و چون آن جناب به يزد مراجعت فرمود به قصد اجابت دعوت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كه در رؤيا به خدمت آن حضرت مشرف شده بود عزم توجه به عراق نمود و روزي كه با اهل و عيال خود از دارالعباده يزد حركت ميفرمود براي اهالي روز شومي شد كه همه مكدر و محزون شدند و به هر چاره و تدبير قصد كردند كه از خروج ايشان جلوگيري نمايند تا بلكه آن بزرگوار نزد آنها بماند چرا كه بركت آنها در او بود و دوام شوكتشان بسته به او لكن چارهها و تدابير ايشان فايده نداد و آن جناب در بين گريه و زاري و حزن مردم در حالي كه هيچ كس از اين قضيه خوشحال و راضي نبود آن ديار را ترك فرمود تا اينكه وارد اصفهان گرديد و من هم در خدمت آن بزرگوار بودم و در آنجا اعيان و علماء و حكام به بهترين وجهي با تعظيم و تكريم و احترام ايشان را پذيرفتند و هيچ كس نبود كه بر ايشان عيبجوئي كند يا سخن ناروائي بگويد و شهر اصفهان در آن روز هم مثل اين اوقات مركز ايران و مجمع علماء بزرگ و معدن فضلاء معقول و منقول بود و در آن روزها باغ علم در آن سرسبز و بازار فضل و معرفت گرم بود [ص 39] و بسياري از بزرگان علماء از فقها و حكما در آن جا مقيم بودند كه زبان از وصف آنها قاصر و خاطر از تحمل درك معالم فضل آنها عاجز است مثل جناب سيد اجل و سند انبل حجة الاسلام و مرجع اصاغر و اكابر جناب سيد محمدباقر و عالم فاضل كامل عامل علامه دهر و وحيد عصر ذو الفهم العالي المستقيم و المولي الولي الحميم حاج محمدابرهيم ملقب به كرباسي و عالم عامل فاضل كامل پارساي پرهيزگار شيخ محمدتقي و عالم متقن و فاضل مؤتمن مقتداي علماء اطياب جناب ميرزا باقر نواب و حكيم عظيم و عالم حميم صاحب فهم راسخ و فضل شامخ العلي الولي ملا علي النوري و عالم كامل ملا محمدعلي نوري و فاضل جليل ملا محمداسمعيل ملقب به واحد العين و عالم بزرگ جناب ملا علياكبر و مولاي اولي صاحب رياست كبري آقا مير محمدحسين سلطان العلماء و غير آنها از علماي عظام و فضلاي بزرگ كه در هر امري از نقض و ابرام مرجع بودند و همه آن بزرگان با اين شيخ جليل و صاحب اصل اصيل به بهتر وجهي سلوك و رفتار نمودند و همواره مراعي ادب و احترام آن بزرگوار بوده در هر مطلبي تسليم قول و اعتقاد ايشان بودند رسائل و كتب ايشان را استنساخ و فضائل و مناقب جنابش را منتشر ميكردند هر يك از ايشان در هر مجلس زبان به مدح او ميگشود و كتب آن بزرگوار در نزد آنها مشهور گشت خاصه شرح زيارت [ص 40] جامعه و ديگر رسائل و اجوبه مسائل كه هرگز در آنها خللي نيافتند و بر لغزشي آگاه نشدند با اينكه جنابش اعلي الله مقامه با حكماي اشراقيين و رواقيين و مشائين در بسياري مسائل مخالفت فرمود و بر بطلان و برانداختن بنيان آن فرقهها اصرار ميورزيد و درحاليكه تمامي حكماي آنروز اصفهان حمله همين مطالب و مروج همين مسائل بودند و معذلك كله هيچ كس جرأت و جسارت آن را كه بر كلمهاي از كلمات يا مطلبي از مطالب ايشان عيب بگيرد نداشت و منتهي مطلبي كه اظهار ميداشتند اين بود كه مطلب واحد و زبان متفاوت است و شك نداشتند كه اعتقادات مولاي ما اعلي الله مقامه حق است و ادعاي آنها اين بود كه اين همان است كه حكما گفتهاند و بالجمله همه اقرار و تصديق به ايشان داشتند و بفضل او معترف و هيچ يك انكار و عيبجوئي نميكرد و در قلب كسي شكي در مورد آن جناب وارد نميشد كما اينكه از جناب مولي العلي ملا علي النوري سؤال شد كه نسبت مقام آقا محمد بيدآبادي با مقام ايشان چگونه است و آن مرحوم جواب گفته بود كه تميز بين آن دو در صورتي ميسر است كه مميز به مقام آن دو رسيده باشد و من از هر دوي آنها پائينترم و در فضل و علم به مرتبه آنها نرسيدهام با اين حال چگونه ميتوانم ترجيحي بين آنها بدهم .
باري آن بزرگوار چهل روز نزد اين علماء در اصفهان اقامت فرمود [ص 41] و همواره وي را محترم و گرامي ميداشتند و هيچ يك مقام او را در علم و فضل انكار ننمودند تا اينكه آن شهر را ترك فرمود در حالتي كه مردم آن سامان راضي به خروج ايشان نبوده و از مفارقت جنابش متأسف و آرزومند جوارش بودند لكن هيچ يك بواسطه اطلاع بر امر رؤياي آن جناب و وجوه مستقبل از طرف شاهزاده ● قادر بر تكليف به اقامت و اصرار بر فسخ عزيمت ايشان نبود ، ما كلما يتمني المرء يدركه .
بالجمله آن جناب از اصفهان حركت كردند تا اينكه به كرمانشاه رسيدند و بهنگام ورود شاهزاده معظم در حالي كه جماعت بسياري همراه او بودند در موكب خود از آن جناب استقبال و شيخ جليل و همراهان ايشان را با عزت و احترام تمام وارد شهر نمود و در آنجا همه علما و حكام و اعيان و سرشناسان استقبال كردند تا اينكه آن جناب وارد شهر شده در آنجا قرار گرفت پس از آن شاهزاده بر اقامت ايشان در آن شهر اصرار ورزيد لكن چون آن جناب مأمور تشرف به عتبات ائمه اطياب بود اجابت دعوت را موكول به مراجعت از زيارت مشاهد مشرفه نمود پس وي لوازم سفر ايشان را فراهم آورده و آن شيخ بزرگوار بجهت عتبهبوسي به آن مشاهد عاليه مشرف شد و بعد از زيارت مجددا به كرمانشاه مراجعت فرمود و اين مرتبه [ص 42] هم بطرز بسيار شايسته مورد استقبال اهالي واقع و در آن شهر مستقر گرديد و مدت مديد و سنوات عديدهاي در بين علماء آن شهر اقامت فرمود و همه آن علماء بر فضل و جلالت و علو مقام و نبالت و زهد و پرهيزگاري و تقوي و اعراض از دنيا و توجه به اسباب تقرب و نزديكي بخدا كه در آن بزرگوار آشكار بود اتفاق داشتند و همه اين علماي اعلام و فضلاي كرام فخام آنانكه در فضل و علم و رياست و جاه و منزلت و حسن عقيدت اربعه متناسبه بودند يعني جناب عالم جليل انور ازهر آقا محمدجعفر و عالم كامل ممجد مؤيد جناب آقا احمد و عالم جليل نبيل آقا محمداسمعيل و عالم كامل و فاضل فاصل المؤيد بلطف الله الودود جناب آقا محمود كه همه اولاد عالم علم المولي الاولي الولي آقا محمدعلي ابن استاد الكل آقا محمدباقر بهبهاني تغمده الله برحمته و اسكنه بحبوحة جنته كه در جزئي و كلي مرجع عام بود و صاحب مزايا و مفاخر و غير ايشان از علماء بزرگ آن شهر و طلبه و محصلين به بهترين وجه با آن جناب سلوك و ايشان را نزد خود در شريفترين مراتب جايگزين نمودند و پيوسته نزد ايشان عزيز و محترم بود و كسي طعن و عيبجوئي بر آن بزرگوار نداشت .
