو از عبارات شيخ سؤال بكنيم و بيان كنيم كه آنها كفرند گفتم پس چرا همان روز اول كه خود او از شما طلب كرد از او سؤال نكرديد كه خود آن عبارات را براي شما تفسير كند و حال بعد از آنكه فضيحت و شناعت را ظاهر ساخته‌ايد و همه جا را از قول باطل و مذهب عاطل پر كرده‌ايد از من چه ميخواهيد و ءالآن و قد عصيتم قبله بهر حال آن جناب از دار دنيا به دار آخرت رحلت فرموده و حضور ندارد كه مكنون ضمير خودش را براي شما بيان فرمايد [ص 108] بر شما است كه خود را بنگريد وقتي كه شما هدايت يافتيد گمراهي ديگري بشما ضرر نميرساند گفتند ناچاريم كه بعد از ممات او بكلماتش نظر بكنيم و از تو از آنها سؤال كنيم گفتم اهل باطل كه از دنيا رفته‌اند بسيارند آيا در عبارت هيچ يك از اموات اين عمل را كرده‌ايد گفتند كه او تبعه‌اي دارد كه باعتقاد او معتقدند پس گمراه ميشوند گفتم و همچنين اموات از اهل باطل تبعه‌اي دارند كه اعتقاد آنها را تبعيت ميكنند و براي آن اعتقادات تبليغ مينمايند و آنها قبل از شيخ بوده‌اند پس چرا آنها و اتباع آنها را حاضر نكرديد تا اينكه فساد اعتقاد شيخشان را بر آنها اثبات كنيد كه از طريقه وي دور شده بطريق حق برگردند و اگر شما آنها را نمي‌شناسيد من اسماء و كتب و مقالات و عبارات آنها را براي شما بگويم آنگاه به شيخ و اتباع او بپردازيد گفتند راهي در اين قضيه براي تو نيست و تو را از بيان اين عبارات چاره نمي‌باشد گفتم انا لله و انا اليه راجعون ، بياوريد آنچه را كه در نزد شما است پس همين عباراتي را كه مضمون آن قبلا گذشت پيش كشيدند و من قبل از اين قضيه آن عبارات را در رساله‌اي كه به كشف‌الحق موسوم است شرح داده و تفسير نموده بودم و معاني آنها را توضيح داده بودم و بدرستي كه اين عبارات جميعا مطابق ضرورت اسلام است و تمامي آنها از مدلولات كتاب و سنت گرفته شده و من در آن رساله جاي هيچ حرف و كلام و دليل و برهان و استدلالي براي صاحب مقالي [ص 109] باقي نگذارده بودم و اين رساله مشهور و معروف و در ميانه مردم همچون آفتاب در وسط آسمان شهرت دارد و گمان نميكنم كه هيچ شهري از اين رساله خالي باشد لكن اين كتاب با آن بيان تام وافي و شرح عام شافي بآنها نفع نرسانيد پس بعد از آن عبارتي از اين شيخ قمقام و علم اعلام و نور تام ابراز كردند كه : ان الجسد العنصري لايعود ، و بمن گفتند كه بگو اين عبارت كفر است يا نه گفتم آنطور كه من ميفهمم و به خدا بآن دين مي‌ورزم اين عبارت كفر و زندقه نيست لكن بگوئيد كه لغت جسد در لغت بنا بر آنچه در قاموس و صحاح و مجمع‌البحرين ذكر كرده‌اند صرف نظر از اصطلاح حكما چند معني دارد گفتند كه نميدانيم گفتم سبحان الله هر گاه كه معاني جسد را ندانيد و اطلاقات آنرا آنطور كه نزد اهل لغت است نشناسيد چگونه بر اين عبارت انكار ميكنيد براي اينكه جسد معنيي دارد كه اگر قائل به عود آن بشويد كافر شده‌ايد گفتند ما فهم عوام را ميگوئيم گفتم آيا لغت غير از فهم عوام است پس مجددا همان گفته را تكرار كردند كه ما قصدمان فهم عوام و فهم جميع حضار است و در حاليكه هيچ يك از آن جماعت تصديق و مساعدتي با من نمي‌نمود گفتم كه فهم عوام چه مدخليتي در اين مقام دارد و اگر هر چه را كه عوام نفهمند باطل باشد لازم مي‌آيد كه كتب جميع علما باطل باشد و شكي نيست [ص 110] كه هيزم‌فروش و سبزي‌فروش عبارات شرح لمعه را نمي‌فهمند و مسئله امر بين الامرين را درك نمي‌كنند و فهم نميكنند كه امر بشئ نهي از ضد خاص يا عام آن ميكند حال آيا براي ايشان جايز است كه حكم ببطلان اين مطالب بكنند و اين كار اختلاف را بيشتر ميكند پس چون كم‌انصافي و شدت جور و اعتساف آنها را ديدم گفتم كه بگوئيد بالاخره چه ميخواهيد گفتند ميخواهيم كه بنويسي اين عبارت كفر است پس براي آنها نوشتم كه اين عبارت هر وقت كه بيان مقدم و مؤخري نداشته باشد و چيزي از اول يا وسط يا آخر آن حذف نشده باشد بر حسب فهم عوام كفر است مثل قول خداي تعالي يد الله مغلولة ● و وجوه يومئذ ناضرة الي ربها ناظرة ● و شك نيست كه اينها بحسب فهم عوام كفرند چرا كه براي خداوند دستي و روئي از قبيل اعضا نيست و همچنين عباراتي را كه بعض آنها تحريف شده بود و بعض آنها را نتوانسته بودند بخوانند ابراز كردند و از من خواستند كه صحيح آنها را بنويسم پس اينطور نوشتم كه مرجع قول اين است كه اين كلام متشابهي است كه تفسير آن را از گوينده آن ميپرسيم مثل آيات قرآنيه و احاديث نبويه و ولويه و بالجمله اعتباري بكاغذ نيست .