و جنابش در مدت اقامت در كرمانشاه چندين مرتبه به زيارت عتبات عاليات مشرف و در هر مرتبه علماء و فضلا بر گرد او [ص 43] جمع ميشدند مثل سيد السند الجليل و المولي الاولي النبيل العارف بمعارف التنزيل مجتهد مطلق در نزد مخالف و موافق المؤيد بلطف الله الخفي و الجلي سيدنا مير سيد علي طباطبائي و ديگر سيد اوحد مؤيد ممجد سيد عليمحمد و شيخ بزرگوار مؤتمن و عالم متقن شيخ حسن ابن شيخ محمدعلي سلطان و شيخ افخر و عالم اطهر شيخ خلف ابن عسكر كه در كربلا مجاور حضرت سيدالشهداء عليه السلام بودند و ديگر شيوخ و علماي بزرگ اولاد شيخ اجل و مولاي اكمل جناب شيخ جعفر و عالم بزرگ و مبري از عيب مجمع فخر و شرف شيخ حسين نجف و شيخ جليل و عالم نبيل حسن الاحوال جناب شيخ خضر شلال و سيد اطهر و نور ازهر و بدر انور جامع فضل جليل و حائز مراتب علم و عمل عارف به كتاب تكويني و تدويني جناب سيد باقر قزويني و غير ايشان از علماء اطهار و فضلاء اخيار كه ساكن نجف اشرف علي مشرفها آلاف التحية و الشرف بودند و ديگر سادات اطهار و فضلاء اخيار مثل سيد انور سيد رضا شبر و سيد و عالم بزرگوار صاحب تصانيف مشهوره و مؤلفات معروفه السيد الاواه سيد عبدالله شبر و سيد و عالم فاضل مولاي ولي سيد لطفعلي و سادات اعلام و فضلاي كرام و نجباي فخام مثل سيد متقن سيد حسن و سيد مسدد سيد محمد دو فرزند [ص 44] سيد جليل بزرگوار سيد محسن و سيد عالم سيد هاشم ابن سيد راضي و شيخ اجل و مولاي انبل و عالم افضل المولي الاواه شيخ اسدالله و ساير علمائي كه در جوار امام كاظم عليه السلام ساكن بودند و هر گاه كه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه بيكي از عتبات مشرف ميشدند اين علماي اعلام و فضلاي كرام تعظيم و تكريم و تمجيد ميكردند و ايشان را به بهترين وجه گرامي ميداشتند خاصه سيد اول مير سيد علي رحمه الله كه در تعظيم و تكريم آن بزرگوار مبالغه مينمود و وي را عالم رباني ميناميد و در تبحر شيخ مرحوم در علوم و معرفت ايشان به جوامع رسوم متحير بود و ميگفت شكي نيست كه اينها از تأييد خداوند است و آن بزرگوار اعلي الله مقامه در مدت اقامتش در مشهد حضرت سيدالشهداء در رواق مقدس در شرح رساله علميه ملا محسن كاشاني درس ميفرمود و علماء و طلاب و محصلين حاضر ميشدند و همه زبانها در مدح ايشان متفق و در جلالت و بزرگي و اطلاع آن جناب از جميع علوم و معرفت ايشان بحقايق اشياء و اينكه آن بزرگوار در راه ائمه هدي (ص) قدم برميدارد يك زبان بودند و هيچ يك كلام ناروائي در حق ايشان نميگفت و احدي جسارت آنرا نداشت كه كلمه ناپسندي بزبان آورد و روزي جزواتي چند از بعض رسائل آن جناب را نزد سيد مذكور [ص 45] ( مير سيد علي ) تغمده الله برحمته برده از وي خواستند كه مطالعه نموده و ببيند كه مندرجات آن حق است يا باطل پس وي آنها را گرفت و دو روز نزد خود نگاه داشت و در روز سوم آنها را با خود آورد و درحاليكه دستها را رو بآسمان نگاه داشته بود خدا و رسول صلي الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام و فاطمه زهرا صلوات الله عليها و باقي ائمه را يكي بعد از ديگري باسم به شهادت ميطلبيد و بحق آنها قسم ميخورد كه او چيزي از مطالب عاليه و مقاصد سنيه مندرج در اين جزوات درك نميكند و ميگفت كه ادراك اينها شأن من نيست و اين مطالب فن من نميباشد و من جز مطالب اصوليه و فقهيه چيزي نميدانم و خوض در اين درياهاي ژرف كه كشتيهاي بسيار در آن غرق شده در قوه من نيست . و در يكي از دفعات كه آن جناب به زيارت ائمه عراق عليهم السلام مشرف شده بود با عالم بزرگ همام و حبر قمقام فخر المحققين و قدوة المجتهدين مولي الافاخم ميرزا ابوالقاسم قمي ملاقات نمود و مورد كمال احترام و اعظام وي واقع شد و عالم مذكور چون بعض رسائل فقهيه آن جناب را مشاهده كرد بفضل واسع جنابش معترف گرديد و همچنين با شيخ جليل و عالم نبيل و فاضل فاصل واصل البصير بمرايا الامور جناب شيخ حسن ابن مرحوم شيخ حسين آلعصفور وفقه الله لمراضيه ملاقات فرمود و جناب شيخ [ص 46] حسن ايده الله و ابقاه از آن زمان تا بحال همواره فضل و بزرگي آن جناب زبانزد او بوده و هست و چنين بود طرز سلوك اين علماي اعلام با آن جناب اشاد الله شأنه و انار برهانه و شنيده نشد كه يكي از اين فحول كه اسماء بعض آنها را ذكر نموديم و بسياري ديگر كه نام آنها مذكور نيامد عيبي بر آن جناب بگيرند يا اينكه در مورد آن بزرگوار شك و ريبي بدلشان راه يابد و اثبات نقصي بر ايشان بكنند يا سخن ناروائي در حق وي بگويند و اين معني بر همه واضح و روشن است و دوست و دشمن و موافق و مخالف شهادت بر آن دارند و كسي كه انكار آن را بكند منكر آفتاب در وسط آسمان شده و انكار بديهي را نموده و رد بر ضروري كرده است و سخني آورده كه همگان او را انكار خواهند كرد و اگر كسي تصديق آن منكر را بنمايد تصديق كسي را نموده كه آفتاب را در هنگام ظهر انكار كرده و گمان نميكنم هيچ كس از عقلاء هر چه قدر هم در تعصب و دشمني پيش رفته باشد گفتههاي ما را تصديق نكرده و دعوي ما را انكار نمايد و بهر تقدير آنچه كه ذكر شد حال علمائي بود كه معاصر ما بودند و ما خود آنها و بستگي و حسن سلوك آنها را با آن بزرگوار علانيه ديدهايم و اينها علماء شيعه و سناد شريعت هستند و مرجع و معتمد خلق در مهمات و نقض و ابرام ميباشند و آنها [ص 47] هستند رؤسائي كه مدار احكام از حلال و حرام بر آنها است .
و اما از علما و فضلاي بزرگي كه ما ايشان را نديديم و ايشان مولاي جليل و استاد نبيل ما را ديده و آن جناب را تعظيم و تمجيد نمودند و به فضل و حسن حال آن بزرگوار اقرار داشتند يكي السيد السناد و المولي العماد الذي عليه الاعتماد المولي الاولي المهتدي السيد مهدي الطباطبائي مشهور به بحرالعلوم است كه منبع رسوم و واحد و فريد عصر خود بود كه خداوند غريق رحمتش فرمايد و او را در جنتش جايگزين نمايد و ديگر سيد جليل و مولاي نبيل فاضل نحرير و عالم رباني ميرزا مهدي شهرستاني و شيخ اوحد و عالم فرد و در افخر جناب شيخ جعفر نجفي و عالم محقق و فاضل مدقق عالم رباني و فاضل صمداني الفرد الذي ليس له ثاني يگانه زمان و يكتاي دوران خود محقق مدقق البصير بخفايا الامور شيخ حسين آلعصفور و اين بزرگواران و امناء كرام و فضلاي بزرگي كه نقض و ابرام بر عهده آنها است هر يك در عصر خود رئيس و بزرگ اقليمي بودند و اگر چه كه ما آنها را نديدهايم و به شرف ادراك خدمتشان فائز نگشتهايم كه سلوك آنها را با آن بزرگوار ببينيم و شهادت عيان بدهيم و لكن نوشتههاي آنها را در اجازاتي كه بخط خودشان به آن بزرگوار دادهاند ديدهايم و آن مكتوبات بر كمال اعتقاد ايشان به مولاي ما اعلي الله مقامه گواهي ميدهد .
[ص 48] از جمله اجازه سيد اجل اول بحرالعلوم است كه بدست خود نوشته و عين خط وي را ديدهام و صورت آن اين است تا آنجا كه فرمود : و بعد فلما كان من حكمة الله البالغة و نعمه السابغة ان جعل لحفظ دينه و احكامه علماء مستحفظين لشرايعه و احكامه صار يتلقي الخلف عن السلف ما استحفظوا من علوم اهل الحكمة و الشرف فبلغوا بذلك اعلي المراتب و نالوا به اتم المواهب و كان ممن اخذ بالحظ الوافر الاسني و فاز بالنصيب المتكاثر الاهني زبدة العلماء العاملين و نخبة العرفاء الكاملين الاخ الاسعد الامجد الشيخ احمد بن الشيخ زينالدين الاحسائي زيد فضله و مجده و اعلي في طلب العلا جده و قد التمس مني ايده الله تعالي الي ان قال فسارعت الي اجابته و قابلت التماسه بانجاح طلبته لما ظهر لي من ورعه و تقويه و نبله و علاه فاجزت له وفقه الله لسعادة الدارين و حباه بكلما تقر به العين رواية الكتب الاربعة ● ، [ص 49] تا آخر كلام وي كه بر اكرام و انعام آن بزرگوار افزوده باد و اين اجازه نه مفصل است و نه مختصر بلكه چيزي بين آن دو است .
و ديگر اجازه سيد سند ميرزا مهدي شهرستاني است كه صورت آن اين است تا آنجا كه ميفرمايد : و بعد فيقول العبد الراجي عفو مولاه محمدمهدي الموسوي الشهرستاني اصلا و الكربلائي مسكنا بفضل ربه العميم بصره الله عيوب نفسه و جعل يومه خيرا من امسه حيث ان الشيخ الجليل و العمدة النبيل و المهذب الاصيل العالم الفاضل و الباذل الكامل المؤيد المسدد الشيخ احمد الاحسائي اطال الله بقاه و اقام في معارج العز و ادام ارتقاه ممن رتع في رياض العلوم و كرع من [ص 50] حياض زلال سلسبيل الاخبار النبوية قد استجازني فيما صحت لي روايته الي ان قال رحمه الله و لما كان دام عزه و علاه اهلا لذلك فسارعت الي اجابته و انجاح طلبته و لما كان اسعاف مأموله فرضا لفضله و جودة فطنته ● .
عرض ميكنم و ديگر اجازه شيخ افخر شيخ جعفر است رحمه الله و صورت آن اينست تا آنجا كه ميفرمايد : اما بعد فان العالم العامل و الفاضل الكامل زبدة العلماء [ص 51] العاملين و قدوة الفضلاء الصالحين الشيخ احمد بن المرحوم المبرور الشيخ زينالدين قد عرض علي نبذة من اوراق تعرض فيها لشرح بعض كتاب تبصرة المتعلمين لآية الله في العالمين و رسالة صنفها في الرد علي الجبريين مقويا فيها رأي العدليين فرأيت تصنيفا رشيقا قد تضمن تحقيقا و تدقيقا قد دل علي علو مقام مصنفه و جلالة شأن مؤلفه فلزمني ان اجيزه ● .
و ديگر اجازه شيخ اجل الشيخ حسين آلعصفور بحراني است كه صورت آن اجازه اين است : و بعد فيقول فقير الله المجازي حسين ابن محمد بن احمد بن ابراهيم البحراني الدرازي الي ان قال التمس مني من له القدم الراسخ في علوم آل بيت محمد الاعلام و من كان حريصا علي التعلق باذيال [ص 52] آثارهم عليهم الصلوة و السلام ان اكتب له اجازة وجيزة الي ان قال و هو العالم الامجد ذو المقام الانجد الشيخ احمد بن زينالدين الاحسائي ذلل الله له شوامس المعاني و شيد به قصور تلك المباني و هو في الحقيقة حقيق بان يجيز و لايجاز لعرافته في العلوم الالهية علي الحقيقة لا المجاز و لسلوكه طريق اهل السلوك و اوضح المجاز لكن اجابته مما اوجبته الاخوة الالهية الحقيقية المشتملة علي الاخلاص و الانجاز و كان في ارتكابها حفظا لهذا الدين و كمال الاحراز فاستخرت الله سبحانه و سألته الخيرة فيما اذن و اجاز و ان يجعله ممن بالمعلي و الرقيب من قداح عنايته قد فاز و حاز فاجزت له ● .
[ص 53] و ما قبل از اين گفته سيد طيب طاهر مولي العلي مير سيد علي را درباره شيخ مرحوم (اع) ذكر كرديم و كيفيت سلوك او را با آن جناب نقل نموديم لكن در اينجا من به اجازهاي برخوردم كه به شيخ مرحوم (اع) داده و دوست داشتم كه آنرا نيز در اينجا بياورم و صورت آن اجازه اين است تا اينكه ميفرمايد : و بعد فيقول العبد الخاطي ابن محمدعلي ، علي الطباطبائي اوتي كتابه بيمناه و جعل عقباه خيرا من دنياه ان من اغلاط الزمان و حسنات الدهر الخوان اجتماعي بالاخ الروحاني و الخل الصمداني العالم العامل و الفاضل الكامل ذي الفهم الصائب و الذهن الثاقب الراقي اعلي درجات الورع و التقوي و العلم و اليقين مولانا الشيخ احمد بن المرحوم الشيخ [ص 54] زينالدين الاحسائي دام ظله العالي فسئلني بل امرني الي آخر ما قال اعلي الله مقامه ● .
و اين بود كلمات و اجازات آنها و آن جناب (اع) اجازات بسياري از علماي متعدد داشتند كه ذكر آنها به طول ميانجاميد و بكلمات اين افاضل عظام و اكابر فخام كه رؤساي اسلام هستند اكتفا كردم .
پس از اين مقدمه براي شما معلوم شد كه جميع علماي اسلام در همه اقطار معروفه و بلاد مشهوره ما مثل بحرين و قطيف و احساء و مشاهد مشرفه مثل نجف اشرف و كربلاي معلي و مشهد دو امام همام كاظمين عليهما السلام و ديگر شهرهاي عراق چون بصره و حله و بغداد و جزاير و فلاحيه و عراق عجم مثل كرمانشاهان و همدان و بروجرد و طهران و قم و اصفهان و شيراز و كاشان و شهرهاي خراسان مثل طوس ، نيشابور و سبزوار و طبس و تون [ص 55] و كرمان و يزد و رشت و قزوين و غير آن از ساير بلدان همه علما و رؤساي آنها در مورد جلالت شأن و نبالت مقام آن بزرگوار متفق و يك زبان بودند و اين بواسطه انتشار رسائل و معروفيت كتب و مصنفات ايشان و اجوبه مسائل و شرح زيارت جامعه كبيره و شرح حكمت عرشيه ملا صدرا و شرح مشاعر و شرح رساله علميه ملا محسن و ديگر مصنفات آن جناب بود كه همه آنها يا بيشتر آنها به اين بزرگان و نجباء اطهار رسيده بود و هيچ يك بر آنها عيبي نگرفته و هرگز او را به بدي ياد نكرده بودند و علماي اسلام آنها كه جنابش را ديده و اخلاق حسنه و حالات مستحسنه و زهد بالغ و پارسائي كامل و اجتماع حسن خلق و خلق و علم و ادب و خضوع و خشوع را آنطور كه شأن علما است بمصداق قول خداوند تعالي انما يخشي الله من عباده العلماء ● در وي مشاهده نموده بودند بر وثاقت و جلالت آن بزرگوار متفق القول گشتند و مولاي ما حضرت صادق عليه السلام ميفرمايند هر گاه كه علم در سينه جايگزين شود ميترسد و هر كه بترسد ميگريزد و هر كه گريخت نجات مييابد پس مذكورات ما واضح و مراد ما ثابت شد و اين بود خبري كه از معاصرين و سابقين داشتم باشد كه متذكر شوند پس بنا بر آنچه كه گذشت علماء امت يعني امت مجيبه كه فرقه ناجيه و گروه [ص 56] زاكيه شيعه باشند بر جلالت و نبالت شأن و مقام مولا و استاد ما اجماع و اتفاق نمودهاند و بدرستيكه او نزد خداوند از جمله فائزين و در زمره پيروان آلمحمد عليهم السلام محسوب است و نميدانم چگونه است حال كسي كه مخالفت كند با همه علماي امت و فقهاي ملت و رؤساي شريعت و حفاظ حقيقي دين و مرجع اسلام و حجتهاي خداوند بر خلق و خداوند ميفرمايد و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدي و يتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولي و نصله جهنم و ساءت مصيرا ● و آيا مؤمنين غير از شيعه هستند و آيا علما غير از رؤساي مؤمنين ميباشند پس وقتي كه كلمه آنها متفق و در مورد چيزي يك زبان شدند و معارضي هم پيدا نشد و افعال آنها متفق و اقوال آنها موافق افعال آنها بود آيا ميشود كه در چنين حالت بر گمراهي و خطا باشند هرگز چنين چيزي نميشود و اجتماع و عدم مخالفت آنها دليلي است كاشف از قول رئيس ايشان و اين است آن اجماعي كه حجت معصوم المطهر عن ما لايحبه الله در آن داخل شده پس ويل دائم بر كسي باد كه مخالفت اجماع فرقه محقه را [ص 57] بنمايد و شق عصاي مسلمين بنمايد و در دين بدعت بگذارد .
و چون كه اين مقدمه را دانستي و بر اتفاق علماء اعلام در حق اين عالم بزرگ قمقام و مفضال عالي مقام آگاه شدي حال مبدأ صدور اختلاف و اصل وقوع خلاف و علت اين امر را براي تو شرح ميدهم پس عرض ميكنم واثقا بالله المتعال و مستعينا به في كل الاحوال و نميگويم و نمينويسم مگر آنچه را كه بر ملك رومان فتان القبور املا ميكنم و نميگويم جز آنچه را كه شاهد بودم و خدا را شاهد و وكيل ميگيرم و آنچه را كه در اين جا نقل ميكنم چيزي است كه در مشهد و مرآي مردم واقع شده و منكر آن نيستند و من در اينجا صرفا اموري را ذكر ميكنم كه همه كس بر آن اطلاع پيدا كردهاند و بعض مسائل پشت پرده را كه اتفاق افتاده و اغلب مردم از آن اطلاعي ندارند در سينه و دل نگاه ميدارم و خشم خود را فرو ميبرم و روز قيامت وقتي كه همه پنهانيها آشكار ميشود در پيشگاه عالم غيب و ضمائر وقتي كه ملائكه براي شهادت حاضر باشند با دشمنان مخاصمه ميكنم چرا كه از ايشان مرارتها كشيدم و بس جرعههاي تلخ چشيدم و براي امتثال امر خداوند و تأسي به اولياء او و نظر به فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام كه ميفرمايد و طفقت ارتأي بين ان اصول بيد جذاء او اصبر علي طخية عمياء يشيب فيها الكبير و [ص 58] يهرم فيها الصغير و يكدح فيها مؤمن حتي يلقي ربه فرأيت ان الصبر علي هاتي احجي فصبرت و في العين قذي و في الحلق شجي اري تراثي نهبا ● و من بتحقيق كه امر عظيم و واقعه بزرگي را از اذيت مردمي كه شيطان در سينههاي آنها وسوسه ميكند تحمل كردم بدون اينكه مرتكب جرم و گناهي شده باشم و يا تغييري در شريعت و تبديلي در سنت داده باشم و يا حلالي را حرام و يا حرامي را حلال كرده و ابداع بدعت يا هتك حرمتي نموده باشم و بي آنكه مال كسي را خورده باشم يا مستوجب قصاصي باشم بلكه همه اينها به محض شبهات افواهي و امور خيالي بود كه خود بطلان آنرا ميدانند و من توكل و اعتماد بر خدا نمودم و به مدد او مطمئن بودم و به ريسمان او چنگ زدم و خود را باو سپرده از ماسوي اعراض كردم و همه اعتماد خود را به خدا قرار دادم و همانطور كه او امر كرده بود صبر كردم و شيخ مرحوم اعلي الله مقامه و رفع في الدارين اعلامه به [ص 59] خط شريفشان براي من مرقوم فرمودند آنچه لفظ آن اين است : و اما الاحتمالات الواردة فليس لها الا الصبر فان لكل شئ اجرا مقدرا غير الصبر فان الله تعالي يقول انما يوفي الصابرون اجرهم بغير حساب و اما هذا الامر فلا بد له من مقر و لكل نبأ مستقر و لايحسن الجواب علي التعيين و ستعلمن نبأه بعد حين انتهي كلامه الشريف بالفاظه ● .
پس صبر كردم چونكه ميدانستم صبر عهدي معهود و ميثاقي مأخوذ است از خداي سبحانه در عالم اول بواسطه اموري كه مباني آنها در اين عالم محكم شده و بتحقيق كه اشاره فرمود امام عليه السلام در دعاي ندبه تا اينكه ميفرمايد خدايا براي تو است سپاس بر آنچه جاري شده بآن حكمت تو در دوستانت آنانكه خالص گردانيدي ايشان را براي خودت و دين خودت چون برگزيدي براي ايشان بسيار آنچه نزد تو است از نعم دائمي كه برطرف شدني براي آن نيست و نه نابودي پس از آنكه شرط كردي بر ايشان [ص 60] بيرغبتي را در مراتب اين دنياي پست و زينت آن و زيور آن پس شرط كردند براي تو آنرا و دانستي از ايشان وفا كردن به آن را پس پذيرفتي ايشان را و نزديك گردانيدي ايشان را و پيش انداختي براي ايشان ذكر بلند و ستايش آشكارا و آن قول خداي تعالي است كه ميفرمايد فاصبر كما صبر اولوا العزم من الرسل ● و فرمود و اصبر و ما صبرك الا بالله و لاتحزن عليهم و لاتك في ضيق مما يمكرون ان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون ● و اكنون حقيقت حال را آنطور كه بود براي تو شرح ميدهم ان افتريته فعلي اجرامي و انا بريء مما تجرمون بدانكه در دوران تشرف شيخ به عتبات مشرفه و رجوع او به مسكنش يعني كرمانشاهان و تكرار اين امر نائره خلاف خاموش و چشمهاي نفاق خفته بود و زبانها به فضل جنابش سخن ميراند و نهرهاي علوم او به دلهاي مستعدين ميريخت لكن چون آن جناب با اشتياق و معرفت قصد مجاورت قبر شهيد مظلوم و سعيد معصوم مولاي همه عوالم ناظر در مشرقين و مغربين و واقف بر طتنجين سيد كونين و سند نشأتين مولانا ابيعبدالله الحسين را نمود [ص 61] و برايش ممكن شد كه بعد از سعي بسيار از كرمانشاهان خارج و بر آن مشهد مقدس و درگاه سنيه حسينيه علي مشرفها آلاف الثناء و التحية بقصد توطن و اقامت و مجاورت وارد گردد الي ان يبلغ الكتاب اجله فيصل ما يؤمله ديري نپائيد كه اهل شقاق و آنها كه در دلشان مرض نفاق و عدم موافقت با آلمحمد كه اهل اتفاق هستند موجود بود به حركت درآمدند و به نزد جناب سيد مهتدي سيد مهدي فرزند مرحوم مبرور مغفور مير سيد علي تغمده الله بغفرانه و اوصله الي دار رضوانه شتافتند و امر را بر وي مشتبه ساخته و بعض از عبارات آن جناب را كه اول و آخر و يا وسط آنرا حذف كرده بودند و يا عباراتي را كه بمطلب و اصطلاح آن آشنائي و انس نداشتند نزد وي آورده معاني غير از مراد مؤلف بر آن ذكر نموده كينه و حسدي را كه از ترس بر سلطنت خود در دنياي دنيه بدلشان راه پيدا كرده بود ظاهر ساختند ،
تصيدت الدنيا رجالا بحبها و لميدركوا خيرا بل استفتحوا الشرا
فاعماهم حب الغني و اصمهم و لميدركوا الا الخسارة و الوزرا
و گمان بردند كه آن جناب اعلي الله مقامه شايد كه طمعي در رياست دنيا كه كوتاه و كمفايده است و عاقبت وخيم و عقوبت دردناك دارد داشته باشد ديگر نميدانستند كه جنابش بواسطه [ص 62] علمي كه بعاقبت اين امر دارد و به حقيقت آن عارف است هرگز طمع و رغبتي باين رياست ندارد . خلاصه اينكه امر را بر آن سيد طور ديگر جلوه دادند و بر وي مشتبه نمودند و وي از آنجا كه خود شخص صديقي بود مقصود و مراد آنها را از اظهار حقد و حسدي كه در سينههايشان بود متوجه نشده از فساد ضماير ايشان غافل ماند و حكايات آنها را شنيده باور نمود و گفت كه من در اشتباه بودم و بعد از آن علنا از آن جناب روگردان شد و اين رويه را كه به خطوط و كاغذها اعتباري نيست خاصة وقتي كه اوائل و اواخر آن محذوف باشد نديده گرفت و به بصيرت صافيه خود نظر نكرد و توجه ننمود كه اين عبارات و اشارات اصطلاحاتي است كه ايشان با آن آشنائي نداشته و اهل آن نيستند و اينكه اصطلاحات اهل هر فني از خود آنها گرفته ميشود و معاني هر لغتي را از اهل آن لغت بايد پرسيد و جز از طريق اهل آن دانسته نميشود و در اين مهم انديشه نكرد كه اظهار اعراض و گفتن كلمات غير مناسب موجب فتنه شديد و زحمت و محنت بيفايده ميشود و مردم باميد اينكه شايد چيزي از مال و منال دنيا كه عاقبتش جز حرمان نيست بآنها برسد اهل شرارت و فساد و طالب فتنه و نزاع هستند بهر صورت كه آن سيد اعراض خود را آشكار ساخت و سخناني گفت كه مناسب او نبود و ديگران هم بر كلمات و عبارات او افزوده آنها را بين عوام و اراذل [ص 63] و اوباش منتشر كردند پس نائره فتنه برخاست و وقت محنت فرا رسيد و بين عوام الناس از زن و مرد شهرت دادند كه شيخ احمد كافر شده و هر گاه كه مردم از آنها دليل ميخواستند ميگفتند كه سيد تكفير نمودهاند در حالتي كه او بياطلاع بود و چنين نگفته بود و وقتي كه از سيد سؤال ميكردند ميگفت كه مردم ميگويند و من چنين اعتقادي ندارم و غبار اين شبهه را از خود ميزدود و در مورد باطن ايشان اظهار بياطلاعي ميكرد و مردم به كوشش اهل ضلال و تضليل با اين ترديد در شبههاي بزرگ و تشويشي شديد گرفتار بودند تا اينكه مجلسي منعقد نموده عدهاي از اهل حل و عقد را در آن گرد آوردند كه اگر ميخواستم به يك يك آنها اشاره كرده و اسامي آنها را ميگفتم لكن از امر آنها تكرم كردم و بالجمله مجلسي ترتيب دادند كه سجلي بر تكفير اين عالم رباني نوشته و صحيفهاي در بطلان عقايد اين نور سبحاني بنگارند پس چون اراده اظهار اين امر شنيع را كردند زلزله شديدي واقع شد كه جمع آنها را پراكنده نمود و قبل از آن شب كسي بياد ندارد كه در شهر كربلا بلكه عراق زلزلهاي واقع شده باشد و اين كرامت ظاهرهاي بود لكن به ايشان سود نبخشيد همانطور كه به گذشتگانشان نبخشيده بود پس اقاويل باطله و دروغ و بهتان را بيشتر كردند و مردم را با بعض عبارات به اشتباه ميانداختند تا اينكه اين [ص 64] شبهه را در دلهاي عوام كالانعام و زنان مرده ابليس داخل نمودند .
تا آنكه شخصي كه انشاء الله خداوند او را نيامرزد و از بهشت محرومش بدارد كتابي نوشت و جميع مذاهب باطله از مذهب ملاحده و زنادقه و صوفيه و غلاة و قائلين به تفويض و مذاهب اهل تثليث و نيرنگهاي اهل تلبيس را در آن ذكر نموده و همه را باين عالم رباني و ولي صمداني نسبت داد و همين شخص عصرها مجلسي داشت كه مردم در آن مجلس جمع ميشدند و او اين كتاب را براي آنها ميخواند و ميگفت كه اين اعتقادات اعتقادات شيخ احمد احسائي است و مردم بي آنكه اطلاع داشته باشند كه آن جناب اعلي الله مقامه و انار برهانه از اين اقوال و از كساني كه اعتقادشان اين باشد بيزار است نفهميده صدا به لعنت و تبري بلند ميكردند بلي گوئي كه تاريخ تكرار ميشود معاويه قبل از اين اين كار را كرده بود درهم و دينار ميبخشيد كه بدروغ و افترا احاديثي از رسول خدا (ص) در مذمت اميرالمؤمنين عليه السلام و رضايت از خلفاي سابقين جعل كنند حتي اينكه در بين مردم آن احاديث را منتشر ميكرد و ميگفت كه در مكتبخانهها به بچهها ياد بدهند همچنين اين جماعت كتابي نوشتند و عقايد فاسده كاسدهاي را در آن جمع نموده آنها را به اين عالم علم و نور انور اقدم نسبت دادند و همچنين به مردم نيز اجازه دادند كه بر آن جناب افترا [ص 65] ببندند و غيبت او را بنمايند و مذاهب باطله و سخنان ترساننده به ايشان نسبت دهند و حال مردم را ملاحظه و مطالعه نموده و براي هر يك بملاحظه حالاتش مطلب ناروائي ميگفتند به قسمي كه وحشت ميكرد و طبيعتش از آن جناب متنفر ميشد مثلا به بعضي ميگفتند كه شيخ معتقد است علماي سابق از عهد مفيد تا اين زمان همگي گمراهند و طريقه آنها باطل است و مجتهدين گمراه و گمراهكننده هستند و بعضي از آنها به عدهاي ميگفت شيخ معتقد است كه اميرالمؤمنين مستقلا خالق خلق و رازق ايشان است و هم او را عبادت ميكند نه خدا را و به جماعت ديگري ميگفتند كه شيخ ميگويد اميرالمؤمنين (ع) خالق خلق و رازق و زندهكننده و ميراننده ايشان است به تفويضي از خدا و خداوند امر خلق و رزق و موت و حيات را باو تفويض نموده و خود از اين امور كناره گرفته و به جماعت ديگري ميگفتند كه شيخ ميگويد همه ضمائري كه در قرآن هست و بخدا برميگردد همهاش راجع به اميرالمؤمنين است و مورد خطاب اياك نعبد و اياك نستعين اميرالمؤمنين است او است مخاطب به اين خطاب و مشار اليه و به جماعت ديگري ميگفتند كه شيخ قائل به معاد جسماني نيست و اعتقاد به بازگشت اين جسم دنيائي ندارد و به عدهاي ميگفتند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله در شب معراج به جسم خود به آسمان عروج نفرمود بلكه به روح خود بالا رفت و همچنين ميگويند [ص 66] كه شيخ معتقد است كه خداوند عالم عالم بجزئيات نيست و علم او حادث است و علم ديگري دارد كه قديم است و خداوند دو نوع علم دارد و ميگفتند كه شيخ قائل به اين است كه حضرت سيدالشهداء كشته نشدند و هرائينه امر براي مردم مشتبه شده و امثال اين مزخرفات كه طبع هر عاقل بلكه جاهلي آنرا قبيح ميشمارد و آنوقت آنها را باين عالم بزرگ كه اتفاق جميع علماء شيعه و رؤساي ايشان را بر جلالت شأن و نبالت مكان آن جناب شنيدي نسبت ميدادند .
و آن جناب اعلي الله مقامه در ميانه ايشان بود و ميفرمود كه يا قوم انما فتنتم بها و ان ربكم الرحمن فاتبعوني و اطيعوا امري و ميفرمود كه من از اين عقايد بيزارم پس اگر اينها را در كتب من يافتهايد كه كتب من حاضر است آنها را بياوريد و من نيز حاضر ميشوم و معاني كلماتم را براي شما بيان ميكنم و مباني آنها را شرح ميدهم و بدانيد كه من جز آنچه كه شيعه بر آن اتفاق دارند نگفتهام و بغير از آنچه كه حمله شريعت بآن دين ورزيدهاند دين نميورزم از خدا بترسيد و شق عصاي مسلمين ننمائيد و در دين فتنه نياندازيد و منافقين را خوشوقت نكنيد و غيظ قلوب حاسدان را به اين فتنهها شفا ندهيد پس من غير حق نميگويم و نميگويم جز اينكه خداوند سبحانه در ذات و صفات و عبادت و افعالش واحد است و از براي خدا شريكي در هيچ يك از اين احوال نيست پس او واحد است و متفرد در خلق اشياء و رزق و حيات و ممات آنها و اين فرمايش خداي تعالي است [ص 67] هو الذي خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم هل من شركاءكم من يفعل ذلكم من شئ سبحانه و تعالي عما يشركون ● و بدرستيكه تفويض باطل است و اعتزال خلق از حق و اعتزال حق از خلق موجب استقلال ميشود كه آن در ممكن محال است و تفويض در نزد شيعه در افعال اختياري كه منسوب به آنها است ممتنع است و بتحقيق كه ايشان در اين مسئله قائل به امر بين الامرين شدهاند و خداوند سبحانه ميفرمايد هل من خالق غير الله ● و ميفرمايد ماذا خلقوا من الارض ● و اين است و جز اين نيست ضمائري كه در قرآن به خدا برميگردد جايز نيست كه رجوعش به غير خداوند سبحانه باشد چه نبي باشد چه ولي يا ملك باشد يا غير آن بلكه مراد هم او است سبحانه و تعالي در همه اسماء و صفات و خداوند ميفرمايد فلله الاسماء الحسني فادعوه بها و ذروا الذين يلحدون في اسمائه سيجزون ما كانوا يعملون ● [ص 68] و اما معاد پس بدرستيكه آن بهمين بدن محسوس قابل لمس و رؤيت در دنيا است نه به بدن ديگر و نه با روح بتنهائي و بدرستيكه رسول خدا (ص) بهمين جسم دنيوي به بشريت خود و به لباس و نعلين خود عروج فرمود و خداي سبحانه به ذات خود عالم به اشياء است قبل از وجود آنها و بعد از آن و در حال وجود آنها و هرگز احوال او تفاوت نميكند و حالتي بر حالت ديگر در او پيشي نگرفته كه آن حالت اول باشد قبل از آنكه حالت ديگري پيدا نمايد و يا اينكه ظاهر باشد پيش از اينكه باطن باشد و هرائينه خداي سبحانه بهمه چيز عالم است اعم از كلي و جزئي ، ذاتي و عرضي و مجرد و مادي ، بالائي و پائيني و هيچ چيز به سنگيني ذرهاي در زمين و آسمان از علم او پنهان نميماند و هيچ چيز كوچكتر يا بزرگتر از ذره نيست مگر اينكه در كتاب مبين است و اين است و جز اين نيست كه حضرت سيدالشهداء (ع) آقاي جوانان اهل بهشت است و مظلوم و غريب قتيل و شهيد گشته و من در مرثيه آن بزرگوار قصائدي سرودهام و هرائينه گريه نشده است بعد از گريه از ترس خداوند مگر براي سيدالشهداء عليه السلام همانطور كه دمستاني رحمه الله در وصف عارفين كاملين گفته :
و لميسل منهم دمعا علي بشر الا علي معشر في كربلا قتلوا ● [ص 69]
و اين است و جز اين نيست كه علماي شيعه حفظه شريعت و حمله دين و ملت و امناء خداوند در زمان غيبت هستند و هرائينه شيخ مفيد رحمه الله شأنش عظيم و قدرش جليل و منزله او واسع است و امام زمان عليه و علي آبائه السلام سه بيت شعر در مرثيه او انشاد فرمودهاند كه آن ابيات اين است :
لاصوت الناعي بموتك انه يوم علي آل الرسول مشوم
ان كان شخصك في التراب موسدا فالعدل و التوحيد فيه مقيم
و القائم المهدي يفرح كلما تليت عليك من العلوم رسوم
و بدرستيكه سيد مرتضي علمالهدي صاحب الثمانين ذو الرياستين الجامع بين العلم و العمل به تصنيف شافي خود پشت ملحدان و معاندان را شكست و مذهب حق را به ادله و براهين تقويت نمود و فروع شريعت را به دليل واضح ظاهر ساخت و مصيبت او در اسلام عظيم است رحمت خدا بر او سيدي كه در نصرت اين دين قويم بذل جهد نمود و بدرستيكه شيخ طايفه بواسطه تصنيف كتب خاصة تهذيبين بر جميع علما و مؤمنين حق دارد و علامه آية الله في العالمين و همچنين ساير علماء كه شيخ مرحوم مفصلا مدح فرمودند و در نشر مناقب و فضائل آنها اصرار ورزيدند ، پس بايشان فرمودند كه اي جماعت اين مذهب و دين من و اين كتب من است آنچه را كه گفتهام انكار نميكنم لكن بعض عبارات [ص 70] من مبني بر اصطلاحاتي است كه براي شما مأنوس نيست چرا كه شما در آنها ممارست ننموده و متوجه تحصيل آن نبودهايد حال يا شما پيش من بيائيد يا مرا نزد خود بخوانيد تا اينكه حال را بكلام روشن براي شما شرح نمايم ، لكن آنها بفرمايش ايشان التفاتي ننموده و از ايشان نشنيدند و مخالفت قول خدا را كردند كه ميفرمايد و لاتقولوا لمن القي اليكم السلام لست مؤمنا ● و مخالفت ضرورت اسلام را نمودند كه ظاهر با نص معارضه نميتواند كرد و هر كسي هر گاه كه مراد خود را بيان كرد تصديق ميشود چرا كه او خود به مكنون قلبي خود داناتر است و بهتر ميداند كه چه قصد داشته و كلام بر معاني مجازي و كنايات و استعارات جاري ميشود و براي عالم جايز است كه كلامش را هر طور كه بخواهد ادا نمايد و ملامت و سرزنش هم بر او نيست چنانكه آن اعرابي وقتي كه در مجلس عمر ظاهر شد و گفت : اني اكره الحق و احب الفتنة و اشهد بما لماره و عندي ما ليس عند الله و اعلم ما لايعلمه الله و اصدق اليهود و النصاري و آكل الميتة و لااركع و لااسجد و انا احمد النبي و انا علي و انا ربكم ، پس عمر بر او انكار كرد و گفت كفري بر كفري افزودي و امر كرد كه گردن او را بزنند حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام [ص 71] حاضر بودند پس فرمودند ساكت شو اي عمر كه اين مرد از اولياء خدا است و چيزي جز حق نگفته اما اينكه ميگويد : اني اكره الحق ، منظورش مرگ است و هر كسي از مرگ اكراه دارد و اما اينكه ميگويد : احب الفتنة ، پس خداي سبحانه ميفرمايد انما اموالكم و اولادكم فتنة ● و هر كسي مال و اولاد را دوست ميدارد و اما قول او : اشهد بما لماره ، پس او شهادت ميدهد بخدا و او را با چشم نديده است و اما اينكه گفته : عندي ما ليس عند الله ، پس هرائينه در نزد او است ظلم به نفسش و نزد خداوند ظلم نيست و اما اينكه گفته : اعلم ما لايعلمه الله ، پس او ميداند كه فرزند و شريكي دارد و خداي سبحانه براي خود فرزند و شريكي نميداند و خداي سبحانه ميفرمايد ام تنبؤنه بما لايعلم في الارض ام بظاهر من القول ● و اما آنكه گفته است : اصدق اليهود و النصاري ، در مورد قول خداي تعالي است كه ميفرمايد قالت اليهود ليست النصاري علي شئ و قالت النصاري ليست اليهود علي شئ ● و اما اينكه ميگويد : آكل الميتة ، قصدش ملخ و ماهي است ، و اما قول [ص 72] او : و لااركع و لااسجد ، در نماز ميت است و اما آنكه گفته : انا احمد النبي ، منظورش اين است كه او را حمد ميگويم بر ابلاغ رسالت و ثنا ميگويم بر او و اما اينكه گفته : انا علي ، منظورش اين است كه بالارونده هستم در اين قولم و اعتقادم و متسافل نيستم و اما اينكه گفته : انا ربكم ، يعني اينكه من صاحب كم هستم و آن آستين لباس است پس عمر برخاست و سر آن حضرت را بوسيد و عرض كرد يا اباالحسن بعد از شما زنده نمانم . حال چون حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كلمات اين اعرابي عامي را تأويل فرمودند چطور در كلام من اين رويه را جاري نميكنيد ؟
و همچنين علما در كلمات و عباراتشان متشابهاتي كه ظاهر آن كفر است بسيار دارند و هيچ كس به كفر و فسق و نقص وثاقت ايشان حكم نداده است با اينكه در عبارات من شبيه عبارات آنها نيست و همين سيد مرتضي علمالهدي در رسالهاي كه آنرا در عقايد تصنيف كرده و ذكر اسلام ابيطالب عليه السلام در آن است ميگويد كه : ان الله تعالي ليس الها للاعراض و لا للجوهر الفرد ، ● با اينكه از ضرورت اسلام معلوم شده كه خداوند سبحانه پروردگار هر چيزي است و هيچ كس سيد مرتضي را تكفير نكرده است و بدگوئي درباره او را جايز ندانسته با اينكه عبارت او ظاهر [ص 73] و صريح در كفر است و مرحوم مجلسي رحمة الله عليه در كتاب صراط النجاة مقدورات را ذكر نموده و براي آنها اقسامي شمرده است و گفته است كه يكي از اقسام مقدورات هست كه خلق بر آن قادرند و خدا قادر بر آن نيست و اين ظاهر بلكه صريح است در اينكه خلق قدرتشان از خدا بيشتر است چرا كه آنها قادر بر كاري هستند كه خدا قادر بر آن نيست و اين اردبيلي كه تركيب عقلي را در خداوند جايز دانسته است و خوانساريان انتزاع مددهاي غير متناهي را از ذات خدا جايز دانسته است و صدوق در كتاب فقيه ذكر ميكند كه غلات و مفوضه لعنهم الله سهو پيغمبر صلي الله عليه و آله را انكار ميكنند و گفته است كه قصد دارد رسالهاي در سهو پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام بنويسد و شما ميدانيد كه همه علماء شيعه از عهد مفيد رحمه الله تا اين زمان بر اين مطلب اتفاق دارند كه سهو در حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام جايز نيست و لعنت صدوق شامل همه شيعه و بزرگان شريعت شده است ، و هكذا امثال اين علماء بزرگ و سادات از اين قبيل عبارات بسيار دارند كه اگر بخواهيم آنها را ذكر بكنيم مجلد بزرگي لازم ميآيد فما لكم كيف تحكمون پس اگر حمل كلام بر ظاهر آن واجب است و نبايستي كه به منظور گوينده توجه كرد چرا اين كلمات را بر ظاهر آنها حمل نكرديد و بكفر قائلين آنها و فسق ايشان و به نقص در وثاقت و سستي عدالت آنها حكم ننموديد و آنچه را كه در كلمات و عبارات من [ص 74] گفتيد راجع به ايشان جاري ننموديد با اينكه عبارات من دلالتشان بر آنچه كه شما ميگوئيد ظاهرتر از عبارات اين علما نيست و اگر ميگوئيد كه هر وقت خلاف اين از گوينده دانسته شد حمل بر معني صحيح واجب است پس شما كه اين علما و صاحبان اين عبارات را نديدهايد و به كلمات و عباراتي از كتب ايشان كه بر خلاف آن عبارات بود و شما را بسوي حمل اين عبارتها بر آنها فرا ميخواند اكتفا نموديد پس اگر ميگوئيد كه بايستي الفاظ كتب و عباراتي را كه ظاهر و صريح در كفر است بر معني صحيح حمل نمود پس چرا بآنچه كه من به زبان خودم به شما ميگويم و شما را از ما في الضمير خود خبر ميدهم اكتفا نميكنيد و اگر اينطور است پس چطور اجتهاد در مقابل نص را درباره من تجويز ميكنيد و آنرا در من جاري مينمائيد و در ديگري جاري نميكنيد و در كلمات ديگران اجتهاد نميكنيد آيا نصي از خدا يا از رسول او صلي الله عليه و آله يا از يكي از ائمه عليهم السلام رسيده است كه قول مرا نشنويد و حمل بصحت ننمائيد و اينكه در كلام من عمل به ظاهر بكنيد آنهم بر زعم خودتان با اينكه آنچه كه شما گمان ميكنيد از كلمات من ظاهر نيست و به آنچه كه از من شنيدهايد اعتنا نكنيد آيا اطاعت نميكنيد خداي سبحانه را كه ميفرمايد و لاتقولوا لمن القي اليكم السلام لست مؤمنا ● و اين منم [ص 75] كه عقايد اسلام و ايمان را بسوي شما ميآورم آيا خداي سبحانه و تعالي نفرموده است و لقد قالوا كلمة الكفر و كفروا بعد اسلامهم ● و نفرموده است بما كتبوا و آيا ظاهر شريعت را درباره من مراعات نميكنيد پس زود باشد كه آنچه را كه بشما ميگويم متذكر شويد و افوض امري الي الله ان الله بصير بالعباد لكن ايشان متوجه قول آن جناب نشدند و گوش به كلام ايشان ندادند و اصرار ورزيدند و استكبار نمودند و بر دشمني و عداوت افزوده هيچ يك از ايشان نزد آن جناب نيامدند و از ايشان سؤال ننمودند و بفرمايش ايشان توجه نكردند و براي اهل حل و عقد و رؤساي شهرهاي مختلف نوشتند كه شيخ احمد چنين و چنان اعتقاد دارد و قلوب مردم را مشوش و ايشان را باشتباه انداختند .
و حتي اين هم ايشان را كفايت نكرد تا اينكه جزء دوم از كتاب شرح زيارت جامعه را برداشتند و آنرا نزد وزير بغداد آوردند و در آن كتاب مطاعن و مثالب خلفا بسيار بود و آن جناب اعلي الله مقامه در آخر اين جزء حكايت حسن بن هاني را راجع به مخالطه ديكالجن با متوكل و ابياتي كه براي او خوانده ذكر نموده بودند و اگر آن حكايت را در اين جا شرح بدهم كه مطلع بر آن بشوي شناعت و قباحت اين فعل آنها را خواهي دانست بجهت اينكه ضرر اين عمل [ص 76] آنها تنها بر شيخ مرحوم نبود و بدرستي كه ضرر آن متوجه تمام شيعه گرديد نعوذ بالله من شرور الانفس و خائنة الاعين .